پاها
غلامرضا ابراهيمى / مهاجر افغانى
داشتند به ياد مىآوردند. حالا كه خسته شده بودند و استخوانهايشان بيرون زده بود، به ياد مىآوردند كه چه طور همه خيابانها و كوچههاى دنيا را دنبالش گشته بودند و حالا توان رفتن نداشتند.
دو پا، كه فقط از زانو به پايين بودند و پارچه تكّهتكّه شدهاى كه پوشانده بودشان و پوتينهايى كه هنوز پوشيده بودند. فقط ميان پارچه، استخوان مانده بود و پوتينها كه به پاها گشاد شده بودند، از بس پاها تمام دنيا را پى «شيرجان» دويده بودند. حالا كه پوتينها تكان مىخوردند، تِقتِق صداى استخوانها از ميان پوتينها شنيده مىشود. باز به ياد آوردند كه چه طور مصاحبه با خبرنگارها را رد كرده و گفته بودند: «فقط مىخواهيم شيرجان را پيدا كنيم، اين هم مشخّصاتش. اعلام كنيد به همه شبكههاى تلويزيونى». و آنها گفته بودند: آخر چه طور يك جفت پا...؟
يك جفت پا دوباره با پوتينها دويده بودند. از ميان همه دوربينها و آدمهايى كه دورهشان كرده بودند، يك جهش زده بودند و پريده بودند و هيچ كس آنها را نديده بود كه كجا رفتهاند. شيرجان، مدّتها بود كه ديگر يادش رفته بود برود سراغ پاهايش را بگيرد. آنها را همان جا كه درد آمده بود سراغش و پاهايش سوزش دردناكى را حس كرده بودند رها كرده بود. پاها شروع به گشتن كرده بودند، اول هم آن جاهايى كه فكر كرده بودند شيرجان، آن جا پا گذاشته. بعد هم شفاخانهها. بيشتر خيابانها و كوچهها را گشته بودند.
شيرجان اصلاً خبر نداشت كه يك عمر
است پاهايش دنبالش هستند. شيرجان حالا هر وقت خسته مىشد، پاهايش را در مىآورد و دوباره آنها را مىپوشيد. آخر به آنها عادت نداشت.
از وقتى كه پاهايش را در وطن جاگذاشت، دو پا خريد با يك جفت كفش هميشگى. پاها كه باز به ياد مىآوردند درست يادشان آمده همان لحظهاى كه دلشان رفته بود و قلبشان تير كشيده بود. وقتى شيرجان ناله كرده بود، پاها چند متر دورتر از او كنده شده بودند. پاها آن موقع سعى كرده بودند برخيزند كه ديدند از زانوهاى شيرجان، خون فواره مىزند. رمق آنها سست شده بود. جا در جا مانده بودند. پاها مىخواستند برخيزند و دنبال شيرجان تا شفاخانه بدوند كه ديدند شيرجان را با آمبولانس بردند. آن دو تنها مانده بودند و تا مچ همانجايى كه از شيرجان جدا شده بودند، نرسيده به زانو، قطره قطره خون گريه كرده بودند.
پاها صبح كه به هوش آمدند، خودشان را وسط تل خاك ديده بودند. انگشتهاى داخل پوتين، بىرمق شده بودند و حس نداشتند؛ اما هنوز بند پوتينهاى شيرجان (نه، پوتينها مال شيرجان نبود، مال دو پا بود)، همانها سفت بسته شده بودند. صبح كه بيدار شده بودند، رد چكّههاى خون را روى خاك ديده بودند كه ديشب تا آمبولانس رفته بود. پاها توان نداشتند. درست با آن روز، يك هفته مىشد كه پاها درون پوتينها بودند و همين الان هم شايد پوتينها هنوز با پاها باشند. ديشب پاها تا صبح كابوس مىديدند كه با صداى شيرجان آميخته شده بودند. مىديدند كه خودشان پرت مىشوند به طرف بالا. همين طور كه دور مىشدند، شيرجان را صدا مىزدند. او هنوز آن پايين درد مىكشد. آنقدر پاها بالا مىروند تا جايى كه شيرجان ريز و ريزتر مىشود و او را گم مىكنند. يك دفعه از خواب پريده بودند و تكانى به خودشان داده بودند. پا بر زمين كوبيده بودند و گرد وخاكى راه انداخته بودند.
پاها وقتى به بالا نگاه كردند هيچ كس را نديدند، آن بالا كلاهش را آن قدر پايين آورده كه چشمهايش گم شده. محكم خودشان را كوبيده بودند و قطره خونهاى دور، همان لحظهاى كه از شيرجان جدا شده بودند، دوباره از ميان تن جفت پاها خودشان را بيرون كشيده بودند و آرام لغزيده بودند روى ماهيچهها. بعد هم حتماً رفته بودند داخل پوتين جفت پاها. از قوزك پاها كه گذشته مىرسيدند لاى انگشتهاى پا و همانجا مىماندند. ديگر يك لحظه هم نمىتوانستند از شيرجان جدا بمانند. پاها آرام آرام، شروع به حركت كردند. بعد قدمها تندتر شدند. شروع به دويدن كردند و گرد و خاكى به پا خاست. ديگر هيچ كس يك جفت پا را نديده كه گوشهاى بىحركت بيفتد.
پاها دويدند و به همه جاى دنيا سَرَك كشيدند و حالا يا هر وقت ديگر كه به ياد مىآورند با هيچ خبرنگارى مصاحبه نكرده بودند و فقط گفته بودند كه دنبال شيرجان مىگردند. خبرنگارها گفته بودند: «او را در دلش پيدا كن» و آنها گفته بودند همه جا را گشتهايم، همه جاى دنيا را. پاها ديگر به ياد نياوردند درست چند روزشان بود كه با تنهاى لاغرشان رفتند بالا و تا الان، همين الان، هيچ كس آنها را روى زمين نديده است. حتماً نمىدانستند هر چه آسمان را بگردى، باز هم كم است. شايد ميان آسمان گم شدهاند. آن بالا معلوم نيست نشانى شيرجان را از كجا بايد بگيرند. شايد توى همه هواپيماها سرك مىكشند و بارها با نوك پوتينها به شيشههاى كوچك هواپيما ضربه بزنند و هيچ كس آنها را نبيند. هيچ كس نمىبيند كه يك جفت پا ميان ابرها گم شده است!