مجلات >حديث زندگی>شماره 3

پاها

غلامرضا ابراهيمى / مهاجر افغانى
 

14

داشتند به ياد مى‏آوردند. حالا كه خسته شده بودند و استخوان‏هايشان بيرون زده بود، به ياد مى‏آوردند كه چه طور همه خيابان‏ها و كوچه‏هاى دنيا را دنبالش گشته بودند و حالا توان رفتن نداشتند.
دو پا، كه فقط از زانو به پايين بودند و پارچه تكّه‏تكّه شده‏اى كه پوشانده بودشان و پوتين‏هايى كه هنوز پوشيده بودند. فقط ميان پارچه، استخوان مانده بود و پوتين‏ها كه به پاها گشاد شده بودند، از بس پاها تمام دنيا را پى «شيرجان» دويده بودند. حالا كه پوتين‏ها تكان مى‏خوردند، تِق‏تِق صداى استخوان‏ها از ميان پوتين‏ها شنيده مى‏شود. باز به ياد آوردند كه چه طور مصاحبه با خبرنگارها را رد كرده و گفته بودند: «فقط مى‏خواهيم شيرجان را پيدا كنيم، اين هم مشخّصاتش. اعلام كنيد به همه شبكه‏هاى تلويزيونى». و آنها گفته بودند: آخر چه طور يك جفت پا...؟
يك جفت پا دوباره با پوتين‏ها دويده بودند. از ميان همه دوربين‏ها و آدم‏هايى كه دوره‏شان كرده بودند، يك جهش زده بودند و پريده بودند و هيچ كس آنها را نديده بود كه كجا رفته‏اند. شيرجان، مدّت‏ها بود كه ديگر يادش رفته بود برود سراغ پاهايش را بگيرد. آنها را همان جا كه درد آمده بود سراغش و پاهايش سوزش دردناكى را حس كرده بودند رها كرده بود. پاها شروع به گشتن كرده بودند، اول هم آن جاهايى كه فكر كرده بودند شيرجان، آن جا پا گذاشته. بعد هم شفاخانه‏ها. بيشتر خيابان‏ها و كوچه‏ها را گشته بودند.
شيرجان اصلاً خبر نداشت كه يك عمر
 


15

است پاهايش دنبالش هستند. شيرجان حالا هر وقت خسته مى‏شد، پاهايش را در مى‏آورد و دوباره آنها را مى‏پوشيد. آخر به آنها عادت نداشت.
از وقتى كه پاهايش را در وطن جاگذاشت، دو پا خريد با يك جفت كفش هميشگى. پاها كه باز به ياد مى‏آوردند درست يادشان آمده همان لحظه‏اى كه دلشان رفته بود و قلبشان تير كشيده بود. وقتى شيرجان ناله كرده بود، پاها چند متر دورتر از او كنده شده بودند. پاها آن موقع سعى كرده بودند برخيزند كه ديدند از زانوهاى شيرجان، خون فواره مى‏زند. رمق آنها سست شده بود. جا در جا مانده بودند. پاها مى‏خواستند برخيزند و دنبال شيرجان تا شفاخانه بدوند كه ديدند شيرجان را با آمبولانس بردند. آن دو تنها مانده بودند و تا مچ همان‏جايى كه از شيرجان جدا شده بودند، نرسيده به زانو، قطره قطره خون گريه كرده بودند.
پاها صبح كه به هوش آمدند، خودشان را وسط تل خاك ديده بودند. انگشت‏هاى داخل پوتين، بى‏رمق شده بودند و حس نداشتند؛ اما هنوز بند پوتين‏هاى شيرجان (نه، پوتين‏ها مال شيرجان نبود، مال دو پا بود)، همان‏ها سفت بسته شده بودند. صبح كه بيدار شده بودند، رد چكّه‏هاى خون را روى خاك ديده بودند كه ديشب تا آمبولانس رفته بود. پاها توان نداشتند. درست با آن روز، يك هفته مى‏شد كه پاها درون پوتين‏ها بودند و همين الان هم شايد پوتين‏ها هنوز با پاها باشند. ديشب پاها تا صبح كابوس مى‏ديدند كه با صداى شيرجان آميخته شده بودند. مى‏ديدند كه خودشان پرت مى‏شوند به طرف بالا. همين طور كه دور مى‏شدند، شيرجان را صدا مى‏زدند. او هنوز آن پايين درد مى‏كشد. آن‏قدر پاها بالا مى‏روند تا جايى كه شيرجان ريز و ريزتر مى‏شود و او را گم مى‏كنند. يك دفعه از خواب پريده بودند و تكانى به خودشان داده بودند. پا بر زمين كوبيده بودند و گرد وخاكى راه انداخته بودند.
پاها وقتى به بالا نگاه كردند هيچ كس را نديدند، آن بالا كلاهش را آن قدر پايين آورده كه چشم‏هايش گم شده. محكم خودشان را كوبيده بودند و قطره خون‏هاى دور، همان لحظه‏اى كه از شيرجان جدا شده بودند، دوباره از ميان تن جفت پاها خودشان را بيرون كشيده بودند و آرام لغزيده بودند روى ماهيچه‏ها. بعد هم حتماً رفته بودند داخل پوتين جفت پاها. از قوزك پاها كه گذشته مى‏رسيدند لاى انگشت‏هاى پا و همان‏جا مى‏ماندند. ديگر يك لحظه هم نمى‏توانستند از شيرجان جدا بمانند. پاها آرام آرام، شروع به حركت كردند. بعد قدم‏ها تندتر شدند. شروع به دويدن كردند و گرد و خاكى به پا خاست. ديگر هيچ كس يك جفت پا را نديده كه گوشه‏اى بى‏حركت بيفتد.
پاها دويدند و به همه جاى دنيا سَرَك كشيدند و حالا يا هر وقت ديگر كه به ياد مى‏آورند با هيچ خبرنگارى مصاحبه نكرده بودند و فقط گفته بودند كه دنبال شيرجان مى‏گردند. خبرنگارها گفته بودند: «او را در دلش پيدا كن» و آنها گفته بودند همه جا را گشته‏ايم، همه جاى دنيا را. پاها ديگر به ياد نياوردند درست چند روزشان بود كه با تن‏هاى لاغرشان رفتند بالا و تا الان، همين الان، هيچ كس آنها را روى زمين نديده است. حتماً نمى‏دانستند هر چه آسمان را بگردى، باز هم كم است. شايد ميان آسمان گم شده‏اند. آن بالا معلوم نيست نشانى شيرجان را از كجا بايد بگيرند. شايد توى همه هواپيماها سرك مى‏كشند و بارها با نوك پوتين‏ها به شيشه‏هاى كوچك هواپيما ضربه بزنند و هيچ كس آنها را نبيند. هيچ كس نمى‏بيند كه يك جفت پا ميان ابرها گم شده است!