بعد از خط پايان
* خب، حالا چى كم دارى؟ مثل اين كه همهچى جور است. آهان! يادم آمد، يك چيزى كم است. آن هم يك آينه قدى كه اگر باشد، هيچ وقت خودم را گم نمىكنم. از تنهايى درمىآيم. نظر تو چيه؟
* اين هم يك جور نگاه به آينه است. وقتى بچه بودم، آينه برايم يك صورتك بود. هر وقت كه شكلك درمىآوردم، مىرفتم جلوى آينه تا ببينم چه جورى مىشوم.
* دنياى كودكى هم براى خودش دنيايى بود.
* كلبه خوبى شده. از وقتى كه شروع به ساختنش كردى، دو هفتهاى مىشود.
* درسته. آنطورى كه دلم مىخواست، ساختمش. از همان موقع كه يك الفبچه بودم، به فكر درست كردن يك كلبه چوبى براى خودم بود.
آن وقتها، چوب كبريت سوختهها را جمع مىكردم و با آنها خانه مىساختم؛ خانههاى نُقلى. بعدها تكّه چوبهاى نجارى حسنآقا را جمع مىكردم و تابستانها خانه درست مىكردم و سر كوچه مىنشستم و آنها را مىفروختم.
* الآن هم به اندازه يك نجارى، خُرده چوب دور كلبهات جمع شده.
* كاريش نمىشد كرد. بايد يك روز شروع مىكردم، دل به دريا مىزدم تا آن چيزى را كه دلم مىخواست، بسازم. خُب، يك كلبه درست و حسابى با كلبه چوبكبريتى خيلى فرق دارد. تا لِم كار دستم بيايد، يك خورده چوب، بيشتر خرجش كردم. يادم مىآيد وقتى توى مركز توانبخشى بودم، يك روز مادرى آمده بود و از دست بچهاش گِله و شكايت داشت. دست بچهاش تازه عمل شده بود و مادر سعى مىكرد بهش غذا بدهد و وسايلش را برايش آماده كند؛ اما پسرك زيربار نمىرفت. دلش مىخواست خودش كارهايش را انجام بدهد. براى همين، وقتى مىخواست بشقاب، ليوان يا چيزهاى ديگر را بردارد، از دستش مىافتاد و مىشكست. مادرش
از اين وضع ناراحت بود. خلاصه با كلّى صحبت با مادر و پسر، مادر حاضر شد وسايلى را در اختيارش بگذارد تا پسرش بتواند با آنها تمرين كند و دستش آرامْآرام، راه بيفتد و بتواند اشيا را نگه دارد. بعد از مدتى، دستش راه افتاد و چندتا ليوان و بشقاب و پارچ هم پايش خرج كرد. البته اين خُرده چوبهاى من به درد آتش درست كردن مىخورند.
* كار خوبى كردى كه پنجره گذاشتى. فكر نمىكنيد يك پنجره كم باشد؟
* حق با توست. اين پنجره رو به درياست. يك پنجره هم آن طرف مىخواهد كه رو به جنگل باشد.
* جاى خوبى شد براى مطالعه كردن.
* نه! اينجا براى تماشا كردن و فكركردن است. وقتى پاهايت را روى ماسههاى نرم مىگذارى، بودن خودت را احساس مىكنى. اينجا تنها جايى است كه مىتوانم رد پايم را ببينم. اينجا، شبها صداى دريا، يك هيبت ديگرى دارد. وقتى در برابر آن همه عظمت مىايستم، مىبينم چيزى نيستم.
* شما در زندگىتان موفقيتهاى زيادى داشتهايد.
* اينجور موفقيتها، مثل دويدن تا پايان خط است.
* خُب، پايان خط، همان جايى است كه هر كس سعى مىكند بهش برسد.
* نه! همه اين طور فكر نمىكنند. يك روز، توى همين ساحل، چند تا از بچهها مسابقه دو گذاشته بودند، به مسافتى حدود شصت، هفتادمتر. با قدمهاى خودشان شمردند و آغاز و پايان مسير را مشخص كردند. دو تا از بچهها، باهم، زودتر از بقيه به آخر خط رسيدند. يكى از بچهها كه ريزهتر از بقيه بود، يكى مانده به نفر آخر، از پايان خط گذشت و بازهم داشت به دويدنش ادامه مىداد. بچهها سر و صدايشان بلند شده بود كه «مسابقه تمام شده. براى چى دارى مىدَوى؟!». او تقريباً دو برابر مسير مسابقه را دويده بود. من همان نزديكىهايشان داشتم قدم مىزدم. از كارى كه آن بچه كرد، به فكر فرو رفتم. بعد از آن كه بازيشان را كردند و خواستند بروند، صدايش كردم. آرام آمد طرفم. كمى با هم قدم زديم. اسمش على بود، پسر ناخدا خورشيد. وقتى ازش پرسيدم: «چرا بعد از خط پايان، بازهم دويدى؟»، مىدانى چه گفت؟
* نه، شايد مىخواست سر به سر دوستانش بگذارد.
* نه، جواب درست و قانع كنندهاى داد. على گفت: «مىخواستم خودم بدونم كه چهقدر مىتونم بدوم». موفقيت در آن مسابقه، براى او رسيدن به خط پايان نبود. ديگران، به دنبال نتيجه مسابقه بودند؛ اما على به دنبال هدفش بود.
* وقتى كسى توى مسابقه شركت مىكند، بايد قواعد بازى را بپذيرد.
* او قواعد بازى را پذيرفته بود؛ اما رفتن به آن طرف خط، خلاف قواعد بازى نبود.
* يعنى شما مىگوييد از اول نبايد به فكر پايان كار بود؟
* منظورم اين نيست كه به فكر رسيدن به نتيجه نباشند؛ بلكه از اول براى رسيدن به نتيجه، خطكشى بكنند، اما براى اهدافشان، علامتگذارى نكنند. وقتى از اول بدانى، نتيجه و هدف كار، كمى آن طرفتر است، افق ديد تو بسته مىشود و بعد از آن را نخواهى ديد. شور و نشاط و عشق بايد هميشه در زندگى موج بزند. به هرجا كه رسيدى، بايد ببينى كه براى شروع يك زندگى تازه خودت را آماده مىكنى. من فكر مىكنم زندگى به اين شكل، خيلى با شكوهتر است. همان كارى را كه آن پسر كرد. خب، پاشو برويم ساحل، كنار موجها. موافقى؟
* باشد. بقيه حرفها آنجا.
سردبير