مجلات >حديث زندگی>شماره 3

بعد از خط پايان

 

4

* خب، حالا چى كم دارى؟ مثل اين كه همه‏چى جور است. آهان! يادم آمد، يك چيزى كم است. آن هم يك آينه قدى كه اگر باشد، هيچ وقت خودم را گم نمى‏كنم. از تنهايى درمى‏آيم. نظر تو چيه؟
* اين هم يك جور نگاه به آينه است. وقتى بچه بودم، آينه برايم يك صورتك بود. هر وقت كه شكلك درمى‏آوردم، مى‏رفتم جلوى آينه تا ببينم چه جورى مى‏شوم.
* دنياى كودكى هم براى خودش دنيايى بود.
* كلبه خوبى شده. از وقتى كه شروع به ساختنش كردى، دو هفته‏اى مى‏شود.
* درسته. آن‏طورى كه دلم مى‏خواست، ساختمش. از همان موقع كه يك الف‏بچه بودم، به فكر درست كردن يك كلبه چوبى براى خودم بود.
آن وقت‏ها، چوب كبريت سوخته‏ها را جمع مى‏كردم و با آنها خانه مى‏ساختم؛ خانه‏هاى نُقلى. بعدها تكّه چوب‏هاى نجارى حسن‏آقا را جمع مى‏كردم و تابستان‏ها خانه درست مى‏كردم و سر كوچه مى‏نشستم و آنها را مى‏فروختم.
* الآن هم به اندازه يك نجارى، خُرده چوب دور كلبه‏ات جمع شده.
* كاريش نمى‏شد كرد. بايد يك روز شروع مى‏كردم، دل به دريا مى‏زدم تا آن چيزى را كه دلم مى‏خواست، بسازم. خُب، يك كلبه درست و حسابى با كلبه چوب‏كبريتى خيلى فرق دارد. تا لِم كار دستم بيايد، يك خورده چوب، بيشتر خرجش كردم. يادم مى‏آيد وقتى توى مركز توانبخشى بودم، يك روز مادرى آمده بود و از دست بچه‏اش گِله و شكايت داشت. دست بچه‏اش تازه عمل شده بود و مادر سعى مى‏كرد بهش غذا بدهد و وسايلش را برايش آماده كند؛ اما پسرك زيربار نمى‏رفت. دلش مى‏خواست خودش كارهايش را انجام بدهد. براى همين، وقتى مى‏خواست بشقاب، ليوان يا چيزهاى ديگر را بردارد، از دستش مى‏افتاد و مى‏شكست. مادرش
 


5

از اين وضع ناراحت بود. خلاصه با كلّى صحبت با مادر و پسر، مادر حاضر شد وسايلى را در اختيارش بگذارد تا پسرش بتواند با آنها تمرين كند و دستش آرامْ‏آرام، راه بيفتد و بتواند اشيا را نگه دارد. بعد از مدتى، دستش راه افتاد و چندتا ليوان و بشقاب و پارچ هم پايش خرج كرد. البته اين خُرده چوب‏هاى من به درد آتش درست كردن مى‏خورند.
* كار خوبى كردى كه پنجره گذاشتى. فكر نمى‏كنيد يك پنجره كم باشد؟
* حق با توست. اين پنجره رو به درياست. يك پنجره هم آن طرف مى‏خواهد كه رو به جنگل باشد.
* جاى خوبى شد براى مطالعه كردن.
* نه! اين‏جا براى تماشا كردن و فكركردن است. وقتى پاهايت را روى ماسه‏هاى نرم مى‏گذارى، بودن خودت را احساس مى‏كنى. اين‏جا تنها جايى است كه مى‏توانم رد پايم را ببينم. اين‏جا، شب‏ها صداى دريا، يك هيبت ديگرى دارد. وقتى در برابر آن همه عظمت مى‏ايستم، مى‏بينم چيزى نيستم.
* شما در زندگى‏تان موفقيت‏هاى زيادى داشته‏ايد.
* اين‏جور موفقيت‏ها، مثل دويدن تا پايان خط است.
* خُب، پايان خط، همان جايى است كه هر كس سعى مى‏كند بهش برسد.
* نه! همه اين طور فكر نمى‏كنند. يك روز، توى همين ساحل، چند تا از بچه‏ها مسابقه دو گذاشته بودند، به مسافتى حدود شصت، هفتادمتر. با قدم‏هاى خودشان شمردند و آغاز و پايان مسير را مشخص كردند. دو تا از بچه‏ها، باهم، زودتر از بقيه به آخر خط رسيدند. يكى از بچه‏ها كه ريزه‏تر از بقيه بود، يكى مانده به نفر آخر، از پايان خط گذشت و بازهم داشت به دويدنش ادامه مى‏داد. بچه‏ها سر و صدايشان بلند شده بود كه «مسابقه تمام شده. براى چى دارى مى‏دَوى؟!». او تقريباً دو برابر مسير مسابقه را دويده بود. من همان نزديكى‏هايشان داشتم قدم مى‏زدم. از كارى كه آن بچه كرد، به فكر فرو رفتم. بعد از آن كه بازيشان را كردند و خواستند بروند، صدايش كردم. آرام آمد طرفم. كمى با هم قدم زديم. اسمش على بود، پسر ناخدا خورشيد. وقتى ازش پرسيدم: «چرا بعد از خط پايان، بازهم دويدى؟»، مى‏دانى چه گفت؟
* نه، شايد مى‏خواست سر به سر دوستانش بگذارد.
* نه، جواب درست و قانع كننده‏اى داد. على گفت: «مى‏خواستم خودم بدونم كه چه‏قدر مى‏تونم بدوم». موفقيت در آن مسابقه، براى او رسيدن به خط پايان نبود. ديگران، به دنبال نتيجه مسابقه بودند؛ اما على به دنبال هدفش بود.
* وقتى كسى توى مسابقه شركت مى‏كند، بايد قواعد بازى را بپذيرد.
* او قواعد بازى را پذيرفته بود؛ اما رفتن به آن طرف خط، خلاف قواعد بازى نبود.
* يعنى شما مى‏گوييد از اول نبايد به فكر پايان كار بود؟
* منظورم اين نيست كه به فكر رسيدن به نتيجه نباشند؛ بلكه از اول براى رسيدن به نتيجه، خطكشى بكنند، اما براى اهدافشان، علامتگذارى نكنند. وقتى از اول بدانى، نتيجه و هدف كار، كمى آن طرف‏تر است، افق ديد تو بسته مى‏شود و بعد از آن را نخواهى ديد. شور و نشاط و عشق بايد هميشه در زندگى موج بزند. به هرجا كه رسيدى، بايد ببينى كه براى شروع يك زندگى تازه خودت را آماده مى‏كنى. من فكر مى‏كنم زندگى به اين شكل، خيلى با شكوه‏تر است. همان كارى را كه آن پسر كرد. خب، پاشو برويم ساحل، كنار موج‏ها. موافقى؟
* باشد. بقيه حرف‏ها آن‏جا.

سردبير