مجلات >حديث زندگی>شماره 2

گفته‏ها - نوشته‏ها

به كوشش: ليلا علوى مقدّم


81

آرامش، آسايش و آشتى، در سخن بزرگان:

قدر عافيت، كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد.
سعدى
تا رنج كِهترى بر خويشتن ننهى، به آسايش مِهترى نرسى.
كيكاووس (قابوس‏نامه)
هميشه در هنگام هجوم سختى‏ها، خويشتن را با يادگارهاى شيرين گذشته و اميدهاى زيباى آينده دلگرم كن.
لُرد آويبورى
با سخن گفتن از صلح، دنيا امن نمى‏شود.
ناپلئون
گمان مى‏كنم كه خداوند، سختى‏ها را براى درك شيرينى رفاه و عافيت و نيز جنگ را براى درك لذّت صلح، آفريده است.
كاورانى
فقط بعد از انجام وظيفه است كه آسودگى وجدان به سراغ ما مى‏آيد.
ساموئل اسمايلز
آن‏جا كه انديشه ناتوان مى‏شود، وجدان، راهبر خوبى است كه ما را از ميان امواج اضطراب و ترديد، به ساحل فراغت و آسايش مى‏رسانَد.
لُرد آويبورى
صفت درويش، آرامش است به وقت ندارى و ايثار است به وقت دارندگى.
ابوالقاسم قُشيرى
هرگاه وجدانت ضمير تو را ناآرام نمود و سرزنش و پشيمانى به سراغت آمد، بدان كه دارى براى كارى مجازات مى‏شوى.
لُرد آويبورى
دين و اخلاق، پشتيبان‏هاى لازم براى ترقّى يك ملّت‏اند كه تكامل مادّى و معنوى و آسايش و رفاه يك مملكت، بر اساس آنها شكل مى‏گيرد.
جرج واشينگتن
دين، بيش‏تر از آنچه بتوانيم تصوّر كنيم، فراغت خاطر و آرامش خيال به همراه مى‏آورد و تحمّل مصيبت‏ها را آسان مى‏كند.
لُرد آويبورى
 

82

اگر مذهب، ما را تسلّى نمى‏داد، زندگى رقّت‏انگيزى داشتيم.

لئو تالستوى
آرامش و نرمى به هيچ چيز وارد نشده‏اند، مگر آن كه آن را زينت بخشيده‏اند.
كنفوسيوس
هر كه در جام گيتى نماى خِرد، فرجام كارها ننگرد و در مَطلعِ انديشه مَخلَص را ياد نكند، هميشه پراكنده دل و آسيمه‏سر و بى‏سامانْ‏كار باشد.
مرزبان بن رستم
آسايش، در قالب يك خدمتگزار پيش مى‏آيد و اندك اندك تبديل به يك ارباب مى‏شود. يك روز صبح كه چشم باز مى‏كنى، مى‏بينى همان چيزهايى كه براى راحتى خود فراهم آورده‏اى، تو را زندانى خويش كرده‏اند.
جُبران خليل جُبران
انسان امروز، ارزشى بيش از اندازه براى رفاه خويش قائل است. بخش اعظم اضطراب‏ها و نگرانى‏هاى ما ناشى از همين اعتياد ما به راحت‏طلبى است. در حالى كه هرچه كم‏تر براى نوع زندگى و احساسات خودمان قانون وضع كنيم، راحت‏تر زندگى خواهيم كرد.
اندرو متيوس (راز شاد زيستن)
نگرانى‏هاى انسان، بهترين استعدادهاى او را بيدار و آشكار مى‏كنند.
دِيل كارنِگى
از آرامشِ پيش از توفان، بترس.
مثل فارسى
اندكى تشويش، در هر لحظه از زندگى براى انسان، لازم است. تشويش مفيد و ملايم، مثل موج‏هاى كوتاه، قايق زندگى را به پيش مى‏رانَد.
شوپنهاور
خوشبختى پروانه‏اى است كه اگر آرام بنشينيد، روى سر شما خواهد نشست.
ديويد هيوم
خوشى و راحتى دائم را هيچ كس نمى‏تواند تحمّل كند؛ چون مثل اين است كه در همين دنيا به عذاب جهنّم، گرفتار شده باشى.
برنارد شاو
هيچ سعادتى بالاتر از آرامش فكر نيست.
بودا
در جهان، از همه زيباتر، دو چيز است: آسمان پر ستاره و وجدان آسوده!
امانوئل كانت
خوشى، هميشگى نيست، مثل فصل شكوفه دادن درختان.
مَثَل چينى
به گمان من، رفاه هر نسلى از انسان در هر گوشه‏اى از زمين، ثمره تلاش آنهاست و ريشه در رنج‏ها و مجاهدت‏هاى پدرانشان دارد: عرق ريختن‏ها، اشك‏ها، خون‏ها، دردها و فريادها.
گوته
چه‏قدر آه كشيدن، آرامم مى‏كند! شايد از آن هنگام كه خواندم امام صادق(ع) به عيادت دوست بيمارش رفت و در جواب آنها كه بيمار را از آه كشيدن برحذر مى‏داشتند، گفت: «آه» از نام‏هاى خداست!
على شريعتى
اعتقاد به «موعود»، اين درس را براى ما دارد كه هيچ‏گاه ساختن جهانى عارى از ظلم و جهل را از خاطر نبريم و تلاش براى استقرار نظام عادل و آزادى بخش و امنيّت‏گستر را تكليف بدانيم... حال، يا در زمره ياران او در مى‏آييم و يا در اين راه (راه رسيدن به مدينه فاضله) جان مى‏بازيم كه در اين صورت، آزادى و رفاه و امنيت و صلح مطلق، پاداش ماست: پاداش آخرت.
سيد محمود طالقانى


83

آرامش، آسايش و آشتى، در سروده‏هاى شاعران:

آسايش دو گيتى، تفسير اين دو حرف است
با دوستانْ مروّت، با دشمنان مدارا
حافظ
آن كه رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسكين داد
حافظ
تن‏آسايى و كاهلى دور كن
بكوش و ز رنجت، تَنَت سور كن
كه اندر جهان، گنج بى‏رنج نيست
كسى را كه كاهل بود، گنج نيست
فردوسى
مرد، چون رنج بُرد، گنج بَرَد
مرغِ راحت، به باغ رنج پَرَد
رنج، مارى است خفته بر سر گنج
رنج بردار تا بيابى گنج
سنايى
مكن ز غُصّه شكايت كه در طريق ادب
به راحتى نرسيد آن كه زحمتى نكشيد
حافظ
هر آن سختى كه با تو روى بنمود
گر آسان‏گيرى‏اش، آسان شود زود
به هر بادى مَجُنب از جاى چون بيد
به تمكين باش، همچون ماه و خورشيد
ناصر خسرو
گنج‏خواهى، در طلب، رنجى ببر
خرمن ار مى‏بايدت، تخمى بكار
سعدى
گهر چون به آسانى آيد به چنگ
به سختى چه بايد تراشيد سنگ
مُرادى كه در صلح، گردد تمام
چه بايد سوىِ جنگ، دادنْ لگام
همه ز آشتى كام مردم رواست
كه نابود باد آن كه او جنگ خواست!
فردوسى
يك حرف صوفيانه بگويم، اجازت است
اى نور ديده! صلح، به از جنگ و داورى است
حافظ
يكى نصيحت من گوش‏دار و فرمان كن
كه از نصيحت، سودْ آن كند كه فرمان كرد
همه به صلح گراى و همه مدارا كن
كه از مدارا كردن، ستوده گردد مرد
اگرچه قوّت دارى و عدّت بسيار،
به گِرد صلح درآى و به گرد جنگ مگرد
ابوالفتح بُستى
كجاست روزگار صلح و ايمنى
شكفته مرد و باغ دلگشاى او
كجاست عهد راستى و مردمى
فروغ عشق و تابش صداى او
كجاست دور يارى و برابرى
حيات جاودانى و صفاى او
زهى كبوتر سپيد آشتى
كه دل بَرَد سرود جانفزاى او
رسيد وقت آن كه جغد جنگ را
جدا كنند سر به پيش پاى او
بهار
شد كُند از ملايمت من، زبان خصم
دندان مار را به نمد مى‏توان كشيد
صائب تبريزى
خموش هر كه شد، از قال و قيل، وارسته است
نمى‏زنند درى را كه از بُرون، بسته است
صائب تبريزى
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويى
زان شد كه كنار ديده و دل، تكيه‏گاه تو
حافظ
تُندى مكن كه رشته صد سال دوستى
در حال بگسلد چو شود تندْ آدمى
بهار
از اضطراب، كار، مهيّا نمى‏شود
سيل از دويدن است كه دريا نمى‏شود
تجلّى
به چشم خويش ديدم در بيابان
كه آهسته، سَبَق برد از شتابان
سمند بادپا از تگْ فروماند
شتربان، همچنان آهسته مى‏راند
سعدى
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
حافظ
دوش مرغى به صبح مى‏ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكى از دوستان مُخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت: باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغى، چنين كند مدهوش
گفتم: اين شرط آدميّت نيست
مرغ، تسبيح گوى و من خاموش!
سعدى
زندگى خالى نيست:
مهربانى هست،
سيب هست،
ايمان هست.
آرى...
تا شقايق هست،
زندگى بايد كرد!
سهراب سپهرى
با عزم «رفتن»، از رنج و از غم،
هم مى‏توان ره‏توشه برداشت،
هم مى‏توان آسوده پر زد!
على صفايى