به كوشش: ليلا علوى مقدّم
آرامش، آسايش و آشتى، در سخن بزرگان:
قدر عافيت، كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد.
تا رنج كِهترى بر خويشتن ننهى، به آسايش مِهترى نرسى.
هميشه در هنگام هجوم سختىها، خويشتن را با يادگارهاى شيرين گذشته و اميدهاى زيباى آينده دلگرم كن.
لُرد آويبورى
با سخن گفتن از صلح، دنيا امن نمىشود.
ناپلئون
گمان مىكنم كه خداوند، سختىها را براى درك شيرينى رفاه و عافيت و نيز جنگ را براى درك لذّت صلح، آفريده است.
كاورانى
فقط بعد از انجام وظيفه است كه آسودگى وجدان به سراغ ما مىآيد.
ساموئل اسمايلز
آنجا كه انديشه ناتوان مىشود، وجدان، راهبر خوبى است كه ما را از ميان امواج اضطراب و ترديد، به ساحل فراغت و آسايش مىرسانَد.
لُرد آويبورى
صفت درويش، آرامش است به وقت ندارى و ايثار است به وقت دارندگى.
ابوالقاسم قُشيرى
هرگاه وجدانت ضمير تو را ناآرام نمود و سرزنش و پشيمانى به سراغت آمد، بدان كه دارى براى كارى مجازات مىشوى.
لُرد آويبورى
دين و اخلاق، پشتيبانهاى لازم براى ترقّى يك ملّتاند كه تكامل مادّى و معنوى و آسايش و رفاه يك مملكت، بر اساس آنها شكل مىگيرد.
جرج واشينگتن
دين، بيشتر از آنچه بتوانيم تصوّر كنيم، فراغت خاطر و آرامش خيال به همراه مىآورد و تحمّل مصيبتها را آسان مىكند.
لُرد آويبورى
اگر مذهب، ما را تسلّى نمىداد، زندگى رقّتانگيزى داشتيم.
لئو تالستوى
آرامش و نرمى به هيچ چيز وارد نشدهاند، مگر آن كه آن را زينت بخشيدهاند.
كنفوسيوس
هر كه در جام گيتى نماى خِرد، فرجام كارها ننگرد و در مَطلعِ انديشه مَخلَص را ياد نكند، هميشه پراكنده دل و آسيمهسر و بىسامانْكار باشد.
مرزبان بن رستم
آسايش، در قالب يك خدمتگزار پيش مىآيد و اندك اندك تبديل به يك ارباب مىشود. يك روز صبح كه چشم باز مىكنى، مىبينى همان چيزهايى كه براى راحتى خود فراهم آوردهاى، تو را زندانى خويش كردهاند.
جُبران خليل جُبران
انسان امروز، ارزشى بيش از اندازه براى رفاه خويش قائل است. بخش اعظم اضطرابها و نگرانىهاى ما ناشى از همين اعتياد ما به راحتطلبى است. در حالى كه هرچه كمتر براى نوع زندگى و احساسات خودمان قانون وضع كنيم، راحتتر زندگى خواهيم كرد.
اندرو متيوس (راز شاد زيستن)
نگرانىهاى انسان، بهترين استعدادهاى او را بيدار و آشكار مىكنند.
دِيل كارنِگى
از آرامشِ پيش از توفان، بترس.
مثل فارسى
اندكى تشويش، در هر لحظه از زندگى براى انسان، لازم است. تشويش مفيد و ملايم، مثل موجهاى كوتاه، قايق زندگى را به پيش مىرانَد.
شوپنهاور
خوشبختى پروانهاى است كه اگر آرام بنشينيد، روى سر شما خواهد نشست.
ديويد هيوم
خوشى و راحتى دائم را هيچ كس نمىتواند تحمّل كند؛ چون مثل اين است كه در همين دنيا به عذاب جهنّم، گرفتار شده باشى.
برنارد شاو
هيچ سعادتى بالاتر از آرامش فكر نيست.
بودا
در جهان، از همه زيباتر، دو چيز است: آسمان پر ستاره و وجدان آسوده!
امانوئل كانت
خوشى، هميشگى نيست، مثل فصل شكوفه دادن درختان.
مَثَل چينى
به گمان من، رفاه هر نسلى از انسان در هر گوشهاى از زمين، ثمره تلاش آنهاست و ريشه در رنجها و مجاهدتهاى پدرانشان دارد: عرق ريختنها، اشكها، خونها، دردها و فريادها.
گوته
چهقدر آه كشيدن، آرامم مىكند! شايد از آن هنگام كه خواندم امام صادق(ع) به عيادت دوست بيمارش رفت و در جواب آنها كه بيمار را از آه كشيدن برحذر مىداشتند، گفت: «آه» از نامهاى خداست!
على شريعتى
اعتقاد به «موعود»، اين درس را براى ما دارد كه هيچگاه ساختن جهانى عارى از ظلم و جهل را از خاطر نبريم و تلاش براى استقرار نظام عادل و آزادى بخش و امنيّتگستر را تكليف بدانيم... حال، يا در زمره ياران او در مىآييم و يا در اين راه (راه رسيدن به مدينه فاضله) جان مىبازيم كه در اين صورت، آزادى و رفاه و امنيت و صلح مطلق، پاداش ماست: پاداش آخرت.
سيد محمود طالقانى
آرامش، آسايش و آشتى، در سرودههاى شاعران:
آسايش دو گيتى، تفسير اين دو حرف است
با دوستانْ مروّت، با دشمنان مدارا
حافظ
آن كه رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسكين داد
حافظ
تنآسايى و كاهلى دور كن
بكوش و ز رنجت، تَنَت سور كن
كه اندر جهان، گنج بىرنج نيست
كسى را كه كاهل بود، گنج نيست
فردوسى
مرد، چون رنج بُرد، گنج بَرَد
مرغِ راحت، به باغ رنج پَرَد
رنج، مارى است خفته بر سر گنج
رنج بردار تا بيابى گنج
سنايى
مكن ز غُصّه شكايت كه در طريق ادب
به راحتى نرسيد آن كه زحمتى نكشيد
حافظ
هر آن سختى كه با تو روى بنمود
گر آسانگيرىاش، آسان شود زود
به هر بادى مَجُنب از جاى چون بيد
به تمكين باش، همچون ماه و خورشيد
ناصر خسرو
گنجخواهى، در طلب، رنجى ببر
خرمن ار مىبايدت، تخمى بكار
سعدى
گهر چون به آسانى آيد به چنگ
به سختى چه بايد تراشيد سنگ
مُرادى كه در صلح، گردد تمام
چه بايد سوىِ جنگ، دادنْ لگام
همه ز آشتى كام مردم رواست
كه نابود باد آن كه او جنگ خواست!
فردوسى
يك حرف صوفيانه بگويم، اجازت است
اى نور ديده! صلح، به از جنگ و داورى است
حافظ
يكى نصيحت من گوشدار و فرمان كن
كه از نصيحت، سودْ آن كند كه فرمان كرد
همه به صلح گراى و همه مدارا كن
كه از مدارا كردن، ستوده گردد مرد
اگرچه قوّت دارى و عدّت بسيار،
به گِرد صلح درآى و به گرد جنگ مگرد
ابوالفتح بُستى
كجاست روزگار صلح و ايمنى
شكفته مرد و باغ دلگشاى او
كجاست عهد راستى و مردمى
فروغ عشق و تابش صداى او
كجاست دور يارى و برابرى
حيات جاودانى و صفاى او
زهى كبوتر سپيد آشتى
كه دل بَرَد سرود جانفزاى او
رسيد وقت آن كه جغد جنگ را
جدا كنند سر به پيش پاى او
بهار
شد كُند از ملايمت من، زبان خصم
دندان مار را به نمد مىتوان كشيد
صائب تبريزى
خموش هر كه شد، از قال و قيل، وارسته است
نمىزنند درى را كه از بُرون، بسته است
صائب تبريزى
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويى
زان شد كه كنار ديده و دل، تكيهگاه تو
حافظ
تُندى مكن كه رشته صد سال دوستى
در حال بگسلد چو شود تندْ آدمى
بهار
از اضطراب، كار، مهيّا نمىشود
سيل از دويدن است كه دريا نمىشود
تجلّى
به چشم خويش ديدم در بيابان
كه آهسته، سَبَق برد از شتابان
سمند بادپا از تگْ فروماند
شتربان، همچنان آهسته مىراند
سعدى
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
حافظ
دوش مرغى به صبح مىناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكى از دوستان مُخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت: باور نداشتم كه تو را
بانگ مرغى، چنين كند مدهوش
گفتم: اين شرط آدميّت نيست
مرغ، تسبيح گوى و من خاموش!
سعدى
زندگى خالى نيست:
مهربانى هست،
سيب هست،
ايمان هست.
آرى...
تا شقايق هست،
زندگى بايد كرد!
سهراب سپهرى
با عزم «رفتن»، از رنج و از غم،
هم مىتوان رهتوشه برداشت،
هم مىتوان آسوده پر زد!
على صفايى