حمزه عبدى
از حال بد بهحال خوب
نام اصلى: The Feeling Good
ديويد بُرْنز، ترجمه: مهدى قراچهداغى، تهران: نشر پيكان، 1380، وزيرى.
آقاى بُرنز به طور جدى به پارادايم (برنامه كار)
(1) شناختى در روانشناسى معتقد است، البته گوشه چشمى نيز به ديگر ديدگاهها دارد؛ امّا دليل دلسپردگى برنز به اين روش ، علاوه بر جايگاه نظرى، تجربههاى بىشمارى بوده است كه در زندگى علمى و حرفهاى او به وقوع پيوستهاند و او در طى سالهاى متمادى اين روش را در مورد مراجعين خود بهكار بسته و نتايج آن را ديده است.
اگرچه اين كتاب، نوعى خودآموز است، امّا اين به معناى توصيه خوددرمانىِ خوانندگان نيست و تنها براى آشنايى آنهاست به همين دليل تصريح دارد كه «... تشخيص بيمارى از سوى بيمار هرگز نمىتواند جايگزين تشخيص يك متخصص باشد؛ منظور اين نيست كه شما پزشك خود شويد» بلكه هدف اين كتاب، آشنايى با شناختْدرمانى است.
كتاب از يك مقدمه و شش بخش تشكيل شده است.
مقدمه كتاب با ارايه اطلاعات كلى و تعريف ماجرايى شنيدنى(ماجراى تولد فرزند مؤلف)، رابطه شناخت و سلامت روان را بررسى مىكند.
بخش اوّل: «شناخت روحيه» كه در چهار فصل مطالب آن را مشاهده مىكنيم و مهمترين سخن آن، امكان تغيير احساسات است. خيلىها معتقدند كه روحيه بد آنها ناشى از عوامل خارج از كنترل آنهاست، مىپرسند: «چگونه احساس خوشبختى كنم؟ هيچ زنى جواب مثبت به خواستگارى من نمىدهد، اصلاً همه زنها از من متنفّرند، لابد از قيافه من خوششان نمىآيد، شايد هم از شغل من بدشان مىآيد،...». حال اگر شخصى بگويد من نمىتوانم اين احساسات را كنترل كنم، در واقع، قربانى ناراحتىهاى خود شده است و خود را فريب داده است؛ چرا كه طرز تلقى شما و نوع افكار شما هست كه باعث دلسردى و نااميدى مىشود. اگر شما بتوانيد بهگونهاى ديگر فكر كنيد، بىشك احساستان هم متفاوت خواهد شد.
نويسنده با ارائه جدولهاى ويژهاى كه خود او آنها را ساخته است به خوانندگان خود پيشنهاد مىكند كه با تمرين عملى، اين مهارت را پيدا كنند تا احساسات خود را ارزيابى كنند و به اين وسيله، نتيجه عملى سخنان مؤلف را مشاهده نمايند. البته گاهى برنز براى تعميم روشهاى خود، از نشانگانِ DSM IV
(2) نيز استفاده مىكند.
در انتهاى بخش، به ضرورت مسئله اشاره مىكند و متذكر مىشود كه گاهى بهخاطر فكر غلطى چهقدر عذاب مىكشيم و خود را سرزنش مىكنيم.
بخش دوم: احساس خوب، راه غلبه بر افسردگى و رسيدن به عزت نفس.
براى كنترل انديشهها، نوشتن آنها كمك شايانى به ما مىكند تا سيكل چرخشى انديشههاى متوالى ذهن را قطع كنيم و به بررسى آنها بپردازيم كه يكى از روشهاى مهم، شناسايى حادثه ناراحت كننده و ثبت احساسات منفى مىباشد و سپس با استفاده از جدولهايى مىتوانيم تغييرات شناختى خود را نسبت به احساسات منفى محاسبه كنيم. با اين روش، مشاهده خواهيد كرد كه چگونه در حال معمولى نمىتوانستيد انديشههاى خود را
كنترل كنيد و خود را از زير پتكهاى سهمگين آن رها سازيد؛ امّا حال با اين روشها چهقدر بر انديشههاى خود مسلط مىشويد.
در فصل بعد، مؤلف يكى ديگر از روشهاى خود را مطرح مىكند كه هر روزه مراجعين خود را با آنها درمان مىكند، البته اينبار با عنوان «چگونه نظام ارزشى سالم بسازيم» شروع مىكند. و اوّلين مرحله در اين روش «بررسى سود و زيان انديشه اوليه» است، مرحله دوم، «آزمودن باورها» مىباشد و مرحله سوم، روش «خيال ترسيده» مىباشد كه روشى تلفيقى از رفتار درمانى و شناختدرمانى است. فصلهاى بعدى بخش دوم، همه بر محور شيوههاى تغيير شناخت مىپردازد و نشان مىدهد كه چگونه از اين روشها به طرز مؤثر و خلّاقى براى برخورد با مسائل روحى، نظير احساس حقارت، عدم امنيت عاطفى، دلسردى، افسردگى و فشار روانى استفاده كنيم.
بخش سوم: احساس اطمينان: غلبه بر اضطراب، ترس و فوبيا.
فصول اين بخش با مفهوم اضطراب و درك آن آغاز مىشود. به اعتقاد شناختدرمانى، به جاى حوادث بيرونى، افكار، مسبّب نگرانىاند. اين مطالب در مورد تمام احساسات منفى صدق مىكند. براى آنكه از حادثهاى نگران شويد ابتدا بايد آن را تفسير كنيد و برايش معنايى در نظر بگيريد. اين نقطه نظر از اهميت قابل ملاحظهاى برخوردار است؛ زيرا با تغيير طرز فكر مىتوانيد احساس را تغيير دهيد، مىتوانيد بر ترس، نگرانى، اضطراب، عصبيت و هراسهاى روانى خود غلبه كنيد، البته نقش حوزههاى ديگر مثل روانپزشكى و... نيز ناديده گرفته نمىشود.
مؤلف در فصلهاى مختلف اين بخش، روشهايى را در رابطه با برخورد با احساسات اضطرابى ارائه مىكند، مثل: اضطراب اجتماعى، اضطراب از تنهايى و... و اضطراب از مرگ، و ترس از آن. در طول اين مقاله تلاش شد تا اين مطلب واضح گردد كه شناختدرمانى يك روش است والا در فهم فكر درست، ديگر آقاى برنز در سطحى نيست كه همه انديشههاى صحيح را با روششناختى خود تشخيص دهد؛ مثلاً همين بحث مرگ، از همان نوع بحثهايى است كه غير از دين، هيچ منبع شناختىاى نمىتواند فكر صحيح را به ما بدهد؛ لذا نبايد دچار اين اشتباه شويم كه مثلاً شناختشناسى مىتواند جهانبينى صحيح ارائه دهد، بلكه به مقتضاى شرايط هر مسئله فكرى بايد به منبع شناختى متناسب با آن رجوع كرد. به همين دليل، در بحث اضطراب از مرگ، چون جاى چنين انديشهاى در روش آقاى برنز مشاهده نمىشود، ضعف آشكارى در راه حلهاى ايشان مشاهده مىشود.
بخش چهارم: شيوههاى برقرارى ارتباط با ديگران
آقاى برنز ابتدا خصوصيات يك ارتباط بد را فهرست مىكند و شيوه ارزيابى آن را آموزش مىدهد و معتقد است كه اگر بتوان عوامل ذكر شده را تغيير داد، آرام آرام، روند ارتباط به سوى خوب شدن، سوق پيدا مىكند و باز براى دقت، مىبايد از قلم و كاغذ استمداد جُست و تمام جريان رد و بدل شده در يك ارتباط بد را روى كاغذ آورد و بر اساس جدول، خصوصيات بد را تعيين كرد. در مرحله بعد، اصلاح اين رفتارهاست كه به همان شيوهاى كه در كتاب آمده آنها را اصلاح كرد.
فصل بعد نيز در همان مسير حركت مىكند و هنرِ ارتباط خوب، موضوع بحث را تشكيل مىدهد كه به چند نكته كليدى در اين مورد اشاره مىكند. ابتدا مهارت گوش دادن خود را تقويت كنيم، حتى اگر دوستمان از كمترين جذابيت برخوردار باشد؛ اما بايد با سعه صدر، در پى پيدا كردن نكته مثبتى در سخنان طرف مقابل، به سخنانش كاملاً گوش بدهيم، همدلى كنيم و از احوالات او پرس و جو كنيم و تلاش كنيم احساسات خود را خوب آشكار نماييم و علىرغم مشكلاتى كه با او داريم، اما به خاطر همان چند نكته مثبت كه در سخنان او مىيابيم، به او احترام بگذاريم.
در فصلهاى بعد در رابطه با افرادى كه كنار آمدن با آنها مشكل است، مباحثى را مطرح مىكند. آدمهايى كه بسيار خونسرد، بهانهجو و يا «انفعالى - پرخاشگر» مىباشند.
بخش پنجم: در اين بخش، اطلاعاتى را در مورد داروهاى اعصاب ارائه مىكند و توضيح مىدهد كه او در روش درمانى خود، بهطور همزمان از دارو درمانى و شناختدرمانى سود مىجويد و مانند بعضى از افراطيون كه تنها به يك عامل بسنده مىكنند و تأثيرات موارد ديگر را انكار مىكنند، نيست. در انتهاى بخش نيز، مختصرى از اثرات بعضى داروها را ذكر مىكند.
آخرين بخش ويژه درمانگران و بيماران كنجكاو مىباشد و بهتر است بگوييم اين بخش را براى افزايش اطلاعات همكاران درمانگرش نوشته است و اين سؤال را پاسخ مىدهد كه «چرا بعضى از بيماران، خيلى سريع و رضايتبخش، رو به بهبودى مىروند، امّا گروه ديگر، چنين نيستند؟». آقاى برنز عواملى را برمىشمرد كه مهمترين آنها احساس همدلى بيمار نسبت به درمانگر مىباشد؛ چرا كه اگر بيمار به درمانگر خود اعتماد كند و دل در گرو توانايى درمانگر خود بسپارد بىگمان، هم در انجام وظايف محوله كوتاهى نخواهد كرد و هم خود همدلى شرايط روانى را فراهم مىسازد كه بهبودى در آن به نحو احسن رخ مىنمايد.
آخرين فصل اين بخش با آموزش خوديارى به درمانجويان به پايان مىرسد. منظور از خوديارى، تمرينات و تكاليفى است كه درمانگر در فواصل جلسات به درمانجوى خود مىدهد كه در بسيارى از موارد، انجام دادن اين تمرينات، در روند درمان تأثير دارد و در صورت قطع شدن يا خوب انجام نشدن، درمان شخص، با شكست مواجه مىشود. اين فصل، شيوههاى انگيزشى را آموزش مىدهد تا به واسطه آنها درمانجويان در انجام تكاليفشان موفق باشند.
در انتها، ذكر اين نكته بىفايده نيست كه آقاى برنز در اين كتاب، به دو مقوله اساسى اشاره مىكند: اوّل آن كه انسان به لحاظ احساسى بايد متعادل باشد و اگر اين تعادل در سطح احساسات مختل شد، سرمنشأ آن را بايد در انديشه و افكار هر شخص، جستجو كرد. مقوله دوم (كه يك مقوله روشى است)، آن است كه بهترين شيوه براى كشف خطاهاى شناختى و اصلاح آن، تفكر در رابطه با انديشههاست كه اين تفكر و نظارت و كنترل با نوشتن انديشهها راحتتر ميسور مىشود كه گاهى اين نظارت و كنترل را «فراشناخت»(3) ياد مىكنند؛ لذا مىتوان شيوه آقاى برنز را شيوهاى براى تحقق بخشيدن به فراشناخت نام نهاد؛ چرا كه عنصر اصلى در فراشناخت، نظارت و كنترل است.
1 . Paradigm. ديدگاه مورد پذيرش تعداد زيادى دانشمند را پارادايم (برنامه كار) مىگويند. پارادايم، يك چهارچوب كلى براى پژوهش تجربى به دست مىدهد و از اين لحاظ، فراتر از يك نظريه است. يك پاردايم، بيشتر شبيه به يك مكتب فكرى يا يك «ايسم» است، مانند رفتارگرايى، تداعى گرايى و شناختگرايى.
2 .Diagnostic and statistical manual of mental disorders 4th Edition :DSM IV.
علامت اختصارى چهارمين مجموعه تشخيصى و آمارى انجمن روانپزشكى آمريكا.
3.Metacognition.