مجلات >حديث زندگی>شماره 2

!مصدوم

پيتر وينى
مترجم: ر.رها
 

70

- گيل، حسابى خسته شدى، برو استراحتى كن و قهوه‏اى بنوش.
گيل، به دور و برش نيم‏نگاهى انداخت. دكتر كندى درست پشت سرش بود. و گفت: گيل! حال بيمار، كاملاً رو به راه است. من هم حالا در بخش هستم. تو برو كه حسابى خسته شدى.
گيل لبخندى زد و پرسيد: شما مطمئن هستيد دكتر؟
دكتر آمرانه گفت: تو پنج ساعت مدام سرپا بودى و كار كردى. تو كه نمى‏تونى تمام شب را كار كنى. برو و ظرف بيست دقيقه برگرد.
- امّا امشب شنبه شب است و مى‏دانيد كه شنبه شب‏ها سرِ ما خيلى شلوغ است.
دكتر با صداى محكم و بمى گفت: برو گيل، برو!
گيل به چهره دكتر، نگاهى موشكافانه انداخت. از چهره‏دكتر هم خستگى مى‏باريد. يكشنبه‏ها در بخش سوانح بيمارستان، غوغا بود؛ از مصدومان حوادث و تصادفات جاده‏ها گرفته تا درگيرى‏ها و حوادث غير مترقّبه و اضطرارى همگى به چشم مى‏خوردند.
گيل، آرام گفت: بسيار خوب دكتر، من دارم مى‏رم!
و به طرف دستگاه قهوه‏سازى كنار سالن رفت. سكّه‏اى انداخت و منتظر شد تا دستگاه، قهوه را آماده كند. بعد به طرف دفتر كوچك پرستاران رفت. روى مبلى
 


71

لميد و قهوه را جرعه جرعه نوشيد. طعم قهوه زياد عالى نبود. گيل قهوه‏هاى ماشينى را دوست نمى‏داشت. از روى ميز، روزنامه‏اى برداشت و شروع به خواندن كرد. مطالب روزنامه زياد جالب نبود. تصوير بزرگى از «آلكس هيل» روى صفحه اوّل روزنامه چاپ شده بود. گيل، كاست تازه او را خيلى دوست داشت. بعداز خودش پرسيد: راستى نوار راجع به چى بود؟ آهان! راجع به مهمانى شبانه.
و بعد ادامه مطلب روزنامه را خواند.
آلكس هيل امشب در ميدهورست كنسرت اجرا مى‏كند. آلكس، خواننده گروه راك با نام «چهره جديد» بود. چهره جديد شش اجراى موفق در بريتانيا داشت و بيش از بيست ميليون فروش در امريكا داشت. آلكس، گروه راك را به خاطر تك خواندن و اجراى يك نفره در سپتامبر ترك كرد و از آن به بعد سه كار ارائه كرده است. بزرگ‏ترين و مشهورترين ستاره سال ما، بيست و سه سال بيش ندارد. كنسرت امشب او در ميدهورست (استاديوم فوتبال امريكا) رأس ساعت نه اجرا مى‏شود.
گيل به ساعتش نگاهى كرد. كنسرت، نيمه شب تمام مى‏شد و حالا درست دوازده و نيم بود؛ در حقيقت بامداد يكشنبه.
گيل صفحه بعد روزنامه را مى‏خواند كه ناگهان صداى زنگ را شنيد. زنگِ «شرايط اضطرارى» بود. گيل، با عجله به بخش سوانح برگشت. دكتر كندى به سمت در ورودى - خروجى بيمارستان دويد. در همين حين، آمبولانس از راه رسيد. مورد اورژانسى، مصدوم تصادف يك اتومبيل بود. دكتر فرياد زد: زود باشيد.
گيل به دنبال او دويد. راننده و كمك راننده آمبولانس، با برانكارد از آمبولانس بيرون دويدند. گيل به مصدوم نگاه كرد. مردى روى برانكارد بود كه به خاطر شدّت خونريزى و جراحات، چهره‏اش پيدا نبود. راننده آمبولانس گفت: عجله كنيد! فكر مى‏كنم كمر بيمار، آسيب جدى ديده باشد. احتمال مى‏دهم حتّى شكسته باشد و چند جاى صورتش نيز بريده است.
يكى از راننده‏ها فرياد زد: سريع، چند واحد خون بياوريد!
آنها برانكارد را به سمت آسانسور بردند. دكتر كندى به طرف گيل برگشت و گفت: با دكتر كيزى تماس بگير؛ چون كمر مصدوم آسيب ديده و ما حتماً به او نياز داريم.
گيل به طرف تلفن دويد و با دكتر كيزى تماس گرفت. آنها برانكارد را به طبقه بالاى بيمارستان - به طرف اتاق عمل - بردند. دكتر كندى گفت: گيل! راجع به بيمار، اطّلاعاتى كسب كن. دوستانش آن‏طرفند.
گيل از دكتر پرسيد: در اتاق عمل به من نيازى نيست؟
دكتر گفت: نه، فقط اطلاعات جمع كن!
گيل به سمت در رفت. دو مرد آن‏جا ايستاده بودند. يكى از آنها كوتاه قد و چاق بود و سيگار مى‏كشيد و مرد ديگر، قد بلند و كشيده بود و كت سياه رنگى به تن داشت. گيل گفت: ببخشيد! شما در اين‏جا نبايد سيگار بكشيد. اين‏جا بيمارستان است.
مرد كوتاه قد، لحظه‏اى به گيل خيره شد و گفت: چى گفتى؟
- متأسفم! اين جا نبايد سيگار بكشيد.
مرد، سيگار را به زمين انداخت و با پا آن را له كرد و گفت: خوبه پرستار؟
گيل به سيگار نگاه كرد. صورتش از لحن بى‏ادبانه مرد، قرمز شده بود. بعد پرسيد: مى‏توانم چند سؤال بپرسم؟
- سؤال؟ تا چه سؤالى باشد!
- اوّل از همه نام بيمار؟
مرد، به گيل زُل زد و گفت: تو نمى‏دونى؟ سال قبل كجا بودى؟
گيل گفت: من نمى‏دونم؛ چون مشغله كارى زيادى دارم. حالا با همه اين حرف‏ها اسم بيمارتان چيست؟
مرد كوتاه قد به مرد ديگر خيره شد و با لحن مسخره‏اى گفت: او آلكس را نمى‏شناسد. مرد ديگر گفت: همه آلكس را مى‏شناسند!
مرد، به گيل نگاه كرد. گيل از نگاه مرد، به شدت در عذاب بود؛ نگاهى سرد و تحقيرآميز. مرد گفت: شازده آلكس هيل.
بعد نام مصدوم را هجى كرد.
گيل گفت: متشكّرم.
ناگهان به ياد مطلبى افتاد كه در روزنامه خوانده بود: آلكس هيل، خواننده مشهور. بعد پرسيد: او چند سال دارد.
مرد خنديد و گفت: بيست و نه ساله است.
- امّا در روزنامه خواندم كه بيست و سه ساله است.
- بله! در مجلّات و روزنامه‏ها، بيست و سه ساله است؛ امّا در بيمارستان، بيست و نه ساله؛ يعنى مطابق با سنّ واقعى‏اش.
- او كجا زندگى مى‏كند؟
- آلكس، اين‏جا، آن‏جا.
گيل كلافه شده بود و گفت: امّا من بايد آدرسى از او داشته باشم.
- بنويس: هتل ماربل. او ديروز آن‏جا بود. امشب هم به آن‏جا مى‏رفت.
گيل آدرس را نوشت و پرسيد: نزديك‏ترين فاميل او چه كسى است؟
مرد كوتاه گفت: چى؟
- نزديك‏ترين خويشاوند به هيل كيست: همسرش، پدرش و يا مادرش؟ ما نياز داريم كه بدانيم؛ چون...
- او هنوز ازدواج نكرده. پدر و مادرش هم مرده‏اند. اسم منو بنويس؛ مديرش هستم.
- خواهر و برادر چى؟ ما نياز داريم كه اسم يكى از اقوام او را داشته باشيم.
- ببين شازده، اون فاميل نداره. حاليت شد! اسم منو بنويس.
سر تا پاى مرد، بوى سيگار مى‏داد. گيل گفت: بسيار خوب! اسم و آدرستون؟
 


72

- كلارنس تاكر. كمپانى بزرگ تاكر، لندن...
و بعد كلمه لندن را براى گيل هجى كرد.
گيل گفت: خيلى مسخره است كه شما رئيس او هستيد!
- من رئيسشم! حالا كارت تمام شد؟
- فقط يك سؤال ديگر. مذهبش؟
- مذهبش؟ مذهب آلكس؟
- بله، او به كدام كليسا مى‏رود؟
- من نمى‏دونم. حالا برو دنبال كارت!
- بله! متشكرم آقاى تاكر. راجع به آقاى هيل هم نگران نباشيد. دكتر كيزى، پزشك معالج او، دكتر فوق‏العاده‏اى است.
- او خوب است؛ ولى من بهترين پزشك را مى‏خوام! آلكس در ميانه راه يك تور ده ميليون پوندى است. من به دنبال يك پزشك معمولى در بيمارستان كوچكى مثل اين جا نيستم!
گيل پرسيد: مگر چه اتفاقى براى آلكس افتاده؟
مرد بلند قد گفت: آلكس از كنسرت برمى‏گشت. او تمام شب را برنامه اجرا كرده بود. كلارنس به او گفت كه با ما برگرده؛ امّا او قبول نكرد. بعد با اتومبيلش تصادف كرد و...
تاكر گفت: ساكت شو راجر! نيازى نيست كه او بداند.
بعد رو كرد به گيل و گفت: حالا برو دكتر را بياور! من بايد از دكتر مواردى را بپرسم.
گيل دست دست كرد و گفت: من مى‏تونم...
تاكر فرياد زد: صداى منو شنيدى؟ من همين حالا مى‏خوام دكترو ببينم.
گيل رفت.
تاكر و دوستش نگران هيل نبودند. نگران تور ده ميليون پوندى بودند.
گيل به طرف آسانسور رفت. در آسانسور باز شد و دكتر كندى بيرون آمد. گيل پرسيد: بيمار چه‏طوره؟
- زياد تعريفى نداره. دو مردى كه همراهش بودند كجا هستند؟
- رفتار خوب و مناسبى ندارند.
دكتر گفت: «باشه» و به طرف آنها رفت.
تاكر پرسيد: شما پزشك هستيد.
- بله من دكتر كندى هستم.
- خوب، من يك بيمارستان خصوصى مى‏خوام، نه اين جا. ما كى مى‏تونيم حركتش بديم؟
دكتر كندى با آرامش گفت: شما نمى‏توانيد او را حركت دهيد. كمر او آسيب جدى ديده و در حالت اغماست. شما به هيچ وجه نمى‏توانيد او را جابه‏جا كنيد.
- امّا او آلكس هيل است. نبايد در بيمارستانى كه خدمات عمومى ارائه مى‏كند، بماند. ما بهترين پزشكان را احتياج داريم. پس به يك بيمارستان خصوصى مى‏رويم!
دكتر كندى گفت: حالا هم بهترين پزشكان در حال معالجه او هستند. خانم دكتر كيزى فوق‏العاده است. او...
تاكر، حرف او را قطع كرد و گفت: و او در يك بيمارستان كوچك، در يك شهر كوچك، كار مى‏كند. ببين رفيق! آلكس هيل يك ستاره بين‏المللى است و هر سال، ميليون‏ها نوار كاست مى‏فروشد.
اين‏بار، دكتر بود كه حرف تاكر را قطع مى‏كرد: و او در حال اغماست و حالا هم در اين بيمارستان است. شما هم نمى‏توانيد او را حركت دهيد. شب به خير!
تاكر پرسيد: كجاى كار اشتباه بود؟
بعد داد زد: هى پرستار؟ ما قهوه‏اى، چيزى مى‏خواهيم.
گيل در حال بردن فنجان قهوه‏اى براى خانم مسنّى در اتاق بعدى بود. رو كرد به آقاى تاكر و گفت: آقاى تاكر! اين‏جا بيمارستان است، نه رستوران! ماشين قهوه‏سازى آن‏جاست.
گيل مى‏بايست تا ساعت شش فردا، سر كار مى‏ماند. وقتى به اتاق استراحت پرستاران برگشت، دوستانش در حال خوردن صبحانه بودند. گيل براى آنها جريان تصادف اتومبيل را تعريف كرد.
پنى گفت: واه! آلكس هيل. من تمام آلبوم‏هايش را دارم. او در كدام اتاق بسترى است.
- من نمى‏دونم. مى‏رم بخوابم. شب به خير يا روز به خير؟
حدود عصر بود كه گيل از خواب بيدار شد. او بايد رأس ساعت ده روز يكشنبه سركارش حاضر مى‏شد. تلويزيون را روشن كرد و مشغول خوردن شد. در اخبار ساعت پنج، خبرى راجع به آلكس هيل گفته شد. گيل با هيجان صداى تلويزيون را بلند كرد.
ابتدا آلكس را در حال خواندن نمايش دادند و بعد گوينده گفت: او در بيمارستانى در ميدهورست بسترى است؛ چون بعد از اجراى كنسرت ديشب، در خيابان تصادف كرد. ما با رئيسش در بيرون بيمارستان گفتگو كرديم.
گيل روى صندلى‏اش نيم‏خيز شد. تاكر بود كه مصاحبه مى‏كرد.
- من با آلكس بودم. حالش رو به بهبودى است. او حالا در تختش مى‏نشيند و لبخند مى‏زند. او نمى‏تواند تور كنسرتى‏اش را به پايان ببرد؛ امّا نگران نباشيد، سال آينده، تور ديگرى را برنامه‏ريزى و اجرا مى‏كند. من به خاطر گل‏ها و نامه‏هاى پر محبّت شما سپاسگزارم. آلكس هم همين‏طور. در پايان از همه متشكرم.
گيل با عصبانيت تلويزيون را خاموش كرد.
- آلكس رو به بهبود است! كمرش شكسته است و در حال اغماست. او نمى‏توانست حتّى جملات تاكر را هضم كند و بفهمد. پس چگونه روى تخت مى‏نشيند؟
در همين اوضاع پنى به اتاق گيل وارد شد
 


73

و گفت: هى گيل! من آلكس را ديدم. او در اتاق 1 / 534 بسترى است و من هم در طبقه پنجم كار مى‏كنم. آلكس هيل...
گيل، وسط حرفش پريد و گفت: روى تخت مى‏نشيند و لبخند مى‏زند؟
پنى نشست و گفت: چى؟ او در تختخواب مى‏نشيند و لبخند مى‏زند! او در حالت اغماست. دكتر كيزى امروز با ما حرف زد و گفت كه ما نبايد به مطبوعات يا صدا و سيما چيزى درباره آلكس بگوييم. تاكر، اين مطلب را به رئيس بيمارستان، گوشزد كرده است. صورت آلكس قابل رؤيت نيست. او قادر به حركت نيست. اين خيلى وحشتناكه!
عصر يكشنبه زياد شلوغ نبود. رأس ساعت يازده، گيل مى‏بايست به طبقه پنجم بيمارستان برود و مقدارى دارو براى دكتر كيزى بگيرد. وقتى داروها را گرفت به طرف آسانسور رفت. در همين حين، چشمش به مرد بلندقد كه كت سياه پوشيده بود افتاد. او بيرون اتاق 534 ايستاده بود. گيل لحظه‏اى مكث كرد و بعد به طرف مرد رفت. سلام كرد و پرسيد: اين‏جا چه مى‏كنيد؟
- آه شما هستيد. من اين‏جا منتظر هستم. آقاى تاكر مايل نيست خبرنگاران تلويزيون دور و بر آلكس باشند و فيلم و گزارش تهيه كنند.
- آه! ببخشيد. من مى‏رم كه نگاهى به آلكس بيندازم.
در همين حين، خيلى سريع فكرى كرد و گفت: دكتر كندى از من خواسته ساعت يازده، وضعيتش را چك كنم. تا حالا هم چند دقيقه‏اى تأخير كردم.
- امّا پرستار اين بخش، ده دقيقه قبل، او را معاينه كرد.
- مى‏دونم؛ ولى مرا ببخشيد، چون من هم وظيفه‏اى دارم.
و بعد در اتاق را باز كرد و داخل شد. مرد، در را پشت سر گيل با دقت بست. آلكس در تختخواب بود و همچنان در حالت اغما. صورتش پيدا نبود؛ چون دور تا دور صورتش باندپيچى شده بود. گيل به دستگاه‏هاى دور و بر تخت، نگاهى انداخت. تماماً كار مى‏كردند. بعد در اتاق را باز كرد و بيرون رفت. سرپرستار طبقه پنجم را ديد.
سرپرستار گفت: پرستار، مى‏تونم با شما در دفترم صحبت كنم؟
گيل به مرد كت مشكى، نگاه كرد. او لبخند زد.
صداى گيل لرزيد و گفت: بله.
وقتى وارد اتاق شدند، سرپرستار با لحن خشكى گفت: بشين! تو در اتاق 534 چه كار مى‏كردى؟
گيل پرسيد: چه‏طور مگه؟
- تو در اين بخش كار نمى‏كنى. آقاى هيل هم ممنوع الملاقات است. امروز بعد از ظهر، حدود بيست پرستار به اين بخش آمدند و همه مى‏خواستند كه او را ببينند. اين جا بيمارستان است، نه كنسرت راك.
گيل گفت: من از بخش سوانحم. وقتى ديشب او را به بيمارستان آوردند، كشيك بودم. من مجبور بودم به خاطر داروهايى كه دكتر كندى خواسته بود به اين طبقه بيايم و فقط به اتاق نگاهى انداختم. با اين حال متأسفم.
سرپرستار گفت: من مى‏دونم؛ امّا ديگه تكرار نكن! مى‏فهمى كه چى مى‏گم؟
گيل از دفتر سرپرستار بيرون آمد. مرد كت سياه، باز هم پوزخندى زد و گفت: شب به خير پرستار! دلم نمى‏خواد دوباره اين‏جا ببينمت! حاليت شد؟
دو هفته بعد، گيل مشغول كار در بخش سوانح بود كه تلفن زنگ زد. گيل تلفن را برداشت:
- بخش سوانح، بفرماييد؟
- سلام، من دكتر كيزى هستم. ممكنه با دكتر كندى صحبت كنم؟
- البته، چند لحظه صبر كنيد.
بعد به دنبال دكتر كندى رفت و او را با خود آورد. دكتر تلفن را برداشت.
- كندى هستم... آه سلام، جُزف... چى؟ امّا آنها نمى‏تونند... آنها رفتند؟... چه وقت؟... نه!... كجا با او حرف زدند؟... چرا چيزى به تو نگفتند؟... خيلى وحشتناكه!... بله، بله... بعداً مى‏بينمت.
دكتر گوشى را گذاشت. خيلى عصبانى بود. گيل نمى‏توانست سر در بياورد و به همين دليل منتظر بود تا خود دكتر چيزى بگويد.
دكتر گفت: دكتر كيزى پشت خط بود و گفت كه آقاى تاكر، آلكس هيل رو از بيمارستان برده.
گيل گفت: امّا او در حال اغما بود!
- بله. اونو با آمبولانس خصوصى بردند؛ چون قصد داشتند به يك بيمارستان خصوصى بروند. دكتر كيزى هم خيلى عصبانى بود.
فكر گيل، اكثر اوقات مشغول آلكس هيل بود.
چند ماه بعد، گيل در خانه پرستاران، مشغول تماشاى تلويزيون بود. برنامه موسيقى راك از تلويزيون پخش مى‏شد.
- و حالا برنامه جديدى از آلكس هيل به نام شنبه شب.
 


74

- آلكس اين‏جا حضور دارد و مى‏خواهد براى ما برنامه اجرا كند. چندماه قبل، آلكس تصادف كرد و مجبور به عمل جراحى پلاستيك شد... و حالا چهره جديدى براى گروه «چهره جديد»! حتماً به ياد داريد كه دو سال قبل او در گروه چهره جديد بود و حالا آلكس هيل اين‏جاست!
موزيك شروع شد. آلكس بود. با همان موها و همان لباس‏ها؛ امّا چهره‏اش تغيير كرده بود.
گيل با تعجب گفت: جراحى پلاستيك؟ خوب صورتش بدجورى بريده شده بود؛ امّا كمر شكسته‏اش چى؟ حالت اغما چى؟
گيل با دقت به ادامه برنامه گوش كرد. ناگهان از جايش بلند شد:
- اين آلكس نيست! چه اتفاقى براى او افتاده؟
وقتى پنى هنگام غروب آمد، گيل راجع به آلكس با او حرف زد. پنى اطلاعات زيادى راجع به آلكس داشت و اين مطالب را در روزنامه خوانده بود. روزنامه اين طور نوشته بود كه آنها آلكس را به سوييس فرستادند. آلكس در ژنو، توسط جراحى زبردست، تحت عمل جراحى پلاستيك قرار گرفت.
گيل گفت: امّا كمر آلكس شكسته بود و تو هم ديدى.
- درسته؛ امّا حالا سلامتى‏اش را به دست آورده. من او را در تلويزيون ديدم كه در كنسرت، تكخوانى مى‏كرد.
شنبه بعد، گيل به خريد رفت. او در ميدهورست به دنبال يك شلوار جديد مى‏گشت. به يك فروشگاه لباس، در خيابان‏هاى بالاى شهر رفت. همه شلوارها گران بودند: «سى و پنج پوند». ايستاد و لحظه‏اى به آهنگى كه در فروشگاه پخش مى‏شد گوش كرد؛ آهنگ «شنبه شب». در تمام فروشگاه‏هاى ديگر هم، آن آهنگ پخش مى‏شد. گيل با خودش فكر كرد اين آهنگ، آهنگ شماره يك سال مى‏شود؛ بهترين آهنگ برگزيده سال. در همين حين، صداى آشنايى به گوشش رسيد:
- گيل، سال‏هاست كه نديدمت!
گيل متعجّب به دور و برش نگاه كرد و ناگهان با هيجان گفت: دانيل! حالت چطوره؟
دانيل پارتريج، دوست قديمى‏اش بود. آنها پنج سال قبل، در رشته پرستارى هم دانشجو بودند.
دانيل گفت: خوبم. بيا بريم يك قهوه بنوشيم.
گيل در كيف دستى‏اش را باز كرد. دانيل گفت. نه گيل! من پولش را مى‏دهم. مهمون من.
آنها پشت ميزى نشستند. دانيل سه چهار كيسه‏اى را كه خريد كرده بود. زير ميز گذاشت. گيل پرسيد: حالا چه كار مى‏كنى؟
- در يك بيمارستان خصوصى نزديك فرامپتون كار مى‏كنم. شغل فوق‏العاده‏اى است. بيمارستان خيلى گران قيمتى است و به من حقوق خوبى مى‏دهند.
آنها نيم ساعتى گپ زدند. دانيل هم راجع به كارش حرف زد. او گفت: شغلم را دوست دارم؛ امّا گاهى اوقات خيلى ناراحت كننده است. من از مرد جوانى مراقبت مى‏كنم. او چند ماه قبل، تصادف وحشتناكى با اتومبيلش كرد. كمرش شكسته بود و حدود سه ماه در حالت اغما بود.
گيل روى ميز به طرف دانيل خم شد و گفت: حالا به‏هوش اومده، اين‏طور نيست؟
- بله! حدود دو هفته قبل به هوش اومده؛ ولى خيلى افسرده شده و فكر مى‏كنه كه خواننده و ستاره سينماست. اسمش چى بود؟
گيل سريع گفت: آلكس هيل.
- درسته آلكس؛ امّا تو از كجا مى‏دونى؟
- هيچى ولش كن! تو بگو اسم اون مرد چيه؟
- ريچارد تاكر. او هيچ ملاقات كننده‏اى ندارد. برادرش هم غير قابل تحمّل است.
گيل وسط حرفش پريد: برادرش؟
- بله، او يكى از دوستان دكتر گرينه. دكتر گرين، رئيس بيمارستانه. به هر حال،
 


75

او هيچ ملاقات كننده‏اى نداره! بيچاره ريچارد! صورتش در تصادف بدجورى زخمى شده و چند جاى صورتش هم بريده شده. ظاهرش حسابى به هم ريخته و وحشتناك شده؛ امّا مرد فوق‏العاده‏اى است.
گيل لحظه‏اى فكر كرد و گفت: دنى، من دنبال كار تازه‏اى هستم. آيا فكر مى‏كنى بيمارستان شما نياز به پرستار جديد داره؟
- بله، ما هميشه به پرستارهاى خوب نياز داريم. چرا؟ مگه تو....؟
گيل ميان حرفش دويد و گفت: مى‏تونم بيام و از نزديك، بيمارستانتون رو ببينم؟
- بله، حتماً فردا بيا! فردا يكشنبه است و دكتر گرين در بيمارستان نيست؛ امّا تو مى‏تونى نگاهى به بيمارستان بيندازى. بعد هم درخواست كتبى تقاضاى كار كنى.
گيل گفت: متشكرم. فردا مى‏بينمت.
گيل پا روى ترمز گذاشت و به كروكى نگاهى انداخت.
- خوب اين جاده؛ امّا بيمارستان كجاست؟ بيمارستان بايد همين دور و برها باشد.
دو سمت جاده پوشيده از درختان كهن‏سال و قطور بود و خانه‏اى در آن حوالى به چشم نمى‏خورد. گيل دوباره به نقشه نگاهى انداخت. هيچ علائمى در جاده نبود. گيل اتومبيلش را روشن كرد و آهسته به طرف جلو راند. ناگهان چشمش به جاده فرعى در سمت چپ جاده اصلى افتاد. جاده تنگ و باريك و بعد تابلوى كوچكى كه در كنار جاده نصب شده بود توجه‏اش را جلب كرد. روى تابلو نوشته شده بود: بيمارستان خصوصى چَمفورد.
گيل به سمت چپ پيچيد و حدود يك مايل در جاده پيش رفت. بعد بيمارستان را ديد. بيمارستان، خانه‏اى قديمى بود كه در جلوى آن باغى زيبا وجود داشت. او به طرف محلّ پارك اتومبيل‏ها رفت. چندين اتومبيل مدل بالا و گران‏قيمت آن‏جا پارك شده بودند. او برگشت و نگاهى به مينى‏ماينر خودش انداخت و خنديد. اتومبيلش در بين آن همه ماشين آخرين مدل، خنده‏دار به نظر مى‏رسيد.
دانيل دم در ايستاده بود و گفت: دير كردى!
- بله، متأسّفم! من نتونستم اين‏جا را به‏راحتى پيدا كنم. چه لباس كار قشنگى. من اين لباس رو خيلى دوست دارم.
- آره اين لباس‏ها خيلى گران قيمت‏اند! در مورد دير آمدن شما هم شايد اشكال از كروكى من بوده! چون نقشه كشيدن من تعريفى نداره.
گيل با لبخند گفت: من نياز به نقشه داشتم؛ چون از روستا تا اين‏جا فاصله‏اى طولانى بود؛ در عين حال، خيلى ساكت و آرام و دنج و خلوت.
دانيل گفت: الان بهترين زمان براى بازديد از اين‏جاست؛ چون اكثر ملاقات كنندگان يكشنبه‏ها عصر، به اين‏جا مى‏يان.
- امّا مرد جوانى كه صورتش در تصادف بريده شده، ملاقات كننده نداره. گفتى اسمش چى بود؟
- ريچارد تاكر. ديروز كه گفتم! بيا بريم بيمارستان رو نشونت بدم.
آنها دورتا دور بيمارستان قدم مى‏زدند. همه چيز براى گيل جديد و جالب بود. گل‏هاى زيبا همه جا بودند. گيل ناگهان گفت: ريچارد تاكر كجاست؟
- چرا؟ چه طور سراغ اونو گرفتى؟
- من داشتم به او فكر مى‏كردم. مى‏خواستم چند دقيقه‏اى با او صحبت كنم. آخه تو گفتى هيچ ملاقات كننده‏اى نداره و اين باعث افسردگى و ناراحتى اون شده.
دانيل لبخندى زد و ادامه داد: بسيار خوب. دكتر گرين هم كه اين‏جا نيست... زودباش بريم بالاى پله‏ها؛ امّا فقط يك لحظه، نه بيشتر.
اتاق، تاريك بود. گيل، مردى را در تختخواب ديد. به سمت كليد رفت تا برق
 


76

را روشن كند. صدايى گفت: لطفاً چراغ را روشن نكن.
گيل منصرف شد و به طرف تختخواب مرد رفت. نگاهى به صورت او انداخت. صورتش حسابى آسيب ديده بود؛ پر از بخيه و زخم.
گيل رو كرد به مرد و گفت: سلام آلكس.
مرد ناباورانه گفت: چى گفتى؟ آلكس؛ امّا... دكترها منو ريچارد صدا مى‏كنند. اين اسم من نيست. من آلكس هيل هستم. تو هم منو آلكس صدا زدى.
گيل گفت: بله.
و دوباره نگاهى به آلكس انداخت. آلكس به پهناى صورتش اشك مى‏ريخت و با التماس مى‏گفت: به من بگو كه احمق نيستم... ديوانه نشدم. من آلكس هيل هستم، مگه نه؟
- بله، مطمئناً همين‏طوره!
آلكس ادامه داد: امّا چرا من اين‏جا هستم. من نمى‏تونم حركت كنم؛ كمرم آسيب ديده و شكسته؛ كسى به ملاقاتم نمى‏ياد... چرا؟
گيل پرسيد: فاميل دارى؟ آلكس گفت: بله، خواهرم كاترين، در استراليا زندگى مى‏كنه؛ امّا به ملاقاتم نيامده.
گيل گفت: او خبر نداره و تاكر هم چيزى به او نگفته.
- تاكر... تاكر كجاست؟ چرا به اين‏جا نمى‏ياد؟ مگه نمى‏تونه؟
گيل گفت: تو از تاكر مى‏ترسى!
اشك‏هاى آلكس، دوباره سرازير شد و با صداى غم‏انگيزى گفت: من يك زندانى‏ام. تو كه جزو دار و دسته تاكر نيستى؟
- نه نيستم. نگران نباش! آيا واقعاً مايلى كه از اين‏جا خلاص بشى؟
آلكس هيجان زده گفت: بله.
- نگران نباش! تو از اين جا خلاص مى‏شى. اين‏جا يك بيمارستان واقعى و درست و حسابى نيست.
گيل به طرف در رفت و گفت: فردا مى‏بينمت. نگران نباش!
دانيل بيرون در منتظر گيل بود. وقتى گيل بيرون آمد به او گفت: ريچارد بيچاره، ديوانه شده!
گيل گفت: بله، ريچارد بيچاره! من بايد با كسى تماس بگيرم، تلفن كجاست؟
- بله، تلفن آن‏جاست.
گيل به طرف تلفن رفت و گوشى را برداشت. كيف دستى‏اش را باز كرد و تكه كاغذى از كيفش درآورد. شماره را گرفت. مردى پشت تلفن جواب داد: سلام، «ديلى نيوز»، بفرماييد.
گيل گفت: سلام! من مى‏تونم با يك گزارشگر حرف بزنم؟ مطالب جالبى براى شما دارم...

دخترك و جعبه طلايى

آنيل سيا (برزيل)
مترجم: ر.رها
پول، به سختى و زحمت فراوان به‏دست مى‏آمد. وضعيت مالىِ نابسامانى داشتم. روزى از دست دخترِ سه ساله‏ام عصبانى و دلخور شدم؛ چون دختر كوچولويم يك بسته كاغذ كادوى طلايى را بيخودى مصرف كرده بود و با آن، هديه‏اى را كادوپيچ كرده بود و زير درخت كريسمس گذاشته بود. صبح روز بعد وقتى دخترم هديه كادوپيچ را به من داد و با لحن كودكانه‏اى گفت: «بابايى، اين هديه مال توست».
از عصبانيت ديروزم حسابى شرمنده و سرافكنده شده بودم. وقتى كه كاغذ كادو را باز كردم، دوباره با دخترم جر و بحث كردم و گفتم: «نمى‏دانى وقتى جعبه‏اى به كسى هديه مى‏دهى، بايد چيزى داخلش بگذارى!».
دختر كوچولويم با چشمانى اشك‏آلود، به من نگاه كرد و با بغض گفت: «بابايى! داخل جعبه پر از بوسه‏هايى است كه برايت گذاشته بودم».
بغض، راه گلويم را گرفته بود. دخترم را در آغوش كشيدم و از او تقاضاى بخشش كردم. من اين جعبه طلايى را براى هميشه نزديك تختم روى ميز گذاشتم. وقتى عصبانى، غمگين و يا ناراحت مى‏شوم، يك بوسه خيالى از آن برمى‏دارم و عشق و علاقه صادقانه دخترم را به ياد مى‏آورم و آرامش خاصّى به من دست مى‏دهد.
در زندگى واقعى، هر يك از ما جعبه‏اى پر از محبّت بدون قيد و شرط و علاقه خالص از فرزندان، والدين، اقوام و دوستان خود دريافت مى‏كنيم و هيچ چيز در زندگى زيباتر و ارزشمندتر از دوستى نيست.

همفكر

تام
من فارغ التحصيل رشته هنر هستم. هفته قبل به همراه خانواده‏ام، تولد هشتاد و پنج سالگى عمه بزرگمان را جشن گرفتيم. اگرچه ما همديگر را زياد نمى‏بينيم، امّا من احساس نزديكى روحى زيادى به او مى‏كنم. شايد چون هر دوى ما هنرمند هستيم و يا شايد چون هيچ كداممان از كارهاى عجيب و غريب، رويگردان نيستيم.
وقتى عمه شصت ساله بود، به پيست پرش اسكى رفت. در هفتاد سالگى به آفريقا رفت و فيل سوار شد. در جشن تولد، به من گفت كه با ديدن من به ياد خاطرات جوانى‏اش مى‏افتد. او گفت: «ما با هم، همفكر و هم عقيده هستيم». من هم اغلب همين نكته را حس مى‏كنم.
بعد، اتفاق جالبى افتاد: پس از اين كه من شعارى را كه هميشه در زندگى به آن معتقد هستم، براى عمّه بازگو كردم و گفتم: «در هر روز چنان زندگى كن كه گويى روز آخر عمر توست»، عمه نيز شعار خودش را گفت: «با مردم چنان رفتار كن كه گويى آخرين روز عمرشان است».
هر دو شگفت زده شديم! و واقعاً همفكر بودنمان را با تمام وجود، حس كرديم!
* اين داستان، ترجمه‏اى است از:

.Casualty!, Peter Viney, Oxford University Press