سلام بر ذوالجناح
علقمه در تب مىسوخت. آب از سر خجلت، در عطش، خون ضجّه مىزد.
ناله اِنكسَرَ ظَهرى وانْقَطَعَ رَجائى، عرش را مىلرزاند و سرى خونين، بر دامان حسين(ع) دلربايى مىكرد.
از دستهاى بريده بر بال ملائك، هزار علقمه مىجوشد. كربلا بود و شهادتنامه شاهدان عشق.
سلام بر ذوالجناح خونين بال!
سلام بر زمين و برگهاى خونينِ باز آمده از نبرد!
سلام بر پيشانىبندهاى به خون نشسته، بر چكمههاى خاكى! بر اسبان بىسوار، سلام!
اى قلم! ناله كن. ببين كه عطشها، لبهاى دوخته جاماندهاند، تا از عشق سيراب شوند.
بگو با ما از زمزمههاى نيمه شب، از محرمان خلوت انس، از آن شوريده دلان شيدايى.
آخر، اينان از كدامين سلالهاند كه بر منبر نور نشستهاند؟!
بگو از سنگرهاى خاكى، از نخلهاى سوخته، از شبهاى حمله كه شهادتنامه زهرا(س) به دست عشّاق مىرسد! هنوز هم در تپّههاى «دوكوهه» و «الله اكبر»... نداى سُبُّوحٌ قُدّوس، لرزه براندام خاكهاى گرم و تبدار مىزند.
اين خاك، ذرّه ذرّه وجودش را هزاران لاله سيراب كرده است.
اين سربداران، به خونْ وضو گرفتهاند و بر خون، نماز عشق خواندهاند.
نرگس شريعتى فر
معناى زندگى
و دنيا در گذران زشت و زيبايش، گاه به سويم مىآيد و گاه از من دور مىشود، و اين تنها معناى زندگى نيست. هياهوها را آنگونه كه هستند مىشناسم و سكوتها را در جاهاى خالى حس مىكنم. دريغ از زمان كه نه مىتوان آن را شناخت و نه مىشود آن را حس كرد! ثانيهها آموختنى نيستند؛ چون فنا مىشوند و باز هم اين تنها معناى زندگى نيست. تفسير آسمان، شايد فقط هنگامى مقدور باشد كه نفس برنمىآوريم و باران و خورشيد را شايد زمانى بتوانيم در اشتياق چشمانمان جا دهيم كه مه، در غبار هوا پراكنده نباشد.
و زمين، شايد روشنتر از تمام هستى به روى دستهاى خستهمان لبخند مىزند و اين تنها روزنهاى نيست كه در قلب آدمها روشن مىشود.
دريا را به كرامت مىتوان شناخت و كوير را به بيچارگى و درماندگى، و آيا تنها معناى دريا و كوير اين است؟
و شايد گاهى ابر، قصرى بسازد و ستارههاى صبح را به ضيافت كوچكش دعوت كند و ماه، سرگردانتر از برگهاى پاييزى، در انتهاى كوچههاى شهرمان غروب كند و اين تنها معناى زندگى نيست.
شايد هر كسى زندگى را آنگونه بداند كه از پنجره نگاه خود بدان مىنگرد و من دوست دارم چارچوب پنجره نگاهم را از جنس بلور بسازم تا همه چيز، حتى اشك، از پشت نقابش زيباترين باشد.
فاطمه احمدىنژاد - قم
مالك خورشيد
غروب گرم تابستان است. پنجرهها همه بازند و نسيمى خنك مىوزد.
نگاهم موازى قفسه كتابهايم است. بسيار دوستشان دارم. آنها را كه نگاه مىكنم، غرق لذّت مىشوم. قاليچه قرمز و كهنه زيرپايم، فرياد مىزند. گلهاى بىساقه و برگش عطر و بويى ندارند.
اتاق را وارسى مىكنم. تارهاى نازك و خاك گرفته كنج ديوار، گرد نشسته بر روى اشيا، قاب عكس كج شده، همه و همه بوى كهنگى مىدهند.
شايد حشرات موذى و كثيفى كه زير تخت جابهجا مىشوند لاشهاى يافتهاند. ديوارها سياه و دودزدهاند.
باز كتابها را مىكاوم و بوى كهنگىشان را مىخواهم. زردى ورقهايشان را دوست دارم. شيرازههايشان را مدتها مىبويم.
خورشيد، رو به زوال است. نور سرخش تمام اتاق را گرفته است؛ چونكسى كه در مسابقهاى بازنده شده و هنوز اميدوارست.
كوهى نيست كه خورشيد، پشتش پنهان شود. لختى خورشيد اينجا نمايان است. يكّه و تنها، دستهايم را به ميلههاى پنجره قفل مىكنم. سرم را به زحمت از ميانشان عبور مىدهم. ثابت مىمانم و فقط مىنگرم. جملاتى را كه خواندهام و حرفهايى را كه شنيدهام مرور مىكنم:
نبايد او را هيچ در انتظار گذاشت. بايد به لحظهاى بينديشى كه خدا را با همه ملكوتش از آن خود مىكنى. تنها خداست كه نمىتوان به انتظارش ماند. در انتظار خدا به سر بردن، يعنى درنيافتن اين كه خدا در توست.
شب، اندك اندك مىآيد، بىخبر، بىصدا. بساط نقرهاىاش را پهن مىكند و فرياد مىزند. از پنجره به بيرون مىنگرم. در دوردستها، خودم را در زندان درونم مىبينم. زندانى با ديوارهاى سر به فلك كشيده و پنجرههاى مسدود و نورى كه روزها چشمت را مىزند. حشرات كثيف از هم، كوهى ساختهاند. تنها اميد تو به زندگى ظرف غذايى است كه پر و خالى مىشود.
باز مىانديشم.
زندگى لحظههايى از مالكيت است: مالك او بودن و به بال او پريدن از اين زندان مخوف.
به كتابها مىانديشم. لحظهاى آرامش، لحظهاى گرانقدر. دمى نگريستن به تصاويرى كه قلب تو را تسكين مىدهند. فهميدن لحظهاى كه خيره شدهاى به نقطهاى، به تصويرى، به برقى كه در تاريكى شب، از چشم گربهاى هراسان بيرون مىجهد. فهميدن لحظهاى كه احساس مىكنى تنهايى و بىكس. لحظهاى كه در آينه مىنگرى و چشمانت را نمىشناسى. لحظهاى كه در چهارگوشه خودت راه مىروى. سرت را مىگردانى و به تابلو نگاه مىكنى. عكسهاى سياه بر صفحات سفيد زندگى و اكنون عكسهاى سپيد كه بر صفحات سياه رنگ دل، سايه روشن انداخته است. مىروى نگاه مىكنى: «كلاس اوّل». چهقدر معصوم! چه قدر زيبا! بازهم گرد اتاق مىچرخى. قدمهايت را تند نمىكنى. عجلهاى در كار نيست. عمر مىگذرد، چه بدوى و چه آهسته قدم بردارى.
مىدانم اگر بدوى فرار مىكند. مىرمد و افسار به دست تو نمىدهد. لجام گسيخته مىگريزد و تو به دنبالش. مگر لحظهاى بيابى. آرام بنشينى و خيره شوى به رجهاى رنگ و رورفته قاليچه زير پايت؛ امّا باز هم بايد بروى. اين چهار ديوارى راهى است بىانتها كه خود برگزيدهاى و زنگار قلب را خود خواستهاى و اين زندان را خود ساختهاى.
ناگهان نسيم ملايمى مىوزد. مىروى و بايد بروى. ديوارها مىخندند. پنجرهها بازند. گلهاى قالى عطرافشانى مىكنند و تو بايد بروى.
آفتاب، تنها چشمان مرا يافته است. اين گرما، پلكهاى خسته مرا نشانه گرفته است. بلند مىشوم و گوش مىدهم. پروانهاى خود را به شيشه مىكوبد. گرد و غبارى به پا شده است. پروانه به هر درى مىكوبد تا رها شود. ذرّات طلايى بالهايش در نور، به خوبى ديده مىشوند. پروانه همچنان مىكوشد. لحظهاى از حركت نمىايستد. نگاهش جايى را دنبال نمىكند؛ امّا گرماى آفتاب، مجذوبش كرده است. سراپا حركت و جنبش. باز هم غبارى از ذرات طلايى در هوا پخش مىشود. نظارهگر اين غوغا منم. از اينجا احساس مىكنم صداى پروانه را مىشنوم. فرياد مىزند!
تقلّا تمام شد و ديگر خبرى از جنبش نيست.
آرام بلند مىشوم. پيكر ظريف پروانه را مىبينم. شاخكها و بالهاى زرّينش اكنون تكه تكه
شدهاند. آفتاب، جسمش را خشك كرده است.
مىگويم: «شايد پروانه بخواهد بار ديگر خورشيد را ببيند». پنجره را باز مىكنم. پروانه را آرام بيرون مىبرم. نسيمى مىوزد و پروانه را از دستانم مىربايد. پروانه در فضا شناور است. او اكنون مالك خورشيد است، با همه بزرگى و نورانيّتش. او بىجان است؛ امّا تكان مىخورد. دستم را به سويش دراز مىكنم و آرزو مىكنم: «اى كاش كسى مىبود تا دست مرا بگيرد و گرم در آغوشش به آسمان ببرد! اى كاش كسى مىبود و مرا از اين زندان، نجات مىداد! اى كاش...!».
و فكر مىكنم حتماً كسى هست. وقتى براى پروانه كسى باشد، براى من هم - كه دلم خانه پروانههاست - حتماً كسى هست...
مصطفى مهريزى - قم
جَرَسهاى آرامبخش
در كويرى بىكس و تنها، از كاروان زندگى جا ماندهاى. نه آبى و نه سايه سارى؛ فقط هوهوى باد، گرما و داغى كوير، خاكهاى نرم و سوزش كف پا. در راه ماندهاى. نمىدانى به كدام سو پناه برى. تمام زاويه ديد تو در كوير خلاصه مىشود. گلويت از خشكى تب كرده است. لَه لَه مىزنى و حس مىكنى در انتهاى زندگىات قرار گرفتهاى، تو را نه در آسمان راه دادند و نه در زندگى.
تو از تمام كاروانها جاماندى؛ از تمام زندگى. حس مىكنى تمام خستگى از آغاز دنيا تا به حال، در اندام و استخوانهاى تو فروريخته است. ناى پيمودن راه را ندارى. دوست دارى فرياد بكشى. چشمهايت خانه خاكهاى ريز و درشت شده است. صدايت بالا نمىآيد... امّا، فرياد مىزنى تمام كوير را؛ خدا را. سرشار از سجده هستى، سرشار از تسبيح و مُحرِم شدن...
در برابر خداى خويش، در كوير، در ميان داغى و حرارتى كه تو را در برگرفتهاند و همچون هالهاى از سوختن تو را در ميان خود مىفشارند، برخدايت سجده مىكنى...
و باز تنها حمد و ستايش خداست كه تو را به آرامش مىرساند؛ «بارالها، اى خداى بارانى من، نمىدانم با كدامين زبان بىزبانى، در سحرگاه نيمه روشن قلبم با تو سخن بگويم؛ در كدامين طنين صلحساز نداى اقامت فجر سكوتم. تو حقيقت تمام قلبهاى تنها و بىپناهى و ما، همه سرفرود آورده درگاه لطف و رحمت زلال و كبريايى تو هستيم. تو كه ثنايت صفاى قلبهاست و لطف و رحمتت ترنّم روشن شبنمهاى شفا و بخشش. در تمام حروف و واژههاى متين و آيههاى الهى و ملكوتى، تو را مىپرستيم و ستايش مىكنيم. ياد توست كه در اين برهوت و كوير، تمام وجود مرا به آرامش رسانده.
بغض غريبى تمام وجودت را در حال انهدام قرار داده است. انقباض اندامت را حس مىكنى. سنگين شدهاى، سرشار از اشك.
رود اشكها از چشمهاى به خون نشستهات در كوير، جارى مىشود. روى خاكهاى نرم و سوزان دراز مىكشى. تمام بدنت تاول زده است و تمام وجودت مىسوزد؛ امّا... با خود مويه مىكنى. احساس مىكنى حسِّ عجيب نوشتن از تمام دردها و بدبختىها، در رگهايت جارى شده. رگهايت تاول زده و به جاى خون، داغى و حرارت در آن جارى است.
قلبت التهاب عجيبى دارد. نگاهت گُر گرفته. نواى آرام و طنينانداز كاروانى از دور، تو را مست و مدهوش مىكند... خيال مىكنى خوابى؛ امّا صداى كاروان، اميد را در تمام رگهايت به جريان مىاندازد... باز مىترسى و آشفتهاى. حس مىكنى حقيقت ندارد و توهّم و خيال است. صداى قدمهاى استوار كاروان، در درونت طنين مىاندازد و اينك حس مىكنى كه خوشبختترين هستى و در پى صداى كاروان به اين سو و آن سو مىدوى.
شب شده و از كاروان خبرى نيست. زمان برايت يكسان شده. ثانيهها تَرك خوردهاند و تو ديگر نيستى كه مويه كنى. نيستى كه دستهايت تاول بزند و تو آنها را احساس كنى. نيستى كه فرياد كنى و پاسخت هوهوى باد و توفان باشد. نيستى كه با سايهات درد و دل كنى...
حس مىكنى فرشتهها به تو مىخندند؛ از اينكه نه به آسمان راه پيدا كردى و نه در زمين جاى داشتى و كوير، تو را در ميان لايههاى شنىاش بلعيد. امّا كاش بودى و مىديدى كه بار ديگر، جَرَسهاى كاروان به واقع از كنارت عبور كردند؛ امّا تو در لابهلاى شنها پنهان بودى و كسى تو را نفهميد. كاش بودى و مىديدى در لحظه جان باختنت، چهرات چه نور عجيبى داشت و چهقدر آرام و صبور شده بودى! گويا هيچ عجله و غمى نيست.
كاش بودى و مىديدى كه فرشتهها برايت بال پرواز آورده بودند! اما تو رفته بودى و در زير كوير، پنهان ماندى و سايهات نيز جان سپرد.
مريم عزيزى - قم