مجلات >حديث زندگی>شماره 2

زمزمه


66

سلام بر ذوالجناح

علقمه در تب مى‏سوخت. آب از سر خجلت، در عطش، خون ضجّه مى‏زد.
ناله اِنكسَرَ ظَهرى وانْقَطَعَ رَجائى، عرش را مى‏لرزاند و سرى خونين، بر دامان حسين(ع) دلربايى مى‏كرد.
از دست‏هاى بريده بر بال ملائك، هزار علقمه مى‏جوشد. كربلا بود و شهادت‏نامه شاهدان عشق.
سلام بر ذوالجناح خونين بال!
سلام بر زمين و برگ‏هاى خونينِ باز آمده از نبرد!
سلام بر پيشانى‏بندهاى به خون نشسته، بر چكمه‏هاى خاكى! بر اسبان بى‏سوار، سلام!
اى قلم! ناله كن. ببين كه عطش‏ها، لب‏هاى دوخته جامانده‏اند، تا از عشق سيراب شوند.
بگو با ما از زمزمه‏هاى نيمه شب، از محرمان خلوت انس، از آن شوريده دلان شيدايى.
آخر، اينان از كدامين سلاله‏اند كه بر منبر نور نشسته‏اند؟!
بگو از سنگرهاى خاكى، از نخل‏هاى سوخته، از شب‏هاى حمله كه شهادت‏نامه زهرا(س) به دست عشّاق مى‏رسد! هنوز هم در تپّه‏هاى «دوكوهه» و «الله اكبر»... نداى سُبُّوحٌ قُدّوس، لرزه براندام خاك‏هاى گرم و تبدار مى‏زند.
اين خاك، ذرّه ذرّه وجودش را هزاران لاله سيراب كرده است.
اين سربداران، به خونْ وضو گرفته‏اند و بر خون، نماز عشق خوانده‏اند.
نرگس شريعتى فر


67

معناى زندگى

و دنيا در گذران زشت و زيبايش، گاه به سويم مى‏آيد و گاه از من دور مى‏شود، و اين تنها معناى زندگى نيست. هياهوها را آن‏گونه كه هستند مى‏شناسم و سكوت‏ها را در جاهاى خالى حس مى‏كنم. دريغ از زمان كه نه مى‏توان آن را شناخت و نه مى‏شود آن را حس كرد! ثانيه‏ها آموختنى نيستند؛ چون فنا مى‏شوند و باز هم اين تنها معناى زندگى نيست. تفسير آسمان، شايد فقط هنگامى مقدور باشد كه نفس برنمى‏آوريم و باران و خورشيد را شايد زمانى بتوانيم در اشتياق چشمانمان جا دهيم كه مه، در غبار هوا پراكنده نباشد.
و زمين، شايد روشن‏تر از تمام هستى به روى دست‏هاى خسته‏مان لبخند مى‏زند و اين تنها روزنه‏اى نيست كه در قلب آدم‏ها روشن مى‏شود.
دريا را به كرامت مى‏توان شناخت و كوير را به بيچارگى و درماندگى، و آيا تنها معناى دريا و كوير اين است؟
و شايد گاهى ابر، قصرى بسازد و ستاره‏هاى صبح را به ضيافت كوچكش دعوت كند و ماه، سرگردان‏تر از برگ‏هاى پاييزى، در انتهاى كوچه‏هاى شهرمان غروب كند و اين تنها معناى زندگى نيست.
شايد هر كسى زندگى را آن‏گونه بداند كه از پنجره نگاه خود بدان مى‏نگرد و من دوست دارم چارچوب پنجره نگاهم را از جنس بلور بسازم تا همه چيز، حتى اشك، از پشت نقابش زيباترين باشد.
فاطمه احمدى‏نژاد - قم


68

مالك خورشيد

غروب گرم تابستان است. پنجره‏ها همه بازند و نسيمى خنك مى‏وزد.
نگاهم موازى قفسه كتاب‏هايم است. بسيار دوستشان دارم. آنها را كه نگاه مى‏كنم، غرق لذّت مى‏شوم. قاليچه قرمز و كهنه زيرپايم، فرياد مى‏زند. گل‏هاى بى‏ساقه و برگش عطر و بويى ندارند.
اتاق را وارسى مى‏كنم. تارهاى نازك و خاك گرفته كنج ديوار، گرد نشسته بر روى اشيا، قاب عكس كج شده، همه و همه بوى كهنگى مى‏دهند.
شايد حشرات موذى و كثيفى كه زير تخت جابه‏جا مى‏شوند لاشه‏اى يافته‏اند. ديوارها سياه و دودزده‏اند.
باز كتاب‏ها را مى‏كاوم و بوى كهنگى‏شان را مى‏خواهم. زردى ورق‏هايشان را دوست دارم. شيرازه‏هايشان را مدت‏ها مى‏بويم.
خورشيد، رو به زوال است. نور سرخش تمام اتاق را گرفته است؛ چون‏كسى كه در مسابقه‏اى بازنده شده و هنوز اميدوارست.
كوهى نيست كه خورشيد، پشتش پنهان شود. لختى خورشيد اين‏جا نمايان است. يكّه و تنها، دست‏هايم را به ميله‏هاى پنجره قفل مى‏كنم. سرم را به زحمت از ميانشان عبور مى‏دهم. ثابت مى‏مانم و فقط مى‏نگرم. جملاتى را كه خوانده‏ام و حرف‏هايى را كه شنيده‏ام مرور مى‏كنم:
نبايد او را هيچ در انتظار گذاشت. بايد به لحظه‏اى بينديشى كه خدا را با همه ملكوتش از آن خود مى‏كنى. تنها خداست كه نمى‏توان به انتظارش ماند. در انتظار خدا به سر بردن، يعنى درنيافتن اين كه خدا در توست.
شب، اندك اندك مى‏آيد، بى‏خبر، بى‏صدا. بساط نقره‏اى‏اش را پهن مى‏كند و فرياد مى‏زند. از پنجره به بيرون مى‏نگرم. در دوردست‏ها، خودم را در زندان درونم مى‏بينم. زندانى با ديوارهاى سر به فلك كشيده و پنجره‏هاى مسدود و نورى كه روزها چشمت را مى‏زند. حشرات كثيف از هم، كوهى ساخته‏اند. تنها اميد تو به زندگى ظرف غذايى است كه پر و خالى مى‏شود.
باز مى‏انديشم.
زندگى لحظه‏هايى از مالكيت است: مالك او بودن و به بال او پريدن از اين زندان مخوف.
به كتاب‏ها مى‏انديشم. لحظه‏اى آرامش، لحظه‏اى گران‏قدر. دمى نگريستن به تصاويرى كه قلب تو را تسكين مى‏دهند. فهميدن لحظه‏اى كه خيره شده‏اى به نقطه‏اى، به تصويرى، به برقى كه در تاريكى شب، از چشم گربه‏اى هراسان بيرون مى‏جهد. فهميدن لحظه‏اى كه احساس مى‏كنى تنهايى و بى‏كس. لحظه‏اى كه در آينه مى‏نگرى و چشمانت را نمى‏شناسى. لحظه‏اى كه در چهارگوشه خودت راه مى‏روى. سرت را مى‏گردانى و به تابلو نگاه مى‏كنى. عكس‏هاى سياه بر صفحات سفيد زندگى و اكنون عكس‏هاى سپيد كه بر صفحات سياه رنگ دل، سايه روشن انداخته است. مى‏روى نگاه مى‏كنى: «كلاس اوّل». چه‏قدر معصوم! چه قدر زيبا! بازهم گرد اتاق مى‏چرخى. قدم‏هايت را تند نمى‏كنى. عجله‏اى در كار نيست. عمر مى‏گذرد، چه بدوى و چه آهسته قدم بردارى.
مى‏دانم اگر بدوى فرار مى‏كند. مى‏رمد و افسار به دست تو نمى‏دهد. لجام گسيخته مى‏گريزد و تو به دنبالش. مگر لحظه‏اى بيابى. آرام بنشينى و خيره شوى به رج‏هاى رنگ و رورفته قاليچه زير پايت؛ امّا باز هم بايد بروى. اين چهار ديوارى راهى است بى‏انتها كه خود برگزيده‏اى و زنگار قلب را خود خواسته‏اى و اين زندان را خود ساخته‏اى.
ناگهان نسيم ملايمى مى‏وزد. مى‏روى و بايد بروى. ديوارها مى‏خندند. پنجره‏ها بازند. گل‏هاى قالى عطرافشانى مى‏كنند و تو بايد بروى.
آفتاب، تنها چشمان مرا يافته است. اين گرما، پلك‏هاى خسته مرا نشانه گرفته است. بلند مى‏شوم و گوش مى‏دهم. پروانه‏اى خود را به شيشه مى‏كوبد. گرد و غبارى به پا شده است. پروانه به هر درى مى‏كوبد تا رها شود. ذرّات طلايى بال‏هايش در نور، به خوبى ديده مى‏شوند. پروانه همچنان مى‏كوشد. لحظه‏اى از حركت نمى‏ايستد. نگاهش جايى را دنبال نمى‏كند؛ امّا گرماى آفتاب، مجذوبش كرده است. سراپا حركت و جنبش. باز هم غبارى از ذرات طلايى در هوا پخش مى‏شود. نظاره‏گر اين غوغا منم. از اين‏جا احساس مى‏كنم صداى پروانه را مى‏شنوم. فرياد مى‏زند!
تقلّا تمام شد و ديگر خبرى از جنبش نيست.
آرام بلند مى‏شوم. پيكر ظريف پروانه را مى‏بينم. شاخك‏ها و بال‏هاى زرّينش اكنون تكه تكه
 

69

شده‏اند. آفتاب، جسمش را خشك كرده است.
مى‏گويم: «شايد پروانه بخواهد بار ديگر خورشيد را ببيند». پنجره را باز مى‏كنم. پروانه را آرام بيرون مى‏برم. نسيمى مى‏وزد و پروانه را از دستانم مى‏ربايد. پروانه در فضا شناور است. او اكنون مالك خورشيد است، با همه بزرگى و نورانيّتش. او بى‏جان است؛ امّا تكان مى‏خورد. دستم را به سويش دراز مى‏كنم و آرزو مى‏كنم: «اى كاش كسى مى‏بود تا دست مرا بگيرد و گرم در آغوشش به آسمان ببرد! اى كاش كسى مى‏بود و مرا از اين زندان، نجات مى‏داد! اى كاش...!».
و فكر مى‏كنم حتماً كسى هست. وقتى براى پروانه كسى باشد، براى من هم - كه دلم خانه پروانه‏هاست - حتماً كسى هست...

مصطفى مهريزى - قم

جَرَس‏هاى آرام‏بخش

در كويرى بى‏كس و تنها، از كاروان زندگى جا مانده‏اى. نه آبى و نه سايه سارى؛ فقط هوهوى باد، گرما و داغى كوير، خاك‏هاى نرم و سوزش كف پا. در راه مانده‏اى. نمى‏دانى به كدام سو پناه برى. تمام زاويه ديد تو در كوير خلاصه مى‏شود. گلويت از خشكى تب كرده است. لَه لَه مى‏زنى و حس مى‏كنى در انتهاى زندگى‏ات قرار گرفته‏اى، تو را نه در آسمان راه دادند و نه در زندگى.
تو از تمام كاروان‏ها جاماندى؛ از تمام زندگى. حس مى‏كنى تمام خستگى از آغاز دنيا تا به حال، در اندام و استخوان‏هاى تو فروريخته است. ناى پيمودن راه را ندارى. دوست دارى فرياد بكشى. چشم‏هايت خانه خاك‏هاى ريز و درشت شده است. صدايت بالا نمى‏آيد... امّا، فرياد مى‏زنى تمام كوير را؛ خدا را. سرشار از سجده هستى، سرشار از تسبيح و مُحرِم شدن...
در برابر خداى خويش، در كوير، در ميان داغى و حرارتى كه تو را در برگرفته‏اند و همچون هاله‏اى از سوختن تو را در ميان خود مى‏فشارند، برخدايت سجده مى‏كنى...
و باز تنها حمد و ستايش خداست كه تو را به آرامش مى‏رساند؛ «بارالها، اى خداى بارانى من، نمى‏دانم با كدامين زبان بى‏زبانى، در سحرگاه نيمه روشن قلبم با تو سخن بگويم؛ در كدامين طنين صلح‏ساز نداى اقامت فجر سكوتم. تو حقيقت تمام قلب‏هاى تنها و بى‏پناهى و ما، همه سرفرود آورده درگاه لطف و رحمت زلال و كبريايى تو هستيم. تو كه ثنايت صفاى قلب‏هاست و لطف و رحمتت ترنّم روشن شبنم‏هاى شفا و بخشش. در تمام حروف و واژه‏هاى متين و آيه‏هاى الهى و ملكوتى، تو را مى‏پرستيم و ستايش مى‏كنيم. ياد توست كه در اين برهوت و كوير، تمام وجود مرا به آرامش رسانده.
بغض غريبى تمام وجودت را در حال انهدام قرار داده است. انقباض اندامت را حس مى‏كنى. سنگين شده‏اى، سرشار از اشك.
رود اشك‏ها از چشم‏هاى به خون نشسته‏ات در كوير، جارى مى‏شود. روى خاك‏هاى نرم و سوزان دراز مى‏كشى. تمام بدنت تاول زده است و تمام وجودت مى‏سوزد؛ امّا... با خود مويه مى‏كنى. احساس مى‏كنى حسِّ عجيب نوشتن از تمام دردها و بدبختى‏ها، در رگ‏هايت جارى شده. رگ‏هايت تاول زده و به جاى خون، داغى و حرارت در آن جارى است.
قلبت التهاب عجيبى دارد. نگاهت گُر گرفته. نواى آرام و طنين‏انداز كاروانى از دور، تو را مست و مدهوش مى‏كند... خيال مى‏كنى خوابى؛ امّا صداى كاروان، اميد را در تمام رگ‏هايت به جريان مى‏اندازد... باز مى‏ترسى و آشفته‏اى. حس مى‏كنى حقيقت ندارد و توهّم و خيال است. صداى قدم‏هاى استوار كاروان، در درونت طنين مى‏اندازد و اينك حس مى‏كنى كه خوشبخت‏ترين هستى و در پى صداى كاروان به اين سو و آن سو مى‏دوى.
شب شده و از كاروان خبرى نيست. زمان برايت يكسان شده. ثانيه‏ها تَرك خورده‏اند و تو ديگر نيستى كه مويه كنى. نيستى كه دست‏هايت تاول بزند و تو آنها را احساس كنى. نيستى كه فرياد كنى و پاسخت هوهوى باد و توفان باشد. نيستى كه با سايه‏ات درد و دل كنى...
حس مى‏كنى فرشته‏ها به تو مى‏خندند؛ از اين‏كه نه به آسمان راه پيدا كردى و نه در زمين جاى داشتى و كوير، تو را در ميان لايه‏هاى شنى‏اش بلعيد. امّا كاش بودى و مى‏ديدى كه بار ديگر، جَرَس‏هاى كاروان به واقع از كنارت عبور كردند؛ امّا تو در لابه‏لاى شن‏ها پنهان بودى و كسى تو را نفهميد. كاش بودى و مى‏ديدى در لحظه جان باختنت، چهرات چه نور عجيبى داشت و چه‏قدر آرام و صبور شده بودى! گويا هيچ عجله و غمى نيست.
كاش بودى و مى‏ديدى كه فرشته‏ها برايت بال پرواز آورده بودند! اما تو رفته بودى و در زير كوير، پنهان ماندى و سايه‏ات نيز جان سپرد.
مريم عزيزى - قم