مجلات >حديث زندگی>شماره 2

آدينه

س. حسينى


58

اى همه لحظه‏هاى آينده

سال‏هاست روح من در اتاق انتظار مى‏تپد. سال‏هاست روح من در اسفندماه زندانى است و هر روز منتظر است تا يخ‏هاى اسفند، آب شوند و بوى نوروز، در فضا جارى شود و من با عطر بال آن پرستوى سال‏ها همسايه شوم.
سال‏هاست من منتظرم تا پزشك همه روح‏هاى مريض، با صداى خوبش، بيمار روح مرا بخواند. من مى‏دانم كه صداى او كفترهاى سلامتى را در آسمان روحم به پرواز درمى‏آورد. صداى او سنّتى‏ترين موسيقى دنياست. اى كه تمام وجودم سال‏هاست در انتظار رقص پروانه واژه‏هايت، لحظه شمارى مى‏كند، بخوان تا صدايت در كاست دل‏ها ضبط شود!
روح من سال‏هاست بر صليب گناهان، به ميخ كشيده شده است. روح من در عميق‏ترين درّه جهان، ضجّه و زارى مى‏كند. من سال‏هاست روحم را در دره جا گذاشته‏ام و در جاده‏ها مى‏دوم. مى‏خواهم رد پايت را پيدا كنم. از كدام جاده مى‏گذرى اى هميشه مسافر؟ كدام جاده تو را به خود ديده است؟ نبض كدام جاده در زير گام‏هايت مى‏تپد؟ كدام جاده است كه زير پايت كش مى‏آيد و تمام نمى‏شود؟ به جاده‏ها بگو درّه‏هاى جهان منتظرند. به جاده‏ها بگو درّه‏ها از صداى ضجه و ناله پر شده‏اند. به جاده‏ها بگو هواى دره‏ها مسموم است و نفس كشيدن دشوار؛ عفونت تا عمق دره‏ها نفوذ كرده. به جاده‏ها بگو اين قدر زير پايتان كش نيايد!
منتظرم روزى بوى شكوفه‏هاى نارنج در جاده‏ها گل كند!
من با زيباترين غصه تاريخ همسايه‏ام؛ با قديمى‏ترين و معروف‏ترين آن. غصه‏هاى من از جنس رودخانه‏اند. مى‏آيند و مى‏خوانند و مى‏روند؛ امّا تمام نمى‏شوند. غصه‏هاى من به رنگ شعله‏اند كه با تمام سوزندگى به شمع، زندگى و معنا مى‏بخشند.
چه‏قدر خوشحالم كه غصه دارم. سلام بر غصه‏هايى كه بر دامن انتظار نشسته‏اند! سلام بر غصه‏هايى كه فرياد مى‏كشند: از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
من با مولوى برادرم. غصه‏هاى من به رنگ حال و هواى مولوى است. من انتظار را با غصه سروده‏ام و او با شعر. خط پايان اين انتظار ما كجاست؟ چه وقت روح من و مولوى آرام مى‏شود؟ اى همه لحظه‏هاى آينده! كدام يك با صداى «انا بقية الله» مى‏شكوفيد؟ و اى همه اسب‏هاى جهان! ركاب كدام يك از شما، زير پاهاى او گل خواهد داد؟

رسول سبزپوش

على باباجانى
زمين، همواره در مدار نورانى حضور مولا مى‏چرخد. آسمان، در هر غروب، خونگريه‏اش را به چشمان منتظر، نشان مى‏دهد. چشمْ انتظاران در هر غروب، چشم، در شفق خونين مى‏دوزند و به افق، خيره مى‏شوند تا مگر حضور نور خدا را به تماشا بنشينند. خانه‏ها لحظه به لحظه تكانده مى‏شوند. دل‏ها در زلال آسمانى چشم‏ها
 

59

مى‏تپند. به اين اميد كه آن خوب، آن بهار از ديار خود باز گردد.
چه جمعه‏ها كه با يادش سپرى مى‏شود و چه غروب‏هاى جمعه كه دل‏هاى چشم به راه، اميد را به فرداى روشنى مى‏بندند. چه دست‏ها كه رو به آسمان، گشوده است و چه شعرها كه در دل‏ها ناسروده است.
حالا نمى‏دانيم در كدامين آدينه آن رسول سبزپوش، آن بهار باران‏آور بَر مركب ذوالجناح صفت خود و با شمشيرى به رنگ ذوالفقار و لبى با نام زهرا بر آن، مى‏آيد.
آقاى ما! سراسر زمين، گل‏آذين شده است؛ گل‏هايى كه عطر نرگس را مى‏پراكنند. زمان، در انتظار مكث بر آن لحظه نايافتنى است، تا مگر بيايى و زمانى ديگرگونه شروع شود. ما همچنان به انجام اين زمان مى‏انديشيم و همچنان شكيباييم.
منتظريم، كه اگر اين انتظار نباشد، ديگر به چه دل ببنديم؟ اگر نام تو بر سر زبان نباشد، منتظر كه باشيم؟ با اين انتظار است كه دل را پرنده مى‏كنيم و به ساحت مباركت پر مى‏دهيم تا پر و بال دلمان، لااقل رنگ و بوى نورانى‏ات را به خود بگيرد.
مولا، اى پيام‏آور بهار! اى آن كه يادآور سكوت سنگين على(ع) هستى! اى سبزپوش كه يادآور حماسه سرخ حسينى! اى اميد تمام ذرات! اى خورشيد عالمتاب! اى آفتاب! در انتظار توايم.
زمين، مال توست. بگو زمين در مدار انتظار نايستد!
زمان از آن توست. بگو زمان به خود شتاب دهد تا ديگر انتظار، به منزل انجام برسد!
مولاى آدينه رنگ! تا انتظار هست و صبحگاه آدينه است، نامت را هرگز به دست فراموشى نمى‏سپاريم.