آدينه
س. حسينى
اى همه لحظههاى آينده
سالهاست روح من در اتاق انتظار مىتپد. سالهاست روح من در اسفندماه زندانى است و هر روز منتظر است تا يخهاى اسفند، آب شوند و بوى نوروز، در فضا جارى شود و من با عطر بال آن پرستوى سالها همسايه شوم.
سالهاست من منتظرم تا پزشك همه روحهاى مريض، با صداى خوبش، بيمار روح مرا بخواند. من مىدانم كه صداى او كفترهاى سلامتى را در آسمان روحم به پرواز درمىآورد. صداى او سنّتىترين موسيقى دنياست. اى كه تمام وجودم سالهاست در انتظار رقص پروانه واژههايت، لحظه شمارى مىكند، بخوان تا صدايت در كاست دلها ضبط شود!
روح من سالهاست بر صليب گناهان، به ميخ كشيده شده است. روح من در عميقترين درّه جهان، ضجّه و زارى مىكند. من سالهاست روحم را در دره جا گذاشتهام و در جادهها مىدوم. مىخواهم رد پايت را پيدا كنم. از كدام جاده مىگذرى اى هميشه مسافر؟ كدام جاده تو را به خود ديده است؟ نبض كدام جاده در زير گامهايت مىتپد؟ كدام جاده است كه زير پايت كش مىآيد و تمام نمىشود؟ به جادهها بگو درّههاى جهان منتظرند. به جادهها بگو درّهها از صداى ضجه و ناله پر شدهاند. به جادهها بگو هواى درهها مسموم است و نفس كشيدن دشوار؛ عفونت تا عمق درهها نفوذ كرده. به جادهها بگو اين قدر زير پايتان كش نيايد!
منتظرم روزى بوى شكوفههاى نارنج در جادهها گل كند!
من با زيباترين غصه تاريخ همسايهام؛ با قديمىترين و معروفترين آن. غصههاى من از جنس رودخانهاند. مىآيند و مىخوانند و مىروند؛ امّا تمام نمىشوند. غصههاى من به رنگ شعلهاند كه با تمام سوزندگى به شمع، زندگى و معنا مىبخشند.
چهقدر خوشحالم كه غصه دارم. سلام بر غصههايى كه بر دامن انتظار نشستهاند! سلام بر غصههايى كه فرياد مىكشند: از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
من با مولوى برادرم. غصههاى من به رنگ حال و هواى مولوى است. من انتظار را با غصه سرودهام و او با شعر. خط پايان اين انتظار ما كجاست؟ چه وقت روح من و مولوى آرام مىشود؟ اى همه لحظههاى آينده! كدام يك با صداى «انا بقية الله» مىشكوفيد؟ و اى همه اسبهاى جهان! ركاب كدام يك از شما، زير پاهاى او گل خواهد داد؟
رسول سبزپوش
على باباجانى
زمين، همواره در مدار نورانى حضور مولا مىچرخد. آسمان، در هر غروب، خونگريهاش را به چشمان منتظر، نشان مىدهد. چشمْ انتظاران در هر غروب، چشم، در شفق خونين مىدوزند و به افق، خيره مىشوند تا مگر حضور نور خدا را به تماشا بنشينند. خانهها لحظه به لحظه تكانده مىشوند. دلها در زلال آسمانى چشمها
مىتپند. به اين اميد كه آن خوب، آن بهار از ديار خود باز گردد.
چه جمعهها كه با يادش سپرى مىشود و چه غروبهاى جمعه كه دلهاى چشم به راه، اميد را به فرداى روشنى مىبندند. چه دستها كه رو به آسمان، گشوده است و چه شعرها كه در دلها ناسروده است.
حالا نمىدانيم در كدامين آدينه آن رسول سبزپوش، آن بهار بارانآور بَر مركب ذوالجناح صفت خود و با شمشيرى به رنگ ذوالفقار و لبى با نام زهرا بر آن، مىآيد.
آقاى ما! سراسر زمين، گلآذين شده است؛ گلهايى كه عطر نرگس را مىپراكنند. زمان، در انتظار مكث بر آن لحظه نايافتنى است، تا مگر بيايى و زمانى ديگرگونه شروع شود. ما همچنان به انجام اين زمان مىانديشيم و همچنان شكيباييم.
منتظريم، كه اگر اين انتظار نباشد، ديگر به چه دل ببنديم؟ اگر نام تو بر سر زبان نباشد، منتظر كه باشيم؟ با اين انتظار است كه دل را پرنده مىكنيم و به ساحت مباركت پر مىدهيم تا پر و بال دلمان، لااقل رنگ و بوى نورانىات را به خود بگيرد.
مولا، اى پيامآور بهار! اى آن كه يادآور سكوت سنگين على(ع) هستى! اى سبزپوش كه يادآور حماسه سرخ حسينى! اى اميد تمام ذرات! اى خورشيد عالمتاب! اى آفتاب! در انتظار توايم.
زمين، مال توست. بگو زمين در مدار انتظار نايستد!
زمان از آن توست. بگو زمان به خود شتاب دهد تا ديگر انتظار، به منزل انجام برسد!
مولاى آدينه رنگ! تا انتظار هست و صبحگاه آدينه است، نامت را هرگز به دست فراموشى نمىسپاريم.