مجلات >حديث زندگی>شماره 2

خاطرات


52

فرزندان دهقان‏ها

... بعد، مرحوم ميرزاكوچك‏خان جنگلى‏1 بنده را به عنوان مسئول اداره فرهنگ نهضت جنگل انتخاب كرد. ايشان خيلى ميل داشت كه دهقان‏ها و فرزندانشان عالم بشوند. خيلى به اينها توجه داشت و به من سپرد و گفت كه مواظب اينها باش و هرجا مى‏توانى مدرسه درست كن. مدرسه‏ها را زياد كن.
بنده تا آن اندازه كه بودجه اقتضا مى‏كرد، چندتا مدرسه ساختم: يكى در صومعه سرا، يكى در ماسوله، يكى در فومن و يكى در رشت. اينها مدارسى بودند كه بنده توانستم بسازم. البته خودم هم سركشى مى‏كردم. ضمناً به من دستور داده بود كه «اينها كه از دهات دور و نزديك به اين مدارس مى‏آيند، نمى‏توانند به دهاتشان برگردند. مدرسه‏اى درست كن شبانه‏روزى تا حتى غذاى اينها را هم بدهيم. ما مكلّف هستيم به هر كيفيت كه باشد اينها را اداره كنيم».
و من اين كار را در كَسما كردم. مدرسه‏اى شبانه‏روزى در آن‏جا داير كردم. او بيشتر فكرش متوجه فرزندان دهقان‏ها بود كه مى‏گفت اينها بايد عالم و با سواد شوند و به حقوق خودشان پى‏ببرند...
استاد ابراهيم فخرايى

قوام السلطنه مخرّب خوبى بود

در دوره دوم كه قوام‏السلطنه وزير شد من امتياز «محيط» هفتگى را گرفتم و سيزده، چهارده شماره با نيت كوبيدن قوام‏السلطنه، آن را منتشر ساختم. هركارى كه او مى‏خواست بكند، من جنبه‏هاى منفى‏اش را تبليغ مى‏كردم. مثلاً وقتى مى‏خواست امتياز نفت بدهد، من شروع كردم راجع به نفت مطلب نوشتن. در شماره سيزدهم بودم كه قوام‏السلطنه سقوط كرد و من هم در شماره چهارده محيط را تعطيل كردم. هيچ هدفى جز اين‏كه قوام السطنه ساقط شود، نداشتم. چون معتقد بودم كه قوام‏السلطنه به درد كار مثبت نمى‏خورد. اگر زمانى بخواهيم كارى را ويران كنيم، بايد قوام را صدا كرد. او نمى‏توانست يك خشت روى خشت بگذارد. عيب بزرگ قوام، اين بود. او مخرّب خوبى بود!
استاد محيط طباطبايى

فقر و قناعت

چند مرتبه هم كاظم‏زاده ايرانشهر، وزير علوم وقت، ايشان دكتر على شريعتى‏2 را نصيحت كرد كه آقا شما بهتر است كه اين راه را ترك كنيد؛ چون چندين مرتبه از ما خواسته‏اند كه شما را كنار بگذاريم؛ امّا من مقاومت كرده‏ام.
دكتر گفت: هرچه به شما دستور مى‏دهند، عمل كنيد.
گفت: آخر براى زندگى‏تان چه مى‏كنيد؟
دكتر گفت: من ميراثى از پدرانم برده‏ام كه با همان زندگى مى‏كنم.
گفت: آن ميراث چيست؟
دكتر گفت: فقر و قناعت!
كاظم‏زاده از اين جواب دكتر، متأثر شد. بازويش را گرفت و به اتاق خودش برد و گفت: من اگر جسارتى كرده‏ام، معذرت مى‏خواهم. والله چه كنيم؟ ما هم گرفتاريم...
استاد محمدتقى شريعتى

پاكت روى تشك

روزى ميرزا محمدباقر زنجانى به بنده فرمودند: شما چه وقت‏ها منزل هستيد؟
 

53

عرض كردم: فرمايشى داريد؟
فرمودند: كار مختصرى دارم و ميل دارم خدمت شما برسم.
عرض كردم: هر وقت مايل باشيد، بنده خدمتگزار شما هستم.
فرمودند: عصر پنج شنبه خدمت مى‏رسم.
تشريف آوردند و مدت نيم ساعت نشستند و پس از صرف چاى برخاستند و پاكتى را روى تشكى كه نشسته بودند، گذاشتند. خجالت كشيدم عرض كنم كه پاكت را جا نگذاريد؛ چون ديدم آن را با التفاتى خاص روى تشك گذاشتند. تا درِ منزل به مشايعت ايشان رفتم و سپس به اتاق بازگشتم. پاكت را گشودم. ديدم آخرين لطف و محبتى را كه مى‏توانست و در قدرت داشت، در حق بنده ابراز داشته و اجازه اجتهاد مفصلى نوشته و در پاكت نهاده، به نفْس نفيس گرامى‏اش تا منزل ما آورده بود.

استاد سيدمرتضى نجومى

به علل سياسى

آيةالله بهشتى بنا بود در مراكش، سخنرانى كند. به بنده تلفن كرد، گفت: شنيده‏ام شما هم هستى؟
گفتم: بله! شما چه مى‏فرماييد؟
گفت: من درباره «سقط جنينْ بعد از اسلام» صحبت مى‏كنم.
گفتم: اتفاقاً قبل از اسلام هم حرام بوده.
گفت: چه‏طور؟
گفتم: سند دارم.
گفت: من پيش تو مى‏آيم.
آمدند. ايشان مردى آراسته و بسيار روبه‏راه بودند. گفت: من سخنرانى‏ام را به شما مى‏دهم شما به آن‏جا بدهيد.
گفتم: چشم، اطاعت مى‏كنم! ولى مگر شما خودتان نمى‏آييد؟
گفتند: به عللى نمى‏شود. اين كاغذ را هم بگيريد و در آن‏جا براى من بخوانيد.
بنده كاغذ را كه برداشتم ديدم نوشته به علل سياسى. گفتم: آقاى دكتر، چه‏طور بخوانم؟
گفت: مگر تو عربى هم مى‏دانى؟
گفتم: كمى.
در اين حيص و بيص، من گفتم: آخر به قول آلمانى‏ها «اورگلاور» هستم؛ خيالى هستم؛ وسواسى هستم. به من مى‏گويند: سرهنگ خيالى.
گفت: مگر آلمانى مى‏دانى؟
گفتم: كمى.
شروع كرد آلمانى حرف زدن. ديدم آلمانى ايشان هزار درجه از من بهتر است. انگليسى هم بلد است. ما ارادت پيدا كرديم؛ چه ارادتى! من كاغذ را آنجا خواندم و ترجمه‏اش را آنها درست كردند.
دكتر محمود نجم‏آبادى

دنيايى از آرامش

يك نويسنده مسيحى كه در ابتداى انقلاب به ايران آمده بود، بعد از آن كه به كشورش مراجعت مى‏كند در آن‏جا مى‏گويد: «خيلى چيزهاى انقلاب ايران، مرا جذب كرد؛ ولى مهم‏تر از هر چيز، خاطره من از امام و رهبر انقلاب بود. من با آن كه خيلى از شخصيت‏ها و سياستمداران جهانى را ديده‏ام، ولى تا به حال كسى را به اندازه رهبر انقلاب ايران، اين‏گونه صميمى و مطمئن و آرام نديده‏ام. ايشان را در حسينيه جماران ديدم كه در عين حال كه مردى انقلابى و خستگى‏ناپذير است، ولى گويا دنيايى از آرامش و اطمينان، او را همراهى مى‏كند».
حجةالاسلام والمسلمين محمدعلى انصارى