فرزندان دهقانها
... بعد، مرحوم ميرزاكوچكخان جنگلى1 بنده را به عنوان مسئول اداره فرهنگ نهضت جنگل انتخاب كرد. ايشان خيلى ميل داشت كه دهقانها و فرزندانشان عالم بشوند. خيلى به اينها توجه داشت و به من سپرد و گفت كه مواظب اينها باش و هرجا مىتوانى مدرسه درست كن. مدرسهها را زياد كن.
بنده تا آن اندازه كه بودجه اقتضا مىكرد، چندتا مدرسه ساختم: يكى در صومعه سرا، يكى در ماسوله، يكى در فومن و يكى در رشت. اينها مدارسى بودند كه بنده توانستم بسازم. البته خودم هم سركشى مىكردم. ضمناً به من دستور داده بود كه «اينها كه از دهات دور و نزديك به اين مدارس مىآيند، نمىتوانند به دهاتشان برگردند. مدرسهاى درست كن شبانهروزى تا حتى غذاى اينها را هم بدهيم. ما مكلّف هستيم به هر كيفيت كه باشد اينها را اداره كنيم».
و من اين كار را در كَسما كردم. مدرسهاى شبانهروزى در آنجا داير كردم. او بيشتر فكرش متوجه فرزندان دهقانها بود كه مىگفت اينها بايد عالم و با سواد شوند و به حقوق خودشان پىببرند...
استاد ابراهيم فخرايى
قوام السلطنه مخرّب خوبى بود
در دوره دوم كه قوامالسلطنه وزير شد من امتياز «محيط» هفتگى را گرفتم و سيزده، چهارده شماره با نيت كوبيدن قوامالسلطنه، آن را منتشر ساختم. هركارى كه او مىخواست بكند، من جنبههاى منفىاش را تبليغ مىكردم. مثلاً وقتى مىخواست امتياز نفت بدهد، من شروع كردم راجع به نفت مطلب نوشتن. در شماره سيزدهم بودم كه قوامالسلطنه سقوط كرد و من هم در شماره چهارده محيط را تعطيل كردم. هيچ هدفى جز اينكه قوام السطنه ساقط شود، نداشتم. چون معتقد بودم كه قوامالسلطنه به درد كار مثبت نمىخورد. اگر زمانى بخواهيم كارى را ويران كنيم، بايد قوام را صدا كرد. او نمىتوانست يك خشت روى خشت بگذارد. عيب بزرگ قوام، اين بود. او مخرّب خوبى بود!
استاد محيط طباطبايى
فقر و قناعت
چند مرتبه هم كاظمزاده ايرانشهر، وزير علوم وقت، ايشان دكتر على شريعتى2 را نصيحت كرد كه آقا شما بهتر است كه اين راه را ترك كنيد؛ چون چندين مرتبه از ما خواستهاند كه شما را كنار بگذاريم؛ امّا من مقاومت كردهام.
دكتر گفت: هرچه به شما دستور مىدهند، عمل كنيد.
گفت: آخر براى زندگىتان چه مىكنيد؟
دكتر گفت: من ميراثى از پدرانم بردهام كه با همان زندگى مىكنم.
گفت: آن ميراث چيست؟
دكتر گفت: فقر و قناعت!
كاظمزاده از اين جواب دكتر، متأثر شد. بازويش را گرفت و به اتاق خودش برد و گفت: من اگر جسارتى كردهام، معذرت مىخواهم. والله چه كنيم؟ ما هم گرفتاريم...
استاد محمدتقى شريعتى
پاكت روى تشك
روزى ميرزا محمدباقر زنجانى به بنده فرمودند: شما چه وقتها منزل هستيد؟
عرض كردم: فرمايشى داريد؟
فرمودند: كار مختصرى دارم و ميل دارم خدمت شما برسم.
عرض كردم: هر وقت مايل باشيد، بنده خدمتگزار شما هستم.
فرمودند: عصر پنج شنبه خدمت مىرسم.
تشريف آوردند و مدت نيم ساعت نشستند و پس از صرف چاى برخاستند و پاكتى را روى تشكى كه نشسته بودند، گذاشتند. خجالت كشيدم عرض كنم كه پاكت را جا نگذاريد؛ چون ديدم آن را با التفاتى خاص روى تشك گذاشتند. تا درِ منزل به مشايعت ايشان رفتم و سپس به اتاق بازگشتم. پاكت را گشودم. ديدم آخرين لطف و محبتى را كه مىتوانست و در قدرت داشت، در حق بنده ابراز داشته و اجازه اجتهاد مفصلى نوشته و در پاكت نهاده، به نفْس نفيس گرامىاش تا منزل ما آورده بود.
استاد سيدمرتضى نجومى
به علل سياسى
آيةالله بهشتى بنا بود در مراكش، سخنرانى كند. به بنده تلفن كرد، گفت: شنيدهام شما هم هستى؟
گفتم: بله! شما چه مىفرماييد؟
گفت: من درباره «سقط جنينْ بعد از اسلام» صحبت مىكنم.
گفتم: اتفاقاً قبل از اسلام هم حرام بوده.
گفت: چهطور؟
گفتم: سند دارم.
گفت: من پيش تو مىآيم.
آمدند. ايشان مردى آراسته و بسيار روبهراه بودند. گفت: من سخنرانىام را به شما مىدهم شما به آنجا بدهيد.
گفتم: چشم، اطاعت مىكنم! ولى مگر شما خودتان نمىآييد؟
گفتند: به عللى نمىشود. اين كاغذ را هم بگيريد و در آنجا براى من بخوانيد.
بنده كاغذ را كه برداشتم ديدم نوشته به علل سياسى. گفتم: آقاى دكتر، چهطور بخوانم؟
گفت: مگر تو عربى هم مىدانى؟
گفتم: كمى.
در اين حيص و بيص، من گفتم: آخر به قول آلمانىها «اورگلاور» هستم؛ خيالى هستم؛ وسواسى هستم. به من مىگويند: سرهنگ خيالى.
گفت: مگر آلمانى مىدانى؟
گفتم: كمى.
شروع كرد آلمانى حرف زدن. ديدم آلمانى ايشان هزار درجه از من بهتر است. انگليسى هم بلد است. ما ارادت پيدا كرديم؛ چه ارادتى! من كاغذ را آنجا خواندم و ترجمهاش را آنها درست كردند.
دكتر محمود نجمآبادى
دنيايى از آرامش
يك نويسنده مسيحى كه در ابتداى انقلاب به ايران آمده بود، بعد از آن كه به كشورش مراجعت مىكند در آنجا مىگويد: «خيلى چيزهاى انقلاب ايران، مرا جذب كرد؛ ولى مهمتر از هر چيز، خاطره من از امام و رهبر انقلاب بود. من با آن كه خيلى از شخصيتها و سياستمداران جهانى را ديدهام، ولى تا به حال كسى را به اندازه رهبر انقلاب ايران، اينگونه صميمى و مطمئن و آرام نديدهام. ايشان را در حسينيه جماران ديدم كه در عين حال كه مردى انقلابى و خستگىناپذير است، ولى گويا دنيايى از آرامش و اطمينان، او را همراهى مىكند».
حجةالاسلام والمسلمين محمدعلى انصارى