مجلات >حديث زندگی>شماره 2

در جهان صدا و سكوت

مريم هاشمى جنّت‏آبادى


44

حرف‏هايى درباره آرامش بخشىِ هنر

1. درآمد

همه به دنبال آرامش‏اند و آن را در چيزى مى‏جويند: دانش، قدرت، فقر، ثروت، دين‏دارى و ايمان، لاابالى‏گرى و بى‏ايمانى، خوش‏باشى، زهد، تنهايى و سكوت، غوغا و حضور، مرگ و... هر كس به فراخور تلاش، توان، امكانات اجتماعى و فهم خود، بهره‏اى از آرامش مى‏برد. يكى با به دست آوردن ثروت، به نوعى از «خاطر جمعىِ» مادّى مى‏رسد و از اين كه مى‏بيند در وضع طبيعى زيست(يعنى رفاه مادّى) قراردارد، خود را آرام مى‏يابد. ديگرى با پناه بردن به ايمان و با سرسپارى به احساسى كه خاستگاه آن، وجودى ماورايى است، خود را در متن آرامش و فراغتى معنوى مى‏يابد. آرامش، در هر يك از اين وجوه، معنا و منزلتى مخصوص به خود دارد. كسى كه آرامش و قرار روح خود را در بى‏ايمانى و بى‏قيدى و رهايى از آداب پذيرفته شده از سوى دين‏داران مى‏داند، آرامش خود را، واقعاً، در اين بى‏ايمانى مى‏بيند، اگرچه از نگاه ناظر بيرونى چنين نباشد. دست كم اين كه او چنين مى‏پندارد كه اين بى‏قيدى‏ها در حال حاضر به او آرامش مى‏بخشد.
مى‏بينيم كه «آرامش» گستره معنايى وسيعى دارد. شايد به تعداد آدم‏ها بتوان براى آرامش، معناهاى بى‏شمار، سراغ گرفت. ما، در اين نوشته نمى‏خواهيم مفهوم علمى آرامش را تبيين كنيم. همچنين نمى‏خواهيم هنر را تعريف كنيم. اين دو، در واقع، كارى نشدنى است؛ چرا كه اوّلى يك وضعيّت دل‏خواه روحى و روانى است و درست به همين دليل به اندازه مفهوم انسان، پيچيدگى دارد، و دومى نيز محصول تعالى روحانى است كه به‏گونه‏اى ناپيدا و ژرف با ظاهرى به نام «فُرم» آميخته است. اين نوشته در پى بيان اين نكته است كه هنر هم به اندازه عوامل ديگر و حتّى بسيار بيشتر از آنها، البته با روش و در مقياسى ديگر، آرامش بخش است. اتّفاقاً كسانى كه با هنر، به معناى راستين آن - چنان كه خواهيم گفت -، دلگرم و سرگرم‏اند و قرار روحانى خود را در هنر جست‏وجو مى‏كنند، در واقع، آرامش را در «خود» مى‏جويند و به قول شاعر معاصر ما، سهراب سپهرى، در خود، خيمه زده‏اند و خود، سايه‏بان آرامش خودند.(1) در اين نوشته از عدم امكان تعريف هنر آغاز مى‏كنيم و توضيح مى‏دهيم كه منظور ما از آرامش چيست و چه نيست. آن‏گاه به اين نكته مى‏پردازيم كه هنر، چگونه آرامش مى‏بخشد.

2. هنر، معروفِ تعريفْ‏ناپذير

هنر نيز، مانند تمام مفاهيم معنوى ديگر، تن به تعريف نمى‏دهد. تعريف‏هايى كه اين‏جا و آن‏جا خوانده‏ايم و شنيده‏ايم، هر يك، يا به كاركردهاى هنر نظر داشته‏اند و يا، در تركيب‏هايى مانند جامعه‏شناسى هنر و فلسفه هنر، نسبت ميان يكى از شاخه‏هاى دانش را با هنر مى‏سنجيده‏اند. هنر نيز مانند مفاهيمى چون عشق، خدا، زيبايى، عدالت، فضيلت، سعادت و دين، حوزه معنايى پيچيده و گسترده‏اى دارد. امّا يك ويژگى در هنر هست كه - خواه آن را جزء تعريف هنر به حساب بياوريم يا نياوريم - در تمام تعريف‏هاى پيشنهاد شده مى‏توان آن را سراغ گرفت: هنر، در معناى اصيل خود، با درونى‏ترين و روحانى‏ترين لايه‏هاى روان آدمى ارتباط دارد؛ يعنى هنر در هر قالبى بنشيند(كلمه، رنگ، صدا، حركت‏و...) و هر عضو مادّى از اعضاى بدن را به توجّه فرا بخواند، تأثير هنرى خود را - از اين لحاظ كه تأثيرى هنرى است - بر همان لايه‏هاى درونى مى‏نهد. اين كه مى‏گويند هنر با احساسات و عواطف بشر سر و كار
 

45

دارد نيز به همين معنا است. ما اگرچه ساز و آواز را در موسيقى، رنگ و تركيب‏بندى و فضا را در نقّاشى و هنر استفاده از زبان را در شعر با ابزارهاى مادّى و مشهود مى‏شنويم و مى‏بينيم، امّا بازتاب ماورايى اين چيزها در جهان جان ماست. از اين جهت، هنر پديده‏اى روحانى است و ما چگونه مى‏توانيم قواعد روحانى حاكم بر جهان روح خود را چنان تعريف و گزارش كنيم كه شنونده با شنيدن آن به همان آگاهى برسد كه ما رسيده‏ايم؟
هنر، به فراخور آگاهى و احوال روحانى مخاطب و نيز به فراخور بهره هنرمند از اصالت، بازتاب‏هاى گوناگون دارد: گاه مخاطب را به حيرت وامى‏دارد و گاه به تفكّر؛ گاه در او شور مى‏آفريند و برمى‏انگيزاند و گاه او را با خاموشى و سكوتى معنادار همراه مى‏كند؛ گاه او را به هيجان مى‏آورد و بى‏تاب مى‏كند و گاه آرامشى دل‏پذير به او مى‏بخشد. اگر هنرمند و مخاطب، قابل باشند و هريك كار خود را خوب بدانند، آن‏گاه تمام اين احساس‏هاى متناقض برآمده از هنر، تعالى‏بخش و عزيز خواهند بود. امّا شگفت نيست كه بگوييم - دست‏كم بر اساس يك برداشت ذوقى - زيباترين بازتاب «هنر»، همان «آرامش» است.
در چند سطر گذشته درباره امكان يا عدم امكان تعريف هنر، مطالبى گفتيم. شايد اين چند سطر نتوانسته باشد معلوم كند كه هنر، چگونه چيزى است؛ امّا خوش‏بختانه همه ما دريافتى اجمالى از هنر - دست‏كم از راه روبه‏رو شدن با يكى از نمودهاى آن -، داريم و از اين جهت، دشوارىِ كار كسى كه مى‏خواهد درباره هنر و آرامشْ سخن بگويد، كم‏تر است. در هر حال، هنر، به قول شاعر معاصر، مهدى اخوانِ ثالث، همان «معروف تعريف‏ناپذير» است و به همين دليل، كار چنان كسى شايد اصلاً دشوار نباشد. البتّه اخوانِ ثالث درباره شعر، چنين سخنى مى‏گويد؛ ولى ماهيّت سخن او به هنر نيز قابل تعميم است. از همين‏جا معلوم مى‏شود كه ما، در اين نوشته مرز دقيقى را ميان هنر و ادبيات، معلوم نكرده‏ايم و در واقع، با كمى تسامح، ادبيات را نيز در نظر داشته‏ايم.

3. از آرامش تا آرامش

شايد با شنيدن يا خواندن تركيب «هنر و آرامش» مفهوم روان‏شناسانه آرامش به ذهنتان بيايد و ميان اين دو چنين نسبتى را برقرار كنيد. شايد تصوّر كنيد وقتى درباره هنر و آرامش، سخن مى‏گوييم، منظورمان همان چيزى است كه روان‏شناسان و روانكاوان از آن با نام «هنر درمانى» ياد مى‏كنند. اين تصوّر مى‏تواند درست باشد و در واقع، يكى از شگردهاى روان‏شناسان همين است. امّا منظور ما از «آرامش»، مفهوم روان‏شناسانه آن نيست. حتّى شايد بهتر است، وقتى نسبت ميان آرامش و هنر را برمى‏رسيم، كارى به جنبه روان‏شناسانه آرامش نداشته باشيم؛ چرا كه شأن هنر، بالاتر از اين است كه آن را فقط واسطه‏اى براى رسيدن بيماران روانى به سلامت روحى به حساب بياوريم. تصوّر كنيد كه فردى به بيمارى افسردگى يا فشارهاى روانى ديگر مبتلا است، و يا فردى را تصوّر كنيد كه به نقص فيزيكى - روحى گرفتار است. او مى‏تواند به روان‏پزشك و روانكاو مراجعه كند و بيمارى‏اش مثلاً با «موسيقى درمانى» درمان شود و يا در آستانه درمان قرار بگيرد. چنين چيزى ممكن است و اتّفاق هم افتاده است؛ امّا سخن بر سر اين است كه در اين حالت، ما هنر را فقط واسطه و سببى فيزيكى مى‏دانيم كه ما را به اهداف درمانى (و فقط اهداف درمانى) مى‏رساند. در واقع، در اين‏جا هنر، «وسيله» است، نه چيزى كه به خودىِ خود - چه گره از كار فروبسته بيماران بگشايد يا نگشايد - داراى ارزش باشد. معلوم است كه هنر، آن‏قدر كارگشا هست كه به كارِ روان‏شناسان هم بيايد؛ امّا چنين آرامشى گويى فقط در كلينيك‏هاى روانى به دست مى‏آيد. و بزرگ‏ترين رسالت هنر در اين حالت، «كاهش احساس درد» است، نه «بيان معانى ژرف».
آرامشى كه در اين حالت به دست مى‏آيد برخاسته از فعّاليّتى پزشكى است، نه هنرى، و روان‏شناس و روانكاو، مطابق «حرفه» خود عمل مى‏كنند كه اتّفاقاً ممكن است در آن به مقصود نرسند و موفّق نباشند. چنين آرامشى را انواع قرص‏ها و كپسول‏ها نيز مى‏توانند فراهم كنند. درست است كه رسيدن به همين مرز از آرامش هم كارِ كارستانِ هنر است؛ امّا خوب است فكر كنيم كه آيا آرامش روانى مادر به هنگام تولّد نوزاد، كمك به كسانى كه از عوارض سكته مغزى رنج مى‏برند، تقويت ذهن و زبان بچّه مدرسه‏اى‏هاى تنبل، كمك به
 

46

زوج‏هايى كه گرفتارى‏هاى ريز و درشت زناشويى دارند و... همان چيزهايى هستند كه ما مثلاً از موسيقى و نقّاشى و ادبيات داستانى انتظار داريم؟ موسيقى، اين‏هاست يا چيزى است كه بايد نغمه‏هاى ازلى عالم قدس را - كه از خاطر ما رفته است- به‏گوش هوش ما برساند؟
تمام اين توضيحات براى اين بود كه بگوييم وقتى درباره هنر و آرامشْ سخن مى‏گوييم، بهتر است با نگاهداشت جانب «هنر»، معنايى از «آرامش» را لحاظ كنيم كه به دليل هماهنگى آن با ذات شريف هنر، عميق‏تر، معنوى‏تر و تعالى‏بخش‏تر از معناى صرفاً روان‏شناسانه آن باشد.
تا اين‏جا، به اختصار، معلوم شد كه منظور ما از آرامش، وقتى با هنر مقابل مى‏شود، چه چيزى نيست. حال بايد توضيح دهيم كه معناى هنرىِ آرامش چيست و هنر، چگونه آرامش مى‏بخشد؛ امّا پيش از آن، لازم است توضيح دهيم كه چه كسى قرار است با هنر به آرامش برسد.

4. چه كسى با هنر به آرامش مى‏رسد؟

ويژگى «آرامش‏بخشى» هنر، يك پيش‏بينى و پيش‏داورى نيست؛ بلكه نتيجه طبيعى آن است. امّا بايد توجّه داشت كه جلوه هنر در هر چشمى نمى‏نشيند و هنر، با آگاه و ناآگاه به يكسان رفتار نمى‏كند؛ سهل است كه حتّى ناآگاهان، هنگام روبه‏رو شدن با يكى از مظاهر هنر(كه اهل آگاهى هنگام مواجهه با آن به سرخوشى مى‏رسند)، گويى اصلاً چيزى نديده‏اند و نشنيده‏اند. پس اين نكته مهم است كه بدانيم چه كسى مى‏خواهد با قافله هنر در سرزمين آرامش، بار بيفكنَد. چنين كسى بايد اين ويژگى‏ها را داشته باشد:
الف. از اصول فنّى هنرها آگاهى نسبى داشته باشد. در غير اين صورت، محصول مواجهه او با آفريده هنرى، نفهميدن، بد فهميدن و يا فهم سطحى و ظاهرى است. اگر كسى از رنگ، تركيب‏بندى، ريتم و... آگاهى نداشته باشد، چگونه مى‏تواند از تماشاى يك تابلوى نقّاشى لذّت ببرد؟ بدون اين آگاهى‏ها، مفهوم والاى «زيبايى» تا حدّ «خوشگلى» سقوط مى‏كند. اين ويژگى معلوم مى‏كند كه در فهم هر اثر ادبى و هنرى، توجّه به آنچه آن را «فُرم» مى‏دانند، بسيار مهمّ است. به نظر تمام فرم‏گرايان، جست‏وجو در اثر هنرى، چه براى هنرمند و چه مخاطب و چه منتقد، در فُرمْ اتّفاق مى‏افتد، نه در محتوا. محتوا هميشه وجود دارد و هر هنرمند آن را با فُرم برگزيده خود بيان مى‏كند.
ب. جست‏وجوگر است و آرامش خود را در يافتن حقيقت، اگرچه به اندازه فهم خود، مى‏بيند. جست‏وجوگر بودن يعنى اسير عادات، ظواهر، شعارها، كليشه‏ها و روزمرّه‏گى‏ها نبودن.
ج. او هنر را، به خودى خود، ارزشمند و محترم مى‏داند. آن‏را «ابزار» سرگرمى، گذران وقت و تفاخر نمى‏داند. چنين كسى فقط جمعه‏ها به سينما، آن هم سينماى سرخيابان، نمى‏رود. تابلوى نقّاشى را فقط براى خوشگلى اتاق خوابش بر ديوار نمى‏آويزد. او از شعر آسمانى حافظ، چيزى مى‏فهمد و با آن مى‏گريد و مى‏خندد، نه اين كه فقط در مجالس فال، دست به ديوان خواجه ببرد. چنين كسى فقط قصّه‏هاى عشقى سوزناك نمى‏خواند؛ او به دنبال «قصّه زندگى» است. او با شنيدن نواى تار، احساس مى‏كند كه دست ازلى و زخمه‏زن موعود بر تار و پود جان او پنجه مى‏كشد و از آن صدايى برمى‏آورد كه گوش هوش او با آن آشنا است. او در موسيقى آغاز مى‏شود. او هرگز نمى‏تواند با شنيدن صداى ناهموار آوازه‏خوان‏هايى كه از خواندن، فقط ادا و اطوار بلدند، لذّت ببرد و به آرامش برسد.
اگر فرد با اصول فنّى هنر آشنا نباشد، تأثيرپذيرى او سطحى، بازارى و مبتذل خواهد بود. در اين صورت است كه «كشف» به «يافتن»، «لذّت» اصيل به «خوش آمدن»، «عرفان» به «عاطفه» و «زيبايى»، چنان كه گفتيم، به «خوشگلى» تنزّل مى‏يابد. حتّى ممكن است فرد خيال كند چيزى را دريافته است، امّا در واقع، راهى به دهى نبرده است و به قول حافظ از «خنده مى» در «طمع خام» افتاده است.(2)
ممكن است بگوييد كه بالاخره اين نمودها هم جلوه‏هايى از هنر است واين كه «به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك»؛ امّا اين سخن، واقعيّت را تغيير نمى‏دهد؛ يعنى تأثيرپذيرى ما از هنر در هر مرتبه‏اى باشد، حقيقت اصيل هنرى، در هر حال، يكى بيش نيست. از اين گذشته، تأثيرپذيرى فردى كه جست‏وجوگرانه به تماشاى هنر مى‏آيد، نسبت محكم‏ترى با واقعيّت دارد. كسى كه واقعاً مى‏خواهد هنر را موضوع تعالى روح و انديشه خود كند، بايد بداند كه اين جلوه‏هاى هنر، فقط در نظر او زيبا و بزرگ جلوه كرده‏اند. ممكن است يك آفريده هنرى يا ادبى، ظاهرى زيبنده داشته باشد، امّا تهى از هنر؛ به قول حافظ، قباى اطلس نيز مى‏تواند عارى از
 

47

هنر باشد، و اين قلندران حقيقت‏اند كه اين ظاهر فريبا را به نيم جو نمى‏خرند:

قلندرانِ حقيقت به نيم جو نخرند
قباى اطلس آن كس كه از هنر، عارى است‏

5. هنر چگونه آرامش مى‏بخشد؟

1 - 5. هر اثر هنرى راستين، رازى در خود نهفته دارد

اگر فرض كنيم كه هنرمند و مخاطب، هر دو، ويژگى‏هاى هنرمند و مخاطب راستين را داشته باشند، آن‏گاه آفريده هنرى هم موضوع جست‏وجو و تأمّل روحانى مخاطب، و هم موضوع انديشه هنرمندانه هنرمند خواهد بود. چنين آفريده‏اى كارى بازارى نيست و برقرار كردن ارتباط با آن از حدّ توان و حوصله مخاطبان ظاهر بين بيرون است؛ مثلاً بيننده‏اى كه به تماشاى تابلوهاى اغراق‏آميز گل و بلبل، گربه و تُنگ ماهى و يا تابلوى دختر جوان كوزه بر دوش عادت كرده است، هرگز نمى‏تواند از تماشاى تابلوى «گرانيكا» اثر «پابلو پيكاسو» لذّت ببرد و اصولاً آن را نقّاشى بى سر و تهى مى‏داند.(3)
چرا تنها مخاطب اصيل و آگاه مى‏تواند به فهم معناى اثر هنرى راستين، راه ببرد؟ زيرا در پسِ چنين آثارى، رازى و حقيقتى نهفته است و مخاطب آگاه با استفاده از انديشه و آگاهى‏هاى پيشين، به جهان آن اثر هنرى گام مى‏نهد، از آن «راز»، پرده برمى‏دارد و آن «حقيقت» را «كشف» مى‏كند. اين رازگشايى و كشف، فرايندى معنوى و روحى است كه بى‏اهمّيّت‏تر از خلق چنان اثرى نيست. پس از اين فرايند معنوى است كه مخاطب، حالتى از سرخوشى و خاطرجمعى را در خود مى‏يابد و به آرامش مى‏رسد. «حقيقت» در مفهوم فلسفى، تاريخى، عرفانى و يا دست‏كم در مفهوم كاملاً ذوقى آن، چنان والا و شكوهمند است كه انسان با احساس دست‏يابى به آن در حالتى قرار مى‏گيرد كه اگر آن را «آرامش» بناميم، حدّاقل به گوشه‏اى از آن مفهوم اشاره كرده‏ايم.
امروزه رسانه‏هاى همگانى به جاى آن كه به ما مجال انديشيدن بدهند، مسائل كاملاً پيچيده را به‏گونه‏اى سطحى و ظاهرى پيش چشم ما مى‏نهند. در چنين جهانى آدم‏ها به شدّت شبيه هم مى‏شوند و سليقه‏ها و علايق هماهنگ مى‏يابند. امّا هنر به ما مى‏گويد كه جهان و انسان، پيچيده‏تر از آن است كه ما فكر مى‏كنيم؛ چرا كه با «حقيقت» نسبتى تامّ و تمام دارد و هنر، هميشه در جست‏وجوى حقيقت است؛ جست‏وجويى كه پايان ندارد؛ چرا كه تحوّل حقيقت، پايان ندارد. با اين وجود، معلوم است كه اگر كسى از يك آفريده هنرى، كه مبلّغ حقيقت شگرف وجود است، به فهم آن معناى پيچيده راه ببرد، چه احساس خوبى خواهد داشت، و راستى پرده‏بردارى از جمال جميل حقيقت، جز آرامش، چه نتيجه‏اى دارد؟
ما، در رازگشايى از آفريده هنرى، از حجاب فُرم، فراتر مى‏رويم و به جهان ذهن خلّاق هنرمند وارد مى‏شويم. پس از اين اگر محتواى بيان شده توسّط او با احساس يا باور ما هماهنگ باشد، حسّى از آرامش به ما دست مى‏دهد. چنين حسّى وقتى با بيان هنرى همراه شود، تأثيرى متفاوت دارد. براى هنرمند نيز مايه خوش‏بختى است كه مخاطبان هنرش چنان با فرم و محتواى اثر او ارتباط برقرار كنند كه با احساس اوّليّه او هنگام آفرينش هنرى هماهنگ شوند. اين احساس يگانگى، در واقع، نوعى كشف است كه به آرامش مى‏انجامد.
ما از چه چيزِ هنر، رازگشايى مى‏كنيم؟ پيش از اين گفتيم كه جست‏وجوى ما براى كشف آن حقيقتى كه هنر بيانش مى‏كند، در فرم (چگونگى بيان هنرى) اتّفاق مى‏افتد، نه در مضمون. تابلوى نقّاشى‏اى را تصوّر كنيد كه مفهومى را به شكل رئال(با همان مختصّاتى كه در جهان بيرون هست) تصوير كرده است. شما براى فهم اين تابلو - اگر به آثار هنرى رئال علاقه‏مند باشيد - به تلاش چندانى احتياج نداريد؛ چرا كه مثلاً عناصرى مانند رنگ و تركيب‏بندى در آن دقيقاً به‏همان گونه‏اند كه در جهان خارج هستند. چنين تابلويى، رازى ندارد تا با تأمّل ما گشوده شود؛ زيرا شيوه بيان هنرى (فُرم) آن، چنان سامان نيافته است كه رازآميز به نظر آيد. امّا يك تابلوى آبستره (يا هر نوع اثر هنرىِ انتزاعى) را تصوّر كنيد: در اين اثر، «شكل بيان» به‏گونه‏اى است كه ما براى راه بردن به معناى نهفته در آن بايد فرم آن را تحليل كنيم. آسانْ‏ياب نبودن محتواى چنين اثرى به اين دليل است كه هنرمند، آفريده خود را با نشانه‏هايى همراه كرده است كه صريح نيستند و گويى با رازى آميخته‏اند.

2 - 5. آرام بخشى هنر، محصول خروج ما از دنياى واقعى است

گفتيم كه رسالت هنر، جست‏وجو و بيان حقيقت است. حقيقت، همان چيزى است كه از نظر هنرمند «بايد باشد». اگر قرار باشد كه هنرمند فقط واقعيّت را، يعنى چيزى را كه «هست»، بيان كند، ميان بيان هنرى و گزارش ساده چيزها چه تفاوتى خواهد بود؟ خلاقيّت هنرمند در خيال‏پردازى اوست، نه پيروى محض از وقايع. هنرمند، در واقع، معنايى را «مى‏سازد». هنرمند، مثلاً رمان‏نويس، داستان را «نقل» نمى‏كند، حتّى آن‏را «شرح» نمى‏دهد؛ بلكه آن را «مى‏انديشد». اين مفهوم ساخته شده يا انديشيده شده، به شرط مهارت هنرمند در خيال‏پردازى و نيز برخوردارى او از انديشه، با معادل واقعى و بيرونى آن تفاوت دارد و برتر از آن است. ما با روبه‏رو شدن با چنين اثر هنرى‏اى از دنياى واقعى خود، كه قواعد منطقى زندگى روزمرّه برآن حاكم است، خارج مى‏شويم و به جهان جديدى كه هنرمند آن را با نيروى تفكّر و خيال خود
 

48

«ساخته است» قدم مى‏گذاريم. ورود به اين دنياى خيالى، ما را با لذّت و آرامش همراه مى‏كند؛ چرا كه ما در آن جا با احساس‏هايى همنشين هستيم كه «بايد» باشيم؛ همان احساس‏هايى كه آرزوى تحقّق آنها را داريم و آنها را رؤياى خود مى‏دانيم.
گاهى آرامشى كه ما پس از قرار گرفتن در اين دنياى جديد به دست مى‏آوريم، به اين دليل است كه خيالات انديشيده شده توسّط هنرمند را با احساس‏ها و ضمير خود هماهنگ مى‏بينيم. در اين حالت، هنرمند با بيان عواطف ما سبب رهايى از فشار آن عواطف مى‏شود؛ زيرا بيان غم‏ها و عواطف، فشار آن را از بين مى‏برد. هنگام روبه‏رو شدن با يك آفريده هنرى اصيل، عواطف ما در يك نقطه متمركز مى‏شود و ما به آرامش مى‏رسيم.
آنچه هنرمند راستين مى‏گويد از خيالات و انديشه‏هاى ما برتر است. اگر هنرمند انديشه‏هاى ما را با بيشترين شباهت با آنچه واقعاً در ضمير ما مى‏گذرد، بيان كند، اين طرز بيان در ما لذّت و فراغت به‏وجود مى‏آورد. اين لذّت، لذّتى نيست كه ما آن را از ميان لذّت‏هاى ديگر برگزيده باشيم، بلكه لذّتى بالاتر است كه انديشه منشأ آن است؛ لذّتى زيبايى شناسانه.

6. حساب هنرمند از مخاطبْ جداست

اگر هنر، باعث آرامش مى‏شود، چرا هنرمندان، خود، موجوداتى بى‏تاب و ناآرامند؟ اگر ما فقط از راه ارتباط با هنر آنان به آرامش مى‏رسيم، چرا هنرمندان، كه در متن آفرينش هنرى قرار داشته‏اند، گاه، بسيار دور از آرامش‏اند؟ يك پاسخ اين است كه اتفاقاً به همين دليل كه آنان در متن آفرينش هنرى قرار دارند. اگر فرض كنيم هنرمند و هنر مورد نظر ما اصيل و راستين باشد، آن‏گاه مى‏توانيم بگوييم آن حقيقتى كه هنرمند درپى جست‏وجو و كشف آن است، چنان ماورايى است كه هنرمند خود را هنگام مواجهه با آن از ياد مى‏برد و بى‏تاب مى‏شود و به قول سهراب سپهرى: «از هجوم حقيقت به خاك مى‏افتد». اين حقيقت، چنان كه گفتيم، هميشه در حال تحوّل است و اين دگرگونى پيوسته، احوال روحى هنرمند را نيز هر لحظه به شكلى درمى‏آورد. ما بعد از آفرينش هنرى به ميدان مى‏آييم و فقط محصول كار هنرمند را تماشا مى‏كنيم. در اين حالت، ديگر تب و تاب‏هاى كشف، فرو نشسته است و هنرمند، آن جهان پرغوغا را پشت‏سر گذاشته است. در چنين وضعيّتى ما گويى بر خاكستر احساس‏هاى هنرمند مى‏ايستيم و تنها تصويرى از روح آتشين او را تماشا مى‏كنيم؛ جلوه‏اى كه اينك بر بوم نقّاشى نقش بسته است، به هيأت تنديسى درآمده است، بر روى كاغذ و در قالب كلمات نشسته است و يا در جلوه صدا و آواز از گلويى برمى‏آيد و يا از سازى برمى‏خيزد.
و چنين است كه هنرمندان بزرگ، كه از احساس‏ها و تفكّر ژرفْ بهره‏هاى فراوان برده‏اند، با پاى طلب از بيابان ظلمت جهان خاكى مى‏گذرند و آن‏گاه كه از خارزار رنجناك مكاشفه، سرخوشانه، به باغ حقيقت گام مى‏نهند، ما را به نور فرا مى‏خوانند، به قرار يافتن در سرزمين آرامش‏هاى معنوى و به زيستن در سحرگاه روشن زندگى.
1 . سپهرى مى‏گويد: «برخود خيمه زنيم / سايه‏بان آرامشِ ما، ماييم». سطرى است از شعر «سايه‏بان آرامشِ ما، ماييم» در مجموعه «آوار آفتاب». براى خواندن تمام اين شعر نگاه كنيد به: سپهرى، سهراب، هشت كتاب، انتشارات طهورى، چاپ بيستم، تهران: 1377، ص 174.
2 . حافظ در نقد احوال آن گروه از سالكان مبتدى كه جلوه‏هاى ظاهرى شهود را نشانه دريافت معانى غيبى مى‏دانند، مى‏گويد:
عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مى در طمع خام افتاد
3 . ابداع «كوبيسم» يكى از بزرگ‏ترين دستاوردهاى پيكاسو است. نقطه اوج اين سبك شخصى، پرده ديوارى عظيمى به نام «گرانيكا» بود كه در سال 1937 براى غرفه اسپانيا در نمايشگاه بين‏المللى پاريس و به نشانه اعتراض به بمباران شهر گرانيكا در جنگ داخلى اسپانيا نقّاشى كرد. پيكاسو در اين نمايش تمثيلى اوضاع ميهنش، كه نيروهاى دشمن در يك پيروزى لحظه‏اى به آن دست يافته بودند، تمام امكانات تجربه كوبيستى‏اش را به كار گرفت. رنگ‏هاى تند (سياه‏ها، سفيدها و خاكسترى‏ها) و تصرّف‏هاى غير منتظره و خشونت‏آميز خطّى، هولناكى اين حادثه را به بيننده انتقال مى‏دهد. پيكاسو در اين تابلو، با نشان دادن پيكره جنگ‏جويان مرده، اسب رو به مرگ و گاوى كه ماغ مى‏كشد، نمادهايى جالب و عام را براى نشان دادن اوضاع ميهنش آفريد. به گفته خودش، در اين جا ددمنش و تيرگى يك عصر را مجسّم كرده است. نگاه كنيد به: هلن گاردنر، هنر در گذر زمان، ترجمه محمّد تقى فرامرزى، انتشارات نگاه، چاپ اوّل، تهران: 1365، ص 624.