مجلات >حديث زندگی>شماره 2

حاج سَيّاح، انار و آن مرد بسيار متوقّع

سيد سعيد هاشمى

 


41

نقد كتاب: سفرنامه حاج سيّاح به فرنگ

سفرنامه حاج سياح به فرنگ،(1) ظاهراً از جمله كتاب‏هايى است كه در سال‏هاى اخير به علت تسهيل در امور چاپ و نشر در كشور به چاپ رسيده است. اين كتاب كه از روى نسخه سفرنامه موجود در كتاب‏خانه دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسى مشهد و البته با كمى تصحيح و ويرايش تهيه شده با همان قلم حاج سياح و صد البته همان نثر ويژه دوره قاجار به چاپ رسيده است. اين كتاب، شرح همه سفرهاى حاج سياح به خارج از ايران است.
محمّد على سَيّاح (تولد 1215 - مرگ 1304 هجرى شمسى) فرزند ملّا محمدرضا، در محلات متولد شد. در جوانى به قصبه مهاجران اراك، نزد عموى متموّل خود مى‏رود. بعد از كمى تحصيل طلبگى در سلطان‏آباد (يا اراك امروزى) متوجّه مى‏شود كه خانواده او و عمو، خيال ازدواج دختر عمو را براى او در سر دارند؛ امّا از آن‏جا كه او سرى پرشور و خيالى پر دغدغه داشت به فكر فرو مى‏رود كه: «هرگاه اين امر واقع شود بايد تمام عمرم در اين‏جا بگذرد. از هيچ‏جا و هيچ‏چيز باخبر نباشم. رفته رفته خيال، قوّت گرفت كه بهتر آن است بدون اطلاع احدى سفرى بروم و فى الجمله سياحتى نمايم».
حاج سياح، با همين فكر، شب سه شنبه، بيست و دوم شوال، هنگام طليعه سحر از خواب بيدار شده سفر خود را آغاز كرد؛
 

42

سفرى طولانى و بيست ساله و البته با وضعى متفاوت و درويش گونه:
«بالجمله عباى خود را با عباى اخوى كه كهنه‏تر بود عوض كرده، با گيوه بدون جوراب و دستمالى كه هم سفره و هم شال كمر بود... و عمامه و سه قرص نان و هزار دينار وجه نقد».
حاج سياح، اخلاق خاصى دارد. در آن دورانى كه نادانى و رنگ و ريا مملكت را فرا گرفته بود و فرهنگ و تربيت و آبادانى مملكت، به دليل بى‏كفايتى شاهان قاجار، در خطر نابودى قرار داشت، حاج سياح، افكارى غير از افكار مردم عادى را در سر مى‏پروراند. اين موارد در كتاب خاطرات حاج سياح (كه به دلايل متعددى چاپ آن پس از انقلاب ممنوع شد) بيشتر نمود دارد؛ امّا در اين كتاب سفرنامه هم مى‏توانيم نمونه‏هايى از افكار او را ببينيم.
او در تفليس به شدّت بى‏پول و گرسنه مى‏شود. به حدى كه به حال مرگ مى‏افتد:
«ديدم بسيار گرسنه‏ام. به حدى كه به تكلّم قادر نيستم. به خيال افتادم كه نزد بعضى از آشنايان بروم. باز پشيمان شدم. ديدم مُردن بهتر است از التجا به خلق بردن. باز با خود گفتم: حفظ بدن، واجب است. چاره‏اى بايد كرد. باز به دلم گذشت كه روزى دهنده مى‏بيند كه تو گرسنه و به چه حالتى. ناچار به همان وضع راضى شده و خود را مشغول به كتاب داشتم».
حاج سياح، درخواست از مردم را ناپسند مى‏داند و در طول كتاب در هيچ‏جا از كسى درخواستى نمى‏كند؛ مگر در امر تحصيل و زبان‏آموزى. او از بى‏فرهنگى، بى‏ادبى، نادانى و بى‏دينى حاكم بر جامعه كه ارمغان سلسله بى‏كفايت قاجار است رنج مى‏برد:
«به سراى گرجيان رفته، جوياى منزل شدم. ديدم همگى زبان مرا مى‏دانند و من به هيچ وجه از لسان ايشان و ساير السنه چيزى نمى‏فهمم. زياد بر من اثر كرد كه ما مردم ايران چرا اين‏قدر بى‏تربيت شده‏ايم».
او از عقب‏ماندگى ايران، عذاب مى‏برد:
«سوار بر كالسكه بخار، جهت ديدن وين و رفتن به پاريس شديم. اتفاقاً در آن كالسكه يكى از زارعين بود. چنان سخن مى‏گفت كه من حيران بودم كه يك نفر شخص زارع، صاحب اين همه اطلاع، از كجا شده! پرسيد: «راه‏آهن ما بهتر است يا از شما؟». گفتم: «در خاك ما هنوز راه‏آهن نساخته‏اند». پرسيد «چرا؟». جوابى جز «نمى‏دانم» نداشتم. ناچار سخن ديگرى به ميان آوردم؛ ولى خجل شدم. محجوبانه رفتيم تا رسيديم به وين».
حاج سياح، پيشرفت را در ممالك ديگر مى‏بيند و حسرت مى‏خورد. او حتى مشاهده مى‏كند كه مردم كشورش در اين طرف مرز، با مردم كشور همسايه در آن طرف مرز كه چند قدم بيشتر فاصله ندارند چه قدر متفاوتند:
آن سوى مرز در ايروان‏ ديدم شخصى با لباس نظام نشسته، جوياى تذكره‏=گذرنامه‏ گرديد. چون دانست تركى نمى‏دانم، با مهربانى پرسيد: «همشهرى اهل كدام بلد هستيد؟». گفتم: «اهل عراق‏عجم‏»... گفت: «به اين تذكره، چه دادى؟». گفتم: «بيست و پنج چهارده شاهى برابر با هفده و نيم ريال‏». گفت: «در اين‏جا كه سه زار و ده شاهى سه ريال و نيم‏ نوشته‏اند؟».
حاج سياح، دقت خوبى هم دارد. وقتى به شهرى وارد مى‏شود، تا جايى كه امكان دارد مكان‏هاى مختلف شهر را بازديد كرده و در سفرنامه‏اش توصيف مى‏كند و از آن‏جايى كه خيلى از مكان‏ها و وسايلى كه در اروپا وجود دارد، در ايران ديده نمى‏شود، طبيعى است كه او نام خيلى از اين‏ها را نداند؛ امّا با استفاده از فكر خودش نام‏هاى جالبى براى آنها به كار برده است. او به دانشكده پزشكى مى‏گويد: مدرسه طبيبيه و به دانشكده نظامى مى‏گويد: مدرسه مربّيه؛ هم‏چنين به پارك: باغچه، به هنرستان: دارالفنون، به ايستگاه: آرامگاه و به واگن: كالسكه.
با همه اين حرف‏ها، به همه نوشته‏هاى حاج سياح نمى‏شود اطمينان كرد. او در توصيف شهر «پادوا» مى‏نويسد:
«عدد نفوس اهالى آن‏جا بيست و هفت هزار است. مدارس بسيار خوب دارد. مشهورترين مدارس، مدرسه موسوم به اُنيورسيته. ديوان‏خانه خيلى خوبى دارد و پليس بسيار بدى».
امّا نمى‏گويد چرا پليس آن‏جا بد است. آيا به وظايف‏شان عمل نمى‏كردند؟ شايد هم با حاج سياح، خوب تا نكرده بودند. وقتى دو كتاب خاطرات حاج سياح (كه شرح ماجراها و سفرهاى او در ايران است) و سفرنامه حاج سياح به فرنگ را مى‏خوانيم از جمع‏بندى نظريه‏هاى دو كتاب، به اين نتيجه مى‏رسيم كه گاهى كه به حاج
 


43

سياحْ احترام گذاشته مى‏شود، او به طرف، خوشبين است و جايى كه با او بداخلاقى مى‏شود، حاج سياح، به شخص، بدبين مى‏شود. ضمناً در بعضى از اين روابط، هيچ منطقى به چشم نمى‏خورد:
«آمدم به قهوه‏خانه. ديدم شخصى به لباس اهل علم، نشسته و به من متوجه است و ضمناً بسيار متوقع است كه من به او سلام كنم».
حاج سياح از كجا مى‏داند كه طرف، متوقع سلام اوست؟ مخصوصاً كه در چند سطر بعد، آن شخص را شخصى متواضع، معرفى مى‏كند:
«محض آسايش خيال او سلام گفتم. بسيار خوشوقت شد. در نهايت گرمى جواب گفت. از جا برخاست. با هم نشستيم».
و باز در چند سطر ديگر مى‏گويد:
«آمد به منزلم و يك دانه انار هم آورد و گفت: من اين انار را از دربند آوردم و به دلم گذشته بود كه اين قسمت مرد بزرگى بايد باشد و قلبم راضى نشد به كسى بدهم تا حال كه شما را ديدم».
حاج سياح، از اين گونه قضاوت‏ها در كتاب خاطراتش هم دارد. او مسعود ميرزاى ظل السلطان، حاكم اصفهان را مردى هنرمند، دانش‏دوست و فهميده معرفى مى‏كند و از ظلم و جناياتش كه زبانزد مردم اصفهان و بلكه ايران است، حرفى به ميان نمى‏آورد و احتمالاً همه اينها به خاطر دوستى و مهر و محبت ظل‏السلطان نسبت به اوست.
سفرنامه حاج سياح به فرنگ كمى كسل كننده به نظر مى‏رسد. به جز در مواردى نادر، بقيه سفرنامه مشاهدات اوست از ظواهر خارجه. اين شهر چه‏طور بود و آن شهر چند سكنه داشت و آن يكى شهر چه پارك‏هايى داشت و... يعنى در اكثر جاها مشاهدات او به تعداد سكنه و دانشگاه‏ها و پارك‏ها و نام بردن مدارس و سينماها و تياتورها محدود مى‏شود. فقط در ابتداى كتاب است كه خواننده جذب كتاب مى‏شود، آن هم به خاطر مشكلاتى كه در گرجستان، برايش پيش مى‏آيد. به نظر مى‏رسد كتاب خاطرات حاج سياح (خاطرات سفرهاى او در ايران) شيرين‏تر و جذاب‏تر باشد؛ چون در جاى جاى آن خواننده با وقايعى جالب و خواندنى روبه‏رو مى‏شود:
«به آقاى سيد عبدالحسين گفتم: خوب است برويم به سياحت چشمه بادخانىِ معروف؛ زيرا شهرت دارد كه در نزديكى دامغان، چشمه‏اى است كه هرگاه نجاست به آن اندازند، باد تند برخيزد؛ به طورى كه آبادى‏ها را خراب و مادامى كه نجس را بيرون نياورند، باد، خاموش نمى‏گردد. مى‏خواهم حقيقت اين مطلب را ببينم.
به قريه وارد شده از چشمه باد پرسيديم، نشان دادند. لكن در همه اين‏جاها اصرار مى‏كردند كه مبادا به چشمه، نجاست بيندازيد! باد، خرابى مى‏كند. رسيديم به چشمه. من گفته بودم نوكر حاجى سيد عبدالحسين، قدرى نجاست در ميان كاغذ كهنه بسته و به ريسمانى آويخته بود كه به چشمه اندازيم. اگر واقعاً باد وزيدن گرفت بيرون آوريم. به او گفتم بينداز... آن را انداخت، قدرى توقّف كرديم. ابداً بادى ظاهر نشد».
حاج سياح، راجع به اهانتى كه از طرف دولت به سيدجمال‏الدين اسدآبادى شده مى‏نويسد: «فرّاشان رفته، درِ صحن را مى‏بندند و به آقا سيدجمال مى‏گويند: «بيا! بايد بيرون روى». اعتنا نمى‏كند. ريخته، از گريبان و دست و پايش گرفته، لگد زنان در ميان برف و گل و لجن، سر و پا برهنه، كشان كشان بيرون مى‏آورند. آقا از صدمات ضعف كرده، بى‏هوش شده با آن حال، كشان كشان تا باغ مهد عليا خود را مى‏رسانند... پس عمامه‏اش را برداشته، يابوى پالانى مى‏آورند تا سوار كنند. از اوّل گير و دار تا آخر، يك كلمه تضرّع و التماس نكرده...».
با همه اينها بايد افسوس خورد كه بخش‏هايى از ابتدا و انتهاى دست‏نوشته سفرهاى فرنگ حاج سياح، مفقود شده و كتاب را ناقص كرده است.
به هر حال چيزى كه از خواندن نوشته‏هاى حاج سياح، مشخص مى‏شود اين است كه او آدم روشن و مطّلعى بود. هرچند در بعضى جاها كُميتش مى‏لنگيد؛ امّا حيف است ‏كتاب‏هايش ناخوانده بماند.


1. سفرنامه حاج سيّاح به فرنگ، به كوشش: على دهباشى، انتشارات شهاب ثاقب و انتشارات سخن.