حاج سَيّاح، انار و آن مرد بسيار متوقّع
سيد سعيد هاشمى
نقد كتاب: سفرنامه حاج سيّاح به فرنگ
سفرنامه حاج سياح به فرنگ،
(1) ظاهراً از جمله كتابهايى است كه در سالهاى اخير به علت تسهيل در امور چاپ و نشر در كشور به چاپ رسيده است. اين كتاب كه از روى نسخه سفرنامه موجود در كتابخانه دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسى مشهد و البته با كمى تصحيح و ويرايش تهيه شده با همان قلم حاج سياح و صد البته همان نثر ويژه دوره قاجار به چاپ رسيده است. اين كتاب، شرح همه سفرهاى حاج سياح به خارج از ايران است.
محمّد على سَيّاح (تولد 1215 - مرگ 1304 هجرى شمسى) فرزند ملّا محمدرضا، در محلات متولد شد. در جوانى به قصبه مهاجران اراك، نزد عموى متموّل خود مىرود. بعد از كمى تحصيل طلبگى در سلطانآباد (يا اراك امروزى) متوجّه مىشود كه خانواده او و عمو، خيال ازدواج دختر عمو را براى او در سر دارند؛ امّا از آنجا كه او سرى پرشور و خيالى پر دغدغه داشت به فكر فرو مىرود كه: «هرگاه اين امر واقع شود بايد تمام عمرم در اينجا بگذرد. از هيچجا و هيچچيز باخبر نباشم. رفته رفته خيال، قوّت گرفت كه بهتر آن است بدون اطلاع احدى سفرى بروم و فى الجمله سياحتى نمايم».
حاج سياح، با همين فكر، شب سه شنبه، بيست و دوم شوال، هنگام طليعه سحر از خواب بيدار شده سفر خود را آغاز كرد؛
سفرى طولانى و بيست ساله و البته با وضعى متفاوت و درويش گونه:
«بالجمله عباى خود را با عباى اخوى كه كهنهتر بود عوض كرده، با گيوه بدون جوراب و دستمالى كه هم سفره و هم شال كمر بود... و عمامه و سه قرص نان و هزار دينار وجه نقد».
حاج سياح، اخلاق خاصى دارد. در آن دورانى كه نادانى و رنگ و ريا مملكت را فرا گرفته بود و فرهنگ و تربيت و آبادانى مملكت، به دليل بىكفايتى شاهان قاجار، در خطر نابودى قرار داشت، حاج سياح، افكارى غير از افكار مردم عادى را در سر مىپروراند. اين موارد در كتاب خاطرات حاج سياح (كه به دلايل متعددى چاپ آن پس از انقلاب ممنوع شد) بيشتر نمود دارد؛ امّا در اين كتاب سفرنامه هم مىتوانيم نمونههايى از افكار او را ببينيم.
او در تفليس به شدّت بىپول و گرسنه مىشود. به حدى كه به حال مرگ مىافتد:
«ديدم بسيار گرسنهام. به حدى كه به تكلّم قادر نيستم. به خيال افتادم كه نزد بعضى از آشنايان بروم. باز پشيمان شدم. ديدم مُردن بهتر است از التجا به خلق بردن. باز با خود گفتم: حفظ بدن، واجب است. چارهاى بايد كرد. باز به دلم گذشت كه روزى دهنده مىبيند كه تو گرسنه و به چه حالتى. ناچار به همان وضع راضى شده و خود را مشغول به كتاب داشتم».
حاج سياح، درخواست از مردم را ناپسند مىداند و در طول كتاب در هيچجا از كسى درخواستى نمىكند؛ مگر در امر تحصيل و زبانآموزى. او از بىفرهنگى، بىادبى، نادانى و بىدينى حاكم بر جامعه كه ارمغان سلسله بىكفايت قاجار است رنج مىبرد:
«به سراى گرجيان رفته، جوياى منزل شدم. ديدم همگى زبان مرا مىدانند و من به هيچ وجه از لسان ايشان و ساير السنه چيزى نمىفهمم. زياد بر من اثر كرد كه ما مردم ايران چرا اينقدر بىتربيت شدهايم».
او از عقبماندگى ايران، عذاب مىبرد:
«سوار بر كالسكه بخار، جهت ديدن وين و رفتن به پاريس شديم. اتفاقاً در آن كالسكه يكى از زارعين بود. چنان سخن مىگفت كه من حيران بودم كه يك نفر شخص زارع، صاحب اين همه اطلاع، از كجا شده! پرسيد: «راهآهن ما بهتر است يا از شما؟». گفتم: «در خاك ما هنوز راهآهن نساختهاند». پرسيد «چرا؟». جوابى جز «نمىدانم» نداشتم. ناچار سخن ديگرى به ميان آوردم؛ ولى خجل شدم. محجوبانه رفتيم تا رسيديم به وين».
حاج سياح، پيشرفت را در ممالك ديگر مىبيند و حسرت مىخورد. او حتى مشاهده مىكند كه مردم كشورش در اين طرف مرز، با مردم كشور همسايه در آن طرف مرز كه چند قدم بيشتر فاصله ندارند چه قدر متفاوتند:
آن سوى مرز در ايروان ديدم شخصى با لباس نظام نشسته، جوياى تذكره=گذرنامه گرديد. چون دانست تركى نمىدانم، با مهربانى پرسيد: «همشهرى اهل كدام بلد هستيد؟». گفتم: «اهل عراقعجم»... گفت: «به اين تذكره، چه دادى؟». گفتم: «بيست و پنج چهارده شاهى برابر با هفده و نيم ريال». گفت: «در اينجا كه سه زار و ده شاهى سه ريال و نيم نوشتهاند؟».
حاج سياح، دقت خوبى هم دارد. وقتى به شهرى وارد مىشود، تا جايى كه امكان دارد مكانهاى مختلف شهر را بازديد كرده و در سفرنامهاش توصيف مىكند و از آنجايى كه خيلى از مكانها و وسايلى كه در اروپا وجود دارد، در ايران ديده نمىشود، طبيعى است كه او نام خيلى از اينها را نداند؛ امّا با استفاده از فكر خودش نامهاى جالبى براى آنها به كار برده است. او به دانشكده پزشكى مىگويد: مدرسه طبيبيه و به دانشكده نظامى مىگويد: مدرسه مربّيه؛ همچنين به پارك: باغچه، به هنرستان: دارالفنون، به ايستگاه: آرامگاه و به واگن: كالسكه.
با همه اين حرفها، به همه نوشتههاى حاج سياح نمىشود اطمينان كرد. او در توصيف شهر «پادوا» مىنويسد:
«عدد نفوس اهالى آنجا بيست و هفت هزار است. مدارس بسيار خوب دارد. مشهورترين مدارس، مدرسه موسوم به اُنيورسيته. ديوانخانه خيلى خوبى دارد و پليس بسيار بدى».
امّا نمىگويد چرا پليس آنجا بد است. آيا به وظايفشان عمل نمىكردند؟ شايد هم با حاج سياح، خوب تا نكرده بودند. وقتى دو كتاب خاطرات حاج سياح (كه شرح ماجراها و سفرهاى او در ايران است) و سفرنامه حاج سياح به فرنگ را مىخوانيم از جمعبندى نظريههاى دو كتاب، به اين نتيجه مىرسيم كه گاهى كه به حاج
سياحْ احترام گذاشته مىشود، او به طرف، خوشبين است و جايى كه با او بداخلاقى مىشود، حاج سياح، به شخص، بدبين مىشود. ضمناً در بعضى از اين روابط، هيچ منطقى به چشم نمىخورد:
«آمدم به قهوهخانه. ديدم شخصى به لباس اهل علم، نشسته و به من متوجه است و ضمناً بسيار متوقع است كه من به او سلام كنم».
حاج سياح از كجا مىداند كه طرف، متوقع سلام اوست؟ مخصوصاً كه در چند سطر بعد، آن شخص را شخصى متواضع، معرفى مىكند:
«محض آسايش خيال او سلام گفتم. بسيار خوشوقت شد. در نهايت گرمى جواب گفت. از جا برخاست. با هم نشستيم».
و باز در چند سطر ديگر مىگويد:
«آمد به منزلم و يك دانه انار هم آورد و گفت: من اين انار را از دربند آوردم و به دلم گذشته بود كه اين قسمت مرد بزرگى بايد باشد و قلبم راضى نشد به كسى بدهم تا حال كه شما را ديدم».
حاج سياح، از اين گونه قضاوتها در كتاب خاطراتش هم دارد. او مسعود ميرزاى ظل السلطان، حاكم اصفهان را مردى هنرمند، دانشدوست و فهميده معرفى مىكند و از ظلم و جناياتش كه زبانزد مردم اصفهان و بلكه ايران است، حرفى به ميان نمىآورد و احتمالاً همه اينها به خاطر دوستى و مهر و محبت ظلالسلطان نسبت به اوست.
سفرنامه حاج سياح به فرنگ كمى كسل كننده به نظر مىرسد. به جز در مواردى نادر، بقيه سفرنامه مشاهدات اوست از ظواهر خارجه. اين شهر چهطور بود و آن شهر چند سكنه داشت و آن يكى شهر چه پاركهايى داشت و... يعنى در اكثر جاها مشاهدات او به تعداد سكنه و دانشگاهها و پاركها و نام بردن مدارس و سينماها و تياتورها محدود مىشود. فقط در ابتداى كتاب است كه خواننده جذب كتاب مىشود، آن هم به خاطر مشكلاتى كه در گرجستان، برايش پيش مىآيد. به نظر مىرسد كتاب خاطرات حاج سياح (خاطرات سفرهاى او در ايران) شيرينتر و جذابتر باشد؛ چون در جاى جاى آن خواننده با وقايعى جالب و خواندنى روبهرو مىشود:
«به آقاى سيد عبدالحسين گفتم: خوب است برويم به سياحت چشمه بادخانىِ معروف؛ زيرا شهرت دارد كه در نزديكى دامغان، چشمهاى است كه هرگاه نجاست به آن اندازند، باد تند برخيزد؛ به طورى كه آبادىها را خراب و مادامى كه نجس را بيرون نياورند، باد، خاموش نمىگردد. مىخواهم حقيقت اين مطلب را ببينم.
به قريه وارد شده از چشمه باد پرسيديم، نشان دادند. لكن در همه اينجاها اصرار مىكردند كه مبادا به چشمه، نجاست بيندازيد! باد، خرابى مىكند. رسيديم به چشمه. من گفته بودم نوكر حاجى سيد عبدالحسين، قدرى نجاست در ميان كاغذ كهنه بسته و به ريسمانى آويخته بود كه به چشمه اندازيم. اگر واقعاً باد وزيدن گرفت بيرون آوريم. به او گفتم بينداز... آن را انداخت، قدرى توقّف كرديم. ابداً بادى ظاهر نشد».
حاج سياح، راجع به اهانتى كه از طرف دولت به سيدجمالالدين اسدآبادى شده مىنويسد: «فرّاشان رفته، درِ صحن را مىبندند و به آقا سيدجمال مىگويند: «بيا! بايد بيرون روى». اعتنا نمىكند. ريخته، از گريبان و دست و پايش گرفته، لگد زنان در ميان برف و گل و لجن، سر و پا برهنه، كشان كشان بيرون مىآورند. آقا از صدمات ضعف كرده، بىهوش شده با آن حال، كشان كشان تا باغ مهد عليا خود را مىرسانند... پس عمامهاش را برداشته، يابوى پالانى مىآورند تا سوار كنند. از اوّل گير و دار تا آخر، يك كلمه تضرّع و التماس نكرده...».
با همه اينها بايد افسوس خورد كه بخشهايى از ابتدا و انتهاى دستنوشته سفرهاى فرنگ حاج سياح، مفقود شده و كتاب را ناقص كرده است.
به هر حال چيزى كه از خواندن نوشتههاى حاج سياح، مشخص مىشود اين است كه او آدم روشن و مطّلعى بود. هرچند در بعضى جاها كُميتش مىلنگيد؛ امّا حيف است كتابهايش ناخوانده بماند.
1. سفرنامه حاج سيّاح به فرنگ، به كوشش: على دهباشى، انتشارات شهاب
ثاقب و انتشارات سخن.