پيرزن و دلتنگى
جابر تواضعى
همهجا ساكت و آرام بود. بدون هيچ تحرك و جنب و جوشى. هيچ فعاليتى نبود و سر و صدايى - حتى از كوچه - نمىآمد. از بچههايى كه سر ظهر، صداى داد و بيدادشان گوش فلك را كر مىكرد، حالا ديگر خبرى نبود. عصرها هميشه همينطور بود. به محض اين كه آفتاب، خودش را از سينه ديوار روبهرويى حياط پيرزن بالا مىكشيد، همه جا را سكوت فرا مىگرفت و يك عالم تنهايى و غريبى مىريخت توى دل پيرزن.
حس تنهايى و غريبى، برنامه هميشگى بعدازظهرهاى پيرزن بود و براى مقابله با اين حس، هر روز ترفند تازهاى به كار مىبرد. يك روز كارهاى خانهاش را انجام مىداد، يك روز به همسايهاش سر مىزد، يك روز قرآن مىخواند، يك روز توى ايوان مىنشست و قليان مىكشيد و به قلقل قليان و صداى گنجشكهاى روى مُو، گوش مىداد، يك روز...
و امروز هم مثل همه روزهاى خدا، عصر داشت و حس تنهايى و دلتنگى و آشفتگى؛ ولى چندين برابر. به نظر نمىرسيد پيرزن بتواند امروز با اين كارها اين حس را از بين ببرد؛ ولى چارهاى جز امتحان كردن نبود. فكر كرد چه كارى مانده كه انجام دهد. به سرتاسر اتاق نگاه كرد. همه جا تميز و مرتب بود. هيچ كارى نداشت. نمازش را هم كه خوانده بود و پنج شش دور تسبيحش را هم چرخانده بود و كلى دعا و ثنا هم نثار عالم و آدم كرده بود فكر قرآن بخواند برخاست، قرآن را از روى طاقچه برداشت و به ايوان رفت. بوسيد و باز كرد و شروع به خواندن نمود. تمام كه شد قرآنش را بست و بوسيد و سرجايش گذاشت.
با خود گفت:
عجب دنياييه! منو همه به مهربونى و خون گرمى مىشناسند هر كس مىخواد دلش باز بشه و هم صحبتى نداره مياد پيش من. اونوقت خودم...
راست مىگفت پيرزن. از هر كدام از
اهالى محله مىپرسيدى خصوصياتش را مو به مو برايت تعريف مىكرد: تنها پيرزن سر حال و خوشبرخورد محله، ريزه ميزه و نقلى، مهربان و خونگرم، با يك عينك ته استكانى كه مرتب از روى دماغ گرد و قلمبهاش پايين مىآيد. همه، حتى دخترهاى جوان و دم بخت هم از همنشينى و مصاحبت با او لذت مىبردند. چه رسد به پيرزنها كه هم تيپ و هم دندانش بودند.
گيج شده بود. فكر كرد به ديدن كبرا خانم برود. چادر خال مخالىاش را روى لچك حنايى رنگ و رو رفتهاى كه هميشه خدا سرش بود انداخت و چادر چاقچور كرد و راهى شد. كوچه بن بست مجاور، ته كوچه، خانه كبرى خانم بود. در زد. جوابى نشنيد. دوباره. صدايى نيامد. باز هم. باز هم جوابى نيامد. نا اميدانه چندبار ديگر در زد؛ ولى براى گرفتن جواب نايستاد و به سوى خانهاش به راه افتاد.
بايد كارى مىكرد. دلتنگى، آشفتهاش كرده بود و نمىتوانست يكجا آرام و قرار بگيرد. در ايوان نشست. صداى جيك جيك گنجشكهاى درخت مو، او را به ياد قليانش انداخت: همدم تنهايى. برخاست. سماورش را در ايوان روشن نمود و چاى دم كرد و قليانش را هم چاق كرد. بعد نشست و به بالش تكيه داد تا قليانش را بكشد و چاى بخورد و صداى قل قل سماور و قليانش با صداى جيك جيك گنجشكها قاطى شود تا شايد دلتنگىاش را فراموش كند.
«قل قل قل قل...».
پكى به قليان زد و دودش را بيرون فرستاد.
«قل قل قل قل...».
«جيك جيك جيك...».
قل قل سماور كه آماده شدن چاى تازه دم را نويد مىداد با قل قل قليان و جيك جيك گنجشكان روى درخت مو يكى شد؛ ولى پيرزن نه خوشش آمد و نه دلتنگىاش را فراموش كرد.
چه دردى داشت؟
پيرزن پك ديگرى زد و باز، حلقههاى دود در هوا معلق شدند. چشمهاى نگران او در ميان حلقههاى دود به دنبال مسكّنى بود؛ ولى حيف كه دودها خيلى تند مىچرخيدند و زود ناپديد مىشدند.
پيرزن از خيره شدن به حلقههاى دود، لذت مىبرد. در دود قليان، چيزى بود كه او را وادار مىكرد به آن نگاه كند، بعد سوارش شود و به گذشته سفر كند؛ امّا دود، در ميانه راه، محو و ناپديد مىشد. درست مثل تصويرهاى گذشته كه از آنها جز چيزى گنگ و مبهم در خاطر نداشت. تصوير شوهرش ميرزا ابراهيم، دختران و تنها پسرش، نوههايش، عروسش و دامادهايش كه حتى گاهى هفتهها هم سرى به او نمىزدند. چهقدر دلش براى پسر و عروسش تنگ شده بود. براى نوههايش هم. چند هفتهاى مىشد كه هيچكدام را نديده بود. همين دواى درد پيرزن بود؟ خودش هم نمىدانست. فقط حس كرد كه دوست دارد پسرش را ببيند؛ تنها پسرش را. قامتش را نظاره كند. صدايش را بشنود و با او صحبت كند. هميشه او را كه مىديد، آرام مىگرفت. مثل اينكه شوهرش ميرزا ابراهيم را ديده است. در چهره و قامت و صداى او چيزى بود كه او را به ياد ميرزا ابراهيم مىانداخت. حتى اخلاقش، همانطور كه بارها به عروسش هم گفته بود، آينه شوهرش بود. مخصوصاً خندههاى پياپى و زود عصبانى شدنهايش.
«قل قل قل قل...».
«قل قل قل قل...».
قليان پيرزن آرام بود و به فرمان او، فقط هر وقت كه او اراده مىكرد صدايى از آن بيرون مىآمد؛ ولى سماور ديگر دادش درآمده بود و از شدت عصبانيت بر خود مىلرزيد. پيرزن، سماور را خاموش كرد. قُل قُل سماور كه كمتر شد، پيرزن دوباره صداى گنجشكان را شنيد؛ اما آهستهتر از قبل. نزديكىهاى غروب بود و خورشيد، ديگر داشت بند و بساطش را جمع مىكرد. گنجشكها كمتر شده بودند و به لانههاىشان پناه برده بودند. گنجشكى - اگر هم بود - داشت خودش را مهيّا مىكرد كه سرپناهى بيابد. دلتنگى خاكسترى رنگ بعدازظهر، داشت جايش را به دلتنگى سرخفام غروب مىداد. دلتنگى به جاى دلتنگى!
پيرزن چاى ريخت. پرمايه و پر رنگ. سرخ سرخ، حتى كمى پررنگتر از رنگ غروب. به نظرش خيلى پر رنگ آمد. تشخيص رنگ واقعى چاى در آن هواى نسبتاً تاريك غروب، مشكل بود. برخاست و كليد چراغ را زد. مهتابى ايوان، پتپتى كرد و روشن شد. سرجايش نشست و به چاى نگاه كرد. رنگ چاى معمولى بود. مثل چاىهايى كه هميشه مىريخت. قند كوچكى برداشت و بر دهان گذاشت و با همان حبه قند كوچك، چايش را سر كشيد؛ امّا چاى هم كه تمام شد، هنوز بقاياى قند در دهانش باقى مانده بود. شيرينى را زياد دوست نداشت. مزه چاى را به تلخىاش مىدانست. تلخىاى كه دهانش را گس مىكرد. تلخىاى كه هرچه بود، تلختر از مزه تنهايى و دلتنگىاش نبود.
چاى ديگرى ريخت. مثل قبلى؛ تلخ و پرمايه، داغ داغ. برداشت كه بنوشد:
«تق تق تق...».
صداى در آمد. درست مىشنيد يا خيال برش داشته بود؟ آيا واقعاً صداى در بود؟ قلبش شاد شد و بلند فرياد زد: «كيه؟». بدون اين كه منتظر جواب بماند چادرش را روى سرش انداخت و دويد تا در را باز كند. با سرعت از پلهها پايين رفت و حياطى را كه هر بار آنقدر آهسته و بىرمق مىپيمود در ثانيهاى طى كرد. باور نمىكرد. واقعاً كسى پشت در بود؟ گيج بود و در عين حال، خوشحال. نمىخواست به اين چيزهاى بيهوده فكر كند و خودش را معطّل كند. دوباره همان صدا آمد. يكبار ديگر با صدايى كه از خوشحالى مىلرزيد فرياد زد: «كيه؟... اومدم». جوابى نشنيد. يك لحظه از دلش گذشت: «نكند دزدى، چيزى...؟». لعنت بر شيطانى گفت و خيلى آهسته در را باز كرد؛ امّا كسى پشت در نبود. چشمهايش را باز و بسته كرد و عينكش را روى دماغش بالا كشيد. بىاختيار، وهم گرفتش. فكر كرد حتماً يك دزد يا آدم كش، پشت در است و الّا پنهان نمىشد. بدنش مىلرزيد و به وضوح مىشد لرزش دستها و پاهايش را حس كرد. قلبش به شماره افتاده بود. مىخواست فرياد بزند؛ ولى صدايش بيرون نمىآمد. انگار كسى راه گلويش را بسته باشد. همانطور بىحركت پشت در ايستاده بود و با چشمهاى ماتش بيرون را نگاه مىكرد.
مدتى گذشت؛ دو يا سه دقيقه، شايد هم بيشتر؛ امّا در نظر پيرزن، انگار كه سالى گذشته بود. نمىدانست چه كند. دستها و پاهايش خشك شده بودند و بىحركت. به زور، آب دهانش را قورت داد و آرام - با سلام و صلوات - در را بست. بعد آهسته و در حالى كه سعى مىكرد موضوع را فراموش كند حياط را طى كرد و در ايوان، سر جايش نشست. حالا ديگر مىتوانست فرياد بزند؛ اما به خودش قبولاند كه خيالاتى شده است. قلبش هنوز توى سينهاش بالا و پايين مىجهيد و آرام و قرار نداشت. قندى بر دهان گذاشت و استكان چايش را برداشت؛ ولى چاى، سرد سرد بود. يا شايد هم پيرزن اينگونه حس مىكرد. استكان چاى را در قورى خالى كرد و چاى ديگرى ريخت؛ نه زياد گرم و نه زياد سرد. استكان را بر لبش گذاشت تا چاى را بنوشد:
«تق تق تق...».
چشمهاى پيرزن از حدقه بيرون آمد: «يا حضرت عباس...!». استكان چاى از دستش رها شد و به زمين افتاد. ايندفعه ديگر چه كسى بود؟ باز هم «وهم»؟ باز هم «خيال»؟ نمىدانست. اگر در را باز مىكرد آنوقت... ولى نمىشد كه در را باز نكرد. شايد اين دفعه ديگر درست مىشنيد. سعى كرد خيلى عادى و معمولى ولى با حواس جمع به صدا گوش دهد:
«تق تق تق...».
نه، واقعاً در مىزدند. تصميمش را گرفت. چادرش را دوباره روى سرش انداخت تا برود و در را باز كند. صد حمد و قل هو الله هم نذر كرد. صداى كوبيدن، هر لحظه بيشتر مىشد. پيرزن با صداى لرزانى گفت: «كيه...؟»؛ امّا جواب، همان محكم كوفتن در بود: «تق تق تق...».
پنج آية الكرسى ديگر نذر كرد و تندتر شَليد تا زودتر خودش را به در برساند؛ امّا هنوز مردّد بود. صداى كوفتن در، مهيبتر شده بود. آيا بايد در را باز مىكرد؟ آيا...؟
در را باز كرد؛ آرام و با احتياط. صداى كوفتن در قطع شد. بيرون را نگاه كرد. هيچ كس نبود. پلكهايش را چند بار باز و بسته كرد و عينكش را بالا كشيد، مثل دفعه قبل. درست مىديد، كسى نبود؛ ولى بايد خاطر جمع مىشد. سرش را از لاى در بيرون برد و چپ و راست كوچه را خوب پاييد؛ امّا كسى به چشمش نيامد. چشمهايش درست مىديدند؟ مطمئن نبود. براى همين، چند بار صدا زد: «كيه؟»؛ امّا صدايى نيامد. ديگر مثل دفعه قبل نمىترسيد. نه كه اصلاً نترسد؛ مجبور بود تحمّل كند.
در را محكم بر هم زد و حياط را طى كرد و از پلهها بالا رفت. قلبش مرتّب خود را به در و ديوار بدن استخوانى و نحيفش مىكوبيد؛ مثل ديوانه زنجيرىاى كه در جستجوى آزادى است. ليوانى آب ريخت و آنرا جرعه جرعه سر كشيد. قلبش كمى آرام گرفت؛ اما پيرزن چيز ديگرى از او مىخواست: ايستادنش را!
بايد خود را به كارى مشغول مىكرد والّا ديوانه مىشد؛ امّا چه كارى؟ خردههاى استكان شكسته توجّهش را جلب كرد. سرگرمى خوبى بود. همه خرده شيشهها را جمع كرد، حتى ريزترينش را.
حالا چه مىكرد؟ نماز. نگاهى به آسمان انداخت. سياه سياه بود. اذان را حتماً گفته بودند. شايد هم ساعتى گذشته بود. پيرزن، خوشحال بود و در عين ناراحت. خوشحال از اين كه كارى براى فرار از دلتنگى پيدا كرده است و چه كارى بهتر از نماز؟ و ناراحت و غمگين از اين كه نماز اوّل وقت را از دست داده است.
از پلههاى حياط پايين آمد، لب حوض نشست و آستينهايش را بالا زد. دستش را در آب فرو برد و مشتى آب بر صورت ريخت. آب حوض موج برداشت و بالا و پايين رفت و تصوير واضح او را بر سطح آب، گنگ و مبهم كرد. پيرزن انديشيد كه
اگر آسمان مهتابى بود و عكس ماه در حوض آب افتاده بود، حالا لابد موج برمىداشت و كج و معوج مىشد؛ ولى دريغ از يك ستاره، چه رسد به ماه و مهتاب.
وضويش كه تمام شد، نفس عميقى كشيد و بوى دلانگيز شببوهاى كنار حياط را با نفسش فرو برد. به ياد گل و گياهش افتاد. هر شب همين موقع، وقت آب دادن به شببوها، اطلسىها، لالهعباسىها، تنها درخت موى حياط و... بود. آبپاشش را از حوض پر كرد و شروع به آب دادن كرد. آب دادن به گلها خودش براى پيرزن عالمى داشت. با شكفتن غنچهاى دلش غنج مىزد و با پژمردن گلى و افتادن برگى غمهاى عالم به دلش مىريخت. گلها هم با او همدل و همزبان بودند و دوستش داشتند. خودش حس مىكرد كه حتى گاهى با او حرف مىزنند و درد دل مىكنند؛ از كم آبى، تشنگى، و...
«تق تق تق...».
صداى كوبيدن در مانند پتكى بر سر پيرزن فرود آمد و او را از عالم رؤيايش بيرون كشيد. مو بر اندام پيرزن راست شد. قلبش تندتر تپيد. چيزى راه گلويش را گرفت. طورى كه تا فرياد نمىزد كنار نمىرفت و آزادش نمىگذاشت. دستهايش مىلرزيد، چشمهايش داشت از حدقه بيرون مىزد. نمىدانست چه بايد بكند؛ ولى مىدانست اين بار ديگر بايد چارهاى بينديشد.
«تق تق تق...».
صداى كوبيدن در، لحظهاى قطع نمىشد. تصميمش را گرفت. دستهايش را روى سرش گذاشت، چشمهايش را بست و با تمام توان فرياد كشيد و گريه كرد:
- واى... مسلمونا كمك، دزد... آى دزد... اى خدا... كمك!...
و گريه كرد و گريه كرد. بعد براى لحظهاى جيغ كشيدن را رها نمود؛ ولى هِق هِق گريه امانش نمىداد. خوب گوش گرد. صداى در هنوز قطع نشده بود كه هيچ، بلندتر هم شده بود! كم كم صداى هياهويى هم به آن اضافه شد. دوباره جيغ كشيد؛ يكسره و ممتد و بىامان. در ميان جيغ دومش، هياهو بلندتر شد. جيغش را تمام كرد و به دقّت به هياهو گوش داد. سر و صداى همسايهها را شناخت. حتماً حالا همه از خانههايشان بيرون ريخته بودند تا دزد را بگيرند. شاد شد. خواست در را باز كند؛ ولى نكرد. يعنى حالا ديگر بايد در را باز مىكرد؟ باز هم گوش داد. بله، همسايهها بودند. دلش قرص قرص بود؛ ولى باز هم ته دلش چيزى بود كه او را از بازكردن در، منع مىكرد. باز، گوشش پى هياهوى همسايهها رفت. در ميان آنها صدايى بود كه از همه رساتر و آشناتر به نظر مىرسيد. نمىدانست كيست؛ ولى هر كه بود، آشنا بود.
گوش داد. خوب گوش داد. كلماتى كه مىشنيد برايش گنگ و نامفهوم بود. هق هق گريه خودش هم به او اجازه نمىداد كه صدا را درست بشنود. سعى كرد گريه نكند تا آن صدا را بشنود. آرام شد و شنيد:
- مادر... مادر، در رو باز كن... منم!
چه مىشنيد پيرزن؟ صداى پسرش را؟ واقعاً درست مىشنيد؟ نمىدانست. به هر حال بايد در را باز مىكرد. گرچه مىترسيد؛ ولى وجود همسايهها برايش قوت قلب بود. در را آرام باز كرد و به بيرون نگاهى انداخت. در بين همسايهها كه دور و بر خانه او جمع شده بودند اوّل از همه پسر و عروسش و نوههايش را شناخت.
- نكنه چشمام عوضى مى بينه؟
عينكش را روى دماغش بالا كشيد و چشمهايش را خوب باز كرد. خودشان بودند. درست مىديد. آغوش باز كرد و پسرش را در بغل گرفت و دوباره گريه سر داد. گريست و گريست؛ آنقدر كه شانه پيراهن پسرش از گريه خيس شد. حالا تازه چشم باز كرد و بيدار شد. جلوى در خانهاش غلغله بود: محشر كبرى. همه همسايهها پشت در، جمع شده بودند و او را مىپاييدند. از خود پرسيد: «اينا واسه چى جمع شدن اينجا؟». ولى زود يادش آمد. از خجالت داشت آب مىشد. مىخواست زمين براى لحظهاى دهان باز كند و او را در خود فرو برد.
نوه بزرگش خود را توى آغوشش انداخت. او را بوسيد و بوييد و بعد نوه ديگر. پسرش در همين حين، از همسايهها عذرخواهى كرد و در را بست. پيرزن عروسش را هم در آغوش فشرد و بوسيد. پسرش نيز دوباره خود را به مادرش رساند:
- چت شده بود مادر؟
- نمىدونم ننه، نمىدونم از عصرى تا حالا چه مرگمه. ايشالّا بميرم و خيال همهرو راحت كنم!
- عيبه مادر، بسه ديگه. پاشو... پاشو بريم تو اتاق. نمىخواى از مهمونات پذيرايى كنى؟
- چرا... چرا ننه. قربون قدمتون. الهى كه قربونتون برم ننه!
پيرزن به كمك پسرش برخاست و همه به ايوان رفتند. حالش كه جا آمد براى همه چاى تازه دم ريخت. دوباره سر حرف را باز كرد:
- ميگم ننه...
- چيه مادرجون؟
- ميگم خدا از غيب دادتونها! داشتم ديوونه مىشدم.
- خيلى خب مادر، مهم نيست. سعى كن بهش فكر نكنى. گاهى آدم اينجورى ميشه.
كمى كه حالش بهتر شد، ميوه آورد و شيرينىهايى كه خودش پخته بود و تخمه هندوانههايى كه خودش بو داده بود. بعد تا نيمه شب نشستند و گپ زدند و چاى و ميوه خوردند و تخمه شكستند.
باد افتاده بود لاى درخت مو و مىرقصاندش. شببوها و لاله عباسىها و بقيه گلها هم به بهانه باد، خودشان را دولّا و راست مىكردند. پيرزن به ظاهر با آنها بود. تخمه مىشكست، چاى مىخورد، ميوه پوست مىكند، گپ مىزد،....
ولى در دل، داشت براى دلتنگى روزهاى بعدش زار مىزد!