مجلات >حديث زندگی>شماره 2

پيرزن و دلتنگى

جابر تواضعى
 

30

همه‏جا ساكت و آرام بود. بدون هيچ تحرك و جنب و جوشى. هيچ فعاليتى نبود و سر و صدايى - حتى از كوچه - نمى‏آمد. از بچه‏هايى كه سر ظهر، صداى داد و بيدادشان گوش فلك را كر مى‏كرد، حالا ديگر خبرى نبود. عصرها هميشه همين‏طور بود. به محض اين كه آفتاب، خودش را از سينه ديوار روبه‏رويى حياط پيرزن بالا مى‏كشيد، همه جا را سكوت فرا مى‏گرفت و يك عالم تنهايى و غريبى مى‏ريخت توى دل پيرزن.
حس تنهايى و غريبى، برنامه هميشگى بعدازظهرهاى پيرزن بود و براى مقابله با اين حس، هر روز ترفند تازه‏اى به كار مى‏برد. يك روز كارهاى خانه‏اش را انجام مى‏داد، يك روز به همسايه‏اش سر مى‏زد، يك روز قرآن مى‏خواند، يك روز توى ايوان مى‏نشست و قليان مى‏كشيد و به قل‏قل قليان و صداى گنجشك‏هاى روى مُو، گوش مى‏داد، يك روز...
و امروز هم مثل همه روزهاى خدا، عصر داشت و حس تنهايى و دلتنگى و آشفتگى؛ ولى چندين برابر. به نظر نمى‏رسيد پيرزن بتواند امروز با اين كارها اين حس را از بين ببرد؛ ولى چاره‏اى جز امتحان كردن نبود. فكر كرد چه كارى مانده كه انجام دهد. به سرتاسر اتاق نگاه كرد. همه جا تميز و مرتب بود. هيچ كارى نداشت. نمازش را هم كه خوانده بود و پنج شش دور تسبيحش را هم چرخانده بود و كلى دعا و ثنا هم نثار عالم و آدم كرده بود فكر قرآن بخواند برخاست، قرآن را از روى طاقچه برداشت و به ايوان رفت. بوسيد و باز كرد و شروع به خواندن نمود. تمام كه شد قرآنش را بست و بوسيد و سرجايش گذاشت.
با خود گفت:
عجب دنياييه! منو همه به مهربونى و خون گرمى مى‏شناسند هر كس مى‏خواد دلش باز بشه و هم صحبتى نداره مياد پيش من. اونوقت خودم...
راست مى‏گفت پيرزن. از هر كدام از
 


31

اهالى محله مى‏پرسيدى خصوصياتش را مو به مو برايت تعريف مى‏كرد: تنها پيرزن سر حال و خوش‏برخورد محله، ريزه ميزه و نقلى، مهربان و خون‏گرم، با يك عينك ته استكانى كه مرتب از روى دماغ گرد و قلمبه‏اش پايين مى‏آيد. همه، حتى دخترهاى جوان و دم بخت هم از همنشينى و مصاحبت با او لذت مى‏بردند. چه رسد به پيرزن‏ها كه هم تيپ و هم دندانش بودند.
گيج شده بود. فكر كرد به ديدن كبرا خانم برود. چادر خال مخالى‏اش را روى لچك حنايى رنگ و رو رفته‏اى كه هميشه خدا سرش بود انداخت و چادر چاقچور كرد و راهى شد. كوچه بن بست مجاور، ته كوچه، خانه كبرى خانم بود. در زد. جوابى نشنيد. دوباره. صدايى نيامد. باز هم. باز هم جوابى نيامد. نا اميدانه چندبار ديگر در زد؛ ولى براى گرفتن جواب نايستاد و به سوى خانه‏اش به راه افتاد.
بايد كارى مى‏كرد. دلتنگى، آشفته‏اش كرده بود و نمى‏توانست يك‏جا آرام و قرار بگيرد. در ايوان نشست. صداى جيك جيك گنجشك‏هاى درخت مو، او را به ياد قليانش انداخت: همدم تنهايى. برخاست. سماورش را در ايوان روشن نمود و چاى دم كرد و قليانش را هم چاق كرد. بعد نشست و به بالش تكيه داد تا قليانش را بكشد و چاى بخورد و صداى قل قل سماور و قليانش با صداى جيك جيك گنجشك‏ها قاطى شود تا شايد دلتنگى‏اش را فراموش كند.
«قل قل قل قل...».
پكى به قليان زد و دودش را بيرون فرستاد.
«قل قل قل قل...».
«جيك جيك جيك...».
قل قل سماور كه آماده شدن چاى تازه دم را نويد مى‏داد با قل قل قليان و جيك جيك گنجشكان روى درخت مو يكى شد؛ ولى پيرزن نه خوشش آمد و نه دلتنگى‏اش را فراموش كرد.
 


32

چه دردى داشت؟
پيرزن پك ديگرى زد و باز، حلقه‏هاى دود در هوا معلق شدند. چشم‏هاى نگران او در ميان حلقه‏هاى دود به دنبال مسكّنى بود؛ ولى حيف كه دودها خيلى تند مى‏چرخيدند و زود ناپديد مى‏شدند.
پيرزن از خيره شدن به حلقه‏هاى دود، لذت مى‏برد. در دود قليان، چيزى بود كه او را وادار مى‏كرد به آن نگاه كند، بعد سوارش شود و به گذشته سفر كند؛ امّا دود، در ميانه راه، محو و ناپديد مى‏شد. درست مثل تصويرهاى گذشته كه از آنها جز چيزى گنگ و مبهم در خاطر نداشت. تصوير شوهرش ميرزا ابراهيم، دختران و تنها پسرش، نوه‏هايش، عروسش و دامادهايش كه حتى گاهى هفته‏ها هم سرى به او نمى‏زدند. چه‏قدر دلش براى پسر و عروسش تنگ شده بود. براى نوه‏هايش هم. چند هفته‏اى مى‏شد كه هيچ‏كدام را نديده بود. همين دواى درد پيرزن بود؟ خودش هم نمى‏دانست. فقط حس كرد كه دوست دارد پسرش را ببيند؛ تنها پسرش را. قامتش را نظاره كند. صدايش را بشنود و با او صحبت كند. هميشه او را كه مى‏ديد، آرام مى‏گرفت. مثل اين‏كه شوهرش ميرزا ابراهيم را ديده است. در چهره و قامت و صداى او چيزى بود كه او را به ياد ميرزا ابراهيم مى‏انداخت. حتى اخلاقش، همان‏طور كه بارها به عروسش هم گفته بود، آينه شوهرش بود. مخصوصاً خنده‏هاى پياپى و زود عصبانى شدن‏هايش.
«قل قل قل قل...».
«قل قل قل قل...».
قليان پيرزن آرام بود و به فرمان او، فقط هر وقت كه او اراده مى‏كرد صدايى از آن بيرون مى‏آمد؛ ولى سماور ديگر دادش درآمده بود و از شدت عصبانيت بر خود مى‏لرزيد. پيرزن، سماور را خاموش كرد. قُل قُل سماور كه كم‏تر شد، پيرزن دوباره صداى گنجشكان را شنيد؛ اما آهسته‏تر از قبل. نزديكى‏هاى غروب بود و خورشيد، ديگر داشت بند و بساطش را جمع مى‏كرد. گنجشك‏ها كم‏تر شده بودند و به لانه‏هاى‏شان پناه برده بودند. گنجشكى - اگر هم بود - داشت خودش را مهيّا مى‏كرد كه سرپناهى بيابد. دلتنگى خاكسترى رنگ بعدازظهر، داشت جايش را به دلتنگى سرخ‏فام غروب مى‏داد. دلتنگى به جاى دلتنگى!
پيرزن چاى ريخت. پرمايه و پر رنگ. سرخ سرخ، حتى كمى پررنگ‏تر از رنگ غروب. به نظرش خيلى پر رنگ آمد. تشخيص رنگ واقعى چاى در آن هواى نسبتاً تاريك غروب، مشكل بود. برخاست و كليد چراغ را زد. مهتابى ايوان، پت‏پتى كرد و روشن شد. سرجايش نشست و به چاى نگاه كرد. رنگ چاى معمولى بود. مثل چاى‏هايى كه هميشه مى‏ريخت. قند كوچكى برداشت و بر دهان گذاشت و با همان حبه قند كوچك، چايش را سر كشيد؛ امّا چاى هم كه تمام شد، هنوز بقاياى قند در دهانش باقى مانده بود. شيرينى را زياد دوست نداشت. مزه چاى را به تلخى‏اش مى‏دانست. تلخى‏اى كه دهانش را گس مى‏كرد. تلخى‏اى كه هرچه بود، تلخ‏تر از مزه تنهايى و دلتنگى‏اش نبود.
چاى ديگرى ريخت. مثل قبلى؛ تلخ و پرمايه، داغ داغ. برداشت كه بنوشد:
«تق تق تق...».
صداى در آمد. درست مى‏شنيد يا خيال برش داشته بود؟ آيا واقعاً صداى در بود؟ قلبش شاد شد و بلند فرياد زد: «كيه؟». بدون اين كه منتظر جواب بماند چادرش را روى سرش انداخت و دويد تا در را باز كند. با سرعت از پله‏ها پايين رفت و حياطى را كه هر بار آن‏قدر آهسته و بى‏رمق مى‏پيمود در ثانيه‏اى طى كرد. باور نمى‏كرد. واقعاً كسى پشت در بود؟ گيج بود و در عين حال، خوشحال. نمى‏خواست به اين چيزهاى بيهوده فكر كند و خودش را معطّل كند. دوباره همان صدا آمد. يك‏بار ديگر با صدايى كه از خوشحالى مى‏لرزيد فرياد زد: «كيه؟... اومدم». جوابى نشنيد. يك لحظه از دلش گذشت: «نكند دزدى، چيزى...؟». لعنت بر شيطانى گفت و خيلى آهسته در را باز كرد؛ امّا كسى پشت در نبود. چشم‏هايش را باز و بسته كرد و عينكش را روى دماغش بالا كشيد. بى‏اختيار، وهم گرفتش. فكر كرد حتماً يك دزد يا آدم كش، پشت در است و الّا پنهان نمى‏شد. بدنش مى‏لرزيد و به وضوح مى‏شد لرزش دست‏ها و پاهايش را حس كرد. قلبش به شماره افتاده بود. مى‏خواست فرياد بزند؛ ولى صدايش بيرون نمى‏آمد. انگار كسى راه گلويش را بسته باشد. همان‏طور بى‏حركت پشت در ايستاده بود و با چشم‏هاى ماتش بيرون را نگاه مى‏كرد.
 


33

مدتى گذشت؛ دو يا سه دقيقه، شايد هم بيشتر؛ امّا در نظر پيرزن، انگار كه سالى گذشته بود. نمى‏دانست چه كند. دست‏ها و پاهايش خشك شده بودند و بى‏حركت. به زور، آب دهانش را قورت داد و آرام - با سلام و صلوات - در را بست. بعد آهسته و در حالى كه سعى مى‏كرد موضوع را فراموش كند حياط را طى كرد و در ايوان، سر جايش نشست. حالا ديگر مى‏توانست فرياد بزند؛ اما به خودش قبولاند كه خيالاتى شده است. قلبش هنوز توى سينه‏اش بالا و پايين مى‏جهيد و آرام و قرار نداشت. قندى بر دهان گذاشت و استكان چايش را برداشت؛ ولى چاى، سرد سرد بود. يا شايد هم پيرزن اين‏گونه حس مى‏كرد. استكان چاى را در قورى خالى كرد و چاى ديگرى ريخت؛ نه زياد گرم و نه زياد سرد. استكان را بر لبش گذاشت تا چاى را بنوشد:
«تق تق تق...».
چشم‏هاى پيرزن از حدقه بيرون آمد: «يا حضرت عباس...!». استكان چاى از دستش رها شد و به زمين افتاد. اين‏دفعه ديگر چه كسى بود؟ باز هم «وهم»؟ باز هم «خيال»؟ نمى‏دانست. اگر در را باز مى‏كرد آن‏وقت... ولى نمى‏شد كه در را باز نكرد. شايد اين دفعه ديگر درست مى‏شنيد. سعى كرد خيلى عادى و معمولى ولى با حواس جمع به صدا گوش دهد:
«تق تق تق...».
نه، واقعاً در مى‏زدند. تصميمش را گرفت. چادرش را دوباره روى سرش انداخت تا برود و در را باز كند. صد حمد و قل هو الله هم نذر كرد. صداى كوبيدن، هر لحظه بيشتر مى‏شد. پيرزن با صداى لرزانى گفت: «كيه...؟»؛ امّا جواب، همان محكم كوفتن در بود: «تق تق تق...».
پنج آية الكرسى ديگر نذر كرد و تندتر شَليد تا زودتر خودش را به در برساند؛ امّا هنوز مردّد بود. صداى كوفتن در، مهيب‏تر شده بود. آيا بايد در را باز مى‏كرد؟ آيا...؟
در را باز كرد؛ آرام و با احتياط. صداى كوفتن در قطع شد. بيرون را نگاه كرد. هيچ كس نبود. پلك‏هايش را چند بار باز و بسته كرد و عينكش را بالا كشيد، مثل دفعه قبل. درست مى‏ديد، كسى نبود؛ ولى بايد خاطر جمع مى‏شد. سرش را از لاى در بيرون برد و چپ و راست كوچه را خوب پاييد؛ امّا كسى به چشمش نيامد. چشم‏هايش درست مى‏ديدند؟ مطمئن نبود. براى همين، چند بار صدا زد: «كيه؟»؛ امّا صدايى نيامد. ديگر مثل دفعه قبل نمى‏ترسيد. نه كه اصلاً نترسد؛ مجبور بود تحمّل كند.
در را محكم بر هم زد و حياط را طى كرد و از پله‏ها بالا رفت. قلبش مرتّب خود را به در و ديوار بدن استخوانى و نحيفش مى‏كوبيد؛ مثل ديوانه زنجيرى‏اى كه در جستجوى آزادى است. ليوانى آب ريخت و آن‏را جرعه جرعه سر كشيد. قلبش كمى آرام گرفت؛ اما پيرزن چيز ديگرى از او مى‏خواست: ايستادنش را!
بايد خود را به كارى مشغول مى‏كرد والّا ديوانه مى‏شد؛ امّا چه كارى؟ خرده‏هاى استكان شكسته توجّهش را جلب كرد. سرگرمى خوبى بود. همه خرده شيشه‏ها را جمع كرد، حتى ريزترينش را.
حالا چه مى‏كرد؟ نماز. نگاهى به آسمان انداخت. سياه سياه بود. اذان را حتماً گفته بودند. شايد هم ساعتى گذشته بود. پيرزن، خوشحال بود و در عين ناراحت. خوشحال از اين كه كارى براى فرار از دلتنگى پيدا كرده است و چه كارى بهتر از نماز؟ و ناراحت و غمگين از اين كه نماز اوّل وقت را از دست داده است.
از پله‏هاى حياط پايين آمد، لب حوض نشست و آستين‏هايش را بالا زد. دستش را در آب فرو برد و مشتى آب بر صورت ريخت. آب حوض موج برداشت و بالا و پايين رفت و تصوير واضح او را بر سطح آب، گنگ و مبهم كرد. پيرزن انديشيد كه
 


34

اگر آسمان مهتابى بود و عكس ماه در حوض آب افتاده بود، حالا لابد موج برمى‏داشت و كج و معوج مى‏شد؛ ولى دريغ از يك ستاره، چه رسد به ماه و مهتاب.
وضويش كه تمام شد، نفس عميقى كشيد و بوى دل‏انگيز شب‏بوهاى كنار حياط را با نفسش فرو برد. به ياد گل و گياهش افتاد. هر شب همين موقع، وقت آب دادن به شب‏بوها، اطلسى‏ها، لاله‏عباسى‏ها، تنها درخت موى حياط و... بود. آب‏پاشش را از حوض پر كرد و شروع به آب دادن كرد. آب دادن به گل‏ها خودش براى پيرزن عالمى داشت. با شكفتن غنچه‏اى دلش غنج مى‏زد و با پژمردن گلى و افتادن برگى غم‏هاى عالم به دلش مى‏ريخت. گل‏ها هم با او همدل و هم‏زبان بودند و دوستش داشتند. خودش حس مى‏كرد كه حتى گاهى با او حرف مى‏زنند و درد دل مى‏كنند؛ از كم آبى، تشنگى، و...
«تق تق تق...».
صداى كوبيدن در مانند پتكى بر سر پيرزن فرود آمد و او را از عالم رؤيايش بيرون كشيد. مو بر اندام پيرزن راست شد. قلبش تندتر تپيد. چيزى راه گلويش را گرفت. طورى كه تا فرياد نمى‏زد كنار نمى‏رفت و آزادش نمى‏گذاشت. دست‏هايش مى‏لرزيد، چشم‏هايش داشت از حدقه بيرون مى‏زد. نمى‏دانست چه بايد بكند؛ ولى مى‏دانست اين بار ديگر بايد چاره‏اى بينديشد.
«تق تق تق...».
صداى كوبيدن در، لحظه‏اى قطع نمى‏شد. تصميمش را گرفت. دست‏هايش را روى سرش گذاشت، چشم‏هايش را بست و با تمام توان فرياد كشيد و گريه كرد:
- واى... مسلمونا كمك، دزد... آى دزد... اى خدا... كمك!...
و گريه كرد و گريه كرد. بعد براى لحظه‏اى جيغ كشيدن را رها نمود؛ ولى هِق هِق گريه امانش نمى‏داد. خوب گوش گرد. صداى در هنوز قطع نشده بود كه هيچ، بلندتر هم شده بود! كم كم صداى هياهويى هم به آن اضافه شد. دوباره جيغ كشيد؛ يكسره و ممتد و بى‏امان. در ميان جيغ دومش، هياهو بلندتر شد. جيغش را تمام كرد و به دقّت به هياهو گوش داد. سر و صداى همسايه‏ها را شناخت. حتماً حالا همه از خانه‏هايشان بيرون ريخته بودند تا دزد را بگيرند. شاد شد. خواست در را باز كند؛ ولى نكرد. يعنى حالا ديگر بايد در را باز مى‏كرد؟ باز هم گوش داد. بله، همسايه‏ها بودند. دلش قرص قرص بود؛ ولى باز هم ته دلش چيزى بود كه او را از بازكردن در، منع مى‏كرد. باز، گوشش پى هياهوى همسايه‏ها رفت. در ميان آنها صدايى بود كه از همه رساتر و آشناتر به نظر مى‏رسيد. نمى‏دانست كيست؛ ولى هر كه بود، آشنا بود.
گوش داد. خوب گوش داد. كلماتى كه مى‏شنيد برايش گنگ و نامفهوم بود. هق هق گريه خودش هم به او اجازه نمى‏داد كه صدا را درست بشنود. سعى كرد گريه نكند تا آن صدا را بشنود. آرام شد و شنيد:
- مادر... مادر، در رو باز كن... منم!
چه مى‏شنيد پيرزن؟ صداى پسرش را؟ واقعاً درست مى‏شنيد؟ نمى‏دانست. به هر حال بايد در را باز مى‏كرد. گرچه مى‏ترسيد؛ ولى وجود همسايه‏ها برايش قوت قلب بود. در را آرام باز كرد و به بيرون نگاهى انداخت. در بين همسايه‏ها كه دور و بر خانه او جمع شده بودند اوّل از همه پسر و عروسش و نوه‏هايش را شناخت.
- نكنه چشمام عوضى مى بينه؟
عينكش را روى دماغش بالا كشيد و چشم‏هايش را خوب باز كرد. خودشان بودند. درست مى‏ديد. آغوش باز كرد و پسرش را در بغل گرفت و دوباره گريه سر داد. گريست و گريست؛ آن‏قدر كه شانه پيراهن پسرش از گريه خيس شد. حالا تازه چشم باز كرد و بيدار شد. جلوى در خانه‏اش غلغله بود: محشر كبرى. همه همسايه‏ها پشت در، جمع شده بودند و او را مى‏پاييدند. از خود پرسيد: «اينا واسه چى جمع شدن اين‏جا؟». ولى زود يادش آمد. از خجالت داشت آب مى‏شد. مى‏خواست زمين براى لحظه‏اى دهان باز كند و او را در خود فرو برد.
نوه بزرگش خود را توى آغوشش انداخت. او را بوسيد و بوييد و بعد نوه ديگر. پسرش در همين حين، از همسايه‏ها عذرخواهى كرد و در را بست. پيرزن عروسش را هم در آغوش فشرد و بوسيد. پسرش نيز دوباره خود را به مادرش رساند:
- چت شده بود مادر؟
- نمى‏دونم ننه، نمى‏دونم از عصرى تا حالا چه مرگمه. ايشالّا بميرم و خيال همه‏رو راحت كنم!
- عيبه مادر، بسه ديگه. پاشو... پاشو بريم تو اتاق. نمى‏خواى از مهمونات پذيرايى كنى؟
- چرا... چرا ننه. قربون قدمتون. الهى كه قربونتون برم ننه!
پيرزن به كمك پسرش برخاست و همه به ايوان رفتند. حالش كه جا آمد براى همه چاى تازه دم ريخت. دوباره سر حرف را باز كرد:
- ميگم ننه...
- چيه مادرجون؟
- ميگم خدا از غيب دادتون‏ها! داشتم ديوونه مى‏شدم.
- خيلى خب مادر، مهم نيست. سعى كن بهش فكر نكنى. گاهى آدم اين‏جورى ميشه.
كمى كه حالش بهتر شد، ميوه آورد و شيرينى‏هايى كه خودش پخته بود و تخمه هندوانه‏هايى كه خودش بو داده بود. بعد تا نيمه شب نشستند و گپ زدند و چاى و ميوه خوردند و تخمه شكستند.
باد افتاده بود لاى درخت مو و مى‏رقصاندش. شب‏بوها و لاله عباسى‏ها و بقيه گل‏ها هم به بهانه باد، خودشان را دولّا و راست مى‏كردند. پيرزن به ظاهر با آنها بود. تخمه مى‏شكست، چاى مى‏خورد، ميوه پوست مى‏كند، گپ مى‏زد،....
ولى در دل، داشت براى دلتنگى روزهاى بعدش زار مى‏زد!