س. حسينى
آرامش در «مخزن الأسرار»
منظومه «مخزنالأسرار»، در بين «پنج گنج» نظامى امتياز خاصى دارد. اگر اديبان و شعرشناسان، شعرهاى آخر عمر نظامى مثل «شرفنامه» و «اقبالنامه» را به دليل پرگويى و افسانهپردازىهاى اغراقآميز، نوعى درجازدن يا عقبگرد مىدانند، در عوض «مخزن الأسرار» را منظومهاى به غايتْ دلنشين و ماندگار مىخوانند. در اين مثنوى، عرفان و نازكخيالى دست به دست هم دادهاند و اثرى بديع، پديد آوردهاند كه امروزه پس از گذشت هشت قرن، هنوز عطر تازگى و زيبايىاش مشام انسان را نوازش مىدهد.
در مخزن الاسرار، عرفان و پند و اندرز، انسان را به مدرسه اخلاق و ايمان دعوت مىكنند و تمام صفات مثبت زندگى در آن به چشم مىخورند؛ امّا از آنجا كه بحث ما آرامش است، با اين ديد مىخواهيم مخزنالاسرار را تورّق كنيم.
نخست از همه وزن اين منظومه است كه خواننده را مجذوب خود مىكند و آنچنان گيراست و با موضوع منظومه چفت است كه خواننده را تشويق مىكند تا اين كتاب را نيمه كاره نگذارد. اعتقاد قدما بر اين است كه اين وزن، وزنى آرام و متناسب با موضوعات عرفانى و پند و اندرز است.
شعر با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز مىشود. در اينجا جدا از اين كه بايد به هنرمندى و دانش شعرى نظامى آفرين گفت، راجع به خود اين جمله هم بايد انديشيد. ما مسلمانان عقيده داريم كه «دل، آرام گيرد به ياد خداى» و وقتى در شروع هر كارى «بسمالله» مىگوييم هم خاطر آشفتهمان آرامش پيدا مىكند و هم به عاقبت به خيرى كارمان اميدوار مىشويم. با اين كه نام خداوند به صورتهاى مختلفى در قرآن آمده، امّا همه سورهها با «بسمالله» آغاز شدهاند. روانشناسان عقيده دارند به علت واژهها و حروف خاصى كه در اين جمله وجود دارد گفتنش باعث آرامش روح و خاطر انسان مىشود. شايد به خاطر همين است كه حتى شاعران مطرحى مثل عرفى شيرازى نيز اين كار را از او تقليد كردهاند.
از آنجا كه مخزن الاسرار، مخزن پند و عرفان است، در
جاى آن صحبت از آرامش به ميان آمده است. اگر كمى دقت كنيم مىبينيم اكثر بيتهايى كه سخن از آرامش راندهاند، از اميدوارى نيز ردّپايى دارند. اصولاً نظامى، آرامش را در اميدوارى مىداند و ناآرامى را مساوى با نااميدى.
در ابتداى كتاب، در ستايش پيغمبر اكرم مىخوانيم:
عقل، شفاجوى و طبيبش تويى
ماه، سفرساز و غريبش تويى
خيز و شب منتظران روز كن!
طبع نظامى طرب افروز كن!
و در چند بيت ديگر آمده:
اى مدنى بُرقع و مكّى نقاب!
سايه نشين چند بود آفتاب؟
گر مَهى، از مهر، تو مويى بيار
ور گُلى، از باغ، تو بويى بيار
منتظران را به لب آمد نفس
اى ز تو فرياد، به فرياد رس!
نظامى بىقرار و آشفته خاطر است. به دنبال آرامشى معنوى مىگردد. منتظر است تا اين آرامش، روح پر تلاطم او را در بر گيرد. او به رسيدن به اين آرامش، اميد دارد. هم در ستايش ابتداى كتاب و هم در داستانها و حكمتها و پندهاى اين منظومه، نظامى اميد رسيدن به يك آرامش روحانى و خالى از هياهوى دنيوى را در سر مىپروراند:
مغز نظامى كه خبرجوى توست
زنده دل از غاليه بوى توست
از نفسش بوى وفايى ببخش
مُلك فريدون به گدايى ببخش
نظامى به زيبايى سخن مىگويد. اگرچه در خيلى از ابيات مخزن الاسرار خبرى از واژه آرامش نيست، امّا اكثر ابيات، سخن از آرامش دارند.
تازهترين صبح نجاتى مرا
خاك توام كآب حياتى مرا
خاك تو خود روضه جان من است
روضه تو جان جهان من است
نظامى در مقالت اوّل كه در آفرينش آدم(ع) است، روح ناآرام و نا اميد آدم(ع) را بعد از خوردن ميوه ممنوعه به زيبايى توصيف مىكند:
گرمى گندم جگرش تافته
چون دل گندم به دو بشكافته
او كه چو گندم سر و پايى نداشت
بىزَمى و سنگ، نوايى نداشت
تا نفكندند، نَرُست آن اميد
تا نشكستند نشد رو سپيد
حضرت آدم(ع) بعد از توبه، به آرامش و لطافت روحى مىرسد و اميد، در دلش زنده مىشود:
چون دلش از توبه لطافت گرفت
ملك زمين را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمن عدل كِشت
وقفى آن مزرعه بر ما نوشت
و آرامش و اميد يك جا به دل صاف و ساده آدم(ع) جارى مىشوند.
داستان پادشاه نوميد و آمرزش يافتن او نيز همراهىِ اميد و آرامش را نشان مىدهد. پادشاه ظالمى از دنيا مىرود و مدتى بعد شخصى او را در خواب مىبيند. از او راجع به حوادث آن دنيا مىپرسد. پادشاه ظالم جواب مىدهد:
گفت: چو بر من به سرآمد حيات
در نگريدم به همه كائنات
تا به من امّيد هدايت كه راست
يا به خدا چشم عنايت كه راست
در دل كس شفقتى از من نبود
هيچ كسى را به كرم، ظن نبود
لرزه در افتاد به من پر چو بيد
روى خجل گشت و دل نا اميد
دل پادشاه مىلرزد. براى او آرام و قرار نمىماند. دست به دامان رحمت حق مىشود. التماس مىكند و زارى و درخواست. تا اين كه آرامش و اميد، دست به دست هم مىدهند:
چون خجلم ديد ز يارى رسان
يارى من كرد كس بىكسان
فيض كرم را سخنم در گرفت
بار من افكند و مرا برگرفت
در داستان سليمان (ع) با دهقان نيز دهقان با اميدى كه به عنايت خداوند در پرورش دانهها دارد با خيال راحت، كار كشت را انجام مىدهد و آرامش در دلش خانه دارد:
پير بدو گفت: مرنج از جواب
فارغم از پرورش خاك و آب
با تر و با خشك، مرا نيست كار
دانه زمن، پرورش از كردگار
نظامى در «مخزن الأسرار»، رنج و محنت را مايه آرامش و راحت مىداند:
رنج ز فرياد، برى ساحت است
در عقب رنج، بسى راحت است
در سفرى كان ره آزادى است
شحنه غم، پيشرو شادى است
با همه اين احوال، نظامى عارف است. آرامش و خوشى و سعادت را در اين دنيا نمىبيند و به آن دنيا حواله مىدهد:
كُنج، امان نيست در اين خاكدان
مغز، وفا نيست در اين استخوان
چونكه سوى خاك بُود بازگشت
بر سر اين خاك، چه بايد گذشت؟
منزل فانيست، قرارش مبين
باد خزانيست، بهارش مبين