مجلات >حديث زندگی>شماره 2

تازه‏ترين صبح نجاتى مرا

س. حسينى


28

آرامش در «مخزن الأسرار»

منظومه «مخزن‏الأسرار»، در بين «پنج گنج» نظامى امتياز خاصى دارد. اگر اديبان و شعرشناسان، شعرهاى آخر عمر نظامى مثل «شرفنامه» و «اقبالنامه» را به دليل پرگويى و افسانه‏پردازى‏هاى اغراق‏آميز، نوعى درجازدن يا عقبگرد مى‏دانند، در عوض «مخزن الأسرار» را منظومه‏اى به غايتْ دلنشين و ماندگار مى‏خوانند. در اين مثنوى، عرفان و نازك‏خيالى دست به دست هم داده‏اند و اثرى بديع، پديد آورده‏اند كه امروزه پس از گذشت هشت قرن، هنوز عطر تازگى و زيبايى‏اش مشام انسان را نوازش مى‏دهد.
در مخزن الاسرار، عرفان و پند و اندرز، انسان را به مدرسه اخلاق و ايمان دعوت مى‏كنند و تمام صفات مثبت زندگى در آن به چشم مى‏خورند؛ امّا از آن‏جا كه بحث ما آرامش است، با اين ديد مى‏خواهيم مخزن‏الاسرار را تورّق كنيم.
نخست از همه وزن اين منظومه است كه خواننده را مجذوب خود مى‏كند و آن‏چنان گيراست و با موضوع منظومه چفت است كه خواننده را تشويق مى‏كند تا اين كتاب را نيمه كاره نگذارد. اعتقاد قدما بر اين است كه اين وزن، وزنى آرام و متناسب با موضوعات عرفانى و پند و اندرز است.
شعر با «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز مى‏شود. در اين‏جا جدا از اين كه بايد به هنرمندى و دانش شعرى نظامى آفرين گفت، راجع به خود اين جمله هم بايد انديشيد. ما مسلمانان عقيده داريم كه «دل، آرام گيرد به ياد خداى» و وقتى در شروع هر كارى «بسم‏الله» مى‏گوييم هم خاطر آشفته‏مان آرامش پيدا مى‏كند و هم به عاقبت به خيرى كارمان اميدوار مى‏شويم. با اين كه نام خداوند به صورت‏هاى مختلفى در قرآن آمده، امّا همه سوره‏ها با «بسم‏الله» آغاز شده‏اند. روان‏شناسان عقيده دارند به علت واژه‏ها و حروف خاصى كه در اين جمله وجود دارد گفتنش باعث آرامش روح و خاطر انسان مى‏شود. شايد به خاطر همين است كه حتى شاعران مطرحى مثل عرفى شيرازى نيز اين كار را از او تقليد كرده‏اند.
از آن‏جا كه مخزن الاسرار، مخزن پند و عرفان است، در
 

29

جاى آن صحبت از آرامش به ميان آمده است. اگر كمى دقت كنيم مى‏بينيم اكثر بيت‏هايى كه سخن از آرامش رانده‏اند، از اميدوارى نيز ردّپايى دارند. اصولاً نظامى، آرامش را در اميدوارى مى‏داند و ناآرامى را مساوى با نااميدى.
در ابتداى كتاب، در ستايش پيغمبر اكرم مى‏خوانيم:

عقل، شفاجوى و طبيبش تويى
ماه، سفرساز و غريبش تويى
خيز و شب منتظران روز كن!
طبع نظامى طرب افروز كن!
و در چند بيت ديگر آمده:
اى مدنى بُرقع و مكّى نقاب!
سايه نشين چند بود آفتاب؟
گر مَهى، از مهر، تو مويى بيار
ور گُلى، از باغ، تو بويى بيار
منتظران را به لب آمد نفس
اى ز تو فرياد، به فرياد رس!
نظامى بى‏قرار و آشفته خاطر است. به دنبال آرامشى معنوى مى‏گردد. منتظر است تا اين آرامش، روح پر تلاطم او را در بر گيرد. او به رسيدن به اين آرامش، اميد دارد. هم در ستايش ابتداى كتاب و هم در داستان‏ها و حكمت‏ها و پندهاى اين منظومه، نظامى اميد رسيدن به يك آرامش روحانى و خالى از هياهوى دنيوى را در سر مى‏پروراند:
مغز نظامى كه خبرجوى توست
زنده دل از غاليه بوى توست
از نفسش بوى وفايى ببخش
مُلك فريدون به گدايى ببخش
نظامى به زيبايى سخن مى‏گويد. اگرچه در خيلى از ابيات مخزن الاسرار خبرى از واژه آرامش نيست، امّا اكثر ابيات، سخن از آرامش دارند.
تازه‏ترين صبح نجاتى مرا
خاك توام كآب حياتى مرا
خاك تو خود روضه جان من است
روضه تو جان جهان من است
نظامى در مقالت اوّل كه در آفرينش آدم(ع) است، روح ناآرام و نا اميد آدم(ع) را بعد از خوردن ميوه ممنوعه به زيبايى توصيف مى‏كند:
گرمى گندم جگرش تافته
چون دل گندم به دو بشكافته
او كه چو گندم سر و پايى نداشت
بى‏زَمى و سنگ، نوايى نداشت
تا نفكندند، نَرُست آن اميد
تا نشكستند نشد رو سپيد
حضرت آدم(ع) بعد از توبه، به آرامش و لطافت روحى مى‏رسد و اميد، در دلش زنده مى‏شود:
چون دلش از توبه لطافت گرفت
ملك زمين را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمن عدل كِشت
وقفى آن مزرعه بر ما نوشت
و آرامش و اميد يك جا به دل صاف و ساده آدم(ع) جارى مى‏شوند.
داستان پادشاه نوميد و آمرزش يافتن او نيز همراهىِ اميد و آرامش را نشان مى‏دهد. پادشاه ظالمى از دنيا مى‏رود و مدتى بعد شخصى او را در خواب مى‏بيند. از او راجع به حوادث آن دنيا مى‏پرسد. پادشاه ظالم جواب مى‏دهد:
گفت: چو بر من به سرآمد حيات
در نگريدم به همه كائنات
تا به من امّيد هدايت كه راست
يا به خدا چشم عنايت كه راست
در دل كس شفقتى از من نبود
هيچ كسى را به كرم، ظن نبود
لرزه در افتاد به من پر چو بيد
روى خجل گشت و دل نا اميد
دل پادشاه مى‏لرزد. براى او آرام و قرار نمى‏ماند. دست به دامان رحمت حق مى‏شود. التماس مى‏كند و زارى و درخواست. تا اين كه آرامش و اميد، دست به دست هم مى‏دهند:
چون خجلم ديد ز يارى رسان
يارى من كرد كس بى‏كسان
فيض كرم را سخنم در گرفت
بار من افكند و مرا برگرفت
در داستان سليمان (ع) با دهقان نيز دهقان با اميدى كه به عنايت خداوند در پرورش دانه‏ها دارد با خيال راحت، كار كشت را انجام مى‏دهد و آرامش در دلش خانه دارد:
پير بدو گفت: مرنج از جواب
فارغم از پرورش خاك و آب
با تر و با خشك، مرا نيست كار
دانه زمن، پرورش از كردگار
نظامى در «مخزن الأسرار»، رنج و محنت را مايه آرامش و راحت مى‏داند:
رنج ز فرياد، برى ساحت است
در عقب رنج، بسى راحت است
در سفرى كان ره آزادى است
شحنه غم، پيشرو شادى است
با همه اين احوال، نظامى عارف است. آرامش و خوشى و سعادت را در اين دنيا نمى‏بيند و به آن دنيا حواله مى‏دهد:
كُنج، امان نيست در اين خاكدان
مغز، وفا نيست در اين استخوان
چون‏كه سوى خاك بُود بازگشت
بر سر اين خاك، چه بايد گذشت؟
منزل فانيست، قرارش مبين
باد خزانيست، بهارش مبين