مجلات >حديث زندگی>شماره 2

شعر

 


22

دادار جهان آفرين

اى جهان! من به اندازه كافى به تو نزديك نبودم و تو را حس نكردم‏
بادهايت را، بادهاى آسمان خاكسترى‏ات را
نرمه‏هاى مه‏ات را كه درهم مى‏پيچند و صعود مى‏كنند
جنگل‏هايت را كه در اين روزهاى پاييزى، مشتاقانه و بى‏صبرانه بى‏قرارى مى‏كنند و به خاطر رنگ و قلم موى دوست، فرياد شوق سر مى‏دهند
آن گذرگاه‏هاى كوهستانى و برهوتت را!
اى جهان! من به اندازه كافى به تو نزديك نبودم و تو را حس نكردم؛
امّا همه روزها با ديدن اين همه گستردگى و شكوه، ستايشت كرده‏ام‏
امّا هرگز نفهميدم كه در گيتى بودن، دردى است سخت و جانكاه‏
دردِ از تو دور بودن!
كردگارا! بنده‏ات هراس دارد، از اين همه دورى‏
تو اين روزها چه زيبا نقشى تصوير كرده‏اى‏
روحم سرشار است؛ امّا در آستانه جدايى از جسم است. اجازه بده تا رهايى يابد، كه بدون اجازه تو، نه برگى فرو مى‏فتد و نه پرنده‏اى آواز عشق سر مى‏دهد!
كريس دى برگ

صد هزار قفل بزرگ

دوباره يك شب زخمى، شروع تنهايى
شروع وسوسه‏هاى پلنگ صحرايى
دوباره سُستى ديوارهاى اطمينان
و سرنگونى احساس‏هاى رويايى
دوباره لحظه رفتن مرا خزانى كرد
تو را به جان شقايق بگو كه مى‏آيى!
ببين چگونه پُر از تو ترانه مى‏خوانم
به پاس حرمت شب‏هاى ناشكيبايى
به احترام تو خورشيد عشق مى‏رقصد
هميشه فاتح امواج سرد دريايى
به دست و پاى زمين، صد هزار قفل بزرگ
نشست تا كه بگويد دوباره مى‏آيى
امين داورى

23

انديشه فتح برف

ديوانگى، شب و لبخند آسمان‏
نم‏نم شوق و مرور خاطرات پاييزى‏
عطرابه گيلاس‏
پيچيده در نسيم، در پى توام‏
اى هماره در آغوش باد!
در انديشه فتح برف‏
با برگ و علف.
مسعود سليمانى سپهر

مثل نسيمى معطّر

مى‏آيد از راه، مردى، سرشار آواز باران‏
مردى پر از انعكاسِ لبخند گل‏هاى ايوان‏
مردى كه خيلى صبور است، مردى كه سرشار نور است‏
مردى كه گويى نشسته، بر اسبى از باد و توفان‏
مردى كه سبز است و آبى، با يك دل آفتابى‏
مى‏آيد و مى‏نشاند، سبزينه روى درختان‏
مى‏آيد از راه آخر، مثل نسيمى معطّر
مى‏پاشد آلاله‏ها را بر روى قبر شهيدان...
جواد ضميرى

كوى نوميدى

من شبم تاريك، خورشيدى برايم پست كن
چشم‏هايم شب شد، امّيدى برايم پست كن
مى‏روى باغ، از گل سوسن سراغم را بگير
هرچه از آن لاله پرسيدى برايم پست كن
باد مى‏آيد تمام سايه‏ها را مى‏برد
گيسوان روشن بيدى برايم پست كن
چند گنجشك از درخت دفتر شعرت بچين
شادى صبحى كه خنديدى برايم پست كن
لطفاً از بقّالى فردا كمى رؤيا بخر
نيمه شب وقتى كه خوابيدى برايم پست كن
چند بادام از دو بيتى‏هاى فايز اى عزيز!
من دلم تنگ است فهميدى! برايم پست كن
قهوه‏اى نه، آبى روشن به قول دخترم
از همان‏هايى كه مى‏چيدى برايم پست كن
كفش، كوزه، «بشنو از نى چون حكايت مى‏كند»
اين نشانى: كوى نوميدى، برايم پست كن
صادق رحمانى

 


24

پريشانى ما را هيچ كس گيسو نمى‏خواند

به لحنى گريه كردم تا وجودت را بلرزاند
تكان شانه لحن گريه‏ام را خوب مى‏داند
كسى مى‏خواهد آوازى بخواند تا سكوت من
ولى در حيرت تفسير لحنم گنگ مى‏ماند
كسى، شايد تو، شايد هيچ كس، شايد كسى ديگر
مى‏يايد تا مرا از فرصت ساحل بترساند
كسى مى‏آيد و پارو به دستش، روح قايق را
به سبكى تازه، تا ساحل كه نه، تا مرگ مى‏رانَد
كسى مى‏آيد و لالايى محزون گيسويش
گمان دارد كه بايد اين پريشان را بخواباند
پريشان مثل گيسوى تو، اما با وجود اين
پريشانىِ ما را هيچ كس گيسو نمى‏خواند
بيا در من نزول حكمت تفسير قرآن باش
به لحنى كه تمام تار و پودم را بلرزاند
هادى خورشاهيان

موازى تكرارى غريب

خنديد و شانه‏هاى دلم را تكانْد و رفت
يك آسمان صداقت و آيينه خواند و رفت
بر جاده، اين موازى تكرارىِ غريب
جا پاى خاطرات نجيبى كه ماند و رفت
وقتى صداى هق هق من را شنيده بود
تنها نَمى برآن همه غربت فشاند و رفت
من در حلول حادثه تكرار مى‏شدم
او دست‏هاى خسته‏ترم را رهاند و رفت
من با تمام بى‏كسى‏ام مانده‏ام به جا
او با تمام جاه و جلالش نماند و رفت
اينك دوباره حادثه تكرار مى‏شود
خنديد و شانه‏هاى دلم را تكاند و رفت
سارا صابرى تيموريان

 


25

پنجره رو به خدا

با كدام عاطفه از چشم شما بنويسم؟
از همان پنجره رو به خدا بنويسم؟
تو سراپا غزلى، چشمه زيباى حضور
تو بجوش از دل من تا كه تو را بنويسم
آشنا كن قدمم را به جنونِ صحرا
تا در آن‏جا غزلى با ردِ پا بنويسم
تو شكيبايى، جز دشت صبور دل تو
منِ بى‏صبر، غمم را به كجا بنويسم؟
حرفم - اين شعله‏ترين را - به كدامين دريا
زير باران تب و موج و صدا بنويسم؟
من كه بى‏چشم تو از سنگم و همسايه مرگ
با كدام عاطفه از چشم شما بنويسم؟
على باباجانى

غزل شومينه

گُلدانِ كوچك رُز
پنجره‏
وَ
تو،
ايوانِ خطكشى شده سمتِ بهار رُو
يك صندلى وُ
قهوه تلخى،
كه صرف شد
حالا ورق بزن دو - سه صفحه «حيات نو»!
بعداً بلند شو
وَ بيا
- بى‏كلاه و چتر -
از پلّه‏ها به سمتِ خيابان،
پياده‏رو
دستى دراز كن‏
وَ بگو: «مستقيم!...»
بعد،
يك ايستگاه مانده به آخر، پياده شو
من
منتظر نشسته وُ سيگار مى‏كشم،
اين‏جا
به روى نيمكتى،
رو به روى تو
بادى عجيب مى‏وزد اين‏جا، شروع كن!
يك اسلحه در آور از جيب پالتو!
در زير قارقار كلاغان نشانه كن،
يا سمتِ قلب، يا كه به سمت شقيقه وُ...
شليك كن به من!... وَ بدون معطّلى
برگرد سمت ديگر اين پارك... وَ برو...
تيمور آقا محمّدى

عاشقانه‏هاى تلگرافى

نوشته: مرد، عاشق بود، نقطه!
و همدست شقايق بود، نقطه!
همان مردى كه مُرده بر سرِ دار
...و سطر بعد، هِق هِق بود... نقطه!
نوشته: با همين پرواز، نقطه!
برايم پست كن يك ساز، نقطه!
كه اين‏جا هر «پرى» يك تار دارد
همه جز من، سه نقطه، باز، نقطه!
نوشته: تارَت افتاده، شكسته‏
و هر چيزى خدا داده شكسته‏
و يادش رفته نقطه آخر خط!
و رسم شعر را ساده شكسته!
عليرضا لبش