دادار جهان آفرين
اى جهان! من به اندازه كافى به تو نزديك نبودم و تو را حس نكردم
بادهايت را، بادهاى آسمان خاكسترىات را
نرمههاى مهات را كه درهم مىپيچند و صعود مىكنند
جنگلهايت را كه در اين روزهاى پاييزى، مشتاقانه و بىصبرانه بىقرارى مىكنند و به خاطر رنگ و قلم موى دوست، فرياد شوق سر مىدهند
آن گذرگاههاى كوهستانى و برهوتت را!
اى جهان! من به اندازه كافى به تو نزديك نبودم و تو را حس نكردم؛
امّا همه روزها با ديدن اين همه گستردگى و شكوه، ستايشت كردهام
امّا هرگز نفهميدم كه در گيتى بودن، دردى است سخت و جانكاه
دردِ از تو دور بودن!
كردگارا! بندهات هراس دارد، از اين همه دورى
تو اين روزها چه زيبا نقشى تصوير كردهاى
روحم سرشار است؛ امّا در آستانه جدايى از جسم است. اجازه بده تا رهايى يابد، كه بدون اجازه تو، نه برگى فرو مىفتد و نه پرندهاى آواز عشق سر مىدهد!
كريس دى برگ
صد هزار قفل بزرگ
دوباره يك شب زخمى، شروع تنهايى
شروع وسوسههاى پلنگ صحرايى
دوباره سُستى ديوارهاى اطمينان
و سرنگونى احساسهاى رويايى
دوباره لحظه رفتن مرا خزانى كرد
تو را به جان شقايق بگو كه مىآيى!
ببين چگونه پُر از تو ترانه مىخوانم
به پاس حرمت شبهاى ناشكيبايى
به احترام تو خورشيد عشق مىرقصد
هميشه فاتح امواج سرد دريايى
به دست و پاى زمين، صد هزار قفل بزرگ
نشست تا كه بگويد دوباره مىآيى
امين داورى
انديشه فتح برف
ديوانگى، شب و لبخند آسمان
نمنم شوق و مرور خاطرات پاييزى
عطرابه گيلاس
پيچيده در نسيم، در پى توام
اى هماره در آغوش باد!
در انديشه فتح برف
با برگ و علف.
مسعود سليمانى سپهر
مثل نسيمى معطّر
مىآيد از راه، مردى، سرشار آواز باران
مردى پر از انعكاسِ لبخند گلهاى ايوان
مردى كه خيلى صبور است، مردى كه سرشار نور است
مردى كه گويى نشسته، بر اسبى از باد و توفان
مردى كه سبز است و آبى، با يك دل آفتابى
مىآيد و مىنشاند، سبزينه روى درختان
مىآيد از راه آخر، مثل نسيمى معطّر
مىپاشد آلالهها را بر روى قبر شهيدان...
جواد ضميرى
كوى نوميدى
من شبم تاريك، خورشيدى برايم پست كن
چشمهايم شب شد، امّيدى برايم پست كن
مىروى باغ، از گل سوسن سراغم را بگير
هرچه از آن لاله پرسيدى برايم پست كن
باد مىآيد تمام سايهها را مىبرد
گيسوان روشن بيدى برايم پست كن
چند گنجشك از درخت دفتر شعرت بچين
شادى صبحى كه خنديدى برايم پست كن
لطفاً از بقّالى فردا كمى رؤيا بخر
نيمه شب وقتى كه خوابيدى برايم پست كن
چند بادام از دو بيتىهاى فايز اى عزيز!
من دلم تنگ است فهميدى! برايم پست كن
قهوهاى نه، آبى روشن به قول دخترم
از همانهايى كه مىچيدى برايم پست كن
كفش، كوزه، «بشنو از نى چون حكايت مىكند»
اين نشانى: كوى نوميدى، برايم پست كن
پريشانى ما را هيچ كس گيسو نمىخواند
به لحنى گريه كردم تا وجودت را بلرزاند
تكان شانه لحن گريهام را خوب مىداند
كسى مىخواهد آوازى بخواند تا سكوت من
ولى در حيرت تفسير لحنم گنگ مىماند
كسى، شايد تو، شايد هيچ كس، شايد كسى ديگر
مىيايد تا مرا از فرصت ساحل بترساند
كسى مىآيد و پارو به دستش، روح قايق را
به سبكى تازه، تا ساحل كه نه، تا مرگ مىرانَد
كسى مىآيد و لالايى محزون گيسويش
گمان دارد كه بايد اين پريشان را بخواباند
پريشان مثل گيسوى تو، اما با وجود اين
پريشانىِ ما را هيچ كس گيسو نمىخواند
بيا در من نزول حكمت تفسير قرآن باش
به لحنى كه تمام تار و پودم را بلرزاند
هادى خورشاهيان
موازى تكرارى غريب
خنديد و شانههاى دلم را تكانْد و رفت
يك آسمان صداقت و آيينه خواند و رفت
بر جاده، اين موازى تكرارىِ غريب
جا پاى خاطرات نجيبى كه ماند و رفت
وقتى صداى هق هق من را شنيده بود
تنها نَمى برآن همه غربت فشاند و رفت
من در حلول حادثه تكرار مىشدم
او دستهاى خستهترم را رهاند و رفت
من با تمام بىكسىام ماندهام به جا
او با تمام جاه و جلالش نماند و رفت
اينك دوباره حادثه تكرار مىشود
خنديد و شانههاى دلم را تكاند و رفت
سارا صابرى تيموريان
پنجره رو به خدا
با كدام عاطفه از چشم شما بنويسم؟
از همان پنجره رو به خدا بنويسم؟
تو سراپا غزلى، چشمه زيباى حضور
تو بجوش از دل من تا كه تو را بنويسم
آشنا كن قدمم را به جنونِ صحرا
تا در آنجا غزلى با ردِ پا بنويسم
تو شكيبايى، جز دشت صبور دل تو
منِ بىصبر، غمم را به كجا بنويسم؟
حرفم - اين شعلهترين را - به كدامين دريا
زير باران تب و موج و صدا بنويسم؟
من كه بىچشم تو از سنگم و همسايه مرگ
با كدام عاطفه از چشم شما بنويسم؟
على باباجانى
غزل شومينه
گُلدانِ كوچك رُز
پنجره
وَ
تو،
ايوانِ خطكشى شده سمتِ بهار رُو
يك صندلى وُ
قهوه تلخى،
كه صرف شد
حالا ورق بزن دو - سه صفحه «حيات نو»!
بعداً بلند شو
وَ بيا
- بىكلاه و چتر -
از پلّهها به سمتِ خيابان،
پيادهرو
دستى دراز كن
وَ بگو: «مستقيم!...»
بعد،
يك ايستگاه مانده به آخر، پياده شو
من
منتظر نشسته وُ سيگار مىكشم،
اينجا
به روى نيمكتى،
رو به روى تو
بادى عجيب مىوزد اينجا، شروع كن!
يك اسلحه در آور از جيب پالتو!
در زير قارقار كلاغان نشانه كن،
يا سمتِ قلب، يا كه به سمت شقيقه وُ...
شليك كن به من!... وَ بدون معطّلى
برگرد سمت ديگر اين پارك... وَ برو...
تيمور آقا محمّدى
عاشقانههاى تلگرافى
نوشته: مرد، عاشق بود، نقطه!
و همدست شقايق بود، نقطه!
همان مردى كه مُرده بر سرِ دار
...و سطر بعد، هِق هِق بود... نقطه!
نوشته: با همين پرواز، نقطه!
برايم پست كن يك ساز، نقطه!
كه اينجا هر «پرى» يك تار دارد
همه جز من، سه نقطه، باز، نقطه!
نوشته: تارَت افتاده، شكسته
و هر چيزى خدا داده شكسته
و يادش رفته نقطه آخر خط!
و رسم شعر را ساده شكسته!
عليرضا لبش