دَف
فرزانه توكلى
پلكْ روى هم گذاشت. همه جا تاريكىِ محض شد. انگار از ديوار لزجى پايين مىسُريد. فقط صداى قهقهه خنده در سرتاسر مغزش مىپيچيد. برق نگاههاى تمسخرآميز، چشمهايش را مىزد. استاد، ابرو گره كرده و عبوس، سر تكان مىداد. انگشتهايش در اختيارش نبودند و روى پوست چرمى دف، بازىشان گرفته بود. انگار از صداهاى ناموزونى كه با ضربه هر انگشت، توى هوا موج مىزد، كِيف مىكردند. ناگهان هلال زنجيردار دف، از لاى پنجههاى دستش لغزيد. حلقههاى آهنى با ضربههاى تازيانه مانندى روى هم خوردند و بعد، گوشهاى آرام گرفتند.
به خود آمد. چشمهايش مضطرب، اطراف را كاويد. تاريكى رنگ باخت و خاكسترى شد. خيالاتش همچون كلاف دودى در فضا محو شد. با گوشه آستينش دانههاى عرق را از روى پيشانىاش گرفت. از پارچ كنار تخت، يك قُلُپ آب خورد و با احتياط، زير ملافه مچاله شد. نمىدانست چهطور رشته افكار مخرّبش را كه همچون خورهاى به جان مغزش افتاده بود، پاره كند. بايد مىخوابيد و حداقل مدت كوتاهى استراحت مىكرد وگرنه فردا سردرد و گيجى امانش را مىبريد. پهلو به پهلو شد و پاهايش را كش داد. چشمش داشت گرم مىشد كه ناگهان صداى ترمزِ زننده ماشينى تمام تلاشش را به هدر داد. خشمگين و پابرهنه شروع به قدم زدن كرد. برگهاى گرد گرفته توتهاى تزئينى، در نور چراغ بلوار خيابان، توى هم پيچيده شده بودند. خط شكسته و كجى ديوارهاى آجرىِ روبهرو را به هم وصل مىكرد. پرده تورىِ پنجرهاى با نسيم ملايمى در هوا مىرقصيد. بازوهايش را به ميلهها تكيه داد. چشمهايش زق زق مىكرد. سنگينىِ نفسش، حنجرهاش را بازى مىداد. نگاهش روى دف خيره ماند. نمىدانست فردا چه طور با اين دايره كنگرهدار، كنار مىآيد. حدّت نگاه پُرراز استاد را به خوبى حس مىكرد؛ با همان چهره شاداب و سبدى از موهاى خاكسترى. انگار كه شانه به شانهاش ايستاده باشد. ياد گرفته بود چهطور بازىگوشىِدف را مهار كند و رام شده در هوا بچرخاندش و با حنجره استاد هم نوا شود؛ امّا فردا اوّلين بارى بود كه مىبايست در مقابل نگاههاى نقّاد و كنجكاو ديگران به صداى مست استاد جَلا دهد. ترديد و اضطراب، داشت ديوانهاش مىكرد. هلال باريك ماه، به وسط آسمان رسيده بود. عقربههاى طلايى ساعت، تنبل و سنگين، دور هم مىچرخيدند. سرش را در زاويه كوچك ديوار مهتابى جا داد. مدتى نشسته چُرت زد؛ امّا خواب فقط با او بازى مىكرد. انگار بر روى قفسه سينهاش، اسبى با سرعتِ باد مىدويد. حال لحظههاى امتحان را داشت. آن روزهايى كه لوله شيشهاى خودكار، لرزش دستهايش را فاش مىكرد و صداى پاشنه كفشهاى مراقبها به جانش نيش مىزد. رگ گردنش همچون سيمى كشيده تير مىكشيد. دلش لك مىزد تا به دور از هياهو و آشوب ذهنش، يك لحظه تمام آرامش و سكون شب و لطافت نسيم را ببلعد. دوباره به سوى تخت پناه آورد. صورتش را توى پرهاى نرم بالش فرو برد و با خود شرط كرد براى رهايى از چهرههاى مبهمى كه مدام در برابرش ظاهر مىشدند، تا هزار بشمارد.
آسمانِ سُربى رنگ، تكتك ستارهها را در خود محو مىكرد. گنجشكها روى درخت موى جوانى كه به نردهها پيچيده بود، جيكجيك مىكردند. صداى اذان كه از منارههاى بلند مسجد محله پر مىكشيد، كرختى و خواب ناآرام او را از هم پاشيد. چشم مالاند. مدتى به اندام موزون و آسمانى قامت آبىشان خيره ماند. با نفسش بوى عطر صبح را تا عمق جان فرو داد. دف را به زير بغل برد و سعى كرد تمام ساعات پر التهاب شب را فراموش كند. همهمه خفهاى فضاى سالن را پر كرده بود. صندلىها كمكم داشتند پر مىشدند. استاد، سرگرم كوك كردن سازها بود. دلش براى نگاه پرمعنايش پرمىكشيد. شايد اينطور مىتوانست اضطرابش را از بين ببرد. مثل دختر بچهاى شده بود كه پشت در اتاق دكتر، معصومانه منتظر حمايت و توجه مادرش است.
به پوست دف، چنگ انداخت و نفس عميقى كشيد. پردهرنگ و رو رفته، كنار كشيده شد. زير چشمى جمعيت را ورانداز كرد. با مكافات، كمى روى صندلى جابهجا شد. ناگهان گرماى دستى را روى شانهاش احساس كرد. استاد با قيافهاى جدّى امّا مملو از اميد، شانهاش را فشرد و ضربهاى به دف زد: يا على!
افتتاح مراسم با صداى ضرب بود. اندام باريك منارهها و آسمان شيرى و عميق در ذهنش زنده شد و رنگ گرفت. نيروى عجيبى سرانگشتهايش را گرما داد. با حركت سر و گردن استاد، شروع كرد. حركتهاى تند و چابك دستانش روى پوست صاف و كشيده دف، غوغا كرد. خود، با حال و هواى مست و عرفانى استاد، در دنياى ديگرى قدم گذاشت. سراپا شوق و اشتياق پيچش و پاى كوبى حلقهها را به جنون واداشت و در آخر، با حركت تندى، سوى همآوردشان، تا دوباره آرام شوند.
صداى كف زدن جمعيت، فضا را پر كرده بود. اشك در چشمهايش حلقه زد. استاد به علامت تأييد، سر تكان داد. لبخندى خطوط كمرنگ صورتش را از هم باز كرد. در نگاهش رضايت و خوشحالى از شاگردى كه دوستش داشت، موج مىزد.
احساس عجيبى داشت. حالا ديگر به تمام آن فكر و خيالات مبهم و بىاساسش مىخنديد. آرامش در تمام وجودش ريشه مىدواند و به راحتى مىتوانست طعم شيرين پيروزى را حس كند.
دلش براى پرندههاى آبىِ منارهها مىتپيد!