مجلات >حديث زندگی>شماره 2

دَف

فرزانه توكلى
 

17

پلكْ روى هم گذاشت. همه جا تاريكىِ محض شد. انگار از ديوار لزجى پايين مى‏سُريد. فقط صداى قهقهه خنده در سرتاسر مغزش مى‏پيچيد. برق نگاه‏هاى تمسخرآميز، چشم‏هايش را مى‏زد. استاد، ابرو گره كرده و عبوس، سر تكان مى‏داد. انگشت‏هايش در اختيارش نبودند و روى پوست چرمى دف، بازى‏شان گرفته بود. انگار از صداهاى ناموزونى كه با ضربه هر انگشت، توى هوا موج مى‏زد، كِيف مى‏كردند. ناگهان هلال زنجيردار دف، از لاى پنجه‏هاى دستش لغزيد. حلقه‏هاى آهنى با ضربه‏هاى تازيانه مانندى روى هم خوردند و بعد، گوشه‏اى آرام گرفتند.
به خود آمد. چشم‏هايش مضطرب، اطراف را كاويد. تاريكى رنگ باخت و خاكسترى شد. خيالاتش همچون كلاف دودى در فضا محو شد. با گوشه آستينش دانه‏هاى عرق را از روى پيشانى‏اش گرفت. از پارچ كنار تخت، يك قُلُپ آب خورد و با احتياط، زير ملافه مچاله شد. نمى‏دانست چه‏طور رشته افكار مخرّبش را كه همچون خوره‏اى به جان مغزش افتاده بود، پاره كند. بايد مى‏خوابيد و حداقل مدت كوتاهى استراحت مى‏كرد وگرنه فردا سردرد و گيجى امانش را مى‏بريد. پهلو به پهلو شد و پاهايش را كش داد. چشمش داشت گرم مى‏شد كه ناگهان صداى ترمزِ زننده ماشينى تمام تلاشش را به هدر داد. خشمگين و پابرهنه شروع به قدم زدن كرد. برگ‏هاى گرد گرفته توت‏هاى تزئينى، در نور چراغ بلوار خيابان، توى هم پيچيده شده بودند. خط شكسته و كجى ديوارهاى آجرىِ روبه‏رو را به هم وصل مى‏كرد. پرده تورىِ پنجره‏اى با نسيم ملايمى در هوا مى‏رقصيد. بازوهايش را به ميله‏ها تكيه داد. چشم‏هايش زق زق مى‏كرد. سنگينىِ نفسش، حنجره‏اش را بازى مى‏داد. نگاهش روى دف خيره ماند. نمى‏دانست فردا چه طور با اين دايره كنگره‏دار، كنار مى‏آيد. حدّت نگاه پُرراز استاد را به خوبى حس مى‏كرد؛ با همان چهره شاداب و سبدى از موهاى خاكسترى. انگار كه شانه به شانه‏اش ايستاده باشد. ياد گرفته بود چه‏طور بازى‏گوشىِ‏دف را مهار كند و رام شده در هوا بچرخاندش و با حنجره استاد هم نوا شود؛ امّا فردا اوّلين بارى بود كه مى‏بايست در مقابل نگاه‏هاى نقّاد و كنجكاو ديگران به صداى مست استاد جَلا دهد. ترديد و اضطراب، داشت ديوانه‏اش مى‏كرد. هلال باريك ماه، به وسط آسمان رسيده بود. عقربه‏هاى طلايى ساعت، تنبل و سنگين، دور هم مى‏چرخيدند. سرش را در زاويه كوچك ديوار مهتابى جا داد. مدتى نشسته چُرت زد؛ امّا خواب فقط با او بازى مى‏كرد. انگار بر روى قفسه سينه‏اش، اسبى با سرعتِ باد مى‏دويد. حال لحظه‏هاى امتحان را داشت. آن روزهايى كه لوله شيشه‏اى خودكار، لرزش دست‏هايش را فاش مى‏كرد و صداى پاشنه كفش‏هاى مراقب‏ها به جانش نيش مى‏زد. رگ گردنش همچون سيمى كشيده تير مى‏كشيد. دلش لك مى‏زد تا به دور از هياهو و آشوب ذهنش، يك لحظه تمام آرامش و سكون شب و لطافت نسيم را ببلعد. دوباره به سوى تخت پناه آورد. صورتش را توى پرهاى نرم بالش فرو برد و با خود شرط كرد براى رهايى از چهره‏هاى مبهمى كه مدام در برابرش ظاهر مى‏شدند، تا هزار بشمارد.
آسمانِ سُربى رنگ، تك‏تك ستاره‏ها را در خود محو مى‏كرد. گنجشك‏ها روى درخت موى جوانى كه به نرده‏ها پيچيده بود، جيك‏جيك مى‏كردند. صداى اذان كه از مناره‏هاى بلند مسجد محله پر مى‏كشيد، كرختى و خواب ناآرام او را از هم پاشيد. چشم مالاند. مدتى به اندام موزون و آسمانى قامت آبى‏شان خيره ماند. با نفسش بوى عطر صبح را تا عمق جان فرو داد. دف را به زير بغل برد و سعى كرد تمام ساعات پر التهاب شب را فراموش كند. همهمه خفه‏اى فضاى سالن را پر كرده بود. صندلى‏ها كم‏كم داشتند پر مى‏شدند. استاد، سرگرم كوك كردن سازها بود. دلش براى نگاه پرمعنايش پرمى‏كشيد. شايد اين‏طور مى‏توانست اضطرابش را از بين ببرد. مثل دختر بچه‏اى شده بود كه پشت در اتاق دكتر، معصومانه منتظر حمايت و توجه مادرش است.
به پوست دف، چنگ انداخت و نفس عميقى كشيد. پرده‏رنگ و رو رفته، كنار كشيده شد. زير چشمى جمعيت را ورانداز كرد. با مكافات، كمى روى صندلى جابه‏جا شد. ناگهان گرماى دستى را روى شانه‏اش احساس كرد. استاد با قيافه‏اى جدّى امّا مملو از اميد، شانه‏اش را فشرد و ضربه‏اى به دف زد: يا على!
افتتاح مراسم با صداى ضرب بود. اندام باريك مناره‏ها و آسمان شيرى و عميق در ذهنش زنده شد و رنگ گرفت. نيروى عجيبى سرانگشت‏هايش را گرما داد. با حركت سر و گردن استاد، شروع كرد. حركت‏هاى تند و چابك دستانش روى پوست صاف و كشيده دف، غوغا كرد. خود، با حال و هواى مست و عرفانى استاد، در دنياى ديگرى قدم گذاشت. سراپا شوق و اشتياق پيچش و پاى كوبى حلقه‏ها را به جنون واداشت و در آخر، با حركت تندى، سوى هم‏آوردشان، تا دوباره آرام شوند.
صداى كف زدن جمعيت، فضا را پر كرده بود. اشك در چشم‏هايش حلقه زد. استاد به علامت تأييد، سر تكان داد. لبخندى خطوط كم‏رنگ صورتش را از هم باز كرد. در نگاهش رضايت و خوشحالى از شاگردى كه دوستش داشت، موج مى‏زد.
احساس عجيبى داشت. حالا ديگر به تمام آن فكر و خيالات مبهم و بى‏اساسش مى‏خنديد. آرامش در تمام وجودش ريشه مى‏دواند و به راحتى مى‏توانست طعم شيرين پيروزى را حس كند.
دلش براى پرنده‏هاى آبىِ مناره‏ها مى‏تپيد!