به كوشش: محمّد هادى خالقى
امام خمينى
وقتى جنگ شروع شد، از ستاد مشترك ارتش، كسى كه مربوط به تيم مهندسى بود، آمد و يك مكان ضدّ بمب و مستحكم براى امام(ره) درست كرد. امّا حضرت امام فرمودند: «من به آنجا نمىروم» و حتّى حاضر نشدند داخل آن پناهگاه بشوند و آن را ببينند و تا وقتى كه تهران زير موشكباران دشمن قرار گرفت، در اتاق معمولى خودشان بودند و خيلى معمولى برخورد مىكردند. وقتى هم كه من اصرار كردم، قسم خوردند كه به آن پناهگاه مخصوص نخواهند رفت و گفتند: «بين من و بقيه افراد، هيچ تفاوتى نيست. اگر بمبى به خانه من بخورد و پاسدارهاى اطراف منزل كشته شوند و من در اتاق ضدّ بمب، زنده بمانم، ديگر من به درد رهبرى نمىخورم. من زمانى مىتوانم مردم را رهبرى كنم كه زندگىام مثل آنها باشد و در كنار همديگر زندگى كنيم».
يك روز كه تهران شديداً زير بمباران و موشكباران بود، مادرم وارد اتاق شدند و ديدند يك پتويى كنار اتاق، كج افتاده است. با نهايت خونسردى مرا صدا زدند كه: «بيا سرِ پتو را بگير كه آن را صاف بيندازيم!». امام، از اين حرف مادر در آن شرايط، خندهشان گرفت.
برگرفته از: ديدگاهها، حاج سيد احمد خمينى
آيةالله سيّد محمود طالقانى
يك روز، نصيرى(رييس كلّ ساواك)، براى بازديد به زندان آمد. آية الله طالقانى قرآن مىخواندند و عينكشان هم تا نوك بينى، پايين آمده بود. رييس زندان كه پشت سر نصيرى مىآمد، با دستپاچگى به طرف آقاى طالقانى اشاره كرد و گفت: از جا بلند شو! مگر نمىبينى رييس كلّ ساواك، تشريف آوردهاند؟
آيةالله طالقانى، خيلى خونسرد و بدون اين كه قرآن را كنار بگذارند يا عينك را روى چشمشان مرتّب كنند، خطاب به رييس زندان، نصيرى را نشان دادند و گفتند: اين مرد، ارباب توست. من چرا بلند شوم؟!
ايشان نگارش تفسير پرتوى از قرآن را در زندان آغاز كردند و بخش بزرگى از آن را در همين دورههاى زندانى بودنشان نوشتند. كتاب اسلام و مالكيت را هم در زندان تكميل كردند.
برگرفته از: طالقانى و تاريخ، بهرام افراسيابى
آخوند ملّا عبّاس تربتى
يكى از معاصران مرحوم پدرم (آخوند ملّا عباس تربتى) برايم نقل كرد كه روزى با حاج آخوند، از ده به شهر مىرفتيم. مرد شرورى از باجگيرهاى آن منطقه كه جسماً نيرومند بود و از سادات هم بود، راه را بر ما بست و با بىادبى گفت: «آخوند! مال جدّم را بده!». هرچه شيخ برايش توضيح داد كه از وجوهات شرعيه و سهم سادات چيزى نزد او نمانده و همه را بين اهلش تقسيم كرده، امّا از مال شخصى دو قِران دارد كه مىدهد، مرد نپذيرفت و ناگهان با مشت و لگد به حاج آخوند، حملهور شد. من با عصبانيت زياد، به او هجوم بردم كه سركوبش كنم؛ امّا شيخ، دستم را گرفت و گفت: تو را به خدا رهايش كن! محتاج بود، پولى هم كه گيرش نيامد، بگذار حدّاقل چند تا مشت به من بزند كه دلش خُنك شود و آرام بگيرد.
برگرفته از: فضيلتهاى فراموش شده، حسينعلى راشد
علامه محمدتقى جعفرى
علامه محمدتقى جعفرى در پايان كنگرهاى كه براى نكوداشت منزلت علمى او برگزار كرده بودند، در جمع اساتيد
و محقّقان گفت: «اين الطاف و تعابير آقايان، براى بنده بسيار زياد بود. من خودم را يك هزارم اين كه آقايان فرمودند، نمىدانم. وظيفه بوده است كه انجام دادهام و هيچ كار اضافى نداشتهام كه به آن، نمره بدهم» و سپس به طنز، افزود: «روحانى با فضيلتى در حرم مطهّر امام رضا(ع) ايستاده بود. نامهاى به دستش رسيد كه پشت پاكت آن، القاب فراوانى (از جمله: آية الله العظمىو...) براى وى به كار رفته بود. نامه را درآورد و گذاشت در جيبش تا سر فرصت بخوانَد و پاكت را به درون ضريح امام رضا(ع) انداخت و گفت: پاكتِ با اين عناوين، مربوط به من نيست؛ حتماً مربوط به امام رضاست!».
برگرفته از: صد حكايت اخلاقى، شعبانعلى لامعى
شيخ فضلالله نورى
مرحوم آية الله شهيد شيخ فضلالله نورى، در روزهاى پيش از شهادتش، به كشته شدن خود يقين داشت. با وجود اين، تا همان روزى كه مأموران يِپْرِم خان (مشروطه خواه ارمنى) او را به نظميّه بردند، تدريسش را ترك نكرد.
وقتى از ناحيه مشروطهخواهان تندرو و تحت نفوذ بيگانه تهديد شد، يكى از سفارتخانههاى خارجى براى او پرچمى فرستاد تا بر فراز خانهاش نصب كند و در امان بمانَد. شيخ، پرچم را بازپس فرستاد و گفت: آيا رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را براى اسلام سفيد كردهام، حالا بيايم و بروم زير بيرق كفر؟!
هنگامى كه يكى از رجال سياسى به شيخ خبر داد كه قرار است ايشان را دستگير كرده، بردار كنند و پيشنهاد كرد كه پرچم هلند را از سفارت اين كشور بياورند و بر سر خانه ايشان نصب كنند، شيخ خنديد و پاسخ داد: بيرق ما را بايد روى سفارت آنها نصب كنند. قرآن و صاحب شريعت به من اجازه نمىدهند كه به آنها پناهنده شوم. من راضىام كه مسلمين و ايرانيان، مرا مُثله كنند و بسوزانند؛ امّا به اجنبى پناهنده نشوم.
برگرفته از: پايدارى تا پاى دار، على ابوالحسنى
امام خمينى
روز شروع جنگ، كشور به شدّت ناآرام بود. مسئولان كشور و فرماندهان نظامى، در حالى كه واقعاً مضطرب بودند، آمدند خدمت امام(ره). ايشان آنها را راهنمايى كردند و قوّت قلب دادند، تا جايى كه وقتى از اتاق امام بيرون مىرفتند، از انهدام ارتش عراق و فتح بغداد، صحبت مىكردند.
عصر همان روز، يعنى ساعاتى بعد از بمباران فرودگاه مهرآباد تهران (در 31 شهريور 1359)، حضرت امام در يك پيام راديو - تلويزيونى، با چند جمله، چنان آرامش خاطرى به مردم ايران بخشيدند كه جوّ جامعه ناگهان برگشت و مردم از نگرانى و سراسيمگى خارج شدند و رفتند دنبال زندگى طبيعى و بسيج نيرو و امكانات. تعبير آن روز امام، اين بود: يك دزدى آمده و سنگى در خانه ما انداخته و پنهان شده! دولت و ارتش ما - بحمد الله - بيدار و هوشيارند و جواب دندان شكنى به او خواهند داد كه از تصميم خودش منصرف و از كردهاش پشيمان شود. ملّت شريف ايران، خونسردى خودشان را حفظ كنند و با حفظ آرامش، دولت و ارتش را كمك كنند.
برگرفته از: پرتوى از خورشيد، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام
غلامرضا تختى
يك نفر جمله قشنگى درباره پدرم گفت: «اوّلين بار كه تختى را ديدم، متوجّه شدم كه از اين تن زورمند، هيچ آسيبى به من نخواهد رسيد!».
در خانىآباد كه پاتوق قدّارهبندهاى تهران بود، در نجّارى كار مىكرد. يك روز صاحب نجّارى، او را با ارّه مىزند. جوانها چاقو به دست، به دفاع از تختى جلو مىآيند؛ ولى او اجازه چاقوكشى و درگيرى به آنها نمىدهد.
يك بار در اوج قهرمانى جهان، در قهوهخانه «اوشون فَشَم»، جاهل محل، محكم مىزند زير گوش پدرم. پدرم مىنشيند و صلوات مىفرستد. آن شخص، بعداً كه مىفهمد به چه كسى سيلى زده، از شرمندگى، يك گوسفند جلوى پاى پدرم مىكُشد.
برگرفته از: زندگى جهان پهلوان، بابك تختى و ديگران
دكتر مصطفى چمران
هيچ وقت دكتر چمران را در حالت عصبانيت نديدم و هيچ وقت حرف تندى از دهانش بيرون نيامد. گاهى چند نفر از ايران به لبنان مىآمدند و دكتر، آنها را براى ديدن قسمتهاى شيعهنشين جنوب بيروت كه در جنگهاى داخلى مسيحيان و مسلمانان ويران شده بودند، مىبرد و حوادثى را كه ديده بود، تعريف مىكرد. وقتى از كشته شدن مردان و هتك حرمت خانوادهها سخن مىگفت، آثار اندوه و فشار روحى شديد، در قيافهاش ظاهر مىشد؛ ولى حتّى در چنين شرايطى هم توهين يا نفرينى نسبت به عاملان آن جنايات، از او نشنيدم.
بارها افراد مختلفى كه قصد ترور او را داشتند، گرفتار شدند و دكتر چمران، آنها را بخشيد. حتّى دو تن از اين افراد، چنان با او دوست و صميمى شدند كه همراه وى به ايران آمدند و در كنار او با ارتش عراق جنگيدند.
برگرفته از: صد حكايت اخلاقى،گردآورنده: شعبانعلى لامعى
سيّد حسن مدرّس
آوردهاند كه:
رضاخان پهلوى از حركتهاى سياسى شهيد آيةالله سيد حسن مدرّس، عاصى شده بود. اين بود كه در يك نوبت كه چشمش به او افتاد، نزديك رفت، پيراهن كرباسى او را محكم گرفت و فرياد زد: سيد! آخر تو از جان من چه مىخواهى؟
سيّد، با سيمايى سرد، مصمّم و اميدوار گفت: مىخواهم كه تو نباشى!
و نيز آوردهاند:
يك شب يزدان پناه (از نزديكان رضاخان)، دههزار تومان پول براى مرحوم مدرّس آورد كه: بگير و ساكت باش!
پاسخ شنيد كه: بگذار زير تُشك و برو به اربابت بگو: «تا دينار آخرش را خرج نابودى تو مىكنم». اگر رضايت داد كه هيچ؛ وگرنه بيا و از همان جا بردار و برو!
و نيز:
از مرحوم مدرّس پرسيدند: شما كه اين گونه تنها شدهايد و دائم تحت نظر هستيد، با چه دل و نيرويى به اين شدّت با رضاخان مخالفت مىكنيد و مشت به سندان مىكوبيد؟
در پاسخ گفت: من در تمام عمرم هر تصميمى گرفتهام، دنبال آن رفتهام و نگاه به پشت سر نكردهام. اين است كه وظيفه خود مىدانم با هر گونه حكومتى كه موازين اسلام و آزادى را مراعات نكند، مبارزه كنم. اگر من نسبت به بسيارى از اسرار، آزادانه اظهار عقيده مىكنم و هر حرف حقّى را بىپروا مىزنم، براى آن است كه چيزى ندارم (كه از دست بدهم) و از كسى هم چيزى نمىخواهم. شما هم اگر بار خود را سبك كنيد و توقّع را كم نماييد، آزاد مىشويد... بايد جان انسان از هر گونه قيد و بندى آزاد باشد تا مراتب انسانيت و آزادگى خويش را حفظ نمايد.
برگرفته از: حكايتهايى از زبان سرخ، مسعود نورى
شيخ ابوسعيد ابوالخير
شيخ ما (ابو سعيد ابوالخير)، با جماعتى ياران، از كويى مىگذشت. پيرزنى، پارهاى خاكستر از بام بينداخت. بر سر و روى شيخ ريخت. ياران، خواستند كه با وى دُرشتىاى كنند. شيخ گفت: دستْ باز داريد. كسى كه مستوجب
آتش باشد، با وى به خاكسترى قناعت كنند، بسيار شُكر، واجب آيد!
خُرّمْ دلِ آن كه از ستم، آه نكرد
كس را ز درون خويش، آگاه نكرد
چون شمع ز سوز دل، سراپا بگداخت
وز دامن شعله، دستْ كوتاه نكرد
برگرفته از: اسرار التوحيد، محمّد بن منوّر
خواجه نصيرالدين طوسى
شخصى براى خواجه نصيرالدين طوسى (دانشمند بزرگ شيعه و وزير هُلاكو) نامهاى نوشت و در ضمن انتقاداتى كه بر وى شمرد، او را «سگ» خطاب كرد و درشتىهاى بسيار ديگر. خواجه در پاسخ وى، از هيچگونه استدلال و پاسخ، دريغ نكرد و در پايان افزود: امّا اين كه مرا «سگ» دانستهاى، قطعاً صحيح نيست؛ چرا كه سگ، پوستى پشمين دارد و عوعو مىكند و بر دست و پا راه مىرود كه من چنين نيستم و قوّه سخنگفتن و خنديدن ندارد كه من دارم. پس مىبينى كه من نمىتوانم سگ باشم.
بدين ترتيب، بىآن كه اختيار از كف بدهد، پاسخ را به همان پيك آورنده نامه داد تا به شخص تندخو برسانَد.
برگرفته از: سرگذشت و عقايد فلسفى، خواجه نصير، محمّد مدرّسى
امام موسى صدر
ماشينى كه امام موسى صدر داشت و با آن، هر هفته به يكى دو روستا سركشى مىكرد، يك فولكس و طبعاً خيلى كوچك بود و طبيعتاً امام صدر، با آن هيكل رشيد و قد بلندى كه داشت، به زحمت در آن جاى مىگرفت. روزى از او پرسيدم كه چرا اينقدر اصرار دارند با اين ماشين و با اين زحمتْ سفر كنند. ايشان پاسخ دادند:
ابو على! اگر از ماشين بزرگتر استفاده كنم، مردم، احساس كوچكى و حقارت خواهند كرد. ما روحانيون بايد كارى كنيم كه مردم با دل و جان از ما استقبال كنند، نه با چشم و زبان!
امام صدر، بارها در كليساى بزرگ و تاريخى «مارمارون» در طرابلس براى عموم مردم، سخنرانى كرد. سخنان او آنقدر شيعه و سنّى و مسيحى را تحت تأثير قرار مىداد كه بسيارى مسيحيان، با شور و شوقى عجيب به همشهريان شيعه خود مىگفتند:
آقاى شما، ما را به ياد حضرت مسيح مىاندازد!
مردمِ دو شهر «بِشَرّىّ» و «زَغَرتا»، مسيحى و از عشاير لبنان بودند كه دائماً در درون خودشان و نيز بين دو شهر، درگيرىهايى روى مىداد؛ امّا وقتى امام موسى صدر به هر يك از اين شهرها وارد مىشد، سلاحها و درگيرىها كنار گذاشته مىشد. همه آنها در يك موضوع، اتّفاق نظر داشتند و آن، دوست داشتن امام موسى صدر بود. كسى كه چهرهاى جذّاب، منطقى قوى و رفتارى متناسب با روحيّات مخاطبان خود داشت؛ ساده حرف مىزد و طبقات مختلف مردم، حرفها و منطق او را مىفهميدند. مردم را بر هر دينى كه بودند، دوست داشت و در شهر و روستا، ميهمان محرومان آنها مىشد و با آنها غذا مىخورد. ايمان، شجاعت و اخلاص او، در عملش هويدا بود. چنين بود كه آرامش باطن و سخنان اميدبخش و رفتار مسالمت جويانه او، لبنان خسته از جنگهاى داخلى را به سمت آرامش بُرد.
برگرفته از: عزّت شيعه،محسن كماليان و علىاكبر رنجبر