مجلات >حديث زندگی>شماره 2

چكادها و توفان‏ها

به كوشش: محمّد هادى خالقى

 


12

امام خمينى

وقتى جنگ شروع شد، از ستاد مشترك ارتش، كسى كه مربوط به تيم مهندسى بود، آمد و يك مكان ضدّ بمب و مستحكم براى امام(ره) درست كرد. امّا حضرت امام فرمودند: «من به آن‏جا نمى‏روم» و حتّى حاضر نشدند داخل آن پناهگاه بشوند و آن را ببينند و تا وقتى كه تهران زير موشكباران دشمن قرار گرفت، در اتاق معمولى خودشان بودند و خيلى معمولى برخورد مى‏كردند. وقتى هم كه من اصرار كردم، قسم خوردند كه به آن پناهگاه مخصوص نخواهند رفت و گفتند: «بين من و بقيه افراد، هيچ تفاوتى نيست. اگر بمبى به خانه من بخورد و پاسدارهاى اطراف منزل كشته شوند و من در اتاق ضدّ بمب، زنده بمانم، ديگر من به درد رهبرى نمى‏خورم. من زمانى مى‏توانم مردم را رهبرى كنم كه زندگى‏ام مثل آنها باشد و در كنار همديگر زندگى كنيم».
يك روز كه تهران شديداً زير بمباران و موشكباران بود، مادرم وارد اتاق شدند و ديدند يك پتويى كنار اتاق، كج افتاده است. با نهايت خونسردى مرا صدا زدند كه: «بيا سرِ پتو را بگير كه آن را صاف بيندازيم!». امام، از اين حرف مادر در آن شرايط، خنده‏شان گرفت.
برگرفته از: ديدگاه‏ها، حاج سيد احمد خمينى

آيةالله سيّد محمود طالقانى

يك روز، نصيرى(رييس كلّ ساواك)، براى بازديد به زندان آمد. آية الله طالقانى قرآن مى‏خواندند و عينكشان هم تا نوك بينى، پايين آمده بود. رييس زندان كه پشت سر نصيرى مى‏آمد، با دست‏پاچگى به طرف آقاى طالقانى اشاره كرد و گفت: از جا بلند شو! مگر نمى‏بينى رييس كلّ ساواك، تشريف آورده‏اند؟
آيةالله طالقانى، خيلى خونسرد و بدون اين كه قرآن را كنار بگذارند يا عينك را روى چشمشان مرتّب كنند، خطاب به رييس زندان، نصيرى را نشان دادند و گفتند: اين مرد، ارباب توست. من چرا بلند شوم؟!
ايشان نگارش تفسير پرتوى از قرآن را در زندان آغاز كردند و بخش بزرگى از آن را در همين دوره‏هاى زندانى بودنشان نوشتند. كتاب اسلام و مالكيت را هم در زندان تكميل كردند.
برگرفته از: طالقانى و تاريخ، بهرام افراسيابى

آخوند ملّا عبّاس تربتى

يكى از معاصران مرحوم پدرم (آخوند ملّا عباس تربتى) برايم نقل كرد كه روزى با حاج آخوند، از ده به شهر مى‏رفتيم. مرد شرورى از باجگيرهاى آن منطقه كه جسماً نيرومند بود و از سادات هم بود، راه را بر ما بست و با بى‏ادبى گفت: «آخوند! مال جدّم را بده!». هرچه شيخ برايش توضيح داد كه از وجوهات شرعيه و سهم سادات چيزى نزد او نمانده و همه را بين اهلش تقسيم كرده، امّا از مال شخصى دو قِران دارد كه مى‏دهد، مرد نپذيرفت و ناگهان با مشت و لگد به حاج آخوند، حمله‏ور شد. من با عصبانيت زياد، به او هجوم بردم كه سركوبش كنم؛ امّا شيخ، دستم را گرفت و گفت: تو را به خدا رهايش كن! محتاج بود، پولى هم كه گيرش نيامد، بگذار حدّاقل چند تا مشت به من بزند كه دلش خُنك شود و آرام بگيرد.
برگرفته از: فضيلت‏هاى فراموش شده، حسينعلى راشد

علامه محمدتقى جعفرى

علامه محمدتقى جعفرى در پايان كنگره‏اى كه براى نكوداشت منزلت علمى او برگزار كرده بودند، در جمع اساتيد
 

13

و محقّقان گفت: «اين الطاف و تعابير آقايان، براى بنده بسيار زياد بود. من خودم را يك هزارم اين كه آقايان فرمودند، نمى‏دانم. وظيفه بوده است كه انجام داده‏ام و هيچ كار اضافى نداشته‏ام كه به آن، نمره بدهم» و سپس به طنز، افزود: «روحانى با فضيلتى در حرم مطهّر امام رضا(ع) ايستاده بود. نامه‏اى به دستش رسيد كه پشت پاكت آن، القاب فراوانى (از جمله: آية الله العظمى‏و...) براى وى به كار رفته بود. نامه را درآورد و گذاشت در جيبش تا سر فرصت بخوانَد و پاكت را به درون ضريح امام رضا(ع) انداخت و گفت: پاكتِ با اين عناوين، مربوط به من نيست؛ حتماً مربوط به امام رضاست!».

برگرفته از: صد حكايت اخلاقى، شعبانعلى لامعى

شيخ فضل‏الله نورى

مرحوم آية الله شهيد شيخ فضل‏الله نورى، در روزهاى پيش از شهادتش، به كشته شدن خود يقين داشت. با وجود اين، تا همان روزى كه مأموران يِپْرِم خان (مشروطه خواه ارمنى) او را به نظميّه بردند، تدريسش را ترك نكرد.
وقتى از ناحيه مشروطه‏خواهان تندرو و تحت نفوذ بيگانه تهديد شد، يكى از سفارت‏خانه‏هاى خارجى براى او پرچمى فرستاد تا بر فراز خانه‏اش نصب كند و در امان بمانَد. شيخ، پرچم را بازپس فرستاد و گفت: آيا رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را براى اسلام سفيد كرده‏ام، حالا بيايم و بروم زير بيرق كفر؟!
هنگامى كه يكى از رجال سياسى به شيخ خبر داد كه قرار است ايشان را دستگير كرده، بردار كنند و پيشنهاد كرد كه پرچم هلند را از سفارت اين كشور بياورند و بر سر خانه ايشان نصب كنند، شيخ خنديد و پاسخ داد: بيرق ما را بايد روى سفارت آنها نصب كنند. قرآن و صاحب شريعت به من اجازه نمى‏دهند كه به آنها پناهنده شوم. من راضى‏ام كه مسلمين و ايرانيان، مرا مُثله كنند و بسوزانند؛ امّا به اجنبى پناهنده نشوم.
برگرفته از: پايدارى تا پاى دار، على ابوالحسنى

امام خمينى

روز شروع جنگ، كشور به شدّت ناآرام بود. مسئولان كشور و فرماندهان نظامى، در حالى كه واقعاً مضطرب بودند، آمدند خدمت امام(ره). ايشان آنها را راهنمايى كردند و قوّت قلب دادند، تا جايى كه وقتى از اتاق امام بيرون مى‏رفتند، از انهدام ارتش عراق و فتح بغداد، صحبت مى‏كردند.
عصر همان روز، يعنى ساعاتى بعد از بمباران فرودگاه مهرآباد تهران (در 31 شهريور 1359)، حضرت امام در يك پيام راديو - تلويزيونى، با چند جمله، چنان آرامش خاطرى به مردم ايران بخشيدند كه جوّ جامعه ناگهان برگشت و مردم از نگرانى و سراسيمگى خارج شدند و رفتند دنبال زندگى طبيعى و بسيج نيرو و امكانات. تعبير آن روز امام، اين بود: يك دزدى آمده و سنگى در خانه ما انداخته و پنهان شده! دولت و ارتش ما - بحمد الله - بيدار و هوشيارند و جواب دندان شكنى به او خواهند داد كه از تصميم خودش منصرف و از كرده‏اش پشيمان شود. ملّت شريف ايران، خون‏سردى خودشان را حفظ كنند و با حفظ آرامش، دولت و ارتش را كمك كنند.
برگرفته از: پرتوى از خورشيد، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام

غلامرضا تختى

يك نفر جمله قشنگى درباره پدرم گفت: «اوّلين بار كه تختى را ديدم، متوجّه شدم كه از اين تن زورمند، هيچ آسيبى به من نخواهد رسيد!».
در خانى‏آباد كه پاتوق قدّاره‏بندهاى تهران بود، در نجّارى كار مى‏كرد. يك روز صاحب نجّارى، او را با ارّه مى‏زند. جوان‏ها چاقو به دست، به دفاع از تختى جلو مى‏آيند؛ ولى او اجازه چاقوكشى و درگيرى به آنها نمى‏دهد.
 

14

يك بار در اوج قهرمانى جهان، در قهوه‏خانه «اوشون فَشَم»، جاهل محل، محكم مى‏زند زير گوش پدرم. پدرم مى‏نشيند و صلوات مى‏فرستد. آن شخص، بعداً كه مى‏فهمد به چه كسى سيلى زده، از شرمندگى، يك گوسفند جلوى پاى پدرم مى‏كُشد.

برگرفته از: زندگى جهان پهلوان، بابك تختى و ديگران

دكتر مصطفى چمران

هيچ وقت دكتر چمران را در حالت عصبانيت نديدم و هيچ وقت حرف تندى از دهانش بيرون نيامد. گاهى چند نفر از ايران به لبنان مى‏آمدند و دكتر، آنها را براى ديدن قسمت‏هاى شيعه‏نشين جنوب بيروت كه در جنگ‏هاى داخلى مسيحيان و مسلمانان ويران شده بودند، مى‏برد و حوادثى را كه ديده بود، تعريف مى‏كرد. وقتى از كشته شدن مردان و هتك حرمت خانواده‏ها سخن مى‏گفت، آثار اندوه و فشار روحى شديد، در قيافه‏اش ظاهر مى‏شد؛ ولى حتّى در چنين شرايطى هم توهين يا نفرينى نسبت به عاملان آن جنايات، از او نشنيدم.
بارها افراد مختلفى كه قصد ترور او را داشتند، گرفتار شدند و دكتر چمران، آنها را بخشيد. حتّى دو تن از اين افراد، چنان با او دوست و صميمى شدند كه همراه وى به ايران آمدند و در كنار او با ارتش عراق جنگيدند.
برگرفته از: صد حكايت اخلاقى،گردآورنده: شعبانعلى لامعى

سيّد حسن مدرّس

آورده‏اند كه:
رضاخان پهلوى از حركت‏هاى سياسى شهيد آيةالله سيد حسن مدرّس، عاصى شده بود. اين بود كه در يك نوبت كه چشمش به او افتاد، نزديك رفت، پيراهن كرباسى او را محكم گرفت و فرياد زد: سيد! آخر تو از جان من چه مى‏خواهى؟
سيّد، با سيمايى سرد، مصمّم و اميدوار گفت: مى‏خواهم كه تو نباشى!
و نيز آورده‏اند:
يك شب يزدان پناه (از نزديكان رضاخان)، ده‏هزار تومان پول براى مرحوم مدرّس آورد كه: بگير و ساكت باش!
پاسخ شنيد كه: بگذار زير تُشك و برو به اربابت بگو: «تا دينار آخرش را خرج نابودى تو مى‏كنم». اگر رضايت داد كه هيچ؛ وگرنه بيا و از همان جا بردار و برو!
و نيز:
از مرحوم مدرّس پرسيدند: شما كه اين گونه تنها شده‏ايد و دائم تحت نظر هستيد، با چه دل و نيرويى به اين شدّت با رضاخان مخالفت مى‏كنيد و مشت به سندان مى‏كوبيد؟
در پاسخ گفت: من در تمام عمرم هر تصميمى گرفته‏ام، دنبال آن رفته‏ام و نگاه به پشت سر نكرده‏ام. اين است كه وظيفه خود مى‏دانم با هر گونه حكومتى كه موازين اسلام و آزادى را مراعات نكند، مبارزه كنم. اگر من نسبت به بسيارى از اسرار، آزادانه اظهار عقيده مى‏كنم و هر حرف حقّى را بى‏پروا مى‏زنم، براى آن است كه چيزى ندارم (كه از دست بدهم) و از كسى هم چيزى نمى‏خواهم. شما هم اگر بار خود را سبك كنيد و توقّع را كم نماييد، آزاد مى‏شويد... بايد جان انسان از هر گونه قيد و بندى آزاد باشد تا مراتب انسانيت و آزادگى خويش را حفظ نمايد.
برگرفته از: حكايت‏هايى از زبان سرخ، مسعود نورى

شيخ ابوسعيد ابوالخير

شيخ ما (ابو سعيد ابوالخير)، با جماعتى ياران، از كويى مى‏گذشت. پيرزنى، پاره‏اى خاكستر از بام بينداخت. بر سر و روى شيخ ريخت. ياران، خواستند كه با وى دُرشتى‏اى كنند. شيخ گفت: دستْ باز داريد. كسى كه مستوجب
 

15

آتش باشد، با وى به خاكسترى قناعت كنند، بسيار شُكر، واجب آيد!

خُرّمْ دلِ آن كه از ستم، آه نكرد
كس را ز درون خويش، آگاه نكرد
چون شمع ز سوز دل، سراپا بگداخت
وز دامن شعله، دستْ كوتاه نكرد
برگرفته از: اسرار التوحيد، محمّد بن منوّر

خواجه نصيرالدين طوسى

شخصى براى خواجه نصيرالدين طوسى (دانشمند بزرگ شيعه و وزير هُلاكو) نامه‏اى نوشت و در ضمن انتقاداتى كه بر وى شمرد، او را «سگ» خطاب كرد و درشتى‏هاى بسيار ديگر. خواجه در پاسخ وى، از هيچ‏گونه استدلال و پاسخ، دريغ نكرد و در پايان افزود: امّا اين كه مرا «سگ» دانسته‏اى، قطعاً صحيح نيست؛ چرا كه سگ، پوستى پشمين دارد و عوعو مى‏كند و بر دست و پا راه مى‏رود كه من چنين نيستم و قوّه سخن‏گفتن و خنديدن ندارد كه من دارم. پس مى‏بينى كه من نمى‏توانم سگ باشم.
بدين ترتيب، بى‏آن كه اختيار از كف بدهد، پاسخ را به همان پيك آورنده نامه داد تا به شخص تندخو برسانَد.
برگرفته از: سرگذشت و عقايد فلسفى، خواجه نصير، محمّد مدرّسى

امام موسى صدر

ماشينى كه امام موسى صدر داشت و با آن، هر هفته به يكى دو روستا سركشى مى‏كرد، يك فولكس و طبعاً خيلى كوچك بود و طبيعتاً امام صدر، با آن هيكل رشيد و قد بلندى كه داشت، به زحمت در آن جاى مى‏گرفت. روزى از او پرسيدم كه چرا اين‏قدر اصرار دارند با اين ماشين و با اين زحمتْ سفر كنند. ايشان پاسخ دادند:
ابو على! اگر از ماشين بزرگ‏تر استفاده كنم، مردم، احساس كوچكى و حقارت خواهند كرد. ما روحانيون بايد كارى كنيم كه مردم با دل و جان از ما استقبال كنند، نه با چشم و زبان!
امام صدر، بارها در كليساى بزرگ و تاريخى «مارمارون» در طرابلس براى عموم مردم، سخنرانى كرد. سخنان او آن‏قدر شيعه و سنّى و مسيحى را تحت تأثير قرار مى‏داد كه بسيارى مسيحيان، با شور و شوقى عجيب به همشهريان شيعه خود مى‏گفتند:
آقاى شما، ما را به ياد حضرت مسيح مى‏اندازد!
مردمِ دو شهر «بِشَرّىّ» و «زَغَرتا»، مسيحى و از عشاير لبنان بودند كه دائماً در درون خودشان و نيز بين دو شهر، درگيرى‏هايى روى مى‏داد؛ امّا وقتى امام موسى صدر به هر يك از اين شهرها وارد مى‏شد، سلاح‏ها و درگيرى‏ها كنار گذاشته مى‏شد. همه آنها در يك موضوع، اتّفاق نظر داشتند و آن، دوست داشتن امام موسى صدر بود. كسى كه چهره‏اى جذّاب، منطقى قوى و رفتارى متناسب با روحيّات مخاطبان خود داشت؛ ساده حرف مى‏زد و طبقات مختلف مردم، حرف‏ها و منطق او را مى‏فهميدند. مردم را بر هر دينى كه بودند، دوست داشت و در شهر و روستا، ميهمان محرومان آنها مى‏شد و با آنها غذا مى‏خورد. ايمان، شجاعت و اخلاص او، در عملش هويدا بود. چنين بود كه آرامش باطن و سخنان اميدبخش و رفتار مسالمت جويانه او، لبنان خسته از جنگ‏هاى داخلى را به سمت آرامش بُرد.
برگرفته از: عزّت شيعه،محسن كماليان و على‏اكبر رنجبر