مجلات >حديث زندگی>شماره 2

رد پا

تلخيص: بتى هولينگ ورث
مترجم: ر. رها
 

7

شبى، رويايى ديدم. تو گويى كه با خداوندگار در ساحلى گام برمى‏دارم. و ناگهان، ديدم آسمان هر لحظه، صحنه‏اى از زندگى‏ام را در برابر ديدگانم به تصوير مى‏كشد. شگفتا! وقتى بيشتر دقت كردم، دريافتم در برابر هر صحنه، در آسمان، دو رَدپا بر تنِ خاك، نقش بسته است: رَدپاى متعلق به مرد خدا وديگرى متعلق به خود خدا! وقتى آخرين صحنه از برابر ديدگانم گذشت، به عقب برگشتم و نيم‏نگاهى به رَدپاها كردم. چه مى‏ديدم؟ بر خود لرزيدم! دريافتم كه در بسيارى از اوقات، تنها نقش يك ردپا بر تن خاك مانده است و باز وقتى بيشتر دقت كردم، دريافتم كه آن لحظات، سخت‏ترين و پردردترين لحظات من بوده است.
حس غريبى داشتم؛ حسى شبيه بيچاره بودن؛ دردمند بودن. بغض، راه گلويم را مى‏بست و اشك امانم نمى‏داد. از خداوندگار سؤالى پرسيدم: مگر تو نبودى كه گفتى اگر يك بار، دل به سوى تو بگشايم، تو نيز همه راه را با من خواهى آمد؟ اينك وقتى نيك مى‏نگرم، در اوج دردها و غم‏هايم، تنها يك رَدپا باقى است. نمى‏دانم چرا زمانى كه لحظه به لحظه، محتاج حضور تو بودم، حضور نداشتى؟ عجبا كه از درد و رنج، رهايم كردى! و شگفتا كه در بغض و اشك، شانه تحمل دردهايم نبودى! گفتم: ديگر رهايم كن كه به همراهى تو نيازى نيست! من خود بقيه راه را خواهم رفت.
خداوندگار پاسخم داد: گرامى فرزندا! عزيزا! هيچ مى‏دانى از آنچه مرا دوست مى‏دارى، دوست‏تر دارمت و افزون بر آنچه گرامى داريَم، گرامى دارمت؟ من آفريدمت و عاشقانه دوستت دارم! پس هميشه نيز همراه توام. تو بر رَدپاها نگريستى، و وقتى تنها يك ردپا را ديدى، برآشفتى! هيچ مى‏دانى كه آن رَدپاى تو نبود؟ لحظاتى كه در درد و رنج بودى تو راه نمى‏پيمودى، من راه مى‏پيمودم! تو در آغوش من بودى و اين من بودم كه تو گرامى فرزند را راه مى‏بردم.