رد پا
تلخيص: بتى هولينگ ورث
مترجم: ر. رها
شبى، رويايى ديدم. تو گويى كه با خداوندگار در ساحلى گام برمىدارم. و ناگهان، ديدم آسمان هر لحظه، صحنهاى از زندگىام را در برابر ديدگانم به تصوير مىكشد. شگفتا! وقتى بيشتر دقت كردم، دريافتم در برابر هر صحنه، در آسمان، دو رَدپا بر تنِ خاك، نقش بسته است: رَدپاى متعلق به مرد خدا وديگرى متعلق به خود خدا! وقتى آخرين صحنه از برابر ديدگانم گذشت، به عقب برگشتم و نيمنگاهى به رَدپاها كردم. چه مىديدم؟ بر خود لرزيدم! دريافتم كه در بسيارى از اوقات، تنها نقش يك ردپا بر تن خاك مانده است و باز وقتى بيشتر دقت كردم، دريافتم كه آن لحظات، سختترين و پردردترين لحظات من بوده است.
حس غريبى داشتم؛ حسى شبيه بيچاره بودن؛ دردمند بودن. بغض، راه گلويم را مىبست و اشك امانم نمىداد. از خداوندگار سؤالى پرسيدم: مگر تو نبودى كه گفتى اگر يك بار، دل به سوى تو بگشايم، تو نيز همه راه را با من خواهى آمد؟ اينك وقتى نيك مىنگرم، در اوج دردها و غمهايم، تنها يك رَدپا باقى است. نمىدانم چرا زمانى كه لحظه به لحظه، محتاج حضور تو بودم، حضور نداشتى؟ عجبا كه از درد و رنج، رهايم كردى! و شگفتا كه در بغض و اشك، شانه تحمل دردهايم نبودى! گفتم: ديگر رهايم كن كه به همراهى تو نيازى نيست! من خود بقيه راه را خواهم رفت.
خداوندگار پاسخم داد: گرامى فرزندا! عزيزا! هيچ مىدانى از آنچه مرا دوست مىدارى، دوستتر دارمت و افزون بر آنچه گرامى داريَم، گرامى دارمت؟ من آفريدمت و عاشقانه دوستت دارم! پس هميشه نيز همراه توام. تو بر رَدپاها نگريستى، و وقتى تنها يك ردپا را ديدى، برآشفتى! هيچ مىدانى كه آن رَدپاى تو نبود؟ لحظاتى كه در درد و رنج بودى تو راه نمىپيمودى، من راه مىپيمودم! تو در آغوش من بودى و اين من بودم كه تو گرامى فرزند را راه مىبردم.