مجلات >حديث زندگی>شماره 2

هفت‏خوان زندگى

سردبير
 

5

شروع، نقطه صفر نيست، آغاز راه است. قبل از آن كه در نقطه شروع قرار بگيريم، بايد آمادگى لازم را به‏دست بياوريم. بايد با پَست و بلند و موانع آن آشنايى داشت؛ وگرنه از ادامه حركت بازخواهيم ماند. براى هر راهى، آغاز و انجامى است. از شروع تا پايان، خودباورى، استقامت، شهامت و ايمان مى‏خواهد. بايد شرايط لازم را در خودمان ايجاد كنيم. بايد با آنچه پيش‏رو داريم آشنا شويم. كوله‏بار سفرمان بايد پر باشد از اطّلاعات و تجربه. بايد راه را از بَلَد آن بپرسيم. بايد چگونه پيمودن را از كسى بپرسيم كه راه پيموده است. زندگى يك حركت دايم است. بايد خودمان را آماده اين سفر كنيم. آنچه را براى اين سفر لازم است مهيّا كنيم. دستْ‏پاچه نشويم. ببينيم براى اين سفر چه چيز احتياج داريم. به فكر سرما و گرمايش باشيم؛ به فكر تن‏پوش مناسب؛ به فكر آذوقه مورد نياز. مگر مى‏شود به سفر رفت و به فكر هيچ چيز نبود. پس با آرامش خاطر به هر آنچه لازم داريم فكر كنيم. با صبر و حوصله، وسايل سفر را آماده كنيم. عجله نكنيم. اگر چيزى را فراموش كنيم، بايد راه رفته را برگرديم. سفر زندگى، بزرگ‏ترين سفر تمام عمر ماست. بايد شش‏دانگ حواسمان جمع باشد. بايد از اين هفتْ‏خوان، به سلامت بگذريم؛ همچو هفت‏خوان رستم كه حكيم ابوالقاسم فردوسى در شاهنامه آورده است. راستى، از داستان هفت‏خوان رستم، آگاهى دارى؟
هفت‏خوان، هفت وادى و منزل بوده است. وقتى كيكاووس در مازندران به بند افتاده بود، رستم، براى نجات او به مازندران مى‏رفت كه در ميان راه، چندجا، ديوان و جادوگران را كشت، پس از هفت روز به مازندران رسيد و كيكاووس را نجات داد. به سبب آن كه از هر منزلى كه مى‏گذشت و به شكرانه آن ضيافتى برپا مى‏كرد، آن را هفت‏خوان گفته‏اند. آنچه دراين هفت‏خوان، هر لحظه، خود مى‏نماياند آرامشى است كه رستم از ابتدا تا انتهاى سفر دارد. مگر مى‏شود با اضطراب، راه پيمود و از موانع، جان سالم به در بُرد و به مقصد رسيد. حركت، استقامت مى‏خواهد و دلى آرام. با پريشانْ‏خاطرى، ره به جايى نخواهيم بُرد. حال، سرى به هفت‏خوان رستم مى‏زنيم و ببينيم آيا در نقطه شروع قرار گرفته‏ايم تا از هفت‏خوان زندگى بگذريم؟
خوان اوّل: رستم، در راه، براى استراحت، دمى مى‏آسايد و به خواب مى‏رود. شيرى در آن حوالى، او را مى‏بيند و قصد رستم مى‏كند. چون مى‏خواهد نزديك شود، رخش در مقابلش درمى‏آيد و او را از پا درمى‏آورد. وقتى رستم بيدار مى‏شود، مى‏بيند كه به همّت رخش، از شرّ شير، رهايى يافته است. پس خداوند جهان را شكر مى‏كند.
تهمتن، مركبى رام شده دارد كه به وقتش به كمك او مى‏آيد. حال، ما در سفر زندگى‏مان، نفْسمان را همچون رخش، تربيت كرده‏ايم كه تحت فرمان عقل و ايمانمان باشد و در برابر نعره ددان رهزن، نهراسد و بر فرقشان بكوبد؟
خوان دوم: رستم پس از آن به راه افتاد و به بيابانى سخت گرم و بى‏آب رسيد؛ آن‏گونه كه نزديك بود هر دو از تشنگى هلاك شوند. تهمتن آن‏قدر به درگاه خداوند تضرّع و زارى كرد تا از رحمت خداوندى، ميشى صحرايى پيدا شد و رستم در پى او رفت. به راهنمايى آن ميش، به چشمه آبى رسيد و جان به سلامت به در بُرد. پس خداوند را شكر كرد.
خداوند، پس از مشاهده تضرّع رستم به درگاهش، ميشى سر راه او قرار مى‏دهد تا به چشمه برسد. آيا تا به حال، اشك و آه و ناله نيمه شبى داشته‏ايم تا ستاره‏اى راه به ما بنماياند و به چشمه آب حيات، راهنمايى‏مان كند؟ همان‏گونه كه لسان‏الغيب فرموده است:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب، آب حياتم دادند
خوان سوم: پس از آن، رستم عزم شكار كرد. گورى به بند تير او گرفتار آمد و از گرسنگى نجات پيدا كرد. بعد از غذا، كنار چشمه دراز كشيد و به خواب رفت. در آن بيابان، اژدهايى بود بس
 

6

هراس‏آور و سهمگين كه هيچ جانورى از دست او در آن بيابان، آسوده نبود. رخش چون اژدها را ديد، سُم بر زمين كوبيد و رستم بيدار شد. تهمتن به نبرد اژدها برخاست و رخش هم او را كمك كرد تا عاقبت، سر از تن اژدها جدا كرد. پس خداوند عالم را شكر كرد.
تهمتن به كمك رخش، سر از تن اژدها جدا كرد. آيا ما توانسته‏ايم اژدهاى نفس را در خويشتن بكشيم. به قول مولانا:

نفس، اژدهاست او كى مرده است
از غم بى‏آلتى افسرده است
خوان چهارم: رستم پس از آن، بر رخش سوار شد و به راه افتاد تا به چشمه‏اى و سبزه‏زارى رسيد. كنار چشمه، خوراكى و اسباب عيش فراهم ديد. از خوراكى‏ها خورد و رود در دست گرفت و نواخت. زنى جادو، همين كه آواز رود شنيد، حاضر شد كه رخسار خود به سان بهار آراسته بود. رستم به ستايش خداوند لب گشود. آن زن همين كه نام خدا را شنيد، رنگ وى برگشت و سياه شد و رو برگردانيد. رستم، همان دم، كمند انداخت و جادو را به بند كشيد و گفت: «تو كيستى كه آن چنان بودى و اينك نام خدا را شنيده‏اى اين چنين سياه گشته‏اى. بايد آن چنان كه هستى خويش را به من بنمايى».
رستم ديد آن زن جادو به شكل گنده پيرى درآمد. پس خنجر كشيد و آن جادو را دو نيم كرد و خداوند را شكر كرد.
وقتى رستم نام خداوند بر زبان مى‏آورد، زن جادو، روسياه مى‏شود، با آن كه در ابتدا، براى فريفتن، رخسارى آراسته است. حال من و تو چگونه‏ايم؟ آيا تا ياد خداوند در دل داريم و نام شريفش بر زبان، ديو وسواس بازپس مى‏رود و خود را كنار مى‏كشد. خنّاس در سوره مباركه ناس، صفت ديو وسواس است. چه قدر زبان و دلمان يكى است تا اين ديوْصفت از پيش روى ما رخت بربندد. پس همه وقت، مراقبت و حضور بايد تا از چنگال اين آراسته پَلشت نهاد، درامان باشيم.
خوان پنجم: پس از آن، رستم به راه افتاد تا به دشتى خرم رسيد و رخش را به چرا رها كرد و خود استراحت كرد. دشتبان آمد و ديد كه رخش در سبزه‏زار مى‏چرد و رستم در خواب. خشمگين به سوى رستم آمد و با چوبدستى به پاى رستم زد و پرخاش كرد كه «چرا اسب را در سبزه‏زار رها كردى؟». رستم برخاست و دو گوش دشتبان از بيخ بركند و به دست او داد. دشتبان با دو گوش كنده شكايت به اولاد برد. اولاد، ديوى بود سهمگين كه در آن مرز و بوم، بزرگ همه بود. اولاد چون دشتبان را آن‏گونه ديد، با سپاه خود به سوى رستم آمد و پس از نبردى، لشكر اولاد شكست خورد و رو به گريز نهاد و اولاد نيز گزيرى جز گريز نديد. رستم به دنبال او رخش تاخت و كمند انداخت و او را از اسب به زمين افكند. رستم به او گفت: «اگر مى‏خواهى خون تو را نريزم، بايد نشانم دهى كه ديو سپيد، كاووس شاه را كجا در بند كرده است». اولاد پذيرفت و با رستم به راه افتاد.
رستم به جايى قدم مى‏نهد كه مهتر و بزرگشان، ديوى سهمگين است و سرانجام بر او پيروز مى‏شود. من و تو در سفر زندگى‏مان، از اين‏گونه جاها پيش رو داريم. بايد از چنان توانايى برخوردار باشيم كه بر هر ديوى فايق آييم. وقتى هدف، مشخّص باشد، وقتى سرانجام را نيكو ببينيم، اين‏گونه خاره‏ها و خرسنگ‏ها بر سر راهمان، ما را از ادامه مسير باز نخواهد داشت و با سرانگشت تدبير، هموار خواهد شد.
خوان ششم: در ميان راه، ارژنگ‏ديو - كه او و پولاد از پهلوانان و پيروان ديو سپيد بودند و ارژنگ‏ديو از ديگر ديوان، دليرتر و سالارشان بود - جلو راه رستم را گرفت و با او نبرد كرد. سرانجام، ارژنگ به دست رستم به خوارى كشته شد. ديگر ديوان، چون سالارشان را چنان ديدند، رو به فرار نهادند.
در اين خوان، رستم از پس ديو دلير ديگرى برمى‏آيد و او را مى‏كشد. حال، راه از خوان پنجم پر از ديوصفتان مى‏شود. اگر امروز ديوى را از پاى درآورديم، اين‏گونه نيست كه خيال، راحت داريم و بگوييم تمام شد. وقتى زندگى، يك حركت از دامنه كوه تا قله آن است، هرچه قدر به قله نزديك‏تر مى‏شويم، آزمايش‏ها سنگين‏تر مى‏شود. آن كس در اين راه از امتحان، سربلند بيرون مى‏آيد كه در تمام راه، استقامت به خرج دهد و از سختى امتحان‏ها نهراسد.
خوان هفتم: رستم با اولاد، چون به شهرى كه كاووس شاه گرفتار بود وارد شدند، رخش رستم، شيهه‏اى چون رعد برآورد. كاووس چون شيهه رخش را شنيد، دريافت كه رستم به شهر وارد شد. بسيار خوشحال شد و به يارانش گفت: «اندوه و گرفتارى ما به سرآمد». رستم نزد كاووس آمد. كاووس به او گفت: «بايد كارى كرد كه ديوان نفهمند؛ وگرنه رنج‏هاى تو بى‏نتيجه شود. اكنون ديو سپيد كه بزرگ ديوان است در فلان غار است و بى‏خبر. بايد كار او را بسازى».
رستم به سوى آن غار رهسپار شد. غارى ديد چون دوزخ. پس وارد شد و با ديو سپيد جنگيد و عاقبت، بر وى چيره گشت و او را كشت. ديوان ديگر همين كه اين واقعه را ديدند، رو به هزيمت گذاشتند. رستم سر و رو شست و به درگاه خداوند نيايش و ستايش كرد.
سرانجام، رستم بر بزرگ ديوان - ديو سپيد -، غلبه مى‏كند و از اين امتحان سربلند بيرون مى‏آيد.
حال به راهى كه پيش‏رو داريم بنگريم تا از غارهاى آتشين بگذريم. اينك در پايان راه، آتش، رخ مى‏نماياند و از نهاد ديو بد سرشت، تنوره مى‏كشد. مرد راه باشيم و خم به ابرو نياوريم. پايمردى نشان دهيم و عزّت و سربلندى به هوا و هوس نفروشيم و از هفت‏خوان زندگى به سلامت بگذريم. همچو شيخ عطّار باشيم كه عارف جامى درباره ايشان گفت:
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندرخم يك كوچه‏ايم