به كوشش: الهه عربزاده
الف. آراستگى در گفتار بزرگان:
جامههاى شما زيبايىهاى شما را مىپوشانند؛ امّا افسوس كه زشتىها همچنان عريان مىمانند. با اين كه شما در پوشيدن جامههايتان سرود آزادى مىخوانيد و هركس چنين مىپندارد كه در پوشش و انتخاب جامه آزاد است؛ ولى فراموش نكنيد كه گاه، همين جامهها پوستينى مىشوند كه شما را به زنجير مىكشند و برده خود مىسازند.
جُبران خليلجُبران(برانگيخته)
انسان، به ارتباط با زيبايى محتاج است. بدون زيبايى، روح در تاريكى و خشونت مادّه، خسته مىشود.
محمدتقى جعفرى (زيبايى و هنر از ديدگاهاسلام)
انسان بايد از هر حيث، چه ظاهر و چه باطن، زيبا و آراسته باشد.
چخوف
اگر مرا مخيّر كنند كه زيبايى يا حقيقت را انتخاب كنم، من بىدرنگ، زيبايى را انتخاب خواهم كرد؛ زيرا اطمينان دارم كه در زيبايى حقيقتى نهفته است كه بالاتر از خودِ زيبايى است و قدمى فراتر گذاشته، مىگويم: هيچ چيزِ دنيا حقيقت ندارد، مگر زيبايى.
آناتولى فرانس
زيبايى قضيه منطقىاى است كه صُغراى آن چشم، كُبراى آن قلب، و نتيجهاش شوق و شور است.
سقراط
در حقيقت، زيبايى آن است كه به انسان برترى بخشد.
بانو استاهل
به نظر من، ما روزى خواهيم مُرد كه نخواهيم و نتوانيم از زيبايى لذّت ببريم و در صدد نباشيم كه آن را دوست بداريم.
آندره ژيد
جمال، اگرچه مايه شرافت است، ولى مقرون به هزاران شرّ و آفت است.
شوپنهاور
زيبايى بدون عفّت و فضيلت، چون گُلى خوش رنگ، ولى بىعطر است.
سقراط
نگاه كردن در آينه ظاهر را و در دل، باطن را مىآرايد.
عباسعلى كامرانيان(تپش قلم)
شيرين كلامى توأم با حيا، زيباترين زينت زنان است.
اوريسپيد
عموماً زيبايى را مايه هنر و ملاك آن مىدانند و مىگويند: هنر، هدفش نمايش زيبايىهاست. در صورتى كه زيبايى نيز يك اثر هنرى است.
على شريعتى(هنر)
آيات متعدّدى در قرآن مجيد، زيبايىها را به خدا نسبت مىدهند و حتّى محروم ساختن مردم از زيبايىها را مورد توبيخ قرار مىدهند. از جمله در آيه 31 سوره اعراف، چنين آمده است: «قُل مَنْ حَرَّمَ زينةَ اللّه الّتى أخْرَجَ لعبادِهِ؟...؛ 1اى پيامبر! به آنها بگو: كيست كه زينت خداوندى را كه براى بندگانش 2از جهان طبيعت برآورده، تحريم نموده است؟».
محمّد تقى جعفرى (زيبايى و هنر از ديدگاه اسلام)
انسان اگر به اندازهاى كه به «شكل» خود اهمّيت مىدهد، به «شاكله» خود اهمّيت مىداد، از فرشته زيباتر مىشد.
عباسعلى كامرانيان (تپش قلم)
در ميان كشورهاى روى زمين، كم كشورى است كه مردمان آن به قدر مردمان ايران، خرج تجمّل و شكوهمندى لباس خود كنند.
شاردِن (سفرنامه ايران)
ايرانىها براى لباس زيبا اهمّيت بسيار قائلاند. بسيار دوست دارند كه برازنده و تميزْ بپوشند و اين امر، حتى در مورد كسانى كه پا به سن گذاردهاند نيز صادق است. برخلاف ساير كشورهاى اسلامى، در ايران، حتى در ميان طبقات كارگر و فرودست، به استثناى درويشها، به ندرتْ آثار غفلت و تسامح در لباس پوشيدن، مشهود است. به همين دليل، صحبت از لباس و اسب، نُقل مجالس جوانان است و آنها براى اين دو چيز، بسيار خرج مىكنند.
پولاك (ايران و ايرانيان)
ابلهى را ديدم سَمين، خلعتى در بَر وقَصَبى مصرى بر سر و مَركبى تازى در زيرِ ران و غلامى از پىْ دوان. كسى گفت: سعديا! چون مىبينى اين ديباى مُعلَم بر اين حيوانِ لا يَعْلَم؟ گفتم: خطى زشت است كه به آب زر نبشته است. گفتهاند: يك طلعت زيبا، بِه از هزار خلعتِ ديبا!
سعدى (گلستان)
حُكما گفتهاند: اندكى جمال، بِه از بسيارى مال 3و گويند: روى زيبا، مرهمِ دلهاى خسته است و كليد درهاى بسته.
شاهد، آنجا كه رود، عزّت و حرمت بيند
ور برانند به قهرش پدر و مادر خويش
پرِ طاووس در اوراق مصاحف ديدم
گفتم اين منزلت، از قدر تو مىبينم بيش
گفت: خاموش كه هر كس كه جمالى دارد،
هر كجا پاى نهد، دست ندارندش پيش
سعدى (گلستان)
بزرگى را در محفلى همى ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه مىنمودند. سر از جَيب تفكّر برآورد و گفت: من آنم كه دانم؛
شخصم به چشم عالميان، خوبْ منظر است
وز خُبثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پيش
طاووس را به نقش و نگارى كه هست، خَلق
تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش
سعدى (گلستان)
ب . آراستگى در سرودههاى شاعران:
كلاه و جامه چون بسيار گردد
كُلَه، عُجب و قبا پندار گردد
اگر هر روز، تن خواهد قبايى
نمانَد چهره جان را صفايى
پروين اعتصامى
خط تو چهره گشاى بهارِ آينه است
تبسّمت گل جَيب و كنار آينه است
صائب تبريزى
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه هوشم
سعدى
اى خوشا مستانه سر در پاى دلبر داشتن
دل تهى از خوب و زشتِ چرخ اخضر داشتن
گوشوار حكمت اندر گوشِ جان آويختن
چشم دل را با چراغ جانْ منوّر داشتن
ديبهها بىكارگاه و دوك و جولا بافتن
گنجها بىپاسبان و بىنگهبان داشتن
همچو پاكان گنج در كُنج قناعت يافتن
مورِ قانع بودن و مُلك سليمان داشتن
پروين اعتصامى
در جلوگاه حُسنِ تو هر روز، آفتاب،
چون مىتپد به خاك، اگر بِسمِل تو نيست؟!
صائب
تن آدمى شريف است به جان آدميّت
نه همين لباس زيباست نشان آدميّت
سعدى
روى تو را به زلف مُعَنبر چه حاجت است؟
اين شعله را به بال سمندر چه حاجت است؟
در قيد زلف و كاكُل عنبر فشان مباش
حُسن تو را سياهى لشكر چه حاجت است؟
بىخال، چهره تو دل از دست مىبَرَد
خورشيد را به يارى اختر چه حاجت است؟
صائب
چو بگرويم به كرباس خود، چه غم داريم
كه حُلّه حَلَب ارزان شدهست يا كه گران
چه حُلّهاى است نكوتر ز حليت دانش؟
چه ديبهى است نكوتر ز ديبه عرفان؟
نه بانو است كه خود را بزرگ مىشمُرَد
به گوشوار و به طوق و به پاره مرجان
براى گردن و دست زنِ نكو، پروين!
سزاست گوهرِ دانش نه گوهر الوان
پروين اعتصامى
زعشق ناتمام ما جمال يار، مستغنى است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجتْ روى زيبا را؟!
حافظ
آنكه بر نسترن از غاليه خالى دارد
الحق آراسته خُلقى و جمالى دارد
سعدى
بگفت: اى دوست! از صاحبدلان باش
به جان پرداز و با تن، سرگِران باش
تن خاكى به پيراهن نيرزد
اگر ارزد، به چشم من نيرزَد
قبايى را كه سر، مغرور دارد
تن، آن بهتر كه از خود، دور دارد
پروين اعتصامى
زنقش روى تو مشّاطه دستْ باز كشيد
كه شرم داشت كه خورشيد را بيارايد
سعدى
به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل
لطيفههاى عجب، زير دام و دانه توست
حافظ
خرقه تزوير، از باد غرورْ آبستن است
حقپرستى در لباس اطلس و ديبا خوش است
صائب
هيچ پيرايه زيادت نكند حُسن تو را
هيچ مشّاطه نيارايد از اين خوبترت
سعدى
آن را كه ديبه هنر و فضل در بر است
فرش سراى او چه غم از آنكه بورياست
پروين اعتصامى
يك اتفاق جالب
ترجمه: سيد محمّدعلى رضوى
گاهى اوقات سمپاشى با بالگرد (هلى كوپتر) نيز مثل خيلى از كارها نيازمند مهارت و آگاهى خاصى است. يك روز پس از پايان يافتن سمپاشى، در حالى كه به سمت فرودگاه حركت مىكردم، متوجه شدم كه بنزين بالگرد در حال تمام شدن است و آن قدر نيست كه بتوانم خودم را به ايستگاه برسانم. لذا بهتر ديدم در آن اطراف به دنبال محلّى براى گرفتن بنزين باشم؛ چون مىدانستم بيشتر روستاهاى بزرگ داراى پمپ بنزين هستند. در همين حين چشمم به كلبه سفيدى افتاد كه در پشت آن، يك پمپ بنزين بود. در نزديكى آنجا فرود آمدم و به سمت كلبه رفتم. در زدم. پيرزنى در را باز كرد. حدوداً 90 ساله بود. ماجرا را برايش شرح دادم و گفتم كه چند گالن بنزين مىخواهم تا مرا به فرودگاه برساند.
نگاهى به من كرد و گفت: من نمىتوانم به شما بنزين بفروشم؛ امّا اگر قول بدهى كه مرا سوار بالگرد خود بكنى تا من از آن بالا، روستا و مزرعه خود را تماشا كنم، شايد بتوانم برايت كارى انجام دهم. از حرف او تعجب كردم كه چگونه پيرزنى با اين سن و سال به فكر چنين كارى افتاده است، آن هم با اين بالگرد.
به ناچار درخواست او را قبول كردم. پس از آن كه بالگرد، سوختِ كافى براى پرواز پيدا كرد، به او كمك كردم تا سوار شود. چهره پير زن از شوق پرواز، مثل بچّه شاد و خوشحالى بود كه در يك مغازه اسباببازى فروشى به دنبال سرگرمى مورد علاقهاش مىگردد.
بالگرد از زمين بلند شد و برفراز آن روستاى سرسبز به حركت درآمد. گويى آن پيرزن، بهترين لحظات عمر خود را مىگذراند؛ چون سالها آرزوى چنين لحظهاى را داشته است و براى من نيز زيباترين خاطره زندگىام شد. از اين كه توانسته بودم انسانى را به آرزويش برسانم، احساس شادى و غرور مىكردم.
بالاخره پس از نيم ساعت پرواز بر فراز آسمان و ديدن باغها، بركهها، مرغابىها، مردم روستا كه سخت مشغول كار و تلاش بودند، گاوها و گوسفندانى كه در مراتع مشغول چرا بودند و مناظر زيباى ديگرى كه تا به آن لحظه به سادگى از كنار آنها مىگذشتم، امّا اكنون برايم زيبايى خاصى داشتند، گردش ما پايان يافت.
پس از آن كه از او خداحافظى كردم و به سمت فرودگاه در حركت بودم، به اين موضوع فكر مىكردم كه وقتى پيرزن داستان پروازش را براى همسر و فرزندانش تعريف كند، آيا آنها حرفهاى پيرزن را باور خواهند كرد؟
امتحان دوستى
بالاخره ساعت هفت، فرا رسيد و قطار نيز طبق زمان تعيين شده و بدون تأخير، وارد ايستگاه مركزى شهر شد. جان اسميت از روى صندلىاش برخاست. يونيفُرم نظامىاش را مرتّب كرد و از پنجره قطار، نگاهى به بيرون انداخت. نگاه او به دنبال دخترى بود كه چهرهاش را تا به حال نديده بود؛ امّا به راحتى مىتوانست حدس بزند؛ زيرا آن قدر براى هم نامه نوشته بودند كه به خوبى شخصيت يكديگر را مىشناختند. علاوه بر آن، دختر جوان در آخرين نامهاش به او نوشته بود كه با يك شاخه گل رز به استقبال او خواهد آمد.
آشنايى اين دو جوان از يك اتفاق ساده، آغاز شد. سيزده ماه قبل، زمانى كه جان در كتابخانه فلوريدا مشغول خواندن يك رُمان بود، احساس عجيبى، تمام وجودش را فرا گرفت و اين احساس، نه از جملات كتاب، بلكه از كلماتى بود كه برحاشيه كتاب نوشته شده بود. آن دستخط زيبا و آن كلمات پر معنا، حكايت از يك روح زيبا و حساس داشتند كه هر كسى قادر به درك آن نبود. جان، نگاهى به صفحه اوّل كتاب انداخت كه در آن نام اهداكننده كتاب و تاريخ اهداى آن به كتابخانه و آدرس او نوشته شده بود. نام اهدا كننده كتاب خانم هلن بود و آدرس او نيويورك.
جان بلافاصله قلمش را برداشت و مشغول نوشتن نامهاى به هلن شد و از او خواست كه اگر برايش مشكلى ايجاد نمىشود، با او مكاتبه كند.
فرداى آن روز به خاطر شروع جنگ جهانى دوم، جان به خدمت سربازى فراخوانده شد؛ امّا اين امر، مانع از به هم پيوستن اين دو روح سرگشته نشد. آنها حدود يك سال و يك ماه از طريق نامههايى كه براى هم مىفرستادند، خصوصيات همديگر را شناختند. هر نامه، بذر محبتى بود كه در زمين حاصلخيز دلى كاشته مىشد و گويى رمانى تازه در حال به ثمر نشستن بود. جان در يكى از نامههايش از او درخواست يك عكس كرد، امّا هلن نپذيرفت؛ زيرا عقيده داشت كه اگر شخصى واقعاً به كسى علاقه داشته باشد، براى او چه فرقى مىكند كه ظاهرش چگونه است.
سرانجام جنگ، پايان يافت و جان توانست به سرزمين خود بازگردد. از اين رو در يكى از نامههايش به هلن خبر داد كه در آينده نزديك به كشورش باز خواهد گشت. هلن نيز در جواب نامه، براى جان نوشت كه با يك گل رُز به استقبال او خواهد آمد.
ساعت هفت بعد از ظهر، ايستگاه مركزى شهر، مملوّ از جمعيتى بود كه به استقبال عزيزانشان آمده بودند. جان نيز در ميان انبوه جمعيت، به دنبال دخترى مىگشت كه نامههاى او در تمامى لحظههاى دشوار جنگ، فردايى روشن را به او نويد داده بود.
امّا اجازه بدهيد ادامه داستان را از زبان خود او بشنويم:
هنگامى كه از قطار پياده شدم، نگاهم به خانمى جوان افتاد، با لباسى سبز رنگ و قامتى بلند. بدون آنكه خودم بخواهم، به سمت او كشيده مىشدم؛ امّا او گل رز در دست نداشت. همان طور كه به سمت او حركت مىكردم، نگاهم به خانمى افتاد كه تقريباً پشت سر او قرار داشت، با يك گل رز در دستانش. از ديدن او ناگهان بهت زده شدم. خانمى مسن بود و آن طور كه از چهره او پيدا بود، ظاهراً بيش از چهل سال سن داشت. كاملاً گيج شده بودم. تطبيق آن نامهها با آن چيزى كه اكنون مىديدم برايم مشكل بود؛ امّا به هر حال، صاحب آن نامهها و آن افكار بلند، برايم ارزش خاصّى داشت؛ هرچند فراموش كردن آن دختر جوان نيز برايم كارى بس دشوار بود. بر سر دو راهى قرار گرفته بودم. بالاخره تصميمم را گرفتم و با حالتى محترمانه، به طرف خانمى كه گل رز در دست داشت، رفتم. خودم را معرفى كردم و از او خواستم كه دعوت مرا براى صرف شام بپذيرد؛ امّا آن خانم، در حالى كه لبخند مىزد گفت: من نمىدانم اين كارها براى چيست پسرم! امّا آن خانم جوانى كه لباس سبز رنگ پوشيده بود، اين گل رز را به من داد و گفت كه اگر شما مرا به صرف شام دعوت كرديد، به شما بگويم كه او در آن رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. ضمناً گفت كه اين كار را براى امتحان كردن شما انجام داده است.
از اين همه هوش و ذكاوت هلن بسيار شگفتزده شده بودم، و باز همچون گذشته او را به ديده تحسين مىنگريستم؛ زيرا همانطور كه هلن در يكى از نامههايش برايم نوشته بود، سرشتِ واقعى آدمى، زمانى آشكار مىگردد كه در شرايطى قرار گيرد كه مورد علاقه او نيست. و به قول هوساى: به من بگو چه كسى را دوست دارى، آنگاه من به تو خواهم گفت كه تو كيستى.
از اين كه آن امتحان را با موفقيت پشت سرگذاشته بودم، شادى عجيبى در خود احساس مىكردم، و نمىدانستم كه چگونه از خداوند تشكر كنم، به خاطر اين كه عشق به حقيقت را در وجود من نهاده بود و هلن را بر سر راه من قرار داد، تا با همراهى و زندگى مشترك با او، سريعتر به سمت خدا حركت كنم.