عبداللّه امينىپور
دودلى
گاهى دلت مىخواهد حرفى بزنى يا اعتراضى كنى؛ امّا ماندهاى چهطور بگويى كه نه خودت ناراحت شوى و نه ديگرى. اگر بدانى چهطور بايد حرفت را بزنى، خيالت راحت است؛ ولى اگر دودل باشى كه اصلاً بگويى يا نگويى و يا ندانى چهطور بايد بگويى، آن موقع است كه سردرگمى و ناراحتى و خوره به فكر و ذهنت مى افتد و آسايش از تو گرفته مىشود و پريشان مىشوى. اگر نگويى، خودخورى مىكنى و اگر بگويى، ممكن است ناراحتى پيش آيد و پشيمان بشوى.
با كسى مشورت مىكنى كه اگر او در آن حال و موقعيت بود، چه مىكرد. آن وقت است كه تصميمت را مىگيرى و يا از خيرش مىگذرى و يا حرفت را مىزنى. بعد هرچه پيش بيايد، لااقل توجيهى دارى كه دانسته و خواسته، كارت را كردهاى و بالاخره هر تصميمى بگيرى، پايش ايستادهاى و از دودلى بيرون آمدهاى.
اين يك موقعيت شخصى است و شايد هم چندان مهم نباشد؛ ولى حال اگر مسئوليتى داشته باشى كه بايد تصميمى بگيرى كه نتيجه آن متوجّه جمع و گروهى است، چه؟ اينجاست كه مشورت و رايزنى، اهمّيت خود را نشان مىدهد.
هيچ كاره!
گاهى وقتها فكر مىكنى هيچكارهاى و به درد هيچ چيز نمىخورى! نه مىتوانى چيزى بنويسى و چيزى بسرايى، و نه حتى آوازى بخوانى. احساس مىكنى كه فقط «هيچ» نصيب تو شده است! اگر اين احساس پوچى و بيهودگى و بىثمرى به سراغ آدم بيايد، خيلى نوميد كننده است؛ ولى مىگويند هر كسى استعدادى دارد و بايد آن را كشف كند و اگر از من باور مىكنيد، مىگويم اين حرف، درست است. واقعاً هر كس به دردى مىخورد و بايد بفهمد چه كاره است. بايد تجربه كرد، راهى را رفت و برگشت، بعضى وقتها شكست خورد و حتى بعضى وقتها قيمت گزافى هم پرداخت. بالاخره بايد آن قدر اين در و آن در زد تا راه را پيدا كرد.
جوانتر كه بودم، خيلى خودم را ملامت مىكردم كه تا كى فقط بايد بخوانم يا فقط بشنوم و ببينم. گرچه از همه اينها لذّت مىبردم و براى خودم سرگرمى و وقتگذرانى پيدا كرده بودم؛ ولى مىخواستم خودم هم نقشى و سهمى داشته باشم.
حال، خيلى سالها گذشته است. بيست سى سال، زمان كمى نيست؛ و حال مىنويسم، ترجمه مىكنم و يا نوشتههاى ديگران را چپ و راست مىكنم. البته هنوز نمىتوان گفت به نتيجه رسيدهام و وضعم روشن شده است؛ ولى به هر حال كار مىكنم و براى ديگران، تا حدودى مفيدم. پس هر كسى به كارى مىآيد. به باديه ره پيمودن، بِه از به باطل نشستن!
هواى مسموم كننده
گاهى مىدانى نبايد بعضى جاها بروى يا بعضى چيزها را ببينى. مىدانى ذهنت آشفته مىگردد و دچار پشيمانى و ندامت مىشوى؛ ولى جلودارِ خودت نيستى و بالاخره، نادانى مىكنى و خود را در ورطهاى مىاندازى و بعد از تجربه، پشيمان مىشوى و به خودت مىگويى: اين بود آنچه كه خودم را برايش به زحمت انداختم و رسوا كردم؟! از خودت تعجّب مىكنى و وقتى متعجّبترى كه دوباره اشتباهت را تكرار مىكنى. قبلاً به خودت قول و وعده دادهاى: «اين، آخرين بار بود»؛ ولى باز فراموشت مىشود و دوباره اشتباه مىكنى! چه كنم ديگر. بالاخره ما انسانيم و جايزالخطا! و اضافه كن: نادان و خودخواه، و به خودت بگو: «آدمى را آدميّت لازم است».
اشعارى را مىخوانى و يا تصويرهايى را رو به رويت مىگذارى تا با خواندن و ديدنشان، حالت بِه شود، يا حتى پند و اندرزى را با خود تكرار مىكنى، تا خويشتندارى بياموزى. به هر حال، بدان كه غالباً فرصتِ جبران و بازگشت هست و خدا بيش از آنكه با مقرّبان باشد، با نادمان است. شادابى و سرزندگى و اميدت را از دست مده. شيطان، فريبت ندهد.
خوشى و ناخوشى
حقدارى گاهى اوقات از تهِ دل آواز بخوانى، شاد باشى و بىخيال. حقدارى دار و ندارت را فراموش كنى و در گوشهاى، با دور و بَرىهايت آواز بخوانى و دلى از عزا در بياورى.
چرا خود را مثل كِرم در پيله، اسير غُل و زنجير و فكر كردهايم؟ چرا خود را شكسته و پير كردهايم؟ با يك چاى و دوست و سرپناه و سقفى هم مىتوان خوش بود. دنيا و داشتن و خوشى كه بسته به قصر و پول و سفر نيست! خوشى دست خود ماست؛ اگر باور كنيم، اگر همّت كنيم و با تلقين بدْ به خود مبارزه كنيم، اگر ضعف نشان ندهيم و مهمتر از همه، اگر خود را شاد و خوش نگه داريم. به هر بهانهاى بخنديم و به هر بهانهاى حرف بزنيم؛ البته نه هرزگى و پُر حرفى. خودمان هم ميزان و اندازهاش را مىدانيم.
گاهى وقتها مىبينى ديگران بيرون مىروند، باغ دارند، وسيله دارند، رفيق دارند، و تو جايى ندارى، وسيلهاى ندارى، رفيقى ندارى، غريبى و تنها. در اين مواقع، بدتر دلت مىگيرد؛ دلت مىپوسد.
دنبال بهانهاى هستى تا غصههايت را فراموش كنى. پس مىبينى كه تسليم نشدهاى و هنوز توان دارى، اراده دارى، قدرت دارى و مىخواهى با غم و تاريكى و نوميدى بجنگى.
اين بهانهها چيست؟ ديدن فيلم؟ شنيدن موسيقى؟ خواندن كتاب يا مجلّه؟ بودن با دوستان و هم كلاسها و قدم زدن در پارك؟ بالاخره يك چيز پيدا مىكنى. نوميد مباش. مهمتر از همه، خدا را دارى؛ خدايى كه تو را مىبيند و شاهد همه چيز است.