مجلات >حديث زندگی>شماره 1

مشق

عبداللّه امينى‏پور

 


66

دودلى

گاهى دلت مى‏خواهد حرفى بزنى يا اعتراضى كنى؛ امّا مانده‏اى چه‏طور بگويى كه نه خودت ناراحت شوى و نه ديگرى. اگر بدانى چه‏طور بايد حرفت را بزنى، خيالت راحت است؛ ولى اگر دودل باشى كه اصلاً بگويى يا نگويى و يا ندانى چه‏طور بايد بگويى، آن موقع است كه سردرگمى و ناراحتى و خوره به فكر و ذهنت مى افتد و آسايش از تو گرفته مى‏شود و پريشان مى‏شوى. اگر نگويى، خودخورى مى‏كنى و اگر بگويى، ممكن است ناراحتى پيش آيد و پشيمان بشوى.
با كسى مشورت مى‏كنى كه اگر او در آن حال و موقعيت بود، چه مى‏كرد. آن وقت است كه تصميمت را مى‏گيرى و يا از خيرش مى‏گذرى و يا حرفت را مى‏زنى. بعد هرچه پيش بيايد، لااقل توجيهى دارى كه دانسته و خواسته، كارت را كرده‏اى و بالاخره هر تصميمى بگيرى، پايش ايستاده‏اى و از دودلى بيرون آمده‏اى.
اين يك موقعيت شخصى است و شايد هم چندان مهم نباشد؛ ولى حال اگر مسئوليتى داشته باشى كه بايد تصميمى بگيرى كه نتيجه آن متوجّه جمع و گروهى است، چه؟ اين‏جاست كه مشورت و رايزنى، اهمّيت خود را نشان مى‏دهد.
 

67

هيچ كاره!

گاهى وقت‏ها فكر مى‏كنى هيچ‏كاره‏اى و به درد هيچ چيز نمى‏خورى! نه مى‏توانى چيزى بنويسى و چيزى بسرايى، و نه حتى آوازى بخوانى. احساس مى‏كنى كه فقط «هيچ» نصيب تو شده است! اگر اين احساس پوچى و بيهودگى و بى‏ثمرى به سراغ آدم بيايد، خيلى نوميد كننده است؛ ولى مى‏گويند هر كسى استعدادى دارد و بايد آن را كشف كند و اگر از من باور مى‏كنيد، مى‏گويم اين حرف، درست است. واقعاً هر كس به دردى مى‏خورد و بايد بفهمد چه كاره است. بايد تجربه كرد، راهى را رفت و برگشت، بعضى وقت‏ها شكست خورد و حتى بعضى وقت‏ها قيمت گزافى هم پرداخت. بالاخره بايد آن قدر اين در و آن در زد تا راه را پيدا كرد.
جوان‏تر كه بودم، خيلى خودم را ملامت مى‏كردم كه تا كى فقط بايد بخوانم يا فقط بشنوم و ببينم. گرچه از همه اينها لذّت مى‏بردم و براى خودم سرگرمى و وقتگذرانى پيدا كرده بودم؛ ولى مى‏خواستم خودم هم نقشى و سهمى داشته باشم.
حال، خيلى سال‏ها گذشته است. بيست سى سال، زمان كمى نيست؛ و حال مى‏نويسم، ترجمه مى‏كنم و يا نوشته‏هاى ديگران را چپ و راست مى‏كنم. البته هنوز نمى‏توان گفت به نتيجه رسيده‏ام و وضعم روشن شده است؛ ولى به هر حال كار مى‏كنم و براى ديگران، تا حدودى مفيدم. پس هر كسى به كارى مى‏آيد. به باديه ره پيمودن، بِه از به باطل نشستن!

هواى مسموم كننده

گاهى مى‏دانى نبايد بعضى جاها بروى يا بعضى چيزها را ببينى. مى‏دانى ذهنت آشفته مى‏گردد و دچار پشيمانى و ندامت مى‏شوى؛ ولى جلودارِ خودت نيستى و بالاخره، نادانى مى‏كنى و خود را در ورطه‏اى مى‏اندازى و بعد از تجربه، پشيمان مى‏شوى و به خودت مى‏گويى: اين بود آنچه كه خودم را برايش به زحمت انداختم و رسوا كردم؟! از خودت تعجّب مى‏كنى و وقتى متعجّب‏ترى كه دوباره اشتباهت را تكرار مى‏كنى. قبلاً به خودت قول و وعده داده‏اى: «اين، آخرين بار بود»؛ ولى باز فراموشت مى‏شود و دوباره اشتباه مى‏كنى! چه كنم ديگر. بالاخره ما انسانيم و جايزالخطا! و اضافه كن: نادان و خودخواه، و به خودت بگو: «آدمى را آدميّت لازم است».
اشعارى را مى‏خوانى و يا تصويرهايى را رو به رويت مى‏گذارى تا با خواندن و ديدنشان، حالت بِه شود، يا حتى پند و اندرزى را با خود تكرار مى‏كنى، تا خويشتندارى بياموزى. به هر حال، بدان كه غالباً فرصتِ جبران و بازگشت هست و خدا بيش از آن‏كه با مقرّبان باشد، با نادمان است. شادابى و سرزندگى و اميدت را از دست مده. شيطان، فريبت ندهد.

خوشى و ناخوشى

حق‏دارى گاهى اوقات از تهِ دل آواز بخوانى، شاد باشى و بى‏خيال. حق‏دارى دار و ندارت را فراموش كنى و در گوشه‏اى، با دور و بَرى‏هايت آواز بخوانى و دلى از عزا در بياورى.
چرا خود را مثل كِرم در پيله، اسير غُل و زنجير و فكر كرده‏ايم؟ چرا خود را شكسته و پير كرده‏ايم؟ با يك چاى و دوست و سرپناه و سقفى هم مى‏توان خوش بود. دنيا و داشتن و خوشى كه بسته به قصر و پول و سفر نيست! خوشى دست خود ماست؛ اگر باور كنيم، اگر همّت كنيم و با تلقين بدْ به خود مبارزه كنيم، اگر ضعف نشان ندهيم و مهم‏تر از همه، اگر خود را شاد و خوش نگه داريم. به هر بهانه‏اى بخنديم و به هر بهانه‏اى حرف بزنيم؛ البته نه هرزگى و پُر حرفى. خودمان هم ميزان و اندازه‏اش را مى‏دانيم.
گاهى وقت‏ها مى‏بينى ديگران بيرون مى‏روند، باغ دارند، وسيله دارند، رفيق دارند، و تو جايى ندارى، وسيله‏اى ندارى، رفيقى ندارى، غريبى و تنها. در اين مواقع، بدتر دلت مى‏گيرد؛ دلت مى‏پوسد.
دنبال بهانه‏اى هستى تا غصه‏هايت را فراموش كنى. پس مى‏بينى كه تسليم نشده‏اى و هنوز توان دارى، اراده دارى، قدرت دارى و مى‏خواهى با غم و تاريكى و نوميدى بجنگى.
اين بهانه‏ها چيست؟ ديدن فيلم؟ شنيدن موسيقى؟ خواندن كتاب يا مجلّه؟ بودن با دوستان و هم كلاس‏ها و قدم زدن در پارك؟ بالاخره يك چيز پيدا مى‏كنى. نوميد مباش. مهم‏تر از همه، خدا را دارى؛ خدايى كه تو را مى‏بيند و شاهد همه چيز است.