يك ستاره
دوباره قدمهاى خستهام در پى جادهاى است كه به تو مىرسد. پلكهاى سنگينم لذت طلوع خورشيد را از من گرفتهاند. در پى قاصدكى هستم؛ قاصدكى نرم و سبكبال كه در سكوت تيرهام قدم نهد؛ قاصدكى در نقش يك ستاره، در آسمان سيهفام خاطرم.
ديگر درخشش چشمان ستارهها هم خشنودم نخواهد ساخت!
هميشه در واپسين لحظهها، نام و يادت، تنها ريسمانى است كه به آن چنگ زدهام. زير باران مهرت، مىبارم و در پناه دستهاى آبىات، قرار مىگيرم و چه زود از ياد مىبرم كه هميشه از تمام دنيا، تو را داشتهام.
باز هم مىخواهم ببارم؛ بارشى به اندازه تمام وسعتِ دلىتنگىام و خوب مىدانم كه تو بهترين همدمْ براى لحظات تنهايىام هستى.
دستهاى سردم، در جستجوى گرماى وجودت، همه جا را مىكاود.
قاصدكها! جادهاى كه به منزلگاه امن او مىرسد، نشانم دهيد!
فريبا داودى - قم
يك بغل گل سرخ
چند ساعتى است كه بيكار روى پلّهها نشستهام. دلم بدجورى شور مىزند. انگار يك نفر با تمام توان دارد چنگش مىزند. شيطان را لعنت مىكنم و از جايم بلند مىشوم. مادرم، زير چشمى نگاهم مىكند. سرم را پايين مىاندازم و يك راست به اتاقم مىروم. روى تختم دراز مىكشم و شروع مىكنم با خودم حرف زدن. از دست خودم عصبانىام، اينقدر كه دلم مىخواهد، سر خودم فرياد بكشم؛ از همان فريادهاى پدر، هنگام عصبانيت. دوست دارم با كسى حرف بزنم. اگر با بچّهها قهر نبودم،...
يكدفعه نگاهم به عكس حميد مىافتد. از توى عكس به من لبخند مىزند. ناگهان دلم آرام مىشود. ولى دوباره احساس بدى تمام وجودم را پر مىكند؛ يك جور احساس تنهايى. يادم مىآيد وقتى كه بچّه بودم، هر وقت با همبازىهايم قهر مىكردم، مىرفتم پيش داداش حميد و آن وقت، يك شاخه گل سرخ از توى باغچه مىچيد و به من مىداد. انگار با همان يك شاخه گل، دلم پر مىشد از شاخههاى گل سرخ.
ناخودآگاه لبخندى مىزنم؛ ولى بعد يادم مىآيد كه گلهاى سرخ توى دلم، خيلى وقت است پژمرده شدهاند. در اينجاست كه دوباره قيافهام مثل ماتم زدهها مىشود.
هوا كم كم تاريك مىشود. از جايم بلند مىشوم و مىروم لب پنجره. باد خنكى به سر و صورتم مىخورد. همه جا ساكت است. ناگهان صداى اذان، توى حياط مىپيچد. دلم مىلرزد و ناخودآگاه چشمانم پر مىشوند از اشك و قلبم به شدّت مىزند. نفس، توى سينهام حبس مىشود. چشمانم را مىبندم و يكدفعه دلم پر مىشود از يك بغل گل سرخ؛ از همان گلهايى كه بايد بچينىشان و به ديگران هديه دهى.
مىدوم توى حياط. لب حوض مىنشينم و با آب زلال آن وضو مىگيرم. به ياد آن وقتهايى مىافتم كه قرار بود داداش از مأموريت برگردد و من مىرفتم توى كوچه تا زودتر از همه ببينمش.
نگاهم به گلهاى سرخ توى باغچه مىافتد. يكى از گلهايى را كه بيشتر از همه تو چشم مىزند، مىچينم و
دوباره مىروم توى اتاق. اتاق از بوى گل سرخ پر شده؛ آن قدر كه بوى گلى كه چيدهام، در آن گم مىشود.
جانمازم را باز مىكنم و گل را كنار مهر و تسبيح مىگذارم. صداى مؤذّن، توى اتاق مىپيچد: حىّ على الصّلاة...
ميترا دهقان - تهران
مرا به جوانههاى نور آراستهاند
چشمانم به حفره شب، خيره مانده است. امشب، بىتابِ شكفتنم. بارش مهتاب، در ظلمت روحم جارى مىشود و سياهى افكارم را به سخره مىگيرد. تمثالى از مولاى سبزپوش آينهها در قاب ذوالفقار، دو دَمَشْ مرا به جستن پاسخ اين سؤالهاى ناتمام نزديكتر مىكند: چه شد كه از قداست اين راه دور افتادم؟ چرا گرداب گمراهى را، با رويى گشاده در آغوش فشردم؟ شيطان، آنچنان در چارچوب ذهنم جولان داد كه پردهاى ميان هستى و چيستىِ خود افكندم و هر لحظه بيشتر در عمق آن گرداب، فرو رفتم.
در ظاهر آراسته بودم؛ امّا صداى ناله سياهى از تمام روزنههاى قلبم شنيده مىشد. تك واژهاى از هويّتى مسموم، در پس اين چهره به ظاهر معصوم، نهان است كه امشب مرا به سختى مىآزارد.
در انتهاى قلّه اين پنجره، چراغهاى كوچك رنگى، نام «يا قائم آل محمّد» را در برگرفتهاند. امشب اگر خانه قلبم را از هيبت اين سيه پوشان برهانم، آن را به قداست اين نام، خواهم آراست. دلم تنگ گريستنى است كه اگر آغاز شود، سيلى ويرانگر، بنياد سست خانهام را خواهد برد. اقيانوسى از ساحل چشمهايم آويزان است؛ امّا هيچ نسيمى نيست كه موجى در پهنه آبيش بيفكند.
در محكمه عدل اين رسول باطنى، اتّهام اين گمراهى را به داورى نشستهام. روى صداقت تمام دلهاى بلورين دست مىنهم و به زلالى آب قسم مىخورم كه به حقيقت اعتراف كنم. ديگر دست هيچ شيطانى اين حقيقت محض را پس نخواهد زد.
دستهاى من بود كه ساقه تُرد اين بنفشهها را از ريشه جدا كرد. روح سركش من بود كه هر هوايى را به نام زينت جسم، در خود پذيرفت و به تمام زشتىها آلوده شد. آن نمونهاى كه من به نام تنديس آراستگى مىپرستيدم، ژوليدهاى بيش در پوستهاى زيبا نبود. فريادم را همه شما بشنويد: من آراستگى روح را در پس زينتهاى دروغىِ جسم، گم كردم... .
نمىدانم چند وقت است كه در اين فضاى خالى رها شدهام؛ امّا همين چند لحظه پيش، نوازش نور را بر پلكهاى خستهام حس كردم. ديگر صداى لغزش ناموزونىها را از دهليزهاى قلبم نمىشنوم. شايد آن مولاى سبز پوش، ويرانه ذهنم را به تمثال تقدّسش آراسته است. يك كهكشان ستاره ميان سينهام را آذين بستهاند و من درخشش آن - يا قائم آل محمّد - را در ابتداى هستىام مىبينم.
آيدا منصورى - اصفهان
در انتظار آمدن...
وقتى كه اين بهار، يادآور هميشگى كودكىام است
كه زودتر از آنچه تصور كنم
در يك بهار روشن و زيبا پرنده شد
و مثل بادبادكى از دستان لرزانم
به سوى غربت سيّال آسمان پر زد
و پس از آن من ماندم و نخى در حجم منتظر دستانم،
وقتى كه عطر شكوفههاى بهار نارنج
فرياد آمدنت را تكرار مىكند،
وقتى كه قلب من مانند تُنگ كوچك ماهى، با يك صداى گنگ
آرام و بىصدا ترك برمىدارد،
اى جاودان بهار!، ديگر چگونه بايد در انتظار آمدنت باشم؟
مريم علىاكبرى - گرگان
يا على تا پرواز!
همينطور آرامْ آرام، از آسمان فكّه و شلمچه و دزفول كه عبور مىكنم، در خيالم عقده هزارساله دلم را برايت مىگشايم. با تو نجوايى دارم، تلختر از نامردمىهاى مردمِ كوفه.
وقتى تو رفتى، هزاران اقاقيا بغضى بر گلو داشتند؛ آسمان ديگر به آبىِ دلنشين خود نباليد؛ ديگر كبوترها با عشق، بالهايشان را ميان آسمان باز نكردند.
وقتى تو رفتى، قلب زمين فسرد؛ حسرت، چون صاعقهاى پيكره عشق را درهم نورديد.
وقتى تو رفتى، تصوير عشق از ذهن همه پاك شد؛ واژههاى عاطفه و مهر شعله كشيدند؛ ديگر زمزمههاى كميل، گوشها را نوازش نداد.
وقتى تو رفتى، ميهمان هر روزه قلب من يأس بود و نا اميدى.
وقتى تو رفتى، همه سروْها سر فرود آوردند؛ گويى نيروى پابرجا بودن را از تو گرفتند.
وقتى تو رفتى، شقايقها جامه به تن دريدند؛ آسمان خون گريه كرد؛ تمام ترانههاى فتحِ كربلايى، غصّهدار شدند؛ عقده هزارساله اين سرزمين باز شد و لاله از سرخى خود خجل.
وقتى تو رفتى، روح زندگى من مُرد و خوشبختى براى من افسانهاى شد بر صفحه تاريخ.
بعد از تو بهار غريب نيامد و با غم رفت؛ قلبهاى عاشق، بعد از تو تشنهتر از هميشه آب را تمنّا مىكردند.
نسيمى مىوزد و صدايى آرام و دلنشين در گوشم زمزمه مىكند: «يا على تا پرواز!».
محبوبه محمّدى - تهران