مجلات >حديث زندگی>شماره 1

زمزمه


58

يك ستاره

دوباره قدم‏هاى خسته‏ام در پى جاده‏اى است كه به تو مى‏رسد. پلك‏هاى سنگينم لذت طلوع خورشيد را از من گرفته‏اند. در پى قاصدكى هستم؛ قاصدكى نرم و سبك‏بال كه در سكوت تيره‏ام قدم نهد؛ قاصدكى در نقش يك ستاره، در آسمان سيه‏فام خاطرم.
ديگر درخشش چشمان ستاره‏ها هم خشنودم نخواهد ساخت!
هميشه در واپسين لحظه‏ها، نام و يادت، تنها ريسمانى است كه به آن چنگ زده‏ام. زير باران مهرت، مى‏بارم و در پناه دست‏هاى آبى‏ات، قرار مى‏گيرم و چه زود از ياد مى‏برم كه هميشه از تمام دنيا، تو را داشته‏ام.
باز هم مى‏خواهم ببارم؛ بارشى به اندازه تمام وسعتِ دلى‏تنگى‏ام و خوب مى‏دانم كه تو بهترين همدمْ براى لحظات تنهايى‏ام هستى.
دست‏هاى سردم، در جستجوى گرماى وجودت، همه جا را مى‏كاود.
قاصدك‏ها! جاده‏اى كه به منزلگاه امن او مى‏رسد، نشانم دهيد!
فريبا داودى - قم


59

يك بغل گل سرخ

چند ساعتى است كه بيكار روى پلّه‏ها نشسته‏ام. دلم بدجورى شور مى‏زند. انگار يك نفر با تمام توان دارد چنگش مى‏زند. شيطان را لعنت مى‏كنم و از جايم بلند مى‏شوم. مادرم، زير چشمى نگاهم مى‏كند. سرم را پايين مى‏اندازم و يك راست به اتاقم مى‏روم. روى تختم دراز مى‏كشم و شروع مى‏كنم با خودم حرف زدن. از دست خودم عصبانى‏ام، اين‏قدر كه دلم مى‏خواهد، سر خودم فرياد بكشم؛ از همان فريادهاى پدر، هنگام عصبانيت. دوست دارم با كسى حرف بزنم. اگر با بچّه‏ها قهر نبودم،...
يك‏دفعه نگاهم به عكس حميد مى‏افتد. از توى عكس به من لبخند مى‏زند. ناگهان دلم آرام مى‏شود. ولى دوباره احساس بدى تمام وجودم را پر مى‏كند؛ يك جور احساس تنهايى. يادم مى‏آيد وقتى كه بچّه بودم، هر وقت با همبازى‏هايم قهر مى‏كردم، مى‏رفتم پيش داداش حميد و آن وقت، يك شاخه گل سرخ از توى باغچه مى‏چيد و به من مى‏داد. انگار با همان يك شاخه گل، دلم پر مى‏شد از شاخه‏هاى گل سرخ.
ناخودآگاه لبخندى مى‏زنم؛ ولى بعد يادم مى‏آيد كه گل‏هاى سرخ توى دلم، خيلى وقت است پژمرده شده‏اند. در اين‏جاست كه دوباره قيافه‏ام مثل ماتم زده‏ها مى‏شود.
هوا كم كم تاريك مى‏شود. از جايم بلند مى‏شوم و مى‏روم لب پنجره. باد خنكى به سر و صورتم مى‏خورد. همه جا ساكت است. ناگهان صداى اذان، توى حياط مى‏پيچد. دلم مى‏لرزد و ناخودآگاه چشمانم پر مى‏شوند از اشك و قلبم به شدّت مى‏زند. نفس، توى سينه‏ام حبس مى‏شود. چشمانم را مى‏بندم و يك‏دفعه دلم پر مى‏شود از يك بغل گل سرخ؛ از همان گل‏هايى كه بايد بچينى‏شان و به ديگران هديه دهى.
مى‏دوم توى حياط. لب حوض مى‏نشينم و با آب زلال آن وضو مى‏گيرم. به ياد آن وقت‏هايى مى‏افتم كه قرار بود داداش از مأموريت برگردد و من مى‏رفتم توى كوچه تا زودتر از همه ببينمش.
نگاهم به گل‏هاى سرخ توى باغچه مى‏افتد. يكى از گل‏هايى را كه بيشتر از همه تو چشم مى‏زند، مى‏چينم و
دوباره مى‏روم توى اتاق. اتاق از بوى گل سرخ پر شده؛ آن قدر كه بوى گلى كه چيده‏ام، در آن گم مى‏شود.
جانمازم را باز مى‏كنم و گل را كنار مهر و تسبيح مى‏گذارم. صداى مؤذّن، توى اتاق مى‏پيچد: حىّ على الصّلاة...
ميترا دهقان - تهران

 


60

مرا به جوانه‏هاى نور آراسته‏اند

چشمانم به حفره شب، خيره مانده است. امشب، بى‏تابِ شكفتنم. بارش مهتاب، در ظلمت روحم جارى مى‏شود و سياهى افكارم را به سخره مى‏گيرد. تمثالى از مولاى سبزپوش آينه‏ها در قاب ذوالفقار، دو دَمَشْ مرا به جستن پاسخ اين سؤال‏هاى ناتمام نزديك‏تر مى‏كند: چه شد كه از قداست اين راه دور افتادم؟ چرا گرداب گمراهى را، با رويى گشاده در آغوش فشردم؟ شيطان، آنچنان در چارچوب ذهنم جولان داد كه پرده‏اى ميان هستى و چيستىِ خود افكندم و هر لحظه بيشتر در عمق آن گرداب، فرو رفتم.
در ظاهر آراسته بودم؛ امّا صداى ناله سياهى از تمام روزنه‏هاى قلبم شنيده مى‏شد. تك واژه‏اى از هويّتى مسموم، در پس اين چهره به ظاهر معصوم، نهان است كه امشب مرا به سختى مى‏آزارد.
در انتهاى قلّه اين پنجره، چراغ‏هاى كوچك رنگى، نام «يا قائم آل محمّد» را در برگرفته‏اند. امشب اگر خانه قلبم را از هيبت اين سيه پوشان برهانم، آن را به قداست اين نام، خواهم آراست. دلم تنگ گريستنى است كه اگر آغاز شود، سيلى ويرانگر، بنياد سست خانه‏ام را خواهد برد. اقيانوسى از ساحل چشم‏هايم آويزان است؛ امّا هيچ نسيمى نيست كه موجى در پهنه آبيش بيفكند.
در محكمه عدل اين رسول باطنى، اتّهام اين گمراهى را به داورى نشسته‏ام. روى صداقت تمام دل‏هاى بلورين دست مى‏نهم و به زلالى آب قسم مى‏خورم كه به حقيقت اعتراف كنم. ديگر دست هيچ شيطانى اين حقيقت محض را پس نخواهد زد.
دست‏هاى من بود كه ساقه تُرد اين بنفشه‏ها را از ريشه جدا كرد. روح سركش من بود كه هر هوايى را به نام زينت جسم، در خود پذيرفت و به تمام زشتى‏ها آلوده شد. آن نمونه‏اى كه من به نام تنديس آراستگى مى‏پرستيدم، ژوليده‏اى بيش در پوسته‏اى زيبا نبود. فريادم را همه شما بشنويد: من آراستگى روح را در پس زينت‏هاى دروغىِ جسم، گم كردم... .
نمى‏دانم چند وقت است كه در اين فضاى خالى رها شده‏ام؛ امّا همين چند لحظه پيش، نوازش نور را بر پلك‏هاى خسته‏ام حس كردم. ديگر صداى لغزش ناموزونى‏ها را از دهليزهاى قلبم نمى‏شنوم. شايد آن مولاى سبز پوش، ويرانه ذهنم را به تمثال تقدّسش آراسته است. يك كهكشان ستاره ميان سينه‏ام را آذين بسته‏اند و من درخشش آن - يا قائم آل محمّد - را در ابتداى هستى‏ام مى‏بينم.
آيدا منصورى - اصفهان

 


61

در انتظار آمدن...

وقتى كه اين بهار، يادآور هميشگى كودكى‏ام است‏
كه زودتر از آنچه تصور كنم‏
در يك بهار روشن و زيبا پرنده شد
و مثل بادبادكى از دستان لرزانم‏
به سوى غربت سيّال آسمان پر زد
و پس از آن من ماندم و نخى در حجم منتظر دستانم،
وقتى كه عطر شكوفه‏هاى بهار نارنج‏
فرياد آمدنت را تكرار مى‏كند،
وقتى كه قلب من مانند تُنگ كوچك ماهى، با يك صداى گنگ‏
آرام و بى‏صدا ترك برمى‏دارد،
اى جاودان بهار!، ديگر چگونه بايد در انتظار آمدنت باشم؟
مريم على‏اكبرى - گرگان

يا على تا پرواز!

همين‏طور آرامْ آرام، از آسمان فكّه و شلمچه و دزفول كه عبور مى‏كنم، در خيالم عقده هزارساله دلم را برايت مى‏گشايم. با تو نجوايى دارم، تلخ‏تر از نامردمى‏هاى مردمِ كوفه.
وقتى تو رفتى، هزاران اقاقيا بغضى بر گلو داشتند؛ آسمان ديگر به آبىِ دلنشين خود نباليد؛ ديگر كبوترها با عشق، بال‏هايشان را ميان آسمان باز نكردند.
وقتى تو رفتى، قلب زمين فسرد؛ حسرت، چون صاعقه‏اى پيكره عشق را درهم نورديد.
وقتى تو رفتى، تصوير عشق از ذهن همه پاك شد؛ واژه‏هاى عاطفه و مهر شعله كشيدند؛ ديگر زمزمه‏هاى كميل، گوش‏ها را نوازش نداد.
وقتى تو رفتى، ميهمان هر روزه قلب من يأس بود و نا اميدى.
وقتى تو رفتى، همه سروْها سر فرود آوردند؛ گويى نيروى پابرجا بودن را از تو گرفتند.
وقتى تو رفتى، شقايق‏ها جامه به تن دريدند؛ آسمان خون گريه كرد؛ تمام ترانه‏هاى فتحِ كربلايى، غصّه‏دار شدند؛ عقده هزارساله اين سرزمين باز شد و لاله از سرخى خود خجل.
وقتى تو رفتى، روح زندگى من مُرد و خوشبختى براى من افسانه‏اى شد بر صفحه تاريخ.
بعد از تو بهار غريب نيامد و با غم رفت؛ قلب‏هاى عاشق، بعد از تو تشنه‏تر از هميشه آب را تمنّا مى‏كردند.
نسيمى مى‏وزد و صدايى آرام و دلنشين در گوشم زمزمه مى‏كند: «يا على تا پرواز!».
محبوبه محمّدى - تهران