مجلات >حديث زندگی>شماره 1

كناره‏هاى تلخ، كرانه‏هاى شيرين

سيّد سعيد هاشمى
 

50

نگاهى به داستان «سكوت»، از مجموعه داستان «همه زندگى» نوشته احمد غلامى‏ داستان «سكوت» داستانى است راجع به دفاع مقدس؛ امّا تا حدودى با داستان‏هاى ديگرى كه در اين باره نوشته شده‏اند، تفاوت دارد.
داستان از زبان راوىِ ناشناخته‏اى گفته مى‏شود كه ما تا آخر داستان، نام او را نمى‏دانيم. حتى در پايان داستان كه راوى شهيد مى‏شود، باز او را نمى‏شناسيم. شايد به خاطر اين كه نويسنده نخواسته است با نهادن نام بر روى راوى، او را شخصيت محدودى نشان دهد. نويسنده خواسته است بگويد تك تك شهداى جنگ تحميلى، مى‏توانند راوى اين داستان باشند.
راوى، داستان را شروع مى‏كند:
 


51

«ما يازده نفر بوديم كه اتفاقى آمده بوديم اين طرف برآمدگى و گردان ما مانده بود آن طرف برآمدگى».
از همان ابتدا، چند سؤال به ذهن خواننده خطور مى‏كند: اين يازده نفر كيستند؟ چرا اتفاقى آمده‏اند اين سوى برآمدگى؟ اصلاً اين برآمدگى چيست؟
اين كه نويسنده اين يازده نفر را از بقيه گردان جداكرده، مشخّص است كه مى‏خواهد حرف خاصّى بزند؛ وگرنه جبهه، آن هم جايى كه در تيررس دشمن است، آن قدرها هم، هركى هركى نيست كه كسى بخواهد به طور «اتّفاقى» كارى انجام دهد. پس اين كه نويسنده گفته «به طور اتفاقى»، فقط يك بهانه‏اى است كه آن يازده نفر را به ما بشناساند. ادامه داستان را كه راجع به برآمدگى است مى‏خوانيم:
«يك برآمدگى مسطّح كه كاملاً در تيررس قرار داشت، ما را از آنها جدا كرده بود». به نظر مى‏رسد اين «برآمدگى مسطح» بهانه دوم براى جدا نشان دادن آن يازده نفر باشد؛ وگرنه زمين يا برآمده است يا مسطح. برآمدگى مسطح معنا ندارد. حال اين يازده نفر چه كسانى هستند كه نويسنده خواسته است آنها را جدا از ديگران نشان دهد؟ اينها همان كسانى هستند كه از ديگران شهادت طلب‏ترند؛ امّا اين‏طور نيست كه زندگى برايشان هيچ ارزشى نداشته باشد. تفاوتى كه گفتيم اين داستان با ديگر داستان‏هاى دفاع مقدس دارد در همين جاست كه آنها با تمام روحيه شهادت‏طلبى، باز هم از مرگ هراس دارند، دقت كنيد:
«حدفاصل ما با آن چيزى كه امكان زيادى داشت از دستش بدهيم، آن چيزى كه برايمان پرارزش بود و دوست داشتنى، يعنى زندگى، درست يك وجب بود».
با تمام اين حرف‏ها، اين افراد وطن خود را نيز دوست دارند و حاضرند به خاطر وطن، جان خود را نيز فدا كنند:
«خودمان را چنان چسبانده بوديم به زمين كه معلوم بود هر يازده نفر در يك چيز مشترك هستيم و آن اين‏كه زمين را دوست داريم».
اين يازده نفر در هنگام شهادت، همه چيز را زيبا مى‏بينند:
«اين شب پرستاره جنوبى، با آن بوى مست كننده نخل‏ها، مى‏طلبيد كه برخيزيم و كِترى سياه را روى آتش بگذاريم و دشت را پر از بوى چوب و چاى كنيم، آن وقت يكى از بچه‏ها روى پيت پلاستيكى ضرب بگيرد و ورمزيار، با آن صداى نازنين، برايمان لُرى بخواند...».
اين بچه‏ها در اين موقعيت، حتى گلوله‏هايى را كه از طرف دشمن شليك مى‏شود، زيبا مى‏بينند:
«گلوله‏ها درست از بالاى سرمان مى‏گذشت، به طورى كه گرما و نورش را روى گونه‏هايمان احساس مى‏كرديم».
اين در حالى است كه گلوله‏ها بجز گرما و نور، صداى زوزه‏مانند و وحشتِ بى‏اندازه هم دارند؛ امّا اين شهادت‏طلبان، فقط گرما و نور گلوله‏ها را احساس مى‏كنند. گرما و نور دو صفت مثبت هستند و شهادت هم چيزى جز گرما و نور نيست. ثانياً راوى مى‏گويد: «گرما و نورش را روى گونه‏هايمان احساس مى‏كرديم».
در صورتى كه اين يازده نفر روى زمين دراز كشيده‏اند و گلوله‏ها از بالاى سرِ آنها رد مى‏شوند. به اين ترتيب آنها بايد گرما و نور گلوله‏ها را بر پشت گردن خود احساس كنند؛ امّا چرا آنها را روى گونه‏هاى خود احساس مى‏كنند؟
شايد به خاطر اين‏كه فضا لطيف‏تر شود. ضمن آن‏كه «گونه» يادآور بوسه نيز هست. آيا اين بچه‏ها بوسه شهادت را روى گونه‏هاى خود حس نمى‏كنند؟
اين رزمنده‏ها كه اين طرف برآمدگى مانده‏اند، شايد از مرگ هراسى داشته باشند؛ امّا هنوز فداكارى را فراموش نكرده‏اند. آنها براى آن‏كه بعد از گلوله خوردن فرياد نكشند و دشمن را از وجود خود و دوستانشان باخبر نسازند، دهان خود را با چفيه مى‏بندند: «تصميم گرفتيم چفيه‏هايمان را ببنديم دور دهانمان... اگرچه صداى انفجار خمپاره‏ها و شلّيك گلوله‏ها، سكوت دشت را زخمى مى‏كرد؛ امّا براى ما، با آن دهان‏هاى بسته و چشم‏هاى گرد شده از هراس، سكوت بود؛ سكوتى عميق و تصميمى عميق‏تر براى حفظ سكوت؛ سكوتى كه فقط براى ديگرى و به خاطر ديگرى معنا داشت».
«دهان‏هاى بسته و چشم‏هاى گرد شده از هراس» دو صفت متضاد براى راوى‏اند. صفت اوّل به خاطر روحانيت آسمانى او و صفت دوم به خاطر جسميت زمينى او: فداكارى و ترس.
همين روحانيت آسمانى، باعث شده است كه راوى مطمئن باشد كه شهيد مى‏شود و منتظر زمان شهادتش باشد: «رسيدن به ساعت موعود».
و باز همين ايمان و شهادت است كه باعث پيروزى گُردان مى‏شود. چون در انتهاى داستان، دقيقاً بعد از شهادت هر يازده نفر آمده:
«گردان، ملتهب از بالاى سرما مى‏گذرد و فرياد زنان، ميدان مين را پشت سر مى‏گذارد...».
گردان براى پاسخ دادن به دشمن سر مى‏رسد.