كنارههاى تلخ، كرانههاى شيرين
سيّد سعيد هاشمى
نگاهى به داستان «سكوت»، از مجموعه داستان «همه زندگى» نوشته احمد غلامى
داستان «سكوت» داستانى است راجع به دفاع مقدس؛ امّا تا حدودى با داستانهاى ديگرى كه در اين باره نوشته شدهاند، تفاوت دارد.
داستان از زبان راوىِ ناشناختهاى گفته مىشود كه ما تا آخر داستان، نام او را نمىدانيم. حتى در پايان داستان كه راوى شهيد مىشود، باز او را نمىشناسيم. شايد به خاطر اين كه نويسنده نخواسته است با نهادن نام بر روى راوى، او را شخصيت محدودى نشان دهد. نويسنده خواسته است بگويد تك تك شهداى جنگ تحميلى، مىتوانند راوى اين داستان باشند.
راوى، داستان را شروع مىكند:
«ما يازده نفر بوديم كه اتفاقى آمده بوديم اين طرف برآمدگى و گردان ما مانده بود آن طرف برآمدگى».
از همان ابتدا، چند سؤال به ذهن خواننده خطور مىكند: اين يازده نفر كيستند؟ چرا اتفاقى آمدهاند اين سوى برآمدگى؟ اصلاً اين برآمدگى چيست؟
اين كه نويسنده اين يازده نفر را از بقيه گردان جداكرده، مشخّص است كه مىخواهد حرف خاصّى بزند؛ وگرنه جبهه، آن هم جايى كه در تيررس دشمن است، آن قدرها هم، هركى هركى نيست كه كسى بخواهد به طور «اتّفاقى» كارى انجام دهد. پس اين كه نويسنده گفته «به طور اتفاقى»، فقط يك بهانهاى است كه آن يازده نفر را به ما بشناساند. ادامه داستان را كه راجع به برآمدگى است مىخوانيم:
«يك برآمدگى مسطّح كه كاملاً در تيررس قرار داشت، ما را از آنها جدا كرده بود». به نظر مىرسد اين «برآمدگى مسطح» بهانه دوم براى جدا نشان دادن آن يازده نفر باشد؛ وگرنه زمين يا برآمده است يا مسطح. برآمدگى مسطح معنا ندارد. حال اين يازده نفر چه كسانى هستند كه نويسنده خواسته است آنها را جدا از ديگران نشان دهد؟ اينها همان كسانى هستند كه از ديگران شهادت طلبترند؛ امّا اينطور نيست كه زندگى برايشان هيچ ارزشى نداشته باشد. تفاوتى كه گفتيم اين داستان با ديگر داستانهاى دفاع مقدس دارد در همين جاست كه آنها با تمام روحيه شهادتطلبى، باز هم از مرگ هراس دارند، دقت كنيد:
«حدفاصل ما با آن چيزى كه امكان زيادى داشت از دستش بدهيم، آن چيزى كه برايمان پرارزش بود و دوست داشتنى، يعنى زندگى، درست يك وجب بود».
با تمام اين حرفها، اين افراد وطن خود را نيز دوست دارند و حاضرند به خاطر وطن، جان خود را نيز فدا كنند:
«خودمان را چنان چسبانده بوديم به زمين كه معلوم بود هر يازده نفر در يك چيز مشترك هستيم و آن اينكه زمين را دوست داريم».
اين يازده نفر در هنگام شهادت، همه چيز را زيبا مىبينند:
«اين شب پرستاره جنوبى، با آن بوى مست كننده نخلها، مىطلبيد كه برخيزيم و كِترى سياه را روى آتش بگذاريم و دشت را پر از بوى چوب و چاى كنيم، آن وقت يكى از بچهها روى پيت پلاستيكى ضرب بگيرد و ورمزيار، با آن صداى نازنين، برايمان لُرى بخواند...».
اين بچهها در اين موقعيت، حتى گلولههايى را كه از طرف دشمن شليك مىشود، زيبا مىبينند:
«گلولهها درست از بالاى سرمان مىگذشت، به طورى كه گرما و نورش را روى گونههايمان احساس مىكرديم».
اين در حالى است كه گلولهها بجز گرما و نور، صداى زوزهمانند و وحشتِ بىاندازه هم دارند؛ امّا اين شهادتطلبان، فقط گرما و نور گلولهها را احساس مىكنند. گرما و نور دو صفت مثبت هستند و شهادت هم چيزى جز گرما و نور نيست. ثانياً راوى مىگويد: «گرما و نورش را روى گونههايمان احساس مىكرديم».
در صورتى كه اين يازده نفر روى زمين دراز كشيدهاند و گلولهها از بالاى سرِ آنها رد مىشوند. به اين ترتيب آنها بايد گرما و نور گلولهها را بر پشت گردن خود احساس كنند؛ امّا چرا آنها را روى گونههاى خود احساس مىكنند؟
شايد به خاطر اينكه فضا لطيفتر شود. ضمن آنكه «گونه» يادآور بوسه نيز هست. آيا اين بچهها بوسه شهادت را روى گونههاى خود حس نمىكنند؟
اين رزمندهها كه اين طرف برآمدگى ماندهاند، شايد از مرگ هراسى داشته باشند؛ امّا هنوز فداكارى را فراموش نكردهاند. آنها براى آنكه بعد از گلوله خوردن فرياد نكشند و دشمن را از وجود خود و دوستانشان باخبر نسازند، دهان خود را با چفيه مىبندند: «تصميم گرفتيم چفيههايمان را ببنديم دور دهانمان... اگرچه صداى انفجار خمپارهها و شلّيك گلولهها، سكوت دشت را زخمى مىكرد؛ امّا براى ما، با آن دهانهاى بسته و چشمهاى گرد شده از هراس، سكوت بود؛ سكوتى عميق و تصميمى عميقتر براى حفظ سكوت؛ سكوتى كه فقط براى ديگرى و به خاطر ديگرى معنا داشت».
«دهانهاى بسته و چشمهاى گرد شده از هراس» دو صفت متضاد براى راوىاند. صفت اوّل به خاطر روحانيت آسمانى او و صفت دوم به خاطر جسميت زمينى او: فداكارى و ترس.
همين روحانيت آسمانى، باعث شده است كه راوى مطمئن باشد كه شهيد مىشود و منتظر زمان شهادتش باشد: «رسيدن به ساعت موعود».
و باز همين ايمان و شهادت است كه باعث پيروزى گُردان مىشود. چون در انتهاى داستان، دقيقاً بعد از شهادت هر يازده نفر آمده:
«گردان، ملتهب از بالاى سرما مىگذرد و فرياد زنان، ميدان مين را پشت سر مىگذارد...».
گردان براى پاسخ دادن به دشمن سر مىرسد.