شهر سانىويستا
پيتر وينى
مترجم:ر. رها
ناگهان هوشيار شد. به نورى كه از بين پردهها به داخل اطاق مىتابيد نگاه كرد. همسرش تينا، هنوز در خواب بود. چهقدر عجيب بود؛ چون آنها هميشه با هم از خواب برمىخواستند. نگاهى به ساعتش انداخت. ساعت شش و سى دقيقه بامداد بود. سعى كرد تا افكارش را جمع و جور كند. بله! هميشه آنها رأس ساعت هشت از خواب بيدار مىشدند. هرگز به ياد نداشت كه قبل از ساعت هشت بلند شده باشد؛ امّا چرا؟ هر شخصى در شهر، دقيقاً در ساعت هشت از خواب بلند مىشد و اين يك برنامه روزمره بود.
از رختخواب بيرون آمد. تينا هنوز در خواب بود و حركتى نمىكرد. به سمت پنجره رفت، پردهها را كنار زد و به شهر خاموش و آرام، نگاهى انداخت. همه چيز ساكن و بىحركت بود. بدون سر و صدا، سريع لباسهايش را عوض كرد. بعد روى صندلى كنار پنجره كه مشرف به شهر بود لميد. بايد فكر مىكرد. بايد گذشته و خاطرات آن را به ياد مىآورد.
هنوز روى صندلى در حال فكر كردن بود كه همسرش تينا چشمهايش را گشود و از خواب بيدار شد. حدود يك ساعت فكر كردنش طول كشيده بود. بعد از بيدارشدن تينا، با او مشغول حرف زدن شد. تينا پرسيد: دَن، دارى چهكار مىكنى؟! دَن گفت: صبح زود از خواب بيدار شدم. خودش از لغتى كه به كار برده بود، متعجّب شد؛ امّا چرا اين كلمه او را شگفتزده كرد؟ تينا پرسيد: دَن، مسئلهاى پيش آمده؟ اشتباهى رخ داده؟
- اشتباه! نه هيچ اشتباهى رخ نداده. فقط مىخواستم زود بيدار شوم. همه ماجرا همين است، نه چيز ديگر.
تينا لبخند زد و گفت: حالا موقع خوردن صبحانه است، زودباش، نبايد دير كنيم. دَن خواست بگويد چرا نبايد... امّا حرفش را خورد. دَن ايستاد و با خودش گفت: بله وقت صبحانه است. بعد به تينا رو كرد و گفت: ببين تينا، امروز اصلاً گرسنه نيستم؛ امّا تو براى خوردن صبحانه پايين برو، من هم بعداً مىبينمت. تينا با حيرت به دَن نگاه كرد و گفت: دَن، ما مجبوريم براى خوردن صبحانه، پايين برويم! تو بيمارى...! مىخواهى با پزشك تماس بگيرم؟ امّا دَن نمىخواست دكتر او را معاينه كند. تينا كنار در ايستاده بود و دلخور به نظر مىرسيد. دَن گفت: تينا من ديروز چيزى نخوردم، پريروز هم همينطور و حالا احساسم با روزهاى قبل متفاوت است. تينا به طرف تلفن رفت و گفت: معلوم است كه احساس متفاوتى دارى؛ چون بيمارى! من با دكتر تماس مىگيرم. دَن گفت: تينا خواهش مىكنم به دكتر زنگ نزن. خودم خواستم كه احساس گرسنگى كنم. من براى يك مدت طولانى احساس گرسنگى نمىكنم. مىخواهم احساساتم را به خاطر بياورم.
تينا نگران به نظر مىرسيد. گفت: دَن من نمىفهمم تو چى مىگى! هيچ كس دوست ندارد، احساس گرسنگى كند.
- من ديروز و پريروز، چيزى نخوردم، كسى هم متوجّه نشد. غذايم را دور ريختم و حالا شروع به يادآورى خاطراتم كردم. من فكر مىكنم در غذايمان نوعى ماده اضافى است؛ مثلاً يك دارو و به خاطر آن دارو ما نمىتوانيم چيزى را به خاطر بياوريم.
صورت تينا قرمز شد. خيلى سريع گفت: تو يك احمقى! دَن گفت: شايد؛ امّا چرا ما نمىتوانيم چيزى را به خاطر بياوريم. اينجا كجاست؟ تينا با ترديد گفت: خوب
اينجا خونه ماست.
- خونه ما؟ چه وقت ما به اينجا اومديم؟ تينا مكثى كرد و گفت: من نمىدونم دَن. مگه مهمّه؟! دَن با عصبانيت دستهايش را تكان داد و پرسيد: قبل از اين كه ما اينجا بياييم كجا بوديم؟ ما... ما... دَن من واقعاً جوابى ندارم. به اين موضوع، اهميت نده و احمق نباش. ببين امروز سر ما خيلى شلوغ است. اوّل كلاس سفالگرى. تو امروز تمام كردن كاسه را يادمىگيرى؛ بعد شنا مىكنيم؛ بعد هم ناهار؛ بعد از ناهار مىتوانيم استراحت كنيم؛ بعد هم تنيس بازى مىكنيم؛ بعد هم شام؛ بعد هم مىتوانيم فيلمهاى تازهاى را در اطاق فيلم تماشا كنيم؛ بعد هم يك نوشيدنى؛ بعد هم از فرط خستگى به خواب مىرويم!
- خسته مىشويم، آن هم ساعت هشت؟! نه.
- بله خوب، ساعت هشت، وقت خواب است. ما به دوازده ساعت خواب نياز داريم. از هر كه هم بپرسى اين مطلب را مىداند!
- تينا، چه مدتى است كه ما اينجاييم.
- دَن، من نمىدانم! دَن گفت: ما به اينجا مىگوييم خانه! به ياد ندارى؟ ما عادت داشتيم بگوييم اتاق، هتل و حالا هم مىگوييم خانه. تينا گفت: من به خاطر ندارم. خيلى احمقانه است من هيچ چيز به ياد ندارم.
- نه تينا احمقانه نيست. من هم امروز صبح اين مطلب را به خاطر آوردم، موقعى كه تازه بيدار شده بودم.
- شايد اصلاً تو بيدار نبودى دَن؛ شايد فقط خواب ديدى؛ شايد همه اينها فقط يك خواب باشد؛ خوابى خيلى عجيب!
- نه تينا! من بيدار بودم. تو مرا ديدى كه روى صندلى نشسته بودم. تمام لباسهايم را هم به تن داشتم.
تينا به همسرش لبخند زد و گفت: من به ياد نمىيارم كه تو آنجا بودى.
تينا لبخند زد و گفت: زود باش دَن، خورشيد خيلى وقت است كه طلوع كرده. صبح زيباى ديگرى، تازه شروع شده، بيا برويم و صبحانه بخوريم. تينا در را باز كرد. دَن براى چند لحظه به همسرش نگاه كرد و گفت: تو گفتگوى چند لحظه قبل ما را فراموش كردى، مگر نه. تينا گفت: تو هم فراموشش خواهى كرد. دَن به دنبال همسرش به سالن رفت. درِ اتاقهاى طرفين راهرو را نگاه كرد؛ همه مثل هم بودند. بعد با هم به طرف آسانسور رفتند. تينا دكمه را فشرد و درِ آسانسور باز شد.
- وقت بخير دَن، وقت بخير تينا.
اين شخص، راسل، مربّى ورزش آنها بود كه صبح به خير مىگفت.
- اميدوارم براى مسابقه تنيس آماده باشيد؛ امّا امروز بعدازظهر در سطح چهارده مسابقه داريم. در اين سطح، بازيكنان خوبى داريم.
تينا خنديد و با خودش زمزمه كرد:
- سطح پنج، سطح پنج، هميشه خيلى هوشياره.
اين بخشى از سرود سطح پنج بود. دَن باز به اطراف كنجكاوانه نگاه كرد. همه مردها و همه زنها يك مدل لباس پوشيده بودند؛ مردها بلوز و شروالك و زنها بلوز و شلوار؛ فقط رنگ لباسها در هر سطح فرق مىكرد. به پيراهنش نگاه كرد. آبى روشن بود. رنگ لباس تمام سطح پنجىها همين رنگ بود. رنگ هر سطح، با رنگ سطح ديگر، متفاوت بود. مرد جلوى دَن، پيراهن زرد به تن داشت؛ رنگ سطح نه.
تينا گفت: امروز صبحانه، برشتوك داريم، غذايى كه من هميشه دوست دارم. راسل گفت: حالا كه اين طور است من هم آن را مىخورم. دَن لبخند تلخى زد. صبحانه هر روز برشتوك، با مقدارى شير رقيق شده بود. دَن به تينا فكر كرد كه او هر روز از خوردن اين صبحانه راضى به نظر مىرسيد؛ از ناهار و شام هم همينطور! همه افراد هم مثل تينا راضى به نظر مىرسيدند. دَن باز به غذا فكر كرد. ناهار، هميشه سوپ با مقدار كمى نان بود. شام هم سوپ بود با مقدارى برنج. گاهى اوقات هم مقدار كمى گوشت يا ماهى به آن اضافه مىشد؛ امّا اين هم هميشگى نبود. با اين حال، آنها هرگز گرسنه نبودند. دَن يك سينى برداشت كه درون آن يك كاسه برشتوك و يك نوشيدنىِ ويتامينى بود. تينا و راسل هم همين كار را انجام دادند.
رستوران، پنجرههاى بزرگى داشت كه از بين آنها استخر بزرگ شنا، نمايان بود. خانوادههايى كه فرزند داشتند، در سمت ديگر درياچه زندگى مىكردند و آنهايى كه بچّه نداشتند، در اين سمت درياچه.
دَن ايستاد و متفكّرانه گفت: هيچكدام از ما هرگز بچّهدار نشديم! كم سن و سالترين بچّههاى آنطرف هم، ده يازده ساله هستند. آنها تقريباً نوجوان هستند. دَن مىتوانست بچّهها را بهخاطر بياورد! پس نتيجه گرفت كه هيچ بچّهاى در اينجا متولد نشده! سينى غذايش را روى يك ميز خالى گذاشت و فكر كرد. چهقدر فكر كردن سخت و دشوار به نظر مىرسيد؛ ولى با اين حال، نتيجه گرفت كه آنها براى مدّتى طولانى، در آنجا اقامت داشتند، چيزى حدود يازده سال. از اين كه توانسته بود فكر كند، احساس رضايت كرد.
زيرچشمى دور و برش را پاييد. هيچ كس به او نگاه نمىكرد و حواسشان به او نبود. سينى را برداشت و به سمت سطل زباله رفت. خيلى سريع، نوشيدنى و غدايش
را دور ريخت و به طرف ميزى كه همسرش روى آن نشسته بود رفت. به فكر فرو رفت و دوباره به خاطر آورد كه اينجا هيچكس بيمار هم نيست. آنها قبلاً مردم بيمار را در مكانى به بيمارستان مىبردند و هيچكس ديگرى هم هرگز آنجا را ترك نمىكرد، هرگز!
ناگهان ايستاد و نگاهش به جك افتاد. جك به بيمارستان رفته بود؛ امّا كى و كجا؟! و بعد به سمت ميزِ جك رفت.
- صبح به خير جك.
- صبح به خير دَن، روز زيبايى است، مگر نه؟
- پات چطوره جك، بهتره؟
جك متعجّب به نظر مىرسيد: پاى من! پاى من مشكلى نداشته!
- جك! يعنى يادت نمىآيد كه توييستْ را زخمى كردى. توى درياچه بودى كه پايت بريد. من هم با تو بودم. زمين خوردى و پايت شكست و بدجورى زخمى شد و بريد، يادت نمىآيد. آنها تو را با يك بالگرد به بيمارستان بردند.
جك، دست از خوردن كشيد و براى يك لحظه نگران شد. خنديد و گفت: من هرگز در زندگىام به بيمارستان نرفتهام؛ هرگز سوار بالگرد هم نشدهام. تو دارى جوك تعريف مىكنى!
دَن با تأسف، نگاهش را پايين انداخت. جك، لباس سبز سطح يازده پوشيده بود. دَنْ جاى يك زخم بزرگ و قرمز رنگى روى پاى جك ديد. دوباره به جك نگاه كرد. جك داشت لبخند مىزَد. راسل پرسيد: دَن حالت چهطور است؟ راسل درست پشت سر دَن ايستاده بود. دَن گفت: من فقط داشتم با جك گپ مىزدم و درباره زخم پايش از او سؤال مىكردم؛ چون وقتى داشتيم توى درياچه شنا مىكريم، پايش زخمى شد. جاى زخمش هم هنوز پيداست. راسل! سعى كن به خاطر بياورى. او كنار استخر زمين خورد. راسل! تو خودت جك را به بالگرد بردى.
راسل، ديگر لبخند نمىزد و گفت: دَن، بعد از صبحانه به دفتر من بيا. مىخواهم با تو حرف بزنم. دَن با دقت به چهره راسل خيره شد. راسل، مربّى ورزشى سطح پنج بود. مربّيان زيادى در آنجا بودند. آنها در طبقات بالاى ساختمان زندگى مىكردند؛ مربيّان ورزش، سفالگرى، يوگا، موسيقى، و... بعد به راسل گفت: من به دفترت نمىآيم، فكرم مشغول است. راسل، شگفت زده نگاهش كرد و با لحن خاصّى گفت: مشغول! منظورت چيه؟ دَن پاسخى نداد و از رستوران خارج شد. به طرف آسانسور رفت و تكمه آسانسور را فشار داد. درِ آسانسور به سرعت باز شد و دَن سوار آن شد. راسل با عجله به دنبال دَن مىدويد. درِ آسانسور بسته شد. دَن به تكمهها نگاهى انداخت و آخرين دكمه را، كه شماره بيست بود، فشار داد.
«سانىويستا» در دو طرف درّه عميقى ساخته شده بود. استخرهاى شنا و فضاهاى ورزشى در ته دره ساخته شده بودند. اطاقها روى دامنه درّه بودند و در طرفين انتهاى درّه، دفاتر ادارى رؤسا واقع شده بود. بالگردها هر روز به شهر رفت و آمد مىكردند و روى بام رديف آخر اتاقها، يعنى سطح بيست فرود مىآمدند.
آسانسور متوقف شد و دَن به بيرون از آسانسور قدم نهاد. سالن خالى بود. اتاقهاى اين طبقه بزرگتر بود و بين درِ اتاقها، فاصله زيادى وجود داشت. در اين هنگام صدايى به گوشش رسيد؛ صداى يك زنگ. به دنبال آن درِ آسانسور بعدى باز شد. دَن به طرف عقب برگشت و راسل در حال بيرون آمدن از آسانسور بود. راسل گفت: دَن! اينجا چه كار مىكنى؟ اينجا سطح بيست است! تو نبايد به اينجا مىآمدى!
- چرا نبايد مىآمدم؟ تو چرا دنبال من راه افتادى؟ راسل گفت: من بايد با تو حرف بزنم، خيلى مهم است!
دَن به راسل نگاه كرد. چشمان راسل، روى ديوار، به دنبال دكمه قرمز رنگ در نزديكى آسانسور مىچرخيد. راسل، با يافتن دكمه، حركت سريعى انجام داد. دَن بين دكمه و راسل ايستاد و گفت: خوب، كجا صحبت كنيم! راسل مضطرب و نگران به نظر مىرسيد و گفت: خوب به دفتر من برويم، در آنجا مىتوانيم صحبت كنيم. دَن براى لحظهاى فكر كرد. راسل تنومندتر و قوىتر از دَن
بود. دَن ناگهان به ياد ورزش در سانىويستا افتاد كه هرگز كسى سعى نداشت برنده باشد! امّا چرا! او به ياد آورد كه درگذشته در مقابل راسل بازى كرده بود و وقتى سعى كرده بود برنده شود، راسل متعجّب شده بود.
دَن لبخند زد و گفت: زودباش به دفترت برويم. من نبايد در كلاس سفالگرى دير حاضر شوم. من آنجا كاسه سوپ درست مىكنم. تو كاسه مرا ديدهاى؟ راسل لبخند زد و گفت: نه نديدهام، مىتوانى آن را بعداً به من نشان دهى! دَن به سمت آسانسور رفت و راسل نيز به دنبال او راه افتاد. راسل به طرف دكمههاى آسانسور برگشت و با خودش زمزمه كرد: سطح يك. دستش را براى فشردن دكمه حركت داد. دَن ناگهان به پشت سر راسل، ضربه محكمى زد و او را نقش بر زمين كرد. دَن با خودش فكر كرد: من او را ضربه فنّى كردم. من اين كار را كجا ياد گرفتم. هرگز در سانىويستا جنگى نبود. دَن به دكمهها نگاه كرد و دكمه سطح ده را فشرد. در اين وقت صبح، كسى در سطح ده حاضر نبود. او سريع و قبل از آنكه درِ آسانسور بسته شود بيرون پريد. دَن در سالن، شروع به راه رفتن كرد. در انتهاى سالن، راه پلّه بود. دَن پلّهها را به سرعت طى كرد. در بالاى راه پله، درى وجود داشت. در را فشار داد و از آن عبور كرد. با عبور از در، روى پشت بام قرار گرفت. به اطرافش نگاه كرد. بالگرد بزرگى روى بام ايستاده بود. براى لحظهاى ايستاد و به بالگرد نگاهى انداخت. دَن، چند لحظه فكر كرد و به ياد آورد كه اين مدلْ بالگرد، بيست و سه عدد صندلى و دو موتور دارد و سرعت آن، سيصد كيلومتر در ساعت است؛ امّا اين مطالب را از كجا مىدانست! سعى كرد به خاطر بياورد. البته دَن در يك كارخانه بالگردسازى كار مىكرد. او به ساخت چنين بالگردهايى، عادت داشت؛ امّا زمان و مكانى كه اين كار را انجام مىداده، دليل دست از كار كشيدنش، و آمدن به شهر سانىويستا را به ياد نمىآورد.
دَن، نگاهش را از بالگرد برگرداند و به طرف گوشهاى از بام رفت. از روى ديوارهاى بام، نگاهى به شهر سانىويستا انداخت. چند لحظه بعد، به گوشه ديگر بام رفت. سرش را با تأسّف تكان داد. در آن سو، درّه ديگرى با ساختمانهاى بيشتر وجود داشت. آنجا درست مثل سانىويستا به نظر مىرسيد.
در طرف ديگر بالگرد، درى بود كه روى آن تابلويى قرار داشت. دَن سعى كرد فكر كند. لغتِ روى تابلو، فرانسوى بود و به معناى «ورود»؛ امّا چه وقت فرانسوى يادگرفته بود؟ به سرعت به سمت بالگرد برگشت. درش باز بود و رفت تو. جعبههاى زيادى وجود داشت؛ امّا همه خالى بودند. پشت يكى از جعبهها پنهان شد. روى آنها به چند زبان نوشته شده بود: شهر سانىويستا. دَن به نوشتهها فكر كرد. آنها انگليسى، فرانسوى، و اسپانيايى بودند. به جعبههاى ديگر نيز نگاه كرد نوشتهها، آلمانى، ايتاليايى، و پرتغالى بود.
حدود ده دقيقه از زمان نشستن او در آنجا مىگذشت كه ناگهان صداهايى به گوشش خورد و در بسته شد. دو مرد، در قسمت جلوى بالگرد سوار شده بودند. دَن، به حرفهاى آنان گوش مىداد.
- خوب همه كارها انجام شد. همه چيز را به بخشهاى فرانسه و انگليس منتقل كرديم. كار انتقال به ايتاليا و آلمان را هم عصر انجام مىدهيم.
موتورها شروع به حركت كردند و دَن ديگر چيزى نشنيد. بالگرد از زمين بلند شد و به سمت آسمان پرواز كرد. دَن بىصدا، به طرف پنجره رفت و به پايين نگاه كرد. درّههاى زيادى را كه شبيه سانىويستا بودند، ديد. آنها حدود نيم ساعت از روى درّهها مىگذشتند. چشمان دَن به مزارع، درختان و زمينهاى كشاورزى افتاد. از آن بالا توانست يك شهر را با كارخانهها و دود حاصل از آنها ببيند.
بالگرد، شروع به كاهش ارتفاع كرد و فرود آمد. دَن مجدداً پشت جعبهها پنهان شد. پس از باز شدن در، تعدادى مرد براى جا به جا كردن جعبهها وارد شدند. دَن بلند شد و ايستاد. سلام كرد و پرسيد: من كجا هستم؟ مردها به يكديگر نگاه كردند؛ امّا حرفى نزدند. مرد ديگرى وارد شد و گفت: همه چيز رو به راه است. نگران نباشيد اين فرد نيز يكى از افراد درّههاست! به دَن نگاه كرد و پرسيد: چرا به اينجا آمدى؟
- من نمىدانم؛ امّا چيزهايى را به خاطر آوردم و مىخواستم بيشتر به ياد آورم.
- تو از سانىويستا آمدهاى، اين طور نيست؟
- بله.
- من فكر مىكنم تو بايد دنبال من بيايى. دَن نيز به دنبال مرد، به بيرون بالگرد رفت. مَرد گفت: نام من تراويس است. زود باش به دفتر من برويم! دَن به اطراف نگاه كرد. آنها در فرودگاه كوچكى بودند. او توانست حدود نه يا ده بالگرد، دو هواپيماى بزرگ و تعداد زيادى كاميون را ببيند.
مردها جعبهها را به نزديك بالگردها حمل مىكردند. مزارعى دور تا دور فرودگاه را گرفته بود. جاده كوچكى كه از بيابان عبور مىكرد، فرودگاه را به شهر، متّصل مىساخت. تراويس، دَن را به يك ساختمان كوچك برد. آنها داخل شدند. تراويس دَن را به يك دفتر نامرتّب و آشفته هدايت كرد. دَن به اطراف نگاه كرد. در شهر سانىويستا هميشه همه چيز، در جاى خود بود و هيچ چيزِ آشفته و نامرتّبى وجود نداشت. تراويس گفت: بنشين. نوشيدنى يا غذايى ميل دارى؟ و بعد اضافه كرد: من در دفترم، قهوه و يا چاى براى نوشيدن دارم. دَن گفت: نه متشكرم. تراويس خنديد و گفت: نگران نباش، چيزى داخل آن نيست. مطمئنّم كه گرسنه و تشنه هستى؛ خيلى گرسنه و تشنه. دَن با
تعجّب پرسيد: تو از كجا مىدانى؟ تراويس نشست: هميشه آنهايى كه مثل تو هستند، گرسنه و تشنهاند. ببين دَن، نگران نباش! سانىويستا زندان نيست و تو بايد اين مطلب را بپذيرى. موقعى كه بالگرد از زمين بلند شد، خلبان فهميد كه كسى داخل بالگرد است؛ البته از وزن اضافى اين مطلب را فهميد.
- پس چرا مرا بازنگرداند؟
- من به تو گفتم كه آنجا زندان نيست؟ تو سوار بالگرد شدى، چون مىخواستى آنجا را ترك كنى. بسيار خوب، شما آنجا را ترك كردى، ولى ما جلوى تو را نگرفتيم.
دَن براى چند لحظه به ميز نگاه كرد و گفت: امّا يكى از مربّيان ورزشى ما، به نام راسل، سعى كرد جلوى مرا بگيرد. من او را در آسانسور جا گذاشتم و به طبقه دهم رفتم، ولى نمىخواستم به او صدمه بزنم. تراويس گفت: حال او خوب است. تو به او آسيب جدى وارد نكردى و چند لحظه قبل با او تلفنى صحبت كردم. دَن پرسيد: سانىويستا چيست؟ واقعاً سانىويستا چيست؟! چه طور جايى است؟ تراويس پرسيد: چه قدر به خاطر دارى؟
- هر لحظه بيشتر و بيشتر خاطراتم را به ياد مىآورم؛ امّا هنوز همه چيز را به ياد نياوردهام.
- تو فردا مطالب بيشترى را به ياد خواهى آورد. دَن گفت: خوب من در كارخانه بالگردسازى در انگليس كار مىكردم؛ كارخانه وستينگ. اينجا انگلستان نيست، درست است؟
- بله. اينجا انگلستان نيست. دَن گفت: من شغلم را از دست دادم. كارخانه بسته شد و براى مدّت زيادى بيكار بودم. تا اين كه يك آگهى جالب ديدم. فكر مىكنم از تلويزيون اين آگهى را پخش كردند: تعطيلات سى روزه، براى بيكاران. بسيار ارزان قيمت بود. ما انگلستان را ترك كرديم و به سانىويستا پرواز كرديم. بيش از اين چيزى به خاطر ندارم؛ امّا چرا، من سالهاست كه پول نديدهام و راجع به آن صحبت نكردهام. تراويس لبخند زد و گفت: سانىويستا قديمىترين شهر اينجاست و حدود ده سال قبل، افتتاح شد. شما ده سال است كه پول نديدهاى. دَن پرسيد: چه اتفاقى افتاده بود؟
- تو ده سال قبل را به خاطر دارى؟ در سراسر دنيا، ميليونها انسان بيكار وجود داشت و شغلهاى كافى براى آنها موجود نبود. رايانهها، تمام كارها را انجام مىدادند. جنگ و نزاعهاى خيابانى، انقلابات، شورشها و گرسنگى، بيداد مىكرد. دولتهاى تمام دنيا جلسهاى سرّى تشكيل دادند. آنها هزاران مكان مشابه از جمله سانىويستا را احداث كردند. تمام اين اماكن، در مناطق گرمسير بنا شدهاند؛ مكانهاى آفتابى، در مجاورت دريا. آنها مردم بيكار را به تعطيلات مىفرستند و در غذاى هر شخص دارو مىريزند. در اين شهرها، هيچ گرسنهاى نيست، جنگى در كار نيست هيچ بچّهاى نيست، و همينطور پول. كسى چيزى را به خاطر نمىآورد. همه براى امروز زندگى مىكنند. دَن گفت: امّا اينكه وحشتناك است. راسل پرسيد: آيا اين طور فكر مىكنى؟ واقعاً نظر تو اين است؟
- بله! قبلاً همه چيز ارزش بيشترى داشت. آيا شما قصد داريد مرا به آنجا برگردانيد؟ راسل گفت: تو مىتوانى انتخاب كنى. ما مىتوانيم به تو دارو بدهيم و تو وقتى فردا در سانىويستا از خواب بلند شوى، چيزى را راجع به حالا به خاطر نياورى. دَن گفت: تو گفتى كه من حق انتخاب دارم.
- بله! تو مىتوانى آنجا يا اينجا بمانى. بعد هم به كشورت برگردى. ما براى تو شغلى پيدا مىكنيم. بايد خيلى زياد كار كنى و مطمئن باش كه زندگى سختى خواهى داشت و هزاران مسئله ديگر. دَن گفت: امّا من آزاد خواهم بود. دراويس گفت: مردمِ كمى، شايد يك يا دو نفر از هر صد نفر، سانىويستا و يا شهرهاى مشابه آن را ترك كنند و اين، مسئله خاصى به وجود نمىآورد. ما مىتوانيم براى اين اشخاص، شغل پيدا كنيم؛ امّا خيلى از مردمى كه آنجا را ترك مىكنند، باز هم به شهرهاى ما بازمىگردند. دَن گفت: من اينطور فكر نمىكنم. دراويس گفت: تو هم به اين نتيجه مىرسى. شايد سال ديگر بخواهى كه به آنجا برگردى! آنجا زندگى سهل و بىدغدغه است.
پس از گذشت چند لحظه، دراويس گفت: حالا برمىگردى يا اينجا مىمانى. دَن روى صندلىاى كه پشت او قرار داشت نشست و لبخندى زد و گفت: من اينجا مىمانم.
او در ذهنش به راهى براى نجات همسرش مىانديشيد و مطمئن بود كه راه نجات تينا را پيدا خواهد كرد.