مجلات >حديث زندگی>شماره 1

شهر سانى‏ويستا

پيتر وينى
مترجم:ر. رها
 

44

ناگهان هوشيار شد. به نورى كه از بين پرده‏ها به داخل اطاق مى‏تابيد نگاه كرد. همسرش تينا، هنوز در خواب بود. چه‏قدر عجيب بود؛ چون آنها هميشه با هم از خواب برمى‏خواستند. نگاهى به ساعتش انداخت. ساعت شش و سى دقيقه بامداد بود. سعى كرد تا افكارش را جمع و جور كند. بله! هميشه آنها رأس ساعت هشت از خواب بيدار مى‏شدند. هرگز به ياد نداشت كه قبل از ساعت هشت بلند شده باشد؛ امّا چرا؟ هر شخصى در شهر، دقيقاً در ساعت هشت از خواب بلند مى‏شد و اين يك برنامه روزمره بود.
از رختخواب بيرون آمد. تينا هنوز در خواب بود و حركتى نمى‏كرد. به سمت پنجره رفت، پرده‏ها را كنار زد و به شهر خاموش و آرام، نگاهى انداخت. همه چيز ساكن و بى‏حركت بود. بدون سر و صدا، سريع لباس‏هايش را عوض كرد. بعد روى صندلى كنار پنجره كه مشرف به شهر بود لميد. بايد فكر مى‏كرد. بايد گذشته و خاطرات آن را به ياد مى‏آورد.
هنوز روى صندلى در حال فكر كردن بود كه همسرش تينا چشم‏هايش را گشود و از خواب بيدار شد. حدود يك ساعت فكر كردنش طول كشيده بود. بعد از بيدارشدن تينا، با او مشغول حرف زدن شد. تينا پرسيد: دَن، دارى چه‏كار مى‏كنى؟! دَن گفت: صبح زود از خواب بيدار شدم. خودش از لغتى كه به كار برده بود، متعجّب شد؛ امّا چرا اين كلمه او را شگفت‏زده كرد؟ تينا پرسيد: دَن، مسئله‏اى پيش آمده؟ اشتباهى رخ داده؟
- اشتباه! نه هيچ اشتباهى رخ نداده. فقط مى‏خواستم زود بيدار شوم. همه ماجرا همين است، نه چيز ديگر.
تينا لبخند زد و گفت: حالا موقع خوردن صبحانه است، زودباش، نبايد دير كنيم. دَن خواست بگويد چرا نبايد... امّا حرفش را خورد. دَن ايستاد و با خودش گفت: بله وقت صبحانه است. بعد به تينا رو كرد و گفت: ببين تينا، امروز اصلاً گرسنه نيستم؛ امّا تو براى خوردن صبحانه پايين برو، من هم بعداً مى‏بينمت. تينا با حيرت به دَن نگاه كرد و گفت: دَن، ما مجبوريم براى خوردن صبحانه، پايين برويم! تو بيمارى...! مى‏خواهى با پزشك تماس بگيرم؟ امّا دَن نمى‏خواست دكتر او را معاينه كند. تينا كنار در ايستاده بود و دلخور به نظر مى‏رسيد. دَن گفت: تينا من ديروز چيزى نخوردم، پريروز هم همين‏طور و حالا احساسم با روزهاى قبل متفاوت است. تينا به طرف تلفن رفت و گفت: معلوم است كه احساس متفاوتى دارى؛ چون بيمارى! من با دكتر تماس مى‏گيرم. دَن گفت: تينا خواهش مى‏كنم به دكتر زنگ نزن. خودم خواستم كه احساس گرسنگى كنم. من براى يك مدت طولانى احساس گرسنگى نمى‏كنم. مى‏خواهم احساساتم را به خاطر بياورم.
تينا نگران به نظر مى‏رسيد. گفت: دَن من نمى‏فهمم تو چى مى‏گى! هيچ كس دوست ندارد، احساس گرسنگى كند.
- من ديروز و پريروز، چيزى نخوردم، كسى هم متوجّه نشد. غذايم را دور ريختم و حالا شروع به يادآورى خاطراتم كردم. من فكر مى‏كنم در غذايمان نوعى ماده اضافى است؛ مثلاً يك دارو و به خاطر آن دارو ما نمى‏توانيم چيزى را به خاطر بياوريم.
صورت تينا قرمز شد. خيلى سريع گفت: تو يك احمقى! دَن گفت: شايد؛ امّا چرا ما نمى‏توانيم چيزى را به خاطر بياوريم. اين‏جا كجاست؟ تينا با ترديد گفت: خوب
 


45

اين‏جا خونه ماست.
- خونه ما؟ چه وقت ما به اين‏جا اومديم؟ تينا مكثى كرد و گفت: من نمى‏دونم دَن. مگه مهمّه؟! دَن با عصبانيت دست‏هايش را تكان داد و پرسيد: قبل از اين كه ما اين‏جا بياييم كجا بوديم؟ ما... ما... دَن من واقعاً جوابى ندارم. به اين موضوع، اهميت نده و احمق نباش. ببين امروز سر ما خيلى شلوغ است. اوّل كلاس سفالگرى. تو امروز تمام كردن كاسه را يادمى‏گيرى؛ بعد شنا مى‏كنيم؛ بعد هم ناهار؛ بعد از ناهار مى‏توانيم استراحت كنيم؛ بعد هم تنيس بازى مى‏كنيم؛ بعد هم شام؛ بعد هم مى‏توانيم فيلم‏هاى تازه‏اى را در اطاق فيلم تماشا كنيم؛ بعد هم يك نوشيدنى؛ بعد هم از فرط خستگى به خواب مى‏رويم!
- خسته مى‏شويم، آن هم ساعت هشت؟! نه.
- بله خوب، ساعت هشت، وقت خواب است. ما به دوازده ساعت خواب نياز داريم. از هر كه هم بپرسى اين مطلب را مى‏داند!
- تينا، چه مدتى است كه ما اين‏جاييم.
- دَن، من نمى‏دانم! دَن گفت: ما به اين‏جا مى‏گوييم خانه! به ياد ندارى؟ ما عادت داشتيم بگوييم اتاق، هتل و حالا هم مى‏گوييم خانه. تينا گفت: من به خاطر ندارم. خيلى احمقانه است من هيچ چيز به ياد ندارم.
- نه تينا احمقانه نيست. من هم امروز صبح اين مطلب را به خاطر آوردم، موقعى كه تازه بيدار شده بودم.
- شايد اصلاً تو بيدار نبودى دَن؛ شايد فقط خواب ديدى؛ شايد همه اينها فقط يك خواب باشد؛ خوابى خيلى عجيب!
 


46

- نه تينا! من بيدار بودم. تو مرا ديدى كه روى صندلى نشسته بودم. تمام لباس‏هايم را هم به تن داشتم.
تينا به همسرش لبخند زد و گفت: من به ياد نمى‏يارم كه تو آن‏جا بودى.
تينا لبخند زد و گفت: زود باش دَن، خورشيد خيلى وقت است كه طلوع كرده. صبح زيباى ديگرى، تازه شروع شده، بيا برويم و صبحانه بخوريم. تينا در را باز كرد. دَن براى چند لحظه به همسرش نگاه كرد و گفت: تو گفتگوى چند لحظه قبل ما را فراموش كردى، مگر نه. تينا گفت: تو هم فراموشش خواهى كرد. دَن به دنبال همسرش به سالن رفت. درِ اتاق‏هاى طرفين راهرو را نگاه كرد؛ همه مثل هم بودند. بعد با هم به طرف آسانسور رفتند. تينا دكمه را فشرد و درِ آسانسور باز شد.
- وقت بخير دَن، وقت بخير تينا.
اين شخص، راسل، مربّى ورزش آنها بود كه صبح به خير مى‏گفت.
- اميدوارم براى مسابقه تنيس آماده باشيد؛ امّا امروز بعدازظهر در سطح چهارده مسابقه داريم. در اين سطح، بازيكنان خوبى داريم.
تينا خنديد و با خودش زمزمه كرد:
- سطح پنج، سطح پنج، هميشه خيلى هوشياره.
اين بخشى از سرود سطح پنج بود. دَن باز به اطراف كنجكاوانه نگاه كرد. همه مردها و همه زن‏ها يك مدل لباس پوشيده بودند؛ مردها بلوز و شروالك و زن‏ها بلوز و شلوار؛ فقط رنگ لباس‏ها در هر سطح فرق مى‏كرد. به پيراهنش نگاه كرد. آبى روشن بود. رنگ لباس تمام سطح پنجى‏ها همين رنگ بود. رنگ هر سطح، با رنگ سطح ديگر، متفاوت بود. مرد جلوى دَن، پيراهن زرد به تن داشت؛ رنگ سطح نه.
تينا گفت: امروز صبحانه، برشتوك داريم، غذايى كه من هميشه دوست دارم. راسل گفت: حالا كه اين طور است من هم آن را مى‏خورم. دَن لبخند تلخى زد. صبحانه هر روز برشتوك، با مقدارى شير رقيق شده بود. دَن به تينا فكر كرد كه او هر روز از خوردن اين صبحانه راضى به نظر مى‏رسيد؛ از ناهار و شام هم همين‏طور! همه افراد هم مثل تينا راضى به نظر مى‏رسيدند. دَن باز به غذا فكر كرد. ناهار، هميشه سوپ با مقدار كمى نان بود. شام هم سوپ بود با مقدارى برنج. گاهى اوقات هم مقدار كمى گوشت يا ماهى به آن اضافه مى‏شد؛ امّا اين هم هميشگى نبود. با اين حال، آنها هرگز گرسنه نبودند. دَن يك سينى برداشت كه درون آن يك كاسه برشتوك و يك نوشيدنىِ ويتامينى بود. تينا و راسل هم همين كار را انجام دادند.
رستوران، پنجره‏هاى بزرگى داشت كه از بين آنها استخر بزرگ شنا، نمايان بود. خانواده‏هايى كه فرزند داشتند، در سمت ديگر درياچه زندگى مى‏كردند و آنهايى كه بچّه نداشتند، در اين سمت درياچه.
دَن ايستاد و متفكّرانه گفت: هيچ‏كدام از ما هرگز بچّه‏دار نشديم! كم سن و سال‏ترين بچّه‏هاى آن‏طرف هم، ده يازده ساله هستند. آنها تقريباً نوجوان هستند. دَن مى‏توانست بچّه‏ها را به‏خاطر بياورد! پس نتيجه گرفت كه هيچ بچّه‏اى در اين‏جا متولد نشده! سينى غذايش را روى يك ميز خالى گذاشت و فكر كرد. چه‏قدر فكر كردن سخت و دشوار به نظر مى‏رسيد؛ ولى با اين حال، نتيجه گرفت كه آنها براى مدّتى طولانى، در آن‏جا اقامت داشتند، چيزى حدود يازده سال. از اين كه توانسته بود فكر كند، احساس رضايت كرد.
زيرچشمى دور و برش را پاييد. هيچ كس به او نگاه نمى‏كرد و حواسشان به او نبود. سينى را برداشت و به سمت سطل زباله رفت. خيلى سريع، نوشيدنى و غدايش
 


47

را دور ريخت و به طرف ميزى كه همسرش روى آن نشسته بود رفت. به فكر فرو رفت و دوباره به خاطر آورد كه اين‏جا هيچ‏كس بيمار هم نيست. آنها قبلاً مردم بيمار را در مكانى به بيمارستان مى‏بردند و هيچ‏كس ديگرى هم هرگز آن‏جا را ترك نمى‏كرد، هرگز!
ناگهان ايستاد و نگاهش به جك افتاد. جك به بيمارستان رفته بود؛ امّا كى و كجا؟! و بعد به سمت ميزِ جك رفت.
- صبح به خير جك.
- صبح به خير دَن، روز زيبايى است، مگر نه؟
- پات چطوره جك، بهتره؟
جك متعجّب به نظر مى‏رسيد: پاى من! پاى من مشكلى نداشته!
- جك! يعنى يادت نمى‏آيد كه توييستْ را زخمى كردى. توى درياچه بودى كه پايت بريد. من هم با تو بودم. زمين خوردى و پايت شكست و بدجورى زخمى شد و بريد، يادت نمى‏آيد. آنها تو را با يك بالگرد به بيمارستان بردند.
جك، دست از خوردن كشيد و براى يك لحظه نگران شد. خنديد و گفت: من هرگز در زندگى‏ام به بيمارستان نرفته‏ام؛ هرگز سوار بالگرد هم نشده‏ام. تو دارى جوك تعريف مى‏كنى!
دَن با تأسف، نگاهش را پايين انداخت. جك، لباس سبز سطح يازده پوشيده بود. دَنْ جاى يك زخم بزرگ و قرمز رنگى روى پاى جك ديد. دوباره به جك نگاه كرد. جك داشت لبخند مى‏زَد. راسل پرسيد: دَن حالت چه‏طور است؟ راسل درست پشت سر دَن ايستاده بود. دَن گفت: من فقط داشتم با جك گپ مى‏زدم و درباره زخم پايش از او سؤال مى‏كردم؛ چون وقتى داشتيم توى درياچه شنا مى‏كريم، پايش زخمى شد. جاى زخمش هم هنوز پيداست. راسل! سعى كن به خاطر بياورى. او كنار استخر زمين خورد. راسل! تو خودت جك را به بالگرد بردى.
راسل، ديگر لبخند نمى‏زد و گفت: دَن، بعد از صبحانه به دفتر من بيا. مى‏خواهم با تو حرف بزنم. دَن با دقت به چهره راسل خيره شد. راسل، مربّى ورزشى سطح پنج بود. مربّيان زيادى در آن‏جا بودند. آنها در طبقات بالاى ساختمان زندگى مى‏كردند؛ مربيّان ورزش، سفالگرى، يوگا، موسيقى، و... بعد به راسل گفت: من به دفترت نمى‏آيم، فكرم مشغول است. راسل، شگفت زده نگاهش كرد و با لحن خاصّى گفت: مشغول! منظورت چيه؟ دَن پاسخى نداد و از رستوران خارج شد. به طرف آسانسور رفت و تكمه آسانسور را فشار داد. درِ آسانسور به سرعت باز شد و دَن سوار آن شد. راسل با عجله به دنبال دَن مى‏دويد. درِ آسانسور بسته شد. دَن به تكمه‏ها نگاهى انداخت و آخرين دكمه را، كه شماره بيست بود، فشار داد.
«سانى‏ويستا» در دو طرف درّه عميقى ساخته شده بود. استخرهاى شنا و فضاهاى ورزشى در ته دره ساخته شده بودند. اطاق‏ها روى دامنه درّه بودند و در طرفين انتهاى درّه، دفاتر ادارى رؤسا واقع شده بود. بالگردها هر روز به شهر رفت و آمد مى‏كردند و روى بام رديف آخر اتاق‏ها، يعنى سطح بيست فرود مى‏آمدند.
آسانسور متوقف شد و دَن به بيرون از آسانسور قدم نهاد. سالن خالى بود. اتاق‏هاى اين طبقه بزرگ‏تر بود و بين درِ اتاق‏ها، فاصله زيادى وجود داشت. در اين هنگام صدايى به گوشش رسيد؛ صداى يك زنگ. به دنبال آن درِ آسانسور بعدى باز شد. دَن به طرف عقب برگشت و راسل در حال بيرون آمدن از آسانسور بود. راسل گفت: دَن! اين‏جا چه كار مى‏كنى؟ اين‏جا سطح بيست است! تو نبايد به اين‏جا مى‏آمدى!
- چرا نبايد مى‏آمدم؟ تو چرا دنبال من راه افتادى؟ راسل گفت: من بايد با تو حرف بزنم، خيلى مهم است!
دَن به راسل نگاه كرد. چشمان راسل، روى ديوار، به دنبال دكمه قرمز رنگ در نزديكى آسانسور مى‏چرخيد. راسل، با يافتن دكمه، حركت سريعى انجام داد. دَن بين دكمه و راسل ايستاد و گفت: خوب، كجا صحبت كنيم! راسل مضطرب و نگران به نظر مى‏رسيد و گفت: خوب به دفتر من برويم، در آن‏جا مى‏توانيم صحبت كنيم. دَن براى لحظه‏اى فكر كرد. راسل تنومندتر و قوى‏تر از دَن
 


48

بود. دَن ناگهان به ياد ورزش در سانى‏ويستا افتاد كه هرگز كسى سعى نداشت برنده باشد! امّا چرا! او به ياد آورد كه درگذشته در مقابل راسل بازى كرده بود و وقتى سعى كرده بود برنده شود، راسل متعجّب شده بود.
دَن لبخند زد و گفت: زودباش به دفترت برويم. من نبايد در كلاس سفالگرى دير حاضر شوم. من آن‏جا كاسه سوپ درست مى‏كنم. تو كاسه مرا ديده‏اى؟ راسل لبخند زد و گفت: نه نديده‏ام، مى‏توانى آن را بعداً به من نشان دهى! دَن به سمت آسانسور رفت و راسل نيز به دنبال او راه افتاد. راسل به طرف دكمه‏هاى آسانسور برگشت و با خودش زمزمه كرد: سطح يك. دستش را براى فشردن دكمه حركت داد. دَن ناگهان به پشت سر راسل، ضربه محكمى زد و او را نقش بر زمين كرد. دَن با خودش فكر كرد: من او را ضربه فنّى كردم. من اين كار را كجا ياد گرفتم. هرگز در سانى‏ويستا جنگى نبود. دَن به دكمه‏ها نگاه كرد و دكمه سطح ده را فشرد. در اين وقت صبح، كسى در سطح ده حاضر نبود. او سريع و قبل از آن‏كه درِ آسانسور بسته شود بيرون پريد. دَن در سالن، شروع به راه رفتن كرد. در انتهاى سالن، راه پلّه بود. دَن پلّه‏ها را به سرعت طى كرد. در بالاى راه پله، درى وجود داشت. در را فشار داد و از آن عبور كرد. با عبور از در، روى پشت بام قرار گرفت. به اطرافش نگاه كرد. بالگرد بزرگى روى بام ايستاده بود. براى لحظه‏اى ايستاد و به بالگرد نگاهى انداخت. دَن، چند لحظه فكر كرد و به ياد آورد كه اين مدلْ بالگرد، بيست و سه عدد صندلى و دو موتور دارد و سرعت آن، سيصد كيلومتر در ساعت است؛ امّا اين مطالب را از كجا مى‏دانست! سعى كرد به خاطر بياورد. البته دَن در يك كارخانه بالگردسازى كار مى‏كرد. او به ساخت چنين بالگردهايى، عادت داشت؛ امّا زمان و مكانى كه اين كار را انجام مى‏داده، دليل دست از كار كشيدنش، و آمدن به شهر سانى‏ويستا را به ياد نمى‏آورد.
دَن، نگاهش را از بالگرد برگرداند و به طرف گوشه‏اى از بام رفت. از روى ديوارهاى بام، نگاهى به شهر سانى‏ويستا انداخت. چند لحظه بعد، به گوشه ديگر بام رفت. سرش را با تأسّف تكان داد. در آن سو، درّه ديگرى با ساختمان‏هاى بيشتر وجود داشت. آن‏جا درست مثل سانى‏ويستا به نظر مى‏رسيد.
در طرف ديگر بالگرد، درى بود كه روى آن تابلويى قرار داشت. دَن سعى كرد فكر كند. لغتِ روى تابلو، فرانسوى بود و به معناى «ورود»؛ امّا چه وقت فرانسوى يادگرفته بود؟ به سرعت به سمت بالگرد برگشت. درش باز بود و رفت تو. جعبه‏هاى زيادى وجود داشت؛ امّا همه خالى بودند. پشت يكى از جعبه‏ها پنهان شد. روى آنها به چند زبان نوشته شده بود: شهر سانى‏ويستا. دَن به نوشته‏ها فكر كرد. آنها انگليسى، فرانسوى، و اسپانيايى بودند. به جعبه‏هاى ديگر نيز نگاه كرد نوشته‏ها، آلمانى، ايتاليايى، و پرتغالى بود.
حدود ده دقيقه از زمان نشستن او در آن‏جا مى‏گذشت كه ناگهان صداهايى به گوشش خورد و در بسته شد. دو مرد، در قسمت جلوى بالگرد سوار شده بودند. دَن، به حرف‏هاى آنان گوش مى‏داد.
- خوب همه كارها انجام شد. همه چيز را به بخش‏هاى فرانسه و انگليس منتقل كرديم. كار انتقال به ايتاليا و آلمان را هم عصر انجام مى‏دهيم.
موتورها شروع به حركت كردند و دَن ديگر چيزى نشنيد. بالگرد از زمين بلند شد و به سمت آسمان پرواز كرد. دَن بى‏صدا، به طرف پنجره رفت و به پايين نگاه كرد. درّه‏هاى زيادى را كه شبيه سانى‏ويستا بودند، ديد. آنها حدود نيم ساعت از روى درّه‏ها مى‏گذشتند. چشمان دَن به مزارع، درختان و زمين‏هاى كشاورزى افتاد. از آن بالا توانست يك شهر را با كارخانه‏ها و دود حاصل از آنها ببيند.
بالگرد، شروع به كاهش ارتفاع كرد و فرود آمد. دَن مجدداً پشت جعبه‏ها پنهان شد. پس از باز شدن در، تعدادى مرد براى جا به جا كردن جعبه‏ها وارد شدند. دَن بلند شد و ايستاد. سلام كرد و پرسيد: من كجا هستم؟ مردها به يكديگر نگاه كردند؛ امّا حرفى نزدند. مرد ديگرى وارد شد و گفت: همه چيز رو به راه است. نگران نباشيد اين فرد نيز يكى از افراد درّه‏هاست! به دَن نگاه كرد و پرسيد: چرا به اين‏جا آمدى؟
- من نمى‏دانم؛ امّا چيزهايى را به خاطر آوردم و مى‏خواستم بيشتر به ياد آورم.
- تو از سانى‏ويستا آمده‏اى، اين طور نيست؟
- بله.
- من فكر مى‏كنم تو بايد دنبال من بيايى. دَن نيز به دنبال مرد، به بيرون بالگرد رفت. مَرد گفت: نام من تراويس است. زود باش به دفتر من برويم! دَن به اطراف نگاه كرد. آنها در فرودگاه كوچكى بودند. او توانست حدود نه يا ده بالگرد، دو هواپيماى بزرگ و تعداد زيادى كاميون را ببيند.
مردها جعبه‏ها را به نزديك بالگردها حمل مى‏كردند. مزارعى دور تا دور فرودگاه را گرفته بود. جاده كوچكى كه از بيابان عبور مى‏كرد، فرودگاه را به شهر، متّصل مى‏ساخت. تراويس، دَن را به يك ساختمان كوچك برد. آنها داخل شدند. تراويس دَن را به يك دفتر نامرتّب و آشفته هدايت كرد. دَن به اطراف نگاه كرد. در شهر سانى‏ويستا هميشه همه چيز، در جاى خود بود و هيچ چيزِ آشفته و نامرتّبى وجود نداشت. تراويس گفت: بنشين. نوشيدنى يا غذايى ميل دارى؟ و بعد اضافه كرد: من در دفترم، قهوه و يا چاى براى نوشيدن دارم. دَن گفت: نه متشكرم. تراويس خنديد و گفت: نگران نباش، چيزى داخل آن نيست. مطمئنّم كه گرسنه و تشنه هستى؛ خيلى گرسنه و تشنه. دَن با
 


49

تعجّب پرسيد: تو از كجا مى‏دانى؟ تراويس نشست: هميشه آنهايى كه مثل تو هستند، گرسنه و تشنه‏اند. ببين دَن، نگران نباش! سانى‏ويستا زندان نيست و تو بايد اين مطلب را بپذيرى. موقعى كه بالگرد از زمين بلند شد، خلبان فهميد كه كسى داخل بالگرد است؛ البته از وزن اضافى اين مطلب را فهميد.
- پس چرا مرا بازنگرداند؟
- من به تو گفتم كه آن‏جا زندان نيست؟ تو سوار بالگرد شدى، چون مى‏خواستى آن‏جا را ترك كنى. بسيار خوب، شما آن‏جا را ترك كردى، ولى ما جلوى تو را نگرفتيم.
دَن براى چند لحظه به ميز نگاه كرد و گفت: امّا يكى از مربّيان ورزشى ما، به نام راسل، سعى كرد جلوى مرا بگيرد. من او را در آسانسور جا گذاشتم و به طبقه دهم رفتم، ولى نمى‏خواستم به او صدمه بزنم. تراويس گفت: حال او خوب است. تو به او آسيب جدى وارد نكردى و چند لحظه قبل با او تلفنى صحبت كردم. دَن پرسيد: سانى‏ويستا چيست؟ واقعاً سانى‏ويستا چيست؟! چه طور جايى است؟ تراويس پرسيد: چه قدر به خاطر دارى؟
- هر لحظه بيشتر و بيشتر خاطراتم را به ياد مى‏آورم؛ امّا هنوز همه چيز را به ياد نياورده‏ام.
- تو فردا مطالب بيشترى را به ياد خواهى آورد. دَن گفت: خوب من در كارخانه بالگردسازى در انگليس كار مى‏كردم؛ كارخانه وستينگ. اين‏جا انگلستان نيست، درست است؟
- بله. اين‏جا انگلستان نيست. دَن گفت: من شغلم را از دست دادم. كارخانه بسته شد و براى مدّت زيادى بيكار بودم. تا اين كه يك آگهى جالب ديدم. فكر مى‏كنم از تلويزيون اين آگهى را پخش كردند: تعطيلات سى روزه، براى بيكاران. بسيار ارزان قيمت بود. ما انگلستان را ترك كرديم و به سانى‏ويستا پرواز كرديم. بيش از اين چيزى به خاطر ندارم؛ امّا چرا، من سال‏هاست كه پول نديده‏ام و راجع به آن صحبت نكرده‏ام. تراويس لبخند زد و گفت: سانى‏ويستا قديمى‏ترين شهر اين‏جاست و حدود ده سال قبل، افتتاح شد. شما ده سال است كه پول نديده‏اى. دَن پرسيد: چه اتفاقى افتاده بود؟
- تو ده سال قبل را به خاطر دارى؟ در سراسر دنيا، ميليون‏ها انسان بيكار وجود داشت و شغل‏هاى كافى براى آنها موجود نبود. رايانه‏ها، تمام كارها را انجام مى‏دادند. جنگ و نزاع‏هاى خيابانى، انقلابات، شورش‏ها و گرسنگى، بيداد مى‏كرد. دولت‏هاى تمام دنيا جلسه‏اى سرّى تشكيل دادند. آنها هزاران مكان مشابه از جمله سانى‏ويستا را احداث كردند. تمام اين اماكن، در مناطق گرمسير بنا شده‏اند؛ مكان‏هاى آفتابى، در مجاورت دريا. آنها مردم بيكار را به تعطيلات مى‏فرستند و در غذاى هر شخص دارو مى‏ريزند. در اين شهرها، هيچ گرسنه‏اى نيست، جنگى در كار نيست هيچ بچّه‏اى نيست، و همين‏طور پول. كسى چيزى را به خاطر نمى‏آورد. همه براى امروز زندگى مى‏كنند. دَن گفت: امّا اين‏كه وحشتناك است. راسل پرسيد: آيا اين طور فكر مى‏كنى؟ واقعاً نظر تو اين است؟
- بله! قبلاً همه چيز ارزش بيشترى داشت. آيا شما قصد داريد مرا به آن‏جا برگردانيد؟ راسل گفت: تو مى‏توانى انتخاب كنى. ما مى‏توانيم به تو دارو بدهيم و تو وقتى فردا در سانى‏ويستا از خواب بلند شوى، چيزى را راجع به حالا به خاطر نياورى. دَن گفت: تو گفتى كه من حق انتخاب دارم.
- بله! تو مى‏توانى آن‏جا يا اين‏جا بمانى. بعد هم به كشورت برگردى. ما براى تو شغلى پيدا مى‏كنيم. بايد خيلى زياد كار كنى و مطمئن باش كه زندگى سختى خواهى داشت و هزاران مسئله ديگر. دَن گفت: امّا من آزاد خواهم بود. دراويس گفت: مردمِ كمى، شايد يك يا دو نفر از هر صد نفر، سانى‏ويستا و يا شهرهاى مشابه آن را ترك كنند و اين، مسئله خاصى به وجود نمى‏آورد. ما مى‏توانيم براى اين اشخاص، شغل پيدا كنيم؛ امّا خيلى از مردمى كه آن‏جا را ترك مى‏كنند، باز هم به شهرهاى ما بازمى‏گردند. دَن گفت: من اين‏طور فكر نمى‏كنم. دراويس گفت: تو هم به اين نتيجه مى‏رسى. شايد سال ديگر بخواهى كه به آن‏جا برگردى! آن‏جا زندگى سهل و بى‏دغدغه است.
پس از گذشت چند لحظه، دراويس گفت: حالا برمى‏گردى يا اين‏جا مى‏مانى. دَن روى صندلى‏اى كه پشت او قرار داشت نشست و لبخندى زد و گفت: من اين‏جا مى‏مانم.
او در ذهنش به راهى براى نجات همسرش مى‏انديشيد و مطمئن بود كه راه نجات تينا را پيدا خواهد كرد.