مجلات >حديث زندگی>شماره 1

خاطرات


42

گل

مادرم خواندن و نوشتن بلند نبود؛ امّا زنى ظريف، حسّاس و نيك‏انديش بود. همه مادران، بهترين زنان دنيا هستند. مادر من هم به خاطر اين كه مادرم بود، بهترين زن دنيا بود.
يك روز از باغچه گلى چيدم و براى مادرم آوردم. مادرم خوشحال شد و گفت: «بريم چندتا گل ديگه بچينيم».
به باغچه آمديم. او گلى را به من نشان داد و گفت: «ببين چه گل قشنگيه... گل‏ها همه جان دارند و براى خود زندگى مى‏كنند. اگر بچيننش، حيوونكى مى‏ميره. روشاخه جلوه‏اش خيلى بيشتره. توى ظرف چندان جلوه و زيبايى نداره...».
به هر گلى كه مى‏رسيديم، برمى‏گشت و به من مى‏گفت: «اگه حيفت نمى‏آد، بچينش!...».
هرچيز خوبى كه دارم از مادرم دارم.
عزيز نسين
 

پاريز در ايران يا پاكستان؟

يك وقتى در شوروى كتابى به اسم مشاعره چاپ شد. در آن كتاب، شعراى فارسى را طبق مملكتشان تقسيم كرده بودند: شعراى افغانستان، پاكستان، تاجيكستان و بالاخره ايران. نام مُخلص را هم به سهو بر زبان آورده بودند.
نام من رفته است روزى برلب جانان به سهو
اهل دل را بوى جان مى‏آيد از نامم هنوز
البته در اين ماجرا، مهم اين است كه مرا جزو شعراى پاكستان آورده بودند و شعر «آلبوم» مرا هم نقل كرده بودند. چندى بعد، يك شاعر پاكستانى به زبان اردو نامه‏اى به من نوشت و اظهار تأسف كرده بود از اين كه يك شاعر پاكستانى در ايران دارند و تا آن وقت، كسى از حال او در پاكستان خبر نداشته است!
من جوابى مفصّل در روزنامه كيهان نوشتم و اشاره كردم كه اگر قرار باشد صد سال ديگر، يك نفر تاريخ ادبيات پاكستان را بنويسد، پاريز را جزو كدام بخش مى‏تواند بياورد؟ و چه سردرگمى‏اى برايش حاصل خواهد شد!
دكتر ابراهيم باستانى پاريزى


43

استاد جامع

...بعد به اصفهان و شيراز رفتم. فرض كنيد معلّم فيزيك و شيمى بودم. اگر معلّم زبان فرانسه و تاريخ طبيعى هم نداشتند، به جاى آنها درس مى‏دادم. خلاصه هر درسى را كه معلّم نداشتند، مى‏رفتم شب مطالعه مى‏كردم و صبح درس مى‏دادم و طورى بود كه به‏عنوان يك معلّم بايد آبرويم را حفظ مى‏كردم.
مى‏گويند آنهايى كه مى‏خواهند خوب درس بخوانند، اوّل كه بچّه‏شان را مى‏گذارند به مدرسه، يك شاگرد هم برايش پيدا مى‏كنند تا آنهايى را كه مى‏خواند به او هم ياد بدهد. مثلاً من مسأله مى‏دادم براى فيزيك. فيزيك هم كه وضعش پيچيده است. شب خوابم نمى‏برد تا اين مسئله‏اى كه داده بودم، خودم حل كنم. در ضمن، آن وقت‏ها حل‏المسائل اين قدر زياد نبود. بعضى وقت‏ها من در خواب، مسئله حل مى‏كردم. اين است كه من جامع شدم.
استاد احمد آرام


برف و كار

زمستان، برف سنگينى آمده بود. از حجره بيرون آمدم. برف را نگاه كردم و مردّد بودم كه به كلاس درس بروم يا نروم. اگر نمى‏رفتم، دليلى بر تَنبلى من و عدم عشق و شوقم به درس بود. به هر حال تصميم گرفتم بروم. رفتم تا درِ خانه ايشان 1آيةاللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى‏ در سه راه سيروس. خواستم در بزنم. با آن برف سنگينى كه آمده بود، خجالت كشيدم. مدتى ايستادم كه كسى بيرون بيايد؛ امّا كسى نيامد. ديدم وقت درس هم دارد مى‏گذرد. در هر صورت در زدم. آقازاده‏هاشان در را باز كردند. وارد شدم و ديدم ايشان مشغول نوشتن هستند. با اكراه وارد شدم. سلام كردم و به محض نشستن، عذرخواهى نمودم. گفتم: آقا در اين برف، مزاحمتان شدم. مى‏خواستم نيايم.
گفتند: چرا؟
گفتم: در اين برف نمى‏خواستم مزاحم شوم.
گفتند: مگر شما كه از مدرسه مروى تا اين‏جا مى‏آمديد، گداها در راه ننشسته بودند و گدايى نمى‏كردند؟
گفتم: چرا!
گفتند: امروز آنها بودند يا نه؟
گفتم: چرا بودند. امروز كه روز كسب و كار آنهاست.
ايشان گفتند: خُب، آنها كه تعطيل نكردند، چرا ما تعطيل كنيم؟!
علّامه حسن حسن‏زاده آملى


اشتباه

همان موقعى كه ما مى‏خواستيم از قطار پياده شويم، روحانى ديگرى از كوپه بعد، پياده شد. ايشان شكل و هيكل خيلى جالبى داشت. مردم رفتند به طرف او و گفتند: «به سلامتى علّامه محمّد تقى جعفرى صلوات بفرستيد!».
به رفقا گفتم: «خوب شد! رسيده بود بلايى، ولى به خير گذشت».
جمعيت ريختند و اطراف آن آقا خيلى شلوغ شد. آن‏جا درشكه و وسايل نقليه بود. به هر كس گفتيم ما را به خانه آقاى علّامه 2شيخ صالح مازندرانى‏ ببريد، گفتند: نخير ما مهمان‏هاى آقاى علّامه را مى‏خواهيم ببريم.
آن موقع، كرايه ماشين يا درشكه فرض كنيد يك تومان بود. دوستم گفت: ده تومان مى‏دهم ما را ببر منزل آقاى علّامه.
درشكه‏چى با يك اكراهى گفت: حالا سوار شويد.
سوار شديم و چند نفر ديگر را هم سوار كرد و راه افتاد. وقتى وارد خيابان‏ها شديم، ديديم خودِ مرحوم علّامه هم پياده و عصا به دست آمده بود. ايشان آن موقع شايد هشتاد سال داشت. به درشكه‏چى گفتم: علّامه ايشان است؟
گفت: بله.
گفتم: پس همين‏جا نگه‏دار كه ما خدمتشان برسيم.
پياده شديم و سلام كرديم.
فرمود: پس اين مردم كجا هستند؟
گفتم: الان مى‏آيند خدمتتان.
وى خيلى باهوش بود. گفت: اينها حتماً عوضى گرفته‏اند! اين چه قيافه‏اى است؟! يك مقدار خودت و لباس‏هايت را جمع و جور كن!
علّامه محمّد تقى جعفرى