گل
مادرم خواندن و نوشتن بلند نبود؛ امّا زنى ظريف، حسّاس و نيكانديش بود. همه مادران، بهترين زنان دنيا هستند. مادر من هم به خاطر اين كه مادرم بود، بهترين زن دنيا بود.
يك روز از باغچه گلى چيدم و براى مادرم آوردم. مادرم خوشحال شد و گفت: «بريم چندتا گل ديگه بچينيم».
به باغچه آمديم. او گلى را به من نشان داد و گفت: «ببين چه گل قشنگيه... گلها همه جان دارند و براى خود زندگى مىكنند. اگر بچيننش، حيوونكى مىميره. روشاخه جلوهاش خيلى بيشتره. توى ظرف چندان جلوه و زيبايى نداره...».
به هر گلى كه مىرسيديم، برمىگشت و به من مىگفت: «اگه حيفت نمىآد، بچينش!...».
هرچيز خوبى كه دارم از مادرم دارم.
عزيز نسين
پاريز در ايران يا پاكستان؟
يك وقتى در شوروى كتابى به اسم مشاعره چاپ شد. در آن كتاب، شعراى فارسى را طبق مملكتشان تقسيم كرده بودند: شعراى افغانستان، پاكستان، تاجيكستان و بالاخره ايران. نام مُخلص را هم به سهو بر زبان آورده بودند.
نام من رفته است روزى برلب جانان به سهو
اهل دل را بوى جان مىآيد از نامم هنوز
البته در اين ماجرا، مهم اين است كه مرا جزو شعراى پاكستان آورده بودند و شعر «آلبوم» مرا هم نقل كرده بودند. چندى بعد، يك شاعر پاكستانى به زبان اردو نامهاى به من نوشت و اظهار تأسف كرده بود از اين كه يك شاعر پاكستانى در ايران دارند و تا آن وقت، كسى از حال او در پاكستان خبر نداشته است!
من جوابى مفصّل در روزنامه كيهان نوشتم و اشاره كردم كه اگر قرار باشد صد سال ديگر، يك نفر تاريخ ادبيات پاكستان را بنويسد، پاريز را جزو كدام بخش مىتواند بياورد؟ و چه سردرگمىاى برايش حاصل خواهد شد!
دكتر ابراهيم باستانى پاريزى
استاد جامع
...بعد به اصفهان و شيراز رفتم. فرض كنيد معلّم فيزيك و شيمى بودم. اگر معلّم زبان فرانسه و تاريخ طبيعى هم نداشتند، به جاى آنها درس مىدادم. خلاصه هر درسى را كه معلّم نداشتند، مىرفتم شب مطالعه مىكردم و صبح درس مىدادم و طورى بود كه بهعنوان يك معلّم بايد آبرويم را حفظ مىكردم.
مىگويند آنهايى كه مىخواهند خوب درس بخوانند، اوّل كه بچّهشان را مىگذارند به مدرسه، يك شاگرد هم برايش پيدا مىكنند تا آنهايى را كه مىخواند به او هم ياد بدهد. مثلاً من مسأله مىدادم براى فيزيك. فيزيك هم كه وضعش پيچيده است. شب خوابم نمىبرد تا اين مسئلهاى كه داده بودم، خودم حل كنم. در ضمن، آن وقتها حلالمسائل اين قدر زياد نبود. بعضى وقتها من در خواب، مسئله حل مىكردم. اين است كه من جامع شدم.
استاد احمد آرام
برف و كار
زمستان، برف سنگينى آمده بود. از حجره بيرون آمدم. برف را نگاه كردم و مردّد بودم كه به كلاس درس بروم يا نروم. اگر نمىرفتم، دليلى بر تَنبلى من و عدم عشق و شوقم به درس بود. به هر حال تصميم گرفتم بروم. رفتم تا درِ خانه ايشان 1آيةاللّه ميرزا ابوالحسن شعرانى در سه راه سيروس. خواستم در بزنم. با آن برف سنگينى كه آمده بود، خجالت كشيدم. مدتى ايستادم كه كسى بيرون بيايد؛ امّا كسى نيامد. ديدم وقت درس هم دارد مىگذرد. در هر صورت در زدم. آقازادههاشان در را باز كردند. وارد شدم و ديدم ايشان مشغول نوشتن هستند. با اكراه وارد شدم. سلام كردم و به محض نشستن، عذرخواهى نمودم. گفتم: آقا در اين برف، مزاحمتان شدم. مىخواستم نيايم.
گفتند: چرا؟
گفتم: در اين برف نمىخواستم مزاحم شوم.
گفتند: مگر شما كه از مدرسه مروى تا اينجا مىآمديد، گداها در راه ننشسته بودند و گدايى نمىكردند؟
گفتم: چرا!
گفتند: امروز آنها بودند يا نه؟
گفتم: چرا بودند. امروز كه روز كسب و كار آنهاست.
ايشان گفتند: خُب، آنها كه تعطيل نكردند، چرا ما تعطيل كنيم؟!
علّامه حسن حسنزاده آملى
اشتباه
همان موقعى كه ما مىخواستيم از قطار پياده شويم، روحانى ديگرى از كوپه بعد، پياده شد. ايشان شكل و هيكل خيلى جالبى داشت. مردم رفتند به طرف او و گفتند: «به سلامتى علّامه محمّد تقى جعفرى صلوات بفرستيد!».
به رفقا گفتم: «خوب شد! رسيده بود بلايى، ولى به خير گذشت».
جمعيت ريختند و اطراف آن آقا خيلى شلوغ شد. آنجا درشكه و وسايل نقليه بود. به هر كس گفتيم ما را به خانه آقاى علّامه 2شيخ صالح مازندرانى ببريد، گفتند: نخير ما مهمانهاى آقاى علّامه را مىخواهيم ببريم.
آن موقع، كرايه ماشين يا درشكه فرض كنيد يك تومان بود. دوستم گفت: ده تومان مىدهم ما را ببر منزل آقاى علّامه.
درشكهچى با يك اكراهى گفت: حالا سوار شويد.
سوار شديم و چند نفر ديگر را هم سوار كرد و راه افتاد. وقتى وارد خيابانها شديم، ديديم خودِ مرحوم علّامه هم پياده و عصا به دست آمده بود. ايشان آن موقع شايد هشتاد سال داشت. به درشكهچى گفتم: علّامه ايشان است؟
گفت: بله.
گفتم: پس همينجا نگهدار كه ما خدمتشان برسيم.
پياده شديم و سلام كرديم.
فرمود: پس اين مردم كجا هستند؟
گفتم: الان مىآيند خدمتتان.
وى خيلى باهوش بود. گفت: اينها حتماً عوضى گرفتهاند! اين چه قيافهاى است؟! يك مقدار خودت و لباسهايت را جمع و جور كن!
علّامه محمّد تقى جعفرى