مجلات >حديث زندگی>شماره 1

دو قرص نان

 

30

خانم مارتا ميچام، يك مغازه كوچك نانوايى را اداره مى‏كرد. او چهل ساله بود و دارايى‏اش تنها دو هزار دلار در بانك، دو دندان فاسد و يك قلب رئوف بود. با اين حال از زمانى كه برايش موقعيت ازدواج پيش آمده بود، خوشبت‏تر به نظر مى‏رسيد.
 دو يا سه هفته‏اى بود كه يك مشترى به آن‏جا رفت و آمد مى‏كرد و كم‏كم به او علاقه‏مند شد. او يك مرد ميانْ‏سال عينكى بود، با ريش قهوه‏اى - كه با دقت خاصى آراسته شده بود - و انگليسى را با لهجه غليظ آلمانى صحبت مى‏كرد. پيراهنش كهنه، در بعضى قسمت‏ها وصله پينه شده و شلوارش چروك و زانو انداخته بود؛ امّا به نظر، شخصى تميز و با منش و كردار خوب به نظر مى‏رسيد. هميشه دو قرص نان بيات مى‏خريد - پنج سنت، براى يك قرص نان تازه يا دو قرص نان بيات - و هيچ چيز ديگرى نمى‏خواست.
 يك روز خانم مارتا متوجه لكّه‏هايى قرمز و قهوه‏اى رنگ، بر روى دست او شد و فكر كرد كه او يك نقّاش فقير است. با خودش گفت: بدون شك او در يك اتاق زير شيروانى زندگى مى‏كند، نقاشى مى‏كشد و روزگارش را با دو قرص نان بيات مى‏گذراند و هميشه چيزهاى خوشمزه‏اى كه من در مغازه‏ام دارم را مى‏خورد. خان مارتا يك روز براى امتحان تئوريش در مورد
 


31

 شغل او يك تابلوى نقاشى را از اتاقش آورد و پشت ويترين قرار داد - يك تابوى ونيزى، با قاب مرمر باشكوه با تصوير يك زن سوار بر كرجى ونيزى - كه توجه هر هنرمندى را به خود جلب مى‏كرد.
 دو روز بعد دوباره همان مشترى هميشگى آمد. وقتى نگاهش به تابلو افتاد و گفت: شما تابلوى زيبايى داريد خانم!
 خانم مارتا در حالى كه نان‏ها را بسته‏بندى مى‏كرد، با لذت از زيركى و باهوشى خودش گفت: بله، من هنر نقاشى را خيلى دوست دارم. نظرتان درباره اين تابلو چيست؟ - بد نيست؛ امّا منظره انتخاب شده و طرح كشيده شده مناسب نيست.
 او مؤدّبانه نان‏ها را گرفت و با عجله رفت. خانم مارتا تابلو را به اتاقش برد و با خودش گفت: چشم‏هايش چه آرام و مهربان، از پشت عينك برق مى‏زد. او قادر است درباره علم مناظر و مزاياى يك تابلو، تنها با يك نگاه اجمالى قضاوت كند و فقط با دو قرص نان زندگى كند. بعد از آن روز مرد هنرمند مهربان - از ديد خانم مارتا - هرگاه براى خريد مى‏آمد مدت كوتاهى صحبت مى‏كرد. او هميشه نان بيات سفارش مى‏داد، نه كيك، نه شيرينى و نه حتى يكى از آن نان روغنى‏هاى خوشمزه پشت ويترين.
 خانم مارتا كم‏كم براى حال او نگران شد؛ چون هر روز لاغرتر به نظر مى‏رسيد. فكر اضافه كردن يك چيز مقوى و لذيذ، به رژيم غذايى هنرمند، راحتش نمى‏گذاشت. با اين حال، جرئت اين كار را نيز نداشت؛ چون مى‏ترسيد به غرور نقّاش بربخورد.
 خانم مارتا از آن به بعد هميشه لباس زيباى آبى ابريشمى خودش را پشت پيشخوان مى‏پوشيد. يك روز مثل هميشه آن مشترى آمد. پول خودش را روى پيشخوان گذاشت و همان نان‏هاى هميشگى را خواست. هنگامى كه خانم مارتا در حال تهيه كردن نان‏ها بود، ناگهان در خيابان هياهويى برپا شد و صداى بوق زدن ماشين آتش‏نشانى آمد. مشترى به طرف در دويد و بيرون را نگاه كرد. ناگهان يك فكر خوبى در ذهن خانم مارتا جرقه زد. مقدارى كره تازه در گوشه پيشخوان وجود داشت. فرصت را غنيمت شمرد و با چاقوى نان، مقدار قابل ملاحظه‏اى كره بريد و بين دو نان قرار داد. وقتى نقاش برگشت، خانم مارتا مثل هميشه در حال بسته‏بندى كردن نان بود. هنگامى كه او رفت، خانم مارتا از شجاعت خودش احساس رضايت كرد و قلبش از اشتياق به تپش افتاد. آيا او خيلى گستاخ شده بود؟ آيا اين كارش به روحيه آن مرد مهربان، صدمه خواهد زد؟ مطمئناً نه! يك مقدار كره، هيچ گاه نشانه گستاخى نيست.
آن روز تمام فكر مارتا مشغول كار زيركانه‏اش بود. با خودش گفت: به احتمال زياد او الآن در كنار تابلو و سه‏پايه نقاشى‏اش ايستاده و در حال كشيدن يك تابلوى زيباست و هنگام ناهار، وقتى نان‏ها را براى خوردن برش مى‏دهد - آه! او حتى از تصور آن لحظه سرخ شد - دست‏هايى كه اين كره را در بين اين نان‏هان قرار داده به خاطر مى‏آورد؟ آيا او...
 ناگهان زنگ در به طور گوشخراشى صدا كرد و رشته افكار خانم مارتا را پاره كرد. از ته دل آهى كشيد و از اتاقش بيرون رفت. دو مرد در كنار پيشخوان ايستاده بودند. يكى از آنها مرد جوان غريبه‏اى بود، در حال كشيدن پيپ و ديگرى همان مشترى نقاش فقير بود.
 رفتار آن مرد، مثل هميشه - آرام و متواضع - نبود. صورتش قرمز، كلاهش عقب سرش رفته و موهايش به هم ريخته و آشفته بود. او مشتش را گرده كرد و با خشونت به طرف خانم مارتا رفت و فرياد زد: اين چه كارى بود كه تو كردى؟
چشمان آبى عصبانيش، از پشت عينك برق مى‏زد و دوباره گفت: من فقط مى‏خواهم بگويم كه تو يك پير زن فضول هستى.
 خانم مارتا در حالى كه از اين حركت مرد خُشكش زده بود به ديوار تكيه داد و آن مرد غريبه هم يقه نقاش را محكم نگه داشته بود و سعى مى‏كرد او را دور كند. مرد غريبه گفت: بس است! آن چيزهايى كه بايد مى‏گفتى، گفتى. سپس مرد عصبانى را به طرف درب خروجى برد و خودش بازگشت و گفت: خانم، من بايد به شما بگويم كه آقاى بلام برگر، نقشه كش و طراح ساختمان است. او حدود سه ماه به طور جدّى بر روى عمارت شهر كار كرد كه نزديك به تمام شدن آن بود و شما بايد بدانيد كه يك نقشه كش ساختمان، ابتدا طرح خود را با مداد بر روى كاغذ مى‏كشد و سپس از خورده‏هاى نانِ بيات، براى مالش دادن بر روى خطها استفاده مى‏كند.
بلام برگر، نان‏هاى خود را هميشه از اين مغازه مى‏خريد؛ امّا خوب، امروز... خوب... مى‏دانيد... كره امروز... طرح بلام برگر الآن ديگر به درد هيچ كارى نمى‏خورد.
خان مارتا به اتاق پشت مغازه رفت. لباس ابريشمى آبيش را درآورد و همان لباس فاستونى كهنه قهوه‏اى رنگش را پوشيد و پشت پيش خوان ايستاد.