جوانى
اى پسر! هرچند توانى «پيرْ عقل» باش. نگويم كه جوانى مكن؛ لكن جوانى خويشتندار باش و از جوانان پژمرده مباش كه جوانِ شاطر،(1) نيكو بود. چنان كه ارسطاطاليس مىگوديد: «الشباب نوع من الجنون»؛
[جوانى نوعى ديوانگى است.] و نيز از جوانان جاهل مباش؛ كه از شاطرى بلا نخيزد و از جاهلى بلا خيزد. بهره خويش به حسب طاقت خويش از روزگار خويش بردار كه چون پير شوى خود نتوانى.
اى پسر! هشيار باش و به جوانى غرّه مشو. اندر طاعت و معصيت به هر حالى كه باشى از خداى عزوجل يادْ همى كن و آمرزشْ همىخواه و از مرگْ همى ترس تا چون درزى،(2) ناگاه در كوزه نيفتى با بار گناهان بسيار.
و همه نشست و خاست، با جوانان مدار، با پيران نيز مجالست كن. و رفيقان و نديمانِ پير و جوانْ آميختهدار تا جوانان اگر در مستىِ جوانى، محالى كنند و گويند پيران، مانع آن محال شوند، از آن كه پيرها چيزها دانند كه جوانان ندانند.
و چنان دان كه تو را نگذارند كه همى باشى.(3) چون حواسهاى تو از بيفتد، درِ بينايى و درِ گويايى و درِ شنوايى و درِ بويايى و درِ لمس و ذوق، همه بر تو بسته گردد. نه تو از زندگانى خويش، شاد باشى و نه مردم از زندگانى تو. تو بر مردم، وبالى گردى. پس مرگ از چنان زندگانى به.
اما چون پير شدى از محال جوانى دور باش كه هر كه به مرگ، نزديكتر بُوَد بايد كه از محال جوانى دورتر بود. مثال عمر مردمان، چون آفتاب است و آفتابِ جوانان در افق مشرق بود و آفتاب پيران در افق مغرب.
قابوس نامه
1 . شاطر: چُست و چالاك.
2. درزى: خياط.
3 . همى باشى: اين گونهباشى.