مثل يك مرد
پريناز رئيسى
آقاجان كه خبر را مىگويد، خانم جان با نگرانى مىخوابانَد توى صورت خودش و بعد هم شروع مىكند به نفرين كردن؛ امّا من فقط مىخندم.
- كشف حجاب يعنى چه؟ مگر مىشود آدم بدون چادر و پيچه، برود توى كوچه؟
نگاهم مىافتد به صورتِ آقاجان. متفكّرانه، قليانش را مىكشد. رضوان با حالتى پرسشگر، خانم جان را نگاه مىكند و مىگويد: اگر نخواهند چادر سر كنند، پس حتماً بايد با كت و شلوار و جليقه بروند بيرون!
چاقو را كه مىزنم وسط هندوانه، سرخىاش چشمم را مىزند. طبق عادت هميشگى، آنها را منظّم قاچ قاچ مىكنم و مىچينم توى قاب. وقتى مىروم سرِ سفره، آقاجان آنقدر گرمِ صحبت با خان عموست كه تشكّر هميشگىاش از منْ يادش مىرود؛ حتى ديشب هم حافظ نخوانْد. مىدانم حواسش كجاست؛ به مسئله كشفِ حجاب.
صداى عموجان بلند مىشود: غلط مىكند مىخواهد ايران را فرنگ كند. براى خودش گفته! به خيالش ايرانىها بىريشهاند؟ اگر خودش يك تفنگچىِ قزّاق است، آن حرف ديگرى است.
آقاجان با خونسردىِ هميشگىاش، در حالى كه يك تكّه هندوانه را آرام آرام مىجَوَد، نگاهى به خان عمو مىكند و مىگويد: «معلوم نيست دوباره چه فكرى توى كلّه رضاخان است. اين طور كه بويش مىآيد، با اين كارها مىخواهد به خيال خودش پاى زنها را بكشد وسط». بعد هم يك تكّه ديگر هندوانه مىگذارد گوشه دهانش.
يك هفته است كه من و خانمجان و رضوان از خانه بيرون نرفتهايم. مرادعلى، پسر قاسمميرزا، مىگفت كه دو تا آجانِ چماق به دست، سرِ كوچه و خيابان ايستادهاند تا چادرها را از سرِ همه بكشند. در همين حين، گلاب خانم هم كه با چادر و چاقچور رفته بوده بيرون، اول چادرش را كشيده بودند و بعد هم كه مقاومت كرده بود، كتك سيرى به او زده بودند. بيچاره گلاب خانم! كمردردش كم بود، حالا دردِ دست و پا هم به آن اضافه شد!
در مىزنند. از در زدنش مىفهمم كه داداش هادى است.
پسره شيطان، اين چند روزه فقط توى كوچهها مىپلكد.
- سلام آبجى!
صورتش خندان است. معلوم است خبرهاى تازهاى دارد.
- آبجى! مىدانى چه شعرهاى خندهدارى مىخوانند؟
- كى مىخواند؟
- آجانها، پسرهاى محل،... راستى! مىدانى امروز كى را ديدم؟ زن فتحاللّهخان را. واى اگر مىديدى! با چه قيافهاى بدون چادر زده بود بيرون. آجانهاى سرِ محل هم مثل سگ قلاده بسته، بِهِش احترام مىگذاشتند؛ امّا كمى آنطرفتر نزديك بود بخورد زمين. اوّلش فكر كرد كسى نديده؛ امّا با صداى قهقه بچّهها، اخمهايش را كرد توى هم و با فيس و افاده، راهش را كج كرد. راستى! شعر را نخواندم. اين را اوّل همان آجانْ درازه مىخواند:
نون و پنير و خاشخاش
بايد حجابو برداش...
بعد هم كِركِر خنديد. هنوز خنده هادى تمام نشده بود كه خانمجان، مثل برق يك سيلى آبدار خواباند توى صورت او و غرّيد: خجالت نمىكشى از اين مزخرفات مىخوانى؟ پسره بىچشم و رو برايم شعرِ رضاخانى مىخواند!
هادى بغضش را فرو خورد و آهسته رفت توى اتاق پشتى. كمى كه خشم خانمجان فرو مىنشيند، مىگويم: خُب، خانمجان! هادى بچّه است. هنوز دوازده سالش تمام نشده.
خانمجان مىپرد وسط حرفم: پسره با اين هيكل، بچّه است؟ اگر همه بچّهها اينقدر پُررو باشند كه واويلا!
ادامه مىدهم: آخر تا حالا كه اين چيزها را نديدهاند. برايشان تازگى دارد. تقصير از بچّهها نيست. خدا لعنت كند كسى را كه تقصير كار است!
خانمجان زل مىزند توى چشمهايم و مىگويد: اگر هادى تو را نداشت، كى اَزَش جانبدارى مىكرد؟
بلند مىشوم تا سبزىهايى را كه پاك كردهام، ببرم كنارِ حوض. در همين حين مىگويم: يعنى حرفهاى من دروغ است؟
- شايد تا ابد وضع بخواهد همين باشد، آن وقت چى؟
- عادت مىكنند خانمجان! مطمئناً عادت مىكنند.
صداى ضعيف خانمجان به گوشم مىرسد: چشم سفيد!
دلم پَر مىزند براى ديدنِ وضع بيرون؛ امّا خطرى است. با ديدنِ وضع گلاب خانم، خانمجان ديگر اجازه بيرون رفتن نمىدهد. با صداى درِ حياط، سبزىهاى نَشسته را مىگذارم كنار حوض و چادرم را از روى ايوان برمىدارم. در را كه باز مىكنم، خشكم مىزند. مرادعلى، پسر قاسمميرزا، با صورتى درب و داغان، خجالت زده مىگويد: سلام زينت خانم! ببخشيد مادرم اينجاست؟
- سَ' سَ' سلام! خدا بد ندهد. چى شده؟
پسره بخت برگشته، دستش را آهسته روى بادمجانى كه زير چشمش كاشتهاند مىكشد و با صدايى شبيه به ناله مىگويد: هيچى! با آجانِ سرِ محلّه دعوايم شد. آخر... آخر داشت زن مردم را كتك مىزد. ما رفتيم ثواب كنيم، كباب شديم!
- خانم جانتان اينجا نيستند؛ امّا شايد خانه مرضيه خانم باشند.
- خيلى ممنون! ببخشيد مزاحمتان شدم.
- نه، با اين سر و وضع نرويد!
خانم جان خودش را مىرساند دمِ در. وقتى جريان را مىفهمد، به مرادعلى اصرار مىكند كه بيايد توى خانه تا دستى به سرو صورتش بكشد؛ امّا او خداحافظى مىكند و مىرود.
مىنشينم سرِ حوض و انگشتم را آرام آرام روى آب تكان مىدهم. كينهاى كه از آجانِ سر محلّه به دلم نشسته است، هيچ وقت بيرون نخواهد رفت.
- يادت نرودها! غذايتان روى چراغ است. فقط مواظب
باشيد در را روى كسى باز نكنيد. تا شب إن شاء اللّه برمىگرديم.
خانمجان بعداز سفارشهاى هميشگى، با كمك آقاجان سوار درشكه مىشود. هادى هم همينطور. بعد خود آقاجان سوار درشكه مىشود و روى صندلى عقب، لَم مىدهد. سورچى اسبها را هِى مىكند و درشكه از پيچ و خم كوچه رد مىشود. مطمئناً فرصتى بهتر از اين پيدا نخواهد شد.
وقتى مطمئن مىشوم كه رفتهاند، روبنده و چادرم را سر مىكنم و مىروم توى حياط. رضوان مىدود دنبالم: كجا مىروى زينت؟
- هيچى! فقط سَرَكى توى كوچه مىكشم. هوا كه هنوز تاريك نشده!
- مگر خانمجان نگفت پايتان را از پاشنه در بيرون نگذاريد! اگر خانمجان بفهمد...
- جاى دورى نمىروم. فقط يك نگاهى توى كوچه مىاندازم. تو كه چيزى به آنها نمىگويى دخترِ خوب!
شانههايش را بالا مىاندازد و مىگويد: اصلاً به من چه؛ ولى اگر طورى شد، خودت مىدانى و خانمجان.
در را آهسته باز مىكنم و مىروم توى كوچه. هيچ كس نيست. آهسته آهسته، شروع مىكنم به رفتن. از جلوى امامزاده صالح هم رد مىشوم. وقتى مىرسم سرِ كوچه، خودم را در پناه ديوار مىكشم و يواشكى نگاهى مىاندازم. زير طاقْ تاريك، يك آجانِ چماق به دست، لَم داده است و براى خودش بشكن مىزند و مىخواند: نون و پنير و خاشخاش...
نفسم را از سينه بيرون مىدهم. مىخواهم برگردم كه يك زنِ قد بلند با چادر و روبنده جلويم سبز مىشود. نمىشناسمش؛ امّا او با چشمهاى مضطرب، از زير روبنده و با صدايى كه به زور از تهِ حلقش بيرون مىآيد، مىگويد: سلام، زينت خانم!
چشمهايم گِرد مىشود! صدايش آشناست. روبنده را بالا مىزند. مرادعلى است!
- تعجب نكنيد! آمدهام... آمدهام حساب اين... اين آجانِ بىغيرت را برسم.
بعد هم يك چوب از زير چادرش بيرون مىآورد و دوباره روبنده را روى صورتش پايين مىكشد. مىگويم: من هم بيايم؟ شايد بتوانم كارى بكنم!
- نه، نه، اصلاً! خيلى خطرى است. شما بهتر است برويد خانه. اين موقعِ عصر...
از خجالت سرش را پايين مىاندازد و مىرود. برنمىگردم. آهسته، ولى با فاصله، پشت سرش راه مىافتم. مرادعلى، نگاهى به اين طرف و آن طرف مىكند و آرام، جلو مىرود. چوب را بالا مىآورد. من هم دستم را مىبرم طرف كفشم ويك لنگهاش را درمىآورم. مرادعلى از پشت، ضربهاى محكم توى سرِ آجان مىزند. آجان تا مىخواهد كه به خود بيايد، با ضربه دومِ مرادعلى، نقشِ زمين مىشود. با دو دستْ سرش را محكم مىگيرد و شروع مىكند به ناليدن. ناگهان، آجان دوم كه نمىدانم از كجا پيدايش شد، سر مىرسد. وقتى وضع را اين طور مىبيند، چماقش را بلند مىكند و مىزند به كمر مرادعلى. دهنم خشك مىشود. در حالى كه دستهايم مىلرزند، جلو مىروم و با لنگه كفشم محكم مىكوبم پشت سرِ آجانِ دومى. برمىگردد و اينبار، مراد على مىزند توى دلش.
گَرد و خاكِ زمين، حسابى بلند شده است. با ترس، تهِ كوچه را نگاه مىكنم. پسر بچهاى زنبيل به دست دارد مىآيد. نبايد خطر كرد. مىگويم: «بهتر است ديگر برويم». مىدانم كه مرادعلى هم موافق است. به دنبالم راه مىافتد.
صداى دو آجان زخمى كه با آه و ناله فحش مىدهند، به گوش مىرسد. تند تند، راه مىرويم. مرادعلى، نفسى تازه مىكند و مىگويد: «حالا ديگر حسابمان صاف شد!». بعد با كمى هيجان و يك دنيا خجالت مىگويد: «طورىتان كه نشده؟ شما... شما بايد پسر مىشديد!». از زير پيچه، نگاهى به او مىكنم و مىگويم: فعلاً كه دختر بودن بيشتر به شما مىآيد!
معلوم است كه حسابى خجالت كشيده است. سرش را پايين مىاندازد. نسيمى خنك مىوزد. كسى در كوچه نيست. مطمئنم كه هيچ كس جز ما نخواهد فهميد كه كدام دو خانمِ شجاعى آجانها را درب و داغان كردهاند! از مرادعلى خداحافظى مىكنم و با آرامشى روحبخش، خودم را در پيچِ كوچه گم مىكنم.