مجلات >حديث زندگی>شماره 1

مثل يك مرد

پريناز رئيسى
 

11

آقاجان كه خبر را مى‏گويد، خانم جان با نگرانى مى‏خوابانَد توى صورت خودش و بعد هم شروع مى‏كند به نفرين كردن؛ امّا من فقط مى‏خندم.
- كشف حجاب يعنى چه؟ مگر مى‏شود آدم بدون چادر و پيچه، برود توى كوچه؟
 نگاهم مى‏افتد به صورتِ آقاجان. متفكّرانه، قليانش را مى‏كشد. رضوان با حالتى پرسشگر، خانم جان را نگاه مى‏كند و مى‏گويد: اگر نخواهند چادر سر كنند، پس حتماً بايد با كت و شلوار و جليقه بروند بيرون!
چاقو را كه مى‏زنم وسط هندوانه، سرخى‏اش چشمم را مى‏زند. طبق عادت هميشگى، آنها را منظّم قاچ قاچ مى‏كنم و مى‏چينم توى قاب. وقتى مى‏روم سرِ سفره، آقاجان آن‏قدر گرمِ صحبت با خان عموست كه تشكّر هميشگى‏اش از منْ يادش مى‏رود؛ حتى ديشب هم حافظ نخوانْد. مى‏دانم حواسش كجاست؛ به مسئله كشفِ حجاب. صداى عموجان بلند مى‏شود: غلط مى‏كند مى‏خواهد ايران را فرنگ كند. براى خودش گفته! به خيالش ايرانى‏ها بى‏ريشه‏اند؟ اگر خودش يك تفنگچىِ قزّاق است، آن حرف ديگرى است.
آقاجان با خونسردىِ هميشگى‏اش، در حالى كه يك تكّه هندوانه را آرام آرام مى‏جَوَد، نگاهى به خان عمو مى‏كند و مى‏گويد: «معلوم نيست دوباره چه فكرى توى كلّه رضاخان است. اين طور كه بويش مى‏آيد، با اين كارها مى‏خواهد به خيال خودش پاى زن‏ها را بكشد وسط». بعد هم يك تكّه ديگر هندوانه مى‏گذارد گوشه دهانش.
 يك هفته است كه من و خانم‏جان و رضوان از خانه بيرون نرفته‏ايم. مرادعلى، پسر قاسم‏ميرزا، مى‏گفت كه دو تا آجانِ چماق به دست، سرِ كوچه و خيابان ايستاده‏اند تا چادرها را از سرِ همه بكشند. در همين حين، گلاب خانم هم كه با چادر و چاقچور رفته بوده بيرون، اول چادرش را كشيده بودند و بعد هم كه مقاومت كرده بود، كتك سيرى به او زده بودند. بيچاره گلاب خانم! كمردردش كم بود، حالا دردِ دست و پا هم به آن اضافه شد!
 در مى‏زنند. از در زدنش مى‏فهمم كه داداش هادى است.
 پسره شيطان، اين چند روزه فقط توى كوچه‏ها مى‏پلكد.
 - سلام آبجى!
 صورتش خندان است. معلوم است خبرهاى تازه‏اى دارد.
 - آبجى! مى‏دانى چه شعرهاى خنده‏دارى مى‏خوانند؟
 - كى مى‏خواند؟
 - آجان‏ها، پسرهاى محل،... راستى! مى‏دانى امروز كى را ديدم؟ زن فتح‏اللّه‏خان را. واى اگر مى‏ديدى! با چه قيافه‏اى بدون چادر زده بود بيرون. آجان‏هاى سرِ محل هم مثل سگ قلاده بسته، بِهِش احترام مى‏گذاشتند؛ امّا كمى آن‏طرف‏تر نزديك بود بخورد زمين. اوّلش فكر كرد كسى نديده؛ امّا با صداى قهقه بچّه‏ها، اخم‏هايش را كرد توى هم و با فيس و افاده، راهش را كج كرد. راستى! شعر را نخواندم. اين را اوّل همان آجانْ درازه مى‏خواند:
 نون و پنير و خاشخاش‏
 بايد حجابو برداش...
 بعد هم كِركِر خنديد. هنوز خنده هادى تمام نشده بود كه خانم‏جان، مثل برق يك سيلى آبدار خواباند توى صورت او و غرّيد: خجالت نمى‏كشى از اين مزخرفات مى‏خوانى؟ پسره بى‏چشم و رو برايم شعرِ رضاخانى مى‏خواند!
 هادى بغضش را فرو خورد و آهسته رفت توى اتاق پشتى. كمى كه خشم خانم‏جان فرو مى‏نشيند، مى‏گويم: خُب، خانم‏جان! هادى بچّه است. هنوز دوازده سالش تمام نشده.
 خانم‏جان مى‏پرد وسط حرفم: پسره با اين هيكل، بچّه است؟ اگر همه بچّه‏ها اين‏قدر پُررو باشند كه واويلا! ادامه مى‏دهم: آخر تا حالا كه اين چيزها را نديده‏اند. برايشان تازگى دارد. تقصير از بچّه‏ها نيست. خدا لعنت كند كسى را كه تقصير كار است!
 خانم‏جان زل مى‏زند توى چشم‏هايم و مى‏گويد: اگر هادى تو را نداشت، كى اَزَش جانبدارى مى‏كرد؟
 بلند مى‏شوم تا سبزى‏هايى را كه پاك كرده‏ام، ببرم كنارِ حوض. در همين حين مى‏گويم: يعنى حرف‏هاى من دروغ است؟
 


12

 - شايد تا ابد وضع بخواهد همين باشد، آن وقت چى؟
- عادت مى‏كنند خانم‏جان! مطمئناً عادت مى‏كنند.
 صداى ضعيف خانم‏جان به گوشم مى‏رسد: چشم سفيد!
 دلم پَر مى‏زند براى ديدنِ وضع بيرون؛ امّا خطرى است. با ديدنِ وضع گلاب خانم، خانم‏جان ديگر اجازه بيرون رفتن نمى‏دهد. با صداى درِ حياط، سبزى‏هاى نَشسته را مى‏گذارم كنار حوض و چادرم را از روى ايوان برمى‏دارم. در را كه باز مى‏كنم، خشكم مى‏زند. مرادعلى، پسر قاسم‏ميرزا، با صورتى درب و داغان، خجالت زده مى‏گويد: سلام زينت خانم! ببخشيد مادرم اين‏جاست؟
 - سَ' سَ' سلام! خدا بد ندهد. چى شده؟
پسره بخت برگشته، دستش را آهسته روى بادمجانى كه زير چشمش كاشته‏اند مى‏كشد و با صدايى شبيه به ناله مى‏گويد: هيچى! با آجانِ سرِ محلّه دعوايم شد. آخر... آخر داشت زن مردم را كتك مى‏زد. ما رفتيم ثواب كنيم، كباب شديم!
 - خانم جانتان اين‏جا نيستند؛ امّا شايد خانه مرضيه خانم باشند.
- خيلى ممنون! ببخشيد مزاحمتان شدم.
 - نه، با اين سر و وضع نرويد!
 خانم جان خودش را مى‏رساند دمِ در. وقتى جريان را مى‏فهمد، به مرادعلى اصرار مى‏كند كه بيايد توى خانه تا دستى به سرو صورتش بكشد؛ امّا او خداحافظى مى‏كند و مى‏رود. مى‏نشينم سرِ حوض و انگشتم را آرام آرام روى آب تكان مى‏دهم. كينه‏اى كه از آجانِ سر محلّه به دلم نشسته است، هيچ وقت بيرون نخواهد رفت.
- يادت نرودها! غذايتان روى چراغ است. فقط مواظب
 


13

باشيد در را روى كسى باز نكنيد. تا شب إن شاء اللّه برمى‏گرديم.
خانم‏جان بعداز سفارش‏هاى هميشگى، با كمك آقاجان سوار درشكه مى‏شود. هادى هم همين‏طور. بعد خود آقاجان سوار درشكه مى‏شود و روى صندلى عقب، لَم مى‏دهد. سورچى اسب‏ها را هِى مى‏كند و درشكه از پيچ و خم كوچه رد مى‏شود. مطمئناً فرصتى بهتر از اين پيدا نخواهد شد.
 وقتى مطمئن مى‏شوم كه رفته‏اند، روبنده و چادرم را سر مى‏كنم و مى‏روم توى حياط. رضوان مى‏دود دنبالم: كجا مى‏روى زينت؟
- هيچى! فقط سَرَكى توى كوچه مى‏كشم. هوا كه هنوز تاريك نشده!
 - مگر خانم‏جان نگفت پايتان را از پاشنه در بيرون نگذاريد! اگر خانم‏جان بفهمد...
 - جاى دورى نمى‏روم. فقط يك نگاهى توى كوچه مى‏اندازم. تو كه چيزى به آنها نمى‏گويى دخترِ خوب!
شانه‏هايش را بالا مى‏اندازد و مى‏گويد: اصلاً به من چه؛ ولى اگر طورى شد، خودت مى‏دانى و خانم‏جان.
در را آهسته باز مى‏كنم و مى‏روم توى كوچه. هيچ كس نيست. آهسته آهسته، شروع مى‏كنم به رفتن. از جلوى امامزاده صالح هم رد مى‏شوم. وقتى مى‏رسم سرِ كوچه، خودم را در پناه ديوار مى‏كشم و يواشكى نگاهى مى‏اندازم. زير طاقْ تاريك، يك آجانِ چماق به دست، لَم داده است و براى خودش بشكن مى‏زند و مى‏خواند: نون و پنير و خاشخاش...
 نفسم را از سينه بيرون مى‏دهم. مى‏خواهم برگردم كه يك زنِ قد بلند با چادر و روبنده جلويم سبز مى‏شود. نمى‏شناسمش؛ امّا او با چشم‏هاى مضطرب، از زير روبنده و با صدايى كه به زور از تهِ حلقش بيرون مى‏آيد، مى‏گويد: سلام، زينت خانم!
 چشم‏هايم گِرد مى‏شود! صدايش آشناست. روبنده را بالا مى‏زند. مرادعلى است!
- تعجب نكنيد! آمده‏ام... آمده‏ام حساب اين... اين آجانِ بى‏غيرت را برسم.
 بعد هم يك چوب از زير چادرش بيرون مى‏آورد و دوباره روبنده را روى صورتش پايين مى‏كشد. مى‏گويم: من هم بيايم؟ شايد بتوانم كارى بكنم!
- نه، نه، اصلاً! خيلى خطرى است. شما بهتر است برويد خانه. اين موقعِ عصر...
از خجالت سرش را پايين مى‏اندازد و مى‏رود. برنمى‏گردم. آهسته، ولى با فاصله، پشت سرش راه مى‏افتم. مرادعلى، نگاهى به اين طرف و آن طرف مى‏كند و آرام، جلو مى‏رود. چوب را بالا مى‏آورد. من هم دستم را مى‏برم طرف كفشم ويك لنگه‏اش را درمى‏آورم. مرادعلى از پشت، ضربه‏اى محكم توى سرِ آجان مى‏زند. آجان تا مى‏خواهد كه به خود بيايد، با ضربه دومِ مرادعلى، نقشِ زمين مى‏شود. با دو دستْ سرش را محكم مى‏گيرد و شروع مى‏كند به ناليدن. ناگهان، آجان دوم كه نمى‏دانم از كجا پيدايش شد، سر مى‏رسد. وقتى وضع را اين طور مى‏بيند، چماقش را بلند مى‏كند و مى‏زند به كمر مرادعلى. دهنم خشك مى‏شود. در حالى كه دست‏هايم مى‏لرزند، جلو مى‏روم و با لنگه كفشم محكم مى‏كوبم پشت سرِ آجانِ دومى. برمى‏گردد و اين‏بار، مراد على مى‏زند توى دلش. گَرد و خاكِ زمين، حسابى بلند شده است. با ترس، تهِ كوچه را نگاه مى‏كنم. پسر بچه‏اى زنبيل به دست دارد مى‏آيد. نبايد خطر كرد. مى‏گويم: «بهتر است ديگر برويم». مى‏دانم كه مرادعلى هم موافق است. به دنبالم راه مى‏افتد. صداى دو آجان زخمى كه با آه و ناله فحش مى‏دهند، به گوش مى‏رسد. تند تند، راه مى‏رويم. مرادعلى، نفسى تازه مى‏كند و مى‏گويد: «حالا ديگر حسابمان صاف شد!». بعد با كمى هيجان و يك دنيا خجالت مى‏گويد: «طورى‏تان كه نشده؟ شما... شما بايد پسر مى‏شديد!». از زير پيچه، نگاهى به او مى‏كنم و مى‏گويم: فعلاً كه دختر بودن بيشتر به شما مى‏آيد!
معلوم است كه حسابى خجالت كشيده است. سرش را پايين مى‏اندازد. نسيمى خنك مى‏وزد. كسى در كوچه نيست. مطمئنم كه هيچ كس جز ما نخواهد فهميد كه كدام دو خانمِ شجاعى آجان‏ها را درب و داغان كرده‏اند! از مرادعلى خداحافظى مى‏كنم و با آرامشى روحبخش، خودم را در پيچِ كوچه گم مى‏كنم.