مجلات >هفت آسمان>شماره 26

دانش‏نامه دين

آيين بوداى نيچى‏رِن

NICHIREN BUDDHISM

مكتب آيين بوداى ژاپنى كه به نام بنيادگذارش نيچى‏رِن پيامبر [پيشگوى [مبارز و قديس ناميده شد. اين مكتب يكى از بزرگترين مكاتب آيين بوداى ژاپنى است؛ تا اواخر قرن بيستم كل اعضاى زيرفرقه‏هاى فراوان آن را تقريبا 000/600/30 گزارش كرده‏اند.

نيچى‏رِن باور داشت كه جوهر آموزه‏هاى بودا در سوره نيلوفر LOTUS SUTRA است. بر طبق نظر نيچى‏رِن فرقه‏هاى ديگرى كه در آن زمان در ژاپن وجود داشتند، حقيقت را اشتباه فهميده بودند و او قاطعانه آنها و حكومت را كه از آنها حمايت مى‏كرد به باد انتقاد گرفت.

نيچى‏رن تعليم مى‏داد كه از آنجا كه تمام انسان‏ها بهره‏اى از سرشت بودا (تَتاگته TATHAÎGATA) دارند، تجلياتِ آن جاودانه‏اند. او سه‏راهِ بيانِ اين مفهوم را طراحى كرد كه به سان داى ـ هى‏هوْ sandai - hihoÎ («سه آيين سرّى بزرگ») معروف است. اولين آنها هون‏زون honzon، پوسته اصلى در معابد نيچى‏رن است و يك طرح آيينى است كه نام سوره نيلوفر را نشان مى‏دهد، كه نام‏هاى خدايانى كه در اين سوره ذكر شده آن را احاطه كرده است. سرّ بزرگ دوم داى‏موكودdaimoku ، «عنوان» سوره است؛ نيچى‏رِن عمل عبادىِ ذكر عبارتِ ناموُ مير هو رِنگه كيو namu myoÎhoÎ renge - kyoÎ («نماز مى‏بوم [سوره [نيلوفر آيين راستين را») را بنا نهاد. سومين سرّ به كايدان kaidan يا تشرفگاه مربوط است كه مقدس است.

پس از مرگ نيچى‏رِن، اين مكتب به زيرفرقه‏هاى گوناگونى تقسيم شده كه مهم‏ترين آنها نيچى‏رِن ـ شو Nichiren - shuÎ (قرقه نيچى‏رن) و نيچى‏رن ـ شو ـ شو Nichiren - shoÎ - shuÎ (فرقه حقيقى نيچى‏رِن) بودند. اولى كه هنوز معبد اصلى يعنى كوُئون ـ جى kuon - ji را كنترل مى‏كند، تا سال‏هاى پس از جنگ جهانى دوم موقعيت غالبى را در ميان بوداييان نيچى‏رن حفظ كرد، كه در آن زمان نيچى‏رِن ـ شو ـ شو كه رشد چشمگيرش ناشى از سازمان غيرروحانى آن سوكا ـ گاكّايى soÎka - GAKKAI بود، آن را تحت‏الشعاع قرار داد.

نيچى‏رن ـ شو ـ شو منشا سلسله جانشينى‏اش را به يكى از شش شاگرد نيچى‏رِن، نيكّو NikkoÎ برمى‏گرداند، كه بر اساس اسنادى كه در اختيار اين فرقه است جانشين منتخبِ اين پيامبر بود. معبد داى‏سِكى ـ جى Daiseki - ji كه او در 1290 درپاى‏كوه فُوجى بناكرد هنوز اداره مركزى اين‏فرقه به‏شمارمى‏آيد. نظر نيچى‏رن ـ شو ـ شو با نظر ديگر فرقه‏هاى نيچى‏رن، در تعالى بنيادگذارش نيچى‏رِن به مرتبه‏اى حتى بالاتر از مرتبه گوتْمه بودا، فرق دارد.

نيچى رن ـ شو ـ شو در ميان فرقه‏هاى نيچى‏رِنِ رقيبش نفوذ كمى داشت تا اينكه پيدايش سازمان غيرروحانى سوكا ـ گاكّايى آن را به موقعيت غالب كنونى‏اش در سياست ژاپنى رساند. اين فرقه شعبه‏هايى در بيرون از ژاپن بنا كرده است. در ايالات متحده سازمان غيرروحانىِ معادلِ سوكا ـ گاكّايى، نيچى‏رن ـ شو ـ شوى آمريكا خوانده مى‏شود.نسترن پاشايى

بنيادگرايىFundamentalism

بنيادگرايى عنوان عام جنبشى الاهياتى در قرن بيستم است كه در ميان پروتستان‏هاى محافظه‏كار شمال آمريكا پديد آمد. اين جنبش به‏رغم گسترش و خصلت غيرمتمركز و آشفته‏اش، دربردارنده ويژگى‏هايى به شرح زير است:

1. پافشارى شديد بر وحى (Inspiration) و مرجعيت ظاهرى كتاب‏مقدس و باور به خطاناپذيربودن آن، بدين معنا كه كتاب مقدس عارى از هر اشتباهى اعم از تاريخى، الاهياتى و علمى است و به همين دليل جاى تعجب و شگفتى نيست كه بنيادگرايان به‏جدّ از قبول نتايج نقادى‏هاى جديد كتاب مقدس سر بازمى‏زنند. آنها هر چند نه به طور آشكار اما به گونه‏اى ضمنى، باورهاى سنتى مسيحى را تضعيف مى‏كنند.

2. ويژگى ديگر بنيادگرايان اين است كه در بحبوحه‏هاى خشونت، به سمت جدايى از ديگر شاخه‏هاى مسيحيت حركت مى‏كنند. از آن جا كه فرقه‏هاى اصلى و عمده پروتستان در اوايل قرن بيستم به سمت مدرنيزاسيون و ليبراليسم در حركت بودند، اين بنيادگرايان از پيروى آنها امتناع كرده و در نهايت انجمن‏هاى كتاب مقدس، سمينارها، بنگاه‏هاى انتشاراتى و حتى گروه‏هاى رقيب يكپارچه و منسجمى ايجاد كردند. به عنوان مثال، در سال1941ميلادى آشكارا ومستقل ازبديل اصلى آن يعنى شوراى فدرالِ (بعدا شوراى ملى) كليساهاى جامع، شوراى كليساهاى مسيحى آمريكا را به وجود آوردند.

3. گذشته از اندك استثناهايى كه بيشتر بين پاره‏اى از كليساهاى كالونى است، بنيادگرايان پذيراى گروه‏هاى تقديرگرا با تفسير مبتنى بر كتاب مقدس به ويژه طبق كتاب مقدس مرجع اسكافيلد (Scofield Reference Bible)هستند. فهم ظاهرى و دوباره كتاب مقدس به ويژه نبوت‏ها و پيشگويى‏هاى فراوان آن، كه با سرزمين اسرائيل ارتباط دارد و ظاهرا تاكنون تحقق نيافته‏اند، بنيادگرايان را مستعد پذيرش باورهاى ماقبل هزاره‏اى مى‏كند كه بر طبق آن، آنان مشتاقانه هزاره حقيقى آينده را كه درآن سلطنت مسيح (رجعت دوباره‏مسيح) بر مردم اسرائيل كه اينك احيا شده‏اند، انتظار مى‏برند. به همين دليل، تأكيد شديد بر تحقق پيشگويى كتاب مقدس در آينده معمولاً ازمشخصه‏هاى‏بنيادگرايان‏به‏حساب مى‏آيد. شايد پيامد محتوم نزد اين معتقدان ماقبل هزاره‏گرايى Premillennialism نوعى حس بدبينى شديد به تاريخ كنونى آدمى است كه در آن تا رجعت مسيح صرفا انحطاط هر چه بيشتر انتظار مى‏رود.

4. به موازات همين مورد اخير، بنيادگرايان مستعد تأكيد بر تقدس و پارسايى شخصى عليه مسائل اجتماعى كليساهاى اصلى‏اند. بنيادگرايان، همان طور كه انتظار مى‏رود، از احياگرى انجيلى و فعاليت تبليغى چه در سطح داخلى و چه در سطح خارج حمايت مى‏كنند و به همين منظور، شديدا از سيگار كشيدن، مصرف نوشابه‏هاى الكلى، تئاتر، بازى ورق (پاسور) و نظاير آن انتقاد مى‏كنند. آنان هر چند تا حدودى تناقض‏آميز به نظر مى‏رسد، در حس شديد وطن‏دوستى‏شان اغلب ارزش‏هاى آمريكايى و سنت‏ها را به طور تنگاتنگى در ارتباط با هم مطرح كرده و آنها را يكى مى‏گيرند. به عنوان مثال، از دهه 1960 ميلادى به بعد شديدا دادگاه عالى ايالات متحده را به خاطر ممانعت از نيايش در مدارس عمومى به عنوان ارزشى غيرآمريكايى و نيز غيرمسيحى محكوم كرده‏اند.

اصطلاح «بنيادگرا» در اوايل دهه 1920 ميلادى صرفا براى توصيف كسانى به كار مى‏رفت كه به نوعى به پروژه «بنيادها»ى ايمان مسيحى كمك مالى مى‏كردند، به ويژه آن دسته از باورهايى كه در مجموعه دوازده‏جلدى موسوم به «بنيادها» چاپ گرديد و براى هزاران كشيش و روحانى و غيرروحانى فرستاده شد. اين مجموعه دوازده‏جلدى از سوى دو برادر ميليونر و صاحب كمپانى شركت نفتى كاليفرنيا به نام‏هاى ليمن و ميلتون استوارت در سال‏هاى 1910ـ 1915 ميلادى تأمين مالى شد. همراه اين جزوه‏ها، ليستى بزرگ از دشمنان مسيحيت از قبيل رم‏محورى (Romanism)، سوسياليسم، بى‏خدايى، مورمون‏ها و بيشتر معتقدان مذاهب اصالت طبيعت كه آموزه‏هاشان مبناى الاهيات ليبرالى معاصر شده بود، توزيع گرديد. مجلدات موسوم به «بنيادها» هر آنچه را كه حقايق «بنيادين» سنت مسيحى تصور مى‏كرد، به ويژه مسئله وحى بودن و حجيت ظواهر كتاب مقدس را از نو تأكيد و بر آن اصرار ورزيد. مورخان بنيادگرايى عموما انتشار اين مجلدات را با «بنيادهاى پنجگانه»اى كه پيش از اين از سوى «شوراى عمومى كليساهاى پرسبيترى (شمالى)» در ايالات متحده آمريكا:

General Assembly of the (northern) Presbyterian Church in the U.S.A

تصويب و اتخاذ شده بود، در ارتباط مى‏دانند. به عبارت ديگر، در سال 1910 ميلادى (و بعدها در سال‏هاى 1916 ميلادى و 1923 ميلادى نيز مجددا تأييد شد)، خطاناپذيرى كتاب مقدس، الوهيت عيسى‏مسيح و تولد از باكره، كفاره، جانشين‏بودن مسيح، رستاخيز جسمانى او و مسئله تاريخى‏بودن معجزات او دوباره مورد تأكيد قرار گرفت. اما همان گونه كه ارنست. ر. سندين خاطرنشان ساخته، نه فهرست كردن اين «پنج مسئله» بنيادگرايانه و نيز تا حد كمترى مجلدات دوازده‏گانه «بنيادها» هرگز معرّف زعامت و پيشوايى جنبش بنيادگرايى طى اين دوره نيست. با اين حال، طى دهه 1920 ميلادى، فهرست‏هاى متعددى از اين به اصطلاح «بنيادها» تهيه و تنظيم شد كه دربردارنده آموزه‏هاى اساسى مسيحيت بوده و به همين دليل نيز غيرقابل بحث و چون‏وچرا تلقى مى‏شد.

طى دهه 1920 ميلادى، بنيادگرايان به طرز شگفت‏انگيزى فشار بسيارى در عرصه دين و سياست در آمريكا به ويژه بر فرقه‏هاى بزرگ پروتستان از قبيل پرسبيترى‏ها و باپتيست‏هاى شمالى وارد آوردند. همان گونه كه ارنست. ر. سندين خاطرنشان مى‏كند، ريشه‏هاى بنيادگرايى بيشتر در منطقه شرقى شمال آمريكا و مناطق بزرگ شهرى قرار دارد نه آنگونه كه عموما گفته مى‏شود، در مناطق كشاورزى جنوب. با اين همه، در نهايت قابليت‏ها و توانايى واقعى جنبش بنيادگرا خود را در ميان باپتيست‏هاى جنوب و «كليساهاى بى‏شمار مستقل مبتنى بر كتاب مقدس» The countless) (Independent Bible churches كه طى اين دوره به يك باره در شمال آمريكا بويژه نواحى شمال مركزى و جنوب ايالات متحده پديد آمده بود، نشان داد. بنيادگرايان به لحاظ سياسى قدرت‏نمايى مى‏كردند، به عنوان مثال با آموزش فرضيه تحول انواع داروين در مدارس عمومى شديدا مخالفت مى‏كردند. اين مخالفت سرانجام منجر به «محاكمه اسكاپس مانكى» در سال 1925 ميلادى شد كه طى آن ويليام جينينگز برايان، باپتيست غيرروحانى و سه‏بار نامزد رياست‏جمهورى از طرف حزب دموكرات، بى‏هيچ نتيجه‏اى با آموزش نظريه تحول انواع داروين در مدارس عمومى ايالات تنسى مخالفت كرد. از ديگر چهره‏هاى مشهور بنيادگرا در اين عصر بيلى ساندى (Billy Sunday) كه يك چهره محبوب و فعال است و جان گرشام ماچن (John Gresham Machen) را مى‏توان نام برد. جان گرشام ماچن استاد مدرسه دينى پرينستون بود وشخصا اباداشت از اين‏كه او را بنيادگرا بنامند؛ زيرا تصور مى‏كرد كه اين اصطلاح شبيه‏يك‏دين جديد به‏نظرمى‏رسد.

در دهه 1940 ميلادى، بنيادگرايانِ پيكارجو و اهل ستيزه از كاربرد اين اصطلاح چندان راضى و خرسند نبودند، زيرا اين اصطلاح مفهوم ضمنى ضدعقل‏گرايى، ستيزه‏جويى، افراط‏گرايى و بدگمانى را به ذهن متبادر مى‏كرد و به همين جهت خود را انجيل‏گرايان (Evangelicals)ناميدند. در سال 1942 ميلادى آنها شوراى ملى انجيل‏گرايان را به‏مثابه بديل معقول‏تر شوراى كليساهاى مسيحى بنيادگراى آمريكايى كه سال قبل برپا شده بود، بنيان نهادند. انجيل‏گرايان خود را وارثان مسيحيت حقيقى و تاريخى به شمار آورده و بيشتر خواهان كار در درون فرقه‏هاى اصلى و عمده مسيحيت‏اند. بيلى گراشام، انجيل‏گراى مشهور معاصر، بنيادگراى معتدل و ميانه‏روى است كه سازمان‏هاى مشابه محافظه‏كارتر بنيادگرا به خاطر مصالحه و توافقش [با مخالفان [او را به شدت محكوم كردند.

بنيادگرايى هنوز هم وزنه و اهرم فشار مؤثرى درون مسيحيت پروتستان مدرن در شمال آمريكا است. در سال 1976 ميلادى، جيمى كارتر كه خود را يك مسيحى انجيلى دوباره تولديافته خوانده بود، به عنوان رئيس‏جمهور ايالات متحده انتخاب و به كاخ سفيد راه يافت. در سال 1980 و 1984 ميلادى، پيروزى‏هاى رونالد ريگان نامزد رياست‏جمهورى آمريكا نيز باز معلول همان آراى انجيل‏گرايان و بنيادگرايان بود. جرى فالول، واعظ برجسته ايالت ويرجينيا وبنيانگذار شوراى «اكثريت اخلاقى» (Moral Majarity) كه اخيرا منحل شده، و پت رابرتسون، چهره تلويزيونى سرشناس و پرنفوذ انجيلگرايان كه در سال 1988 ميلادى نامزد رياست‏جمهورى حزب جمهورى‏خواه شده بود، از ديگر چهره‏هاى نسبتا نام‏آور بنيادگرايان آمريكاى شمالى به شمار مى‏آيند.

see: William H.Barnes Fundamentalism, in The Oxford Companion to the Bible, PP. 236-237.

مهدى لك‏زايى

تفتيش عقايدInquisition

در آيين كاتوليك رومى، نهاد دادگاهى پاپى كه به مبارزه با بدعت و نيز با افسونگرى (alchem)، سحر (witchcraft)و جادو (sorcery) پرداخت و در قرون وسطى و اوايل دوران مدرن قدرت فراوانى داشت. اين نام برگرفته از واژه لاتينى inquiro به معناى بررسى و تحقيق است.

كليساى كاتوليك روم پس از آن‏كه در اوايل قرون وسطى پايه‏هاى قدرت خود را تثبيت كرد، به افراد بدعتگذار به ديده دشمنان جامعه نگريست. با ظهور بدعت‏ها در سطحى وسيع در سده‏هاى يازدهم و دوازدهم در ميان كاتارها و والدنسى‏ها، پاپ گريگورى نهم در سال 1231 دستگاه تفتيش عقايد پاپى را براى دستگيرى و محاكمه بدعتگذاران بنا نهاد.

در روند تفتيش عقايد به شخص مظنونِ به بدعتگذارى فرصت داده مى‏شد تا اعتراف و توبه كند. در غير اين صورت، فرد متهم نزد مأمور تفتيش احضار، بازجويى و محاكمه مى‏شد و البته شهادت شهود نيز لازم بود. استفاده از شكنجه براى اعتراف‏گرفتن و افشاى اسامى ساير بدعتگذاران در سال 1252 به تصويب اينوسنت چهارم رسيد. فرد متهم در صورت پذيرش جرم يا محكوم شدن ممكن بود كه به يكى از انواع مختلف مجازات محكوم شود كه از جمله آن مى‏توان از نماز و روزه تا ضبط اموال و حبسِ ابد نام برد. بدعتگذارانى كه محكوم شده و از توبه سر باز مى‏زدند و نيز كسانى كه بعد از محكوم شدن و توبه، دوباره به موضع خود بازمى‏گشتند، به قدرت عرفى تسليم مى‏شدند كه مى‏توانست به مجازات اعدام بينجامد.

تفتيش عقايد در قرون وسطى در سطحى محدود در شمال اروپا برقرار بود. بيشترين رواج تفتيش عقايد در شمال ايتاليا و جنوب فرانسه بود. در دورانِ جنگ‏هاى بازپس‏گيرانه در اسپانيا، قدرت‏هاى كاتوليك هر از چندى از آن استفاده مى‏كردند، اما بعد از بيرون راندن مسلمانان از آن‏جا، پادشاهان كاتوليكِ آراگون و كاستيل خواهان نهادى ويژه براى مبارزه با نومسيحيان مرتدى بودند كه پيشتر يهودى يا مسلمان بودند و نيز بدعتگذارانى مانند Alumbrados. از اين‏رو، در سال 1478 پاپ سيكتوس چهارم، تفتيش عقايد در اسپانيا را اجازه داد.

نخستين تفتيشگرانِ اسپانيايى كه در سيويل به كار مشغول بودند، چنان با شدت و خشونت عمل مى‏كردند كه سيكتوس چهارم ناچار از مداخله شد. اما پادشاهى اسپانيا در اين زمان سلاحى قدرتمند در اختيار داشت و كوشش‏هاى پاپ براى محدود كردن دامنه تفتيش عقايد راه به جايى نبرد. در سال 1483، دولت اسپانيا وى را ناچار كرد كه تفتيشگر بزرگى براى كاستيل تعيين كند، و در طول همين سال بود كه آراگون، والنسيا، كاتالونيا تحت پوشش دستگاه تفتيش عقايد قرار گرفت. اولين تفتيشگر بزرگ فردى از فرقه دومينيكن به نام توماس دتوركمادا (Tomas de Torquemada) بود كه سمبل تفتيشگرى بود كه براى ترساندن قربانيانش از شكنجه و مصادره اموال استفاده مى‏كرد. درباره شمار كسانى كه در دوران تصدى او بر چوبه اعدام سوزانده شدند، اغراق مى‏شود اما شايد تعداد آنان بالغ بر دو هزار تن باشد.

بيرون راندن يهوديان از اسپانيا در دوران تفتيش عقايد اسپانيايى؛ يهوديان به دست و پاى ملكه ايزابلا افتاده‏اند، درحالى‏كه توركومدا Torquemada (صليب در دست) بر بيرون راندن آنها اصرار مى‏ورزد.

تفتيشِ عقايد اسپانيايى در سيسيل، در سال 1517 مطرح شد اما كوشش براى برقرارى آن در ناپل و ميلان ناكام ماند. در سال 1522، امپراتور چارلز پنجم آن را در هلند ـ همان‏جا كه كوشش‏هاى وى براى محو آيين پروتستان ناموفق ماند ـ برقرار كرد. تفتيش عقايد در اسپانيا در سال 1808 به دستور ژوزف بناپارت لغو شد اما فرديناند هفتم در سال 1814 آن را دوباره برقرار كرد. در سال 1820 برافتاد و در سال 1823 دوباره احيا شد و سرانجام در سال 1834 برافتاد.

شكل سوم تفتيش عقايد عبارت بود از تفتيش عقايد كليساى كاتوليك كه در سال 1542 به وسيله پاپ پل سوم براى مبارزه با آيين پروتستان در ايتاليا برقرار شد و هيأت شش‏نفره‏اى از كاردينال‏ها، «جماعتِ تفتيشِ عقايد»، بر آن نظارت مى‏كردند و كاملاً مستقل بود و در مقايسه با تفتيش عقايد اسقفى در قرون وسطى، بسيار آزادتر بود. تفتيش عقايد رومى در دوران پل سوم (1534 ـ 1549) و ژوليوس سوم (1550 ـ 1555) سخت و شديد نبود و جانشينان اين پاپ‏ها به جز پولس چهارم (1555 ـ1559) و پيوس پنجم (1566 ـ1572) از مشى اعتدالى آنهاتبعيت كردند. در دوران پولسِ چهارم، تفتيش عقايد تقريبا همه گروه‏ها را از خود متنفر كرد. پيوس پنجم (راهب دومينيكن كه خودش پيش‏تر تفتيشگرِ بزرگ بود) از بعضى از بدترين افراط‏كارى‏هاى پل چهارم دورى كرد، با اين حال خودش اعلام كرد كه پرسش در باره ايمان بر ساير كارها مقدم است و روشن ساخت كه نخستين كار او اين است كه شاهد سركوبِ بدعت، اعتقادات نادرست و خطا باشد.

پس از آن كه آيين پروتستان به عنوان خطرى جدى براى وحدت دينى ايتاليا ريشه كن شد، تفتيش عقايد رومى به بخشى عادى در حكومت پاپى تبديل شد كه همّ و غمش حفظ انضباط شايسته و پاكدينى در ميان كاتوليك‏ها بود. پيوس دهم در تجديد سازمان نظام ادارى واتيكان (Roman Curia)در سال 1908 واژه تفتيش عقايد را حذف كرد. جماعت يادشده مسئول پاسدارى از پاكدينى [در قالب سازمانى [شدند كه به تدريج به «اداره مقدس» معروف شد. در سال 1965، پاپ پل چهارم، جماعت مذكور را در چارچوبى دموكراتيك‏تر دوباره سازماندهى كرد و آن را «جماعت موانع عقايد دينى» ناميد.

See: "Inquisition" in Merriam - Webster's Encyclopedia of World Religions, P.506.

بهروز حدادى

دوناتيسمDonatism

نام جنبشى مسيحى در شمال آفريقا است كه در سال 312 در اعتراض به انتخاب سيسيليان به مقام اسقفى كارتاژ از كليساى رم جدا شدند. نام اين گروه برگرفته از نام رهبرشان دوناتيس (متوفى 355) است. دوناتيان مخالف مداخله حكومت در امور كليسايى بودند و پاسداران مسلح روستايى آنها به سركام‏سيليوس (circumcellions) شهرت داشتند. آنان برنامه انقلاب اجتماعى آميخته با آرزوهاى آخرت شناختى داشتند. شهادت به دنبال يك زندگى توبه‏آميز هدف تمايل دينى دوناتيان بود. به‏رغم فشارهاى مداوم و پياپى حاكمان روم: واندال (vandal) و بيزانس (Bgzantine)در شمال آفريقا، كليساى دوناتيسم تا از بين رفتن مسيحيت در شمال آفريقا در قرن 7 ميلادى باقى ماند.

علل نهايى جدايى آنها از كليساى رم هم اعتقادى و هم اجتماعى بود. در طول قرن سوم ميلادى كليساى آفريقايى به عنوان مجموعه برگزيدگان (Body of the Elect) شناخته مى‏شد. لازمه اين نظريه اعتقاد به ارزشِ اَعمال مربوط به كشيشان بود كه مبتنى بر حضور روح‏القدس در كشيش بوده، به اين معنا كه كشيشى كه در وضعيت فيض ناشى از روح‏القدس نباشد، نمى‏تواند مراسم عشاى‏ربّانى را برگزاركند.

در سال 311 سيسيليان به مقام اسقفى برگزيده شد ولى با مخالفت بسيارى از مسيحيان مواجه شد، زيرا او پذيرفت تا بدست يك اسقف خائن )Traditor( به مقام اسقفى منصوب شود (كسى كه قبلاً نسخه‏هايى از كتاب مقدس را به مقامات در دوران آزار و تعقيب مسيحيان از سوى ديوكلتيان تحويل داده بود، كه نقطه آغازش سال 303 بود.) اسقف اعظم نوميديا به نام سكندوس اهل تى‏جى‏سى كه حق انتصاب اسقف كارتاژ را در چهل سال قبل به دست آورده بود، همراه با 70 اسقف ديگر وارد كارتاژ شد و در يك شوراى رسمى و مهم انتخاب سيسيليان را بى‏اعتبار اعلام كرد.

امپراتور جديد به نام قسطنطين كبير فرمانى صادر كرد تا آن اختلاف دوباره مورد داورى قرار گيرد. كميسيونى كه در اين مورد در تاريخ دوم اكتبر 313 تحت رياست اسقف رم تشكيل شد، سيسيليان را از همه اتهامات تبرئه كرد. دوناتيس كه داوطلب ديگر اسقفى بود درخواست كرد كه شوراى ديگرى تشكيل گردد، كه قسطنطين با تشكيل اين شورا موافقت كرد. شورا انتصاب سيسيليان را (به مقام اسقفى) تأييد نمود. سيسيليان با منصوب شدن به مقام اسقفى به دست اسقف TRADITORاز موقعيت بهترى برخوردار شد. قسطنطين درخواست‏هاى بعدى دوناتيس را رد كرد و تصميم نهايى شورا را در مورد تأييد سيسيليان در ماه نوامبر 316 مورد تأييد قرار داد و از آن جانبدارى كرد.

اين تفرقه به پايان نرسيد. در ماه مه 321 قسطنطين بر خلاف ميل باطنى خود، هواداران و طرفداران دوناتيس را مورد دلجويى قرار داد. جنبش دوناتيان براى چند سالى قوت گرفت ولى در ماه اوت 347 امپراتور قسطنطنيه، دوناتيس اول و ديگر رهبران اين جنبش را به فرانسه تبعيد كرد. دوناتيس در سال 355 در گل (Gaul)از دنيا رفت.

زمانى كه يوليان مُرتّد در سال 361 امپراتور روم شد، همه دوناتيان از تبعيد در فرانسه به آفريقا برگشتند و در آن‏جا بزرگ‏ترين گروه مسيحى را به مدت 30 سال در اختيار داشتند. اما مخالفان دوناتيان تحت رهبرى قديس اگوستين هيپويى تقويت شدند، و در سال 411 شورايى بر عليه دوناتيان و به نفع كاتوليك‏ها حكم صادر كرد. در سال 412 و 414 با وضع قوانينى سخت، دوناتيان از حقوق اجتماعى وكليسايى محروم شدند. به هر حال دوناتيان انتظار دشمنى و خصومت همگانى را داشتند، ولى آزار و اذيت‏ها اين جنبش را از بين نبرد.

See: "Donatism" in Merriam - Webster's Encyclopedia of World Religions, P. 301.

رسولApostle

[برگرفته از واژه يونانى apostolos به معناى «شخص فرستاده‏شده»]، هر يك از دوازده رسولى كه عيسى‏مسيح انتخاب كرد. اين كلمه همچنين براى ديگران نيز به كار مى‏رود، مخصوصا براى پولس، كه چند سال بعد از مرگ عيسى به مسيحيت گرويده بود. در لوقا 6:13 آمده است كه عيسى اين دوازده نفر را از ميان شاگردانش انتخاب كرد و «ايشان را رسول خواند» و در مرقس 6:30 نيز اين دوازده نفر رسولان ناميده شده‏اند. فهرست كامل اين دوازده نفر با اندكى تغيير در انجيل مرقس باب 3، متى باب 10، و لوقا باب 6 آمده است كه عبارت‏اند از: پطرس، يعقوب و يوحنا ـ پسران زَبْدَى ـ اندرياس، فيلپّس، برتولما، متى، توما، يعقوب ـ پسر حلفى ـ ، تدّى يا يهودا پسر يعقوب، شمعون قانوى و يهوداى اسخريوطى.

ويژگى اين دوازده نفر اين بود كه پيوسته همراه استادشان بودند و تعاليم و آموزش‏هاى مخصوص استاد را دريافت مى‏كردند. سه نفر از آنان يعنى پطرس، يعقوب و يوحنا، حلقه‏اى نزديك به استاد تشكيل دادند و فقط اينها شاهد وقايعى همچون زنده‏شدن دختر يايروس (مرقس 5:37)، لوقا (8:51)، تبديل هئيت عيسى (مرقس 9، متى17، لوقا 9،) و رنج و مشقت عيسى در باغِ جتسيمانى (مرقس 14:33 و متى 26:37) بودند.

به نظر مى‏رسد توجه خاصى به عدد دوازده مبذول شده است تا جايى كه بعضى از دانشمندان آن را اشاره به اسباط دوازده‏گانه اسرائيل مى‏دانند. هنگامى كه با رويگردانى و مرگ يهوداى اسخريوطى جاى يكى از دوازده نفر خالى شد، اقدامات فورى براى پركردن جاى خالى او با انتخاب متيوس صورت گرفت (اعمال رسولان اول). خود پولس نيز لقب رسول يافت، ظاهرا بر اين اساس كه او خداوند، عيسى مسيح را ديد و مستقيما از طرف او منصوب شد. اين ظاهرا مطابق با شرطى است كه در اعمال رسولان ذكر شده و آن اين‏كه رسولِ جديدا منتصب‏شده بايد شاهد عينى رستاخيز عيسى مسيح باشد. اما بر طبق نظر برخى نويسندگان اوليه مسيحى، بعضى از افراد حتى بعد از دوره پيدايش عهد جديد رسول ناميده شده‏اند. اين كلمه براى مقامات عالى اجرايى يا كشيشىِ كليسا نيز مورد استفاده قرار گرفته است.

See: "Apostle" in Merriam - Webster's Encyclopedia of World Religions, P. 68.

شهاب‏الدين وحيدى

رهبانيتMonasticism

جنبش دينى نهادينه‏شده‏اى است كه اعضاى آن سعى دارند اعمالى را انجام دهند كه فراتر از چيزى است كه از مردم عادى و نيز رهبران دينى‏شان انتظار مى‏رود. افراد راهب، چون غالبا مجرد و همگى زاهدند، خود را از اجتماع جدا مى‏كنند، بدين سبب يا به صورت ديرنشينى و در انزوا (اعتكاف دينى) زندگى مى‏كنند و يا به جماعتى مى‏پيوندند كه اعتقادات و مقاصد مشابهى دارند. اصطلاح رهبانيت در ابتدا بر گروه‏هاى مسيحى اطلاق مى‏شد، اما امروزه در مورد آداب و اعمال مشابهى، و نه لزوما يكسانى، در آيين‏هاى بودا، هندو، جِيْن و تائو نيز به كار مى‏رود.

رهبانيت مسيحى. نخستين جماعت‏هاى رهبانى مسيحى در بيابان‏هاى مصر شكل گرفتند. زاهدى چون قديس آنتونىِ مصرى (حدود 250ـ 355م) سنّت آباى صحرا (Desert Fathers) را به بهترين‏وجه نمايان مى‏سازد. وى در اوايل قرن چهارم پيروان خود را در جماعت‏هاى رهبانى اوليه و ساده سازماندهى كرد. اين راهبانِ مصرى و زنان پارسا مجبور به زندگىِ توأم با رياضت و پارسايى، ترك تعلقات خانوادگى، ترك روابط جنسى، و پشت‏پا زدن به اموال و دارايى‏ها، و بجاى آوردن نيايش و عبادت مداوم بودند. هدف اين شيوه زندگى نيل به سعادت و رستگارى شخصى يا اتحاد با خدا از طريق مبارزه معنوى و دائمى با وسوسه‏ها[ى نفسانى [بود. قديس باسيل كبير (حدود 329ـ379م) به همراه خواهرش، ماكريناى جوان (327ـ379م) دو جماعت را در مِلك خانوادگى خود در كاپادوكيا، يكى براى مردان و يكى براى زنان تأسيس كردند. باسيل از نوعى زندگى كمتر سخت و البته مقرراتى، در جماعتى به رياست يك راهبه يا بزرگ دير، حمايت مى‏كرد كه به جاى كناره‏گيرى كامل از جامعه، خود را وقف خدمت به آن كند.

رهبانيت از قرن چهارم تا هفتم به سرعت در سراسر امپراتورى بيزانس گسترش يافت و در سال 1050 در كى‏يف و در سال 1354 در مسكو نيز تثبيت گرديد. زندگى رهبانى سازمان‏يافته به آرامى و با سرعت كمترى به سمت غرب در اروپا پيش رفت. زمانى كه اين نوع زندگى در قرن پنجم به اروپا رسيد، به شكل معتدل‏ترى از سوى قديس آگوستين هيپويى و ديگران به منزله شيوه زندگى براى روحانيونِ متعلق به خانواده اسقفان و صنف زنان پارسا پذيرفته شد. شمار زيادى از زاهدان و پارسايان در سرزمين گل به نحو دقيق‏ترى از انضباط زاهدانه مصرى پيروى كردند. قانون اين نوع انضباط در آن‏جا، قديس مارتين (حدود 316ـ397م)، اسقفِ تور (Tours)، و رهبرى او بود. از مجموعه رهبانى مارموتيه (Marmoutier)او، مبلغانِ انجيلى به‏هرسوى روانه شدند. به ويژه، رهبانيت فرانسوى (Gallic) در ايرلند ريشه دواند و در همان جا موجب شكوفايى و رونق نوعى فرهنگ ادبى گرديد و جزاير غربى و نواحى سلتى بريتانيا را آبادانى و رونق بخشيد.

بزرگ‏ترين قانونگذار رهبانيت لاتين، قديس بنديكت نورسيايى (حدود 480ـ547م) بود كه قانونى را در مونته كاسينو در ايتاليا براى راهبان خود وضع كرد كه بدان وسيله برترى شكل ديرنشينى (Cenobitic)رهبانيت، حجيت و مرجعيت راهب بزرگ، ميانه‏روى در آداب و مناسك زاهدانه، و اهميت آيين الاهى (مراسم مربوط به ادعيه و سرودهاى نيايش) را كه زمان‏بندى شبانه‏روزى دارد، صورت بخشيد. راهبان و راهبه‏هاى بنديكتى، كه به مناسبت پيروى از اقتضائات قانون بنديكت به اين نام معروف شدند، در هنگام ورود به دير، در مورد سه امر سوگند مى‏خوردند: اطاعت، ماندنِ در دير، و تحول (conversio)، يعنى نوعى تغيير عادت. عهد و سوگندهاى مربوط به عفت و فقر به طور سنتى به عنوان بخشى از تحول تلقى مى‏شد. اين قانون به تدريج جاى ديگر قوانين را گرفت.

رهبانيت در سراسر قرون وسطا نقشى حياتى در جامعه داشت: تبليغ و اشاعه مسيحيت، گسترش مرجعيت و حجيت اسقف‏هاى رومى و حفظ و افزايش علم و تحصيل. رهبانيت در پررونق‏ترين ساليان خود نيروى اقتصادى و فرهنگى قدرتمندى بود. به سبب تأسيس فرقه‏هاى درويشى (دومينيكن‏ها و فرانسيسكن‏ها) و شكوفايى دانشگاه‏ها در قرن سيزدهم، به تدريج از اهميت فرهنگى رهبانيت سنتى كاسته شد. نوعى تجديد علاقه به رهبانيت در قرن نوزدهم منجر به تأسيس جماعت‏هاى متعددى از كاتوليك‏هاى رومى، ارتدوكس‏هاى شرقى، انگليكن‏ها و پروتستان‏ها و نيز گروه‏هاى وحدت كليسايى نظير جامعه تايزه (Taize) در فرانسه شد.

اديان شرقى. در اديان شرقى، شايد اولين نوع راهب همان افراد خلوت‏گزيده يا منزوى بودند. ممكن است سراماناس (Sramanas) (به زبان سانسكريت: «زاويه‏نشين»)، در حدود 1500 پيش از ميلاد در پاره‏اى از اولين ساكنان اصلىِ دراويدى يا ماقبل آريايى در هند وجود داشته است. در دوران اوليه آيين هندو (حدود 600ـ200 پيش از ميلاد)، زاويه‏نشينانى بودند كه به شكل گروهى زندگى مى‏كردند (اشرام‏ها) گرچه داراى يك زندگى جمعى سازمان‏يافته و منظم نبودند. در آيين جين، كه شايد به درستى بتوان گفت اولين دينى است كه نوعى زندگى رهبانى سازمان‏يافته داشته، رهبانيت ظاهرا از جماعت‏هاى اَشرامى برآمده است. ماهاويرا، بنيانگذار جينيسم، پيروان خود را در گروه‏هايى از جمله راهبان و راهبه‏ها، كه افرادى كاملاً متعهد و معتقد بودند، و مردم عادى، كه در انديشه حوائج روزانه خود بوده و قوانينِ كمتر سخت‏گيرانه را مراعات مى‏كردند، سازماندهى كرد. جينى‏ها بعدا به دو فرقه انشقاق پيدا كردند و يكى از اين دو فرقه، يعنى ديگامباراس (Digambaras)، راهبه شدن زنان را روا نداشت.

در آيين بودا، جماعت‏هاى زاهد و رياضت‏پيشه را سَنْگْهَ (Sangha)مى‏نامند. بوداييان عموما از يك قاعده متعادل پيروى مى‏كنند و از دو حدِ افراط و تفريطِ تن‏پرورى و فدا كردن خود پرهيز مى‏نمايند. بوداييان همانند جينى‏ها، تمايزات و تفاوت‏هاى طبقاتى را ناديده مى‏گيرند. راهب‏ها و مردم عادى اصولاً پيوند نزديكى با هم داشتند، و اين سنتى است كه در كشورهاى بودايىِ تراوادايىِ (Theravada)آسياى جنوب شرقى تاكنون تداوم داشته است. شمار راهبه‏هاى بودايى هرگز افزايش نيافته است؛ در واقع گفته مى‏شود كه بودا گوتاما (Buddha Gotama)خيلى اكراه داشته است كه به زنان اجازه دهد تا جماعت تشكيل دهند، اما به هر روى تعدادى به اين جماعت‏ها ملحق شدند. آنها جداى از راهب‏ها زندگى مى‏كردند و مقامشان همواره پايين‏تر از راهب‏ها تلقى مى‏شد. جنبش ذن‏بوديست كوشش كرد تا به رياضت‏پيشگى اصيل جماعت‏هاى رهبانى اوليه برگردد و لذا بر قناعت در خورد و خوراك، سادگى لباس و وظيفه راهبان براى كار كردن و مراقبه تأكيد كرد.

See:"Monasticism" in Merriam-Webster's Encyclopedia of World Religions, PP. 746-7.

على شهبازى

كامىKAMI

جمع كامى، پوسته شين‏تو SHINTOÎ و ديگر دين‏هاى بومى ژاپن، اغلب آن را به «خدا»، «سَرور»، يا «ايزد» ترجمه مى‏كنند اما شامل نيروهاى ديگر طبيعت نيز مى‏شود كه موضوع حرمت و احترام قرار مى‏گيرند. بانوخداى خورشيد آماته‏راسُو ئومى‏كامى AMATERASU OmikamiÎ، نياكان برجسته، و چيزهاى جاندار يا بى‏جان، مانند گياهان، صخره‏ها و پرندگان، چارپايان و ماهى‏ها مى‏توانند همه كامى به شمار آيند. در شين‏توى آغازين، كامى آسمانى (آماتسُوكامى amatsukami) را جليل‏تر از كامى زمينى (كُونيتسُوكامى kunitsukami) مى‏شمردند، اما در شين‏توى نو ديگر اين تمايز در ميان نيست. كامىها را معمولاً در تجليات يا اقامتگاه‏هايشان، در يك شى نمادين مانند آينه (شين‏تايى SHINTAI) مى‏پرستند. اسطوره‏هاى شين‏تو براى بيان تعداد بى‏نهايت كامىهاى بالقوه از «هشت ميليون كامى» سخن مى‏گويند، و همچنان كامى‏هاى نوى بازشناخته مى‏شوند.

نسترن پاشايى