| مجلات >هفت آسمان>شماره 26 |
محمدحسن محمدىمظفر
اخلاق زيستمحيطى از مباحث نسبتا جديدى است كه در جهان غرب مطرح شده و انديشمندانى را به خود مشغول كرده و كتابها و مقالاتى را پديد آورده است. بهتازگى دو جلد كتاب با عنوان اخلاق زيستمحيطى(3) به فارسى ترجمه شده كه سرآغاز و نويدبخش شكوفا شدن اين مباحث در زبان فارسى است. اخلاق زيستمحيطى با قضاياى كلى درباره جنبههاى مختلف رابطه انسان با محيطزيستاش سروكار دارد. در ريشهيابى بنيانهاى فرهنگى بحران زيستمحيطى كنونى، برخى(4) نگرش انسانمحورانه به طبيعت را مسئول دانستهاند، نگرشى كه نخستين جلوههاى آن به سفر پيدايش در كتاب مقدس مىرسد. آرنولد توينبى نيز در گفتگو با داىساتسو ايكهدا، دانشمند ژاپنى، به اين نتيجه رسيده كه دين مورد نياز بشر كنونى همه خداگرايى كه (panthism) است كه احترام به منزلت و قداست كل طبيعت را تعليم مىدهد و يكتاپرستى يهودى [و نيز مسيحى و اسلامى] توجيهگر بهرهبردارى حريصانه بشر از طبيعت است، چيزى است كه بشر كنونى به آن نيازى ندارد. استيون كلارك، نويسنده مقاله حاضر در پى آن است كه چنين ديدگاههايى را به نقد بكشد. به اعتقاد او، همه خداگرايى دقيقا همان چيزى است كه ما بدان نياز نداريم وايمان مسيحى همراه با ديگر اديانبزرگِ داراى كتابمقدس احترام بهمنزلت و قداست مخلوقات خدا را تعليم مىدهند. مباحث مطرحشده در اين مقاله به دليل اختصار وعدمسابقه ممكن است تا حدى سنگين ودشوارياب به نظر آيند؛ از اينرو، علاقهمندان به تفصيل بيشتر در اين زمينه را به كتاب پيشگفته ارجاع مىدهيم.
در همين موقع كه بيشتر متفكران جديد متقاعد شدهاند كه طبيعت تمام آن چيزى است كه ما بايد آرزويش را داشته باشيم، طبيعت ديگر پايانناپذير به نظر نمىرسد. من قصد پرداختن به بحران اول را ندارم، فقط اشاره مىكنم كه شواهد بر ضدّ «فراطبيعتباورى»(5) هنوز هم بايد ارائه شوند. قضيه اين نيست كه ما براى اعتقاد به اينكه در وراى طبيعت چيزى وجود ندارد، دليلى داريم، بلكه مطلب اين است كه «ما» تصميم گرفتهايم كه اين احتمال را ناديده بگيريم. اما بحران دوم ظاهرا قطعى است.
در طى نسلها، ما چنين مىپنداشتهايم كه تلاشهاى بشر توازن بنيادىِ فضا و ترتيبات جهان را پابرجا خواهد نهاد. اما احتمال دارد كه با همه اين تحولات عظيم [تحولات مربوط به جمعيت، كشاورزى و استفاده از سوختهاى فسيلى [كه در دوره زمانى كوتاهى حاصل شدهاند، ما ناآگاهانه تجربه گستردهاى را با نظام خود اين سياره آغاز كرده باشيم.
اينها سخنان مارگارت تاچر(6) در 27 سپتامبر 1988 بود (Pearce 1989, 27). در واكنش به اين بحران پاسخهايى از «سطحى» تا «عميق» ارائه شده كه نخستين آنها پيشنهاد فيلسوف نروژى به نام آرنه نيس(7) است. هواداران «سطحىنگر» حفظ محيطزيست صدمات وارده به منافع بشر را ناشى از برخوردى بسيار نسنجيده با ذخاير طبيعى مىدانند؛ اما «ژرفانگرانِ» آنها با اصرار بر اينكه يكپارچگىِ كل منظومه زيستى(8) كره زمين تنها دغدغه حقيقى همه مردم روشنبين است، از تجديدنظر اساسى در اهداف ما در اين جهان جانبدارى مىكنند.(9) (Naess 1983)كسانى كه چنين طرفدارى عميقى از حفظ محيطزيست را برابر با الحادى از نو جانگرفته مىدانند، مايلند كه «تفكر يهودى ـ مسيحى» (كه خود تركيبى آشفته از دو سنّت كمابيش متفاوت است) را به خاطر برترى دادن انسان بر ساير مخلوقات مقصّر بدانند. اعتراضاتى كه بر تقسيمات دوگانهانگارانهاى از اين نوع شده، با ستايش كمابيش زبانى «ماده» موافقاند. در حالى كه پيشينيان ما «ذهن» و «ماده»، «روح» و «جسم»، «انسان» و «طبيعت» (و حتى «مرد» و «زن») را از هم جدا مىكردند، ما بايد در عوض ارزشى را كه زمانى از ماده سلب شده، به خود آن نسبت دهيم. بهعلاوه جريانى ازانديشه مدافع حفظ محيطزيست هم هست كه واقعيت خارجى را مورد اعتراض قرار مىدهد: در حالى كه علم براى اشيايى كه از تمامى ويژگىهاى نمادين يا ارزشى برهنه شدهاند، اولويتى وجودشناختى قائل است، متفكران «عصر جديد» ـ با وام گرفتن از سنت پراگماتيستى ـ خود را به محيطزيست كاملاً مورد مشاهده كه سرشار ازچنين نمادهايى است، مشغول مىكنند. سرانجام در فرهنگ اخلاقى عاميانه عنصرى وجود دارد كه «امور طبيعى» را بر اخلاقيات متعارف برترى مىدهد.
اين آموزههاى مختلط به سرچشمههاى دينى متمايز يعنى عريانگرايى(10) مىرسد، دينى كه هيچ يك از پيامبران آن مورد پذيرش خرد انسانى و آزادمنش نيست، با اين حال ممكن است چيزى براى عرضه كردن داشته باشد. براى الاهيدانان و غير آنان اين نكته مهم است كه گرايشهاى غلطى را كه احساس دينى و دغدغه قابلِ تحسين حفظ محيطزيست ممكن است به وجود آورند، شناسايى كنند و براى زمين و ساكنان همنوع ما در آن ديندارى مناسبى را تدوين كنند. آرنولد توينبى،(11) مورخ مشهور، در گفتگو با داىساتسو ايكهدا(12) در اوايل دهه 1970 چنين گفته است:
دين حق دينى است كه احترام به منزلت و قداست كل طبيعت را تعليم مىدهد. دين باطل دينى است كه ارضاى حرص و آز بشر را به قيمت [هزينه كردن از [طبيعت غيربشرى جايز مىداند. نتيجه آنكه دينى كه ما بايد اكنون بپذيريم، همهخداگرايى(13) است ـ بدانگونه كه در آيين شينتو(14) نشان داده شده است ـ و دينى كه بايد اكنون از آن دست برداريم، يكتاپرستى يهودى و ايمان غيرخداباورانه پسامسيحيتى به پيشرفت علمى است، كه اين اعتقاد را كه بشر اخلاقا مجاز است براى ارضاى حرص و آز خود از بقيه جهان بهرهبردارى كند، از مسيحيت به ارث برده است.(15)(Toynbee and Ikeda 1976, 324)
من در اين نكته با توينبى همعقيدهام كه ما با بحران فاصلهاى نداريم، اما مىخواهم بگويم كه همهخداگرايى يا آنچه آن را «عريانگرايى» ناميدهام، در تمامى شكلهايش دقيقا همان چيزى است كه ما بدان نيازى نداريم و اينكه ايمان مسيحى، همراه با ديگر اديان بزرگِ داراى كتاب مقدس، همين حالا هم احترام به منزلت و قداستِ مخلوقات خدا را تعليم مىدهد. ديدگاههايى را كه او به نقد كشيده، حقيقتا غيرمسيحى و غيريهودىاند. ما نبايد از سر ترس عقل يا دين حقيقى را رها كنيم.
حتى سطحىنگرترين هواداران حفظ محيطزيست قبول دارند كه ما وظايفى فراتر از آسايش كنونىمان داريم. كسانى كه به آنچه براى كودكان و نوادگان ما روى خواهد داد، توجهى ندارند آشكارا انسانهايى پستفطرتاند.
همه مىدانيم اينكه عدهاى بگويند كه پس از مرگ ما، چه باك از آنكه حريقى جهانى روى دهد، غيرانسانى و رذيلانه است. حق آن است كه ما بىترديد موظفيم كه منافع نسلهاى آينده را نيز به خاطر خود آنها مراعات كنيم. (Cicero De Finibus 3.64)
ما نبايد به گونهاى زندگى كنيم كه باعث مشقت بيش از حدّ زندگى فرزندانمان شويم و نبايد آنچه را كه مورد نياز آنان خواهد بود از بين ببريم يا همهاش را مصرف كنيم. همانطور كه توماس جفرسون(16) همصدا با حقوق عرفى انگلستان تأكيد مىكرد، ما بر خود زمين حقى نداريم، بلكه تنها حق بهرهبردارى از مواهب قانونى آن را داريم: (White 1978, 223) ما زمين را از پدرانمان به ارث نمىبريم، بلكه آن را به امانت براى فرزندانمان نگه مىداريم. لاك(17) مىگفت كه هيچ چيزى به منظور خراب كردن يا ازبين بردن در اختيار بشر قرار نگرفته است (Locke 1963, 332). البته لازمه اين گفته آن نيست كه ما هرگز نبايد ذخاير غيرقابل بازيافت را مصرف كنيم به اين دليل كه بهرهبردارى از آنها، چيزى را براى استفاده فرزندانمان باقى نخواهد گذاشت: اگر آنها حق استفاده از آن ذخاير را دارند، ما نيز چنين حقى داريم. اما توصيههاى عادى آيندهنگرانه (كه دلواپسى براى همنوعانِ پس از ما را دربردارند) حاكى از آنند كه ما نبايد بدون داشتن دليلى موجه و بدون هيچگونه كوششى براى استفاده از منابع ديگر، همه ذخاير طبيعى را مصرف كنيم. «بنابر دينِ زرتشت، كاشتن درخت، آماده كردن مزرعه، به دنيا آوردن بچه همگى اعمال ارزشمندند.» (Hume 1962, 180)
سوختهاى فسيلى يكى از منابع انرژىاند كه مصرف آنها طبيعتا منجر به نابودىشان خواهد شد. تبديل فلزات به ابزارآلات و سپس تبديل آنها به زنگار و زبالههاى فلزى و گازهاى فرّار نيز مىتواند يك وقتى به پايانى اجتنابناپذير ختم شود. به هيچوجه آسان نيست كه بگوييم چه زمانى تمامى سوختهاى فسيلى و معادن فلز موجود به تفالههايى غيرقابل استفاده تبديل خواهند شد. روشهاى بازيابى بهبود مىيابند و اگر چاههاى نفت خشك شوند، منابعى كه زمانى ارزش بهرهبردارى نداشتند، به منابعى ارزشمند تبديل خواهند شد. وقتى كه نرخها و روشهاى بازيابى متناسب باشند، حتى تفالهها نيز ممكن است كاربرد داشته باشند. نتيجه آنكه پيشبينىهاى مربوط به پايان قريبالوقوعِ «ذخاير اصلى زمين» احتمالاً غلط از آب درمىآيد. بىترديد، پيشبينىهاى انجامشده در بيست يا سىسال گذشته با اوضاع مذكور تأييد نشدهاند. تصور نسلهاى قديم آن بود كه سنگهاى معدنى و قيمتى همانند موجودات زنده رشد مىكنند و معدنى كه همهاش استخراج شده مىتواند بهتدريج خود را بازسازى كند. نسلهاى جديد بهدرستى مىدانند كه چنين منابعى «غيرقابل بازيافت»(18)اند، و تصوير معدنى كه همهاش استخراج شده را براى اشاره به آينده ما مناسب مىدانند. اما آينده مذكور ممكن است تا بدان حدّ دور باشد كه روشهاى زمينشناسى، كه حتى بر روى زبالههاى سمى كار مىكنند، واقعا منابعى جديد براى اخلاف دور ما به وجود آورند. حتى قبل از آنكه گذشت سالها چنين سوختهاى فسيلى جديدى را فراهم آورند، ما از بازيافت ضايعات بهره اقتصادى خواهيم برد. برخلاف پندار برخى از هواداران حفظ محيطزيست، نه «ذخاير غيرقابل بازيافت» به اما آسانى قابل تعريف است و نه خلاقيت بشر محدود است. (see Simon 1981) مىتوان پذيرفت كه در آينده نزديك منابعى وجود خواهند داشت كه نسبت به منابع ديگر احتمال بازيافتشان كمتر و از بين بردنشان آسانتر است. شگفت اينكه آنچه آسيب پذيرتر است محصولات بىجان دورههاى زمينشناسى نيست، بلكه محصولات جاندار آن است. به يك معنا، درختان منابع قابل بازيافتاند به گونهاى كه ذغال سنگ چنين نيست. مقدار ثابت و محدودى از ذغال سنگ در پوسته زمين وجود دارد ولو اينكه ما از آن اطلاع نداشته باشيم؛ مقدار تودههاى زنده كه در قالب درختان زمين گنجانده شده نيز محدود است، اما تا مدت نامعلومى (دست كم تا زمانى كه نور خورشيد به پايان برسد) قابل باز يافت است. اما در حالىكه انواع بسيارى از گياهان و حيوانات وجود داشته كه واقعا منقرض شدهاند، از گونههاى غيرجاندار نمونه شناختهشدهاى وجود ندارد كه قطعا از ميان رفته باشد. يك نوع، مادام كه افرادش باقى باشند، قابل بازيافت است؛ اما وقتى آنها از بين بروند، آن نوع براى هميشه منقرض خواهد شد. به نظر مىرسد كه لازمه اين امر آن است كه هر كس، كه دلواپس حفظ جهانى قابل زيستن براى فرزندان خود است، بايد از ميان انواع زيستشناختى و انواع زمينشناختى، نسبت به عدم انقراض اولى عنايت بيشترى داشته باشد. اين احتمال كه ما روزى تمامى ذخاير موجود روى، آهن و آلومينيم را «مصرف كنيم»، بسيار ضعيف است، بهويژه اگر روشهاى جديد بازيافت اين عناصر را از «ضايعات» در نظر بگيريم. ممكن است تمامى سوختهاى فسيلى را كه به آسانى در دسترس قرار دارند، مصرف كنيم، اما هيچكس دقيقا نمىتواند بگويد كه پس از آن چه جايگزينهايى و در چه زمانى مقرون به صرفه خواهند بود. ما تاكنون تمامى دودوها(19) و كبوتران رهرو(20) و بسيارى از ديگر بوميان زيستگاههاى ويرانشده را كه هيچكس از تعدادشان آگاه نيست، «منقرض كردهايم» و از طريق حمله مستقيم و به طور مؤثرتر از طريق ويران كردن زيستگاهها حقيقتا به نابود كردن گونههاى منحصر به فرد ادامه مىدهيم.
بدون شك، پرسش اين است كه چرا ما بايد نگران باشيم. هواداران سطحىنگر حفظ محيطزيست كه خود را به نيازهاى آيندگان و بهويژه نوع بشر مشغول مىكنند، مىتوانند خاطر نشان كنند كه منحصر به فرد بودن گونهها ناشى از كاركرد تركيب شيميايى آنهاست. موجودات زنده موادى توليد مىكنند كه با پيچيدگى و همكنشىِ كمتر هرگز قابل توليد نيست. توليد عناصرى از قبيل آهن يا كربن كه زندگى ما به آنها بستگى دارد، به اندازه شكلگيرى يك ابر نواختر(21) طول كشيده است، اما اين فرآيند به خوبى فهميده مىشود. براى پديدآوردن ويژگىهاى طبيعىِ ساختار زيست شيميايى ما (و زيستگاهمان) چهار ميليارد سال تغييرات تكاملى لازم بوده است. ما نمىتوانيم مراحلى را كه به پديدآمدن آنها منجر شده، رديابى كنيم بلكه صرفا و خيلى به ندرت شىء را از روى اجزاى اوليهاش بازسازى مىكنيم. برخى از مواد احتمالاً در هر موجود زندهاى يافت مىشوند؛ بسيارى از مواد تنها در يك گونه گياهى يا حيوانى توليد مىشوند. چه بسيار از اين مواد مخصوص هستند كه احتمالاً براى ما مهم بوده و ما آنها را نمىشناسيم و با توجه به پيشينه آنها مىتوانيم از مهم بودنشان براى ما مطمئن شويم. همه اقلام دارويى مندرج در راهنماى دارويى جديد نظير مشابهشان در عطارىهاى قرون وسطى از كارگاه طبيعت اخذ شدهاند.آسيب رساندن به اين كارگاه زيست شيميايى بسيار بدتر از آن است كه يك آزمايشگاه چندين ميليون پوندى را بدون كمترين استفادهاى از آن منهدم كنيم. هميشه نمىتوان خود را با اين انديشه تسلّى داد كه بهآسانى مىتوان از انقراض يك گونه جلوگيرى كرد: طبيعتِ عالمِ جانداران چنان است كه با تغيير يك چيز همه چيز تغيير مىكند. هرنوعى جزئى از محيطزيست انواع ديگر است، و زنجيرههاى علّىاى كه جهان را به هم پيوند دادهاند، پيچيدهتر از آناند كه بتوانيم از قبل دقيقا آنها را نمونهسازى كنيم.
آيا نتيجه اين امر آن است كه ما نبايد دست به انجام كارى بزنيم؟ يا اينكه احتمالاً به جزايرى هراسانگيز كه از بقيه طبيعت جداست، عقب نشينى كنيم تا اينكه به آن جادوگر بزرگ اجازه دهيم كه به توليد سريع داروها و فرصتهاى جديد ادامه دهد؟ پاسخ آشكارا منفى است، اگر تنها بدين علت باشد كه ساختن چنين جزايرى، احتمالاً در نقاط تروايىِ زمين،(22) خارج از توان ما است. حتى اگر چنين نمىبود، باز هم اين استدلال كافى نبود. اگر ارزش جهان طبيعت تنها همين باشد كه جهان طبيعت كارگاه زيست شيميايى فوقالعاده پرثمرى است كه ما مىتوانيم از آن بهره ببريم، بايد مراقب باشيم كه به آن آسيب نرسانيم. اما به رغم بروز بلاياىِ محلّى و موقتى در طبيعت، مىتوان همچنان مطمئن بود كه جهان طبيعت بسيار انعطافپذير است و به چالشهاى جديد واكنش نشان مىدهد. همراه شدن با اين عقيده كه پيچيدگى «طبيعت» در دنياى پيشرفته بهتدريج كاهش مىيابد آسان است، عقيدهاى كه خاطرات شخصى و سرگذشتها به راحتى آن را تصديق مىكنند. هر جا كه گلهاى وحشى كمتر باشند، پروانهها نيز كمترند. ما فقط به چشمانداز دنياى جانداران اهلى نگاهى مىكنيم، دنيايى كه در آن تنها چند گونه رامشده در مكانهاى از پيش مشخصشده به سر مىبرند. اما هر چند روند تكامل ممكن است كه در آثار كلان و قابل مشاهدهاش(23) نسبتا كند به نظر آيد، متوقف نشده است. گونهها با موقعيتهاى جديد سازگار مىشوند (يا نمىشوند) و اين عمل در سطح باكترىها يا ويروسها سريعتر از همه است. نه شاهدى بر كاهشيافتن كل توده زنده وجود دارد و نه حتى شاهدى بر اينكه تنوع در عالم جانداران از آنچه قبلاً بوده، كمتر شده است. همچنانكه بسيارى گفتهاند، ما ممكن است از هنگام آخرين مرگ بزرگ يعنى زمان نابودى دايناسورها، دورهاى نامعلوم از انقراض گونهها را از سرگذرانده باشيم. اما اگر ما نمىدانيم كه هماكنون چه مواد شيميايى حيرت انگيزى وجود دارند (و ممكن است در صدد حفظ آنها باشيم) همچنين نمىدانيم كه چه مواد شيميايى شگفتانگيزى در حال به وجود آمدناند (و ممكن است درصدد پديدآوردن آنها باشيم). اين فرض كه انقراضها تنوع شيميايى را كاهش مىدهند، تاكنون اثبات نشده است.
اين به معناى آن نيست كه بگوييم اين نظر كه تنوع زيست شيميايى خوب است، نتيجهاى به دنبال ندارد. اقدمات ادارى براى كاستن از تنوع ميوهها و سبزيجات خوراكى فقط آنانى را كه ميوههاى ممنوعه را دوست دارند، آزار نمىدهند. اين اقدامات خود محصول برداشتى بهغايت اشتباه از تندرستىاند: تلاش براى نگه داشتن اشيا در حيطهاى محدود از احتمالات تنها زمانى معقول است كه مجريان آن بهجّد معتقد باشند كه انواع حقيقى بايد از جهش و تغيير ناگهانى محافظت شوند و نمىتوان به نتايج پيشبينىنشده و غيرمنتظره هزاران تأثير متقابل اعتماد كرد. گاهى ممكن است كه طرفداران حفظ محيطزيست و كارمندان دولتى همان كسانى باشند كه به طور جدّى به ممانعت از تغيير و محافظت از ارزشهايى كه درك كردهاند، مشغولاند. مفهوم «تعادل» كه برخى از هواداران حفظ محيطزيست (نه همه آنان) بدان استناد مىكنند، احتمالاً چيزى بيش از يك خيالبافى خشك و مقرراتى نيست. تمايل به تميز و مرتب نگهداشتن اشيا و جلوگيرى از «آلودگى» ممكن است به عملگرايى زيست محيطى(24) يا به علت اين محافظهكارى ادارى(25) منجر شود. (see Douglas and Isher wood 1979) علت اين اختلافاتِ ترديدناپذير چيست؟
نيازىهايى كه هوداران «سطحىنگر» حفظ محيطزيست نيز متوجه آنها شدهاند، خود يكسره «مادى» نيستند. نيازهاى مادى هميشه مقتضىِ «مصرفكردن» مادهاند و بهتدريج آن را از بين مىبرند تا حدّى كه نمىتوان با آن كار ديگرى انجام داد. نيازهاى غير مادى تنها زمانى واقعا برآورده مىشوند كه شيىء مصرف نشده باشد. بين خوردن اين سيب و لذّت بردن از آن تفاوتى واقعى وجود دارد.
ممكن است رذيلت، شرارت و جنايت تقريبا هميشه، و يا حتى شايد هميشه، در ذات خود، تلاشهايى باشند براى از بين بردن زيبايى و آنچه ما تنها بايد به آن نگاه كنيم... اگر [حوّا] با خوردنِ آن ميوه باعث خسران بشريت شد، رفتار مخالف آن يعنى نگاه كردن به آن ميوه بدون خوردن آن، بايد همان چيزى باشد كه براى نجات بشر لازم است.(Weil 1959, 121)
كسى كه فقط مىخواهد از يك منظره، گياه يا حيوان كه به صرفِ وجودش شايسته تقدير است، بهره ببرد، فايده اصلى آن را از دست مىدهد. حتى هواداران سطحىنگر حفظ محيطزيست هم قبول دارند كه زيبايى مورد مشاهده جهان طبيعت (زيبايىاى كه غالبا از راحتى بسيار دور است) نيازمند مراقبت ماست. ما مىخواهيم جهان را براى فرزندانمان زيبا نگه داريم نه اينكه فقط آنها را در كنار مواد مناسب براى زندگىشان رها كنيم. اگر ما مىتوانستيم بقاى آنها را با فراهم كردن عناصر كمينه(26) و داروها از كارخانههاى خودمان تضمين كنيم، حتما تعجب مىكرديم كه آنها براى چه زنده ماندهاند. آيا زندگى آنها بدون هيچ نشانى از زيبايى ارزش زندگى كردن را مىداشت؟ شايد آنها خودشان مىتوانستند آن را به وجود آورند، اما اگر جهان طبيعتى كه ما را به وجود آورده، خود معيار زيبايى نباشد، معيار آنها براى زيبايى چه مىتوانست باشد؟ آيا ما تصور مىكنيم كه با تزريق «خوشبختى» به آنها و واداشتن آنها به لذت بردن از چيزى كه به هيچ وجه براى ما لذت بخش نيست، زندگى كردن را برايشان ارزشمند مىكنيم؟ چرا ما بايد مزاحم شادىهاى ديگران شويم؟ اگر ما به نسلهاى دورمان توجه كنيم، آنها [درمىيابيم كه] نيز مخلوقاتى همانند ما هستند: از جمله اهداف ما بايد اين باشد كه جهان را با زيبايى و با آنچه مىتوانيم آن را زيبا بدانيم، براى بهره بردن آنان حفظ كنيم. مسئله آن است كه چه چيزى زيبايى محسوب مىشود؟
اين هوادارىهاى سطحىنگرانه از حفظ محيطزيست بيش از جلب توجه به آثار گريزناپذير و بعضا جبرانناپذيرى كه كارهاى ما بر زندگى انسان و موجودات ذىشعور دارد، كارى انجام نمىدهند. انسانمدارترينِ اين اخلاقگرايان اصولاً آمادهاند كه جهان را براى استفاده انحصارى نوع بشر از نو بسازند، اما مىتوان آنها را به پذيرش اين عقيده واداشت كه ما در چنان جايگاهى نيستيم كه يك كارگاه فنّى(27) بشرى را جايگزين طبيعت كنيم و مشاهده زيبايى طبيعت نيز از جمله منافعى است كه انسانها به دنبال آن هستند. گاهى اوقات گفته مىشود كه اين تحولى جديد و محصول نارضايتى رمانتيك است. برنت(28) در كتاب نظريه مقدس(29) (سال 1691) مىگويد كه زمين و ماه مثل هم «هر دو... تصوير يا عكس يك انفجار(30) عظيماند، و نماى حقيقى جهانى را كه در ويرانههاى آن قرار دارد، دارا هستند»: (Burnet 1965, 91) چند سال بعد حتى به ويرانهها و زبالهدانها هم با احترام نگاه مىشد. گفته شده كه امر زيبا(31) و امر متعالى(32) از هم متفاوتاند: زيبايى در دنياى بشرى و نظام انسانى قرار دارد و تعالى در بيشهها و كوههاى وحشى كه رهين اطاعت ما نيستند. اينكه در داورى زيبايىشناختى روشهاى [مختلفى [وجود دارد، مىتواند درست باشد: چندان روشن نيست كه آنچه را كه رمانتيكها «تعالى» مىنامند همان چيزى نيست كه نسلهاى قبلى و بعدى آن را صرفا «زيبايى» ناميدهاند. فلوطين، بزرگترين فيلسوف اواخر دوره باستان، زيبا را با رام و مرتّب يكسان نمىدانست، بلكه آن را با صورى از حيات يكسان مىانگاشت كه هيچيك از آنها براى نماياندن خود زيبايى كافى نبود.
اخلاقگرايانِ «ژرفنگرتر»، كه كمتر انسانمدارند، نيز مطالبات اخلاقى ديگر موجودات ذىشعورى را كه ما هم اكنون مىكشيم، اذيت مىكنيم و به تملك مىگيريم، قبول مىكنند. زيبا نگهداشتن جهان براى فرزندانمان وظيفهاى است كه به طور نامحسوسى با وظيفهاى ديگر پيوند مىخورد: يعنى مراقبت از آن مخلوقاتى كه هم اكنون در زمين با ما سهيماند. تورات از مدّتها قبل دستور داده كه ما نبايد هر چيزى را چنان تصاحب كنيم كه گويى تنها از آنِ ماست، بلكه بايد ذخاير زمين را براى جانداران وحشى آن، كه غذاى خود را از خدا طلب مىكنند، نيز باقى بگذاريم (بنگريد به لاويان 26:6 به بعد).(33) ممكن است ما زمين را به امانت براى فرزندانمان نگه داريم؛ اما همچنين آن را همراه با ديگر مخلوقات خدا نگه مىداريم. از اينجا نتيجه مىشود كه كافى نيست ما آن درختانى را بكاريم كه احتمالاً فرزندان ما آنها را مفيد مىدانند: ما بايد منافع حيوانات ديگر را كه به درختان (و زيستگاه محافظشان) نياز دارند، نيز ارزيابى كنيم. حداقل نياكان قرون وسطايى ما بحث مىكردند كه آيا به منظور جا بازكردن براى يك صومعه يا مزرعه يا شهر بايد جانداران وحشى را از قطعهاى از زمين اخراج كرد يا نه (و گاهى به نفع قديس جانداران وحشى رأى مىدادند). گفته شده(Waddell 1934, 136) كِوين(34) پيشنهاد فرشتهاى را در مورد ساختن صومعهاى با شكوه نپذيرفت، با اين عذر كه نمىخواست به خاطر او جانداران وحشىِ آن كوه از آن محروم شوند. ما از انسانگرايى متأخر مطالب مسلّم بسيارى در دست داريم كه درخواستها براى غير انسان بايد با اصطلاحاتى دقيقا «واقعبينانه» بيان مىشد. درست به همين نحو استدلال عليه كشتن تمامى افراد ذكور بالغ در موتيلن(35) بايد صرفا بر حسب مزاياى گذشت و بخشش كه براى آتنىها قابل فهم باشد، در مجلس آتن(36) مطرح مىشد. كسى كه در خودمدارى قاطعيت كمترى دارد ممكن است با صراحت بيشترى تصديق كند كه اين صدمه به اهالى موتيلن بود كه چنان كشتارى را نادرست جلوه مىداد، نه صرفا لطمه به شهرت و اعتبار آتن(37) (see Thucydides .History of the Peloponnesian War 3.42 ff). تعديل كشتار نهنگها به منظور باقى گذاردن تعدادى از آنها تا فرزندان ما آنها را بكشند، يك مطلب است؛ و كند كردن روند اين كشتار به منظور باقى گذاردن نهنگها تا فرزندان ما از آنها لذت ببرند مطلبى ديگر است، و توقّف اين كشتار صرفا به خاطر صدمهاى كه به نهنگها مىزند، هم مطلبى ديگر.
برخى از اخلاقگرايان، كه اين بينش را فراگرفتهاند كه درد يك شرّ است، بدون ملاحظه اينكه متحمل آن چه كسى يا چه چيزى است، پنداشتهاند كه نوعى «محاسبه علمى» از مطلوبيت كلّ(38) مىتوان انجام داد. روايتهاى ساده و پيچيدهاى از اين نظريه وجود دارد كه شايد بهترينِ آنها تحليل هزينه و سود(39) يا «ارزيابى جامع»(40) است كه به هر اكثريّت گروه كارى سنت كراس(41) آن را مطرح كردهاند. (Attfield and Dell, 1989) حال، من براى شرح و وصف اين نظريه مجالى ندارم. به نظر من، تمامى چنين تحليلهاى نهايتا «علمى»اى بر فرمولها و نمودارهاى ظاهرفريبى تكيه مىكنند كه ريشه در باد دارند. ما نمىتوانيم مطلوبيت كل هر فعاليتى يا هر طرح سياسىاى را توصيف كنيم، و همه مسائل اخلاقى حقيقتا جالب را مىتوان با روشهاى ديگر پاسخ داد، حتى نزد كسانى كه به چنين محاسبه فايدهگرايانهاى تمسك مىكنند. چه كسى هزينهها را به دوش مىگيرد؟ چه كسى سود مىبرد؟ حدّ مشترك چنين مذاكراتى چيست؟ آيا اصلاً قابل اجرا هستند؟ (Ibid:37) آيا همه چيزها «قابل مذاكره»اند (حتى زمانى كه هيچ مذاكره واقعىاى آيا حقيقتا نتواند رخ دهد)؟ همچنانكه گزارش اكثريت مذكور تأكيد مىكند، چيزى وجود ندارد كه «به معناى واقعى كلمه ذىقيمت» باشد؟ يقينا ما نبايد در برابر اين نظريه كه هر چيزى قيمت خاص خود را دارد، سر تسليم فرود آوريم، زيرا بينش اخلاقى متكى بر پذيرش آن است كه برخى چيزها را نمىتوان فروخت. و نبايد دغدغههاى واقعى فقرا را خرافات دانسته و كوچك بشمريم (زيرا عين همين جواب تند را مىتوان به هر اخلاقگرايى، حتى خودمدارترين اخلاقگرا، داد). با اين حال اينها نتايج تحليل هزينه و سود است كه در اختيار حاكمانى است كه در خفا زيردستان خود را تحقير مىكنند. اگر چنين محاسبهاى معناى قابل تشخيصى داشته باشد حتما توجيه اعدام به ناحق، تجاوز و تبهكارى و تبديل صحرا به ديزنىلند(42) است. اگر چنان پاسخهايى را به وجود نياورد (چنانكه البته در دست گروه سنت كراس مذكور به وجود نياورده است) تنها به خاطر آن است كه اين اخلاقگرايان صلاح دانستهاند كه به دلايل كاملاً غيرفايدهگرايانه آنها را غيرقانونى اعلام كنند. همه اين مطالب در ديگر حوزههاى اخلاق عقلانى به اندازه كافى شناخته شده است و ظاهرا دليلى وجود ندارد كه پيامدهاى زيستمحيطى را بيش از اين بررسى كنيم.
هواداران ژرفنگرتر حفظ محيطزيست حتى دَم زدن از آزادسازى حيوانات را هم خودمدارانه مىدانند: مادام كه ما يك نوع از موجودات زنده را، خواه انسان باشد يا جاندار با شعور، به عنوان متعلَّق دغدغه اخلاقىمان برمىگزينيم، مرتكب تبعيضهايى بسيار بزرگ مىشويم. به اين دليل لازم نيست درختان، رودخانهها، جنگلها و منظومههاى زيستى باشعور باشند تا اخلاقا درخور توجه شوند. ما نبايد تنها به آسيبهايى كه به انسانها يا حيوانات وارد مىكنيم، فكر كنيم بلكه بايد به خساراتى كه به يكپارچگى منظومههاى زيستىِ محل زندگىمان وارد مىكنيم، نيز بينديشيم. در جهانى كه فاقد هر گونه صورت باشعور و «برتر» حيات است، اگر آخرين انسان زنده بر آن باشد كه آخرين جنگلهاى باقىمانده را ويران كند، يا به طرز جبرانناپذيرى تمامى درياها را مسموم كند، باز هم در اشتباه خواهد بود. اگرچه تاكنون هيچ موجود فضايىِ باشعورى اين بناى يادبود حماقت بشر را مشاهده نكرده است، ولى چنين كارى انصافا عملى شرارتآميز است. هواداران ژرفنگر حفظ محيطزيست با چنين ادعايى دو پيشفرض انديشه بسيار جديد را به كنار مىگذارند: نخست اين فرض كه موجوداتِ داراى احساس به لحاظ اخلاقى از ساختارهاى فاقد حسّ مهمترند؛ دوم اينكه تمامى ارزشها ارزشهاى ذهنىاند و به لذّت يا رنج ادراكشده آن موجوداتِ داراى احساس بستگى دارند. مىتوان استدلال كرد كه كنار نهادن اين دو پيشفرض از سوى آن ژرفنگران كارى عاقلانه است: زيرا اين دو واقعا ناسازگارند. اگر همه ارزشها ارزشهاى ذهنىاند، اين فرض كه موجوداتِ داراى احساس به نحو عينى ارزشمندتر از موجودات فاقد حساند، نمىتواند درست باشد. (برعكس) اگر آنها به طور عينى ارزشمندتر باشند، در اين صورت چنان نيست كه همه ارزشها صرفا ذهنى باشند. اما دانستن اين هم دشوار است كه چنين ارزش عينىاى از چه نوعى مىتواند باشد: خداباوران ممكن است آن را با تأييد خدا از هر مرتبهاى از خلقت يكسان بدانند؛ خدا ناباوران بايد قواعد اخلاقى مطلقى فرض كنند كه به تأييد هيچكس وابسته نباشد.
اختلاف نظر درباره متافيزيكِ اخلاق با اختلاف نظر درباره ديگر موضوعات متافيزيكى پيوند دارد: آيا «افراد» (به ويژه افراد متوسطالحال در زندگىهاى معمولى ما) از ساختارهايى كه به طور اجتنابناپذير جزئى از آنها هستند، واقعىترند؟ اگرچه متفكرانِ عصر روشنگرى هماكنون مرتبا به خاطر جدا كردن افراد از بافت اجتماعى و طبيعىشان مقصر دانسته مىشوند، ولى در واقع مىخواستند تأكيد كنند كه تنها جوهر حقيقى (يعنى تنها فرد موجود بذاته) خداست: ما و ديگر افراد عادى تنها حالتهايى از آن جوهر يگانه هستيم. به گفته دكارت، همو كه هواداران جديد حفظ محيطزيست به كرّات او را به خاطر ترويج فردگرايى سرزنش كردهاند:
اگرچه هر يك از ما فردى است متمايز از ديگران كه بدين لحاظ علايقش از جهتى با علايق بقيه مردم متفاوت است، با اين حال بايد فكر كنيم كه هيچيك از ما نمىتواند به تنهايى زنده بماند و هر يك از ما در واقع يكى از اجزاى بسيار جهان و به ويژه جزئى از زمين، دولت، جامعه و خانوادهاى هستيم كه از طريقمحل سكونت، سوگند وفادارى و به دنيا آمدنمان به آنها تعلق داريم. (Descartes 1970, 172)
دكارت در واقع هم فردگرايى و هم خودمدارى(43) را مورد حمله قرار مىداد: او كه از برتر نشاندن عقل و اراده خود يا عقل و اراده هر فرد عاقلى بر حقيقت بسيار دورى مىكرد، كلّ تلاش خود را بر اين قرار مىداد كه ما را متوجه كند كه ما خودمان شايستگى ستايش خود را نداريم. متفكر حقيقتا دكارتى خود را به عنوان موجودى وابسته، مواجه با و محصور در جهانى كه ساخته او نيست، (see Clark 1992) [بلكه ساخته [تنها جوهر واحد حقيقى است، مىشناسد.
اخيرا جيمز لاولاك(44) با «فرضيه گايا(45)»ى خود اين يگانهانگارى را مورد تأييد روانشناختى (نه منطقى) قرار داده است. اگرچه خود لاولاك از هواداران نسبتا «ژرفنگر» حفظ محيطزيست است، اما كاملاً روشن نيست كه اين فرضيه همان نتيجه اخلاقىاى را كه برخى گفتهاند، داشته باشد. بنا به اين فرضيه، موجودات زنده همواره محيطزيست خود را تغيير مىدادهاند تا مناسب حال آنها باشد. نيروهاى بيرونى هر كارى بكنند، جمعيت باكترىهاى كره زمين، به طور خاص، آن دما و كيفيت شيميايىاى را تأمين مىكند كه در طيف محدودى جاى دارند. موجودات زنده ديگر يا فشار اين باكترىها را تقويت مىكنند يا براى اين جمعيت باكترىها (يعنى تنها جمعيت كره زمين در طول بخش اعظم تاريخ آن) موقعيتهاى بيشترى پديد مىآورند. هواداران بومنمادانگار(46) و بسيار ژرفنگر حفظ محيطزيست ترجيح مىدهند كه گايا را همچون موجودى يگانه، متفكر يا ظاهرا متفكر، تصور كنند يعنى همان الههاى كه زيبايى خود را حفظ خواهد كرد اگرچه اين به معناى ابداع نوعى بيمارى جديد براى از پا انداختن ما باشد. برخى، كه به نقطه اول بازمىگردند تا همانند اخلاقگراى سطحىنگر شوند، خيال مىكنند كه گايا ما را به صورت انسانهايى نهايتا سيار در مكان طراحى كرده است تا تخم او را در اطراف عالم پراكنده سازيم. تعدادى با به اصطلاح «خشكنشينها»(47) همپيمان شدهاند يعنى همان افرادى كه بيشترين آلودگى را در زمين پديد مىآورند. ممكن است گايا ـ به خاطر منفعت آيندهاش ـ ما را ملزم كند كه آثار گلخانهاى ايجاد كنيم يا اينكه موتاجن(48)هايى را پراكنده سازيم كه ميزان تغيير تكاملى را افزايش دهند. اين استفادههاى اخلاقزده از فرضيه علمى مقصود نظريهپردازىهاى نخست لاولاك نبودند، اما آشكارا با دينمدارى(49) اواخر قرن بيستم جور مىآيند. اين موضوع اغلب به عنوان اعتقاد دوباره به ايزدىكامن و پرورشدهنده يعنى الهه و نه خدا، ابراز مىشود. اما الهه ممكن است به آسانى همچون خدايى ترسيم شود كه از و [ريختن [خون دشمنان خود لذت مىبرد Heine 1988, 46) (see و رشد سرطانى هوش صنعتى بشر را به محكوميتى فورى تهديد مىكند (جز اينكه او اين «سرطان» را نيز در نظر مىگيرد).
شبيه دانستن منظومه زيستى كره زمين با ارگانيسمى زنده ممكن است در واقع آن نوع محبّتى را ايجاد كند كه ما بايد آن را احساس كنيم. شايد لازم باشد كه ما در برابر زيبايى آن شگفتزده شويم و به تصاوير كل كره زمين كه از فضا ديده شده (يعنى مهمترين و تنها دليل كل برنامههاى فضايى) بها بدهيم. ما با احساس آن محبت ممكن است براى ترك مناطق وسيعى از كلّ زمين آمادگى بيشترى داشته باشيم. همچنين در حالىكه مىبينيم روابط ميان ساختارهاى زندهاى كه در تكميل گايا سهيماند، تا چه اندازه پيچيده است، ممكن است نسبت به اين انديشه حساس باشيم كه آنچه ما اينجا و اكنون انجام مىدهيم، مىتواند در جايى ديگر نتايج پيشبينىنشدهاى داشته باشد. بهرغم ادبيات دهه قبل، گايا «فضاپيمايى به نام زمين»(50) نيست؛ ما نقشههاى ماشينها را در اختيار داريم و مىتوانيم نتيجه كارى را كه با آنها انجام مىدهيم، به خوبى حدس بزنيم ـ هر چند كه ظهور سيستمهاى پيچيده رايانهاى قبلاً به ما نشان داده است كه ما در مجموع نمىتوانيم پيشبينى كنيم كه هنگامى كه آنها همراه با سيستمهاى كنونى روى سختافزار خاصى نصب شوند، چه برنامههايى اجرا خواهند شد. به همين علت است كه مديران و بازرگانان محتاط واقعا مايل نيستند اولين كسانى باشند كه از يك برنامه استفاده مىكنند: چه كسى مىداند آن برنامه چه عيب و نقصهايى دارد؟ ما هيچ نقشهاى از گايا در دست نداريم و با وجود اين، بايد محتاطتر باشيم. اما هر چند ما براى گايا آرزوى موفقيت مىكنيم و «او» را آنچنانكه هست، دوست مىداريم، بالاخره توانايى و پيشبينىناپذيرى او احتمالاً آن چيزى نيست كه هواداران حفظ محيطزيست خواهان شنيدن آناند. بنابراين شواهد، مشكل آن است كه ما تقريبا هيچ كارى نمىتوانيم انجام دهيم كه جدا «گايا» را خراب كند: نه حتى با يك زمستان اتمى. با اين همه، همين دليل آن است كه چنين سيستم زندهاى [= گايا] وجود دارد: اين سيستم در گذشته انقلابهاى بسيارى را از سر گذرانده است و جمعيت باكترىها كه عمدتا بدون تغيير مانده، شرايط اقليمى را حفظ كرده تا ديگر ارگانيسمهاى بزرگتر دوباره جهان را پُر كنند. اگر سيستمهاى كوچك (جنگلها يا زمينهاى باتلاقى، رودخانهها و دشتها) را در نظر بگيريم عمل كردن بدانگونه كه «يكپارچگى» كل آن مجموعه حفظ شود، مىتواند تا حدى مورد رضايت باشد، اما ـ براى گايا ـ كدام حالتِ گايا از حالت ديگر بهتر يا بدتر است؟ خود لاولاك مىگويد كه از طريق مقدار توده زنده مىتوان حدس زد كه گايا در در طى عصر يخبندان(51) در «سالمترين» حالت بوده است (Lovelock 1985, 135 ff). در آن شرايط، يك زمستان اتمى براى او كاملاً مناسب مىبود! اما در واقع اين فرض كه سلامتى از طريق مقدار توده زنده اندازهگيرى مىشود ظاهرا همانند هر فرض ديگرى بىوجه است.
دوست داشتن كل جهان ـ يا به بيان دقيقتر آن بخش از كل جهان كه ما آن را دنياى خاكى مىدانيم ـ در هر نوع ديندارى حقيقىاى جزئى اساسى به شمار مىرود. مشكل آن است كه با فقدان دليلى روشن درباره اينكه زمين چگونه بايد باشد، و اينكه واقعا چه چيزى «سلامتى گايا» محسوب مىشود، به نظر نمىرسد كه ما ـ افزون بر اين وظيفه كه آنانى را كه مىتوانيم به آنها آسيب برسانيم، نبايد مورد سرقت قرار داده، شكنجه داده و يا به قتل برسانيم ـ بتوانيم نسبت بههيچ وظيفه خيرخواهانهاى رضايت چندانى نشان دهيم. اگر ما واقعا مىتوانستيم گايا را نابود كنيم در آن صورت البته نبايد چنين كارى مىكرديم، بلكه حتى يك سيارهكوب(52) از آن نوع كه نويسندگان رمانهاى علمى تخيّل مىكنند (يعنى يك شبه ستاره بزرگ كه شديدا با زمين برخورد مىكند) احتمالاً گايا را براى هميشه پايان نخواهد داد. در حال حاضر وظيفه شرير نبودن ما صرفا ايجاب مىكند كه ما مخلوقات همرتبه خود را از بين نبريم و زيستگاهشان را براى آنها چنان سخت و خشن نسازيم كه قادر به تحمل آن نباشند. اين مىتواند وظيفهاى گستردهتر از صرفِ مهربان بودن با حيوانات باشد، اما نبايد مستلزم بازسازىاى اساسى در اصول اخلاقى ما باشد.
هواداران حفظ محيطزيست مايلند كه در مردود شمردن دوگانهانگارى با متفكرانِ امروزى فلسفه و علوم زيستىِ موافقت كنند.
از آنجا كه دكارت، يا آگوستين يا افلاطون بدن و روان را جدا كرده و خود واقعى را با روان يكى دانستهاند، ما به لحاظ فرهنگى مبتلا به خوارشمارى محيطزيست مادى هستيم. آنچه ما بدان مىانديشيم واقعى و آنچه ما آن را احساس كرده و در دست مىگيريم غيرواقعى يا بىاهميت است. براى دور شدن از اين فاجعه اخلاقى بايد بپذيريم كه توانايىهاى روحى ما از آنِ كالبدى مادى است، و ما به شدت، به ناگزير و به راستى در جهان مادى درگير شدهايم و براى زندگى درست لازم نيست خودرا از ماده جدا كنيم، بلكه بايد ازآن بهرهمند شويم.
به گفته متيو فاكس،(53) شخصيتى كاتوليك كه واتيكان او را با خشونت به سكوت كشاند، «عالم آفرينش به لحاظ معنوى تقريبا در برابر همه اصول دكارتى مواضعى در مخالف اتخاذ مىكند» (Fox 1991, 102). در واقع فاكس آن اصول را وارونه جلوه مىدهد، مواردى كه فراتر از دغدغههاى كنونى من است. چنانكه قبلاً گفتهام، دكارت تأكيد مىكرد كه ما موجوداتى وابستهايم و «در بدنهاىمان»، نه همانند فرشتهها (يا ارواح) در يك ماشين، بلكه نظير اشخاص زنده هستيم. «اگر فرشتهاى در كالبد انسانى مىبود، آن احساساتى را كه ما داريم، نداشت، بلكه صرفا حركاتى را كه اشياى خارجى به وجود مىآوردند، درك مىكرد و از اين جهت با انسانى حقيقى تفاوت مىداشت» (Descartes 1970, 128). حتى (يا مخصوصا) آگوستين هم خوارشمارى امور مادى را كه در آن وقت مرسوم بود، به عنوان بدعت محكوم مىكرد و حتى افلاطون نيز از امور مادى «روى گردانيد» تنها به اين جهت كه او واحد را در كثير مشاهده مىكرد و به جاى آنكه به زيبايىهاى خاص و زودگذر مشغول شود، در جستجوى زيبايى [مطلق [بود. اگر زيبايى صرفا عبارت بود از آنچه ما تاكنون آن را به عنوان زيبا مشاهده كردهايم، چنين ستايشى از نوع حفاظتى مىبود كه مورد علاقه مأموران دولتى است: كه نبايد به هيچ چيز اجازه تغيير داد. از آنجا كه مكتب افلاطون زيبايى را با زيبايىهاى خاص يكى نمىداند، ما مىتوانيم دوباره اطمينان خاطر پيدا كنيم: تغيير ضرورتا شرّ نيست، زيرا زيبايى به طرق متعدد نامعلومى (بىنهايتى؟) محقق مىشود.
همه چيزها با هم در تقابلاند، اصلى، اضافى، عجيب؛
هر چه چيزها متغير و متلون باشند، و گوناگون، (كه مىداند چطور؟)
تند و كند؛ ترش و شيرين؛ تيره و شفاف؛
او باعث مىشود كه زيبايى آنها از تغيير در امان ماند
ستايشش كنيد.(Hopkins 1970, 70)
اگر دوگانه انگارى غربى و طرد ارزشهاى مادّى ريشه بحران بوم شناختى ما هستند، دست كم عجيب است كه ديگر فرهنگهايى كه ظاهرا كمتر دوگانهانگارند، كار بهترى انجام ندادهاند و در غرب است كه تاكنون بزرگترين كاوشهاى جهان مادى رخ داده است. در گذشته گفته شده بود كه ما با امور مادى بيشتر سروكار داريم نه كمتر.
حقيقت دعاوى تاريخى درباره ريشههاى بحران ما هرگونه باشد، مىتوان گفت كه دوگانهانگارى متافيزيكى غلط است و دوگانهانگارى اخلاقى نيز بايد كنار گذاشته شود هر چند بدان اندازه كه برخى گفتهاند، مخرّب يا مؤثر نباشد. ادعاى متافيزيكى مورد نظر آن است كه ما نبايد براى توضيح دادن خود آگاهى يا تجربه كيفى چيزى متفاوت از امور مادى صرفِ را فرض كنيم. اشياى مادى مىتوانند بينديشند و بنابراين ما براى توضيح دادن اينكه چگونه مىتوانيم بينديشيم، به هيچ «روانى» كه به امور مادى ضميمه شود، نياز نداريم. در عين حال، مىتوان پذيرفت كه دوگانهانگارى دكارتى، كه حتى منكر آن است كه شمپانزهها داراى روان باشند، شديدا غير قابل قبول است (هر چند بسيارى از زيستشناسان و روانشناسان هنوز چنان عمل مىكنند كه گويى اين نظريه درست بوده است). اما درخصوص يگانهانگارى مادهگرايانه(54) هم مشكلاتى بيش از آنچه امروزه پذيرفته شده، وجود دارد: يا چنان است كه ما هنگامى كه ماده را با اصطلاحات برگرفته از علوم طبيعى متعارف توصيف مىكنيم، آن را به درستى نمىشناسيم، يا اينكه بايد (به طور نامفهومى) سخن گفتن از تجارب آگاهانه را به عنوان اينكه صرفا خرافه است، به كلّى رها كنيم يا اينكه بايد وجود پيوندهاى به كلّى تبيينناپذير را در جهان قبول كنيم (زيرا ممكن است هيچ دليل مادّى وجود نداشته باشد كه چرا اشيا بايد از نظر كيفى آگاه باشند). ناميدن اين احتمال اخير به «حدوث»،(55) چنانكه گويى اين واژه هر چيزى را توضيح مىدهد به منزله اعتماد كردن بر جادوگرى است 1984: 21 ff) (see Nagel 1979; Clark. اين برداشته موضوع كه جهانى كه كاملاً از اعيان شكل گرفته همواره بايد اذهان را در باشد، نامعقول است، چنانكه دكارت و ويليام جيمز هم بدان معتقد بودند. نكته اين نيست كه ما (تاكنون) سازوكار نهفته در تبديل «ماده» به «روان» را نشناختهايم، بلكه آن است كه چنين تبديلاتى اصلاً معنا ندارد.
جوزف گلنويل،(56) يكى از متفكران پرشور دكارتى، در كتاب خود به نام بيهودگى اصول جزمى(57) در ضمن شمارش محدوديتهاى معرفت بشرى، اين مسئله را به طرز قابل تحسينى بيان مىكند. او مىنويسد: «اينكه چگونه آن روح ناب با اين كالبد خاكى وحدت مىيابد معضلى است كه حلّ آن براى انسان هبوطكرده بسيار سخت است. چگونه ممكن است انديشه با هيكلى مرمرين و يا شعاع آفتاب با قطعهاى سفالين وحدت يابد! چنين اتحاد غريبى همانقدر باور كردنى است كه يخ بستن كلمات در هواى سرزمينهاى شمالى... و آويزان كردن وزنهها بر بالهاى باد [از چنين اتحادى [بسيار پذيرفتنىتر به نظر مىرسد. (Willey 1934: 84, quoting Glanvill 1661: 20)
چنانكه برخى پنداشتهاند، مسئله اين نيست كه دكارت خودسرانه روانى جدا از ماده را اختراع مىكند. نكته آن است كه علم مبتنى است بر طرح (فرضيه) جهانى كه در آن آرزوها برآوردهشده نيستند و در آن اشيا صرفا بدان خاطر كه ما مىگوييم آنها هستند، چنان نيستند. همانطور كه گلنويل مىنويسد، پذيرفتن اينكه آنها گاهى هستند، به منزله پذيرش آن است كه «آرزويى پوچ كوهها را جابهجا كند.» انكار اينكه آنها همواره هستند ظاهرا جايى براى اراده مؤثر باقى نمىگذارد. هواداران ژرفنگر حفظ محيطزيست كه دوگانهانگارى را نمىپذيرند، بايد مادهگرايى را نيز ردّ كنند، وگرنه اصلاً دليلى براى نگرانىشان در مورد زندگى يا وجود مستمّر ماده باقى نمىماند.
طرد دوگانهانگارى اخلاقى احتمالاً آسانتر است: منظور آن است كه آنچه مىبايست براى ما مهم باشد تحقق انگيزههاى جسمانىتر ما نيست، بلكه گذر عقلى يا روحى از جهانِ حسّ به جهان عقل يا روح است (اينها ضرورتا عين هم نيستند). حيوانات، درختان و منظومههاى زيستى نبايد براى ما خيلى مهم باشند (ما همه آنها را پشت سر خواهيم گذاشت يا اينكه هماكنون با انديشيدن به حقيقت ازلى بر آنها برترى داريم) و علايقى (البته اگر چنين علايقى در كار باشد) هم كه زمانى با آنها در آن سهيم هستيم، نبايد برايمان مهم باشد. كسانى كه به حيوانات اهميت مىدهند، بارها به خاطر اهميت دادن به چيزهايى كه براى خود همان حيوانات هم مهم است (يعنى غذا و نياز جنسى و خواب) تقبيح شدهاند. از آنجا كه انسانها مىبايست به چيزهاى ديگرى اهميت دهند، نبايد خود را براى آنهايى كه صرفا به مسايل مادى اهميت مىدهند، به زحمت بيندازند. بنابراين عجيب است كه همين امر توجيهى شده است براى استفاده از حيوانات، درختان و منظومههاى زيستى فقط در جهت ارضاى نيازهاى مادىاى كه گفته بوديم نبايد به آنها اهميت دهيم. تقريبا به همان اندازه عجيب است كه هواداران حفظ محيطزيست، كه دوگانهانگارى اخلاقى را مردود مىشمارند، همانند اخلاقگرايان پيشين واقعا از ما مىخواهند كه از ارضاى نيازهاى مادى و عاجل چشم بپوشيم تا از زندگى جارى عالم غير انسانى لذت ببريم. در عوض به نظر مىرسد كه اين امر به آسانى به لذّتگرايى مادى و استفاده ما از ماده به خاطر لذّت خودمان، منتهى مىشود. اگر ما در عوض بايد اعتراف مىكرديم كه آنچه را كه به صرف ماده بودن طردش كرده بوديم به اندازه هر يك از رؤياهاى بهشت باارزش است، در اين صورت شايد به ناچار بايد مقرراتى زاهدانه اعمال مىكرديم كه به اندازه هر مقرراتى در گذشته ما، دوگانهانگارانه بود. بهرهمندى كنونى بايد در برابر رواداشتن زيبايى در جهان سرفرود آورد. ما به عنوان موجوداتِ مادىِ همرديفِ تمساحها يا جانوران مرجانى هر چه بيشتر درگير جهان شويم، بيشتر آن را براى استفاده كنونىمان به خدمت خواهيم گرفت؛ اگر قرار است كه ما از آن دام اجتناب كنيم، بايد خود را دور نگه داريم و صرفا «حيوان» نباشيم.
آيا اين امر لزوما ما را به تغيير موضع از «فردگرايى» وادار مىكند؟ و آيا ما توانايى اين تغيير موضع را داريم؟ مادام كه كاملاً درك نكردهايم كه ما اجزايى از «طبيعت» هستيم، ممكن است خيال كنيم كه منافع ما در تضاد با «منافع طبيعت» است. هنگامى كه درك كنيم كه ما در همه چيز به «طبيعت» وابستهايم، الزاما به «آن» احترام خواهيم گذاشت، در حالىكه در همان لحظه از تمامى آنچه طبيعت با ما انجام مىدهد، اندكى كناره مىگيريم. «اگر انسانها بر زمين تُف كنند، بر خودشان تف مىكنند. انسان شبكه حيات را به هم نبافته است، او صرفا رشتهاى از آن است. هر چه او با اين شبكه انجام دهد، با خودش انجام مىدهد» ـ چنانكه رئيس سياتل(58) در ايالت واشنگتن(59) در سال 1854 چيزى نگفته بود (زيرا سخنرانى منتسب به او توسط يكى از اعضاى گروه تِدپرى(60) به عنوان فيلمنامه براى فيلمى به نام «خانه» كه مجمع باپتيستهاى جنوب(61) در سال 2ـ1971 آن را ساخت، نوشته شد) (Callicott 1989: 204). تمساحها باتلاقهاى فلوريدا را ايجاد مىكنند و به آنها وابستهاند، اما ـ ما تصور مىكنيم كه ـ نمىدانند كه آنها اين كار را انجام مىدهند. عقلا مىدانند كه هيچ گريزى از طبيعت وجود ندارد و ما عاملهايى مستقل نيستيم تا در رها كردن گذشتهمان آزاد باشيم. در واقع، عقلا در فهميدن اينكه آنان هيچگاه افرادى خشك و خشن نبودهاند، منفردند. اين انديشه انديشهاى تازه نيست: در واقع اين انديشه دقيقا همان چيزى است كه رواقيان مىگفتند، همانها كه در پى احترام نهادن به «خدا و طبيعت» بودند، از اين طريق كه خودشان را به منزله رشتههايى در درون آن مجموعه بزرگتر و اعمالشان را همچون امواج اقيانوس، مشخص مىدانستند. بارها گفته شده كه مشكل آنها آن بود كه نظام اخلاقىشان جايى براى آزادى اخلاقى نمىگذاشت: جُرم صرفا عملى بود كه عموما به بدبختى شخصى منجر مىشد، اما هيچكس عقلاً نمىتوانست به خاطر آن سرزنش شود و نه هيچ عمل ديگرى به خاطر آن مطلوب بود. اگر ما عاملهايى منفرد نيستيم بلكه صرفا اجزايى از جهانى هستيم كه بايد بدان احترام بگذاريم، در برابر «فساد زيستمحيطى ناشى از عمل بشر» بيش از فساد ناشى از توفانهاى تندرى يا تمساحها رنجيده خاطر نمىشويم.
با اين حال توجه به اين نكته هشداردهندهتر است كه ما با طرد دوگانهانگارى و فردگرايى در خطر از دست دادن تمام چيزهايى هستيم كه براى هواداران حفظ محيطزيست مهماند. الاهيدان معتبر ديگرى به نام تيارد دو شاردن(62) را در نظر بگيريد كه تصور عمومى آن است كه جهان مادى را ستايش كرده و با مشقتهاى آن يكى شده است. در واقع، علايق او كاملاً انسان محورانه بودند و او براى «گونههاى پستتر»(63)ى كه ممكن بود جلوى «پيشرفت» را بگيرند اشكى نمىريخت. «بخش پيشرفته بشر بايد در برابر گروههاى نژادى بىتحرك و آشكارا فاقد پيشرفت چه موضعى اتخاذ كنند؟» (Teilhard, writing in 1937; Speaight 1967: 234) در عين حال، ستايش او از ماده جايى براى فرق گذارىهايى كه در يك اخلاق مبتنى بر حفظ محيطزيست لازم است، باقى نمىگذارد. ماده به معناى دقيق كلمه از هر انقلاب و فسادى كه ما بتوانيم تصور كنيم، حتى محكمتر از گايا، جان بدر خواهد برد. ويرانه مقابل موردور(64) و، سرزمينى آلوده و چنان آفتزده كه قابل اصلاح نيست ـ مگر اينكه درياى بزرگ در آن سرازير شده و آن را با فراموشى بشويد،(65)(Tolkien 1966: II, 251) همانقدر مادى است كه لوتلورين.(66) اگر ماده تمام آنچه كه اهمّيت داشت مىبود، ما مشكلى نمىداشتيم. مشكل در صورتهايى نهفته است كه ماده ترغيب يا وادار به اخذ آنها مىشود يعنى همان روشى كه در آن ماده به اين يا آن شيىء مادى تبديل مىشود. مادهگرايىاى كه صرفا تحويلگراست و تأكيد دارد كه «در واقعيت تنها اتمها و خلأ وجود دارند» (چنانكه دموكريتوس اظهار مىداشت) (Kirk et al. 1983: 410) نمىتواند براى مفاهيمى از قبيل «نابودى» يا «آلودگى» جايى باز كند. تاكنون هيچ واقعيتى نتوانسته نابود يا آلوده شود. چنين مفاهيمى تنها به شرطى معنا دارند كه انواع واقعى و معيارهاى واقعىِ تندرستى وجود داشته باشند و اينها به نوبه خود به نظر مىرسد كه نيازمند وجود واقعى روانهايى براى تشخيص دادنشان هستند.
اگر روانى جدا (حتى در قوه فكر) از ماده وجود نداشته باشد، در اين صورت وجود افرادِ داراى قدرت ادراك مورد ترديد قرار مىگيرد. هر مجموعه مادى مرزهاى نامشخصى دارد، و هر نوعى هم نامشخص است. زبان متعارف ما شامل باورى عميقا پذيرفتهشده مىشود مبنى بر اينكه در واقع افراد واقعى (كه واقعا غير قابل تقسيماند) و انواع واقعى وجود دارند، اما نبايد با تكيه بر اين «زبان متعارف» به «مرزهاى پيوند جهان حملهور شويم.» آيا با نبود روانهاى واقعى، افراد يا انواع واقعى مىتوانند وجود داشته باشند؟ با تحول حكم سياسى، يك ناحيه از زمين بوسنى مىشود و ناحيه ديگر كرواسى. در خود زمين هيچ عاملى وجود ندارد كه تعيين كند آنجا جاى كدام يك از ملتهاى معهود است. همينطور نوزاد انسان جزئى از مادر، پدر و خانوادهاش است و يا اينكه با تحول روال اخلاقى و حقوقى خودش به تنهايى انسانى است. كلماتى كه از دهانى خارج مىشوند ممكن است زمانى سخن روانى واقعى تلقّى شده باشند. در نبود روانها، اين كلمات محصول وضعيتى گستردهتر يعنى مجموعهاى زيستىاند. كلمات «من» به «من» تعلق ندارند؛ زيرا چيز متمايزى وجود ندارد كه واقعا «من» دانسته شود؛ بدن من كه آواها يا صداهاى اصلىاش همان كلمات است، بخشى از يك واقعيت چهاربُعدى بزرگتر است كه به طور تصنعى انتزاع شده است.
در آن صورت، اگر اصلاً موجوداتى كه به لحاظ اخلاقى اهميت دارند، وجود داشته باشند، لازم نيست كه فكر كنيم آنها تنها موجوداتِ «داراى روان»اند. هر بخش كارآمدى از اين جهان مادى، خواه جسمى منفرد باشد يا يك گروه يا يك دسته زنبور يا منظومه زيستى، همگى با جدّيتى مثل هم مدعىاند كه جزئى مهم از اين مجموعهاند. بنابراين هوادار سطحىنگر حفظ محيطزيست، كه تنها به نيازهاى موجودات «داراى روان» يا با احساس مىپردازد، جاى خود را به هوادار ژرفنگر كه به ادامه وجود هر بخش كارآمدى علاقهمند است، مىدهد. نه تنها انسانها و نه تنها حيوانات برتر، بلكه صخرهها و رود ـ درهّها، زمينهاى باتلاقى، گلهها و گونهها نيز بخشى غير قابل تفكيك از كل زميناند. مراقبت از چنين مجموعههاى موجودى در درون آن مجموعه بزرگتر عملاً سازگار است با آنچه اخلاقگرايان سطحىنگر آن را نگرشى با كمال تأسف بىرحمانه نسبت به فناپذيرى افراد ملاحظه خواهند كردـ زيرا افراد مهمى وجود ندارند خواه «كيفيات روانى واقعى»اى كه در قوه تفكر از كيفيات «مادى»تر جدايند، وجود داشته باشند يا وجود نداشته باشند.
البته در اين رويكرد تناقض مشخصى وجود دارد. تنها اگر روان و آگاهى اخلاقى وجود داشته باشند، معنا دارد كه ما را وادار كنند به اِعمال توجه اخلاقى براى مطلق اشيا حتى درختان و رود ـ درهّها. اگر روانهاى منفردى براى توجهكردن به(67) وجود نداشته باشند، روانهاى منفردى براى توجه كردن(68) نيز وجود ندارند. هوادارى يگانهانگارانه از حفظ محيطزيست از جانب «برهان ليزى»(69) كه در مقابل رواقيان به كار گرفته شد، در خطر است: هر چه كه فكر شود ما انجامش مىدهيم واقعا بخشى از هستى در حال جريان كلّ مجموعههاست و مطالبه هر بخشى از اين مجموعه براى تجديدنظر كردن در جايگاه تخصيصدادهشده به آن احمقانه است. اين ادعا كه دوگانهانگارى عصر روشنگرى غدهاى سرطانى و فريبى عميقا قابل درك است، تنها نزد كسانى كه از آن متأثر شدهاند، معنا دارد. هوادارى از حفظ محيطزيست خود ممكن است بخشى از همين بيمارى عجيب باشد. ظاهرا آسانتر آن است كه بگوييم افراد واقعىاى وجود دارند با قابليتهاى مختلفى براى اينكه خود را جداى از هر مجموعه مادىاى كه از جهتى جزئى از آن هستند، ملاحظه كنند. تنها از چنين افرادى مىتوان انتظار داشت كه از آنچه انجام مىدهند، مراقبت كنند. بنابراين آنها بايد خود را چنين افرادى تصور كنند نه فقط اجزاى مادى مجموعهاى كه رفتارش از يك سنخ است. به عبارت ديگر، ما هم بدن (جزئى گسترشيافته از يك كلّ بىاندازه تمييزپذير) هستيم و هم روح (وابستگى اخلاقى و متافيزيكى به يك حقيقت بزرگتر) ـ چنانكه دكارت مىگفت.
غرابتهاى افراطگرى «عصر جديد» درباره محيطزيست را مىتوان با ملاحظه مجدّد آن مرحلهاى كه نهضت روشنگرى و علوم جديد را پديد آورد، به بحث كشيد. علم در قرن هفدهم با قدرى خويشتندارى آغاز شد، يعنى تصميم به موعظه نكردن جهان. متفكران داراى ذهنيت علمى به جاى آنكه اشيا را بر حسب (يا دست كم مرتبط با) عمل هدفمند انسان توصيف كنند، بر آن شدند كه آنها را تا آنجا كه ممكن است «به طور عينى» توصيف كنند. علل غايى، صور جوهرى و احساس آگاهانه نبايد به عنوان تبيينهاىِ حقيقىِ آنچه روى مىداده، عرضه مىشدند. در عوض، جهان بايد از طريق اندازهگيرىكردن آن تغييراتى كه مىتوانند بدون كمك گرفتن از همفكرى يا داورى اخلاقى سنجيده شوند، توصيف شود. اين تصوير از جهان كه در خلال چند قرن اخير ايجاد شده براى قوه تخيل بشر يك پيروزى است ـ اما البته اين تصوير تصويرى است كه در آن اصلاً جايى براى آفريننده جهان وجود ندارد. جهانى كه بناست صرفا بدان لحاظ كه وابسته به حضور آگاهى انسان، داورى اخلاقى يا احساس بىواسطه نيست، توصيف شود، آشكارا نمىتواند ويژگىهاى جهان زنده و بالفعل ما را توضيح داده يا حتى به حساب آورد. با رهانيدن جهان از هر ويژگىاى كه مستلزم وجود احساسات خاص يا درستى اعمال خاص است، ما سادهلوحانه از كشف اين نكته متحيّر مىشويم كه نمىتوانيم از اين حقايقى كه پذيرفتهايم وجود چنين احساساتى يا درستى (و حتى وجود) چنين اعمالى را ثابت كنيم. با اين حال ما سادهلوحانهتر نتيجه مىگيريم از آنجا كه ما نمىتوانيم اثبات كنيم كه (مثلاً) شمپانزهها داراى احساساند يا اينكه اگر آنها داراى احساساند امر مهمّى است، حق داريم كه معتقد باشيم آنها داراى احساس نيستند و اگر هستند، چيز مهمى نيست (نتايجى از آن نوع كه گفتيم در توان ما نيست، از همين جا ناشى مىشود)!
عينيتگرايىاى از اين نوع ممكن است عميقا خدشهدار به نظر برسد. چه چيزى بدتر از آن است كه عقل عينى جهانِ بىروح و مكانيكى را آشكار كرده يا پديد آورده باشد؟ بهتر است كه به احساسات بهويژه آن احساساتِ يگانگى و مشاركتى كه نهضت روشنگرى ناديده گرفت، اعتماد كنيم. در آن شرايط، «طبيعت غير آلى وجود ندارد، زمين بىروح و مكانيكى وجود ندارد؛ مادر بزرگ دوباره زندگى را به دست آورده بود.» اين كلمات از آنِ ارنست كريك،(70) يكى از نظريهپردازان نازى، در سال 1936 است و پويس(71) آنها را نقل كرده است. (Pois 1986, 117) زيرا مشكل آن است كه تنها حزب «هوادار حفظ محيطزيست» كه در اين قرن به قدرت رسيد حزب نازى بود و لفاظىهايش به قدر كافى نظير لفاظىهاى حزب جديد «سبزها» بود، براى هشدار دادن به آلمانىهاى مسنتر كه آن را به خاطر دارند.(see Bramwell 1985 Spretnak and Capra 1985)
تلاش براى فهميدن ايدئولوژى نازى احتمالاً تلاش بىحاصلى است: از آنانى كه فايده عقل (از جمله هر تعهّدى نسبت به قوانين عدم تناقض و طرد شقّ ميانه(72)) را رها مىكنند، به طور معقول نمىتوان انتظار داشت كه منطقى باشند. هايدگر(73) آشكارا عقيده داشت كه ناسيونال سوسياليسم(74) افزارانگارى(75) بشر را معالجه مىكند يعنى اين اعتقاد را كه اشيا تنها عبارتاند از ابزارهايى براى استفاده انسانها. او به ناچار پذيرفت كه ناسيونال سيوسياليسم خود نه يك دارو، بلكه نشانه بيمارى است و به تبديل انسانها به ابزار يا بدتر از آن انجاميده است. نازىها رؤياى نظارت فنسالارانه را به نمايش درآوردند؛ در حالىكه چنان سخن مىگفتند كه گويى به «طبيعت» احترام مىگذارند. اردوگاههاى مرگ و دامدارى ماشينى هر دو به يك اندازه بر تلاشى دقيق در جهت تهى كردن مخلوقات زير ستم آنان از تمامى مقاصد تحسينبرانگيز مبتنى بودند. اينكه امروزه معمولاً اظهارنظر هايدگر در باب همانندى اردوگاه و مزرعه را به عنوان شاهدى بر اينكه هايدگر غول اخلاق(76) بود، نقل مىكنند، احتمالاً نشانه كوتهبينى اخلاقى است. اگر منظور او آن مىبود كه جرم نازىها را كاهش دهد، من نمىتوانستم با كسانى كه اظهارنظر مذكور را عليه او نقل مىكنند هيچ مخالفتى داشته باشم. در عوض اگر اظهارنظر مذكور تصديقى ديرهنگام از اين مىبود كه نازىها به اندازه دامداران ماشينى يا برخى از آزمايشباوران جهان را از معنا تهى كردند و اينكه بنابراين آنان دقيقا نسبت به همان نابسامانىاى مقصر بودند كه آنان و هايدگر تمدن انسانمدار و مبتنى بر تكنولوژى را بدان متهم مىكردند، او ممكن بود مورد بخشش قرار گيرد.
كسانى كه گمان مىكنند جهان (جداى از مقاصد خاص آنها) بايد «به طور عينى» فهميده شود و حال آنكه نه مقاصد را پاس مىدارند و نه «ارزشهاى عينى» را، آن را براى هر استفادهاى كه دوست دارند، آماده مىكنند. اگر قرار است اين درخت انداخته شود ـ يا به هر حال بدون توجيه انداخته شود ـ بايد فرشتههاى نگهبان آن و يا هر گونه خيالى را كه ملهم از عاطفه و احساسات است، از آن دور كرد. اگر قرار است اين سگ «به خاطر علم» بدون داروى بيهوشى پارهپاره شود، مسموم شود، سوزانده شود يا در آب خفه شود، بايد به عنوان «فرآوردهاى حيوانى» تصور شود «كه با وضعيتش به عنوان موجودى زنده تفاوت دارد»، نه به عنوان «سگ شكارى باوفا» يا «پستاندارى بامحبّت» يا دوست فيثاغورس.(77) اگر قرار است يهوديان يا كولىها به عنوان دشمنان تودههاى حقيقى و منسجم از بين برده شوند، بايد به عنوان مواد زايد و آلودگىهاى باكتريايى ملاحظه شوند و از بين بردنشان كارى دشوار است. هر چه به موجودات همنوع ما نزديكتر مىشويم، اين «عينيت بخشيدنِ» ضرورى، دشوارتر خواهد بود، و محتملتر خواهد بود كه برخى از آنان كه اين وظيفه به آنها واگذار شده از تحميل آنچه درد به نظر مىرسد لذّت ببرند؛ حتى آن زمان كه انكار مىكنند كه هيچ درد واقعىاى به وجود آمده باشد. اما ساديسم تقريبا رذيلتى انسانى و تشخيص دردى است كه ممكن است مشاركتى وارونهشده را در پى داشته باشد: ساديستها واقعا مىخواهند كه قربانيانشان موجودات زنده داراى احساس و باارزش باشند. «عينيتبخشان»(78) تنها خواهان نتايجاند و ديگر فكر نمىكنند كه عاقلانهتر آن است كه قربانيان خود را شكنجه كنند (هنگامى كه هيچ منفعت بالفعلى وجود ندارد) تا اينكه در همان فضولاتى دست و پا بزنند كه در حال دور كردنشان از جلو چشم هستند.
آنچه من تاكنون وصف كردهام كه عينيتگرايان شياداند، دقيقا بدان علت است كه آنان در مورد مقاصد خاصّ خود بىطرف نيستند و نابخردانه «بىارزش عينى» را با آنچه ارزشى ندارد، برابر مىدانند. آنچه صرفا بالفعل است را با آنچه غير ضرورى يا تنفرانگيز است. نقطه قوّتِ عينيّتگرايىِ نهضتِ روشنگرى و به عبارت ديگر نقطه قوت اخلاقى آن مبتنى بر درك اين نكته بود كه تنها ارزشهاى متعارف ممكن است تعالى يابند. «اگر آدم بيل مىزد و حّوا نخ مىريسيد پس چه كسى آقازاده بود؟ ما به جاى آنكه اشيا (همنوعان، حيوانات، درختان، رودخانهها) را از درون غبارى از عقايد نابجا، خاطرات نامربوط و نمادهاى منسوخشده مشاهده كنيم، بايد با آنچه «واقعا» وجود دارد، هدايت شويم. انسانى كه پيوندهاى صرفا ذهنى را به در آورده مىتوانست مورد مواجهه قرار گيرد؛ حيوانى (مثلاً گرگ) كه به عنوان نمادى از موجود شرير چپاولگر دانسته نمىشد، ممكن بود موجودى مهربان و دوستداشتنى باشد و حتى اگر خطرناك هم مىبود شايسته تنفّر نبود. سرزمينى كه اصالتا فرانسوى يا انگليسى، «آنِ من» يا «آنِ تو» نبود، مىتوانست مورد چانهزنى قرار گيرد نه اينكه كاملاً سروكيسه شود. عينيتگرايىِ فريب كارانه فراموش مىكند كه نسبت به مقاصد بالفعل ما بىطرف باشد و صرفا انكار مىكند كه هر چيزى كه ما با آن سروكار داريم مقاصد يا ارزشهاى خاص خود را دارد كه مزاحم [ما [مىشوند. اين شيّادان با تظاهر به عينيّت در واقع جهان را ذهنى مىكنند: هر چيزى براى اهداف آنان مهم است زيرا آنان منكر آناند كه اصلاً هدفى وجود داشته باشد. مادىِ صرف دانستن اشيا تنها به اين نيست كه منكر شويم آنها ارزش عينى دارند، بلكه با ادعاى اينكه آنها ارزش منفى دارند نيز ممكن است.
يكى از پاسخها به عينيتگرايى فريب كارانهاى از اين قبيل تأكيد بر آن است كه راهى بهتر براى راستگوبودن وجود دارد. عينيتگرايان تأكيد مىكنند كه راه درستِ كشف حقيقت عبارت است از كنار گذاشتن كامل همدلى، پيشبينى و مشاركت در زندگى يا هستى اشيا. گاهى اوقات انجام چنين كارى رياضتى ضرورى است، زيرا همه ما بسيار آمادهايم كه صفاتى را به ديگران نسبت دهيم كه دوست داريم آنان واجدشان باشند. جوانى عاشقپيشه كه مىخواهد با دخترى آشنا شود ممكن است كاملاً به كنار گذاشتن تخيّلات شهوانى و انديشيدنِ بىطرفانهتر توصيه شود. مطمئنا اين امر مستلزم آن نيست كه او بايد مردم را همچون موادّ بداند ـ و هر تلاشى در جهت انجام چنين كارى به همان عينيتگرايى فريبكارانهاى مىانجامد كه من قبلاً آن را وصف كردهام. او به جاى آنكه دختر مورد علاقهاش را آنچنانكه هست، بشناسد، صرفا او را به عنوان موضوعى شهوانى مىنگرد در حالىكه پيش خود ادعا مىكند كه او را «به طور عينى و بىطرفانه» مىنگرد. (مسلّما) بهتر آن است كه بر احساسى پرورشيافته تكيه كنيم كه پاسخى صادقانه به ديگران را از طريق گشوده بودنش به روى چنان پاسخهايى، برملا مىكند. به جاى آنكه وانمود كنيم كه تنها هنگامى كه جهان را بدون انفعال (و بنابراين در دسترسِ پيش پاافتادهترين اميالمان) مىنگريم آن را مىشناسيم، بهتر آن است كه فكر كنيم هنگامى كه آن را صميمانه مىنگريم، آن را بهتر مىشناسيم. حقيقت به عنوان چيزى كه ما بايد آنرا تصديقكنيم، بهما نشان داده مىشود: شناسايى نوعى رضايت اخلاقى است.
گاهى اوقات فهم صميمانه يا دوستانه با حالتهاى «زنانه» شناخت پيوند مىيابد. گفته مىشود كه فهم «مردانه» به طور همزمان هم انتزاعى و هم عينيتبخش است. مردها (به لحاظ فرهنگى يا زيستشناختى) چنان تربيت مىشوند كه واكنشهاى عاطفى بىواسطهشان به يك موقعيت را ناديده مىگيرند و آن را آنچنان در نظر مىگيرند كه هر ناظر بىطرفى ممكن است از عهده آن برآيد؛ يعنى به عنوان نمونهاى از اصلى بسيار انتزاعى و كلّى. آنچه براى عقلِ «مردانه» اهميت دارد عبارت است از سازگارى شرافتمندانه و (همينطور) موضوعى كه از همه خصايص صرفا ذهنى، فرعى و تاريخى پالوده شده باشد. شناخت، به عنوان شناخت انتزاعى يا كارشناسانه فهميده مىشود كه بهترين بيانش عبارت است از نظامى از قضاياى به هم پيوسته، به طورى كه كسى كه داراى شناخت است، مىتواند با شرح دادن دقيق اينكه چرا اشيا بايد آنچنانكه مورد اعتقادند، باشند، شناخت خود را «توجيه كند». حكايت ذيل اين نكته را بيان مىدارد: تحقيق گرينج(79) در سال 1984 درباره مرگ تعدادى از نوزادان در بيمارستانى در تورنتو،(80)
هنگامى كه وكلاى مدافع، كه بيشترشان مرد بودند، از پزشكان سئوال مىكردند، سئوالات بر حسب آنچه آنها مىدانستند، جملهبندى مىشدند. زمانى كه پرستاران در جايگاه شهود قرار گرفتند شكل سئوال چنين بود. «بر اساس تجربه شما...». در جامعه ما تجربه(81) در مقايسه با دانسته(82) درجه دو محسوب مىشود. پرستاران نبايد مىدانستند. (Code 1988, 64)
ما نبايد بدون تبيين صحيح به چيزى معتقد شويم، و در وضع ايدهآل همه رشتههاى تبيين بايد از اصول بديهى آغاز شوند كه يا عبارتاند از اصول موضوعه منطقى، يا گزارشهاى تجربه حسى بىواسطه و بىتعصّباند. طرحهاى دوگانه تجربهگرايى و عقلگرايى (يعنى گزارشهاى حسّى يا اصول موضوعه منطقى را به عنوان مبنا اتخاذ كردن) تا اندازهاى آشفتهاند خصوصا بدين علّت كه اصل موضوع معرفت شناختىاى كه همين الان ذكر شد، در عمل خود ابطالگراست (يعنى نه اصل موضوع منطقى يا گزارش حسّى است و نه قابل استنتاج از چيز ديگرى كه بدانگونه باشد)، اما معرفتشناسى «مردگرايانه» هنوز هم در ميان آموزگاران شِقّ مرجّح است. بديلِ مهمِ آن يعنى شيوه «زنانه» در حمايت از روشهاى شخصىتر بايد معرفتشناسى مبناگرايانه، انتزاعى و نظاممند را طرد كند. تجربه، دانش فنّى و احساس تربيتيافته همگى در واقع حتى در رشتههاى علمىِ خود آگاهانه مهم و ضرورىاند. شناخت ما از زندگى و مقاصد يكديگر هميشه از همين نوع است. ما بدون «در خطر» (يا آنچه خطر به نظر مىرسد) انداختنِ خودمان در مواجههاى شخصى نمىتوانيم بدانيم. ما بدون اينكه موقعيت غير مستقل خودمان را به عنوان وارثانِ سنّت و مواجه شدگان با حقايقى كه بايد تصديقشان كنيم، بپذيريم، نمىتوانيم بدانيم.
بنا به دو دليل، شناختِ «زنانه» يا «تلويحى» ممكن است با هوادارى از حفظ محيطزيست ربطى ويژه پيدا كند. دليل نخست مربوط است به موضوعاتى كه قبلاً مورد بحث بود: در حالى كه نوع انتزاعى و عينّيتبخشِ شناخت مايل است به عينيتبخشيدن به متعلق خود به عنوان ارزش ثانوى يا حتى (به گونهاى ظاهر فريب) بدون ارزش، شيوههاى فردىتر شناختن نمىتوانند مرتكب اين خطا شوند. ما هنگامى كسى يا چيزى را بهتر مىشناسيم كه بتوانيم به راحتى با او بسازيم. اين شيوه شناخت خواهان آن نيست كه اشيا را بدانگونه كه هستند، رها كنيم چنان كه گويى ما تنها مىتوانيم چيزى را كه از شناختن ما متأثر نمىشود، بشناسيم. شناختن طرحى است در حال اجرا، رقصى است با موافقت دوجانبه، نه تفكيكِ ادعايىِ ذهن و عين كه به طرز سحرآميزى از طريق قدرت ذهن تعالى يابد. آن الگوىِ شناخت، نامعقول و بىمعناست. بىمعناست كه جهانى از «ماده صرف» فرض كنيم كه هيچ ارزش يا كيفيت ضرورىاى ندارد و سپس از اينكه كيفيات و ارزشها نمىتوانند با اصطلاحاتى كه فقط به آن «ماده صرف» مربوطاند، توضيح داده شوند، اظهار شگفتى كنيم. دقيقا به همين نحو بىمعناست كه ذهنى را فرض كنيم كه از هر عينى جدا شده و سپس ادعا كنيم كه اين ذهن هنوز هم مىتواند تصويرى دقيق از اعيان داشته باشد. مادهاى كه هيچ جنبه ذهنى ندارد نمىتواند ذهن را توضيح دهد؛ ذهنى كه با عين خود متحّد نباشد نمىتواند پىببرد كه آنچه را كه داراست، شناخت است. شناخت حقيقى بايد از اتحّاد پديد آيد همچنانكه اذهان از جهانى پديد مىآيند كه هيچ گاه «ماده صرف» نبوده است. نتيجه آنكه الگوىِ زمين و ساكنانش كه از پاسخ شخصى ما به اين جهان اندام وار انتزاع شده، نوعى بُت است. «مادر بزرگ زندگى را بازيافته است.»
مشخصه دوم اين روش نوعى بىاعتمادى به تقاضاى دليل و اثبات است. آنچه را نتوان از طريق قواعد انتزاعىتر «اثبات» كرد، نبايد بدان اعتقاد ورزيد: كه از آن عملاً نتيجه مىشود كه آنچه نتواند اثبات شود باور نكردنى است، هر چند كه نقيض آن نيز غير قابل اثبات است. اگر نتوانيم «اثبات كنيم» كه سگهاى بيهوشنشده «احساس درد مىكنند» مجازيم كه فرض كنيم آنها احساس درد نمىكنند، هر چند اين امر دقيقا به همان اندازه اثباتناپذير است. روشن است كه ما نمىتوانيم اثبات كنيم كه آنها احساس درد مىكنند اگر «اثبات» ما را وادارد به اينكه از اصول موضوعه منطق، معادلات رياضى، قوانين فيزيك و گزارشهاى حواسّ كه تمامىشان دقيقا براى طرد هرگونه ارجاع به زندگى درونى «ناشناخته» سگها يا هر موجود ديگرى ترتيب داده شدهاند، استنتاج كنيم كه آنها بايد احساس درد بكنند. اما «اثبات» به جهت ديگرى مورد ترديد است. برخى اوقات ممكن است تقاضاى نوع خاصّى از «اثبات» درست باشد. در دادگاهى قانونى آنچه محكمهپسند است غالبا بر تجربه ما از خطاها مبتنى است: شاهدان عينى و شاهدان خُبره بهويژه هنگامى كه به تعصّب يا خشم اخلاقىشان مجال دادهاند كه آنچه را آنان گزارش مىكنند، ديكته كند، مرتكب اشتباه شدهاند. اما برخى از قوانينِ شهادت ممكن است ـ كاملاً به روشنى ـ از يك طرف يا طرف ديگر حمايت كنند. اگر تجاوز جنسى را نتوان بدون وجود شاهدى مستقل «اثبات كرد»، معدودى از متجاوزان جنسى محكوم خواهند شد. اگر نتوان «اثبات كرد» كه علّت سرطان خونِ كودكان در نزديكى تأسيساتى اتمى يا علّت يك حادثه خاص وجود تشعشع در اطراف آن منطقه است مگر اينكه همه توجيهات ديگر ردّ شوند، در اين صورت هيچكس براى آنچه كه ـ عرفا ـ بايد زيان و خسارت باشد غرامتى دريافت نخواهد كرد. «اثبات» كردن عبارت است از واداشتن افراد خاصّ به عمل كردن مطابق نظريهاى خاصّ و ابزار اثبات و اجبارى اين چنين در دست مقامات (عمدتا مذكّر) است. مادام كه مقامات شوروى كاملاً دست خود را رو نمىكردند، «اثبات» اينكه آنها چه خساراتى به بار مىآوردند، ممكن نبود: هيچ چيزى نمىتوانست به عنوان «اثبات» اينكه آنها پستفطرتانى دروغگو بودند، به شمار آيد. حتّى پرشورترين افراطيان مىتوانند (و بايد) بپذيرند كه كشورهاى غربى به اندازه آن تجربه هفتاد و پنج ساله شرور و آسيب رسان نيستند. اما با اينكه [اعمال [آن رژيم از هر آنچه كشورهاى غربى انجام دادهاند، بدتر بود، ظنيننشدن به اينكه تا وقتى قدرت سياسى و اقتصادى از همسانى بيشترى برخوردارند اثباتهاى حقيقى نمىتوانند وجود داشته باشند، دشوار است. تا آن موقع «اثبات كردن» هميشه نوعى اعمال قدرت است، و هر چه اعمال قدرت براى «اثبات» يك نظريه سختتر باشد، چنان تغييراتى كمتر رخ خواهند داد. روشى كه حقيقتا عقلگراست درمورد نظريههايى كه امروزه تأييد شدهاند، همانند نظريههاى افراطى ضابطهاى سخت وضع مىكند: كسى كه از «اثبات» مطلب خود ناكام مانده است به طور منطقى ممكن است بپرسد كه آيا اين نظريه رسمى را مىتوان اثبات كرد. در حال حاضر در مورد آنچه «بزرگان و خوبان» تأييد مىكنند معيارهاى به مراتب كمتر دقيقى وضع مىشود، هر چند كه ما خطاهاى بسيارى را در آنچه كه چنين مراجعى گفتهاند، تجربه مىكنيم.
اين قبيل از هواداران حفظ محيطزيست به گزارشهاى كسانى كه مستقيما با جهان زنده سروكار دارند، از پيشبينىهاى نظريهپردازان صرف بيشتر اعتماد مىكنند. شهادت و نگرانىهاى افراد بومى، درك همدلانه (برخى از) زنان، هنرمندان، و استادكاران، ترديدهاى كسانى كه براى تحمّل نتايج طرحهاى مهندسى جديد مناسبترين افراداند ـ همگى ازرشى بيش از آنچه با ملاكهاى رايجتر خواهند داشت، يافتهاند. كافى نيست كه با گفتن اينكه الگوهاى تكاملى و هواشناختى كنونىِ ما هنوز هم براى اثبات هر نوع پيشبينى معينى بسيار خام هستند، (و بنابراين ما مجازيم بدون دليل به چيزى اعتقاد داشته باشيم كه اعتقاد همه ما به آن براى ثروتمندان خوب است) به نگرانىهاى هواداران حفظ محيطزيست پاسخ دهيم. كافى نيست كه آن نگرانىها را با گفتن اينكه آنها پيشبينى نارسايىهاى شخصى يا اجتماعىاند (كه سخنگويان حامى ثروتمندان از آنها آزاد و فارغاند) كوچك جلوه دهيم. يقينا كافى نيست كه بگوييم سلامتى و خوشبختى كنونى ما، كه به مراتب از همه نسلهايى كه تاكنون وجود داشتهاند، بيشتر است، بايد «اثبات كند» كه ما كار درستى مىكنيم (و بايد ادامه دهيم). ما بايد حداقل نسبت به حاميان استفاده از قدرت به همان اندازه بدگمان باشيم كه نسبت به حملهكنندگان به آنها بدگمانايم. ما بايد حداقل نسبت به كسانى كه خواهان دليل و «اثبات»اند در حالىكه ارائه چنين دليلى را ناممكن مىكنند، به همان اندازه بدگمان باشيم كه نسبت به كسانى كه خواهان آناند كه محكوميت لزوما قبل از محاكمه باشد، بدگمان هستيم. آنچه در شناخت، مثل هر سياست پرمسئوليت ديگرى، به حساب آورده مىشود، تلاش در جهت ساختن فرهنگى حقيقتا پرنشاط است كه تجربه هيچكس از زندگى را غيرقانونى اعلام نكند. نظام و عينيت هر يك نقشى دارند: هيچكدام در نبودِ آن دانش شخصى، غير روشمند و گرانبار از ارزش، كه اگر نه بنياد ما، دستكم تكيهگاه ماست، نه مىتوانند براى مدتى طولانى باقى بمانند و نه مىارزد كه آنها را داشته باشيم.
اما تكيهگاه چيست؟ اينكه آنچه «طبيعى» است خوب است و چيز قراردادى (يا صرفا قراردادى) بد است موضوعى قديمى است، زيرا ما نخست متوجه شديم كه سنتها تفاوت دارند. در حالت دودلى چه چيزى ما را بهتر از آنچه طبيعت يا خدايان همگى ما يا همگى «مخلوقات سقوطنكرده» را به انجامش واداشتهاند، راهنمايى مىكند؟ آنچه به طور طبيعى رخ داده يا مىدهد، چيزى است كه رخ دادنش «قصد شده» بود تا وقتى كه انسانها تصميم گرفتند كه آنها مىتوانند بهتر عمل كنند. آنچه ما «حيوانات» را به خاطر انجام آن محكوم نمىكنيم نبايد در مورد «انسانها» محكوم كنيم؛ آنچه را ما در مورد انسانها محكوم مىكنيم مشاهدهاش را در طبيعت انكار مىكنيم (مثلاً در ارتباط با مثل مشهور سراب). جريان غالب فيلسوفان اخلاق مرتبا تأكيد مىكنند كه «طبيعى» ضرورتا به معناى «خوب» نيست: ممكن است تصور كنيم (زيرا بسيارى چنين فكر مىكنند) كه وجود اخلاق و قانون براى نفى كردن يا تغيير دادن طبيعت است. آنچه به طور طبيعى رخ مىدهد لازم نيست به طور منطقى خوب باشد. اما بر همين اساس آنچه طبيعى است مىتواند به عنوان معيار رفتار درست لحاظ شود و بسيارى از اخلاقگرايان چنين مىكنند. يقينا دريغ كردن تمامى ارزشها از طبيعت بسيار عجيب خواهد بود: چنانكه فلوطين در ردّ بر گنوسىها كه جهان مادى را خوار مىشمردند، خاطرنشان كرده است: «اگر خدا از اين جهان دور بود، ناچار از شما نيز دور بود.»(83)(Enneads 2.9.16) در اصطلاح عام، طبيعى در مقابل قراردادى، مصنوعى، بدلى يا تقلبى است . بازگشت به طبيعت يا راهنمايىشدن از طريق طبيعت هدفى است با ويژگىهاى جذاب بسيار. آنچه به طور طبيعى رخ مىدهد به ما متكى نيست و از تمامى مشاجرات اخلاقى دورى مىكند. امر قراردادى بحثانگيز است و به توانايى ما در حمايت از آن متكى است. همچنين امر قراردادى مشكوك است به اين معنا كه نفوس طبيعى ما ممكن نيست كه كاملاً با جهان مصنوعىِ داراى رفتار تأييدشده يا مواد شيميايى مصنوعى انطباق يابند. ما مىيابيم كه «تمدن» شديدا محدودكننده است و محصولاتش احتمالاً زيانآورند. آيا بهتر نيست كه به خانه بازگرديم؟
تاكنون تنها معدودى از اخلاقگرايان واقعا اداى بازگشت به طبيعت را درآوردهاند و بر آن شدهاند كه همانند آدمنمايانى برهنه زندگى كنند. تنها معدودى، زيرا ـ عجيب اينكه ـ ما با زندگى «در طبيعت»، بدون پوشاك، خوراك يا آداب اجتماعى به شدت ناسازگاريم. آداب و رسومْ طبيعتِ دوم ماست، و سرپيچى از فرمان آن در يك مورد همانقدر غيرطبيعى است كه سرپيچى در تمام موارد. اما كنارهگيرىهاى كمتر افراطى به كار بسته شدهاند: ظاهرا سرخپوستانِ توپى ـ گوارانى(84) نوع اقتدار حكومتى كه در ميان اينكاها(85) يا آزتكها(86) شكوفا شد، را نپذيرفتند و ترجيح دادند كه در ميان درختان و همانند آنها زندگى كنند (see clastres 1977). كلبىهاى(87) منزوى با سنّياسىهاى(88) هندو در پى آن بودند كه از تعلقات صرفنظر كنند، چنانكه راهبان مسيحى چنين مىكردند ـ همواره بدين خاطر كه از سوى كسانى مسخره شوند كه نمىتوانستند تصور كنند كه هيچ انسان «معمولى» و «طبيعى» بتواند از لذتهاى دارندگى چشمپوشى كند. به عبارت ديگر، هم صرفنظركنندگان و هم مسخرهكنندگان بيانى را به كار مىگرفتند كه بر ارزش آنچه به طور طبيعى اتفاق مىافتاد، مبتنى بود.
در فضايى كه هوادار حفظ محيطزيست است، ستايش طبيعت و امور طبيعى حكم مىكند كه ما «به يكپارچگى نظامهاى موجود ارج نهيم» و در پى ابداع روشهاى جديدِ بودن نباشيم و بيش از آنچه كه اينجا و اكنون بدان نياز داريم، ادعا نكنيم. بىدرنگ اين تناقض مطرح مىشود كه كسانى كه مىخواهند «به طور طبيعى» زندگى كنند اغلب در همه جوامع پيشرفته بايد از كسانى كه راضى به موافقت با طبيعت دوم يعنى آداب و رسوم هستند، براى آب و غذايشان زحمت بيشترى بكشند. گريز از كمكدهندههاى غذاى طبيعى، اكتفا به زنجيره غذايى طبيعى، نپوشيدن الياف مصنوعى (كه از منابع تجديدنشدنى جهان بافته شدهاند) همگى وقت و انرژى بَرند: آنها به يك معنا غير طبيعىاند زيرا آسانترين راه را در پيش نمىگيرند و از مزايايى كه ما مىتوانيم به دست آوريم، پرهيز مىكنند. موجود زنده با موجود زنده تغذيه مىكند، اين جواب تند بايد داده شود: موجودات زنده همگى در پى حفاظت از خود و كسب منافعاند، كه معمولاً با دنبال كردن مسير آسانتر و مستقيمتر حاصل مىشوند. به هر حال طبيعى رفتار كردن مىتواند همان رفتارى باشد كه كسانى كه «ضد هواداران حفظ محيطزيست» ناميده مىشوند، انجام مىدهند. البته بيشتر ما به طور عاقلانه مىتوانيم ارضاى شهوت را به منظور نيل به آن به تأخير بيندازيم، اما صرفهجويى تنها زمانى فضيلت است كه ما سرانجام بخواهيم مصرف كنيم. كسانى كه در واقع در مقايسه با شهرىها فقط اندكى «نزديكتر به طبيعت» زندگى مىكنند، بهندرت صرفهجويند: در عوض آنها به آنچه به (see آسانى مىتوانند از محيط اطراف خود به دست آورند، اعتماد مىكنند بدون اينكه بخواهند براى روزِ مبادا كنار بگذارند (see Sahlins 1972).
در دعايى كه مسيحيان به كودكانشان ياد مىدهند، از خدا درخواست مىشود كه نان كافى براى امروز به ما عطا كند، و نقل شده كه مسيح به شاگردانش گفته بود كه براى فردا چيزى تدارك نبينيد، بلكه به خدا توكل كنيد (بنگريد به لوقا12/22 به بعد). طبيعى است كه ما اين گفته را جدّى نمىگيريم. كسانى كه منتظر بازگشت سريع مسيح بودند و تصميم گرفتند كه محصولاتشان را كشت يا ذخيره نكنند، به سرعت توبيخ مىشدند: «اگر كسى خواهد كار نكند خوراك هم نخورد» (تسالونيكيان دوم 3/10). بر عهده ماست كه وظيفه خود را در جهان، زمانى كه روشن است، انجام دهيم و روى نجات حساب نكنيم. اظهار نظر مشهور جيمز وات،(89) كه در زمان رياست جمهورى ريگان(90) مدتى وزير محيطزيست بود، مبنى بر اينكه به حفظ كردن منابع زمين نيازى نيست چون كه عيسى مسيح به زودى بازخواهد گشت از اين هم بىمعناتر بود. از اينرو، آنچه او از آن حمايت مىكرد، چشمپوشى از سود مادى نبود، بلكه تجويز استفاده از منابع زمين بود. اگر ما در اينجا روى زمين نبايد هيچ گنجى را اندوخته كنيم اين دليل خوبى نمىشود كه از جنگلها به خاطر منفعت كنونى بكاهيم. چنين منفعتهايى گذرا هستند و ما تصور نمىكنيم كه خدا از نابودى جنگلها لذّت ببرد. «يهوه(91) مىگويد: قربانىهاى پايانناپذير شما براى من چيستند؟ من از سوزاندن قوچها وگوسالههاى پروارى متنفّرم. خون بزها و گاوهاى نر مرا منزجر مىكند»: اين توبيخ خداوند است از طريق پيامبران نسبت بهكسانىكه مىپنداشتند كه او از ما خواسته مخلوقات خدا را نابود كنيم (صحيفه اشعياء 1/11 به بعد).
«بازگشت به طبيعت» كه در واقع مستلزم چيزى است كه سَهلين(92) آن را «راه حلّ ذِنْ» براى مشكل كمبود منابع (يعنى محدود كردن خواستههايمان) ناميده است، داراى مزايا و محاسنى است. مسلّما خيلى راحت است كه خواستههاى كاذبى را كه جامعه بازارى پديد آورده، مورد تمسخر قرار دهيم و «شهر خوكها»ى افلاطون را بر آن كشور پرالتهاب و مرفّهى كه براى حكومتش به نخبهاى فيلسوف نياز داشت، ترجيح دهيم. اما بسيار كماند كسانى از ما كه به اين معنا مشتاقانه «به طبيعت بازخواهند گشت». بيشتر آنانى كه در اين جهت در تلاشاند، در واقع تنها يك دسته از تجمّلاتى را كنار خواهند گذاشت كه اتفاقا برايشان اهميتى ندارد، در حالىكه با آسودگى خاطر سرگرمىهاى خاّص خود را با «زندگى ساده» يكى مىانگارند. در هر حال، احتمالاً صرفِ محدود كردن خواستههايمان براى بدتر كردن اين وضع كافى است. در باب امور اقتصادى نه حقايقِ عموما پذيرفتهشدهاى وجود دارد و نه علمِ پيش بينى اقتصادى. اما احتمالاً كافى به نظر مىرسد كه راه حلّ ذن در واقع تنها در دسترس شكارچيان اوليه(93)اى است كه به زندگى كردن همانند يك نوع در ميان انواعِ بسيار قانعاند. از وقتى كه ما فنون كشاورزى و صنعتى را برگزيديم، الزاما حركت اقتصاد را ادامه دادهايم. اگر ما كالاهاى يكديگر را نخريم ديگر چيزى براى فروختن نخواهيم داشت. اگر ما چيزى براى فروختن نداشته باشيم ديگر درآمد مازادى نخواهيم داشت كه با آن جيبمان را پر كنيم ـ و فرض اينكه صنعت يا كشاورزىِ ابتدايى غير متجاوز، غير آلودهكننده و دوست محيطزيست است، صرفا فرضى رؤيايى است. كهنترين تمدنهاى خاور ميانه اكنون ويرانهاند.
چرا ما بايد طور ديگرى فرض كنيم؟ چرا ما آماده آنيم كه تصور كنيم زمان گذشته پاسخ اين را در بردارد و ما مىتوانيم صرفا با رها كردن تعدادى دلبخواهى از دستاوردهاى اخيرمان به شكلى از زندگى كه «با محيطزيست آن سازگار است، بازگرديم؟» تاريخ آن دنياىِ گم شده مختلف است: سنّت گراترين محافظهكاران آن را با دوره شكوفايى معاصر ادوارد هفتم يا دوره آرامش اوليه در عصر ويكتوريا يكى مىدانند؛ اصلاحگرايان افراطىتر به پيش از جنگهاى داخلى آمريكا يعنى به دوره انزجار از رم، استيلاى نورمانها يا دوره مسيحى رجوع مىكنند. هر زمانى كه ما به عيوب دوره ترجيحىمان (و اينكه چرا به آن متقاعد شديم) پى ببريم، بازهم بيشتر به عقب باز مىگرديم، نظير كمونيستهاى آرمانگرا كه همين كه مىفهميدند انقلابها چگونهاند، دلبستگى خود را از يك انقلاب شكستخورده به انقلابى ديگر منتقل مىكردند. بدون شك، مطمئنترين شرطبندى تصور يك آرمان شهرِ ما قبل تاريخ يا يك دهر گمشده است. هوادارى افراطى از حفظ محيطزيست، زيستبومگرايى عميق يا عريانگرايى پيدا نظامى دينى است كه تا كنون براى آن يوحنّايى انجيلنويس(94) يا يك محمد[ص] نشده است، چه رسد به جانشينان مدرسى آنان. يعنى نه بينش ايدهآلى از اينكه اشيا چگونهاند و چگونه بايد باشند، وجود دارد، نه متن مقدس، نه اصولِ اعتقادات، نه روحانيّت و نه عصر آرمانى مورد توافقى. نهرهاى گوناگون بسيارى در كنار هم در جرياناند اما بدون هيچ گونه اطمينانى به اينكه آنها روزى به يك رود تبديل شوند و به جانب دريا برانند. برخى از «اكوفمينيستها»(95) خود را ساحره ناميدهاند (e.g. Starhawk 1990) و از نظريههاى تخيلىِ مربوط به آن الهههايى كه ادّعا مىشود زمانى از سوى كسانى كه «به طبيعت نزديك بودند» پرستش مىشدند، كمك گرفتهاند. همين طور تصورات رؤيايى مردم را ترغيب مىكند به اعتقاد به اينكه بوميان آمريكا، بوميان استراليا، اقوام سِلت يا هر قومى كه شما در نظر بگيريد، علاقهاى واقعى به مادر زمينىمان را در خاطر نگه مىدارند. كسانى كه چنين مىگويند، به ندرت توجه مىكنند به اينكه آنها چقدر از خود راضىاند و چقدر تحت تأثير داستانهاى بسيار مشهور درباره اقوام شكست خوردهاند. اقوام مهاجم هميشه قربانيان خود را با جهان طبيعت همانند مىكنند و برخى از آن قربانيان اظهار مىكنند كه به آنها اعتقاد دارند: در جزاير بريتانيا هم اهالى ويلز(96) و هم هايلندىهاى اسكاتلند(97) هر دو از اين نظريه كه آنان «طبيعى»اند، رنج بردهاند. ادعاى اينكه اين امر حقيقت دارد در واقع همان قدر توهينآميز است كه ادعاى مشابهش مبنى بر اينكه «زنان» به طبيعت نزديكاند. هر دو ادعا برابرند با پذيرش انشعابى كه فرهنگ سلطنتى آن را به وجود آورده تا بازندهها را طرد كند.
اما نقّادى منطقى و منصفانه اين تخيّلات تاريخى كافى نيست. اينكه اگر ما در پى حفاظت از زمينهاى باتلاقى ودرناى آمريكايى(98) يا كليساى جامع ايلى(99) و ساختمانهاى اطراف آن باشيم، چه اهميتى دارد، حيطه گسترده گذشته مجسّم ما و تعهدّاتى است كه به آينده مىدهد. دلمشغولى ما نه تنها به موجودات حاضر و «بالفعل» و منافع يا خوشىهايى كه در اختيار ما مىگذارند يا حتى آنچه در اختيار خودشان مىنهند، است، بلكه به معناى آنها و پندارهايى كه درباره آنها و خودمان مىسازيم، نيز هست. راه حل اين نيست كه بگوييم اشيا هرگز بدان گونه كه ما با مسامحه مىگوييم، راحت و بىدردسر نبودند و اينكه آثار يا يادآورهاى تخّيل گذشته شايسته نگهدارى نيستند. تصاوير گذشته حتى اگر واقعا اشتباه باشند، نويدهايى براى آيندهاند. اينكه كليساهاى جامع بزرگ واقعا دليلِ «انگستان شاد» نيستند (بيش از آنكه اهرام دليل «مصر شاد»اند) نشان نمىدهد كه، اگر درست فهميده شود، آنها نويدهاى چنان آيندهاى نيستند. در واقع، هيچگاه نبوده است كه مردم «در توافق» با يكديگر و جهان زندگى كنند اما اين خاطره موهوم كه آنان زمانى چنان زندگى كردهاند، هنوز از نيروى پيشگويى برخوردار است.
زميندار ويگ(100) قرن هيجدهمى انگلستان كه گنجينه خود را صرف تشكيل خانوادهاى مىكرد، گذرگاههايى را ايجاد مىكرد كه حتى نوهاش زنده نمىماند تا با همين چشمان خاكى آنها را به عظمت قامت بلند درختان جنگلى تماشا كند. وزارت كشاورزى قرن بيستمى درختانِ نرمچوب را براى جايگزين ساختن درختان سختچوبى كه قطع كرده بود، كاشت؛ و با اين حرص به اعاده سريع، بىاعتقادى خود به فناناپذيرىاش را اعلان مىكرد.(Toynbee 1954, 518)
اين موضوع كه جهانى هماهنگ وجود نداشت، دقيقا نظير اينكه «دودمانهاى قديمى» بيشترشان قلاّبى يا بدناماند، درست است. اما اگر وقتى قرار باشد كه ما درحالتى نزديك به هماهنگى زندگى كنيم، بهتر است كه سعى كنيم چگونگىاش را «به ياد آوريم.» بهترين راه مطمئنشدن از اينكه اشيا دوام دارند آن است كه وانمود كنيم آنها قبلاً دوام آوردهاند. اسطوره گايا و اسطوره توافقى ازلى با جهان احتمالاً همان چيزى است كه ما براى كمك به پديدآوردن صلحى آينده و ناشناخته به آن بيشترين نياز را داريم. در نظريه سياسى رايج، «قرارداد اجتماعى»اى كه به گمان برخى از فيلسوفان در همان آغاز انجام شده بود، به راهنمايى مردم ما به سمت توافقى كه در واقع هيچكس قبلاً انجام نداده، كمك كرده است. سرچشمههاى واقعى جامعه مدنى در راهزنى و (گاهى) پارسايى نهفته است: تصور اينكه هر شهروندى مشتاقانه صلح و امنيّت را حفظ مىكند، اميدى واهى است. همچنين است تصور اينكه ما مىتوانيم در «سفر پر ماجراى تكامل» با تمامى هم سفران خود در صلح و آشتى زندگى كنيم (Leopold 1968, 109).
هواداران حفظ محيطزيست اغلب ـ با حمايت از كسانى نظير وات ـ خواهند گفت كه مسيحيان، محض رضاى خدا، ادعاى سيطره بر كلّ زمين را دارند و از اينرو به هر تخريبى جواز مىدهند. گفته شده كه طبيعت «ويرانهاى بزرگ» است كه اجزاى آن بايد در ساختن شهر ملكوتى مورد استفاده مجدد قرار گيرند. ارزش در قدرت مسلّط يعنى پيمانى كه ما با خدا داشتيم، قرار دارد. خدا تنها به اين شرط كه او را بندگى كنيم، زمين را به ما عطا كرد و همه مخلوقات جهان در اختيار ما هستند. اين عقيده، يعنى عقيده به سلطهاى مطلق بر مخلوقاتى كه هيچ ارزشى در خود جاى نمىدهند، فساد محيطزيست را براى ما به ارمغان آورده است. درختان و حيواناتى كه عينىگراى شياد بر آن بود كه آنها را از هر ارزشى تهى سازد و به عنوان مواد نگه دارد، قبلاً براى استفاده مبلغان مسيحىاى كه از بتها، ديوها و نمونههاى حيوانى برحذر مىداشتند، تدارك ديده شده بودند. البته در قرون وسطا اين پيام كاملاً شنيده نشد. پذيرفته شده بود كه جهان مادى تصاويرى از خدا را دربردارد، و اينكه بسيارى از اشيا چناناند، زيرا بايد چنان باشند، و اينكه «طبيعى» در واقع خداداد است. بسيارى از شعارهايى كه اكنون در ميان هواداران به حفظ محيطزيست رايجاند (نظير اينكه: بولدوزرها را عليه مادر بشر هم [= زمين [كار نبريد) از بيانات قرون وسطا ناشى مىشوند (see Merchant 1982, 29 ff). آنان كه بر آزادى خدا در آفرينش هر چه كه دلخواه اوست تأكيد داشتند، انكار كردند كه طبيعت حاوى هيچ چيز باارزشى باشد و به طور عجيبى به ما اجازه دادند كه به نوبه خود آنچنانكه دلخواهمان است عمل كنيم. «الاهيات طبيعى» كه با مطالعه جهان طبيعت در پى شناسايى اهداف خدا بود، خواستار آن بود كه ما به اين دست نوشته احترام بگذاريم. اگر نتوان از اين دستنوشته چيزى ياد گرفت (زيرا تصميم خدا خودسرانه بود) در اين صورت لازم نيست ما به آن احترام بگذاريم. تمام آنچه اهميت داشت، عبارت بود از آن قرارداد و پيمانى كه با خدا بسته شده بود، و محتواى اين توافق تنها عبارت بود از اجرا كردن دستوراتى كه تنها مىتوانستيم از طريق كتابها و از طريق كليسا از آنها با خبر شويم. بدين گونه بود كه گرايش ديرينه به بىدينى و نافرمانى آغاز شد.
اين گزارش آنقدر حقيقت دارد كه آزار دهنده باشد. مسلما يافتن دلايلى در [آثار [آباى كليسا براى بىتوجهى به مخلوقات طبيعى كه منطقا ممكن است مقصّر بىتفاوتى ما در صدمه زدن به آنها شناخته شوند، اشكالى به وجود نمىآورد. پولس مىپرسيد كه آيا مىتوان فرض كرد كه خدا مراقب گاوهاست؟ آگوستين مىپرسيد كه آيا عيسى با استفاده از خوكها به عنوان مكانى براى ديوها، بىاهميتى آنها را نشان نمىداد؟ آكويناس (به شيوه رواقيان) مىگفت كه با مخلوقات غيرعاقل نمىتوان پيمانى بست. هر چه باشد مقاصد انسانها بايد اولويت داشته باشند و هيچ چيزى صرفا به اين عنوان كه مضّر به مقاصد غير انسانها است، غيرقانونى اعلام نمىشود. بيانات دينى جديدتر (به استثناى جيمز وات) ترجيح دادهاند كه تأكيد كنند بر اينكه هرگونه «سلطه»اى كه به ما داده شود بايد از نوع سلطه يك مباشر باشد، و اينكه ما براى مراقبت از باغ خدا و هم نوعان خود مسئوليتى داريم. «مباشرت» عبارت است از توجه و مراقبت نه خود كامگى. بىترديد اين نوعى پيشرفت است. اما حتما بايد توجه كنيم كه «مباشر» و «نگهبان» همان نقشى است كه راهزنان هميشه هنگامى كه دليلى براى اقامت در ميان قربانيانشان داشتهاند، مدعى آن مىشوند. بالاخره هر قبيله مهاجمى در تاريخ مدعى است كه دوست مردم است. معمولاً از مردم سؤال نمىشود كه آيا آنها چنين محافظانى را مىخواهند يا نه. احتمالاً آنها ترجيح مىدهند كه به حال خود رها شوند ـ و جهان طبيعت نيز چنين است. انگاره مباشرت ممكن است در «حفظ كردن» منابع به ما كمك كند، درست نظير اينكه راهزنان ممكن است كاملاً ـ در مورد منافع خاص خودشان ـ توصيه شوند كه شكارهاى خود رانكشند بلكه آنها را پرورش دهند. چنين راهزنانى به راحتى خود را متقاعد مىكنند كه قربانيانشان بدون دستان هدايتگر آنها نمى توانستند گذران كنند. اما اين ادعا چندان پذيرفتنى نيست، بويژه هنگامى كه «مباشرت» ظاهرا، مادام كه ما آن را با لبخندى دوستانه انجام دهيم، بيشترِ همان رفتارهايى راكه زمانى خودكامگى انجام مىداده، روا مىدارد.
اين ادعاى تاريخى يا جامعه شناختى كه سلتها(101) و ديگر اقوام در مقايسه با فاتحان خود «نزديكتر به طبيعت» يا «مهربانتر با طبيعت»اند، ادعايى متكبرانه و غير قابل اطمينان است. اما احتمالاً چنين است كه تجربه شكست، تجربهاى است كه ما گاهى از آن درس مىگيريم. «مباشرت» تخيّل نوع دوستانهترى از حاكم مطلق است كه به قدرت و دانش برتر خود اطمينان خاطر دارد. حقيقت تلخ آن است كه جهان بدون ما مىتواند خيلى خوب پيشرفت كند و بهترين كارى كه ما مىتوانيم براى آن انجام دهيم، معمولاً عبارت است از اينكه آن را به حال خودش رها كنيم. ما باغبانان خدا نيستيم و آنانى كه بايد در ميان اين ويرانىها گذران كنند احتمالاً براى درك وابستگى مطلق خود و ما، در وضعيت بهترى قرار دارند. اين يك دين جديد نيست. در كتاب ايّوب «خداوند خود را به عنوان عقلى كه موجب بقاى خر وحشى، موش، عقاب، شترمرغ و همه طبيعت جاندار است و عقلى كه كوهها را از ريشه مىكَند و فرشتگان را از ميان مىبرد، توصيف مىكند.» (Kallen 1969) اين بينش درباره اشيا كه ايوب سرانجام در مقابل آن سر فرود آورد و با خوارى و شرمسارى توبه نمود، نوعى دموكراسى كيهانى بود كه در آن هر مخلوقى گردش خود را مىكند و كمال خاص او امكانپذير مىشود. كتاب مقدس كه از حكم كردن به اينكه ما انسانها بايد همه طبيعت را در خدمت خود بدانيم بسيار دور است، مدام تأكيد مىكند كه بشر تنها نيست و بر ديگر موجودات امتيازى ندارد و نظير خدا نيست. هنگامى كه بابِل بزرگ سرانجام سقوط كرد،
اعراب در آنجا خيمه نخواهند زد و شبانان گلهها را در آنجا نخواهند خوابانيد. بلكه وحوش صحرا در آنجا خواهند خوابيد و خانههاى ايشان از بومها پرخواهد شد؛ شترمرغ در آنجا ساكن خواهد شد و غولان در آنجا رقص خواهند كرد و شغالها در قصرهاى ايشان و گرگها در كوشكهاى خوشنما صدا خواهند زد. (صحيفه اشعيا، 13:20 به بعد)
تمامى زمين آرام شده و ساكت گرديدهاند و به آواز بلند ترنّم مىنمايند. صنوبرها نيز و سروهاى آزاد لبنان درباره توشادمان شده مىگويند: از زمانى كه تو خوابيدهاى قطعكنندهاى بر ما برنيامده است. (صحيفه اشعيا، 14:7 به بعد)
«واى بر آنانى كه خانه را به خانه ملحق و مزرعه را به مزرعه ملصق سازند تا مكانى باقى نماند و آنان تنها ساكنان زمين شوند» (صحيفه اشعيا 5/8).(102) اگر ما به زمين رحم نكنيم، از آن رانده خواهيم شد و «زمين از سبتهاى خود به تمام و كمال تمتّع خواهد برد» (لاويان 26/34). اين داورى به نوبه خود در دهان هوشع به پيشبينى يك آرزو تبديل مىشود: اسرائيل كه برهنه و آواره صحرا شده دوباره به سوى خدا باز خواهد گشت و او «به جهت ايشان با حيوانات صحرا و مرغان هوا و حشرات زمين عهد خواهد بست و كمان و شمشير و جنگ را از زمين خواهد شكست و ايشان را به امنيت خواهد خوابانيد» (كتاب هوشع نبى 2/20).(103)
Attfield, R. and Dell, K. (1989) (eds) Values, Conflict and the Environment, Oxford: Ian Ramsey Centre.
Bramwell, A. (1985) Blood and Soil: Richard Walter Darré and Hitler's Green Party, Abbots Brook: Kensal Press.
Burnet, T. (1965) The Sacred Theory of the Earth, intr. B. Willey, Fontwell: Centaur Press.
Callicott, J. B. (1989) In Defense of the Land Ethic, Albany: State University of New York Press.
Clark, S. R. L. (1984) From Athens to Jerusalem, Oxford: Clarendon Press.
------- (1992) "Descartes' debt to Augustine", in M. McGhee (ed.) Philosophy, Religion and the Spiritual Life, Cambridge: Cambridge University Press, 73-88.
Clastres, P. (1977) Society against the State, trans. R. Hurley, New York: Urizen Books.
Code, L. (1988) "Credibility: a double standard", in L. Code, S. Mullett and C. Overall (eds) Feminist Perspectives: Philosophical Essays on Method and Morals, Toronto: University of Toronto Press, 64-88.
Descartes, R. (1970) Philosophical Letters, ed. A. J. P. Kenny, Oxford: Clarendon Press.
Douglas, M. and Isherwood, C. (1979) The World of Goods: Towards an Anthropology of Consumption, London: Lane.
Fox, M. (1991) Greation Spirituality, San Franscisco: Harper.
Glanvill, J. (1661) The Vanity of Dogmatizing.
Heine, S. (1988) Christianity and the Goddesses, trans. J. Bowker, London: SCM Press.
Hopkins, G. M. (1970) "Pied Beauty", in W. H. Gardner and N. H. Mackenzie (eds) Poems of Gerard Manley Hopkins (4th edn), London: Oxford University Press, 69-70.
Hume, D. (1962) Enquiries (2nd edn), ed. L. A. Selby - Bigge, Oxford: Clarendon Press.
Kallen, H. (1969) "The Book of Job", in N. N. Glatzer (ed.) The Dimensions of Job, New York, Schocken Books, 17ff.
Kirk, G., Raven, J. E. and Schofield, M. (eds) (1983) The Presocratic Philosophers, Cambridge: Cambridge University Press.
Leopold, A. (1968) A Sand County Almanac, New York: Oxford University Press.
Locke, J. (1963) Two Treatises of Government, ed. P. Laslett, New York: Cambridge University Press.
Lovelock, J. (1979) Gaia: A New Look at the Earth, New York: Oxford University Press.
------- (1985) The Ages of Gaia, Oxford: Oxford University Press.
Merchant, C. (1982) The Death of Nature, London: Wildwood House.
Naess, A. (1983) "The Shallow and the Deep, Long Range Ecology Movement", Inquiry 16:95-100.
Nagel, T. (1979) Mortal Questions, Cambridge: Cambridge University Press.
Pearce, D., Markandya, A. and Barbier, E. B. (1989) Blueprint for a Green Economy, London: Earthscan Publications.
Pois, R. (1986) National Socialism and the Religion of Nature, New York: St Martin's Press.
Sahlins, M. (1972) Stone Age Economics, London: Tavistock.
Simon, J. L. (1981) The Ultimate Resource, Oxford: Robertson & Co.
Speaight, R. (1967) Teilhard de Chardin: A Biography, London: Collins.
Spretnak, C. and Capra, F. (1985) Green Politics, London: Paladin.
Starhawk (1990) Dreaming the Dark, London: Unwin Hyman.
Tolkien, J. R. R. (1966) The Lord of the Rings (2nd edn), London: Allen & Unwin.
Toynbee, A. (1954) A Study of History, vol.VII, Universal States, Universal Churches, London: Oxford University Press.
Toynbee, A. and Ikeda, D. (1976) Choose Life, London: Oxford University Press.
Waddell, H. (1934) Beasts and Saints, London: Constable.
Weil, S. (1959) Waiting for God, trans. E. Crawford, London: Collins.
White, M. (1978) The Philosophy of the American Revolution, New York: Oxford University Press.
Willey, B. (1934) The Seventeenth Century Background, London: Chatto and Windus.
Attfield, R. (1983) The Ethics of Environmental Concern, Oxford: Basil Blackwell.
Berry, W. (1990) What Are People For?, London: Rider Books.
Clark, S. R. L. (1989) Civil Peace and Sacred Order, Oxford; Clarendon Press.
------- (1994) How to Think About the Earth, London: Mowbrays.
Cobb, J. B. (1972) Is It too late? A Theology of Ecology, Beverley Hills: Bruce.
Elliot, R. (ed.) (1995) Environmental Ethics, Oxford: Clarendon Press.
Kohak, E. (1984) The Embers and the Stars, Chicago: University of Chicago Press.
McDaniel, J. B. (1989) of God and Pelicans, Louisville: Westminster/John Knox Press.
McKibben, D. (1990) The End of Nature, Harmondsworth: Penguin.
Passmore, J. (1974) Man's Responsibility for Nature, London: Duckworth.
Primavesi, A. (1991) From Apocalypse to Genesis, Tunbridge Wells: Burns & Oates.
Rolston, H. (1986) Philosophy Gone Wild, Buffalo: Prometheus Books.
Seed, J. Fleming, P., Macy, J. and Naess, A. (1988) Thinking like a Mountain: Towards a Council of All Beings, London: Heretic Books.
See also Chapters 24, 33, 47.
1 مشخصات كتابشناختى اصل مقاله چنين است:
Stephen Clark, "Environmental ethics", in Companion Encyclopedia of Theology, Ed. Peter Byrne and Leslie Houlden, Routledge, 1995, PP.843-868.
2 استاد فلسفه در دانشگاه ليورپول. آثار او عبارتاند از: انسان ارسطو، شأن اخلاقى حيوانات، ماهيّت دجّال، از آتن تا اورشليم، اسرار دين، سه مجلد از محدوديتها و از سرگيرىها: صلح مدنى و نظم مقدس، مجلسى از ارواح، جهان خدا و بيدارى بزرگ، و درباره زمين چگونه مىانديشيم. او ويراستار مجموعه بر كلى: ثروت، اطاعت و محبّت، و همكار در ويرايش مجله فلسفه كاربردى است. ـ م.
3. لويى پ. پويمان (1384)، اخلاق زيستمحيطى، ترجمه گروه مترجمان، 2 مجلد، نشر توسعه. ـ م.
4. نظير لين وايت، بنگريد به منبع سابق، ج1، صص49ـ91.
5. supernaturalism؛ براى آشنايى با اين ديدگاه بنگريد به درآمدى به فلسفه، ترجمه اميرجلالالدين اعلم، فصل 13: «جهانبينى فراطبيعتباورانه». ـ م.
6. Margaret Thatcher
7. Arne Naess
8. ecosystem
9. لويى پ. پويمان، اخلاق زيستمحيطى، ترجمه گروه مترجمان، ج2، صص13ـ24. ـ م.
10. Naturism
11. Arnold Toynbee
12. Daisatsu Ikeda
13. Panthism
14. Shinto
15. مشروح اين گفتوگو را بنگريد در: هفتآسمان، فصلنامه تخصصى اديان و مذاهب، ش7، پاييز 1379، ص21ـ44. ـ م.
16. Thomas Jefferson
17. Locke
18. non-renewable
19. dodo؛ پرندهاى بزرگ و فاقد قدرت پرواز كه نسل آن منقرض شده است (فرهنگ معاصر، محمدرضا باطنى، ص248).ـ م.
20. passenger pigeon؛ از پرندگان بومى آمريكاى شمالى كه نسل آن منقرض شده است (فرهنگ پيشرو آريانپور، ج4، ص3760).ـ م.
21. Supernova
22. Trojan Points: ظاهرا اشاره است به شهر تِروا در اسطورههاى يونان.ـ م.
23. macroscopic effects
24. environmental activism
25. bureaucratic conformism
26. trace element: عنصرى كه مقدار كمى از آن براى رشد طبيعى موجودات زنده لازم است، مانند آهن. (فرهنگ معاصر، محمدرضا باطنى، ص882).ـ م.
27. technosphere
28. Burnet
29. Sacred Theory
30. Ruine
31. the Beautiful
32. the Sublime
33. در اينجا چنان مضمونى ديده نمىشود.ـ م.
34. St Kevin
35. Mytilene
36. Athenian Assembly
37. توكوديدس (توسيديد)، تاريخ جنگ پلوپونزى، ترجمه محمدحسن لطفى، انتشارات خوارزمى، 1377، ص171ـ181 ـ م.
38. total utility
39. cost - benefit analysis
40. Comprehensive Weighing
41. St Cross working group
42. Disneyland: پرديس تفريحى در نزديكى شهر لوسآنجلس در ايالت كاليفرنيا (فرهنگ پيشرو آريانپور، ج2، ص1486).ـ م.
43. solipsism
44. James Lovelock (1979, 1985)
45. Gaia hypothesis: گايا (Gaia) نام الههاى در اساطير يونان باستان است. براى آشنايى بيشتر با اين فرضيه بنگريد به اخلاق زيستمحيطى، ج2، فصل هفتم.ـ.م.
46. Ecomystics
47. drylanders
48. mutagen: جهشزا (هر مادهاى مانند گاز خردل يا اشعه ايكس كه امكان جهش را بيشتر مىكند) (فرهنگ پيشرو آريانپور، ج4/3435).
49. religiosity
50. Spaceship Earth
51. Ice Ages
52. planet - wrecker
53. Matthew Fox
54. materialistic monism
55. emergence.
56. Joseph Glanvill
57. Vanity of Dogmatizing
58. Chief Seattle
59. Washington State.
60. Ted parry.
61. Southern Baptist Convention.
62. Teilhard de Chardin.
63. Lesser tribes.
64. Mordor
65. جى. آر. آر. تالكين، ارباب حلقهها، ترجمه رضا عليزاده، انتشارات روزنه، 1381ـ1382، 3 مجلد، ج2، ص461 ـ م.
66. Lothlorien: نام بيشههاى زيبا در رمان تالكين (بنگريد به ارباب حلقهها، ج1، ص657) ـ م.
67. to mind about.
68. to mind.
69. Lazy Argument.
70. Ernst Krieck
71. Pois
72. excluded middle
73. Heidegger
74. National Socialism
75. technologism
76. moral monster
77. Pythagoras friend: نقل شده كه فيثاغورس مىبيند كسى سگى را مىزند. به او مىگويد «او را مزن، من صداى يكى از دوستانم را در صداى او شناختم.» (كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج1، ترجمه مجتبوى، ص42). ـ م.
78. Objectivizer
79. Grange Inguiry.
80. Toronto.
81. experience.
82. Knowledge.
83. دوره آثار فلوطين، ترجمه محمدحسن لطفى، انتشارات خوارزمى، انئاد 2، رساله 9، فصل 16، ص281 از جلد اول.ـ م.
84. Tupi - Guarani Indians.
85. Incas
86. Aztecs
87. Cynics
88. Sannyasin: جمع SannyaËsi به معنى «تارك دنيا». ر.ك: ويتمن، سيمن (1382)، آيين هندو، ترجمه على موحديانعطار، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، ص66.ـ م.
89. James Watt
90. Reagan.
91. Yahweh.
92. Sahlins.
93. hunter - gatherers.
94. John Evanglist.
95. ecofeminists.
96. Welsh.
97. Scottish Highlander.
98. whooping crane.
99. Ely cathedral.
100. Whig: نام حزب اصلاحطلب قرنهاى 18 و 19 انگلستان و نيز نام اعضاى آن (فرهنگ معاصر باطنى، ص959).ـ م.
101. Celts.
102. ترجمه فارسى كتاب مقدس در اينجا با آنچه در متن انگليسى آمده، اختلاف دارد. ـ م.
103. در ترجمه فارسى شماره 2/18 صحيح است ـ م.