مجلات >هفت آسمان>شماره 26

نظريه سياسى در تورات و تلمود(1)

حييم مكابى

پروين شيردل

اشاره

كتاب‏هاى مقدس از قديمى‏ترين و قوى‏ترين منابع در نظريه‏پردازى سياسى است؛ به گونه‏اى كه مى‏توان گفت هيچ نظريه سياسى‏اى بدون تفسير كتاب مقدس، بدين گستردگى و عمق نمى‏رسيد. تورات يكى از اين كتاب‏هاى مقدس است كه منبع و مرجع نظريه‏هاى زيادى در زمينه فلسفه، سياست، اخلاق و انسان‏شناسى بوده است. مقاله حاضر با مطالعه تورات و تلمود، دو متن مقدس دين يهود، درصدد ارائه فهمى مدرن و دموكراتيك از مضمون آن دو است. حييم مكابى ديدگاه گرشون ويلر را، كه تعبيرى تئوكراتيك و غيرسياسى از تورات و تلمود ارائه مى‏كند، مخدوش دانسته و معتقد است كه اولاً يهوديت مورد نظر ربّى‏ها، حتى در دورانى كه در مصدر قدرت نبود، اميد خود به ضرورت و ثمربخشى دولت يهودى را از دست نداد و بنابراين، امر سياسى مقوله‏اى بيگانه از تعاليم توراتى نيست؛ ثانيا اگر تورات و تلمود را متضمن نظامى تئوكراتيك بدانيم، چنين نظامى از آن‏رو كه همگان را بنده خدا دانسته و بندگى شهروندان در برابر يكديگر را نفى كرده است، جوهرى مشروطه و انسانى دارد. مكابى با استناد به «نظريه سه‏تاج» (ريشه‏ها و شيوه‏هاى مناسبات بين نبى، كاهن و شاه)، نسبت‏هاى ممكن و مطلوب بين امر الاهى و امر عرفى را توضيح داده، چنين نتيجه مى‏گيرد كه تفكيك بين مقام سلطنت و مقام كهانت نه ممكن، كه ضرورى است؛ زيرا در غياب اين تفكيك، فساد ناشى از قدرت، دامن مقدس كهانت را آلوده مى‏كند و اينان (كاهنان) را از مرتبه ناصحان صالح به حاكمان فاسد فرود مى‏آورد. نويسنده با استناد به متون مقدس (تورات و تلمود) توضيح مى‏دهد كه تفكيك فوق، اخراج دين و الاهيات از عرصه سياست نيست، بلكه تمهيد نوعى همكارى موثر به منظور اِعمال حاكميت بهتر و بهره‏مندى از ديدگاه مراجع والاترى است كه به خاطر دورى از كشاكش‏هاى سياسى، افق‏هاى فراترى را مى‏بينند. آنچه در پى مى‏آيد بيان نظريه سياسىِ تورات و تلمود از ديد كتاب فلسفه تلمود است.

نظريه‏اى وجود دارد كه بر اساس آن، يهوديت مورد نظر ربّى‏ها يكسره ضدسياست و بر تئوكراسى استوار است. اين نظر در اصل از آن گرشون ويلر(2) است كه برخى متفكرانِ متأخر صهيونيست نيز بدان اشاره كرده‏اند. بر اساس اين نظريه، ربّى‏هايى كه موضع سياسى بى‏طرفانه داشته‏اند، سياست پادشاهى كتاب مقدس را نفى و انكار كرده‏اند. در اين موضع سياسى، قدرت به طور دائم به مرجعيت بيرونى تفويض شده است. پس، از اين منظر، بيان رسمى تلمودى كه: تنها قانون، قانون پادشاهى حتى با مرجعيت غيريهودى است، پذيرش اجتناب از سياست و دورى از قدرت و تن دادن به حكومت غير را از سوى قوم يهود نشان مى‏دهد. تنها با ظهور دولت يهودى اسرائيل بود كه قوم يهود به باور و نگرشى سياسى بازگشتند، باورى كه از زمان مرگ آخرين پادشاه يهود از بين رفته بود.

اما استدلال من اين است كه اين نظر، تحريف واقعيات است. يهوديت مورد نظر ربّى‏ها، حتى در شرايط دورى از قدرت، هرگز اميد به دولت كارآمد يهودى و نظام سياسى مبتنى بر تورات را از دست نداد. در واقع، شكل اين دولت، تئوكراسى بود، اما نگرش سياسى ربّى‏ها بخش چشمگيرى از واقعيات قدرت و ضرورت وجود نهادهايى عملى را نيز دربرداشت كه به حكومت، اجازه تدبير امور، بدون مشورت مستمر با آموزه‏هاى ربّى‏ها را مى‏داد. جوهره اين دولت، تقسيم قدرت بين دو مرجع دينى و سكولار با لحاظ كردن آزادى عمل قابل توجهى است كه به فراخور نياز، به تصميم‏گيرى‏هاى مربوط به مسائل غيردينى داده شده است.

تئوكراسى لزوما مانع حاكميت فعال انسانى نيست و حتى ممكن است آن را ترغيب كند. ما مى‏دانيم كه مفهوم بندگىِ خدا اين معناى ضمنى را نيز دارد كه هيچ شهروندى نمى‏تواند بنده شهروند ديگرى باشد. [مثلاً در روابط بين كارگر و كارفرما[ وقتى همه، بندگان خداوند باشند، همه با همديگر برابرند. علاوه بر اين، عدم بندگى خداوند در تنش با مفهوم «ميثاق» است كه بر اساس آن، ارتباط بين اسرائيل و خداوند نوعى‏توافق و پذيرش است. برآيند اين مفهوم كه مالكِ «سرزمين مقدس» خداوند است نه انسان، مخالفت با انباشت املاك در دست افرادى اندك، و حمايت از عملكرد نهادهايى است [شِميطا» و «يووِل»] كه موجب بازتوزيع منظم املاك مى‏شود.

همچنين وقتى گفته مى‏شود كه خداوند شاه است بدين معناست كه حاكميت بشرى حتى اگر عنوان پادشاهى هم داشته باشد، پادشاهى‏مشروطه است؛ امتيازات او نبايد فراتر از امتيازات برادرانش باشد. (تثنيه؛ 17:20) آن نوع از سلطنت الاهى كه در حكومت‏هاى باستانى بسيار متداول بود، در اسرائيل ناممكن بود، همان‏گونه كه استبداد كاريزماتيك از نوع غيرپادشاهى نيز كه در دنياى مدرن به رژيم‏هاى فاشيستى منجر شد، در اسرائيل باستان ناممكن بود.

از سوى ديگر، نيازى به پذيرش اين استنتاج ويلر نيست كه وجود پادشاهان نظامى موفق در اسرائيل باستان در تضاد با انديشه تئوكراتيك حكومت موسوى است، (ايده‏اى كه تنها در الگوى غيرسياسى متأخر ربّى‏ها پذيرفته شد.) راست است كه شاهانِ يهودا و اسرائيل اغلب با انبيا اختلاف داشتند اما اين مورد، برخورد بين سياست‏هاى عملى شاهان و تئوكراسى، با مرجعيت انبيا نبود، بلكه برخوردى بين جناحى از نظام با جناح ديگر بود و نظام به طور سنجيده و حساب‏شده وجود چنين اختلاف‏هايى را ايجاب مى‏كرد. در اين‏جا، نظريه سياسىِ تقسيم يا تفكيك قوا، به گونه‏اى كه مونتسكيو در نظريه دموكراسى مدرن،(3) شرح و بسط داد، وجود دارد.

برداشتى كه ويلر بر پايه آن، برخورد دو جناح مذكور را نه تفكيك قوا، بلكه تقابل آنها مى‏داند، بيشتر مديون الگويى است كه قبلاً ماكس وبر و فريدريش نيچه حامى آن بودند. هر دوى آنان، اسرائيلِ اوليه را صحنه سياسى عرفى تلقى مى‏كردند كه تحت سلطه حاكمان ستمكارى بود كه اجازه دخالت به كاهنان يا انبيا نمى‏دادند. اما بعد از تحمل شكست فاجعه‏بار از بابلى‏ها، كاهنان و انبيا مسلط شدند. آنها، هرچند تحت تأثير آزردگى، از سياست اين‏جهانى اجتناب كرده و اخلاقى توأم با صبر و تواضع در پيش گرفتند، احساساتى بسيار كينه‏جويانه در دل داشتند. نيچه اين اخلاق و نگرش را همچون اخلاق نافذ و فراگير مسيحيت مى‏ديد كه به وسيله روحِ (كينه‏جويانه) يهوديت فاسد شده بود. اما يهوديان به نحوى خودشان را از نتايج روانى اخلاق آنان يعنى فروتنى و آرامش خلاص كردند. نيچه اين مسئله را به وسيله اين نظريه تبيين مى‏كند كه يهوديان هرگز آموزه‏هاى خود را باور نكردند، اما از آنها استفاده مى‏كردند تا اخلاقى را در ميان دشمنان‏شان رواج دهند كه سرانجام نابودشان كند.(4) اين نظريه بى‏منطق، دليلى بر آميزه احساس ضدساميگرى در عين تحسين و ستايش يهوديان در تفكّر نيچه است.(5)

در واقع، كتاب مقدس يك تعامل مفيد اگرچه گاهى دشوار، بين شاهان، انبيا و كاهنان ترسيم مى‏كند و اين مناظره سياسى به صورت نظرى در آموزه ربى‏ها تحت عنوان «سه تاج» شكل گرفته است: . [آووت ميشنا 4:13 و آووت ربّى ناتان الف، فصل 41، ب فصل 84] تاج پادشاهى [كِتِر مِلوخا] تاج تورات [كتر تورا] و تاج كهانت [كتر كِهونا]بر اساس اين آموزه، مرجعيت و اقتدار در دولت يهودى به سه هويّت سياسى داده شده است: شاه، نبى و كاهنِ اعظم. بعد از پايان عصر نبوت و دوره معبد، تاج تورات به ربّى‏ها محول شد كه در آن زمان، به علت افول پادشاهى و معبد، نقشى بيش از حد، به خود اختصاص داده بودند اما در عصر ربى‏ها نيز نشانى از ضرورت حياتى تفكيك قوا و نوع ديگرى از نظريه سه تاج، حتى در اداره كنيسه و جوامع محلى باقى ماند.

اسلاف ربى‏ها يعنى انبيا و بعدها فريسيان، نقش ناظران قانون را بر عهده داشتند. آنان هرگز شوق قدرت واقعى و عمده در سر نداشتند. آنان هر از چندى به قدرتى نيابتى در نقش مشاوران شاهان دست مى‏يافتند، اما معمولاً نقش منتقدان را ايفا مى‏كردند، زمانى كه شاهان يا كاهنان اعظم از قدرت خويش پا فراتر مى‏گذاشتند، انبيا در برابر آنان ايستاده، محكومشان مى‏كردند و قانون قديم تورات را به آنها يادآورى مى‏كردند. مثلاً «عزّياى» پادشاه كه براى تصاحب مقام كهانت تلاش مى‏كرد، سخت نكوهش شد [وقايع ايام دوم 26: 16ـ21]. بيمارى برص او به همين تخطى از قانون نسبت داده مى‏شود. مشابه آن در زمان معبد دوم، فريسيان، حشمونيان(6) را به خاطر تلفيق پادشاهى و كهانت اعظمى تقبيح كردند. در حالى كه در مورد عزّيا، برخوردى مستقيم بين شاه و كاهنان بود، در اين مورد، برخورد بين تاج شاهى و تاج تورات (فريسيان) به عنوان نگاهبان قانون بود. اين برخورد در تلمود بابلى [قيدوشين تلمود بابلى 66 الف] به نحو مبهم به عنوان درخواست يك فريسى از پادشاه الكساندر يانيوس نشان داده شده است: تاج شاهى براى تو كافى است، تاج كهانت را براى نسل هارون باقى بگذار.(7) اما اين امر به صورتى صريح‏تر در عبارت تلمود فلسطين [سوطاى تلمود اورشليم، 8 :3] آمده است: يك شخص نبايد كاهنان را به عنوان پادشاه، تدهين و مسح كند. ربّى يودان، اهل تودروس و ربى حيّا بن‏آدا، براى اين حكم، براهينى از كتاب مقدس اقامه كرده‏اند. اين عبارت، انتقاد از كلّ حكومت پادشاهى حشمونيان است چون اين خاندان از نسل كاهنان بودند.(8)

از ميان سه نهاد بزرگ در هم تنيده نظريه سياسى يهود، در نظر اوّل، نهادى كه كمتر از همه برخوردار از موهبت فرهمندى و جلوه دينى است، پادشاهى‏است. از شاهان يهودا و اسرائيل كه دوره سلطنت آنها در كتاب مقدس عبرى توصيف شده، تعداد بسيار اندكى از آنها مورد رضايت هستند و بسيارى از آنها سرزنش شده‏اند: «اودر پيشگاه خداوند شر كرد.» حتى شاهانِ خيلى موفق، همچون آحاب نيز كه در اسناد و گزارش‏هاى هر ملت ديگر همچون قهرمان پرستيده مى‏شدند، به عنوان بت‏پرست و جبار محكوم شده‏اند.

علاوه بر اين، در كتاب مقدس عبرى، نهاد پادشاهى، به‏رغم اين اذعان كه منشأ آن در مشيّت الاهى است، خود آماج انتقادهاى تندى است.

زمانى كه قوم اسرائيل از سموئيلِ نبى خواستند كه پادشاهى براى آنان تعيين كند، اين امر او را آزرده‏خاطر ساخت (سموئيل يك 6:8) و علاوه بر اين، باعث رنجيده شدن خداوند شد كه گفت: آنها مرا نفى كردند تا بر آنان حكومت نكنم. درخواست مردم براى يك پادشاه ريشه در تمايلى پست براى «همانندى با همه ملت‏ها» دارد [8 :5] با وجود اين، خداوند به سموئيل توصيه كرد كه با درخواست مردم موافقت كرده، پادشاهى منصوب كند. سموئيل چنين كرد، اما ابتدا آنان را از آنچه كه در انتظارشان بود آگاه نمود: «كه پادشاه پسران شما را به سربازى خواهد گرفت و املاكتان را مصادره و ماليات سنگينى بر شما تحميل خواهد كرد و شما در آن روز از دست شاهى كه انتخاب كرده‏ايد فرياد خواهيد نمود و پروردگار ناله‏تان را در آن روز نخواهد شنيد.» [8 :18] در حالى كه نهادِ تاجِ كهانت به طور جدى ريشه در مشيت الاهى و وحى در سينا داشت، نهادِ تاجِ شاهى، ريشه در زمانى ديرتر و خواست مردم داشت كه خدا و پيغمبرش با اكراه با آن موافقت كردند.

امّا خود تورات، ضمن مخالفت آشكار با اين نگرش ضدپادشاهى، مجوز الاهى آشكارى به نهاد پادشاهى مى‏دهد. در تثنيه (17:14ـ20) خداوند جوازدهنده برپايى پادشاهى به عنوان بخشى از وحىِ سينا توصيف شده و اين بسيار پيش از زمانى است كه مردم، تقاضاى پادشاه كردند و موضوع آن در سموئيل اول ثبت و ذكر گرديده است. اما حتى در اين‏جا هم پادشاهى به عنوان نهادى بشرى نه الاهى، پذيرفته شده است: «زمانى كه وارد ارضى مى‏شوى كه پروردگار تو، خداوند، به تو داده و مالك آن و ساكن در آن مى‏شوى و مى‏گويى كه من نيز مانند همه ملل اطراف، پادشاهى برخود تعيين خواهم كرد، تو در هر شرايطى پادشاهى را بر خود برخواهى گزيد كه خداى تو انتخاب كند.»(17 :14ـ 15)

در اين‏جا نيز مردم ابتكار عمل را در دست دارند و حتى تقليد از ملت‏هاى پيرامون نيز به عنوان انگيزه آنان ذكر شده است؛ اما آيه فاقد نكوهش آشكارى است. روشن است كه به‏رغم تقدمِ ظاهرىِ سفر تثنيه، ديدگاه آن درباره پادشاهى از نظر زمانى به دوره پس از سموئيل مربوط است؛ زيرا اين احساس كه سلطنت بشرى در مقايسه با تئوكراسى گزينشى‏فروتر است، به مقدار زيادى در تثنيه تعديل شده است.

امّا براى ربى‏ها، پادشاهى به‏رغم همه نقاط ضعفش يك ضرورت است و اعطايى خداوند به شمار مى‏آيد كه از آن رضايت كامل دارند. آنان تأكيد مى‏كنند كه فهرست مطالبات سلطنتى سموئيل آن را به عنوان اعمالى ناخوشايند ارايه كرد، مجموعه‏اى از مظالم نيست، بلكه طرحى كلى‏و چكيده‏اى حساب‏شده از حقوق و مواهب پادشاه است. بدون اين حقوق، از جمله ماليات، سربازى و مصادره، پادشاه نمى‏تواند وظايف خود را به گونه‏اى شايسته انجام دهد. بنابراين، به‏رغم همه مواردى كه ويلر و ديگران نوشته‏اند، موضع سياسى ربى‏ها نفى واقعگرايانه، اگرچه تأسف‏آميز تئوكراسى و حمايت از نهاد سلطنت به عنوان بازوى دنيوى دولت يهود است. با آن‏كه عصر داوران از يوشع تا سموئيل به دوره تئوكراسى، كمالِ مطلوب و آرمانى توصيف شده كه به وسيله افراد فرهمند و منصوب خداوند اداره مى‏شد، بايد اعتراف كرد كه ماهيت انسان، طالب رژيمى سياسى است كه كمتر ماهيت خارق‏العاده و معجزه‏آميز داشته باشد و در آن تداوم حكومت، به وسيله نوعى جانشينى قانونى تضمين شود.(9) به پادشاه تذكر داده مى‏شود كه از قانون تورات اطاعت كند اما اين نيز پذيرفته شده است كه شاه به لحاظى، بالاتر از قانون است زيرا امانت‏دار حاكميت در دولت است. بنابراين، سنهدرين(10) نمى‏تواند شاه را محاكمه كند (ميشنا، سنهدرين 2:2). او قدرت مشروع بر زندگى هر كدام از اتباعش دارد كه از فرمان او سرپيچى يا در برابرش مقاومت كنند يا به او اهانت كنند؛ مثلاً پادشاه داوود در تلمود، در باب كشتن اورياى حيتى مورد دفاع واقع شده و يا حداقل معذور قلمداد مى‏شود، تنها بر اين اساس كه شخص يادشده با رفتار طعنه‏آميز و تحقيركننده‏اش درباره غيبت شاه از ميدان جنگ مرتكب جرم شده است. (سموئيل دوم 11:11؛ نگاه كنيد به شبات 56 الف).

من در اين‏جا مخالفت خود را با استوارت. ا. كوهن اعلام مى‏كنم كه در كتاب خود به نام سه‏تاج، كه مطالعه آن براى محققان نظريه سياسى ربّى‏ها وكتاب‏مقدس ضرورى است، به واقع‏گرايى ربى‏ها در موضوعات سياسى توجهى كافى ندارد. به نظر وى، ربّى‏ها با اعمال قدرت بيش از حد بر جامعه يهودى كه به وسيله آن، وظايف و كاركردهاى هر دو نهاد پادشاه و كاهن را به زور از آنِ خود كرده بودند، تعادل سه تاج را بر هم زده‏اند. بنابراين كوهن، تا حدّ زيادى به رأى و ديدگاه گرشون ويلر نزديك شده است. البته ويلر آن را بر حسب نوعى تئوكراسى بيان مى‏كند كه سياست را نفى مى‏كرد. به هر حال، تاكيد بر اين مسئله مهم است كه ربّى‏ها بر اين اعتقاد خود باقى ماندند كه دولت حاكم يهودى بايد در تعادل با هر سه نهاد اساسى‏اش ايفاى نقش كند. اگرچه در شرايط دورى يهود از قدرت، يعنى زمانى كه ربى‏ها در غياب ارض مقدس و معبد، مجبور به استفاده از اختيارات قانونى نامتناسب بودند و كار هر سه نهاد را به تنهايى انجام مى‏دادند، اين الگو تنها، جنبه نظرى داشت و عملاً اجرا نمى‏شد و البته (حتى در اين شرايط نيز) حقوق نماينده قدرت غيرروحانى در ساختار جامعه و كنيسه محفوظ بود).

ترديدى نيست كه به نظر ربى‏ها، پادشاه يك حاكم مستقل است كه همه قواى ضرورى براى حكومت از جمله حق صدور فرمان‏ها يا قوانين محلى بيرون از حوزه تورات را در اختيار دارد. تنها محدوديتِ قدرت او در امور خارجه است. اگر او بخواهد به يك دولت همسايه اعلان جنگ دهد، مجبور است با دو بازوى ديگر دولت يعنى تاجِ و تورات [در قالب سنهدرين] تاجِ كهانت در قالب كاهن اعظم مشورت كند و از آنان اجازه بگيرد. اين در مورد «جنگ داوطلبانه» [ميلحمت رشوت [بود، مثلاً جنگى كه يكى از تكاليف دينى [ميلحمت حووا] نباشد و اگر جنگى بر اساس تكليف، نظير جنگ تدافعى عليه دشمنِ تهديدگر بود، در اين مورد شاه مى‏توانست بدون مشورت با كسى اعلان جنگ دهد. بنابراين پادشاهى كه انديشه فتح خارجى‏را تنها براى افزايش وجهه و اعتبار خويش مى‏خواست، محدود مى‏شد (ر.ك ميشنا. سوطا 8 :7، ميشنا سنهدرين [2:4]).

امّا به‏رغم اين همه قدرت، پادشاه از مرجعيت و اقتدار دينى محروم شده بود. او يك شخصيت دنيوى و غيردينى بود. اگر او نفوذ دينى داشت، به علت ويژگى‏هاى شخصيتى‏اش بود نه مقام و منصبى كه اهميت دينى دارد. مثلاً داوود، نويسنده بخش اعظم مزامير، و سليمان، نويسنده كتاب جامعه و غزل غزل‏ها مورد احترام است كه همگى آثارى با الهام الاهى تلقى مى‏شوند، گرچه نه از آن دسته الهامات والايى كه بتواند در بخش نويئيم يا انبياى كتاب مقدس بگنجد؛ اما هيچ پادشاهى صرفا به سبب شاه بودن، الهامِ الاهى يا حتى فرهمندى دينى‏نداشت.

شاه، در مراسم معبد به ندرت نقشى داشت؛ تنها يك‏بار در طول هفت سال در معبد حاضر مى‏شد تا «بخشِ شاه» يعنى متنى در تثنيه را بخواند كه خطوط كلى وظايف سلطنتى او را ترسيم مى‏كرد، از جمله آيه امتياز او نبايد بيش از برادران خويش باشد.

در هيچ نظام سياسى ديگرى در دنياى باستان، شاه بدين صورت از موقعيت و نفوذ دينى محروم نمى‏شد. پادشاه بابلى، حمورابى، در ارتباطى مداوم با خدايان بود تا برنامه قوانين را كه اساس جامعه را تشكيل مى‏داد، بر او املا كنند. وى هم‏تراز موسى بود. در مصر، فرعون همچون خدايى پرستيده مى‏شد. الكساندر جوليوس سزار و آگوستوس هم خداگونه تكريم مى‏شدند و در مراسم دينى كوه المپ، نقشى مانند كاهن اعظم ايفا مى‏كردند. در امپراتورى روم ابراز وفادارى به امپراتور به شكل پرستش وى به عنوان خدا بود. تنها يهوديان بودند كه از تكريم شاهان به سبب بيزارى ويژه خويش از پرستش انسان گريزان بودند.

بنابراين، نظريه سه تاج، صرفا از جنس نظريه قانونى و سياسى نيست، اگرچه قطعا آن نيز هست. اين امر هم‏چنين، تبيينى ژرف از يك تكاپوى دينى، يعنى‏طرد و منع بت‏پرستى از حيات اجتماعى و سياسى است. هدفْ، جدا كردن قدرت از پرستش، براى تفهيم كامل اين درس است كه كسب قدرت، شخص را ابرانسان نمى‏كند. پادشاه نه‏تنها نبايد پرستيده شود، بلكه او از ايفاى وظيفه به عنوان يك كاهن كه به موجب آن نشانه‏اى از احترام توأم با ترس كسب مى‏كند، محروم است. او بايد به طور جدى و سرسخت دنيوى و مادى باشد.

با اين حال، پادشاه در يهوديت سرانجام رنگ و بويى دينى از نوع بسيار مهم آن به خود گرفت كه با كلمه «ماشيح» مرتبط است. معنى اين كلمه مسح‏شده يا تدهين‏شده است و ريشه در مراسم تاجگذارى شاه در نسل داودى دارد كه سر او با معجون ويژه‏اى از روغن‏ها كه نگهدارى آن براى همين هدف بود، تدهين مى‏شد. هر شاهى كه بدين‏ترتيب تدهين مى‏شد، لقب ماشيح(11) مى‏گرفت.

در مصائب سده نخست پيش از ميلاد و سده نخست ميلادى به دليل اين باور كه يك منجى از نسل داود پادشاه، براى قوم اسرائيل خواهد آمد، لقب مسيحا، جلوه خاصى پيدا كرد. او اشغالگران بيگانه را خواهد راند و پادشاهى را بر پا خواهد كرد. همچنين پيشگويى‏هاى آخرالزمانى از اشعيا و زكريا به اين چهره شاهانه مورد نظر افزوده شد. او به گونه‏اى انتظار مى‏رفت كه آمدن او نه فقط براى قوم يهود بلكه براى كل جهان مهم است، زيرا او روشى تازه از زندگى‏نوع بشر را بنا خواهد كرد كه در آن جنگ و فقر و بى‏عدالتى برچيده خواهد شد. اين همان ملكوت الاهى بود كه از سوى عيسى يكى از مدعيان ناكام «مسيحايى» در قرن اول اعلام شد.

عيسى ادعا مى‏كرد كه پادشاهِ يهوديان يا مسيح آنهاست. پيروان اوليه او در كليساى اورشليم او را به همين عنوان مى‏شناختند: او همان كسى است كه سلطنت اسرائيل را دوباره برپا خواهد كرد (اعمال رسولان 1:6). او بدان دليل مصلوب شد كه ادعاى است پادشاهى يهود داشت و اين همان اتهامى رومى‏ها )aitia( كه بر صليب عيسى نوشته شد. پادشاهى يهود را برانداخته بودند و هر شخصى كه نيت برپايى دوباره آن را در سر مى‏پروراند، ياغى عليه روم محسوب مى‏شد. اما با گذشت زمان، در كليساى مسيحيانِ غيريهودى، پرستش عيسى به عنوان خدا شروع شد. عنوان سلطنتى او، ماشيح تبديل كه به كلمه يونانى مسيح دولت )christ( شد، نامى الاهى شد. هزار سال پس از افول تاريخ يهودى، پادشاهى الاهى اديان باستانى كه يهوديان عليه آن طغيان كرده بودند، يك‏بار ديگر ظاهر شد. نظريه سه تاج كه به وسيله آن پادشاه به عنوان يك انسان فانى و معمولى مهار مى‏شد، دگرگون گرديد. البته عيسى، همين كه به عنوان خدا پرستيده شد، به ايفاى نقش به عنوان پادشاه زمينى و دنيوى پايان داد؛ هرچند برخى ويژگى‏هاى شاهانه به خصوص در ارتباط با آخرالزمان را حفظ كرد: زمانى كه انتظار مى‏رفت كه بر تخت بنشيند و پاداش‏ها يا مجازات‏هاى نوع بشر را تعيين كند. (هزاره‏گرايان(12) حتى انتظار دارند كه وى ارتشى را عليه نيروهاى ضدمسيح هدايت و رهبرى كند.) اما به طور كلى به نظر مى‏رسد كه وى صحنه زمينى را ترك كرد. فرمانروايى بر مؤمنان، عملاً بين امپراتور و پاپ تقسيم شد و نظريه دو شمشير، معادل كاتوليكى آموزه سه تاج يهوديان شد (روحانيت و تعليم، برخلاف جدايى آنها در يهوديت در قالب دو شخص كاهن اعظم و نبى، در شخصيت پاپ يكى مى‏شوند).

گفته شده است كه تحولات يهوديت، زمينه را براى توسعه در مسيحيت فراهم كرد تا به وسيله آن مسيحاى شاه، شخصيتى الوهى شد. وجود برخى از چهره‏ها در نوشته‏هاى سوداپيگرافى،(13) شاهد آن دانسته مى‏شود كه يهوديان در سده پيش از عيسى در جستجوى شخصيتى‏فراطبيعى بودند تا براى آنان رهايى به ارمغان بياورد، اما درخور توجه است كه شخصيت مورد نظر آنان جلوه ملكوتى داشت نه بشرى و شاهانه؛ در حالى كه در ذكر ويژگى‏هاى عيسى‏مسيح روشن است كه وى كلاً شخصيتى انسانى دارد و اين موضوع با سنت يهودى درباب پادشاهى‏بشرى مطابق است و جنبه ملكوتى ندارد. اگرچه انتظار مى‏رفت كه موجودات فراطبيعى از ماشيح، حمايت كنند. او خود هرگز به عنوان موجود فراطبيعى تلقى نمى‏شد (خود عيسى نيز، طبق روايتى در يك مورد گفته است كه او قادر به كمك خواستن از فرشتگان فراطبيعى‏است. (متى 26:53).

اما حقيقت اين است كه شخصيت ماشيح آينده، فراتر از هر توصيفى كه به تعداد زيادى از شاهان يهودا نيز به عنوان اسلاف او نسبت داده شده بود، جلوه رمانتيكى پيدا كرد. او نه تنها صرفا يك پادشاه بلكه پادشاه منجى تلقى شد، گرچه اصطلاح «منجى» آن‏گونه كه در مسيحيت اخير هست، متضمن معنى رهايى از فلاكت و نفرين ابدى نبود، اما الگوى قهرمانان و دلاورانى همانند گيدعون تلقى شد كه اسرائيل را در گذشته از دست جباران خارجى «نجات» داده بود. يهوديان عقيده داشتند كه مسيح آينده نيز از جاذبه‏اى برخوردار است كه به سلسله داوودى تعلق دارد، سلسه بسيار محبوبى كه تداعى‏كننده پرشكوه‏ترين روزهاى اسرائيل است. در تاريخ كشورهاى انگليسى‏زبان، اشتياق ژاكوبيت‏ها(14) به ظهور خاندان استوارتس، تشابه زيادى با اميدهاى مسيحايى يهوديان دارد. شايد اين عقيده احساسى اسطوره‏اى انگليسى‏زبان‏ها را، اعتقاد به ظهور «شاه آرتور» بهتر نشان مى‏دهد. آنها معتقدند كه شاه آرتور در زمانى كه گرفتارى‏ها اوج مى‏گيرد، ظهور مى‏كند؛ هرچند مسيح، داوودِ دوباره زنده‏شده تلقى نمى‏شود، بلكه خلف داوود است.

بنابراين، نهاد سلطنت به‏رغم آن‏كه در منابع يهودى آشكارا كم‏اهميت شمرده شد تا از هرگونه مرجعيت دينى محروم باشد، احساساتِ الهام‏بخش همچون وفادارى و عشق را القا مى‏كرد. اين امر در نيايش‏نامه‏ها و آيين‏هاى عبادت كه به وسيله ربى‏ها تدوين شده، به خوبى تبيين شده است؛ براى نمونه، بركات هيجده‏گانه شمونه‏عسره.(15) با وجود اين، ارتباط آخرالزمان با احياى سلطنت داودى، اعتقاد راسخ جزمى و عملى در يهوديت مورد نظر ربّى‏ها نبود، مثلاً يك ربى معتبر و مورد احترام به كلى اين امر را انكار كرد كه مسيح داودى خواهد آمد. او ربى هيلِل (نه هيلل بزرگ، بلكه از نوادگان او) بود كه اعلام كرد كه مسيح نخواهد آمد؛ زيرا او قبلاً در شخص پادشاه حزقيا كه همه پيشگويى‏هاى مربوط به ماشيح در كتاب مقدس عبرى به او اشاره دارند، آمده بود (سنهدرين 99 الف). اين رأى متهورانه به هيچ وجه بدعت شمرده نمى‏شود، چون اصلاً اصل جزمى درباره مسيح كه براى يهوديان الزامى باشد وجود ندارد. به نظر مى‏رسد كه ربى هيلل در حالى كه پيشگويى‏هاى مبنى بر توصيف دوره صلح و آسايش و عدالت در آينده را باور مى‏كند، بر اين انديشه نيست كه اين امر مستلزم يك ماشيح انسانى و جسمانى و شاهانه باشد. به نظر وى، اندك پيشگويى‏هايى كه به اين‏گونه شخصيت اشاره دارند، مربوط به عصر فرمانروايى پادشاه نيك، حزقياست كه دوره حكومتش، تمهيدى براى بشارت‏هاى بزرگى است كه در آخرالزمان خواهد آمد.

بنابه شواهدى، ربى هيلل در انكار وجوب يك مسيح جسمانى و شاهانه تنها نبوده است. يوسفوس روايت مى‏كند كه مناحم، رهبر زلوت‏ها،(16) در طول دوره جنگ يهوديان عليه رم، به دست پيروان خودش كشته شد، چون در تلاش بود تا القاب سلطنتى به عنوان ماشيح بر خود بگيرد. اعضاى اين جناح خاص از زلوت‏ها، ضدسلطنت بوده و قويا به پادشاهى خداوند معتقد بودند و نمى‏خواستند هيچ پادشاه زمينى بپذيرند. آنها دوره مشهور به «عصر مسيحايى» را دوره جمهورى، شبيه عصر داوران كتاب مقدس تلقى مى‏كردند. بى‏شك آنان از روايت كتاب مقدس در مورد گيدعون الهام مى‏گرفتند كه بعد از فعاليت به عنوان منجى، مقام شهريارى را كه به او پيشنهاد مى‏شد، رد كرد (داوران 8 :23).

بنابراين، نوعى چندگانگى درباره نهاد سلطنت در منابع وجود دارد. از يك‏سو سلطنت، كانون شور و احساسات ملى‏گرايانه عميق بود كه حتى در مسيحيت به بازگشت به‏صورتى باستانى ازبت‏پرستى تغيير ماهيت داد، و از سوى ديگر همواره نوعى بدگمانى و محافظه‏كارى وجود داشت كه به واسطه آن سلطنت در محدوديت نگهدارى مى‏شد.

درباره تاجِ كهانت نيز قيود و ملاحظاتى در كار بود. اگرچه هارون برادر موسى، به عنوان اولين كاهن اعظم، مورد احترام بود، شهرت وى با نقش او در واقعه گوساله طلايى خدشه‏دار شده بود. به طور كلى، نقش او تحت‏الشعاع برادرش، يعنى نقطه اوج تاج تورات بود. پس انتظار نمى‏رفت كه هيچ كاهن اعظمى يك رهبر الهام‏بخش باشد، بلكه او نقشى حاكى از وظيفه‏شناسى به عنوان ناظر شعائر معبد را ايفا مى‏كرد. در زمان ربى‏ها، حتى‏انتظار نمى رفت كه او به عنوان يك آموزگار انجام وظيفه كند و بالاتر از آن قطعا نمى‏توانست به عنوان كسى كه احكام و دستوراتى در موضوعات دينى يا اخلاقى صادر مى‏كند، كار كند. اما در خود تورات عباراتى يافت مى‏شود كه ظاهرا طبقه كاهنان، آموزگاران و راهنمايان مردم‏اند. مثلاً متن زير اختيارات و وظايف وسيعى را به كاهنان به عنوان معلمان و داوران داده است:

پيش كاهنان از بنى‏لوى، پيش حاكم آن زمان حاضر شده، استفسار نما و ايشان فتواى حكم را به تو بيان خواهند كرد و موافق فتواى آنان عمل‏نماى كه از جايگاهى كه خداوند برمى‏گزيند به تو بيان مى‏كنند. دقت كرده، هرچه را كه به تو تعليم مى‏دهند، به جاى آر» (تثنيه، 17:9ـ10).

اما حتى در اين متن، كاهنان به موازات شخصيت غيركاهنى «داور» ناميده شده‏اند، به اين دليل كه كاهنان نقش هيأت مشورتى داشتند نه مرجعيت صريح. چنين مرجعيت خاصى حتى به كاهن اعظم نيز داده نشده است. تنها حوزه‏اى كه به نظر مى‏رسد كه در آن‏جا تورات، چنين مرجعيت خاصى به كاهنان داده، موضوع خلوص و پاكى شعاير است. به مردم هشدار داده شده كه اطاعتى منحصر به فرد از احكام كاهنان داشته باشند: «از بيمارى جذام بر حذر و نيك هوشيار باش كه موافق آنچه كاهنان بنى‏لاوى شما را تعليم مى‏دهند و به روشى كه ايشان را امر فرموده‏ام رفتار نمايى. (تثنيه 24: 8) اما حتى در همين جا موسى به عنوان گوينده، متذكر شود كه تعاليم كاهنان از او، يعنى نبى، سرچشمه مى‏گيرد (آنگونه كه من به آنان امر كردم). در زمان‏هاى بعدى، وقتى ربى‏ها خودشان را وارثان موسى، نه هارون، مطرح كردند، كاهنان همچنين در صورت مشاهده آلودگى و فساد، نقش دينى خود را در قالب تذكردادن ايفا مى‏كردند، اما آنان تنها زير نظر ربى‏ها عمل مى‏كردند و قدرت صدور حكم در موضوعى نداشتند.

آيا اين بدان معناست كه بين زمان مربوط به كتاب مقدس و زمان مربوط به ربى‏ها نوعى جابه‏جايى قدرت شكل گرفته بود؟ آيا همان‏گونه كه كوهن مى‏گويد، قدرت صدور حكم و تعليم از كاهنان به ربى‏ها، يعنى از تاج كهانت به تاج تورات منتقل شده بود؟ بى‏شك برخى جابه‏جايى‏هاى اين چنينى اتفاق افتاد، اما بايد از تحريف يا اغراق در ميزان اهميت آن برحذر بود.

به طور كلى، قبيله لوى از جمله گروه هارونى قبيله يعنى كاهنان، وظيفه تعليم مردم را بر عهده داشتند؛ همان‏گونه كه در اين آيه تصريح شده: آنها بايد اى يعقوب، احكام تو و اى اسرائيل، قانون و شريعت تو را بياموزند (تثنيه 33:10). اما اين امر بيانگر ارتقاى اين قبيله به موقعيت طبقه معلم با حقوق انحصارى تعليم نيست. در تورات دلايل و شواهد زيادى هست كه گسترش نقش تعليم در سراسر جامعه اسرائيل بدون توجه به وابستگى قبيله‏اى، موقعيتى آرمانى به شمار مى‏آيد. براى نمونه، آيه زير به همه اسرائيليان خطاب مى‏كند: «و تو بايد به جدِ تمام، آنها را به فرزندانت تعليم دهى و به وقت نشستن در خانه و رفتنت در راه و وقت خواب و بيدارى در باب آنها گفتگو نمايى (تثنيه 6:7).

بنابراين تورات، از يك سو، لوى‏ها را آموزگاران قوم معرفى مى‏كند و از سوى ديگر، اين نقش را با حمايت از برنامه تعليم و فراگيرى در سطح ملى، تضعيف مى‏نمايد. اين دوگانگى كه در قرون بعدى نيز ادامه يافت، به كاميابى ربى‏ها به عنوان رهبران غيركاهن انجاميد كه تقريبا نقش لوى‏ها در تعليم را از بين مى‏برد.

دراين‏جا به‏موضوع مهم اجتماعى وسياسى اشاره مى‏كنيم كه همان جايگاه توارث در اداره و هدايت امور بشرى است. هر دو تاج شاهى و تاج كهانت در اختيار نيابت موروثى است. اساسِ پادشاهى، هر جا كه وجود داشته، از پدر به پسر رسيده است. اساس كهانت، اگر نه در جاى ديگر حداقل در يهوديت، وابستگى آن به تبارى خاص (يا اگر لوى‏ها را هم مانند هارونيان يا كاهنان در شمار كهانت بدانيم) از قبيله‏اى خاص است.(17)

زمانى كه نقش خاصى براى جامعه ضرورى باشد، تكيه بر افراد حتى با داشتن شرايط مورد نياز از قبيل در دسترس بودن يا داوطلبى براى اين كار، مخاطره‏آميز و غيرقابل پيش‏بينى است. روش قابل اطمينان‏تر، انتخاب خانواده‏هاى مشخصى است كه خود را وقف اين نقش كنند، فرزندان اين خانواده به گونه‏اى پرورش مى‏يابند كه آينده خويش را در نقشى كه از آنان خواسته مى‏شود، تجسم كنند و نيز هرگونه استعداد و توانايى كه خانواده دارد، در بسيارى موارد به صورت ارثى به آنان مى‏رسد و در تطابق با خصايص خانوادگى پرورش مى‏يابند. بنابراين، خانواده‏هاى مشخصى نظير، كندى‏ها در آمريكا، را مى‏بينيم كه نسل اندر نسل سياستمدار تحويل داده‏اند يا خاندان‏هايى از دانشمندان نظير هاكسلى‏ها، و يا از نويسندگان و هنرمندان را داريم. نقطه ضعف الگوى دودمانى اين است كه استعدادها را مى‏زدايد و مناصب كليدى را به دست افراد متوسط يا بى‏كفايت مى‏سپارد. الگوى موروثى بايد رويه‏هايى به كار گيرد تا به واسطه آن، استعدادها شكوفا شوند. اما حتى در يك جامعه باز و آزاد هم، الگوى موروثى به شكل مبهم وجود دارد. ويژگى فرهنگ يهود، پيچيدگى ساختار اجتماعى است. قوم يهود، خودِ تجسم اين پيچيدگى است. يهوديان عقيده دارند كه به عنوان قومى برگزيده، رسالتى دينى دارند كه انجام اين رسالت، مستلزم سواد و مطالعه است. به همين منظور، يهوديان از طريق آميزه‏اى از مناسبات موروثى‏و نيز پذيرش نوكيشان، زمينه مناسب را فراهم آورده‏اند. به همين دليل، يهوديان جوان اعم از يهوديان اصيل و يهوديان نوآيين مى كوشند در عرصه علم ممتاز شوند، درست مانند ساير افرادى كه در عرصه ورزش يا نظامى‏گرى فعاليت مى‏كنند. جامعه يهودى در درون خويش، گروه موروثى‏لوى‏ها را به عنوان الگوهايى متعالى از اين‏گونه خصايل برگزيده است اما غيرلوى‏ها به طور متوالى در طبقه آموزگارى به كار گماشته شدند، تا جايى‏كه سرانجام لوى‏ها نقش انحصارى خود را از دست دادند (اگرچه تا به امروز شمار زيادى از ربى ها از نسل لوى‏ها هستند).

نتيجه اين امر، شكاف وسيعى بين نقش نيروى غيبى كهانت (كه به لوى‏ها و به خصوص هارونى‏ها تفويض شده) و نقش تعليم بوده است. اما اين امر به ندرت به عنوان تقابل بين تاج كهانت [كتر كهونا] و تاج تورات [كتر تورا [توصيف شده است. چنين تقابلى كه در آن تاج تورات بر تاج كهانت غالب باشد، بسيار نادر است، همان‏گونه كه استوارت كوهن تمايل به اظهار آن دارد؛ زيرا در حالى كه مورد اخير (كهانت) از آغاز به گروهى موروثى و مشخص واگذار شده، مورد بعدى از آغاز به كل قوم واگذار شده بود، هرچند لوى‏ها در اين مسئوليت تقدم ويژه‏اى داشتند. ربى‏ها كه سرانجام تاج تورات را تصاحب كردند، گروه مشخصى نبودند كه با وراثت متمايز شوند، بلكه ذاتا افرادى غير از كاهنان بودند كه از ميان پايگاه مردم عادى برخاسته و صرفا با خصايل شخصى‏شان متمايز مى‏شدند. ويژگى غيرموروثى تورات، اصلى مربوط به ربى‏هاست: «قرائت شريعت، ) ميراثى براى تو نيست.» (آوت ميشنا آوت 21:2 در برابر اين سؤال كه چرا داشتن پسرانى عالِم براى علما غير معمول است، پاسخ داده شده: «تا گفته نشود تورات، ميراث است» (نداريم، 81 الف). ظاهرا منظور اين است كه خداوند، خود مداخله مى‏كند تا مانع شكل‏گيرى يك طبقه موروثى توسط علما شود. آموزگارانِ تورات، نبايد ساختار طبقاتى كهانت يا شاهى را سرمشق قرار دهند. اغلب پيش مى‏آيد كه فرزندان علما، راه پدرشان را ادامه داده و خود عالم دينى مى‏شوند و نمونه اين قبيل موارد در روايات تلمودى بسيار است. اما اين موارد، بيشتر براى تحقير آمده است نه تمجيد.(18)

همان‏طور كه سرانجام معلوم شد، (هرچند اين مسئله از ابتدا هم مسلّم بود) آموزگاران، تقريبا به‏طوركامل از كاهنان فاصله گرفتند. البته چيزى مانع نمى‏شد كه كاهن، ربى نيز باشد، به‏شرطى كه دوره موردنياز تعاليم مربوط به ربى‏ها را گذرانده باشد؛ مثلاً، در ميشنا بسيارى از ربى‏ها ذكر شده‏اند كه در واقع كاهن بوده‏اند. اما اين موضوع، به آنان به عنوان ربى، اعتبار و مرجعيت فوق‏العاده‏اى نمى‏بخشيد، (به استثناى كسانى كه مراسم عبادى معبد را آن‏گاه كه پا برجا بود، اجرا مى‏كردند و در مورد جزئيات آيين و تشريفات در معبد شواهد و اطلاعاتى ارائه مى‏دادند كه به رأى آنان توجه خاصى مى‏شد).

تفكيك بين وظايف كاهن و ربى يكى از ويژگى‏هايى است كه يهوديت را به شدت از مسيحيت متمايز مى سازد. كشيش مسيحى در عين حال آموزگار نيز هست. او به واسطه روحانيت خويش، شعائر مقدس را اجرا و اداره مى‏كند؛ شعايرى كه در هر كليسا هست، اما وى همچنين وعظ و تعليم را نيز بر عهده دارد. روحانى اعظم يعنى پاپ، در رأس تعليم و نظام قانونگذارى است. در يهوديت، كاهن شعاير مقدس را در معبد اورشليم، تنها مكان مجاز براى انجام شعاير، اجرا مى‏كند. پس از ويرانى معبد، وى فقط وظايفى جزئى و ناچيز در كنيسه عهده‏دار شد: تقديس و بركت دادن و داشتن اين حق كه قبل از همه براى تلاوت قانون تورات دعوت شود. كاهن اعظم، شغلى كه پس از ويرانى معبد در سال 70 ميلادى خاتمه يافت، برخلاف پاپ، وظيفه تقنينى يا تعليمى نداشت. اين امر كمتر درك شده است كه مواجهه عيسى با كاهن اعظم، در واقع مواجهه با مرجعيت دينى عالى يهود نبوده بلكه مواجهه با يك مقام اجرايى بوده كه در آن دوره عملاً منصوب زيرا رومى‏ها، يا يك خائن و حتى يك سنت‏شكن و بدعتگزار بوده است [اين شخص، معمولاً وابسته به فرقه صدوقى(19) بود].

چهره قيافا، كاهن يهودى،(20) مى‏تواند به عنوان نمادى براى نقض تاريخى و جدى اصل سه تاج يا به عبارت ديگر ارتقاى كهانت اعظم به قدرت سياسى‏تلقى شود. اين مسئله در طول دوره مربوط به كتاب مقدس رخ نداد و نتيجه فقدان قدرت حاكميت قوم اسرائيل و فرمانبرى آنان از حاكم خارجى بود. اسكندر كبير همين كه فلسطين را تسخير كرد، كاهن اعظم وقت را به عنوان نايب خود در امور يهوديان منصوب كرد. اين روش يك قاعده استعمارى مطلوب بود. هرچند نمايندگى اسكندر، مقامى‏افتخارى بود، اما اين رويه به نفع اسكندر بود، زيرا نماينده‏اش، بدون اين‏كه تشريفات و تجهيزات سياسى نظامى داشته باشد، به طور اقتدارآميزى در بين مردم نفوذ داشت. نفوذ وى گوياى معناى ديگرى هم بود و آن اين‏كه براى اولين بار كهانت، مزه قدرت چشيد و اقتدار اين جهانى خود را به حد اعلى رساند. كهانت، در واقع، كانون قدرت سراسرى (بر يهود و غيريهود) نبود، بلكه نيروى پليسى بين خود يهوديان بود كه نفوذى داخلى در حمايت از افراد يا تنبيه و تأديب آنان داشت. اين رويه فساد را در پى داشت و در نتيجه اين فساد، مردم عليه اخلاف سلوكى‏اسكندر و نمايندگان روحانى آنان طغيان كردند.(21)

اين شورش، به قدرت‏يابى سلسله سلطنتى حشمونيان انجاميد كه باز از نظر زمينه‏هاى قانونى، محل ايراد بود؛ زيرا حشمونيان كاهن بودند. اما اِعمال نقش آنان به عنوان حاكم، به واسطه كهانت آنان نبود. بنابراين نمى‏توان آنها را به انحراف از قانون قديم كه به وسيله آن، كهانت به معناى دقيق كلمه از قدرت سياسى تفكيك شده بود، متهم كرد. به همين دليل فريسيان از شاه حشمونى الكساندر يانيوس نخواستند كه كهانت اعظم را بپذيرد، بلكه خواستند كه تنها، پادشاه باشد.

حشمونيان جاى خود را به فرمانروايى هرود، پادشاهى مقتدر و ظالم دادند كه ظاهرا حاكمى مستقل بود، اما در واقع به عنوان شاهزاده مشاور روم عمل مى‏كرد. وى كهانت اعظم را ياور قدرت خويش تلقى كرد و آن را به عنوان نيروى پليسى سازش‏پذير و قابل انعطاف به كار گرفت. در واقع، او سياستى‏را تداوم بخشيد كه به وسيله يونانى‏ها ايجاد شده بود و بعدها توسط روميان به كار گرفته شد تا از نهاد كهانتِ اعظم به عنوان ابزار سياسى بهره گيرند. قايفا، گماشته روم، وارث چنين سياستى بود.

بنابراين، ملاحظه مى‏كنيم كه سير تاريخ يهوديت، به حد كافى اين اصل قديمى يهودى را كه كهانت نبايد سياسى شود توجيه مى‏كند. اما آيا تاج تورات هيچ‏گاه درصدد تصاحب تاج پادشاهى بود؟

درواقع، ازبعضى جهات درگيرشدن در سياست، حق قانونى تاج تورات از زمان قديم بود. انبيا كه در برابر غارت‏هاى شاه و طبقات بالاى اجتماعى، از قانون شريعت حمايت مى‏كردند، درگير سياست شده و در واقع اين را تكليف اصلى خويش مى‏دانستند. علاوه بر اين، انبيا حتى در امور بين‏المللى نيز توصيه‏هايى مى‏كردند. اما آنان مشاور منتقد باقى ماندند و هرگز شغلى بر عهده نگرفتند. ميزان علقه‏هاى سياسى آنان همين بود.

مشابه همين امر، فريسيان نيز به عنوان وارثان انبيا منتقد قدرت بودند، اما بهره‏اى از آن نداشتند. زمانى كه مشورت‏هاى آنان واجد ارزش زيادى بوده و از آن پيروى مى‏شد، تا حدودى ترسيم خط تمايز بين آنها و انبياى مقتدر دشوار بود.

مثلاً شايد گفته شود كه در دوره‏هاى فرمانروايى ملكه سالومه الكساندرا، دوره حشمونيان (67ـ76ق.م)، فريسيان داراى قدرت بودند، زيرا ملكه هر كارى را با مشورت آنان انجام مى‏داد. اما در حالى كه فريسيان، قدرت پشت پرده تاج و تخت بودند، هرگز تمايل نداشتند كه يكى از نمايندگان آنان بر آن تخت بنشيند. آموزه تفكيك قوا اين امر را ناممكن مى‏ساخت.

امّا در دوره‏اى خاص حتى تاج تورات ظاهرا به پذيرفتن تاج شاهى نزديك شد و آن زمانى بود كه رهبر سنهدرين، عملاً عنوان «ناسى» يا رئيس داشت و حتى ادعا مى‏كرد كه از تبار داوود پادشاه است. آيا اين مسئله نقض آموزه سه تاج بود؛ در اين صورت، چرا هيچ صداى اعتراضى از سوى ربى‏ها عليه آن برنخاست؟ البته اين در دوره‏اى بود كه در ميان يهوديان قدرت حاكمه وجود نداشت. رومى‏ها دنبال مركزى براى مرجعيت مى‏گشتند كه از طريق آن بتوانند شكل محدودى از خودگردانى را به يهوديان تفويض كنند و تنها، ربى‏ها را براى اين كار مناسب تشخيص دادند.

پادشاهى يهوديان، به عنوان كانون شورشى بسيار خطرناك نابود شده بود. مقام كاهن اعظم، در غيبت معبد، ديگر وجود نداشت. بنابراين، دستيابى بزرگِ قوم [ناسى [به شكلى از قدرت، نتيجه اوضاع و احوال بود. ادعاى بزرگان قوم در باب تبار داووديشان، بيش از آنكه ادعايى جدى براى سلطنتى باشد كه رومى‏ها اجازه آن را نمى‏دادند، كوششى بيهوده بود براى اين‏كه به قدرت خويش مشروعيتى فرهمندانه بخشند. (مى‏دانيم كه روميان عليه مردمى كه همانند خانواده عيسى، ادعاهايى داشتند كه منجر به اميدهاى مسيحايى مى‏شد، شدت عمل به خرج مى‏دادند.)(22)

با اين حال، مى‏بينيم كه به مرور كه تاريخ بزرگان قوم [ناسى‏ها] سپرى مى‏شد، پيشرفتى حاصل شد كه الگوى كهن تفكيك قوا را احيا كرد. حاكم به تدريج بيش از آنكه چهره‏اى دينى باشد، شخصيتى سكولار شد. در روزهاى آغازين دوره ناسى‏ها معلوم شده بود كه تلفيق نقش آموزگار دينى با نقش اجرايى‏ممكن است. مثلاً گَمَليئل دوم، عالمى هدايتگر و در عين حال مديرى توانا بود. آخرين شخصيت بزرگ كه هر دو نقش را همزمان داشت، ربى يهوداىِ ناسى بود. بعد از دوره وى، فرد دارنده مقام ناسى، كه مقامى موروثى بود، به تدريج در انجام اين عمل برجسته ناكام ماند و موقعيت تفكيك قواپيش آمد. در جامعه يهودِ بابلى، نياز به اين‏گونه تفكيك از آغاز تشخيص داده شد و صريحا اين امر مورد اذعان قرار گرفت كه نمى‏توان از رش گالوت، رهبر يهوديان تبعيدى كه بخش اعظم موضوعات دنيوى را زير نظر دارد، انتظار درجه‏اى عالى از تعليم داشت، در حالى كه تاج تعليم به رئيس مدارس عالى «يِشيوا» اعطا شده بود. در اين‏جا نيز رش گالوتا، ادعاى انتساب به نسل داوود را داشت و ايفاى نقش او به عنوان حاكم، [اگرچه حاكميتى محدود تحت سلطه مسلمانان، كه عمدتا به جمع‏آورى ماليات محدود مى‏شد [الگوى تقسيم قواى زمان باستان را منعكس مى‏كرد.

به طور كلّى، نظام سه تاج بدگمانى شديدى را در باب فساد ناشى از قدرت نشان مى‏دهد. شاه نبايد درصدد كسب فرهمندى دينى باشد، چون اين امر رنگ و بوى قدرت مرموز و جادويى به حاكميت او بخشيده و او را در برابر انتقاد، نفوذ ناپذير و بى‏اعتنا مى‏سازد. علت اينكه وظيفه او بايد به طور جدى از وظيفه كاهن اعظم تفكيك شود، اين است. از سوى ديگر، نقش كاهن اعظم نيز بايد منحصر به نقش آيينى بوده، مجاز نباشد كه عظمت مقام خويش را بهانه‏اى براى پذيرش مرجعيت اخلاقى قرار دهد؛ مرجعيتى كه نبايد به گروهى موروثى وابسته باشد، بلكه به وجدان و عقل كلّ جامعه تعلق دارد و ربى به عنوان شخص غيركاهن آن را نمايندگى مى‏كند.

نبى، كه ربى جانشين وى است، بايد فارغ از مسئوليت رسمى، يك مشاور و ناصح، نه يك حاكم باشد؛ به گونه‏اى كه بتواند به دور از گروه‏هاى ذى‏نفع قرار گيرد. اين نظام همانند همه نظام‏هاى ديگر، همواره تحت فشار شرايط سركوب شده، اما قدرت قابل توجهى براى نوسازى و تجديد خود داشت. تداوم آن، در تاريخ دياسپورا، دوران پراكندگى يهود، و دوره كنيسه فلسطينى در تنش بين ربّى و رئيس غيركاهن مشهود است، نوعى همكارى بين كاهن و غيركاهن(23) كه توانست مسيرهاى پرآشوبى را پشت سر بگذارد و معرفت ذاتى سنّتى از محدوديت‏هاى قدرت را ارائه دهد.


1 مشخصات كتابشناختىِ اين اثر از اين قرار است:

Hyam Maccaby, "Political Theology in Torah and Talmud" in The Philosophy of Talmud, London, PP. 141-159, (Routledge, 2002).

2. Weiler, Gershon, Jewish Theocracy (Hebrew), Amoved, Tel Avive, 1976.

3. Stuart Cohen, Three Crowns, CUP, Cambridge, 1990.

4. Nietzsche (1980), vol, 6. Pp. 192-3, see also vol.12. p. 532.

5. Maccoby, Hyam, Nietzsche and the Jews, Times literary suplemment, june25, 1999.

6. در سال 143ق.م، سمعان [شيمعون] مكابى از خاندان حشمونائيم با استفاده از منازعات پارت‏ها، سلوكى‏ها، مصرى‏ها و رومى‏ها، يهودا را از پادشاه سلوكى جدا و مستقل ساخت. مجمعى از مردم، او را به عنوان سردار و ربّى بزرگ دومين دولت يهود، منصوب كرد، دولتى كه تا سال 70 م دوام داشت. مقام ربّى‏بزرگ در خانواده حشمونى ارثى شد. در دوره اين شاهانِ ربّى، يهودا به حكومت دينى بازگشت. آنان وسعت فلسطين را به همان وسعت دوره سليمان رساندند. امّا بر اثر اختلافات داخلى دو فرزند ملكه سالومه الكساندرا هيركانوس دوم و آريستو بلوس دوم ، پومپيوس رومى بر اورشليم مسلط شد و يهودا، به ايالت مفتوحه روم يعنى سوريه ضميمه شد. [دورانت، ويل، قيصر و مسيح، از مجموعه تاريخ تمدن: ج 3، ترجمه حميد عنايت و ديگران، صص623ـ624].- م.

7. اين سند تا اندازه‏اى مغشوش است، زيرا اساس مخالفت فريسيان را اين شايعه مى‏داند كه الكساندر يانيوس از نژاد اصيل كاهن نبود و مفهوم ضمنى‏اين عبارت آن است كه اگر صلاحيت كهانت وى غيرقابل ايراد بود، هيچ انتقادى عليه عمل وى در جمع نقش پادشاهى با نقش كهانت اقامه نمى‏شد، در حالى كه ايراد اصلى دقيقا اين بود كه اين‏گونه تلفيق نقش‏ها ممنوع شده بود. شايد مقصود اصلى بيان اين نكته است كه فريسيان به نحوى در صدد ابطال تلفيق غيرقانونى نقش‏ها بودند و اين كار را با بى‏اعتبار كردن صلاحيت كهانت يانيوس انجام دادند.ـ م.

8. حشمونيانِ اوليه خودشان را شاه نمى‏خواندند. اولين كسى كه چنين كرد، آريستو بولوس اول، پسر يوحانان هيركانوس بود.ـ م.

9. اسحاق اَبرَوَنئِل [1508ـ1437] مفسرِ كتاب مقدس از متفكران عمده و پيشامدرنِ نظريه سياسى، پادشاهى را به عنوان نظام سياسى شرّ محكوم مى‏كند، اما آن را با توجه به ماهيت شر بشرى، امرى اجتناب ناپذير مى‏داند. با وجود اين، وى به ابعاد مثبت پادشاهى كه در نگرش تلمودى قابل تشخيص است، اهميت بسيار ناچيزى مى‏دهد.ـ م.

10. سنهدرين، مرجع شرعى عالى يهود، در دوره معبد دوم بود كه به امور داورى و وضع قوانين براى تمام قوم و نيز به تفسير تورات مى‏پرداخت. سنهدرين بزرگ كه شامل 71 نفر از علماى آن زمان بود، در اورشليم قرار داشت و رئيس آن، «ناسى» و «آو بِت دين» رئيس ديوان مذهبى ناميده مى‏شد. سنهدرين كوچك، شامل 23 عضو، در خارج از اورشليم نيز تشكيل جلسه داده، اغلب به امور جنايى مى‏پرداخت. رجوع كنيد به: فرهنگ واژه‏هاى يهود(1977)، ترجمه به اهتمام اميرمنشه، اورشليم . ـ م.

11. شاهانى كه از تبار داوود نبودند، از اين مراسم تاجگذارى برخوردار نمى‏شدند و عنوان «ماشيح» نمى‏گرفتند، اين امر موجب نامشروع بودن پادشاهى آنان نمى‏شد زيرا از نسل داوود بودن براى پادشاهى عنصر بنيادين نيست. به هرحال، عنوان ماشيح تماما اختصاص به شاه داوودى ندارد، چون عنوان مشابهى نيز توسط كاهن اعظم بوجود آمد كه مراسم شروع كار وى نيز شامل رسم تدهين و مسح بود.ـ م.

12. Millenarians: معتقدان به دوره هزارساله سلطنت عيسى مسيح(ع).ـ م.

13. Pseudepigrapha: نوشته‏هاى دينى يهودى مربوط به قرن دوم ق. م. تا 2 م. كه همچون كتاب هاى آپوكريفى از پذيرفته‏شدن در مجموعه رسمى كتاب مقدس يهودى بازمانده‏اند.ـ م.

14. Jacobite به طرفداران سلطنت جيمز دوم و خانواده استوارت پس از انقلاب سال 1688 انگليس اطلاق مى‏شود ـ م. Stuart اشاره به خانواده‏اى است كه در اسكاتلند از سال 1371 تا 1603 ميلادى و در انگليس و اسكاتلند از سال 1603 تا 1714 ميلادى حكومت كردند. ـ م.

15. Shemoneh Esreh: دعايى كه بازتاب آمال و آرزوهاى يهود است و از هيجده بركت تشكيل شده كه هر كدام به موضوعى پرداخته و هنوز پايه اصلى‏مراسم كنيسه‏هاست. ر.ك: اشتاين‏سالتز، ادين (1383)، سيرى در تلمود، ترجمه باقر طالبى دارابى، قم، 1383، مركزمطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، ص 156. ـ م.

16. زلوت‏ها، يكى از فرقه‏هاى مخالف حاكميت روم بر يهوديان بودند كه همواره در شورش و طغيان به سر مى‏بردند. رهبر آنان، يهوداى جليلى، زمانى كه روميان، درصدد سرشمارى قوم يهود برآمدند، عليه روميان قيام كرد و شورش وى توسط واروس رومى سركوب شد. آنان معتقد بودند كه تسليم به سلطه روميان برخلاف ايمان به مشيت الاهى است و بايد در برابر آنان، با شمشير قيام كرد تا مسيح، هنگام ظهور، پاداش خير به مبارزان بدهد. ناس، جان.بى (1373)، تاريخ جامع اديان، ترجمه على‏اصغر حكمت، تهران: شركت انتشارات علمى فرهنگى، ص553. ـ م.

17. كهانت يا به نسل شخص خاصى وابستگى دارد، همانند هارونيان كه از نسل هارون‏اند يا به قبيله‏اى خاص مانند قبيله لويان. ـ م.

18. اين عبارات، اوضاع و شرايط را در جنبش فريسيان [بعدها ربى‏ها] توصيف مى‏كند، اما در جنبش صدوقى، مرجعيت تعليمى كاهنان به طور مداوم مورد تأكيد قرار مى‏گرفت. در طومار بحرالميت كه تحقيقات اخير آن را مربوط به صدوقيان مى‏داند، مرجعيت تعليمى كاهنان به شيوه‏اى مبالغه‏آميز مورد تأكيد قرار گرفته است.

19. صدوقيان برخلاف فريسيان، با نفوذ خارجى‏ها روميان و يونانيان مخالفتى نداشتند. ـ م.

20. Caiaphas: كاهن يهودى كه اولين جلسه محاكمه عيسى(ع) را برگزار و براى وى درخواست مرگ كرد. ـ م.

21. با وجود اين، دوره حكومت كاهنى به وسيله الكساندر بنيان نهاده شد، كسى كه باعث پيدايش دسته‏اى شد كه صادقانه به اعتبار خدادادى اعتقاد داشتند. اين سير فكرى در كتاب جامعه بن سيرا بازتاب يافته كه مقام تاج تورات را به كاهن اعظم اعطا مى‏كند. قوّت اين ديدگاه به وسيله نمايندگانى تبيين شد كه همراه هيأتى در سال 63 ق.م پمپئى رومى را واداشتند تا تضمين دهد كه ملت يهود تحت حاكميت شاه نخواهد بود، زيرا اين رسم كشور است كه از كاهنانِ خدا اطاعت كند. (يوسيفوس. عصر طلايى يهوديان، 14، ص41).

22. در روايت هگسيپوس (يوسبيوس؛ تاريخ جامع، 20:3 :7 الى 1:19:3) از تعقيب نوادگان پسرى يهود به عنوان كسانى كه از خانواده داوودند، سخن رفته است. هگسيپوس همچنين از يوسبيوس [تاريخ جامع 12:3] نقل مى‏كند كه وسپاسيان بعد از گرفتن اورشليم فرمان‏هايى صادر كرد مبنى بر اين كه بايد در جستجوى همه اعضاى خانواده داوود بود، به نحوى كه هيچ‏يك از افراد قبيله سلطنتى بين يهوديان باقى نماند. ـ م.

23. در ازمنه باستان، مقام رياست مجمع يا كنيسه طبق عهد جديد (لوقا 41:8 و اعمال رسولان 8:18) و نيز كتبيه‏ها، از جمله كتبيه مربوط به تئودوتوس، شخصى كه «كاهن و حاكم كنيسه» ناميده مى‏شد و با پرداخت هزينه ساخت كنيسه اعتبار يافته بود، وجود داشته است. اى. پ. سندرس [176 ص1992] بر اين انديشه است كه تئودوتوس متخصص دين بود و اين ثابت مى‏كند كه در قرن اول نه تنها حكماى فريسى، بلكه همه كاهنان مى‏توانستند به عنوان معلم پذيرفته شوند. اما اين برداشتى غلط از وظيفه رئيس مجمع كبير است. ـ م.