| مجلات >هفت آسمان>شماره 26 |
خليل قنبرى
واژه پرتيتيهسمُوتپاده (به پالى، پتجّه سمُوپّاده) را به «پيدايى [چيزى] از علتها و شرايط» ترجمه كردهاند. اين لفظ، كه معمولاً آن را «پيدايىِ وابسته»، «همپيدايىِ مشروط» يا «پيدايىِ بههموابسته» ترجمه مىكنند، بيانگرِ آموزه بودايى عليّت است. اين آموزه، علاوه بر آنكه راه آزادى از رنج را تبيين مىكند، معمولاً براى تبيين خاستگاه رنج(2) نيز به كار مىرود. طبق سنت بودايى، بودا قانون پيدايىِ وابسته را از راه مراقبه و در شبى كه به بيدارى رسيد، كشف و شهود كرد. در گزارشهاى سنتى آمده است كه او زندگىهاى قبلى خود و ديگر موجودات، اصل حاكم بر تناسخ، وراه آزادى را دريافت و آنگاه [تعاليمى] معروف به چهار حقيقتِ عالى، راه هشتگانه عالى، و قانون پيدايىِ وابسته را تنسيق كرد. دوازده حلقه زنجيره پيدايىِ وابسته به نظم درآمده است تا سازوكاراسارت موجودِ مُدرِك را درچرخه زندگىهاى پشتِهم تبيين كند، و در عين حال، به تبيين اين امر پردازد كه چگونه مىتوان بدون پذيرش اصل پايندهاى چون خودْ، نفس، و مانند آن ازايناسارت نجات يافت. اين دوازده حلقه عبارتاند از: (1) نادانى، (2) عادات اكتسابى (عاداتارادى)، (3)دانستگى، (4) نام و شكل، (5) شش بنياد شناخت، (6) تماس،(7) احساس،(8) تشنگى، (9) دلبستگى، (10) وجود، (11) تولد مجدد، و (12) پيرى و مرگ. غير از تنسيق دوازدهگانه، «تنسيقى عام» نيز از پيدايىِ وابسته وجود دارد، كه از اين قرار است: «هنگامى كه اين هست، آن پديدار مىشود؛ هنگامى كه اين نيست، آن پديدار نمىشود».
بنابر سنت بودايى، شاهزاده سيدّارتَه گوتَمَه(3) پس از مراقبه طولانى زير درختِ بودى به روشنشدگى يا بيدارى،(4) يعنى به بالاترين درجه فهم چهار حقيقت عالى؛ يعنى (1) رنج، (2) علت پيدايىِ رنج، (3) نابودى رنج، و (4) راه به پايان رسيدن رنج، دست يافت. و اين راه، پيمودن راهى ميانه بين دو كرانه تنآسانى و تنآزارى است كه در گفتار نخست بودا، معروف به «گفتارِ به گردش درآوردن چرخ آيين»(5) شرح و بسط يافت.
دومين حقيقت عالى، يعنى علتِ پيدايىِ رنج، غالبا برحسب قانون دوازدهگانه پيدايىِ وابسته تعيين مىشود. دوازده حلقه زنجيره پيدايىِ وابسته عبارتاند از: (1) نادانى، (2) عادات اكتسابى (عادات ارادى)، (3) دانستگى، (4) نام و شكل (بدن و روان)، (5) شش بنياد شناخت (قواى حسى)، (6) تماسِ (قواى حسى با موضوع محسوس)، (7) احساس (مادى و روانى)، (8) تشنگى، (9) دلبستگى، (10) وجود، (11) تولد، و (12) پيرى و مرگ. هر حلقه اين زنجيره را حلقه پيش از آن مىسازد. عموم بوداييان اين آموزه را در كنار تعليم چهار حقيقت عالى و راه هشتگانه عالى، تعليم بنيادين بودا دانستهاند. در قطعهاى معروف از متون دينى آمده است: «كسى كه پيدايىِ وابسته را مىبيند آيينِ (درمه(6) در سنسكريت) را مىبيند؛ كسى كه آيين را مىبيند پيدايىِ وابسته را مىبيند» (مجمهنِكايَه 11ـ190). در جايى ديگر آمده است: «كسى كه آيين (درمه) را مىبيند بودا را مىبيند». از اينرو، ديدنِ اصل پيدايىِ وابسته با ديدن بودا برابرى مىكند. از همان آغاز، اين آموزه را عميقترين و دشوارترين تعليمِ بودا مىدانستند.
بنابر بعضى از متون سنتى، قانونِ پيدايى وابسته، مستقل از چنينرفتگان،(7) يعنى دانايان حقيقت، كه در جهان براى كشف آن قانون ظاهر مىشوند، وجود دارد.
در چنين متونى آمده است كه قانون پيدايىِ وابسته را در هر زمانى بوداى آن عصر بازيابى مىكند؛ بسان مسافرى كه شهر متروكه قديمى و گمشدهاى را در جنگل كشف مىكند. شارىپوُتره،(8) سرشناسترين شاگرد بودا، از راه اين قطعه شعرِ سروده اَشوجيت،(9) يكى از پنج شاگردِ نخست بودا، به بودا گرويد: «تارك بزرگ چنين مىگويد: هر چيزى زاييده علتها است، و از اين ميان، چنين رفته (داناى حقيقت) علت و نيز انهدامِ اينها را بيان كرده است». اين قطعه شعر بيانِ كوتاهى از قانون پيدايىِ وابسته، يعنى تعليم بودا درباره ويژگى علّىِ پديدارهاى هستى است. اين قانون بعدها جزء اعتقادنامه بودايى گرديد.
لاموت(10) (1980) در تحقيقى نشان داده است كه در منابع بودايى درباره زمان كشف پيدايىِ وابسته توسط بودا و جايگاه آن در آيين بودا همداستانى وجود ندارد. بنابر بعضى از متون، بودا قبل از روشنشدگى به درك كاملِ دوازده حلقه زنجيره پيدايىِ وابسته رسيد، حال آنكه متون ديگر آن را حادثهاى هنگامِ روشنشدگى يا پس از آن مىشمرند.
مفهوم رنج(11) در آيين بودا داراى بُعد وجودى است و در همه زوايا و لايههاى زندگىِ اينجهانىِ انسان دامن گسترده است. هر موجودى از عللى گذرا، لحظه پا و خالى از «خود» (يعنى خالى از هر اصل نامتغير و پاينده) پديد آمده است، و از اينرو، هر موجودى در رنج است. از آنجا كه آموزه بودايى منكر آن است كه اصل پايندهاى مانند روح، خود يا نفس به سبب اَعمال قبلى از يك زندگى به زندگى ديگر منتقل شود، اين سخن جا دارد كه «موجود انسانى»، يا «شخص» تنها نامى قراردادى براى تودهاى از سازههاى مختلف است، كه در پنج گروه سيال از پديدارهاى روانى و مادى ظاهر مىشوند، و قانون پيدايىِ وابسته دوسويه آن سازهها را ساخته و پرداخته است، و در نتيجه بينش كامل به دوازده حلقه زنجير پيدايىِ وابسته، و انهدامِ حلقات پشتِهم است كه هدفِ نهايى آيين بودا، يعنى نيل به مقام بودايى، تحقق مىيابد.
بنابر فرضيه تراولنر(12) مىتوان اثبات كرد كه زنجيره پيدايىِ وابسته سرشتى تركيبى دارد؛ و خودِ بودا احتمالاً اين زنجيره دوازدهگانه را از تركيبِ دو زنجيره علّىِ كوتاهتر فراهم آورده است. همچنين، سوره معروفِ به «پرتيتيه سموتپاده» كه طرحى بنيادين و مبتنى بر متون را از آن آموزه به دست مىدهد، بايد بعدها تنظيم و تدوين شده باشد. وسوُبندو(13) فيلسوف بودايىِ قرن پنجم تفسيرى تفصيلى بر اين متن نوشت.
زنجيرهاى علّىِ ديگرى غير از زنجيره دوازدهگانه پيدايىِ وابسته را مىتوان در متون رسمى يافت، كه سازههاى قبلى آشكارا در آن ديده مىشوند. تنسيق نهايى آموزه ظاهرا تنها پس از فرايندى طولانى، كه احتمالاً تا جدايى و شقاق بزرگِ روى داده در انجمن بودايى طول كشيده است، احتمالاً كمى قبل از آشوكه(14) (نيمه قرن سوم قبل از ميلاد) تنظيم و كامل گرديد.
مكاتب بودايى آموزه پيدايىِ وابسته را به اَشكالِ گوناگون اصلاح و تفسير كردهاند و معمولاً آن را براى تبيين زندگى فردىِ انسان در سه دوره زمانىِ گذشته، حال، و آينده به كار مىبرند. وسوبندو در ابىدرمه كوشه (گنجينه آيين) (2003) دستهبندىهاى مختلفى از دوازده حلقه پيدايىِ وابسته ارائه كرده است. او در يك دستهبندى دوازده حلقه را به سه دوره زمانى تقسيم مىكند: حلقه (1) و (2) به گذشته، حلقه (3) تا (10) به حال، و حلقههاى (11) و (12) به آينده مربوطاند. در دستهبندى ديگر، حلقات به دو بخش تقسيم مىشوند كه از اين رهگذر، حلقه (1) تا (7) به زندگى گذشته، و باقىِ حلقات به زندگى آينده مربوط مىشوند. از ديدگاه كَرْمَه، حلقههاى (1)، (8)، (9) آلودگىهايى دانسته شدهاند، كه شخص را مستعد كرمه مىكنند، حلقههاى (2) و (10) را افعال (= خودِكرمه) مىدانند، و هفت حلقه باقى را پشتيبان آلودگىها و اَفعال دانستهاند.
سوره مهاتنهاسوكيه(15) (گفتار بزرگ درباره انهدامِ تشنگى)، كه جزء كانون پالى است، نظريه پيدايىِ وابسته را و شرح ديگرى از اسارت در جهان رنجآور، يعنى نظريه گندبّه(16)(17) موجود غيرمادىاى را كه درگذر موجودات انسانى از يكتجسد به تجسد ديگر بهعنوان يك پُل عمل مىكند، كنار هم مىگذارد. اين متن وصفى است از مراحل زنجيرهاى چون آبستنى، رشد جنين، تولد، بزرگشدن، و تماس حسى با جهان خارجى، كه به پيدايىِ كل توده رنج مىانجامد. وقتى كه پدر و مادر نزديكى مىكنند، رحمِ مادر در حال تخمگذارى است و روح (گندبه) حاضر است، آبستنى روى مىدهد. وقتى بچه متولد شد، حواسش رشد مىكند و او خود را با لذات حسى سرگرم مىكند، و از تجاربِ خوشايندْ دلبستگى پيدا مىكند و از تجارب ناخوشايندْ آزرده مىشود. لذت بردن از احساسات، دلبستگى است؛ دلبستگى، او را وابسته مىكند و تشنگى براى شدنِ بعدى پديد مىآيد، تشنگى، او را وابسته مىكند و تولد به وجود مىآيد، تولد، او را وابسته مىكند و پيرى و مرگ، و نيز غم، زارى، درد، غصه، و يأس پديد مىآيد. خاستگاه اين مجموعه رنج اينگونه است؛ بدون هيچ «روح» يا «خودِ» پايدار، يا هر مبدأ نامتغير ديگرى.
وسوبندو در ابىدرمه كوشه بين نظريه موجودِ غيرمادىِ واسط و نظريه دوازده حلقه پيدايىِ وابسته پيوند مىزند. در ابىدرمه كوشه تفسير سرواستىوادَه(18) از پيدايىِ وابسته آمده است و خطوط كلىِ آن به شرح زير است: احمقى كه درك نمىكند جهانْ تنها مجموعهاى از پديدارهاى به هم وابسته است، مفهومِ دروغين خودْ را پرورش مىدهد. او افعال جسمانى، گفتارى، و فكرى را به نيّت تجربه خوشايند، و رفتار نيكوكارانه را به اميد دستيابى به زندگى بهتر در آينده انجام مىدهد. او ممكن است رفتار زيانبخش را به منظور دستيابى به منافع زودگذر انجام دهد. او به اين طريق، كرمهاى را كه نادانى، سازنده آن است، گرد مىآورد. سياله دانستگىِ او، كه كرمه پيشين سازنده آن است، همانند «حركت» يك شعله، از سرنوشتى به سرنوشت ديگر درحركت است؛ در واقع، هيچ حركتى وجود ندارد، تنها پيدايى آناتِ متصل به هم است، و هر آنْ معلولِ آناتِ قبل از خود است. با مرگ، عادات اكتسابىِ پيشين همچنان باقى است و همانند سياله دانستگى در جستوجوى بدن جديدى براى زندگى است. كَرْمَه به اين طريق، دانستگى جديد را مىسازد. هنگامى كه آن، بدنِ جديد را مىيابد، دانستگىْ شرايط پرورش بدن و روان را فراهم مىكند. هنگامى كه تن و روان به كمال مىرسند، قواى حسى پيدا مىشود. اينها در تماس با موضوعات محسوس سبب احساسات خوشايند و ناخوشايند مىشوند. احساسات سرچشمه تشنگىاند. تجاربِ خوشايند سبب مىشوند تا تشنگىِ به خوشايندى ادامه يابد، حال آنكه تجارب ناخوشايند سبب مىشوند تا تشنگىِ به درد پايان گيرد. در اين تشنگىها است كه دلبستگى به ديدگاههاى نادرست و باور (يا اميد) به خودِ پايدار دامن مىگسترد. دلبستگى، تشنگى به زندگانى آينده را، كه تولدْ نتيجه آن است، ايجاد مىكند و از تولدْ پيرى و مرگ به ناگزير سربرمىآورد.
با ناگارجونه (قرن دوم)، بنيادگذار مكتب ماديميكه، قانون پيدايىِ وابسته محوريّت پيدا كرد. درك كاملِ پيدايىِ وابسته با درك چهار حقيقت عالى برابرى مىكند: «هركسى كه توليد وابسته را درك مىكند، رنج، خاستگاهِ رنج، پايان دادن به آن، و راه رهايى از آن را نيز درك مىكند. عناصر بنيادىِ وجود، معلول عللاند. آنها به طور دوسويه مشروط و وابسته به عناصر ديگرند، و از اين رو، آنها خالى از هر نوع ماهيتِ خود (خودْبود)اند، و وجود واقعى ندارند. مىگويند هر موجودى، كه در پيدايى، وابسته به ديگرى است، تهى(19) است. از اينرو، پيدايىِ وابسته با تهيگى(20) برابر است. هر نامى تنها عنوانى قراردادى است، زيرا مدلولِ بنيادى و اصلى آن، موجودات واقعى نيست. فرقگذارى بين دو نوع حقيقتِ قراردادى و بنيادى، يكسانىِ تهيگى و پيدايىِ وابسته موجودات عنصرى را نشان مىدهد. ناگارجونه مىگويد: «ما مىگويم كه پيدايىِ وابسته تهيگى است. آن وابسته به قرارداد است. خودِ آن راه ميانه است».
در مكتب يوگاچاره، حلقات دوازدهگانه پيدايىِ وابسته در ارتباط با ديگرگونىِ دانستگىِ كاركرد دارد. بنابر تفسير وسوبندو از آموزه «فقط ـ دانستگى»،(21) تمايزِ بين شناسا و شناسه يكسره برخاسته از ديگرگونىِ سهبخشىِ دانستگى است، كه آن نيز خود علتهاى مختلفى دارد. از اينرو، ديگرگونى دانستگى چيزى جز صورتسازى، صورتگرىِ دروغينِ شناسا و شناسه نيست، و اين همه بازنمايىِ صرفِ دانستگى است. همانطور كه استراماتى(22) فيلسوف يوگاچارهاىِ قرن ششم در تفسير سى شعر(23) مىگويد:
«هيچ موجود شناسايى وجود واقعى ندارد، زيرا از اساس صورتى دروغين است. همچنين، دانستگى وجودى جوهرى ندارد، زيرا به طور وابسته و مشروط پيدا مىشود، از اينرو، پندارين است. علاوه بر اين، پيدايىِ وابسته دانستگىْ را بر طبق لفظ «ديگرگونى» مىتوان شناخت».
به عبارت ديگر، از راه فرايندِ تيرگى يا آلودگىِ انديشه است كه آن عناصرِ وجود پديد مىآيند و انباشت مىشوند. و اين ترتيب صعودىِ پيدايىِ وابسته است؛ يعنى، فرد در آغاز با نظر به نادانى درمىيابد كه آن از طريقِ دايره شرايطِ تولد و نتايج ناگزير آن، يعنى پيرى و مرگ، ارادهها و ديگر امور را مىسازد. فرايند معكوس پالايش انديشه ترتيب نزولىِ پيدايىِ وابسته است، كه به آزادى نهايى مىانجامد؛ يعنى فرد با فهم اين مطالب كه پيرى و مرگ بدون تولد وجود ندارد، هيچ تولدى بىتشنگى وجود را استمرار نمىبخشد، و درنهايت از آنجا كه هيچكدام از اينها بدون نادانى نيست، درمىيابد كه بايد نادانىاى را كه در كل، بين شناسا و شناسه تمييز مىگذارد، از بين ببرد.
بنابه متن كمال فرزانگى،(24) تأمل در باب پيدايىِ وابسته وظيفه بوداسَفى(25) است كه كمال فرزانگى را آرزو مىكند. در اين متن، محض نمونه، مىگويند، بوداسَف بايد آرزو كند كه بفهمد هيچ پديدارى، هرچه باشد، بىعلت نيست. بوداسَف با ديدنِ اين، خواهد دانست كه هيچ پايندهاى در كار نيست و در خاموشىِ نهايى هيچ چيزى باقى نمىماند. او با ديدن اين، به نوبه خود، درمىيابد كه هيچيك از موضوعات تجربه، يعنى خودْ، بدن، روح، مخلوق، موجود انسانى، شخص، جوانى، شخصيت، فاعل، شخصى با احساسات، كسى كه مىداند، كسى كه مىبيند، نيست. اگر بوداسَف تجربه را در اين موضوعات نمىبيند، او تجربه را پاينده يا ناپاينده، خوشايند يا ناخوشايند، «خودْ» يا «ديگرى» نخواهد ديد.
1 مشخصات كتابشناختى اين نوشته از اين قرار است:
MAREK MEJOR, Buddhist Views of origination of Suffering, in: Routledge Encyclopedia of Philosophy, 1st ed., 1998, Vol.9, pp.215-219.
2. duhkha
3. SiddhaÎrtha Gautama
4. bodhi
5. Dhamma cakapavattana sutta
6. Dharma; ، پالى Dhamma
7. TathaÎgata
8. SaÎriputra,؛ به پالى، SaÎriputta
9. Asuajit (Ašsaji)
10. Lamotte
11. duhkha
12. Trauwallner
13. Vasubandhu
14. Ašoka
15. MahaÎtanÙhasaoÎkhayasutt
16. gandhabba
17. gandharvaدر سنسكريت
18. sarvaÎstivaÎda
19. SuÎnyaشونيه
20. SuÎnyataشونيته
21. Vijnana ptimarta
22. Sthiramati
23. TrimÊsika
24. PrajnÎapaÎramitaÎپرجنياپارميتا
25. bodhisattva