| مجلات >هفت آسمان>شماره 26 |
در هفتههاى گذشته كشور ما شاهد رويداد سياسى مهمى بود كه ذهن و دل اغلب ايرانيان را به خود معطوف ساخت: انتخاب رئيسجمهور. اين مهمترين مظهر مردمسالارى آن قدر اهتمامبرانگيز بوده است كه آغازين سخن فصلنامه هفتآسمان كه هيچگاه رويكردى سياسى نداشته است نيز بدان اشارتى كند. اينبار در كنار طبقات و اصناف مختلف مردم، نخبگان، روشنفكران و عالمان حوزهها نيز به گونهاى ملموستر و جدىتر به صحنه آمدند و شايد براى اولينبار بود كه جمعى از روشنفكران عرفى كه در دهههاى اخير از سياست و دولت كناره مىگرفتند در يك فضاى برآمده از يك شوك سياسى در اين اقدام ملى مشاركت كردند.
اگر به سه دهه قبل برگرديم درمىيابيم كه روحانيان و عالمان دينىِ ما نيز اقبالى به سياست و دولت نداشتند و هر نوع همكارى با حكومت يا حتى تلاش براى كسب قدرت را امرى دنياگرايانه و مذموم مىشمردند و برخى تا بدانجا پيش مىرفتند كه حتى اقامه حكومتى مبتنى بر ديانت و عدالت را در عصر غيبت امرى ناروا و بدعتآميز مىشمردند. از مهمترين دستاوردهاى بنيادى امام خمينى(ره) ايجاد تحول عميق در اين ذهنيت انزواگرا بود. ترس از همراهىنكردن مردم و ناكامى در اجراى آرمانهاى اسلامى و در نتيجه آسيبديدن نهاد روحانيت و نيز اصل و اساس ديانت از مهمترين عوامل بازدارنده روحانيان و به تبع آنان، متدينان از نقشآفرينى و بازيگرى در عرصه سياست بوده است. پيشرفتهايى كه مغربزمين در پرتو جدايى دين از دولت يا همزمان با آن به دست آورده بود در كنار مطامع ارباب قدرت و اصحاب دولت، كسانى را واداشت كه به اين ذهنيتِ سياستگريز روحانيت دامن بزنند و البته نه در قالب نامقبولِ ديواركشى ميان دين و سياست، كه تحت شعارهايى عوامفريبانه و مقدسمآبانه كه نازلترين آنها اين بود كه دخالت در سياست مادون شأن روحانيان و آلودهكننده دامان آنان به دنياطلبى است و اين در حالتى است كه مجال براى دنياطلبى در سلك روحانيت حتى بدون دست داشتن در قدرت آنچنان باز و فراخ بوده است كه ميل به سياست با هدف نيل به حطام دنيا چندان جذابيت و رونقى نداشته باشد، همچنان كه امروزه روحانيانى هستند كه هيچ پيوندى با حكومت و روحانيانِ كارگزار ندارند و برخوردارى و تنعم آنان و دسترسىِشان به اموال مؤمنان به مراتب از هملباسانِ سياستپيشه آنان بيشتر است.
امروزه همه پذيرفتهاند كه مشاركت در امر سياست، هم حق و هم تكليف سياسىِ همه قشرهاى مردم است و در اين ميان بين توده مردم و نخبگان تفاوتى نيست، همچنانكه تبعيض در ميان نخبگان نيز مبنايى ندارد، هم روحانيان بايد به اين مهم بپردازند، هم دانشگاهيان و روشنفكران و هم ديگر اقشار پيشرو و پيشبرنده جامعه. مقوله جدايى دين از سياست را نيز بايد امرى تاريخى دانست كه در جغرافياى سياسى و فكرىِ خاصى به نام غرب پا گرفت، راهحلى بود غربى و مسيحيتپسند كه براى مشكلى غربى كه ناشى از دخالتهاى بىرويه نهاد كليسا بود به كار گرفته شد و به آبادانىِ دنياى آنان نيز انجاميد، هر چند به راحتى نمىتوان در مورد نيكبختىِ مردمانِ آن ديار و نيز بديلناپذيرى سكولاريزاسيون در آن سرزمين ديدگاه قاطعى را ابراز كرد.
اما در سرزمين ما ايران، كه به تعبير فردوسى همواره دين و دولت را در زير يك چادر ديده است و براى مردمانى ديانتگرا كه اكثريت آنان دلبستگىِ خود را به اسلام به عنوان يك دينِ ذاتا سياسى نشان دادهاند نمىتوان از سكولاريزاسيون سخن گفت، همچنانكه سكولاريزم به عنوان يك گرايش و گروش فلسفى و فراتاريخى و بيروندينى هم نمىتواند در جامعهاى چون ايران و در ميان اسلامگرايانى چون مردم ايران و نيز مسلمانان ديگر كشورهاى اسلامى جاى زيادى باز كند. اسلام چه در متن و ماهيتش، و چه در تحقق عينىاش همواره بُعدى اجتماعى و نقشى سياسى داشته است و اين دين به همين صورت در جان و دل مردم نقش بسته است و طرد اين نگرش از ذهنيت ايرانيانِ مسلمان، شدنى نيست، هر چند حتى در صورت امكانپذيرى نيز كارى موجّه و معقول به نظر نمىرسد و نيز اگر دين را حتى از منظرى صرفا واقعگرايانه يا كاركردگرايانه مورد توجه قرار دهيم درمىيابيم كه هيچ بديلى براى دين ـ نه در عرصه فردى و نه در عرصه اجتماعى ـ يافت نمىشود.
البته هرگز نبايد از آنچه گفته آمد چنين نتيجه گرفت كه دفاع از همراهى دين و سياست به معناى پذيرش دخالت حداكثرىِ دين يا حاكميت صنف خاصى به نام دين است. آنچه در مدنظر است نفى جدايىِ اين دو حوزه اثرگذار و جامعهساز است؛ آن هم نه از منظرى فلسفى، كه از منظرى تاريخى و جامعهشناختى. دينىبودن حكومت نيز مىتواند قالبها و نمودهاى مختلفى داشته باشد كه قطعا گزينش شيوه برتر نيازمند مطالعات نظرى و ميدانى، و رأى اكثريت مردم است؛ اكثريتى كه حتى اين حق را دارند كه حكومتى غيردينى را برگزينند؛ اتفاقى كه در كشور ما دور از دسترس مىنمايد و اگر هم در دورهاى اتفاق بيفتد حادثهاى گذرا، و ناشى از نااميدى مردم از كارگزارانِ داعيهدارِ دين خواهد بود.
بهرغم آنچه در مورد پيوند دين ـ با تأكيد بر اسلام ـ با سياست و دولت گفته شد، نبايد از نظر دور داشت كه حاكميت سياسى يك هدف اصيل و غايى نيست. حكومتْ ابزارى است بس مهم و اثرگذار و حداكثر، يك هدف ميانى و واسطه است و هرگز نبايد همه همّتها مصروف نيل به آن شود. به ويژه كسانى كه داعيه رهبرى فكرى و اصلاح فرهنگىِ جامعه را دارند نبايد همه نگاههايشان را به قدرت معطوف سازند. تلاش براى كسب قدرت سياسى ـ كه به جاى خود و با وجود سازوكارهاى قانونى و اخلاقىِ آن، كارى است پذيرفتنى ـ مىتواند وجهه همّت احزاب و اصحاب سياست باشد. اما اصحاب علم و فرهنگ مىبايد بيش از هر چيز ديگر، در پى اصلاح بنيادين انديشه و رفتار انسانها باشند؛ اگر در اين راه از موهبت قدرت سياسى برخوردار شدند، به شرط آنكه آلوده آفتهاى قدرت نشوند، بهتر مىتوانند اين اصلاحات را به پيش ببرند و اگر چنين فرصتى برايشان فراهم نشد يا به هر دليل از آنها سلب شد نبايد هدف اصلىِ خود را كه بدون پشتوانه حكومت نيز قابل پيگيرى است فروبگذارند.
امامتِ شيعى كه در كنار عدالتمحورىِ تشيع از نشانههاى بارز اهتمام تشيع به سياست و اجتماع است آنگاه كه در تحقق عينىاش در سيره امامان معصوم ـ عليهمالسلام ـ ملحوظ گردد به همين نكته پيشگفته رهنمون مىشود؛ امور سياسىِ جامعه، مورد اهتمام امامان شيعه بوده است و در صورت آماده بودن زمينه و زمانه از احراز قدرت و تصدى حكومت هم اِبايى نداشتهاند، اما برخلاف برخى از نحلههاى شيعى كه امامت را بدون قيام بالسيف پذيرفتنى نمىدانستند و غالبِ داشتههاى خود را در راه احراز حكومت مقبول خود صرف مىكردند، امامانِ ما همّ اصلىِ خود را بسط معارف الاهى و تربيت انسانهاى مؤمن، بابصيرت و نيكسيرت قرار داده بودند. پروردگان مكتب اهلبيت اگر در شمار حاكمان درآيند بنابه عدل و عقل حكم مىرانند و اگر بر مسند حكومت تكيه نزنند باز ارزشمندترين سرمايههاى انسانىاى هستند كه دولت و ملّت را به راه صواب رهنمون خواهند شد. انسانهاى راهيافته، چه انتخاب شوند و چه انتخاب كنند، كامياب و تأثيرگذار هستند. كسانى كه تنها به كسب قدرت مىانديشند، بىآنكه به انديشههاى متعالى و قابل تحقق مجهز شده باشند و بىآنكه كادرهاى مؤمن، بينا و كارآمد را پرورده باشند، تصدى حكومت كمك چندانى به نيل آنها به آرمانهاى والا نخواهد كرد.
در اينجا بايد اشارتى انتقادى نيز به كسانى داشت كه در ميان فراواناهداف متعالىِ اجتماعى و فردى، مطلوب اصلىِ خود را آرمانى سياسى ـ و مثلاً دموكراسى ـ قرار مىدهند؛ آيا ايشان نمىدانند كه همين مردمسالارى در جامعهاى كه نهادهاى مدنىاش هنوز پا نگرفتهاند، اولويتهاى اصلى و بايستهاش تعيين نشدهاند، راهبردها و راهكارهايش تبيين نشدهاند و از همه مهمتر، انسانهايش واجد خردمندى، روادارى و فضيلت لازم نشدهاند مىتواند سمّى كشنده باشد. در چنين جامعهاى حتى اگر حكيمانْ حاكم شوند، باز به دليل فراهم نبودن بسترهاى لازم و همكارانِ همسو و كارآمد نمىتوان معجزهاى را انتظار كشيد و جامعه را به پيش برد و ارتقا بخشيد و البته روشن است كه دموكراسى به عنوان يك راه و روش سرنوشت محتوم و مطلوب جوامع امروزى است و خواهناخواه بايد بدان تن داد و به مرور آن را بالندهتر و خردورزانهتر نمود. امّا جانِ سخن اين است كه فرهنگسازانِ جامعه بايد بيشترِ كوششهاى علمى و عينىِ خود را مصروف انسانىتر كردنِ مناسبات اجتماعى و رشد عقلانى و معنوىِ افراد بنمايند.
كسانى از اهل فكر و فرهنگ كه به هر دليل از دستيابى به مراكز قدرت و كانونهاى تصميمگيرى بازماندهاند، اگر به واقع در پى ساماندهىِ امور و بهبود و ارتقاى جامعه خويش هستند مىبايد اين فرصتِ فراغت از اشتغالات حكومتى را مغتنم بشمرند و به بازسازى فكرىِ خويش و جامعه پيرامون بپردازند. رصدكردن نزديكترين انتخابِ پيشرو براى بازگشت به قدرت چهبسا زيبنده اصحاب سياست باشد، هرگز در شأن اصحاب انديشه و فرهنگ نيست. فارغ بودن از كشمكشها، جنجالها و اقتضائات دولتمردى مجال مناسبى است براى پرداختن به خويشتنِ فكرى و معنوىِ خود و نيز ارتقاى فرهنگ عمومى و برساختنِ بنيانهاى ذهنى و روانىِ جامعه.
از جمله عواملى كه مىتواند زمينهساز موفقيت در اين نوزايىِ فرهنگى باشد، عبارت است از: شناخت عميق خصلتهاى جمعى، ظرفيتهاى اجتماعى و باورهاى دينى و فرهنگىِ مردم، و در مرحله بعد تلاش براى عرضه الگويى منطبق با پسندِ مردم و ريشهدار در دين و فرهنگ آنان؛ از تجربههاى ديگران مىتوانيم الهام بگيريم، اما نمىتوانيم الگوى مورد پسند آنان را به مردمِ خود تلقين و تحميل كنيم. تاريخ ما، جغرافياى فكرى و معرفتىِ ما، اولويتها و ظرفيتهاى ما با آنچه ديگران دارند تفاوت بنيادى دارد، همچنانكه ما چون زير هيمنه فرهنگ و فنآورى آنان هستيم نمىتوانيم ارزيابى درستى از ميزان توفيق آنان به دست دهيم؛ چهبسا الگوهاى ديگرى قابل طرح باشند كه ضمن برخوردارى از جنبههاى مثبت تمدنىِ آنها، از آفات تهديدكننده و تضعيفكننده آنها نيز مصون باشند.
ما بر اين باوريم كه ظرفيت دينى و فرهنگىِ ايرانيان آنقدر زياد است كه بتوان الگويى متفاوت و سرمشقى برتر را از متن داشتههاى فكرىِ آنان بيرون كشيد و در معرض نظر و انتخاب آنان قرار داد و در صورت اقبال عمومى آن را عملى ساخت. تشيع به عنوان يكى از قرائتهاى فاخر از دين اسلام از آنچنان ظرفيتى برخوردار است كه اگر به خوبى كاويده، شناخته و استحصال گردد مىتواند پشتوانه تمدنى نوين و بديل باشد. شيعيان اينك به دليل توفيقات سياسى و نظامىاى كه در منطقه حساس و تمدنساز خاورميانه كسب كردهاند زير نگاههاى تيز، و در معرض آزمونى بس خطير قرار گرفتهاند. در چنين موقعيتى به جاى سرمستى از تفوق و غلبه، و به جاى غرقشدن در تمايلات محدود و نگاههاى بسته فرقهاى مىبايد با كار علمىِ مدام، رفتارهاى منطقى و اخلاقى، و روادارىِ اصولى، تمدنى خانهزاد را پىريزى كرد. تشيع به مدد شاخصههاى اصلىاش، يعنى عقلانيت، معنويت و عدالتمحورى مىتواند طرحى نو درافكند. كسانى كه در زمينه تمدن اسلامى مطالعاتى داشتهاند مىدانند كه به اذعان بسيارى از مستشرقان، و دانشمندان مسلمان، قرن چهارم هجرى از درخشانترين مقاطع تمدن و تاريخ اسلامى است. اين مقطع هم از لحاظ سياسى و هم از لحاظ فكرى پيوند استوارى با تشيع دارد. خاندان شيعىِ آلبويه در عراق و ايران و خاندان شيعىِ اسماعيلىِ فاطمى در مغرب و مصر از فرهنگپرورترين سلسلههاى حاكم در جهان اسلام بودهاند. عنصر ايرانى نيز در اين زمينه نقشى تعيينكننده دارد. در همين دوران، سامانيان هر چند شيعى نبودند، به لحاظ خصائصِ ايرانىِ خود نقشى درخور در بالندگى فرهنگ و دانش در زمان خود داشتند. برخى تصريح كردهاند كه قرن چهارم هجرى به ويژه نيمه دوم آن، ميانپرده ايرانى در تاريخ اسلام است. اينكه كسانى فلسفه را دانشى مىدانند كه در دامان تشيع باليده است و عرفان هديهاى است ايرانى كه به دنياى تصوف و معنا پيشكش شده است، نشانگر ظرفيتهاى بالاى تشيع به ضميمه عنصر ايرانى است. به فعليت رساندن اين ظرفيت، كارى است كه داعيهداران اصلاحات بنيادين مىبايد در پى آن روان شوند و با بسط و تعميق فرهنگ متعالىِ شيعه، راه را به روى تنگنظرىها و سطحىنگرىها ببندند. جناب استاد دكتر داورى نيز در گفتوگوى خود با هفتآسمان درباره اين مهم، اشاراتى راهگشا داشتهاند كه مىبايد در فرصتى ديگر و به يارى فرزانگانى چون ايشان و نيز ديگر انديشمندان از اين مجملها تفصيلاتى روشنگر را خواند و صد البته به عمل درآورد؛ كه: به عمل كاربر آيد به سخندانى نيست.
سردبير