| مجلات >هفت آسمان>شماره 20 |
گرى گاتينگ
خليل قنبرى
ارتباطات ميان فلسفه و مسيحيت در طول بيست قرن آينه تمامنمايى از تضاد و تنش منازعه پيلاطوس با اين ادعاى مسيح است كه او نشانه حقيقت است. در دوران جديد، لازمه سنجههاى عقلانيت دوره روشنگرى آن بود كه اعتقادات دينى در صورتى به لحاظ فلسفى معتبرند كه بر دلايل معتبر استوار باشند و مقدمات آنها از مقبوليت همگانى برخوردار باشد. چنين دلايلى به رغم تلاشهاى استوار و متهورانه نازا واماندهاند، و در نيمه قرن بيستم صاحبان تقريبا جدى دين و فلسفه در برابر مباحث فلسفى دين (كه در آن وقت در رشته فرعى فلسفه دين شكل تخصصى به خود گرفته بود) موضعى كاملاً دفاعى گرفتند. شكاكيت با به چالش كشيدن عقلانيت يا حتى خود معنادارى اعتقاد دينى فلسفه دين را ـ دستكم فلسفه دين در جريان فلسفه حرفهاى كه گرايشى تحليلى بود ـ در چنبره خود داشت.
در برابر اين چالش، پارهاى از مؤمنان فلسفىمشرب، با وامگيرى از ديدگاه ويتگنشتاين، اين ايده را پيش كشيدند كه فهم و ارزيابى اعتقاداتِ دينى با سنجهها علمى و فلسفى، كه در شيوههاى زندگى دينى خود مؤمنان ريشه ندوانده، پاك نادرست است. برجستهترين و نافذترين طرفدار اين ايده دى. ضد فيليپس است، او با موشكافى و فراستى بىبديل اعتقاد و عمل دينى را بدون تكيه به غير آن فهم كرد و در برابر هر نوع تحويل آن به بازيهاى زبانى بيگانه پايدارى كرد.
جاى انكار نيست كه آثار فيليپس فهمِ استقلالى از دين را تعميق بخشيد و درسهاى بسيار لازمى را در برابر همانندسازىهاى سطحى آن با ديگر راههاى تفكر و تجربه به دست داده است. اما در اينكه آيا فيليپس به چالشهاى مدرن به عقلانيت اعتقاد دينى پاسخى چشمگير داده است يا نه، بسيار چند و چون شده است. به نظرم، فيليپس تنها به قيمت بسيار هنگفت دست كشيدن از ويژگيهاى اساسى فهم اديان سنتى از خود اين منازعات و چالشها را به عقب مىراند. همينطور به نظرم، فيليپس تنها با تغييرى بنيادين در معانى سنتى به دفاع از مدعيات دينىاى چون نيايش و ناميرايى مىپردازد.
در سالهاى اخير، بسيارى رويكرد تازه آلوين پلانتينگا را برگذشتن از حملات رايج به عقلانيت اعتقاد دينى و هم برگذشتن از پاسخهاى ويتگنشتاين به آنها برشمردهاند. پلانتينگا بر آن بود كه اعتقاداتِ بنيادين دينى در معانى كاملاً سنتى خود، بدون دليل، واقعا پايهاند و به نظر مىرسيد كه او با چنين رويكردى بىآنكه همانند ويتگنشتاين محتواى سنتى اعتقاد دينى را سُست كند، به سؤال شكاكانه پاسخ گفت. مؤمنانِ فلسفىمشرب، با تقليد از آثار پلانتينگا، در سر سوداى آن دارند كه از موضوع چوبينِ توجيه عقلى فراتر روند و ابزارهاى فلسفه تحليلى را معطوف به ايضاح و تنقيح اعتقادات دينى كنند. در نتيجه آن، حوزه فلسفه تحليلى دين از بنياد ديگرگون گشت و به جاى حمله شكاكانه به دين، كه مؤمنان در آن يك اقليت در محاصره بودند، به رشد ايجابى انديشه دينى (بويژه مسيحى)، كه در سيطره مؤمنان قرار داشت، پرداخت.
با آنكه چشماندازهاى تازه اين ديگرگونى را مىستايم و بسيارى از دستاوردهاى فلسفى آن را تحسين مىكنم، به جدّ اين رويكرد به عقلانيت دينى را به عنوانِ شالوده نظامِ جديد در فلسفه دين از سر ترديد مىنگرم. در واقع بسيار ترديد دارم كه دفاعيه پلانتينگا از عقلانيت اعتقاد دينى در حد خود غيرقانعكننده باشد، دستكم به همان اندازه كه من و بسيارى ديگر دفاعيه فيليپس را غيرقانعكننده يافتهايم، در اين مقاله، تحليلىِ نقادانه از دفاعيه پلانتينگا نسبت به عقلانيتِ اعتقاد دينى عرضه مىدارم.
يك راه تأمل درباره عقلانيتِ اعتقادات گنجاندن آنها در جدولى از معقولترين تا نامعقولترينِ اعتقادات است. در يك طرف اين جدولْ مدعيات خطاناپذيرى مانند «من هستم» و گزارشِ ناظر به نمودهاى پديدارى قرار دارد. در خطِ بعدى، مدعياتِ بديهى مانند 2=1+1 و ديگر حقايق پايه رياضى و منطقى خواهد بود، كه از حقايق خطاناپذير و بديهى به روش قياسى نتيجه مىشوند. پس از اين مدلهاى ناظر به يقينياتِ عقلى، حقايقى خواهند آمد كه متعلق تجربه حسى متعارف و مستقيم آشكارند، مانند احكامِ ناظر به وجود اشيا مستقيما حاضر. سپس نوبت به اعتقاداتى مىرسد كه از اعتقادات پيشين منتج مىشوند، كه از آن جملهاند نتايجِ تاريخى و نظريههاى علمى كاملاً تأييد شده. تا اينجا، محتويات اين جدول بخشى از «معلومات» ما محسوب مىشود. اما محتويات بعدى جدول احتمالاً شايسته اين عنوان افتخارآميز نيستند. در رأس اعتقاداتِ كمتر معتبر، دستهاى از اعتقادات (مانند اعتقاد به وجود حيات در ديگر منظومههاى شمسى)اند كه بر اساس معلومات ما منطقا محتملاند اما آنها را نمىتوان اعتقاداتِ قطعا اثبات شده شمرد. تا اينجا، هر انسان عاقل و بااطلاعى بايد به همه اعتقادات مندرج در جدول اعتقاد بورزد. مقولات بعدى اعتقادات منطقا الزامى نيستند. نخستين دسته از اين سلسله، آرايى آگاهانه درباره موضوعات غيرقطعى و اختلافى است كه شواهد تصديق آن را الزامآور نمىكند، اما اعتقاد را طبق موازين غيرقطعى مُجاز مىشمرند. دسته بعدى، حدسيات يا شهودات درباره موضوعاتىاند كه فاقد مجموعه مهمى از شواهدند. دستكم در بعضى از موارد، اين نوع از اعتقادات را مىتوان داراى كمترين عقلانيت دانست (مانند آراء شخصىاى كه در اعتقاد به آنها مُجازيم). اما بيرون از اين نقطه، در قلمروِ اعتقاد نامعقول قرار مىگيريم. در اين قلمرو، نخست دستهاى از اعتقادات را مىيابيم كه از سر بىدقتى يا بىتوجهى بدانها معتقد گشتهايم، اعتقاد به دسته بعدىِ به سبب نقص معرفتىِ ترميمناپذير و اساسىتر ما است (مانند فقدانِ شعور يا جهل اساسى). سپس نوبت به اعتقاداتى مىرسد كه در داوريهاى بسيار عاطفى ريشه دوانده است. سرانجام، در انتهاى اين طيفِ غيرمعقول، اوهام قرار دارند كه مشخصه اختلالاتِ عمده روانىاند.
بنابراين، جدولِ عقلانيت ما به اختصار چيزى شبيه به اين است (البته هر چند جا براى جرح و تعديل وجود دارد):
1. اعتقادات خطاناپذير
2. اعتقادات بديهى
3. استنتاجات قياسى از 1 و 2
4. انطباعاتِ مستقيم ادراك حسى متعارف
5. استنتاجات قياسى و استقرايى از 1 تا 4
6. احتمالات مبتنى بر 1 تا 5
7. آراء آگاهانه درباره موضوعات اختلافى
8. حدسيات و شهودات
9. اعتقادات شكل گرفته از بىدقتى
10. اعتقادات معلول نقص مهم قواى معرفتى
11. اوهام
در سؤال از عقلانيت اعتقادات دينى يك راه سودمند آن است كه بپرسيم اعتقادات بنيادىاى چون خداشناسى توحيدى در كجاى اين جدول قرار دارد. منتقدانِ شكاك دين اغلب چنين اعتقاداتى را در سطوح 9ـ11 قرار دادهاند، هر چند بعضى از شكاكان «ايمان» را احتمالاً در سطح 8 يا حتى در سطح 7 مىانگارند. مدافعانِ سنتى، خداشناسى توحيدى را در سطح 2 يا 3، يا، در نهايت، در سطح 5 يا 6 قرار دادهاند؛ و مدافعانِ مدعيات «تاريخى» خاصِ مسيحيت، اغلب آنها را در سطح 5 يا 6 قرار دادهاند.
دفاعيه پلانتينگا از عقلانيتِ اعتقاد دينى تفاوتى چشمگير با بسيارى از رويكردهاى سنتى دارد. به نظرم ويژگى كليدى دفاعيه وى اين پيشنهاد است كه تبيينى مناسب از عقلانيت اعتقادات دينى نيازمند ارائه سطح يا دسته تازهاى از عقلانيت است. يعنى تقريبا، دستهاى از اعتقادات كه به طور تجربى آشكاراند، اما براى حواس آشكار نيستند. از اينرو، پلانتينگا اعتقاد به خدا را عموما (يا حتى اختصاصا) مستنتج از دليلِ عقلى نمىداند. اعتقاد به خدا به عنوان باور پايه ريشه در دليل ندارد، بلكه اساس آن تجربه بىواسطهاى است كه از واقعيتِ خدا در زندگى داريم. ديدگاه او بىشباهت به ديدگاه مدافعانِ دليل كلاسيك تجربه دينى نيست اما او چنين نمىانديشد كه ما بايد به روش استدلال مبتنى بر تجربه، ظاهرا تجربه خدا، وجود الهى را استنتاج كنيم. بلكه معتقد است تجارب ما از خدا واقعيت او را بىواسطه در اختيار ما مىنهند، دقيقا همانطورى كه تجربه حسى موضوعاتِ مادى پيرامون ما را در اختيار ما مىنهد.
سه سؤال اصلى درباره رويكرد پلانتينگا مطرح است. (الف) آيا ارائه سطح تازهاى از عقلانيتِ متناظر با اعتقادات تجربتا آشكار7 اما نه براى حواس، درست است؟ (ب) اگر چنين كارى درست است، جاى مناسب اين سطح در ميان سطوح ديگر كجاست؟ (ج) آيا اعتقاداتِ دينى ـ به ويژه اعتقاد به خدا ـ را بايد در چنين سطحى جاى داد؟
پلانتينگا در يكى از پاسخهاى خود به اين پرسشها، به دستههاى مهمى از اعتقادات اشاره دارد كه ظاهرا در جدول ما جاى نمىگيرند7 كه از آن جملهاند ياد ايام گذشته (مانند، خاطرهام از آنچه امروز نهار خوردم)، اعتقاد درباره اينكه آينده چگونه به گذشته شباهت پيدا خواهند كرد، و اعتقاد درباره واقعيتِ حيات ذهنى ديگر افراد. زيرا اين دسته از اعتقادات از زمان تحليل هيوم از آنها، كه مايلم آنها را «اعتقادات هيومى» بنامم، به طور خاص بحثانگيز بودهاند. پلانتينگا در پاسخ به سؤالِ (الف)، بر اساس رويكرد خود، با جاى دادن اعتقاداتِ هيومى در دسته جداگانهاى از جدول عقلانيت، سطح نسبتا عالىاى (بين سطح 4 و 5) را به آنها اختصاص داد.
يكى از ايرادهاى يكچنين اندراجى احتمالاً آن است كه اعتقادات هيومى را مىتوان از اعتقادات سطح 1 تا 4 استنتاج كرد و لذا متناظر با دسته 5 از فهرست ما است. روىهمرفته، در زرادخانه فلسفى دلايلِ بيشمار له ديگر اذهان، راهحلهاى له مسئله استقرا، و براهينى له وجود ايام گذشته در كار است. اما بسيارند افرادى كه تا به امروز به جدّ درباره چنين دلايل، راهحلها و براهينى انديشيدهاند اما آنها را چندان قانعكننده نيافتهاند. از اينرو، به نظرم در مقام تبيين سطوحِ عقلانيت، به آنها نمىتوان تكيه كرد.
از اينجا به سؤال (ب) مىرسيم. حتى با افزودن اعتقادات هيومى به فهرستِ ما، آنها را نمىتوان در سطحِ بسيار بالاىِ عقلانيت جاى داد. در واقع، اعتقاداتِ هيومى بنا به يك احتمال، همانطور كه گويا خودِ هيوم گاه چنين مىانديشيد، نامعقولاند؛ يعنى، از حيث معرفتى در اعتقادِ به آنها بر صواب نيستيم. اما مفادِ آن، نه اين است كه مجاز نيستيم اعتقاداتِ هيومى داشته باشيم و نه آن است كه، با لحاظ همه امور، بايد از آنها دست بشوييم. بلكه برعكس، ما چنين اعتقاداتى را به خاطر تمايلاتِ اجتنابناپذيرى كه خوب و صواباند اختيار كردهايم، زيرا آنها براى حيات ما انسانها ضرورىاند. اين ضرورت مبنايى است تا از هر نوع الزام معرفتى نسبت به تعليق اعتقاداتِ هيومى دست كشيم. پاسكال بيش از يك قرن قبل از هيوم گفت: «طبيعت پشتيبان عقلِ بىياور است و آن را از چنين خودسرانه به بيراه رفتن بازمىدارد». طبق يكچنين ديدگاهى، اعتقادات هيومى به عنوان يك دسته تازه در فهرست ما، اما در موضعى بسيار پايينتر ـ احتمالاً بين سطوح 7 و 8 ـ قرار خواهند گرفت. اندراجِ اعتقاداتِ دينى در چنين دستهاى يعنى اذعان به عدم قطعيت معرفتى آنها، اما راه توجيه آنها، مثلاً، بر اساس مبانى اخلاقى يا عملى همچنان باز است. پلانتينگا از چنين رويكردى چندان هم حمايت نكرده است و به نظر مىرسد كه بر عقلانيت اعتقاداتِ دينى شديدا پاى مىفشرد. از ديگرسو، او از عقلانيت اعتقاداتِ هيومى دفاع نمىكند، زيرا در دفاع از عقلانيتِ اعتقاد دينى به هيچوجه به رويكردِ نخست روى نياورده است.
به علاوه، پلانتينگا در پاسخ به سؤال (ج) درستىِ اندراج اعتقادات دينى را در دسته اعتقادات هيومى اثبات نكرده است. در بادى امر، شموليت و اجتنابناپذيرى نسبى اعتقادات هيومى نشاندهنده تفاوتِ جايگاه معرفتى آنها با جايگاه معرفتى اعتقاداتِ دينى است و پلانتينگا به منظور نفى اين تفاوتهاى در بادى امر دليلى بر همانندى آنها اقامه نكرده است.
با وجود اين، پلانتينگا به منظور تأييد اندراج اعتقادات دينى در سطح يا دسته جديدى از عقلانيت راه دومى را پيشنهاد مىكند. در پرتو خط فكرى زير مىتوان به ايده مكنون در اين رويكرد دوم، كه مركز ثقل بقيه بحثام خواهد بود، پى بُرد. البته، در اينكه چه اعتقاداتى معقولاند و چه اعتقاداتى نامعقول، به شهودات خود تكيه مىكنيم و از اين رهگذر تعيين مىكنيم كه چه اعتقاداتى در فهرست سطوح عقلانيت جاى دارند. تا اينجا به روش مباحثِ فلسفى، تنها به شهوداتى تكيه كردهايم كه متعلق آنها را تقريبا هر انسان متعارفى (كسى كه مباحث مذكور را مىفهمد) مىپذيرد. اما البته افراد در واقع بر سر مصاديق معقول و نامعقول اختلاف نظر دارند. محض نمونه، متدينان عموما اعتقاد به خدا را كاملاً معقول مىدانند. ديگران چنين نمىانديشند؛ اما، پلانتينگا مىپرسد چرا مؤمنان بايد از آن ناراحت باشند؟ قضاوت نهايى، تكيهگاهى غير از اينكه چيزى به نظرم آشكارا صادق است نيست. شهوداتِ بنيادين يك فرد پايينترين نقطه شروع در هر نوع تأمل فلسفى است. از اينرو، اگر يك مؤمن با ايمان راسخ اعتقاد به وجود خدا را معقول بداند، چرا نبايد اين اعتقاد را در فهرستِ اعتقادات معقول خود قرار دهد؟ و اگر در درجهبندى او از اعتقادات معقول از دستهاى همخوان با اعتقاد به خدا هيچ اثرى نيست، چرا او نبايد دسته مربوط را بيفزايد؟
خلاصه آنكه، جوهره رويكرد دوم پلانتينگا گذارى است اساسى، از تلقى عقلانيت در پرتو معيارها و نمونههاى مقبولِ همه محققان داراى صلاحيت، به فهم عقلانيت بر حسبِ معيارها و نمونههاى جوامعى خاص و در نهايت افرادى خاص. به منظور مشاهده عينى چگونگى كاربرد اين رويكرد در شكلى خاص و ملموس و نيز به منظور نشان دادن برخى از نقاط قوّت و ضعف آن، در نظر دارم تا تلقى پلانتينگا را درباره يكى از مهمترين چالشهاى فلسفى به اعتقاد توحيدى، يعنى ايراد شواهدگروانه، بررسى كنم.
در تنسيقِ متعارفِ اين ايراد، ديدگاهى مبناگروانه از معرفت پيشفرض گرفته مىشود. يعنى، اعتقادات ما را به دو دسته بنيادين تقسيم مىكنند: اعتقاداتى را كه بىپشتيبانى اعتقاداتى ديگر پذيرفتهايم و اعتقاداتى را كه بر اساس ديگر اعتقادات پذيرفتهايم. آنْ اعتقاداتِ پايه است و اينْ اعتقاداتِ غيرپايه يا مستنتج. مبناگرو همچنين بين اعتقادات پايهاى كه به حق (بدون ناشايستگى معرفتى) پايهاند و اعتقاداتى كه چنين نيستند، فرق مىگذارد. اعتقاد دسته اول اعتقادات واقعا پايهاند. مبناگرو با نظر به اين تصوير كلى، معيار عقلانيت زير را پيشنهاد مىدهد: يك اعتقاد تنها در صورتى معقول است كه يا (1) واقعا پايه باشد، يا (2) از اعتقادات واقعا پايه استنتاج شود (يعنى از راه دليل استقرايى يا قياس معتبر). گفته شده كه اعتقاداتِ داراى شرط دوم بر اساس شواهد كافى يا دلايل معتبر معقولاند. ايرادِ شواهدگروان به خداشناسى توحيدى، اگر به زبان مبناگروان بيان كنيم، آن است كه خداشناسى توحيدى نامعقول است، زيرا آن اعتقاد نه واقعا پايه است، نه از اعتقاد واقعا پايه به درستى منتج است. به اختصار اين دليل اينگونه است:
(1) اگر اعتقادى واقعا پايه نباشد، آنگاه تنها در صورتى معقول است كه شواهد كافى له آن در كار باشد.
(2) «خدا وجود دارد» واقعا پايه نيست.
(3) بنابراين، «خدا وجود دارد» تنها در صورتى معقول است كه شواهد كافى له آن در كار باشد.
(4) شواهد كافى له «خدا وجود دارد» در كار نيست.
(5) بنابراين، «خدا وجود دارد» معقول نيست.
عاجلترين راه نجات پلانتينگا از اين استدلال مستقيما ناشى از اين ادعاى بنيادين او است كه اعتقاد به خدا براى مسيحيان نمونهاى روشن از يك اعتقاد معقول است. از اينرو، مسيحى از لحاظ معرفتى كاملاً حق دارد كه گزاره (5) را مردود شمرد. از اين گذشته، اگر او مبناگروى عام را قبول دارد ـ و از اينرو گزاره (1) را مىپذيرد ـ و خداشناسى توحيدى را فاقد دليل معتبرى مىداند ـ از اينرو، با گزاره (4) موافقت دارد ـ كاملاً منطقى خواهد بود كه با عكس كردن دليل شواهدگروان نتيجه بگيرد كه گزاره (2) نادرست است. به عبارت ديگر، او استدلال خواهد كرد:
(6) اعتقادم به خدا معقول است.
(7) اگر اعتقادى معقول باشد، يا واقعا پايه است يا از اعتقادات واقعا پايه حقيقتا منتج است.
(8) اعتقادم به خدا واقعا منتجِ از اعتقادات حقيقتا پايه نيست.
(9) بنابراين، اعتقادم به خدا واقعا پايه است.
و اما، به يك لحاظ، اين پاسخِ دندانشكنى به دليل شواهدگروان نيست. زيرا خود اين ايراد دليلى بر نامعقوليت اعتقاد به خدا است، كه مقدمه نخستِ دليل فوق آن را به سادگى ردّ مىكند. اما بىترديد مىتوان اعتراض كرد كه نمىتوان دليلى را با اقامه دليل ديگرى كه، بدون توجيه، نقيض نتيجه آن دليل را ادعا مىكند واقعا ردّ كرد. با صرف اين ادعا كه اعتقاد به خدا معقول است نمىتوان به ردّ اين دليل كه اعتقاد به خدا معقول نيست، پرداخت.
اما پلانتينگا در اينجا نمىخواهد شواهدگرو (يا يك ناظر بىطرف و كاملاً عاقل) را قانع كند كه ايرادِ او نادرست است. او، در برابر شواهدگرو صرفا مسيحى را، از لحاظ معرفتى در اعتقاد به خدا مُحق نشان مىدهد. ما به ارزيابى نهايى چنين دفاعيهاى بازخواهيم گشت. اما، پيش از آن، به بررسى راه ظاهرا بسيار قوىترى كه پلانتينگا در پاسخ به شواهدگروان اختيار كرده، مىپردازيم.
دلايلى مبناى اين پاسخاند كه احتمالاً شواهدگرو در بيان مقدمه (2) دليل خود از آنها سود مىجويد. شواهدگرو در تأييد مقدمه (2) بايد به جاى ديدگاه عام مبناگروانه شكل خاصى از مبناگروى را اختيار كند كه معيارهاى اعتقاد واقعا پايه را مشخص مىكند. پلانتينگا، همسو با رويكردِ بسيارى از حاميان اين ايراد، عمدتا به بررسى ديدگاهى مىپردازد كه آن را «مبناگروى كلاسيك» مىخواند، طبقِ اين ديدگاه تنها در صورتى اعتقادى واقعا پايه است كه بديهى، خطاناپذير، يا نسبت به حواس بديهى باشد.
طبق مبناگروى كلاسيك دليل له مقدمه (2) عبارت است از:
(10) تنها در صورتى اعتقادى واقعا پايه است كه بديهى، خطاناپذير، يا نسبت به حواس بديهى باشد.
(11) «خدا وجود دارد» بديهى، خطاناپذير، يا نسبت به حواس بديهى نيست.
(12) بنابراين، «خدا وجود دارد» واقعا پايه نيست.
پلانتينگا مقدمه (11) را مىپذيرد، اما از پذيرش مقدمه (10) سر باز مىزند و دفاع ديدگاه مبناگرو كلاسيك را از آن داراى ناسازگارى درونى مىداند. مُراد او از اين مطلب آن است كه مبناگرو كلاسيك مانند هر مبناگروى، معيارِ عقلانيت ذيل را قبول دارد: تنها در صورتى يك اعتقاد معقول است كه واقعا پايه باشد يا از اعتقادات واقعا پايه منتج باشد. با ضميمه مقدمه (10)، يعنى معيار ويژه مبناگرو كلاسيك درباره واقعا پايه، به معيار مبناگرو عام درباره عقلانيت، به راهى براى تشخيص عقلانيت هر اعتقادى، از جمله خودِ مقدمه (10) دست خواهيم يافت. متأسفانه مبناگرو كلاسيك بايد در پرتو اين تشخيص، مقدمه (10) را اعتقادى نامعقول بداند. دليل اينگونه است:
(13) تنها در صورتى [مقدمه] (10) معقول است كه حقيقتا پايه باشد يا واقعا از اعتقادات واقعا پايه منتج باشد.
(14) تنها در صورتى [مقدمه] (10) واقعا پايه است كه بديهى، خطاناپذير يا نسبت به حواس بديهى باشد.
(15) [مقدمه] (10) بديهى، خطاناپذير، يا نسبت به حواس بديهى نيست.
(16) بنابراين، [مقدمه] (10) واقعا پايه نيست.
(17) [مقدمه] (10) حقيقتا از اعتقادات واقعا پايه منتج نشده است.
(18) بنابراين، [مقدمه] (10) معقول نيست.
خلاصه آنكه، اگر معيارِ مبناگرو كلاسيك را درباره عقلانيت و واقعا پايه قبول كنيم، مقدمه (10) معقول نخواهد بود. از اينرو، مبناگرو كلاسيك در اقامه دليل له مقدمه (2)، نمىتواند ازمقدمه(10) سود بَرَد وايرادِ شواهدگرو بدونمقدمه (2)، خالىازقوت است.
آيا شواهدگرو هيچ پاسخِ درستى به اين انتقاد دارد؟ خير، او نمىتواند مقدمه (13) يا (14) را ردّ كند؛ چرا كه ايراد او بر پايه مبناگروى كلاسيك است. و [در نتيجه] مقدمه (15) قطعى به نظر مىرسد. از اينرو، گويا شواهدگرو بايد مقدمه (17) را انكار كند. اما آيا اين حركت او قرين توفيق است؟ پلانتينگا چنين فكر نمىكند:
حال احتمالاً اگر F [مبناگرو كلاسيك] در پرتو قضاياى بديهى يا نسبت به حواس بديهى يا خطاناپذير در علم به مقدمه (10) مؤيداتى دارد. او خواهد توانست براى استنتاجِ مقدمه (10) دليل معتبرى (قياسى، استقرايى، احتمالاتى، يا چيزى مانند اينها) يا مقدماتى بديهى يا نسبت به حواس بديهى يا خطاناپذير اقامه كند. تا آنجا كه مىدانم، هيچ مبناگروى چنين دليلى اقامه نكرده است.(2)
اگر چنين است، آنگاه قبول مقدمه (10) از طرف مبناگرو كلاسيك با تكيه بر معيارهاى خاص او نامعقول خواهد بود.اما احتمالاً مبناگرو كلاسيك مىتواند مقدمه (10) را برهانى كند. در واقع، فيليپ كواين بر آن است(3) كه چنين كارى را مىتوان به همان روشى كه خود پلانتينگا در تأييد معيار واقعا پايه به كار مىبرد، انجام داد. روش پيشنهادى پلانتينگا از اين قرار است:
به طور كلى راه مناسب در دستيابى به چنين معيارى استقرا است. ما بايد نمونههايى از اعتقادات و شرايطى را كه اعتقادات در آن شرايط آشكارا واقعا پايه باشند، و نمونههايى از اعتقادات و شرايطى كه اعتقادات در آن شرايط واقعا پايه نباشند، گرد آوريم. آنگاه بايد فرضيههايى را درباره شرايط لازم و كافى واقعا پايه مطرح كنيم و اين فرضيهها را با رجوع به آن نمونهها بيازماييم.(4)
كواين بر آن است كه مبناگرو كلاسيك مىتواند از پلانتينگا سرمشق بگيرد و با دستهاى از اعتقادات، كه آشكارا در شرايط معينى واقعا پايهاند، آغاز كند (بسيارى از ما نمونههايى مانند «2=1+1» و «من هستم» را در بسيارى از زمانها واقعا پايه مىدانيم، «يك كتاب در اين اتاق هست» براى من هنگامى كه در اوضاع و احوال متعارف به نظرم مىرسد كه كتابى را در قفسه پيش رويم مىبينم، واقعا پايه است). او همچنين مجموعهاى از اعتقاداتى را كه در شرايط خاصى آشكارا واقعا پايه نيستند گردآورى مىكند. مبناگرو كلاسيك با تأمل در چنين نمونههايى ـ كه تا حدّ امكان شامل نمونههايى مىشود ـ همه اعتقاداتِ آشكارا واقعا پايه را، اما نه اعتقاداتى را كه آشكارا واقعا پايه نيستند، بديهى، خطاناپذير، يا نسبت به حواس بديهى خواهد يافت. او از اينجا به اين فرضيه، دست خواهد يافت كه همه اعتقادات واقعا پايه برآورنده شرايط مصرّح در مقدمه (10)اند و مثالهاى او به روش استقرايى آن نظريه را تأييد مىكنند. كواين همانى را كه پلانتينگا در دسترس نمىداند مأخذِ مقدمه (10) مىشمرد.ما درباره اينكه مبناگرو كلاسيك نسبت به مقدماتِ اين دليل يعنى اين مدعيات كه اعتقاداتِ مختلف در اوضاع و احوال خاصى واقعا پايهاند يا واقعا پايه نيستند محق است يا نه، مىتوانيم ملاحظاتى را مطرح كنيم. چنين مدعياتى به نظر پلانتينگا «آشكار»اند، اما معناى «آشكار» بايد با توجه به معيارهاى مبناگرو كلاسيك درباره عقلانيت اين باشد كه اين مدعيات بديهى، خطاناپذير و نسبت به حواس بديهىاند، يا از مقدماتى با اين شرايط، بدرستى منتج شدهاند. آيا نمونههايى كه مبناگروِ كلاسيك بايد دليل استقرايى خود را بر آنها مبتنى سازد واجد اين شرايطاند؟ 2=1+1 را به عنوان يك نمونه خاص در نظر بگيريد. اين قضيه نه تنها بديهى است، بلكه بداهتِ آن هم بديهى است. علاوه بر اين، مبناگروِ كلاسيك «حقيقت بديهى واقعا پايه است» را بديهى مىداند (يعنى در پذيرش بدون دليل آن محق هستيم). از اينرو، از اين دو حقيقتِ بديهى نتيجه مىگيرد كه «2=1+1» واقعا پايه است. مبناگرو كلاسيك از «آشكارا» واقعا پايه بودن همه اين نمونهها، همين را در نظر دارد.
اما پلانتينگا در پاسخ به مقاله كواين مىگويد كه اين سير استدلال قانعكننده نيست. او به اين نظر كواين توجه دارد كه يك اعتقاد تنها در صورتى واقعا پايه است كه «شخص بتواند آن اعتقاد را بدون نقض وظيفه معرفتى يا بروز نوعى نقضِ قواى معرفتى بپذيرد».(5) او اين سخن را، كه پذيرش يك ادعاى مفروض كه ناقض وظيفه معرفتى نيست بديهى است، معقول مىداند. اما مىگويد «نمىتوانم دريابم كه چگونه يك قضيه مبنى بر اينكه شخص خاصى... كه از عدم نقص قواى معرفتى رنج مىبرد، را مىتوان به نحوى معقول بديهى دانست».(6)
با توجه به اين به نظر مىرسد كه پلانتينگا ظاهرا اين ادعاى منتسب به مبناگرو كلاسيك را كه «حقيقت بديهى واقعا پايه است بداهت دارد» مردود مىشمرد. احتمالاً بديهىاست كه من با پذيرش ادعايى بديهى وظيفه معرفتىاىرا نقضنمىكنم. اما، بهگفته پلانتينگا، احتمالاً بديهى نيست كه بپذيريم ادعايى بديهى نشاندهنده نوعى نقص در قواى معرفتى نيست. مثلاً ممكن است كه اين ادعا تنها به دليل آنكه اعتقادم به آن ناشى از نياز عاطفى شديدى است، يا به دليل آنكه افكارم در كنترلِ شيطان دكارتى است برايم بديهى باشد. در هر حال، به نظر پلانتينگا، عدمِ بداهتِ اين امور نمىتواند بديهى باشد.قوّتِ اين نقدِ پلانتينگا مبتنى است بر نحوِ فهمى كه ما از گزارههاى واقعا پايه داريم. او به پيروى از كواين نه تنها گزارههاى واقعا پايه را بر حسب حقى معرفتى كه ما نسبت به يك اعتقاد بدون داشتن دليلى له آن، داريم، تعريف نموده است، بلكه همچنين بهناگزير پذيرفته است كه آن اعتقاد نشاندهنده نقص عينى در قواى معرفتى نيست. اما فرض كنيد شواهدگروى مىگويد كه تنها دغدغهاش آن است كه آيا از لحاظ معرفتى نسبت به مقدمات و نيز نتيجه استدلال خود مُحق است يا نه. در اين صورت، اينكه گزارههاى بديهى به معناى عميق كواينى واقعا پايهاند، امرى بديهى نيست، براى او مشكل ايجاد مىكند. او مىپذيرد كه اختيار معناى افراطىِ «واقعا پايه» احتمالاً منجر به ناسازگارى درونى ديدگاه خود او مىشود. و البته اين معنا تنها معناى مناسب است اگر او بخواهد ديگران نيز، مثلاً موحدان، اين دليل را قانعكننده بيابند. اما در صورتى كه دغدغه او، همانند دغدغه پلانتينگا در مدافعهگرى، تنها اثباتِ حقِ اعتقاد ورزيدن باشد، تنها بايد از معناى ضعيفتر اعتقاد واقعا پايه، يعنى از حق معرفتى اعتقادورزى بدون دليل، استفاده كند. در اين صورت اين موضعِ او منجر به ناسازگارىِ درونى نخواهد شد.
پلانتينگا در پاسخ به كواين، مشكل ديگرى را كه روش كواين در تأييد معيار اعتقاد واقعا پايه شواهدگروان دارد، پيش مىكشد. در اين روش به نمونههايى از اعتقادات سلبى نياز داريم كه در اوضاع و احوال خاص آشكارا واقعا پايه نيستند. شواهدگرو حتى در صورتِ اكتفا به معناى ضعيفتر اعتقاد واقعا پايه بايد بديهى بداند كه ما مثلاً در اوضاع و احوال خاص در اعتقاد به «جوپيتر ابراز نارضايتى مىكند» از لحاظ معرفتى محق نيستيم. پلانتينگا در اين خصوص مىگويد: آشكار است كه شخص با پذيرش قضيه مذكور لزوما با وظايف معرفتى خود مخالفت نمىكند. در واقع، احتمالاً او نمىتواند اين گزاره را در حالى كه پذيرفته است، نپذيرد: اعتقاداتِ ما معمولاً در كنترل ما نيستند»،(7) لكن به راحتى نمىتوان دريافت كه اين پاسخ چه نسبتى با موضوع مورد بحث ما دارد. تمام آنچه كه شواهدگرو بايد ادعا كند عبارت است از اينكه «جوپيتر ابراز نارضايتى مىكند» در اوضاع و احوال معينى، قضيهاى نيست كه او در پذيرش آن مُحق باشد. و اين مىتواند كاملاً بديهى باشد. نظر پلانتينگا نشانگر آن است كه بعضى از افراد در پارهاى اوضاع و احوال «جُو ابراز نارضايتى مىكند» را واقعا پايه مىدانند. و اين براى نمونههايى كه به نظر شواهدگرو واقعا پايهاند و نمونههايى كه واقعا پايه نيستند، مشكلآفرين نيست.
بنابراين، جمعبندى ما از پاسخ پلانتينگا به ايرادِ شواهدگرو بر خداشناسى از اين قرار است. پلانتينگا نشان داده است كه خداباور نبايد در پى ايرادِ شواهدگرو از اعتقادِ جازم به وجود خدا دست كشد. اما، از ديگرسو، نشان داده است كه شواهدگرو در نتيجه استدلالش محق نيست. دقيقا همانطور كه خداباور، كه با اطمينان كامل گزاره «خدا وجود دارد» را معقول مىداند، مىتواند دليل شواهدگرو را عكس كند و «خدا وجود دارد» را براى خود واقعا پايه بداند، همينطور هم شواهدگرو، كه با اطمينان كامل گزاره «خدا وجود دارد» را واقعا پايه نمىداند، مىتواند با پذيرش نتيجه اين استدلال، گزاره «خدا وجود دارد» را معقول نداند.
يكى ديگر از دفاعيات اصلى پلانتينگا نتيجهاى مشابه دارد. او در اثباتِ عقلانيت وجودِ خدا دليل وجودشناختى خود را عرضه مىكند و آن را اثبات مىكند، اما تنها با بهكارگيرى مقدمه «كليدى»اى كه به زعم پلانتينگا عقلا مىتوانند آن را تصديق يا ردّ كنند؛ يعنى «حد اعلاى كمال احتمالاً مصداق دارد». آن كسانى كه، مانند خود پلانتينگا، مقدمه فوق را تصديق مىكنند، به دليل آنكه آن را، پس از تأمل كافى، آشكارا درست مىيابند، از لحاظ معرفتى در باور به آن مقدمه و نتيجه توحيدى آن مُجازند. اما كسانى هم كه اين مقدمه را انكار مىكنند، از لحاظ معرفتى در انكار وجود خدا مُجازند.
در واقع، اين امر يكى از ويژگىهاى عام و مهمِ مدافعات پلانتينگا است. او در برابر قويترين ايرادات از اين دفاع مىكند كه مؤمنان در داشتن اعتقادِ خود مُجازند. اما اين حق مبتنى بر هيچ نوع دليل ايجابى له اعتقاد نيست تا غيرمؤمن را وادارد كه بىاعتنايى خود را ناشى از امرى نادرست بداند. حق اعتقاد ورزيدن نسبت به حق اعتقاد نورزيدن از پشتيبانى قويترى برخوردار نيست.
در پايان به ارزيابى دفاعيه پلانتينگا از عقلانيت اعتقاد دينى مىپردازم. در نظر دارم تا به اين مسئله نزديك شوم، آن هم با تأمل در اهميتى كه اثر او در نزد چندين گروه علاقمند به مباحث عقلانيت اعتقاد دينى دارد. در اين باره مىتوان به سه نگرش متمايز از هم درباره مسئله عقلانيت اعتقاد دينى اشاره كرد. آنها، طبق اصطلاحات كانت، عبارتند از نگرش جزمانديشانه، نگرش شكاكانه، و نگرش نقادانه. نخستينِ آنها آنِ كسانى است كه با اطمينان كامل اعتقاد دينى (خداشناسى توحيدى) را معقول مىدانند. دومين آنها آنِ كسانى است كه با اطمينانِ كامل آن را غيرمعقول مىدانند، و سومين آنها آنِ كسانى است كه اطمينان ندارند و به نظر آنها اين مسئله به تأمل بيشترى نياز دارد. اثر پلانتينگا تقويتكننده گروه نخست است، از اين حيث كه حقانيتِ اعتقادِ آنها را حتى در برابرِ ايراداتِ در بادى امر تهديدگر نشان مىدهد. آنها در اعتقادِ خود محقاند؛ يعنى آنها با چنين اعتقادى مرتكبِ جُرم معرفتى نمىشوند. از طرف ديگر، پلانتينگا هيچ مبنايى براى برترى موضعِ معرفتى مؤمن بر موضع معرفتى غيرمؤمنان ارائه نمىدهد. محض نمونه، مؤمن ممكن است در اعتقاد ورزيدن به خدا رسمى از رسوم معرفتى (مثلاً رسمى كه بدون تقصير ورزيدن درباره آن چيزى نمىداند) را به طرزى غير قابل نكوهش نقض كرده باشد. يا ممكن است به سبب وجود نقصى عينى در قواى ادراكى به خداشناسى توحيدى روى آورده باشد. پلانتينگا به او تنها دلدارى اندكى مىدهد كه در اعتقادش به خدا به لحاظ ذهنى محق است (يعنى از لحاظ معرفتى مقصر نيست)، اما اين مؤمن را چندان دلگرم نمىكند. او هيچ مبنايى براى آنكه مؤمن خود را در اعتقادش به نحو عينى (بدون نقص معرفتى) موجه بداند، در اختيار او نمىنهد. او علىرغم تصويرى كه پلانتينگا ارائه داده است، احتمالاً به كسانى ماند كه كارهاى ناشايست را، درحالى كه به طرز علاجناپذيرى به غيراخلاقى بودنشان جهل دارند، انجام مىدهند.
نمىخواهم پلانتينگا را كسى معرفى كنم كه از لحاظ معرفتى موضعِ مؤمنان را قويتر از اين نمىداند. او به عنوان يك مسيحى معتقد است خدا همه انسانها را با قواى ادراكى آفريده است و آن را به نحوى در انسان تعبيه كرده كه آدمى به بركت آن به آگاهى بىواسطه از حقيقت او دست مىيابد، دقيقا همانطور كه همه عُقلا از وجود اشياء مادى و انسانهاى پيرامون خود آگاهى بىواسطه دارند. اما پلانتينگا چنين اعتقادى را با تكيه بر اعتقادات دينى اختيار كرده است و از اينرو، اين اعتقاد نمىتواند بخشى از پايه غيردورىِ آن اعتقادات دينى باشد. پلانتينگا بدون تكيه بر اعتقاداتِ دينى تنها مىتواند حق اعتبارى اعتقاد ورزيدن را تأييد كند. در نتيجه، با آنكه بر اساس ديدگاه شخصىِ پلانتينگا به نظر مىرسد كه اعتقاد دينى تقريبا در بالاى جدول عقلانيت قرار داشته باشد (احتمالاً بين سطح 4 و 5)، اما بنابر مبناى غيردورىاى كه او براى عقلانيتِ اعتقادات دينى ارائه مىكند، آنها در سطح نسبتا پايينترى (احتمالاً بين سطح 7 و 8) قرار مىگيرند.
اين نتيجه ارتباط ديدگاههاى پلانتينگا را با ايمانگروى تا حدّى روشن كرد. بر اساس تفسير معقولِ خود او از اين لفظ، كه غالبا كاربردِ مسامحى دارد، ديدگاه او ايمانگروانه نيست. او مىگويد ايمانگروى اعتقادات دينى را از زمره دادههاى عقل نمىداند، كه «دادههاى عقل» يا گزارههاى واقعا پايه است يا حقيقتا از گزارههاى واقعا پايه منتج است. پلانتينگا اعتقاداتِ بنيادين دينى را واقعا پايه و از جمله دادههاى عقل مىداند، از اينرو نمىتواند ايمانگرو باشد. اما همانطور كه روشن شد پلانتينگا پيش از اتخاذِ موضع درباره اعتقادات دينى نمىتواند اثبات كند آنها حتى به معناى بسيار ضعيف دادههاى عقلاند. از اين منظر، ديدگاه او با ايمانگروى فاصله زيادى ندارد. علاوه بر اين، پلانتينگا مايل است تا با تكيه بر خود اعتقاداتِ دينى درباره جايگاه آنها در جدولِ عقلانيت به داورى بپردازد، و اين حاكى از تفوق ايمان بر عقل است كه به حق مىتوان آن را مشخصه ايمانگروى شمرد.
در خصوص نگرش شكاكانه، دفاعيات پلانتينگا به آن همانند نگرش جزمانديشانه صورتى معقول مىدهند. بعضى از شكاكان، كه به برترى معرفتى ـ نه اخلاقى ـ خود بر مؤمنانِ زودباور مباهات مىورزند، ممكن است اين را تنزل درجه قابل توجهى بينگارند. پلانتينگا انكار يا حتى ترديد در مدعيات دينى را حاوى هيچ امتياز معرفتى نمىداند. به علاوه، او در بحثِ مسئله شر و ايرادِ شواهدگروانه دلايلِ له ترجيح شك يا انكار اعتقاد را مردود مىشمرد. اما در عين حال، بىاعتقادى را ردّ نمىكند. اعتقاد، انكار، و شك در يك سطحاند و هيچيك به لحاظ معرفتى بر ديگرى ترجيح ندارد. البته، نمىخواهم بگويم كه خودِ پلانتينگا نسبت به عقايد مردم درباره دين بىتفاوت است. او تعهدىِ ژرف به حقيقتِ مسيحيت دارد و يقينا از تغيير كيش صادقانه به دين خود شادمان مىگردد اما بر اساس دفاعيات او نمىتوان گفت كه غيرمؤمنان بايد چنين كنند.
در آخر، پلانتينگا به كسانى كه به تعبير من نگرشى «نقادانه» درباره عقلانيت دينى دارند چه بايد عرضه كند؟ آنها از سر ترديد به منزلت عقلانى اعتقاداتِ دينى مىنگرند و براى گذر از اين ترديد در جستجوى دلايلاند. به اين اشخاص در دو مورد خاص مىتوان با تكيه برآثار پلانتينگا كمك كرد. اگر كسى بهوجود مجموعه مهمى از شواهد له وجود خدا (مانند شواهد از راه نظم) اذعان كند و مسئله شر با قوتى به ظاهر تعديلكننده تنها دليل بىاعتقادى اوباشد، پلانتينگا مىتواند با برداشتن اينمشكل راه اعتقادورزيدن را نشان دهد. و نيز اگر كسى جازمانه معتقد باشد كه حد اعلاى كمال در يك جهانِ ممكن مصداق دارد، پلانتينگا به بركتِ دليل وجودشناختى، مىتواند او را كاملاً قانع كند. اما او، در غير اين دو مورد بىشك تقريبا استثنايى، چيزى براى آنانى كه طالب توجه عقلانىِ براى اعتقاداند ندارد. محض نمونه، در صورتى كه دلايل له وجود خدا را رشتهاى از مقدمات قانعكننده تشكيل مىداد، كه محققان عقلىمشرب آنها را به عنوان پايه مشترك حقايق قبول دارند (مانند گزارههاى سطح 1 تا 5 جدولِ عقلانيت ما)، آنگاه بسيارى از لاادرىهاى صادق خداشناسانى پروپاقرص مىشدند. مدافعهگرى مثبتِ مسيحى با ابتنا بر سنت مشهور و درازآهنگ، از سِنت آگوستين گرفته تا در روزگار ما ريچارد سوينبرن، به حق مدعى اقامه چنين دلايلىاند. اما پلانتينگا در اين خصوص تهىدست است.
به بيانى عامتر، پلانتينگا به هر كسى، اعم از مؤمن و غيرمؤمن، كه به ملاحظاتِ عقلانىاى كه مستلزم اعتقاداند احساس نياز مىكند، كمكِ چندانى ارائه نمىدهد. بسيارى از افرادى كه بر دو راهى اعتقاد و بىاعتقادى ايستادهاند كاملاً محتمل است كه خود را از لحاظ معرفتى در اعتقاد ورزيدن (مانند رأى شخصىشان) داراى كمترين حق بدانند. سؤال آنها اين است آيا بايد اعتقاد بورزند يا نه؟ به نظر مىرسد چنين سؤالى به مراتب مناسبتر است، زيرا مسيحيت، محض نمونه، اعتقاد به خدا را اعتقادى نه فقط جذاب بلكه دشوار نيز معرفى مىكند. پلانتينگا كه بر محق بودن مؤمنان در اعتقادشان دليل مىآورد از اين موضوع سخنى به ميان نياورده است.
در نتيجه، دفاعيه پلانتينگا از عقلانيتِ اعتقادِ دينى نمىتواند به اهداف دفاعيات سنتى دست يابد و در اين رابطه به تعدادى از راههاى مهم اشاره مىكنيم. نخست آنكه دفاعيه پلانتينگا در پرتو دلايلى مستقلِ از خود اعتقاد دينى نمىتواند برترى اعتقاد را منحيثالمجموع بر بىاعتقادى اثبات كند. دوم، آنكه نمىتواند (باز از راه دلايلى مستقل از اعتقاد دينى) حقانيتِ اعتقاد مؤمن را به نحو عينى (در مقابل صرفا به نحو ذهنى) اثبات كند. سوم، آنكه نمىتواند با اقامه دلايلى براى غيرمؤمنان يا مؤمنانِ متزلزل اعتقاد را واجب (در مقابل تنها جواز) كند. در آخر، او اعتقادِ دينى را به لحاظ معرفتى در سطحى بسيار پايينتر از آنچه كه دفاعيات سنتى در نظر دارد، قرار مىدهد. بنابراين، با وجود آنكه مدافعهگرى پلانتينگا از بسيارى جهات دستاوردى تحسينبرانگيز داشته است، اما آنچه را كه بسيارى، از جمله هم مؤمنان و هم غيرمؤمنان، اميدوارانه در توجيه عقلانى اعتقاد دينى مىجويند، برآورده نمىسازد.
1. مشخصات كتابشناختىِ اين اثر عبارت است از:
Gutting, Gary, "Plantinga and the Rationality of Religious Belief", in Philosophy and Grammar of Religious Belief, PP. 332-347.
2. Alvin Plantinga, Reason and Belief in God, in A. Plantinga and N. Wolterstorff (eds), Faith and Rationality: Reason and Belief in God (University of Notre Dame Press, 1983), p. 60.
3. Philip /Quinn, In Search of the Foundations of Theism, Faith and Philosophy 2 (1985), pp. 469-86.
4. Plantinga, op. cit., p. 76.
5. Alvin Plantinga, The Foundations of Theism: a Reply, Faith and Philosophy 3 (1986), p. 300.
6. Ibid., pp. 300-1.
7. Ibid., pp. 301-2.