مجلات >‏كتاب زنان>شماره 24

زن در آينه شعر فارسي

8 ـ ابومعين حميد الدين ناصر خسرو

اكرم جودي نعمتي

چكيده:

حكيم ناصرخسرو قبادياني، بي‌اعتناترين شاعر ادبيات فارسي به زن شمرده مي‌شود كه ديوان او در نگاه اول، خالي از حضور زن تلقي مي‌گردد؛ لكن در لايه‌هاي ذهن او و در ميان اشعارش مي‌توان به طور غيرمستقيم ساية نامرئي زن را پيدا كرد. مقاله حاضر در جستجوي اين ساية نامرئي است. نگارنده علاوه بر ديوان ناصرخسرو و مثنوي‌هاي او، همة آثار منثور وي را كه از پرمايه‌ترين آثار ادب فارسي است، مورد بررسي قرار داده است تا از اين راه، زواياي فكر شاعر را در روشنايي بكاود و نهفته‌هاي آن را آشكار سازد.

نقش عقايد شيعي شاعر در سرنوشت اجتماعي او و نيز تأثير آن بر نگاه وي به زن، جامعه‌شناسي زنان روزگار از لابلاي اشعار وي، حضور زن در نمادپردازي حكما و انعكاس آن بر ذهن و انديشة شاعر از محورهاي اصلي اين مقاله است.

واژگان كليدي:

شعر فارسي، ناصرخسرو، زن، تشيع، عفاف، مقام مادر، خانواده، زنان مشهور، گناه نخستين، زناشويي مراتب وجود.

ناصرخسرو (394-481 ه‍) قصيده‌پرداز بزرگ ادبيات فارسي است كه از نظر تحولات فكري و وقايع زندگي، موقعيت ويژه و منحصر به فردي در ميان شعرا پيدا كرده است؛ به‌گونه‌اي كه تحليل شعر او بدون توجه به بازتاب اين تحولات تعيين‌كننده، نتيجه مطلوبي به دست نمي‌دهد.

او در آغاز جواني به دربار سلطان محمود غزنوي راه يافت و پس از وي در دربار پسرش مسعود به شغل دبيري پرداخت. سپس ملازم دربار سلجوقيان شد و همچنان به كارهاي ديواني ادامه داد.

حاصل اين مشاغل، طبعاً نام و كام اين جهاني بود و غفلت از پيامدهاي آن جهاني. ناصرخسرو در ديوان اشعارش به شغل ديواني خود و دوراني كه به غفلت و معصيت در دربار شاهان سپري كرده بود، اشاره مي‌كند.[1] اين دوران البته در كنار مسائل فوق، امكان برخورد و آشنايي ناصرخسرو را با جريان‌هاي سياسي و عقايد و افكار مختلف موجود در جامعة آن روزگار كه اتفاقاً بسيار هم متنوع و متعدد بود، فراهم مي‌كرد و ذهن خردگرا و حقيقت‌جوي او را با سؤالات فراوان روبرو مي‌ساخت.

چنانكه خود ناصرخسرو در مقدمة سفرنامه‌اش اشاره مي‌كند، به دنبال خوابي كه در حدود چهل سالگي ديد، انقلابي دروني سراسر وجودش را فراگرفت؛ از خواب چهل ساله بيدار شد، دست از مشاغل ديواني شست و در پي حقيقت، عزم سفر قبله كرد. در اين سفر هفت ساله، چهار بار حج به جاي آورد، بسياري از كشورهاي اسلامي را ديد و با خردمندان و صاحبنظران فرقه‌هاي مختلف فكري، گفتگوها كرد. سه سال در مصر ماند و سرانجام مقصود خود را در مذهب اسماعيلي و كيش باطنيان يافت. مدارج مبلغان اسماعيلي را طي كرد، از سوي خليفه فاطمي مصر «حجت» خراسان شد و براي تبليغ آيين جديد خود به وطن بازگشت.

ميزان حضور زن در شعر ناصرخسرو

عوالم، عواطف و گرايش‌هاي دورة اول زندگي ناصرخسرو، يعني قبل از چهل سالگي او، در آثار منظوم و منثور وي ديده نمي‌شود. بعيد به نظر مي‌رسد كه شاعر بزرگي چون او تا چهل سالگي شعر نسروده باشد؛ از اين رو مي‌توان نتيجه گرفت كه او لااقل بخشي از اشعار آن دوره را كه با اعتقادات جديد وي مطابقت نداشت، از بين برده است. يكي از تبعات اين امر، حضوركم‌رنگ زن در اشعار ناصرخسرو است؛ زيرا زنان غالباً در ادبيات داستاني و اشعار بزمي ديده مي‌شوند. از آنجا كه اشعار موجود ناصرخسرو نه بزمي و عاشقانه است و نه داستاني، زن در اشعار او موضوعيت چندان مستقلي ندارد.

عدم حضور بارز زن در اشعار ناصرخسرو علت ديگري هم دارد. زندگي او پس از بازگشت از سفر 7 ساله، چهرة جدي و مبارزاتي پيدا كرد. پذيرفتن مذهب شيعه اسماعيلي و رسالت تبليغي «حجت» زندگي او را دگرگون ساخت. او مصمم شده بود كه نيرو، قلم و شعر خود را در راه تبليغ اين آيين و تبيين حكمت اهل باطن براي مردمي كه به سطحي‌نگري عادت كرده بودند، صرف كند؛ اما نه جّو عمومي حاكم بر اعتقادات مردم اين اجازه را مي‌داد، نه علماي سنت و جماعت، و نه حكومتي كه مبتني بر ظاهربيني آنان بود. بنابراين وقتي به زادگاه خود بلخ بازگشت، استقبالي نديد. او كه هفت سال قبل دبير ديوان و جزو اعيان شهر بود، حالا به دشنام، شيعي، باطني، غالي و قرمطي خوانده مي‌شد و همين‌ها براي تهمت بي‌ديني و بدديني كافي بود. لذا گروهي متعصب درصدد كشتن او به خانه‌اش ريختند و غارت كردند. از ترس جان به نيشابور روي آورد كه برخي از باطنيان در آنجا پنهان مي‌زيستند؛ اما در آنجا هم عوام‌الناس به خون وي تشنه بودند. به مازندران رفت و پيرواني اندك پيدا كرد كه بعدها به نام ناصريه مشهور شدند. تحريك مردم متعصب و پيشي گرفتن بر يكديگر جهت كسب ثواب كشتن او همچنان ادامه داشت و آرامشي براي او باقي نمي‌گذاشت. سرانجام به ولايت بدخشان (در افغانستان امروزي) پناه برد و در دل كوههاي يمگان مأوا يافت.

زندگي انزوايي ناصرخسرو در يمگان با دشواري‌هاي فراواني همراه بود: دور از خانه و خانواده، بدون هيچ ثروت و زمين و دارايي و با دشمناني كه در كمينش بودند و او را بدون هيچ گناهي بدمذهب مي‌دانستند، در حالي‌كه خود جز ظاهري از دين و مذهب نداشتند:

بـگذر اي بـاد دل افـروز خـراسانـي بـر يكي مانده به يمگان دره زنداني

انـدر ايـن تنـگي بي‌راحت بنشستـه خالي از نعمت وز ضيعت[2] و دهقاني

روي بـرتافته زو خويش چو بيگانـه دستگيريش نـه جـز رحمت يـزداني

بي‌گناهي شده همواره بـر او دشمـن تـرك و تـازيّ و عراقيّ و خراسانـي

بهنه جويان[3] و جز اين هيچ بهانه نـه كه تـو بـد مذهبـي و دشمن يـاراني

آن همي گويـد امـروز مرا بـد دين كـه بـجز نـام نــدانـد ز مسلمـاني[4]

ملاحظه مي‌شود كه اين زندگي سرد و خشن مجالي براي حضور گرم و لطيف زن باقي نمي‌گذاشت. دلخوشي ناصرخسرو در اين زندگي بدان بود كه به جاي زن با حكمت، جفت گشته و با خليفة فاطمي مصر پيوسته است:

اگر از خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشته ستم بـا حكمت لقماني

داغ مستنصـر بـالله نـهاده ستـم بـر بـر و سينه و بـر پهنة پيشانـي[5]

محروميت ناصرخسرو از امكانات عادي زندگي از يكسو، مصمم بودن او بر مصروف ساختن عمر در راه حكمت باطنيان و عقايد اسماعيليان از سوي ديگر، مهمترين عواملي بودند كه مانع از حضور مستقيم زن ـ جز در موارد خاص ـ در ذهن و ضمير شاعر مي‌شدند. اما آيا مي‌توان اين نيمة هستي را به كلي از خويش دور كرد؟ قطعاً نه. لذا حضور زن و نگرش ناصرخسرو به وي را بايد به طور غيرمستقيم در آثارش جستجو كرد؛ يعني در مواردي كه موضوع سخن «زن» نيست، ولي در تبيين و تحليل آن پاي زن به ميان مي‌آيد. ذيلاً به بررسي ردّ پاي زن در آثار ناصرخسرو مي‌پردازيم:

حضرت فاطمه (س) و خلفاي فاطمي

ادبيات فارسي تا قرن دهم عمدتاً تحت تأثير مذهب حاكم بر روزگاران گذشته، يعني تسنّن شكل گرفته است؛ از اين‌رو عقايد شيعي را بندرت مي‌توان در آثار شعرا ديد؛ ناصرخسرو از اين ديدگاه، شاعر ممتازي است كه اعتقادات شيعي در آثار او به وضوح مشاهده مي‌شود. به عبارت بهتر، او سخني نگفته و شعري نسروده است، مگر آنكه در خدمت عقايدش بوده باشد كه البته اين عقايد، تشيع خردگرايانه و بينش باطني اسماعيلي است.

اگر بخواهيم تأثير عقايد ناصرخسرو را بر نگرش او به زن بررسي كنيم، نخستين و بارزترين اين تأثيرات را در ارادت او به حضرت زهرا (س) خواهيم ديد. يكي از القاب حضرت زهرا «سيدة نساء العالمين» است؛ ناصرخسرو با توجه به اين لقب، مانند هر شيعي ديگر معتقد است كه آن حضرت سرور زنان عالم و برگزيده‌ترين آنهاست:

گزين و بهين زنان جهان كجا بود جز در كنار علي؟[6]

و كفويت و همسري او با حضرت علي (ع) خاندان پيامبر را نتيجه داده است:

جز كه زهرا و علي و اولادشان مر رسول مصطفي را كيست آل؟[7]

وي همچنين از حضرت فاطمه با لقب «حورعين» كه وصف زنان بهشتي در قرآن است،[8] ياد مي‌كند و باز به هم‌شأني وي با حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) و ثمرة خانوادگي آنها اشاره كرده مي‌گويد:

قـرين محمد كه بود؟ آنكه جفتش نبـودي مـگر حـور عيـن محمد

از اين حورعين و قرين‌گشت پيدا حسين‌و حسن‌سين‌وشين محمد[9]

حضرت علي (ع) خود شأن والايي دارد كه ناصرخسرو اذعان مي‌كند «قرين پيامبر» است و درجاي ديگر هم تصريح مي‌كند كه پيامبر(ص) و علي(ع) شريف‌ترين انسان‌ها هستند؛[10] با اين‌همه وقتي به زناشويي زهراي اطهر و حضرت اميرالمؤمنين اشاره مي‌كند، در واقع لحني دارد كه گويي همسر زهرا بودن را از امتيازات و فضايل علي (ع) مي‌داند:

...ذوالفقار ايزد سوي كه فرستاد به بدر؟ زن و فرزند كه را بود چو زهرا و شبير؟[11]

«سلام و درود بر پدر آل و عترت رسول، و كفو دخترش فاطمة الزهراء البتول، خداوند ذوالفقار مشهور، ابن عم و داماد رسول مصطفي، الوصي المرتضي.»[12]

ناصرخسرو شاعر جسوري است كه وقتي تمام حاكمان روزگارش سني مذهب بودند، او يك تنه در مقابلشان ايستاد و بنحو ستايش‌‌آميزي از حريم عقيدتي خود دفاع كرد و البته تاوان اين ايستادگي را هم تا پايان عمر در تنگناي غربت و تنهايي پرداخت. او در قصيده‌اي غرّا خردگرايانه به نقد عوام مسلمانان مي‌پردازد كه چگونه بت‌پرستان را لعن و نفرين مي‌كنند و از بت‌پرستي ايشان در رنج هستند؛ در حالي‌كه بت‌هاي تراشيده از سنگ به كسي ضرر و آسيب نمي‌رساند؛ اما بت‌هايي كه مسلمانان تراشيدند، حقايق را ريشه‌كن كردند و فرزندان پيامبر را كشتند. وي در اين قصيده به «بت نخستين» كه جاهلان امت او را برگزيدند، لعنت مي‌فرستد كه فدك را از فاطمه گرفت و موجب رنجش و ناراحتي او شد. چنانكه قصيده نشان مي‌دهد، وي را از اين لعن برحذر مي‌داشتند و او در پاسخ، با پافشاري بر مواضع عقيدتي خود، لعنت را مكرر كرده، به شهادت امام حسين به دست پيروان بت مزبور اشاره مي‌كند:

لعنت كنم بـر آن بـت‌ كز امـت محمـد او بـود جـاهلان را زاوّل‌ بـت نـخسـتـيـن

لعنت كنم بر آن بت كز فاطمه فـدك را بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگين

لعنت كنم بر آن بت كو كرد و شيعت او حلق‌حسين تشنه در خون خضاب و رنگين[13]

ماجراي فدك در شعر ناصرخسرو ازموضع كاملاً شيعي به عنوان سمبل غصب حقوق خاندان پيامبر (ص) مطرح مي‌گردد و فاطمه و فدك مي‌شود شاخص حق و ناحق. اين مسأله در شعر فارسي سابقه نداشت و ناصرخسرو آن را به منزلة يكي از مطالبات تاريخ تشيع مطرح مي‌كند كه خود به تنهايي مي‌تواند مرز ميان شيعه و غيرشيعه باشد. از اين‌رو در علت همراهي نكردن با مخالفان خود مي‌گويد: من شرم دارم با كساني باشم كه پيرو كسي هستند كه او چنين فعلي را در حق فاطمه و فرزندانش مرتكب شده است:

آنك او بـه مراد عام نـادان بــر رفـت بــه منبـــر پيـمبــر

گفتا كه منم امام و، ميـراث بستــد ز نبيـــرگـان و دختـــر

روي وي اگـر سپيد بـاشد روي كـه بـود سيـه بـه محشــر؟

ور مي بـروي تو بـا امـامي كايـن فعل شده است از و مشهّر،

من بـا تو نيم كه شرم دارم از فـاطمــه و شـبيــر و شبّــر[14]

اصولاً حضرت فاطمه زهرا(س) در شعر ناصرخسرو بيش از شعر تمام شاعران كهن مطرح مي‌شود. اين مسأله علاوه بر ارادت شاعر به خاندان عصمت و طهارت، از وابستگي او به خلفاي فاطمي مصر هم ناشي مي‌شود. خلافت فاطميان موفق‌ترين پيروزي سياسي نهضت شيعيان اسماعيلي بود كه از سال 297 تا 567 هجري در مناطقي از افريقا، شام و فلسطين حاكم بود.[15] داعيان اسماعيلي، مبلغان فاطميان بودند كه در مناطق وسيعي از ايران، هند، يمن، حجاز، سوريه و شام فعاليت مي‌كردند. اوج خلافت فاطميان در عصر مستنصر، هشتمين خليفة فاطمي بود كه ناصرخسرو از طرف وي لقب «حجت خراسان» گرفت و براي تبليغ آيين اسماعيلي روانة وطن خود شد.

فاطميان خود را فرزندان فاطمه و از نسل اسماعيل فرزند امام جعفرصادق (ع) مي‌دانستند، اما مخالفان ايشان اين انتساب را قبول نداشتند و آنها را «عبيدي» و از نسل عبيدالله مهدي بنيان‌گذار سلسلة فاطميان مي‌شمردند.[16] برخي هم ايشان را به عبدالله بن ميمون قداح منتسب مي‌كردند كه از نخستين داعيان و حاميان بزرگ اسماعيلي بود.[17]

ناصرخسرو در اشعار خود به كرّات به نسبت مادر و فرزندي ميان حضرت فاطمه زهرا (س) و فاطميان مصر اشاره كرده است:

من همي نازش به آل حيدر و زهرا كنم تو همي نازش به سند و هند بدگوهر كني

گر ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر آفـرين از جانْت بـر فرزند و برمادر كني[18]

چنانكه در آموختن اسرار باطني اسماعيليان از خليفه فاطمي ـ كه وي فرزند زهرا مي‌داندش ـ نيز به همين مسأله اشاره مي‌كند:

شنــودم ز ميـراث دار محمـد سـخن‌هاي چـون انگبين محمد

دلم ديد سرّي كه بنمود از اول بـه حيـدر دل پيش‌بين محمـد

ز فرزند زهرا و حيـدر گرفتـم من ايـن سيـرت راستين محمد[19]

او حتي در توصيف طبيعت بهاري هم از صور خيالي استفاده مي‌كند كه ضمن اشاره به عظمت و اقتدار فاطميان آن روزگار، آنها را نبيرگان زهرا معرفي مي‌نمايد:

معزول گشـت زاغ چنين زيرا چـون دشمن نبيـرة زهـرا شـد

خورشيدْ فاطمي شد و با قوّت برگشت و از نشيب به بالا شد[20]

بنابراين دور از انتظار نيست كه به ارج و قربي كه نزد آنان داشت، مباهات ورزد و در مقابل مخالفان، چنين به ستايش خود پردازد:

شاخ پربارم زي چشم بني‌زهرا پيش چشم تو همي بيد و چنار آيد[21]

چنانكه ملاحظه مي‌شود، منظور از بني‌زهرا و فرزندان فاطمه(س) يا پيامبر(ص) در شعر ناصرخسرو، خلفاي فاطمي مصر است كه خود را از نسل اسماعيل فرزند امام جعفرصادق(ع) و نهايتاً فرزند فاطمه زهرا (س) مي‌دانستند. اين نسبت مفروض با عواطف شيعيان به اهل بيت كه تبلور آن، در وجود مبارك حضرت زهراست، پيوند مي‌خورد و نه تنها به مبارزات سياسي آنها در اين دنيا صبغة كاملاً ديني مي‌داد، بلكه سبب مي‌شد مرارت‌هاي ناشي از مبارزات مزبور را تحمل كنند به اميد آنكه شكايت بيداد مخالفان را در روز قيامت به پيشگاه حضرت زهرا(س) ببرند و حضرتش شفيع دادخواهي آنها نزد خداوند باشد:

...آن روز بيايند همه خلـــق مكـافــات هم ظالم و هم عادل بي‌هيچ محابا

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پيش شهدا دست من و دامن زهرا

تــا داد مـــن از دشـمـــــــن اولاد پيمبر بدهد بتمام ايزد دادار تعالي[22]

اين عقيده كه فاطميان فرزندان فاطمه زهرا (س) هستند، تقدسي را براي آنها به ارمغان مي‌آورد كه موجب مي‌شد پيروانشان، مثل ناصرخسرو، دوستداري آنها را داراي پاداش اخروي و مجوز ورود به بهشت بدانند:

چون به حبّ آل زهرا روي شستي، روز حشر نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا[23]

و با خلوص نيت به آنان و مرام آنان پايبند باشند و تصور كنند كه چاره تمام مشكلات آنها در دربار فاطميان است:

داند به عقل، مردم دانا كه بـر زمين دست خداي هر دو جهان است فاطمي

اي دردمند دور مشو خيره از طبيب زيـرا نشستــه بـر در عيســي مريـمي[24]

اين خوش بيني مفرط و دل‌بستن به دربار فاطمي، البته تبعاتي داشت كه فعلاً مجال پرداختن به آنها نيست.[25]

ديگر زنان مشهور

چنانكه پيشتر گفتيم، زنان در شعر ناصرخسرو حضور بارز و فعالي ندارند؛ با اينهمه به برخي زنان مشهور ـ اعم از منفي و مثبت‌ـ در شعر او اشاره‌هايي شده است كه ذيلاً به آنها مي‌پردازيم:

الف)ـ عايشه

همان‌گونه كه حضرت فاطمه (س) در شعر ناصرخسرو، مظهر حق و معيار حقانيت است، عايشه نيز محور فتنه و باطل است. ناصرخسرو اين دو زن را رهبر و پيشواي جناح‌هاي متخاصم روزگار خود مي‌داند. به اين معني كه فاطميان و باطنيان را شيعة فاطمه زهرا (س) برمي‌شمارد و سنّيان و ظاهريان را شيعه و پيرو عايشه:

فاطمـي‌ام فـاطمي‌ام فـاطمي تا تـو بـِدرِّي زغـم اي ظاهـري

فاطمه را عايشه مارَندر[26]ست پس تـو مـرا شيـعت مـارندري

شيعت مارندري اي بد نشان شايـد اگـر دشمـن دختنـدري[27]

من نبرم نـام تـو، نـامم مبـر من بري‌ام از تو، تو از من بري[28]

وي همچنين دوران جاهليت و پرستش لات و هبل را كه از بت‌هاي مشهور آن دوران بود، فرا ياد خواننده مي‌آورد و مي‌گويد نزد دانايان، شگفت‌انگيزتر از جنگ جمل نبود كه عايشه و پيروانش بر ضد علي(ع) به راه انداختند. وي كار عايشه را نظير حمله بردن ماده گوسفند بر شير مي‌داند و خطاب به پيروان وي كه دشمنان خود شاعر نيز بودند، مي‌گويد اگر تو بي‌خرد و ديوانه نيستي، چگونه برة آن ماده گوسفند شده‌اي:

حديـث هبل سوي دانـا نبـود شـگفتي‌تـر از كـار حـرب جمـل

چگونه بَرد حمله بر شير ميش كسي ايـن نـديده‌ست از اهل ملل

تو اي بي‌خـرد گرنه ديوانـه‌اي مرآن ميش را چون شدستي حمل؟[29]

با وجود سفارشي كه قرآن به زنان پيامبر كرده بود، عايشه به جنگ علي(ع) آمد. ناصرخسرو معتقد است كه او سوار بر ابليس به جنگ علي(ع) آمده بود و علي(ع) البته ابليس را پي كرد:

بيـامد بـه حـرب جمـل عايشه بـرابـليس زي كـارزار علــي

بريده شد ابليس را دست و پاي چو بانگ آمد از گيرودار علي[30]

ب)ـ زن ابولهب

ناصرخسرو در جدال با مخالفان خود اشاره‌هايي كنايه آلود به زن ابولهب نيز دارد، بي‌آنكه منظورش زن مشخصي باشد:

بولهب با زن به پيشت مي‌روند اي ناصبي[31] بنگر آنكه زنْش را در گردن افكنده كَنَب[32]

گرنمي‌بيني تو ايشان را ز بس مستي همي نيست‌ رويي ‌مرمرا از تو وزايشان ‌جز هَرَب[33]

به نظر مي‌رسد منظور شاعر از اين كنايه، بدترين دشمنان عقيدتي او باشد نه زني خاص در روزگار وي؛ زيرا اولاً در شعر ناصرخسرو قرينة ديگري دال براينكه زني معيّن با او دشمني داشته باشد، وجود ندارد؛ ثانياً ابولهب و زنش بدترين و سرسخت‌ترين دشمنان پيامبر بودند كه در آن ميان زن بولهب، يعني ام‌جميل خواهر ابوسفيان، نقش بيشتري در تحريك شوهرش و دشمني با پيامبر داشت، تا جايي كه آيه در شأن آنها نازل شد: تبت يد أبي لهب و تب... و امرأته حمالة الحطب. في جيدها حبل من مسد؛ «بريده باد دست‌هاي ابولهب و بريده باد ... زن او بردارندة هيزم است و برگردنش بندي از ليف خرماست».[34]

ناصرخسرو در جاي ديگر نيز به زن بولهب اشاره كرده است. او خطاب به مخالفان خود و در تعريض به پيشوايان و رهبران آنها مي‌گويد: خداوند درخت شريفي (كنايه از خاندان حضرت رسول) در بين اعراب پديد آورد تا به خلق خدا خير برساند و شما در آن درخت آتش زديد و آن را سوزانديد. سپس مي‌گويد:

تبـّت يـَدا اِمامِكَ روزي هزار بار كايـن فـعل كزوي آمـد نـامـد زبـولهـب

عهد غديرخم زن بولهب نداشت در گردن شماست شده سخت چون كَنَب

وامروز نيستيد پشيمان زفعل بد فعل بد از پدر به تو مانده‌ست منتسب[35]

اين ابيات بهتر نشان مي‌دهد كه منظور شاعر اصلاً جنس زن نيست؛ بلكه «مكنيّ‌عنه» هستند. اما چه لزومي داشت كه زن را «مَكنيّ به» براي مردان قرار دهد؟ براي روشن شدن مطلب، از تأويل‌هاي باطني ناصرخسرو در آثار منثورش كمك مي‌گيريم.

ناصرخسرو در آثار خود به كرّات پيامبر را شوي روحاني و معنوي امت دانسته و خلق را به منزلة زن او برشمرده است. منطق اين تأويل مبتني بر چند چيز است:

1ـ پيامبر فاضل‌تر از تمامي امت است؛ چنانكه مرد بر زن فاضل‌تر است. پيامبر به علت اين فضيلت، قوّام بر امور امت است (همانطور كه مرد بر زن قوّام است)؛ قرآن نيز مي‌فرمايد: يا أيها المدّثر، قم فأنذر.[36]

2ـ پيامبر فايده دهنده است و امت فايده پذيرنده؛ همان‌گونه كه مرد فايده دهنده است و زن فايده پذيرنده، و همان‌گونه كه افلاك و انجم، پدران آسماني و فايده دهنده هستند و طبايع، مادران زميني و فايده پذيرنده.[37]

3ـ اطاعت پيامبر بر خلق واجب است؛ همان‌گونه كه اطاعت مرد بر زن واجب است.[38]

ناصرخسرو اين نسبت زن و شوهري معنوي را منحصر به رابطة پيامبر و امت نمي‌داند؛ چنانكه در ماجراي غديرخم مي‌گويد: در آن روز، پيامبر به منزله ولي امت بود كه در يك نكاح نفساني، همة امت را كه به منزلة زن بودند، به عقد وصي خود كه به منزلة شوي آنها بود، درآورد.[39]

او همچنين رابطة زناشويي معنوي را به‌مراتب مبلّغان اسماعيلي تعميم داده، مي‌گويد پايين‌تر از حضرت رسول (ص) هر استاد، مرد معنوي شاگرد خويش است و هر شاگردي، زن معنوي استاد خويش است؛ زيرا از او فايده گيرنده است. چنانكه «ناطق» مرد است براي «اساس» و اساس زن است براي ناطق، اساس مرد است براي «امام»، امام شوي است براي «حجت» و حجت شوي است براي «داعي» و داعي شوي است براي «مأذون»، و مأذون شوي است براي «مستجيب».[40]

چنانكه ملاحظه مي‌شود، رابطة زناشويي در آثار ناصرخسرو نماد رابطة رهبري و پيروي، و مريدي و مرادي است. با اين تأويل، زن بولهب كه درشعر ناصرخسرو آمده است، نماد پيروان لجوج و سرسخت كساني مي‌شود كه رهبر و علمدار دشمني با خاندان رسول بودند. با مرور شعر ناصرخسرو اين نتيجة تأويلي تأييد مي‌شود؛ ناصرخسرو مي‌گويد «تبّت يدا امامك»؛ بريده باد دست‌هاي «امام تو». پس «امام تو» را به جاي بولهب مي‌گذارد و «تو» را به جاي زن بولهب كه البته بدتر از زن بولهب است؛ زيرا زن بولهب از نظر وقوع زماني، پيمان غديرخم و ولايت علي را بر گردن نداشت، اما «تو» (=دشمنان ناصرخسرو) آن پيمان را دريافت كرده‌اي و با وجود آن به دشمني با خاندان رسول و اسماعيليان مي‌پردازي. بدين ترتيب رابطة زناشويي، نماد رابطة رهبري و پيروي در جناح باطل نيز واقع مي‌شود.

ج)ـ مريم

بعد از حضرت فاطمه زهرا (س) بيشترين اشاره به زنان در شعر ناصرخسرو در خصوص حضرت مريم ديده مي‌شود. البته اين اشاره‌ها بيش از 5 مورد نيست. يك مورد اشاره به پرهيزكاري مريم است كه موجب شده او در قرآن جزو قانتان محسوب شود:

مريم عمران نشد از قانتين جز كه به پرهيز برو بر زني[41]

اين بيت برگرفته از قرآن است: و مريم ابنت عمران التّي أحصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدّقت بكلمات ربّها و كتبه و كانت من القانتين: «]و خداوند مثال مي‌زند[ مريم دختر عمران را كه فرج خويش را حفظ كرد تا از روح خويش در آن دميديم، و نيز سخنان و كتاب‌هاي پروردگارش را تصديق كرد و او جزو فروتنان بود.»[42]

در بيت ديگر نيز كه متأثر از آيه اخيرالذكر است و به پرهيزگاري مريم و به نحوة باردار شدن او توسط نفخه الهي اشاره كرده است، خطاب به باد مي‌گويد: مريم با بصيرت خود دريافت كه پدر فرزندش يعني آن كه وي را باردار كرده، تو هستي:

آيـا هميشـه بـه نـوروز سوي هر شجـري توناپديد و پديد از تو بر شجر اثري

تويي كه جز تو نپنداشت با بصارت خويش عفيفه مريم مرپور خويش را پدري[43]

مورد ديگر مربوط به صور خيال و تشبيه آسمان و ستاره‌هايش به كنيسه مريم[44] و مورد ديگر فقط اشاره به اضافه بنوت ميان عيسي و مريم است.[45]

د)ـ زليخا

ماجراي يوسف و زليخا در قرآن «أحسن القصص» خوانده شده است.[46] يكي از زيبايي‌ها و عبرت‌هاي اين داستان، فرجام نيك زليخا از پس عصيان و گمراهي است. او بعد از فراق يوسف و از دست دادن جاه و مال و شوكت خاندان، به خداي يوسف ايمان آورد. سال‌هاي جواني را پشت سر نهاد و به عجز و ناتواني و نابينايي گرفتار شد، اما مهر يوسف همچنان در دلش بود.

روزي بر سرراهي كه يوسف از آنجا مي‌گذشت، به انتظار نشست. يوسف چون او را درنهايت فقر و بيچارگي ديد، تفقدي كرد و پرسيد چه حاجتي دارد تا برآورده سازد. زليخا پاسخ داد: يك نگاه بر روي تو مرا از همة جهان خوشتر است. يوسف گفت: شگفتا كه جواني و جمال تو رفت، اما عشقت همچنان باقي است. زليخا گفت: سرتازيانه بر سينة من بنه تا شگفتي‌ها ببيني. چون يوسف سر تازيانه بر سينة زليخا نهاد، تپش قلب او از تازيانه بر دست يوسف رسيد. يوسف به دعا و معجزة الهي، عزّ و توانايي و بينايي و جواني زليخا را به او بازگرداند و او را به زني گرفت و سه فرزند از او يافت.[47]

جوان شدن زليخا از پس پيري، مضموني است كه طبع ناصرخسرو را خوش آمده و او به كرّات در شعر خود، آن را مبناي صورخيال قرار داده است:

گــر نيســت ابــر معجـــزة يـوســف صحـرا چــرا چــو روي زليخا شد؟[48]

بــه مــن تــازه شــد پـژمريـده سخـن[49] چـو ز افسـون يوسـف زليخــاي زال[50]

گرنه چو يوسف شده‌ست گل، چو زليخا بـاغ چـرا بــاز شـد دوازده ســالـه[51]

همچنين دربارة عشق زليخا به يوسف كه زردرويي عاشقانه ملازم آن است، مي‌گويد:

چودرتاريك‌چَه‌يوسف،منوّرمشتري‌درشب درو زهره‌بمانده ‍‌زردوحيران‌چون‌زليخايي[52]

هـ)ـ ليلي

شعر ناصرخسرو ماهيتاً اجازة ظهور و بروز به عرايس شعري نمي‌دهد؛ اما وقتي در سفر 7 سالة خود، خرابه‌هاي خانة ليلي را در نزديكي طائف مي‌بيند، زبان به تحسين برمي‌گشايد كه «قصة ليلي و مجنون عجيب است».[53] لذا در صور خيال او شعاع كمرنگي از حضور ليلي ديده مي‌شود:

چون روي ليلي است گل و پيشش سرونوان چو قامت مجنونست[54]

با اينهمه در جاي ديگر، بنا به خط مشي كلي خويش، مخاطب را از اين كه مانند مجنون، خود را زبون زن سازد و تمام فكر و ذكرش ليلي باشد، بر حذر مي‌دارد:

دريغ دار زنادان سخن كه نيست صواب بـه پيش خوك نهادن نه منّ و نه سلوي

سخن ز دانـا بشنو زبـون خويش مبـاش مگير خيره چون مجنون سخنت را ليلي[55]

و)ـ منيژه

مي‌توان گفت ناصرخسرو به هيچ زني، غير از زنان ستودة ديني، كاملاً خوشبين نيست و اگر در جايي به دليل خاصي زني را بستايد، در جاي ديگر همو را نكوهش مي‌كند. نه تنها ليلي بلكه منيژه هم گرفتار كم‌لطفي وي شده است. ناصر خسرو در جايي كه گل‌هاي باران خوردة بهاري را توصيف مي‌كند، چهرة منيژه «مشبه به» مناسبي براي توصيف اوست:

چون روي منيژه شد گل سوري سوسن به مَثل چو خنجر بيژن[56]

اما وقتي با مخاطبانش جدي سخن مي‌گويد و از روزگار غدّار و دنياي دني ياد مي‌كند، جهان را زن جادوگر مي‌داند و مردان را از فريب ايشان بر حذر مي‌دارد. داوري وي را دربارة منيژه و آنچه سر بيژن آورده، ببينيد:

زن جادوست جهان، من نخرم زَرقش زن بـود آنـكه مـر او را بفريبـد زن

زَرق آن زن[57] را بــا بيــژن نـشنـودي كـه چـه آورد بـه آخر بـه سر بيژن؟

همچـو بيژن به سـيه‌چاه درون مانـي اي پسر، گر تـو بـه دنيـا بنهي گردن

چون همي بـرره بيژن رَوي اي نـادان پس چه‌گويي‌كـه نبايست‌ چنان‌كردن؟

صحبـت اين زن بـدگوهر بـدخورا گر بـورزي تـو نيرزي بـه يكي ارزن

صحبـت او مخر و عمر مـده زيـرا جز كه نادان نخرد كس به تبر سوزن

طمع جانْت كند،گرچه بـدو كابيـن گنـج قـارون بـدهي يـا سپـه قـاون[58]

اين درحالي است كه گناه منيژه در داستان، عاشقي است؛ ناموجه اما وفادار. منيژه به روايت فردوسي در ماجراي عشق پيشقدم مي‌شود و بيژن را كه ميل عاشقي دارد، اما جسارت عاشقي نه، به قصر خود مي‌برد. او پس از برملا شدن ماجرا و اسير گشتن بيژن در چاه افراسياب، تمام زندگي و آسايش خود را رها مي‌كند و شاهدختي مي‌شود در لباس گدايان، تا نان خشكي فراهم آورد و مانع از مرگ بيژن در چاه گردد. سرانجام نيز سبب نجات وي از چاه، خود منيژه است و از اين نظر سمبل فداكاري محسوب مي‌شود؛[59] اما ناصرخسرو فقط به آغاز ماجرا كه منيژه پاي بيژن را به ماجرا باز كرده است، توجه دارد.

زن در صور خيال شعري

شعر ناصرخسرو در اثر چالش‌هاي فكري و عقيدتي شاعر و واكنش‌هاي اجتماعي كه در برابر اين چالش‌ها مي‌ديد، وضعيت خاصي پيدا كرده است؛ چنان‌كه هم از نظر محتوا و پيام‌هاي شعري، هم از نظر عواطف و احساسات و هم از نظر انتخاب واژگان و موسيقي شعر، از نرمي و لطافت دور شده و پرخاش و مقاومت و تسيلم ناپذيري در برابر مخالفان را به خود گرفته است. در چنين وضعي، صور خيال شعر او به كمترين حد استفاده از عناصر زنانه اعتنا كرده است. در همين حد اندك هم آنچه جالب توجه است، استفاده از زنان بهشتي (حور و حورا) در اين تصاوير است كه نشان مي‌دهد وي واقعاً از حضور مادي و جسماني زن اجتناب مي‌كرده است. او در توصيف بهار مي‌گويد:

بستان بهشت وار شد و لاله رخشان به سان عارض حورا شد[60]

و ستارگان آسمان را نيز زنان بهشتي در ميان سبزه‌ها مي‌بيند:

نديدم تا نديدم دوش چرخ پر كواكب را به‌چشم‌سردراين عالم‌يكي‌پرحورخضرايي[61]

و گل‌ها و سبزه‌هاي باغ كه تن به باران ابر سياه مي‌شويند، بدين‌گونه در ذهن او زنان سبزپوش بهشتي را تداعي مي‌كند كه پيراهن به آب چشم اهريمن شسته‌اند:

چون باد سحر تو[62] را برانگيزد ديوي سيهي به لؤلؤ آبستن

امروز به آب چشم تـو حـورا در باغ بشست سبزه پيراهن

حورا كه شنود اي مسلمانـان پرورده به آب‌چشم آهرمن؟[63]

باقيمانده تصاوير شعر او كه نشانه‌اي از زن دارند، بسيار اندك و ساده و بيرنگ است مانند اين نمونه در توصيف شب و ستارگان:

شاه رومي چون هزيمت شد زما شاه زنگي كينه خواهد آختن

زيـن قِبـل مي‌كـرد بـايد هرشبي دختـران ‌آسـمان ‌را انـجمن[64]

جامعه‌شناسي زنان

نگاه جامعه شناسانة ناصرخسرو به زن، تفاوت زيادي با آنچه در جوامع آن روزگار رخ مي‌داد، ندارد. با اين نگاه، جوانب منفي ومثبت زير را مي‌توان ديد:

الف)ـ حجاب و عفاف

حجاب يكي از احكام الهي مربوط به زنان در اسلام است و ناصرخسرو به دليل پايبندي و تعهد خويش به اسلام، طبعاً به اين مسأله توجه مثبت نشان داده است. اين توجه در صور خيال شعر او خود را نمايانده است. براي مفاهيم پوشيدة قرآن كه نياز به تفسير و تأويل دارد و تأويل آن هم در اختيار امام معصوم است، چه تصوير شعري مؤثرتر از اين است كه بگويد مفاهيم مزبور همچون دختران مستوري هستند كه تأويل علي (ع) زيور و زينت آنهاست:

هر نهفته دختر تنزيل را معني و تأويل حيدر زيور است[65]

يا در معرفي «عقل» بگويد سخن به منزلة چادر براي عروس عقل است و كسي كه سخن‌دان و شعر‌شناس است، مي‌تواند به خوبي چادر از روي اين عروس بگشايد:

زير سخن است عقل پنهان عقـل است عروس و قول چادر

داناي سـخن نكو كنـد بـاز از روي عـروس عقــل معجـر[66]

تعبير «گشودن نقاب از چهرة دختران درخت» هم از اين قبيل تصاوير است كه درباره قدرت خداوند در شكوفاندن جوانه‌ها و شكوفه‌ها به كار رفته است:

به نوبهار ز رخسار دختران درخت نقاب سبز توداني گشاد هر سحري[67]

پوشيده بودن و عفاف زنان و دختران هماره در جامعه اسلامي مورد توجه و تأكيد بود، اما گاه با سختگيري‌هايي هم همراه مي‌شد. ناصرخسرو كه در سفر هفت سالة خود سرزمين‌هاي بسياري از ممالك اسلامي را ديده و توصيف آنها را در سفرنامه‌اش آورده است، مي‌نويسد عدل و امنيت را در عرب و عجم در چهار جا ديده است؛ يكي از آنها شهر طبس است كه مردم در ساية عدل و داد امير آنجا يعني امير‌ابوالحسن گيلكي عظيم آسوده بودند و هيچ دزد و خوني نبود؛ شهر ديواري نداشت و شب هنگام در خانه‌ها را نمي‌بستند و ستور در كوي‌ها رها بود. وي در تمجيد از نهايت امنيت آنجا مي‌گويد: «هيچ زن را زهره نباشد كه با مرد بيگانه سخن گويد و اگر گفتي، هر دو را بكشتندي.»[68] صرف‌نظر از نقد اين سخن كه آيا كشتن زن و مردي كه با هم سخن مي‌گويند، توجيه شرعي دارد و عادلانه است يا نه، چنين نتيجه مي‌شود كه حتي سخن گفتن زن و مرد بيگانه هم در آن روزگار جايز نبود. در چنان جامعه‌اي، دختران را طبعاً به گونه‌اي تربيت مي‌كردند كه در آينده زنان عفيفي باشند، همان‌گونه كه جوّ عمومي مي‌خواهد.

يكي از جلوه‌هاي اين تربيت، پوشيده روي بودن آنها بود كه در همه حال حجاب خود را حفظ مي‌كردند و مادر، مأمور و مسؤول اجراي اين تربيت بود. لذا مي‌بينيم اين امر در شعر ناصرخسرو مبناي آفرينش صور خيال مي‌شود؛ او در توصيف دميدن صبح، ستارگاني را كه از آسمان محو مي‌شوند و مي‌گريزند، به دختران پوشيده‌رويي تشبيه مي‌كند كه مادرشان آنها را ناگهان روي‌گشاده ببيند و آنها خجالت كشيده پاي به فرار بگذارند:

گريزان شد شب تيره زخيل صبح رخشنده چنان چون باطل از حقّي و ناپيدا ز پيدايي

خجل گشتند انجم پاك چون پوشيده روياني كه مادرشان ببيند روي‌بگشاده مفاجايي[69]

البته اين تصوير به گونه‌اي ديگر هم ذهن ناصرخسرو را به خود مشغول كرده است. اين بار شب، زنگي پير و زشتي است كه ستارگان، دختران جوان و زيباي اويند و در غياب مادر، پوشيده روي مي‌مانند و آنگاه كه مادر بيايد، احساس امنيت كرده، حجاب از چهره برمي‌گيرند:

تو[70] چو يكي زنگي ناخوب و پير دختركان تو همه خوب و شاب

زادن ايشان ز تـو اي گنـده پيـر هست شگفتي چوثواب از عقاب

تـا تــو نيــايي ننماينــد هيـچ دختـركان رويَك‌ها از حجـاب[71]

ملاحظه مي‌شود كه اين تصاويرمختلف، به طور غيرمستقيم تحت تأثير نگرش شاعر به مسأله حجاب به وجود آمده است و تلقي‌هاي عمومي جامعه را از اين حقيقت نشان مي‌دهد. اين امر، خود مي‌تواند مدخلي بر تحقيقات و مطالعات جامعه‌شناسي ادبيات باشد.

ب)ـ مقام مادر

تمام جوامع و همه افراد در ارج نهادن به مقام مادر متفق‌القول هستند؛ گرچه معيارهاي ارزش‌گذاري به لحاظ تفاوت مباني فكري و عقيدتي شايد اندكي متفاوت باشد. از اين‌رو اگر كسي يافت شود كه منكر ارزش اين مقام باشد، بايد علت خاص آن را جستجو كرد. ناصرخسرو نيز از اين قاعده مستثني نيست، لكن نظر او را دربارة مادر بايد به طور غيرمستقيم و از لابلاي صور خيال و زبان شعري‌اش بيرون كشيد. مثلاً بايد ديد «مادر»، استعاره يا مشبه‌به براي چه مفاهيمي قرار گرفته است. اگر آن مفاهيم مثبت باشند، نشان دهندة نگاه مثبت شاعر است و بالعكس. هنگامي كه وي «دين» را به مادر تشبيه مي‌كند و «قرآن» را به شير وي، مي‌گويد هركس شير مادر دين را رد كند، شير مادر دنيا يعني نعمت‌هاي اين جهاني از او گرفته مي‌شود،[72]اين سخن متضمن ارزشمندي شير مادر و لزوم قدرداني و حق‌شناسي در برابر آن است و تناسب ميان مادر و آنچه به فرزند مي‌بخشد و نيز آثار آن را يادآوري مي‌كند. يا وقتي كه مي‌گويد جان، مادر تن است و علم، مادر جان، تلويحاً به برتر بودن ارزش مادر از فرزندي كه مي‌زايد و نيز وابستگي فرزند به همان ارزش‌هاي مادر، اشاره مي‌كند:

تن به جان زنده‌ست و جان زنده به علم دانش انـدر كان جانت گوهرست

ســوي دانـــا اي بـــرادر همچنــانـك جان‌تنت را، علم‌‌جان را مادرست[73]

در بررسي نمونه‌هاي كاربرد واژة مادر در شعر ناصرخسرو نكته جالب توجه آن است كه وي با مادر نيز همچون ديگر مسائل عالم وجود، برخورد استدلالي و منطقي دارد و كمتر به جانب عاطفي و احساسي وي مي‌پردازد. او وقتي مي‌خواهد پليدي و زشتي جهل و ناداني را بيان كند، با در نظر گرفتن قانون وراثت استدلال مي‌كند كه جهل و بي‌خردي (مستي) فرزند شراب است و از آنجا كه مادر آن يعني شراب، پليد است (الخمرأم الخبائث، به فرمودة پيامبر)، پس فرزند هم پليد خواهد بود:

از نبيد آمد پليدي‌يْ جهل پيدا بر خرد چون بود مادر پليد، نايد پسر زو جز پليد[74]

باز در تأييد استثناناپذيري قانون وراثت مي‌گويد: وقتي كه مادر هم مانند پدر نيكخو باشد، فرزند حتماً خوي كريم خواهد داشت:

فرزند جز كريم نباشد به خوي چون همچو مرد بود نكوخو زنش[75]

در جاي ديگر با تداعي حديث «السّعيد من سعد في بطن أمّه و الشّقيّ من شقي في بطن أمّه» كه اتفاقاً اكتسابي بودن سعادت و نيكبختي را هم تأييد نمي‌كند، از موضع كاملاً خردگرايانه مي‌گويد: جان تو كه به منزلة فرزندي در شكم مادر جسم است، بايد سعي كند نيكبختي را در همان شكم مادر با اعمال نيك كسب كند؛ زيرا اگر كسي در اين مرحله به غنا و بي‌نيازي برسد، هرگز پس از تولد به حرص و آز تمايل پيدا نمي‌كند، چون اين نيكبختي مادرزادي است:

مادر تن را پسـر، اين جـان تـوسـت مـادر بـاقيّ و پسـر رفتنـي اسـت

در شـكم مــادر خــود بـخت نيـك چون كه نكوشي كه بحاصل كني؟

طاعت و نيكـيّ و صلاح است‌بـخت خـوردنيـي نيـست نـه پـوشيدني

آز نـــگـردد ابــداً گـــرد آنــــك در شــكم مــادر گــردد غنـــي

چون تو كه باشد چو تو را بخت نيك مــادرزادي بـــود و معـدنــي؟[76]

چنانكه ملاحظه مي‌شود، ابيات مذكور صرفنظر از چون و چراي كلامي و استدلالي نشانگر نقش تعيين كنندة مادر در شخصيت و سرنوشت فرزند خويش است.

يكي از مفاهيمي كه ناصرخسرو آن را به مادر تشبيه مي‌كند، جهان، روزگار و فلك يا آسمان است كه البته همه به يك معنا و مترادف هستند. مثلاً در مورد جهان مي‌گويد:

مادرتوست‌اين‌جهان‌بنگركزين‌مادرهمي نيكبخت‌وجَلدزادي‌يابنفرين‌ و خزي[77]

و دربارة گنبد گردون يا آسمان مي‌گويد:

اي گــرد گَــرد گنبــد طارونـي يكبارگي بديـن عجبـي چوني؟

فرزند توست خلق و مر ايشان را تــو مــادر مبـارك و ميموني[78]

آنچه در اين‌گونه كاربردها محل توجه و شگفتي است، نسبت دادن صفات منفي به مادر است؛ صفاتي مثل جادوگري، بدمهري، بدخويي، غداري، ستمكاري، فرزندخواري و غيره كه ناصرخسرو در مقياس بالايي آنها را به كاربرده است:

- فـرزند توايم اي فلك اي مادر بــدمهر اي مادر ما چون‌كه همي‌كين كشي‌ازما؟[79]

- چنــد گَردي گردم اي خيمه‌يْ بلنـد؟ چنــد تازي روز و شب همچون نـونـد؟

مـــــادر بسيــــار فـرزنـدي وليــك خــوار داريشـان هميشــه كنــدمنــد

جـز تو كه شنيده‌ست هرگز مادري كـه بـه فـرزنـدان نـخواهد جـز گزند[80]

- گرگ آدم خوار گشته‌ست اين جهان بنگـــــر اينـك گر نـداري بـاورم

اي خـردمندان كـه باشـد در جهـان بـا چنين بـدمهـــــر مـادر داورم؟[81]

يكي از صفات عجيبي كه ناصرخسرو به مادر روزگار و فلك و... نسبت مي‌دهد، فرزندخوار بودن آن است كه آن را هم از فرزندخوار بودن گربه الهام گرفته است. او در جايي مي‌گويد گربه بچة خود را به دليل دوست داشتن مي‌خورد، نه از سردشمني؛ همچنانكه گرسنه طعام را مي‌خورد و تشنه آب را؛[82] اما آنچه در شعرش ديده مي‌شود، مخالف اين معناست:

كـار و كـردار تـو اي گنبـد زنـگاري نـه همي بينـم جـز مكـر و سـتمگاري

بچة توست همه خلق و توچون گربه روز و شـب بـا بچة‌خويش به پيـكاري

مادري هرگز من چـون تـو نـديدستم نيست مان با تو و نه بي‌تو مگر خواري[83]

چنين مادر بي‌رحمي طبعاً شايستة آن است كه از او بگريزند و اجتناب كنند؛ لذا توصيه مي‌كند:

يكي فرزند خواره پيسه گربه است اي پسر، گيتي سزد گر با چنين مادر ز بار و بن نپيوندي[84]

تعبيرات منفي ناصرخسرو دربارة مادر روزگار و.. از آنجا ناشي مي‌شود كه وي در زندگي خود سختي و مرارت بسياري از ابناي روزگار ديده بود. اين سختي‌ها كام او را كه با شيريني آسايش زندگي فردي و اجتماعي آشنا بود، تلخ مي‌كرد و افق پروازش را تنگ مي‌ساخت. او مانند هر متفكر فرزانه‌اي در خلوتخانة ضمير خود، با حقيقت، خاطري خوش داشت؛ اما به هرحال نمي‌توانست بر آنچه در جامعه مي‌گذشت، چشم ببندد و دگرگوني‌هاي زمانه و عسرت‌هايي را كه از اين رهگذر بر زندگي وي تحميل مي‌شد، حس نكند. در چنين مواقعي، عكس‌العمل او و شِكوه و شكايتش مانند هر شخص ديگري متوجه زمانه، روزگار، فلك، گيتي و جهان بود و آنچه را كه مردم روزگار بر وي تحميل مي‌كردند، به اينها نسبت مي‌داد. اما آن‌گاه كه هشياري و آرامش مي‌يافت، اعتراف مي‌كرد كه جهان با همة ناگواري‌ها، در پرورش ما حق مادري بر گردنمان دارد و لذا نبايد از سر ناداني او را نكوهش كنيم؛ بلكه بايد به فكر بقاي پايداري باشيم كه در وراي كون و فساد اين جهان است:

طلب كـن بقا را كه كون و فساد همه زيـر ايـن گنبـد چنبري است

جهان را چو نادان نكوهش مكن كه بر تو مر او را حق مادري‌است[85]

اين ابيات، البته متضمن پاسداشت حق مادري و تأكيد بر حرمت مادر نيز هست.

او همچنين در لحظه‌هاي آرام تأمل در كار جهان مي‌گفت كه نبايد از دنيا گله و شكايت كرد؛ گرچه نيكي‌هاي او پاينده نيست؛ اما همين مقدار بهرة حيات كه از مادر جهان يافته‌ايم، شايستة ستايش است و پسنديده نيست كه انسان به مادر خود دشنام دهد:

از گردش گيتي گله روا نيست هـرچنـد كـه نـيكيش را بقـا نيست

چـون[86]تو ز جهان يافتي بـقا را چون[87]كز تو جهان درخور ثنا نيست؟

گيتـي به مَثَل مادرست، مـادر از مــرد سـزاوار نـاســزا نيســت[88]

خوانندة نكته‌بين البته اين‌گونه ابيات را كه تعدادشان بسيار اندك و محدود به همين موارد ذكر شده است، نبايد در تضاد با ابيات گذشته ببيند كه از روحية پرخاشگر و رنج كشيدة شاعر نشأت مي‌گرفت. زيرا حالات روحي شاعر در لحظه‌هاي سرودن هر كدام از اشعار در نوع تلقي و تحليل او از مسائل اثر مي‌گذارد و از آنجا كه اكثر اوقات زندگي ناصرخسرو آلوده به نيش زهرآگين ستم بود، نبايد انتظار داشت كه از كلام او شهد و شكر ببارد.

ج)ـ زن و تعلقات خانوادگي مرد

ناصرخسرو در بيان روابط خانوادگي و معاشرت با زن و همسر سكوت اختيار كرده است. اما در ديوان او قصيده‌اي هست كه در آن، خروس شب‌زنده‌دار از علت بي‌خوابي‌هاي شبانة شاعر مي‌پرسد و گفتگويي ميان آن دو دربارة كار جهان و جهانيان در مي‌گيرد. در آغاز قصيده، توصيف زيبايي از خروس و خصوصيات ظاهري و غريزي او صورت مي‌گيرد كه ناصرخسرو طي آن، خروس را از اين جهت كه بدون زن (مرغ) هرگز دانه نمي‌خورد، مي‌ستايد:

آن جنـگي مـرد شـايـگانـي معــروف شـده بـه پـاسبــاني

در گـردنش از عقيـق تـعويذ بـــر ســرش كـلاه ارغــوانـي

بر روي نكوش چشم رنگيـن چون بر گل زرد خون چكاني...

بـي‌زن نـخورد طعـام هـرگز ازبــس لَطَـف ‌و ز مهربــانـي[89]

اين ستايش بيانگر تأييد قلبي شاعر و همدلي او با اين خصيصه است؛ گرچه بر ما پيدا نيست كه در زندگي پرتلاطم او و در سفر هفت ساله و آوارگي پس از آن، زن و فرزند وي چه سرنوشتي پيدا كردند. آيا از بيتي كه در اوايل مقاله به آن اشاره كرديم،[90] مي‌توان دريافت كه او مجبور شده است خانوادة خود را رها كند و رخت خويش را تنها به ديار غربت كشد؟

د)ـ نظام ارث و ديه زنان

در اسلام به دلايل خاص فقهي و اصولي، ارث و دية مرد دو برابر ارث و دية زن مقرر شده است. اين مسأله از جمله اشتغالات ذهني ناصرخسرو در آغاز راه جستجوي حقيقت بود. او در قصيدة بلندي با مطلع «اي خوانده بسي علم و جهان گشته سراسر....»[91] اشاره مي‌كند كه در 42 سادگي سفري را در جستجوي حقيقت آغاز كرده و سرانجام به شهري رسيده كه گويي آرمانشهر اوست:

شهري كه من آنجا برسيدم خردم گفت اينجا بطلب حاجت و زين منزل مگذر[92]

اين شهر همان قاهره مركز خلافت فاطميان بود. ناصرخسرو مي‌گويد از كسي كه خود را طبيب آنجا معرفي كرده و گويي رضوان بهشت بوده، سؤالات و ابهامات عقيدتي خود را پرسيده و همه را پاسخ گرفته است. از جمله سؤالاتي كه وي پرسيده، علت دو برابر بودن ارث برادر در مقابل خواهر بوده است:

... آنـگاه بپـرسيـدم از اركـان شـريـعت كاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟

وز علت ميراث و تفاوت كه در او هست چون برد برادر يـكي و نيمي خـواهر؟[93]

البته جواب اين سؤالات در قصيده نيامده است. ناصرخسرو در قصيدة ديگري هم از مخاطب خود راجع به تفاوت قصاص و دية زن و مرد مي‌پرسد كه اگر كشتن يك زن روانيست، كشتن دو زن چگونه در جزا روا شده است:

بـر قيـاس خويش دانـي هيچ كايـزد در كتـاب

از چه معني چون دو زن كرده‌ست مردي را بها؟

ور زني كردن چون كشتن نيست از روي قياس

هر دو را كشتن چـو يـكديـگر چـرا آمـد جـزا؟[94]

در اين قصيده هم پاسخ ذكر نشده است و نمونه‌ها فقط نشان مي‌دهند كه ناصرخسرو به طور جدي به اين مسائل مي‌انديشيده است. او در جامع‌الحكمتين هم ضمن طرح مسأله، آن را به تأويل اين قضيه ربط داده است كه ظاهريان چون فقط ظاهري از شريعت دريافته‌اند، مانند زن يك بهره از دين دارند، اما باطنيان يا اهل تأويل كه هم ظاهر و هم باطن شريعت را يافته‌اند، مانند مرد دو بهره دارند.[95] دراين تأويل هم‌چنانكه ملاحظه مي‌شود ناصرخسرو كفة ترازو را به نفع مردان سنگين‌تر مي‌كند.

ه‍ )ـ حقارت زن بودن

از ديدگاه ناصرخسرو، همچون ديدگاه بسياري از ديگران، زن موجود ضعيفي است؛ زيرا خلقت او ضعيف است.[96] وي براي اين نظر خويش دليل علمي هم مي‌آورد (البته مطابق با علم آن روزگار)؛[97] شريعت نيز زنان را زيردست مردان قرارداده است و اين نظام بايد برقرار باشد و زنان اطاعت مردان را بر خود واجب دانند تا بر سنت رسول (ص) و فرمان خداوند رفته باشند؛[98] به هر حال مرد برتر از زن و بر او پادشاه است.[99]

با اين برداشت‌ها و تلقي‌ها دور از انتظار نيست كه ناصرخسرو در توصيف دگرگوني‌هاي روزگار در خراسان و قدرت يافتن تركان و غلبة ايشان بر ايرانيان، بگويد كه در گذشته تركان مانند زنان خانه‌نشين در مقابل مردان ايراني خوار و عاجز بودند و اكنون قضيه برعكس شده است:

تركان به پيش مردان زين پيش در خراسان بودند خوار و عاجز همچون زنان سرايي

امــروز شـــرم نــايـد آزاده زادگــان را كردن به پيش تركان پشت از طمع دوتايي[100]

وي همچنين معتقد است كه مرد مانند عقل از عالم برين و ماوراء است و زن همچون نفس از عالم فرودين؛[101] مرد بنا به خصوصيات سرشتي‌اش مي‌تواند با تكيه بر بصيرت، حدود روحاني را بشناسد، اما زن فقط حدود جسماني را مي‌شناسد و توانايي شناخت حدود روحاني را ندارد.[102]

وقتي با اين مباني اعتقادي كه البته برجامعه آن روزگار هم حاكم بود، به نقد خصلت‌هاي زنان و تقابل آن با خصلت‌هاي مردان بروند، قطعاً نتايج تحقيرآميزتري به دست خواهد آمد، همچون نتايجي كه ناصرخسرو به دست آورده است: تن زنان زير زيور و زينت، اما جانشان بي‌جلوه و جمال است:

تن زير زيب و زينت، جان بي‌جمال و رونق

بـا صـورت رجـالي، بـر سيـرت نسـايـي[103]

زيور زنان حرير و زر و سيم است، زيور مردان علم و خرد:

زيور و زيب زنان است حرير و زر و سيم

مرد را نيست جز ازعلم‌وخرد زيور و زيب[104]

زنان در زينت دنيامي‌كوشند و مردان در كار دين:

چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چَخي؟

گرْت چون مردان همي دركار دين بايد چخيد[105]

فخر مردان به علم و راي و وقار است، فخر زنان به زيبايي و زر و سيم:

فخر بـه خوبي و زر و سـيم زنـان راسـت

فخر من و تـو بـه علم و راي و وقـار اسـت[106]

ارزش مردان به حكمت و دين است، ارزش زنان به لباس و حرير:

مرد به حكمت بها و قيمت گيرد زيب زنان است ششتري و بهايي[107]

يا بايد زن بود و يا نويسنده و جنگجو؛ گويي اين مفاهيم قابل جمع نيستند:

چهره و جامه‌ي نكو زيب و جمال مرد نيست

ننگ آيـد مرد را ننگ از جمال و زيـب زن

عيب تو جامه‌ت نپـوشد، تيغ پـوشد يـا قـلم

گرنه‌اي زن، يا قلم زن باش يـا شمشير زن[108]

در طـول تـاريخ ادبيـات فـارسي كسـي از نـاصرخسرو و ديـگر شاعراني كه با وي هم عقيده‌اند، نپرسيده است كه اگر زن و زيور و زينت اينهمه مذموم و ناپسند است، چـرا خـودشان در لحظه‌هاي خـوشِ ‌تـولد اشعارشان، مانـع از به دنيـا آمدن دخترانه‌ها نمي‌شوند؟ راستي ناصرخسرو با آن روحية مردانه و زر و زن گريزش چگونه اين شعر را سروده است؟

صبا آيد اكنون به عذر شـمال سـحرگـاه تـازان سـوي لاله‌زار

بيـارد سـوي بـوستان خلعتي كه لولوش پودست و پيروزه تار

سوي مـادر سـوسن تازه تاج سـوي دختـر نستـرن گوشـوار[109]

يكي ديگر از خصلت‌هايي كه طعنه و كناية تحقيرآميز مردان را متوجه زنان مي‌كند، رازدار نبودن آنهاست؛ اين خصلت متوجه همه زنان نيست، اما طعنه آن، گريبان همة ايشان را مي‌گيرد، ناصرخسرو در اين زمينه با بي‌اعتمادي تمام مي‌گويد (البته فقط در همين يك مورد):

مـگو اســرار حــال خــويـش بــا زن كه يـابي راز فاش از كوي و برزن

زنان را لطف و خوش‌خوي است در كار چـو طفلان را بود شفقت سزاوار[110]

چنانكه ملاحظه مي‌شود، او تأكيد مي‌كند كه در معاشرت با زنان، ملاطفت و خوشخويي كارگر مي‌افتد (نه عقل و خرد و منطق)همان‌گونه كه با اطفال بايد به شفقت و مهرباني رفتار كرد.

يكي از مدخل‌هاي تحقيق در چگونگي نگاه ناصرخسرو به زن، صفاتي است كه او به دنيا، جهان، فلك و روزگار نسبت مي‌دهد. پيشتر وقتي كه مقام مادر را در شعر ناصرخسرو بررسي مي‌كرديم، به گوشه‌اي از اين مسأله پرداختيم؛ لكن دامنة كار بسي وسيع‌تر از آن است كه گفته شد. قدما به دنيا و روزگار هويت زنانه و مؤنث مي‌دادند و هر نارضايتي كه از اوضاع فردي و اجتماعي داشتند، از او مي‌دانستند. اين عقيده بر شعر تمام شعرا سايه افكنده است؛ اما ميزان آن بستگي به نحوه زندگي ايشان و نارضايتي آنها از اوضاع دارد.

ناصرخسرو به لحاظ زندگي پرمشقت خويش نمي‌توانسته نظر خوشي به دنيا و روزگار داشته باشد، اما وقتي در مقايسه با شاعران ديگر، بسامد بالاي صفات منفي دنيا را به منزلة يكي از عوامل سبكي شعر او مي‌بينيم، اين سؤال به ذهن مي‌آيد كه آيا در زندگي ناصرخسرو زني وجـود نداشته كه در آفرينش اينهمه صفات منفي دشنام‌گونه كه وي نثار دنيا مي‌كند، نـقشي داشته باشد؟ آثار او پاسخي به اين سؤال نمي‌دهد؛ زيرا در فرض جواب مثبت، غيرت مردانة شاعران قديم مانع از آن مي‌شد كه اين‌گونه مسائل به طور مستقيم در شعر ايشان منعكس شود.

به هرحال، در شعر ناصرخسرو، گيتي زني زيبا، بد انديش و شوي جوي است كه گفتاري سحرآميز دارد و غدار و فتنه‌گر نيز هست. اگر مفتون او شوي، از تو مي‌گريزد و بايد از اين جادوگر پرهيز كرد.[111] زمانه زن شوهركشي است كه خود را مي‌آرايد و با مكر و فريب، زهر در جام شراب شوهر مي‌ريزد و البته كسي كه فريب چنين زني را بخورد، در نگاه عقل و خرد، مرد شمرده نمي‌شود.[112] روزگار، جادوگري است كه تو سبكسرانه به گرد او مي‌گردي. چرا كاري مردانه نمي‌كني و اين زن رعنا را طلاق نمي‌دهي؟[113] او پيرزني هركاره است كه روي خود را مانند تازه ‌دختركان مي‌آرايد.[114] تو از اين ديو چگونه طمع وفا داري؟ آيا كسي از دشمن خود دارو مي‌طلبد؟[115]جهان پيرزني سخت فريبنده است كه مرد خردمند خريدارش نمي‌شود؛ پيش از آنكه او از تو ببرد، تو طلاقش بده تا گردنت از ننگ وي آزاد گردد.[116] دنيا هرگز شوهر حلال دوست ندارد؛ لذا هركس دنيا را طلاق دهد، او به دنبالش مي‌افتد و مي‌جويدش.[117] اين پيرزن شوهركش مانند تو بسيار ديده است، دست از زناشويي او بردار.[118]

صفات منفي و تحقيرآميز روزگار و جهان در شعر ناصرخسرو به آنچه گفته شد، ختم نمي‌شود؛ لكن براي جلوگيري از اطالة كلام از ذكر همه آنها خودداري مي‌شود.[119] بررسي همه نمونه‌ها نشان مي‌دهد كه در مجموع، دنياي فريبنده، زن است و انسان فريب خورده، مرد؛ اما صرفنظر از اين هويت زنانه و مردانة فاعل و مفعول و خارج از خيال شاعرانه، دنيا و ماديات هم زن را فريب مي‌دهد و هم مرد را؛ هم زن بايد از فريب شيطان كه ابزارش ماديات دنيا است، اجتناب كند و هم مرد. از اين‌رو، ناصرخسرو هم در لحظات جدي‌تر خويش مي‌گويد:

ز بـهر ايــن زن بـدخـوي بـي‌مهـر چه بايد بود با ياران به كينه؟

كه از دستش نخواهد رست يك تن اگـر مـردينـه باشد يا زنينه[120]

با بررسي همة اشعار ناصرخسرو در ارزيابي زن به اين نتيجه مي‌رسيم كه او نيز مانند بسياري از افراد جامعه، نگاه چندان مثبتي به زن نداشت و در يك داوري نهايي مرد را شهروند درجه اول جامعه مي‌دانست. به همين دليل زن بودن را عدول از آن موقعيت برتر و دشنامي براي مردان مي‌شمرد. لذا در قصيده‌اي بلند كه به معرفي خود و افكارش مي‌پردازد، سرانجام خطاب به خصم مي‌گويد:

مرد تويي گرنه چنين يابي‌ام
ورنه چنينم كه بگفتم، زنم[121]

زن در نگاه اساطيري حكمت

حكمت اسلامي كه عقلانيت و تعقل مسلمين در آموزه‌هاي ديني است، در برخي موارد با نگرش اساطيري در هم آميخته و نتايجي داده است كه در گذر زمان و در بوتة نقد، تحولاتي پيدا كرده و امروزه با چهره‌اي متفاوت رخ نموده است. اكنون آنچه را كه در اين گستره به موضوع مقاله حاضر مربوط مي‌شود، بررسي مي‌كنيم:

آفريده شدن زن از مرد و گناه نخستين

يكي از مسائل مورد بحث در ميان متفكران اسلامي، چگونگي آفريده شدن نخستين زن در عالم است. در آغاز سورة نساء از اين آفرينش سخن رفته است: «يا أيّها النّاس اتّقوا ربّكم الّذي خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بَثَّ مِنهما رجالاً كثيراً و نساءً»، «اي مردم از پروردگار خويش پروا كنيد كه شما را از يك نفس آفريد و از او زوجش را آفريد و از آن دو مردان و زنان بسياري را پراكند.»

مفسران قديمي قرآن، «نفس واحدة» را «يك تن» معني كرده‌اند؛ آنچه كه امروز به آن «يك نفر» مي‌گوييم؛ و گفته‌اند منظور از «نفس واحده»، آدم(ع) است و «زُوجُها» همسر آن يك نفر است؛ يعني حوّا. آفرينش هم به اين‌گونه بوده كه خداوند خوابي بر آدم افكند واز دندة چپ وي حوّا را آفريد.[122]

اين نظر تا همين اواخر در ميان مسلمين رايج و پذيرفته بود و به نظر نگارنده بسياري از ديدگاههاي نامقبول از همين نظر ناشي مي‌شد كه زن را موجودي تبعي و نامستقل مي‌پنداشت. اما ناصرخسرو نظر ديگري دارد كه با آراء امروزي موافق است. او در كتاب جامع‌الحكمتين به شرح قصيدة معروف ابوالهيثم احمدبن حسن جرجاني كه در مسائل حكمي و فلسفي است، مي‌پردازد. ابوالهيثم در آفرينش زن با استناد به سورة نساء همان نظر عمومي حاكم بر جامعه آن روزگار را در قالب سؤال بيان مي‌دارد:

روا بـود كه يـكي مـرد آفـريـد ايـزد و هم ز تَنْش يكي جفت كرد اندُه خوار؟

پس از ميان‌شان نسل آفريد و فرزندان نبيــرگان فــراوان و بــي‌شـمار تبــار؟

اگر تو منكرشي سورة النساست دليـل كــه آفـريـديـكيّ و ازاو هــزارهــزار[123]

ناصرخسرو در شرح اين ابيات مي‌گويد اين كه جفت آدم هم از او بود، يعني مانند او انسان بود؛ همچنان كه حضرت رسول (ص) فرمود «عليّ منّي و أنامنه»؛ يعني علي از من است و من از وي‌ام. همه مي‌دانند كه علي(ع) و پيامبر(ص) دو شخص بودند و از يكديگر هم آفريده نشده بودند؛ اما چون هر دو اهل تأييد بودند، از يكديگر بودند.[124]

ناصرخسرو در جاي ديگر هم از آفرينش ابداعي و بدون زايش زوج‌ها ـ اعم از انسان و غيرانسان ـ سخن گفته است كه از آن زوج‌ها به واسطة زايش، فرزندان به وجود آمده‌اند؛[125] وي همچنين تأكيد كرده است كه زوج ابداعي نوع انسان همان آدم و حواست.[126] چنانكه ملاحظه مي‌شود در اينجا هم سخن از آفرينش موازي زن و مرد است نه صحبت از آفرينش امتدادي آن دو. اين نظر ناصرخسرو ناشي از خردمداري و عقل‌گرايي تفكر او بود كه با نظر فلاسفه نزديكي داشت.

نكتة مكمل اين بحث، مسأله گناه نخستين است. در قصص قرآن و برخي تفاسير آمده است كه ابليس در گمراه ساختن آدم در بهشت از حوّا كمك گرفت. بدين‌گونه كه چون آدم از خوردن ميوة شجرة ممنوعه خودداري كرد، ابليس حوا را فريفت تا از آن بخورد. آنگاه حوّا به آدم گفت من خوردم و هيچ زيان نكرد و همچنان در بهشت ماندم. آدم به اغواي حوا از آن ميوه خورد و آمد بر سر آن دو آنچه آمد.[127]

البته در خود قرآن چنين مباحثي طرح نشده و خداوند مي‌فرمايد: «فأزلهَّما الشّيطان عنها فأخرجهما ممّا كانا فيه»، «شيطان آن دو را به لغزش كشانيد و از آنچه كه در آن بودند (از بهشت) بيرونشان راند».[128] چنانكه ملاحظه مي‌شود «لغزش» و «اخراج» به صيغة مثنّي است و تقدم و تأخري را نشان نمي‌دهد. ناصرخسرو هم بدون اشاره به تقدم و تأخر آدم و حوا در ارتكاب گناه مي‌گويد:

اول خــطا ز آدم و حــوّا بــد تو هم ز نسل آدم و حوّايي

بشتاب سوي طاعت وزي‌دانش غرّه مشو بـه مهلت دنيايي[129]

زناشويي در مراتب وجود

يكي ديگر از جنبه‌هاي اساطيري حكمت مسلمين، هويت مؤنث و مذكر دادن به مراتب وجود و نمادينه كردن آن در قالب زناشويي و زايش است. فلاسفه مشائي معتقد بودند كه واجب الوجود در رأس كائنات است و به ذات خود علم دارد و در آن تعقل مي‌كند. از اين تعقل، اولين موجود صادر مي‌شود كه «عقل اول» يا «عقل كل» نام دارد. عقل اول نيز سه نوع تعقل دارد كه از آن، عقل دوم، نفس اول(نفس كل) و فلك اول صادر مي‌شود. ادامة اين تعقل‌ها به عقل دهم، نفس نهم و فلك نهم منتهي مي‌شود و پس از آن، از عقل دهم، نفس ناطقه (عقول انساني)، نفس انساني، و عناصر اربعه (آب و خاك و آتش و باد) به وجود مي‌آيند. از تأثير افلاك بر عناصر اربعه كه بسيط هستند، مركبات عالم يعني جمادات، نباتات و حيوانات موجود مي‌گردند.

عناصر اربعه در حكمت اسلامي و ادبيات حكمي، تحت عنوان امهات سفلي يا مادران زميني نمادينه شده‌اند و افلاك نه‌گانه (كه به تعبيري هفت‌گانه هم محاسبه مي‌شوند) تحت عنوان آباء علوي يا پدران آسماني. در اين نمادپردازي، از ازدواج مادران زميني با پدران آسماني، مواليد ثلاثه يا فرزندان سه‌گانه متولد مي‌شوند كه همان جمادات، نباتات و حيوانات هستند. ناصرخسرو در توضيح اين نمادپردازي مي‌گويد: «آسمان فايده دهنده است و زمين فايده پذيرنده. آسمان به مَثل مردي است و زمين به مَثل زني است و مواليد از نبات و حيوان، فرزندان اين مرد و زن‌اند.»[130] او در جاي ديگر نيز به عناصر اربعه هويت زنانه داده و آنها را خواهران يكديگر خوانده است.[131] نكته جالب توجه در اين است كه وي مي‌گويد اين چهار زن (عناصر اربعه) از شوهران خود (هفت فلك) زاده‌شده‌اند و سپس توجيه مي‌كند كه از زائيده بودن افلاك با وجود مذكر بودن نبايد تعجب كرد؛ زيرا هر كسي جز خدا مي‌تواند زن باشد:

ننگري كاين چهار زن هموار همي از هفت شوي چون زايد؟

هركسي جز خـداي در عالم گـر به ‌جـاي ‌زنان ‌بـود شايـد[132]

ناصرخسرو نظام زايشي عالم وجود را در همان مراتب نخستين هم اين‌گونه تشريح مي‌كند كه عقل اول يا عقل كل كه برخي (فلاسفه) به آن علت اولي مي‌گويند و در زبان برخي ديگر (متشرعان) عرش الهي يا آدم معني است، حواي معني (نفس كل) را زاده است و از ازدواج آن دو افلاك و اجرام متولد مي‌شوند والي آخر:

ز اوّل، عقــل كــل را كــرد پيـــدا كجــا عـرش الهـش گفـت دانـا

گــروهي عـلــت اوليــش گفتنــد گــروهـي آدم مـعنيـش گفتنــد

هـرآنـچ از آفــرينـش روي بـنمـود مـر آن را واسطه در عالم او بـود

ز اول عقـل كـل چـون شـد مشهّـر زيـكديـگر بـزادنـد آن دو ديـگر

ز عقـل كــل وجـود نـفس كـل زاد همي‌حواي معني خواندش استـاد

چـو پيـوستنـد عقـل و نـفس بـاهم ازيشــان زاد اجــرام مـجـسّــم

يـكي گــردون اعظـم آن‌كـه يكسـر بـدو گردنـد هشـت افلاك ديـگر

از ايشـان گشـت ظاهر چـار عنصـر زمن بشنـو تـو اين معني چون دُر

اثير و پس هوا پس آب و پس خاك كه زادستند ايـن هر چـار افـلاك

از ايـن چـار و از آن نـه اي بــرادر بشـد مـوجـود سـه فـرزنـد ديگر

معـادن پــس نبــات آنـگاه حيـوان به هم بستند يكسر را خوشي‌ جان[133]

وجود انسان هم كه به منزلة ثمرة عالم وجود و لطيف‌ترين و كامل‌ترين موجودات اين جهان است، حاصل زناشويي مورد بحث در نظام آفرينش است. ناصرخسرو دو نوع زناشويي در وجود انسان سراغ مي‌دهد: زناشويي مادي ميان فلك و زمين كه فرزندش «جسم و بدن» انسان است؛ و زناشويي معنوي ميان عقل و نفس كه حاصلش «جان» انسان است. او سپس توصيه مي‌كند كه فرزند مادي، به پدر و مادر مادي رسيد؛ فرزند معنوي را هم به پدر و مادر معنوي برسان:

اين جهان كثيف چون تن‌توست جان اين تن از آن لطيف جهان

تنْـت را مادر ايـن زمين و، فلك پــدر او و هــر دوان حيــران

جـانْـت را مـادر و پـدر گشتنـد نفس و عقل شـريف جاويـدان

ايـن فـرودين بدين دو باز رسيد آن ‌برين ‌را بدان‌ دو بـاز رسان[134]

در جهان‌‌بيني وي جان و تن انسان نيز كه خود فرزندان آن پدران و مادران هستند، با يكديگر ازدواج مي‌كنند. حاصل ازدواج آنها چيست؟ «دين»:

اين پسر! جان و تنت هر دو زناشويند شوي جان است و زنش تَنْت و خرد كابين

زين زن و شوي بـدين كابين، فرزندي چـه همـي بايــد، دانـي كه بـزايد؟ ديــن[135]

البته دين هم در ضمير ناخودآگاه ناصرخسرو محملي زيباتر از وجود زن نمي‌يابد كه در او نمادينه شود:

گـر همي آرزو آيـدْت عروسي نـو دين عروست بس و دل خانه و علم آيين[136]

بدين‌گونه ملاحظه مي‌شود كه نظام فكري و انديشه‌اي ناصرخسرو بي‌آنكه او خود تصميم بگيرد، در نهايت به زن ختم مي‌شود، ولو در تلقي اساطيري و بيان نمادين؛ و در رواق تفكر او، با همة سرسختي و تسليم ناپذيري‌اش، اين طنين ناخودآگاه به گوش مي‌رسد كه زن در نظام هستي اين است: بودن يا نبودن!

فهرست منابع:

قرآن مجيد.

ابن سينا، شيخ الرئيس ابوعلي حسين: «الاشارات و التنبيهات، مع الشرح نصيرالدين الطوسي»، قم، نشر البلاغة، 1375ش، الطبعة الاولي، 3 جزء.

باسورث، كليفورد. ادموند: «سلسله‌هاي اسلامي»، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1371، چاپ اول.

زرين‌كوب، عبدالحسين: «با كاروان حله»، تهران، انتشارات علمي، 1370، چاپ ششم.

سورآبادي (عتيق نيشابوري)، ابوبكر: «قصص قرآن مجيد»، به اهتمام يحيي مهدوي، تهران، انتشارات خوارزمي، 1365، چاپ دوم.

الطبرسي، الشيخ ابوعلي‌الفضل: «مجمع‌البيان في تفسيرالقرآن»، تصحيح السيدهاشم الرسولي المحلاتي و السيد فضل‌الله اليزدي الطباطبائي، بيروت، دارالمعرفة، 1406هـ/ 1986م، الطبعة الاولي.

فردوسي، حكيم‌ابوالقاسم: ‌«شاهنامه»، زيرنظر ي.برتلس، مسكو، آكادمي علوم اتحاد شوروي، ج1.

لوئيس، برنارد و ديگران: «اسماعيليان در تاريخ»، ترجمه يعقوب آژند، تهران، انتشارات مولي، 1363، چاپ اول.

الميبدي، ابوالفضل رشيدالدين: «كشف‌الأسرار و عدة الأبرار»، به سعي و اهتمام علي‌اصغر حكمت، تهران، اميركبير، 1361، چاپ چهارم.

ناصرخسرو قبادياني، ابومعين حميدالدين: «جامع‌الحكمتين»، تصريح هنري كربين و دكترمحمد معين، تهران، طهوري، 1363، چاپ دوم.

همو: «ديوان»، تصحيح مجتبي مينوي و مهدي محقق، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1365، چاپ دوم.

همو: «روشنايي نامه»، (ضميمه سفرنامه)، تصحيح م.غني‌زاده، برلين، چاپخانه شركت كاوياني، 1341، چاپ اول.

همو: «زادالمسافرين»، تصحيح محمدبذل‌الرحمن، برلين، كاوياني (افست كتابفروشي محمودي).

همو: «سفرنامه»، (به انضمام روشنايي نامه و سعادت‌نامه)، تصحيح م.غني‌زاده، برلين، شركت كاوياني، 1341، چاپ اول.

همو: «گشايش و رهايش»، تصحيح سعيد نفيسي، تهران، نشر جامي، 1363، چاپ اول.

همو: «وجه‌دين»، تصحيح م.غني‌زاده و ميرزا محمدخان قزويني، برلين، شركت كاوياني، 1303، چاپ دوم، (افست طهوري).

پي نوشتها:

[1] - ديوان ناصرخسرو،صص7-6.

[2] - زمين و ملك كشاورزي.

[3] - بهانه‌جويان.

[4] - ديوان، صص436-435.

[5] - همان، ص437.

[6] - ديوان، ص186.

[7] - همان،74.

[8] - دخان، 54؛ طور، 20؛ واقعه، 22.

[9] - ديوان،ص129.

[10] - جامع‌الحكمتين، ص181.

[11] - ديوان،ص219.

[12] - جامع‌الحكمتين، ص6.

[13] - ديوان، ص236.

[14] - همان، ص94.

[15] - بنگريد به: باسورث، سلسله‌هاي اسلامي، صص 84-81.

[16] - همان.

[17] - لوئيس و ديگران، اسماعيليان در تاريخ، ص164.

[18] - ديوان، ص454.

[19] - ديوان، ص 130.

[20] - ديوان، ص339.

[21] - همان، ص162.

[22] - ديوان، ص6.

[23] - همان، ص497.

[24] - همان، ص459.

[25] - بنگريد به: زرين‌كوب، با كاروان حله، ص91.

[26] - مارندر: نامادري، عايشه نامادري حضرت فاطمه بود.

[27] - دختندر: نادختري، دختري كه از همسر ديگر شوهر باشد. حضرت فاطمه دختر حضرت خديجه بود و نادختري عايشه.

[28] - ديوان، ص 55.

[29] - همان، ص462.

[30] - ديوان، ص 186.

[31] - ناصبي: منسوب به ناصبه، طايفه‌اي از خوارج كه علي را دشمن مي‌داشتند. دشنام گونه‌اي است كه ناصرخسرو به دشمنانش مي‌گويد..

[32] - كنب: كنف كه ريسماني است از كتان. معادل «مسد» گرفته شده است كه به تعبير قرآن برگردن زن بولهب است.

[33] - ديوان، ص 98، هرب:فرار.

[34] - مسد، 1-5.

[35] - ديوان، ص 208.

[36] - (مدثر، 1و2). بنگريد به: زادالمسافرين، صص478-477؛ وجه دين، ص 257.

[37] - بنگريد به: گشايش و رهايش، صص60-59.

[38] - بنگريد به: جامع‌الحكمتين، ص 297.

[39] - وجه‌دين، صص285-284.

[40] - وجه‌دين، ص257؛ ناطق، اساس، امام، حجت، داعي، مأذون و مستجيب مراتب و مدارج اسماعيليان است.

[41] - ديوان، ص498.

[42] - تحريم، 12.

[43] - ديوان، ص221.

[44] - همان، ص476.

[45] - همان، صص 550 و 514.

[46] - يوسف، 3.

[47] - سورآبادي، قصص قرآن، صص 170-168؛ ميبدي، كشف‌الأسرار، ج5، صص 90-87.

[48] - ديوان، ص 339.

[49] - منظور از «سخن» شعر است.

[50] - ديوان، ص251.

[51] - همان، ص 416. بيت در توصيف بهار آمده است و منظور از «دوازده ساله» نوجوان است.

[52] - همان، ص 476.

[53] - سفرنامه، ص 117.

[54] - ديوان، ص256.

[55] - همان، ص 469.

[56] - ديوان، ص327.

[57] - منظور منيژه است.

[58] - ديوان، ص 35.

[59] - بنگريد به: فردوسي، شاهنامه، ج1، ص155به بعد.

[60] - ديوان، ص339.

[61] - همان، ص 476.

[62] - منظور ابر سياه است.

[63] - ديوان، ص327.

[64] - همان، ص159؛ نيز بنگريد به: ص 250، 342، 501، 526.

[65] - ديوان، ص35.

[66] - همان، ص 93.

[67] - ديوان، ص222.

[68] - سفرنامه، ص140.

[69] - ديوان، ص477.

[70] - منظور شب است.

[71] - ديوان، ص140.

[72] - زادالمسافرين، ص 399.

[73] - ديوان، ص33.

[74] - همان، ص53.

[75] - همان، ص441.

[76] - همان، ص498.

[77] - ديوان، ص 420.

[78] - همان، ص381.

[79] - همان، ص4.

[80] - همان، ص434.

[81] - همان، صص470-469؛ نيز بنگريد به ص 16، 344، 432 و ...

[82] - جامع‌الحكمتين، ص 172.

[83] - ديوان، ص74؛ نيز بنگريد به: ص 238 و 548.

[84] - همان، ص333.

[85] - ديوان، ص110.

[86] - زيرا.

[87] - چگونه.

[88] - ديوان، صص115-114.

[89] - ديوان، ص342.

[90] - همان، ص437.

[91] - همان، ص508.

[92] - همان، ص511.

[93] - ديوان، 512.

[94] - همان، ص496.

[95] - جامع‌الحكمتين، صص 299-298.

[96] - همان، ص296.

[97] - مي‌گويد نوزاد دختر هنگام تولد، رويش به طرف زير است؛ اما پسر رويش به طرف بالاست. علت طبيعي آن هم اين است كه دختر مزاجش سرد و تر است و در نتيجه گران و سنگين است و لذا به طرف زير مي‌چرخد؛ اما پسر مزاجش گرم و خشك و سبك است و لذا رويش به طرف بالا برمي‌گردد. (جامع‌الحكمتين، ص295).

[98] - وجه دين، صص266-265، 282؛ جامع‌الحكمتين، ص297.

[99] - زادالمسافرين، ص477.

[100] - ديوان، ص332.

[101] - گشايش و رهايش، صص60-59.

[102] - وجه‌دين، ص 171.

[103] - ديوان، ص331.

[104] - همان، ص521.

[105] - همان، ص52؛ «چون» اول به معني چگونه و «چون» دوم به معني مانند است. چخيدن يعني كوشيدن.

[106] - همان، ص48.

[107] - همان، ص92.

[108] - همان، ص263.

[109] - ديوان، ص 354.

[110] - روشنايي نامه، ص10.

[111] - ديوان، ص269.

[112] - همان، ص253.

[113] - همان، ص75.

[114] - همان، ص298.

[115] - همان، ص 163.

[116] - همان، ص122.

[117] - همان، ص416.

[118] - همان، ص319.

[119] - بقيه نمونه‌ها در ص35، 74، 95، 160، 180، 298 (دومورد)، 335، 336، 439، 500 .

[120] - ديوان، ص353.

[121] - همان، ص304.

[122] - بنگريد به: ميبدي، كشف‌الأسرار، ج1، ص 147، ج2، ص 405؛ طبرسي، مجمع‌البيان، ج3، ص5.

[123] - جامع‌الحكمتين، ص 25؛ ابوالهيثم سؤال‌ها را طرح كرده و قصد داشته آنها را جواب گويد؛ اما فرصت نيافته و درگذشته است(بنگريد به همان منبع، ص 13، مقدمه.)

[124] - همان، صص 237-236.

[125] - جامع‌الحكمتين، ص 82.

[126] - همان، ص83.

[127] - بنگريد به: قصص قرآن مجيد، ص 8؛ كشف‌الأسرار، ج1، ص 149.

[128] - بقره، 36.

[129] - ديوان، ص7.

[130] - جامع‌الحكمتين، ص 261.

[131] - زادالمسافرين، ص 379.

[132] - ديوان، ص 224؛ نيز بنگريد به: روشنايي نامه، ص15. البته بايد توجه داشت كه در حكمت اسلامي، عناصر اربعه از افلاك به وجود نمي‌آيند؛ زيرا هيولاي اين عناصر از عقل دهم صادر مي‌شود نه از فلك نهم؛ و اصولاً در فلسفه موجود جسماني نمي‌تواند وجود خود را از موجود آسماني ديگر بگيرد، بلكه بايد از علت عقلاني، ماورائي و غيرمادي بگيرد. لكن ابن سينا در اواخر نمط ششم اشاره‌اي دارد كه اين نظر ناصرخسرو را تاحدودي توجيه مي‌كند. او ضمن بيان اين موضوع كه هيولاي عالم عنصري از عقل دهم يا عقل فعال صادر مي‌شود، مي‌گويد منعي ندارد كه اجرام آسماني هم در اين امر، نوعي همكاري با عقل فعال داشته باشند و در توضيح اين عبارت اضافه مي‌كند كه منظور از اين همكاري، وجود بخشي به هيولاي عالم عنصري نيست؛ زيرا وجود بخشي به عقل فعال مربوط است؛ بلكه منظور، دخالت در تعيين اختلاف قابليت‌هاي عناصر است. به عبارت ديگر، صورت هيولي از طرف عقل فعال افاضه مي‌شود؛ اما اختلاف در هيولاي عناصر به علت اختلاف در استحقاق آنهاست كه خود به اختلاف در استعداد آنها برمي‌گردد و مبدأ اختلاف استعدادها نيز چيزي نيست مگر اجرام آسماني. بدين ترتيب اجرام آسماني يا افلاك، منشأ فرق و اختلاف ميان عناصر اربعه و موجب تمايز آنها از يكديگر مي‌شوند كه مثلاً يكي از عناصر آب مي‌شود، ديگري خاك و آن يكي آتش (ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، ج3، صص257-255). با اين تعبير مي‌توان نظر ناصرخسرو را تأييد كرد كه افلاك يا پدران آسماني نيز در وجود يافتن عناصر اربعه يا مادران زميني مؤثرند.

[133] - روشنايي‌نامه، صص 15-13.

[134] - ديوان، ص 240.

[135] - همان، ص 283.

[136] - همان، ص283.