| مجلات >كتاب زنان>شماره 16 |
نويسنده: حجت الاسلام والمسلمين دكتر محمد جواد رودگر
عرفان، مقوله اي باطني، جانمايه اي متافيزيكي، با ساحتي فراعقلي، در مسير توحيد ناب و فناءفيالله شدن و بقاء بالله يافتن است، تا انسان با سير و سلوك الي الله، مظهر اسماء جلال و جمال الهي، مصداق بارز خليفة اللهي و آئينه دار طلعت يار گردد. بار يافتن به چنين مقام ربوبي، تنها در مكتب انسان ساز اسلام ميسر است، هر چند ساير اديان نيز به طرق مختلف در تقرب به سوي معبود گام نهاده اند و راه پيموده اند، اما در ماده، صورت و حتي غايت بين آنها تفاوت چشمگيري وجود دارد.
دراين راستا به منظور آشنايي با عرفان در اديان گوناگون و تطبيق عرفان اسلامي با عرفان هندويي، مسيحي، يهودي، سكولار و ليبرال، با هدف بررسي نقاط ضعف و قوت هر يك سلسله مقالاتي به نگارش خواهد آمد.
عرفان شناسي تطبيقي اگر چه پيشينه تاريخي نسبتاً مقبول و موجهي دارد، لكن آنچنان روشمند و كارآمد و در عين حال مرسوم نبوده است، تا شاهد آثار وجودي گران سنگ عارفان بزرگ و پژوهشگران عرفاني در اين زمينه ها باشيم؛ با اين وجود در كتب و آثار محققين هر از چند گاهي بين مسائل عرفاني در حوزة نظر و در حوزة عمل بحثهاي وافر و وافي صورت پذيرفته است. به طور كلي اديان شناسي تطبيقي در نيمة دوم قرن نوزدهم ميلادي، در غرب رايج شد و در گذر زمان تعميق و توسعه پيدا كرده است، مستشرقين آلماني، فرانسوي و حتي انگليسي نيز در صدد مقايسه عرفانهاي اديان و مكاتب برخاستند، لكن چون به همة منابع اصيل دسترسي نداشته و با مبادي و مباني عرفانها بخصوص عرفانهاي وحياني آشنايي عميق نداشتند، لذا مباحث ابتر و ناقص باقي ماند؛ تا در نيمة دوم قرن بيستم بزرگاني در اين حوزه ظهور پيدا كردند، مانند «هانري كربن» فرانسوي كه زانوي شاگردي به محضر امثال علامه طباطبايي(رض) زد و «ايزوتسو» فليسوف و عارف بزرگ ژاپني كه از استاد جلال الدين آشتياني محقق و مدقق حكمت و عرفان بهره برد و يا «آن ماري شيمل» كه در عرفان پژوهي و حتي بحثهاي تطبيقي گامهاي قابل توجهي برداشتند. بگونهاي كه عرفان اسلامي بخصوص عرفان شيعي كه در ذهن و زبان، غربيها، مستشرقين و حتي محققين شرق محجور مانده بود، توانست حياتي دوباره بيابد و در حد خود تحولي نوين در اين عرصه ايجاد نمايد. با اين وجود در دنياي پيشرفته غرب با تكنولوژي مدرن اطلاع رساني، هنوز بسياري از معارف و آميزه هاي بلند و توانمند و سازندة معرفتي ادارك نشده است، شگفت انگيز تر اينكه در تحقيقات آكادميك نيز چنين ميباشد و پژوهشهاي انجام گرفته، تنها پديدار شناسانه و تاريخي است، لذا عمق و اساس مسائل و غايات عرفاني روشن نشده است، چه برسد به اينكه ريشه يابي دروني و بيروني شده باشد.
بنابر اين با توجه به ضعف وخلل جدي در عرفان تطبيقي لازم دانسته شد سلسله مقالاتي به عرفان شناسي تطبيقي آنهم محتوايي و دروني نه تاريخي، پرداخته شود.
در اين راستا عرفان اصيل اسلامي مورد بررسي مقايسه اي با عرفانهاي هندويي، يهودي، مسيحي، سكولار و ليبرال نوين قرار مي گيرد. تا افقي جديد در اين عرصه گشوده شود و به برخي پرسشها و شبهات نسل جديد پاسخهاي كافي و لازم داده شود تا سرفصل جديدي براي اصحاب اهل فن و تحقيق قرار گيرد؛ البته قطعاً اين مقالات نواقص و خلاءهاي فراواني دارند، لكن اميد آن است كه دستماية حلقههاي پژوهشي، دانشجويان و استادان عزيز و عظيمالقدر چنين عرصههايي باشد.
البته در زمان حاضر تلاشهاي بي شائبه بزرگاني از حوزه مثل علامه طباطبايي(رض)، محمدرضا حكيمي و از دانشگاه عبدالحسين زرين كوب و جلال الدين همايي و … كه پيش زمينه هاي بسيار مفيدي را فراهم ساختند و بررسي هاي تاريخي و حتي محتوايي ارجمندي را فرا روي دانش پژوهان عرفان نهاده اند.
قبل از ورود به بحث ذكر دو نكته لازم است: اول، روش ما بررسي مقارنه اي برخي مؤلفه ها و شاخص هاي عرفاني مي باشد از قبيل: توحيد، انسان كامل (ولايت)، مقام و موقعيت سلوكي انسانها و زبان عرفاني مي باشد البته با بررسي مطلوب و جامع فاصله دارد، بلكه فقط نقبي و نقدي بر بعضي و راهكارهاي عملي سير و سلوكي زده مي شود، تا زمينه براي آسيب شناسي سلوكي و هدف شناسي عرفاني فراهم گردد و دريابيم كه «راه چنان رويد كه راهروان رفتند» يعني تنها عرفان اصيل اسلامي يا عرفان ناب با شريعت محور، توان رساندن انسان به سرور و سعادت حقيقي را دارد و نداها و خواسته هاي فطري را در كمال شناسي و كماليابي پاسخگو مي باشد. بنابراين در عرفان تطبيقي، مؤلفههاي ساختاري، شاخص ها، روشها و غايت مورد توجه قرار ميگيرند و همة وجوه عرفاني مورد نظر نيست. چه اينكه محور اساسي تطبيق، شناخت عناصر اصلي تكوين، تكامل عرفانها، ماهيت شناسي و دريافت نقاط قوت و ضعف هر كدام خواهد بود.
دوم، عرفان مورد نظر در اين نوشتار، عرفان به معناي اعم است، به عبارت ديگر عرفان در نخستين كاربرد اصطلاحي خويش همراه با كلمة «تصوف» به معناي شاخه اي از شاخه هاي معرفت بشري است كه بر ذوق، اشراق، كشف حقيقت و پايه هاي دروني و سلوكي تكيه و تأكيد ميورزد و «قسيم» معرفتهاي علمي، فلسفي، هنري، فقهي و … ميباشد؛ بنابراين عرفان، علم به مبدأ اعلي از راه اسماء، صفات الهي، شناخت ويژگيهاي مبدأ و معاد، از طرق سير و سلوك ميباشد كه در دو حوزة نظري علمي يا عرفان اصولي و سلوكي عملي يا عرفان وصولي متبلور شده است بدين جهت برخي جنبه هاي اجتماعي آن را «تصوف» ناميدهاند. اما عرفان در يك نگاه كاربردي تر و در عين حال بسيار ژرف و شگرف به معناي «معنويت خواهي» و «وجهة توحيدي و الهي» تحول يافته كه در حوزة عرفان و تصوف رسمي محدود نميگردد و حتي قسيم ديگر انواع و شاخه هاي معرفت بشري نيز نخواهد بود، بلكه مفهومي گسترده داشته و همة ساحتهاي دانش و بينش الهي و بشري را نيز شامل ميگردد كه در فطرت و سرشت آدميان هم ريشه دارد، اگر اين نگاه و رويكرد عرفاني منظور قرار گيرد، نقد ايجابي و سلبي يا آرايشي و پيرايشي عرفانهاي الهي و بشري بهتر و جامع تر صورت خواهد پذيرفت كه همان هدف اولي و اصلي در نگارش اين مقاله خواهد بود.
نخستين فردي كه در شرق به بررسي مقايسهاي عرفان اسلامي و هندويي پرداخت و توجه ويژهاي در اين خصوص داشت، دانشمند جامع، مرحوم «ابوريحان بيروني» ميباشد كه نقش بسيار مؤثري در تحقيق پيرامون آئين هندوان و آشنا سازي مسلمانان با عرفانهاي هندوئي داشته است. وي معتقد بود بين عرفان اسلامي با عرفان هندويي وجوه تشابه فراواني وجود دارد، حتي مشابهت هايي بين انديشة بايزيد، حلاج و شبلي با مكتب «پاتانجل» وجود دارد كه بيشتر ناظر به عرفان صوفيانه است، چنانكه ابوريحان ميگويد: «تا زماني كه داري اشاره ميكني «موحد» نيستي، مگر پس از آن كه «حق» بر اشارة تو مستولي شود و اشاره در تو محو گردد و ديگر «مشير» و «اشاره» اي باقي نماند. در كلام صوفيان مطالبي وجود دارد كه اشاره به عقيدة اتحاد ذات و موضوع دارد؛ مانند پاسخ يكي از صوفيان به پرسش از «حق» كه ميگويد: چگونه محقق نكنم كسي را كه آن كس منم در «انيت» و نه در «اينيّت»؟ اگر باز گردم با بازگشت، جدا ميشوم و اگر غفلت ورزم، باتخلف سبك بار ميشوم و با اتحاد «يكي» ميگردم. مانند گفته ابوبكر شبلي كه : بِكَن از كل تا با كليت به ما پيوندي، پس باشي و اخبارت از ما نباشد و كردارت كردار ما باشد و مانند پاسخ ابويزيد بسطامي كه از وي پرسيده شد: به چه چيزي رسيدي؟ گفت: من از خويش بريدم، آنگونه كه مار از پوستش جدا ميشود، سپس به ذات خويش نگريستم، ديدم كه من «او» يم.»
از سوي ديگر ابوريحان مقايسه هاي مختلفي پيرامون محتوا و مضمون كتاب «گيتا» و گفته هاي صوفيان انجام داده است كه بيشتر درصدد اثبات مشابهت بين هندويي و صوفيانه ميباشد، لكن دو ضعف عمده دارد:
الف) عدم تفكيك بين عرفان وحياني و ناب اسلامي با عرفان هندوئي است، زيرا تكوين و تكامل عرفان اسلامي بر پايه هاي قرآني، سنت، سيرة علمي و عملي پيامبر اكرم (ص) و عترت طاهرهاش(ع) مي باشد، برعكس عرفان هندوئي كه از پايه هاي وحياني و عقلي خالي ميباشد.
ب) در بررسي وجوه امتياز، افتراق و ضعف عرفانهاي صوفيانه و هندويي نقد سلبي ننموده است.
اما در نيمه دوم قرن نوزدهم، در غرب نيز پس از تحولات علمي، فرهنگي و گرايش به متدلوژي علوم و اديان شناسي تطبيقي، نخستين كسي كه تصوف اسلامي را متأثر از عرفان هندويي قلمداد نمود، «ويليام جونز» است وي معتقد بود، ميتوان «وحدت وجود» صوفيانه را به مذهب عرفاني «وندانتا» مقايسه نمود، ايشان حتي بين مثنوي مولوي و غزليات حافظ شيرازي با «گيتا گاونداي» پيوندي نزديك برقرار نموده است.
پس از «ويليام جونز»، «آلفرد كرمر» در سال 1868 م. و «راين هارت دوزي» در سال 1869م. مقوله تأثير پذيري تصوف اسلامي از اديان و مكاتب هندي را مطرح نمودند. همچنين تطبيق، در بين نظريات برخي از مستشرقين چون «ماسينيون»، «نيكلسون» و نيز مورخان مسلمان ايراني، مثل «دكتر قاسم غني»، «زرين كوب» و … نيز چنين اعتقادي (با شدت و ضعف) وجود داشته و مقايسه هايي نيز صورت گرفته است به طور كلي، مجموعه ديدگاههاي عالمان و پژوهشگران اسلامي نسبت به استقلال يا عدم استقلال عرفان اسلامي و نسبت دين با عرفان، سه نظريه كلي وجود دارد:
الف) – عرفان؛ مقوله ايي بيروني و وارداتي است كه محدثان و فقهاء با انگيزة دفاع از دين به مخالفت با آن پرداخته اند.
ب)ـعرفان؛ مقوله ايي دروني و اصيل اسلامي است كه با مايه ها و پايه هاي قرآني ـ روايي شكل گرفته و از منابع ديني سرچشمه يافته است، لكن در عرفان چنين اشتباهاتي رخ داده كه به نظر رسيده، بيشتر عرفان اسلامي، عرفان متصوفه است؛ اما با اين وجود در متصوفه هم ضديت با اسلام و عناد با آن مطمح نظر نبوده و آنان نسبت به اسلام صميميت و خلوص كامل داشته اند.
ج) – عرفان مقوله ايي تركيبي و تلفيقي است، اين نظر را برخي متجددان به جهت مخالفت با اسلام مطرح كرده اند. به هر حال با اعتقاد به اصالت و غناي فرهنگ عرفاني اسلام و نگرش عرفان قرآني ـ ولايي، نه عرفان تلفيقي، تركيبي و التقاطي (عرفان اسلامي با عرفان هندويي، مسيحي، يهودي، نوافلاطوني، زرتشتي و …) در چند مقوله و مؤلفه به تطبيق عرفان اسلامي با عرفان هندويي ميپردازيم:
عرفان اسلامي، معرفت به حضرت حق از حيث اسماء و مظاهرش، علم به مبدأ و معاد، معرفت به حقائق عالم و چگونگي بازگشت آن حقائق به ذات احدي ميباشد،به تعبير «شيخ الرئيس ابوعلي سينا» عارف كسي است كه ضمير خويش را از توجه به غير حق بازداشته و متوجه عـالم قـدس نمـوده تـا نـور حـق بـدان بتـابد «و المتصرف بفكره الي قدس الجبروت مستدياً لشروق نور الحق في يسره»يعني انصراف از ماسواي الهي و غير خدا، توجه به جهان قدس جبروت، تابش پايدار نور حق در ذات خويش همانا عبور از خود تا خدا و از خــاك تا افـلاك است كه در ظل ولايت خاصة الهي قرارگيرد.
از نظر ابوعلي سينا، عرفان بمعناي: جداسازي روح از شواغل، دست افشاندن به ماسوي الله، دست شستن از خويش، فاني گشتن و رسيدن به مقام جمع است، براي ذاتي كه به تدريج، متخلق به اخلاق الهي ميشود. اين راه و مقام بر روي همة آدميان باز است و الگوهاي تمام عيار و سر مشق هاي آشكار نيز وجود دارند تا بر همة انسانها اتمام حجت شده باشد. شيخ الرئيس ابوعلي سينا نيز اشارة لطيفي دارد مبني براينكه: «العارفون المتنزّهون، اذا وضع عنهم درن مقارنه البدن وانفكوا عن الشواغل خلصوا الي عالم القدس و السعادة، وانتقشوا بالكمال الاعلي و خصلت لهم اللذة العليا و قد عرفتها» عرفان در حقيقت نزاهت از عالم ناسوت و طهارت ظاهر، باطن، تزكية نفس، تبتل و جدايي از شواغل، در سير بسوي عالم قدس و سعادت است، تا باطن مدارج و معارج كمال بتدريج لذت حقيقي كه همانا قرب الهي، مقام شهود وصول و ديدار دلبر و دلدار است حاصل آيد چه اينكه «العارف يريد الحق الاول» تا چنين عارفي آئينه دار طلعت دوست و جمال دل آراي حق گردد كه: «صار سره مرآة بحلوه محاذياً شطر الحق و درت عليه اللذات».
اميد عارفان و قطب سالكان امام علي(ع) فرموده اند: «طهروا سوا انفسكم عن انس الشهوات تدركوا رفيع الدرجات» يعني نسبت طهارت نفس ـ تطهير درون از تمنيات و شهوات ـ با ادراك مقامات معنوي و نيل به درجات عرفاني و غيبي نسبت مقدمه و ذي مقدمه است، يا نسبت شرط و جزا ميباشد. در فرازي ديگر فرموده اند: « لكل شيء معدن، معدن التقوي قلوب العارفين»ـ صيانت نفس و تقوي الهي، در دلهاي عارفان يافت ميشود چنانكه فرموده اند: «العرفاء غرباء» يعني سالكان كوي حق، اين جهاني و ملكي نيستند و چند روزي در اين دير خراب آباد و دامگه حادثه و زندان دنيا گرفتار آمده اند، در اينجا به آنجا مي انديشند و ملكوت را شهود ميكنند تا ملكوت نشين شوند همانطوريكه در صفات عارفان امام علي(ع) دادسخن در داده اند و صفاتي چون: «فزهر مصباح الهدي في قلبه، و اعدّ القري ليومه النازل به» يعني چراغ هدايت در دلهايشان افروخته و آمادة آن روزي هستند كه مانند ميهمان بر او وارد خواهند شد «فقرب علي نفسه البعيد، و هون الشديد» پس دور را بر خود نزديك و سخت را بر خود آسان گرفت «نظر فابصر (فأقصر) و ذكر فاستكثر» (به عوامل عبرت و حكمت هستي) نگريست و به مقام بينايي رسيد. به ياد خدا افتاد و به ذكر فراوان افتاد «از نهر گوارا و شيرين سيراب شد كه جايگاههاي ورود به آن نهر را براي او تسهيل نمود، نخستين آب گوارا را نوشيد و راهي روشن و هموار در پيش گرفت و . . .»
بنابراين عرفان بر دو پاية 1- معرفت نفس(خودآگاهي، خود شناسي) 2- مراقبت نفس (خود نگهداري، خودباوري) استوار گشته است اين دو امر مهم (معرفت و مراقبت نفس)، بر روي دو عنصر بسيار مهم و بنيادين قرار گرفته كه عبارتند از: الف) توحيد ناب؛ ب) انسان كامل (موحد كامل). بنابراين عرفان اصيل اسلامي كاملاً توحيدي خدا محور است كه هستي و انسان را با مبدأ، معاد، اسماء، اوصاف و مظاهر و تجليات معرفي مينمايد كه در قوس نزول از «عالم جبروت» به «عالم ناسوت» و «انسان كامل» و در قوس صعود از «انسان كامل» تا مافوق «عالم جبروت» به ترسيم و تبيين عالم و آدم ميپردازد. البته سير و سلوك انسان عرفاني، از مقام يقظه و بيداري تا توحيد ناب و كامل همان شريعت جامع و نوراني الهي و صراط مستقيم ميباشد كه انسان سالك عرفاني را به مقام خلافت الهي و عبوديت كامل و خالص نائل ميگرداند، تا مظهر اسماء جمال و جلال خداوندي شود.
اما در عرفانهاي هندويي روح يكتاپرستي و توحيدي موجود نيست و عمدتاً در اديان هندويي، مسائل الحادي و بت پرستانه (كرنا و سانسارا) مطرح ميباشد، بطور نمونه در بت پرستي هاي «ظريف» مثل نفس پرستي، يا بت پرستي هاي «ضخيم»، مثل پرستش اشياء، اشخاص، حيوانات و شريك قائل شدن موجودات ديگر، در برابر خدا منتهي ميشود، زيرا وحدت وجود عرفان هندويي با مباني كامل عرفاني و تفكيك وحدت شخصي وجود عرفاني، با وحدت وجود و موجود فلسفي طرح و تبيين نشده است.
اگرچه برخي از مضامين بلند سرودهاي مذهبي هندو ـ يعني «اوپانيشادها» با برخي از مضامين توحيدي عرفان اسلامي، مشابهت هايي دارند، به گونه اي كه مرحوم علامه طباطبايي(رض) نسبت به سرودهاي «او پانيشاد» معتقد ند كه اين سرودها از عاليترين مضمون توحيدي برخوردارند كه در اثر زبان برهنه و عريان و گذر زمان از توحيد به شرك تبديل شدهاند.
با توجه به مكاتب مختلف عرفان هندوئي از «هندوئي»،«برهمائي»، «ودانتيسم»، «بودائيسم»، «جينيزيم» و …، شاخه ها و گرايش هاي مختلف هر كدام، در غايت يكسان نميباشد. يعني عرفان هندوئي، غايت مشخص واحدي را تعقيب نميكند، بلكه برطبق مكتب ها، غايات متفاوت ميشوند؛ مثلاً در عرفان بودائي، مقام «بودهي»، و «نيروانا» و يا رسيدن به كشف، كه غير وحياني است؛ با مقام «فنا في الله» و كشف شهود عرفان اسلامي در تغاير ميباشد و يا غايت عرفان «يوگايي»، تصرف در كائنات، نفوس افراد و رسيدن به برخي اخبار غيبي ميباشد.
پس مسئله توسعه وجودي انسان، قرب اليالله، آرامش صادق و ناب در وصال به محبوب است و توحيد حقيقي، غايت عرفان هندويي نميباشد. ناگفته نماند كه كشف و شهود در عرفان هندوئي داراي ميزان و معيار، صواب و خطا نميباشد، برعكس عرفان اسلامي كه روشمند و داراي متدولوژي و معيار شناسايي است و از امتياز كشف درست از كشف نادرست و يا كشف حق از باطل برخورد ميباشد، متن قرآن كريم، سنت صحيح، عقل سليم و مكاشفات معصوم ميباشد.
بنابراين غايت عرفان هندويي بر خلاف غايت عرفان اسلامي، تربيت انسان موحد و كامل آنهم بر مدار مبدأ باوري و شريعت مداري الهي و وحياني نيست، اگرچه خاستگاههاي فطري مضامين توحيدي و گرايش به مبدأ عالم نيز در اديان و عرفان هندويي به چشم ميخورد، لكن چنان عميق و دامنه دار و نظام يافته نيستند، كه غايتي خدا محورانه و موحدگرايانه را بر محور نظام و سيستمي روشن تعقيب نمايند.
بديهي است كه «زبان عرفاني»، نقشي «همسان» با محتوا و مضامين عرفاني (جهانبيني، ايدئولوژي عرفاني يا نگرشها و گرايشهاي عرفاني) دارا ميباشد، كه اين امر در تبيين، تبليغ، قضاوت و داوري نهادن عرفان در برابر صاحبان انديشه، اصحاب تحقيق و مصونيت بخشي عرفان در برابر انحرافهاي نظري و عملي نقش محوري ايفاء مينمايد.
زبان عرفان در عرف خاص عرفاء، زباني ويژه و اشارتي است، چه اينكه عرفان بر محور كشف، شهود، روش تهذيب و سلوك باطني قرار گرفته، بنابراين يافته هاي مكاشفهايي، آموزههاي سلوكي و خلسة ـ شهودي، اساساً در قالب عبارات و الفاظ عمومي و عرفي نميگنجد، لذا قابل انتقال و آموزش نميباشند. ماهيت وجودي عرفان داراي زبان، اصطلاحات و اشارت يابي خاصي است كه استعداد خاص، قابليتهاي ويژه و همدلي شرط لازم فهم و دريافت مقولههاي عرفاني ميباشد.
عرفان اسلامي از زبان اشارت، رمزداري همراه با نزاكت، سنجيدگي، لطافت و از عفت ويژهاي برخوردار است اما عرفان هندويي از اين زبان خاص بهره مند نيست و همين مقوله عامل بسياري از انحرافات، خبط، خطاهاي علمي و عملي در عرفان به خصوص عرفان هندويي گشته است در اين زمينه مرحوم استاد علامه طباطبايي (رض) ميفرمايند:
«عرفان در عين حال كه برآمده از اسلام است و خود اسلام و نيز عرفانهاي اديان ديگر، مانند عرفان و دين هندي و غيره، جز يك توحيد دقيق و بسيار عميق مقصدي ندارند، ليكن قالبهاي بياني اسلام با آنها متفاوت است. بيانات اسلام نسبت به مطالب عالي عرفاني از سنجيدگي، نزاكت و دقت خاص برخوردار است. به گونه اي كه سبب پرده دري و بيپردگي، كه خود موجب سوء فهم و انحراف در افهام عامه ميگردد، نميباشد. خلاصه زبان اسلام، زبان نرم و مطبوع است و از بي باكي و دريدگي دوري ميگزيند. ليكن زبان عرفان مجوسي (زرتشتي) و مسيحي كه از متون اين آئين ها بدست ميآيد، زبان و بياني دريده، بيپرده، ناسنجيده، بي باكانه و نامطبوع است؛ بگونهايي كه همين زبان بي پرده و آشكار در هر يك از سه عرفان، سبب سوء فهم ها و برداشتهاي غلطي گرديده است. (به همين دليل) عرفان و آئين هندي در نزد پيروان خود، به آئين بت پرستي مبدل گرديده است. عرفان مجوسي، ره به تقدس فرشتگان و قديسان بشر و عناصر، به ويژه آتش برده است، عرفان مسيحي نيز در دام تثليث كه متأثر از تثليث بت پرستان است، افتاده است. تمام اين آفات ناشي از زبان ناهموار و بيانات ناسنجيدة اين متون است.»
بر همگان روشن است كه عرفان بيش از آنكه نظري، نگرشي و علمي باشد، عملي و عيني است، شيخ محمود قيصري به نقش عرفان علمي در عرفان عملي نيز توجه ويژه نهاده و آورده اند: «ان الوصول الي الله سبحانه قسمان: علمي و عملي و العملي مشروط: بالعلمي، ليكون العامل و علي بصيرة في علمه» بنابراين با گفتن، شنيدن و خواندن حاصل نميشود؛ بلكه با عمل كردن، چشيدن، تجربه نمودن و تحمل مشكلات و رياضت، ممكن و مقدور خواهد بود. همة عرفانها براي نيل به چنين هدفي دستورات و آئين هايي را براي سلوك پيروان خويش تدوين نموده اند. چون هدف در عرفان اسلامي توحيد ناب، رنگ خدايي پيدا كردن، متصف به اوصاف الهي و متخلق به اخلاق خدايي شدن است. لذا «صراط مستقيم»ترسيم، «شريعت»تبيين و «الگوهاي كامل» در عرفان اسلامي معرفي شدهاند. رياضت اسلامي و شرعي همانا رعايت تقواي الهي، انجام واجبات و ترك محرمات ميباشد، از جمله رياضت هاي اسلامي ميتوان به اين موارد اشاره نمود: مراقبه و محاسبة نفس، انجام نوافل، خواندن ادعيه و نيايشها و مقاماتي چون توبه، انابه، خلوص، سحرخيزي، صمت، صوم و … .
يكي از ويژگيهاي مهم در عرفان اسلامي همان پرهيز از رياضتهاي غير معقول و رهبانيتهاي افراطي ميباشد اما در عرفانهاي ديگر، به خصوص عرفان هندويي چنين جامعيت، سهولت، هدفداري، روشني، نظاممندي، توجه به قابليت ها، استعدادها و … ديده نميشود، در اين زمينه نيز مرحوم علامه طباطبايي (رض) كه اسلام شناس كم نظير و عارف كامل و سالك كم بديل است، مينويسند: «دستوراتي كه عرفانهاي هندي، مسيحي، مجوسي براي سالكان و پيروان خود بيان ميكنند، حالت سلبي و منفي دارند؛ به بيان ديگر دستورات و فرامين آنها، دستور به پرهيز، دوري از اوصاف متعدد و افعالي خاص است. انسان براي اوج گرفتن و تعالي يافتن بايد خود را با تكيه بر فرامين اين آئينها از امور متعدد و بسياري، محروم سازد. بدون آنكه امكان جايگزيني اعمال مشروعي كه با تعالي او تعارضي ندارد، مورد توجه و امر قرار گرفته باشد. در حاليكه در عرفان اسلامي از يكسو به جنبه هاي سلبي و منفي محروم كه همان محروم ساختن نفس از اعمال و اوصاف خاصي ميباشد اشاره شده است و از سوي ديگر به جنبة ايجابي و مثبت كه با تكيه بر امور معنوي و مادي به اشباع نيازها و تأمين خواسته هاي مشروع و جبران خلاءهاي وجودي ميپردازد، تأكيد كرده است. عرفان اسلامي، هم پيرايش است و هم آرايش. براي مثال در عين حال كه دستور به پرهيز از روابط نامشروع ميدهد، ليكن از طرف ديگر، راه مشروع تأمين نياز جسماني را روشن ميكند.»
به طور كلي رياضت در عرفان اسلامي بر شرايط ذيل استوار است:
خداشناسي؛ از رهگذر خودشناسي؛ به خصوص خودشناسي شهودي؛
سير و سلوك؛ با توجه به شريعت و رعايت احكام ايجابي و سلبي (واجب و حرام)؛
عمل صالح؛ البته با مراعات و خلوص در نيت و عمل، به عبارت ديگر خلوص در انگيزه، انديشه و انگيخته ها؛
توجه تام به خداي سبحان؛ با رعايت حضور قلبي تام در تمام مراحل زندگي؛
مراقبت و محاسبة نفس؛ به جهت بازسازي و بهينه سازي معنوي.
مرحوم علامه طباطبايي (رض) بر اساس حقيقت اسلام و با بهره گيري از آيات قرآن و احاديث، سيره عملي پيامبر اكرم(ص)، ائمه(ع) و سيرة شاگردان مكتب اسلام ناب، در اين باره ميفرمايد:
«همانا شريعت اسلام به هيچ عنوان اجازة توجه به غير خداي سبحان را براي اهل سلوك نميدهد و تمسك به غير خداي سبحان را روا نميدارد، مگر راهي كه خود شريعت به لزوم و به كارگيري آن فرمان داده است و همانا شريعت اسلام، كمترين ذره نيز در بيان احكام سعادت و شقاوت فروگذاري نكرده و هيچ چيزي را كه در سير الي الله براي سالكان لازم است، فرو نگذاشته است؛ خواه آن چيز كم اهميت، يا مهم و بزرگ باشد، پس هر كسي در گرو عمل خويش است و بر اساس آن نيز حسابرسي خواهد شد. همانگونه كه خداوند سبحان ميفرمايد:
« و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شئي» اين كتاب را كه روشنگر هر چيزي است، بر تو نازل كرديم. آنگاه مرحوم علامه به دو نوع نفس كشي اشاره مينمايند:
الف) نفس كشي تدريجي و دائمي؛ ب) نفس كشي دفعي. ايشان رياضتهاي شاقه و افراطي را در جهت نفس كشي دفعي و روي آوردن به رياضتهاي سخت را يك نوع فرار از سختتر به آسانتر است؟! برميشمارد، چه اينكه تبعيت از شرع را جزء نفس كشي دائمي و تدريجي برنميشمارد، زيرا مادام كه نفس موجود باشد، رياضتهاي شرعي نيز بايد انجام گيرد، اما رياضتهاي سختي كه شرع دستور نداده را نوعي قتل دفعي و فرار از تبعيت شريعت معتدل قلمداد مينمايد و در انتهاء نتيجه ميگيرد كه در عرفان اسلام، شرع به كيفيت سير و سلوك از راه نفس، توجه كافي مبذول داشته و نسبت به آن اهمال ننموده است.»
اما با بررسي و تبيين آئين هاي عملي و سلوكي آئين هندوان از «برهمائيسم» و «دانتيسم» به خصوص آئين «بودايي»، چنين سهولتي در رياضيات شرعي ديده نميشود، ويژگيهاي آنها بر حسب كلي به اين قرار است:
1- سخت، دشوار و افراطي؛ 2- تأكيد بر بعد سلبي و پيرايشي؛ 3- رهايي از رنج، بدون خدا محوري و معاد باوري؛ 4- عزلت و خلوت گزيني افراطي، دوري از خلق و خـدمت به مردم؛ 5- سركوب كردن كرامت و عزت نفس آدمي، مانند گدايي هاي بي جا و ملامت شدنهاي غير انساني و غير اخلاقي.
اصول چهارگانه، موارد هشتگانه و دستورات عملي و اجتماعي سه گانه آئين بودا بيانگر مطالب ياد شده است. به جهت همين دشواريها و نقائص، برخي از فرق بودايي، امثال «هنيانا» و «مهايانا» به بازسازي و اصلاح بودائيسم پرداختهاند. در حالي كه عرفان اصيل اسلامي ـ نه عرفان صوفيانه كه آميخته با اشتباهات، افراط و تفريطهايي در شريعت گرايي افراطي و شريعت گريزي تفريطي در آن بروز يافته، كه صوفيان اصيل در گذشته و حال به شدت با آن مخالف بوده اند ـ بر اصول ذيل مدون گشته است: 1- شريعت معتدل؛ 2- عزت و كرامت نفس؛ 3- خداگرايي؛4- آخرت مداري. آئين كامل سلوك عرفاني انسان عارف، از آغاز تا انجام، سير و سلوك عرفاني و مدارج معنوي ميباشد. نهايت عرفان، رسيدن به «توحيد» از توحيد حالي تا شهودي ـ كه فوق توحيد كلامي و فلسفي است ـ كه نتيجه آن «عبوديت» با همه مراحل و مراتب آن تا مرحلة لقاء الهي و شهود رب پيش ميرود، ميباشد. «و اعبد ربك حتي يأتيك اليقين» كه عبوديت براي نيل به مقام يقين و دارالشهود است.
عرفان اصيل اسلامي، اصالت را به فطرت الهي و توحيدي انسان ميدهد، از آنجا كه حقيقت فطرت انساني، كمال شناسي و كمال گر است، لذا اصالت در افق انديشه هاي وحياني با «روح آدمي» نه جسم آن است؛ بنابراين عوارض وجودي ديگر انسان تابع جواهر و جبلت او هستند. انديشه، انگيزه و ارزشهاي وجودي چون: علم، معرفت، محبت، ايمان، تقوي، خلوص و… از خواص روح شمرده ميشود. لذا براي «روح» مذكر و مونث معنا ندارد. بلكه حقيقتي مجرد است كه تمام كمالات و ارزشهاي حقيقي انسان به آن برميگردد. بدين جهت درمقام سير و سلوك عقلاني و عرفاني، هيچ امتيازي بين افراد و طبقات وجود ندارد، مگر به ميزان ارتباط آنها با خداي سبحان؛ چه اينكه معيارهاي برتري و فضيلت از منظر قرآن كريم اولاً: علم؛ «هل يستوي الذين يعملون و الذين لايعلمون»،«يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات»، ثانياً: تقوي؛ «ان اكرمكم عندالله اتقيكم»، ثالثاً: جهاد در راه خدا؛ «فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيما»، و رابعاً: سبقت در ايمان؛ «السابقون السابقون اولئك المقربون»،ميباشد. از آنجا كه علم، تقوي، جهاد در راه خدا و سبقت در ايمان، منحصر به هيچ صنف، طبقه و فرد خاصي نيست به همين جهت خداي سبحان ميفرمايند: «من عمل صالحاً من ذكر او انثي فهو مومن فلنحيينه حياة طيبة» يعني در سير و سلوك و عرفان عملي، جهت نيل به قرب الي الله و كمالات وجودي، زن و مرد بودن ملاك نيست، بلكه معيار طبق كلام الهي ايمان و عمل صلاح ميباشد. بنابراين «حيات طيب» نتيجة عقيده، اخلاق و عمل نيكو است. لذا در آية ديگري ميفرمايد: «اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه»، پس راه توحيد، ولايت و لقاء الله كه مقصد اقصي و مرصد أسني ميباشد به روي تمام آدميان گشوده شده است. ولايت همان رسيدن به درجه اي از كمال عرفاني ميباشد، كه عالم و آدم را تحت تدبير ولايت مطلقة الهيه، مشهود ميگرداند، تا به مقام فناء در ذات، صفات و افعال برساند.
اين راه بر روي تمام زنان و مردان باز است، زن هم مانند مرد ميتواند سالك الي الله شود تا به مقام اولياءالله برسد. لذا جزء ويژگيهاي اولياء الله و اوصاف سالكان كوي حق، هرگز زن يا مرد بودن مطرح نشده حتي چه زناني كه به مقامات بلند عرفاني و سلوكي رسيده اند كه كاملترين آنها، مقام حضرت صديقة كبري فاطمة زهرا(س) ميباشد كه ايشان چه از جهت مقامات علمي، عملي، عصمت در انديشه و انگيزه، عصمت در اخلاق و اعمال از والاترين و بالاترين مقامات معنوي برخوردار هستند. به گونه اي كه همة اولياء الله خويش را ريزه خوار خوان گستردة معرفت، محبت، توحيد و مقام ولايي آن ذات مقدسه و نوراني ميدانند كه حضرتشان به مقام «نبوت تسديدي»، «نبوت تعريفي»، «نبوت استعدادي» و «ولايت» نائل شده است. «صحيفة فاطميه» ره آورد اين سلوك ولايي اش بوده است. يا زينب كبري (س) كه عقيلة بني هاشم و عالمة غير معلمه و مظهر صبر ـ نه فقط صابر و صبّارـ شده اند. البته زنان ديگري كه در اين راه گام برداشته اند و در صدر اسلام، درخشيدند ميتوان به سميه (مادر عمار ياسر) اولين شهيد زن در راه اسلام، سوده و … اشاره نمود. در عالم تصوف هم، از عارف بزرگ، «رابعة عدويه» (متوفي185 يا 180هـ.ق)، كه بنيانگذار «مكتب عشق» در عالم تصوف معروف است، ميتوان نام برد. در عصر حاضر نيز از عالمه، فاضله و مجتهده «نصرت امين» كه به بانوي اصفهاني شهره است،ياد نمود كه در اين بزرگان برهان و عرفان به مقامات عالية علمي و عملي رسيده اند و راه بر روي همة مستعدان در عالم عرفان گشوده اند.
بنابراين هيچ اثري از ويژگيهاي جسماني، ظاهري و صنفي چون ذكور يا اناث در عرفان اصيل اسلامي وجود ندارد، لكن در عرفانهاي ديگر از جمله عرفان هندويي مقوله طبقات و كاستهاي اجتماعي مطرح و ملاك است. بنابراين زنان و گروهي از مردان از عرفان و سير و سلوك محروم هستند، يعني در عرفان هندويي مرد مداري يا مردسالاري حاكم است. در اين راستا نيز مرحوم علامه طباطبايي (رض) ميفرمايد: «در عرفان هندي ما شاهد محروميت زنان و گروهي از مردان ميباشيم، همچنانكه در عرفان مسيحي شاهد محروميت زنان، از زندگي معنوي هستيم. در حالي كه در عرفان اسلامي هيچ كس محروم نبوده و اين طريق هر كس را فراخور حال خودش تعليم داده و تربيت ميكند.»
بنابراين در مقايسه انديشة عرفان اسلامي با آئين و عرفان هندويي در مييابيم كه چه محدوديت هاي علمي و عملي در عرفانهاي ديگر وجود دارد و نوع نگرش آنها به انسان چگونه ميباشد؟! در حاليكه اسلام، ناب، عميق و وسيع به جهان و انسان نگريسته است، اساساً انسان شناسي عرفاني اسلام، بسيار ممتاز با ديگران است، زيرا انسان علاوه بر جنبه هاي ناسوتي،داراي ساحتهاي لاهوتياست. بنابراين بر اساس حديث نبوي «ان الله خلق آدم علي صورته» از انسان با عنوان «صورت الهي»،«عالم اصغر»،«عالم كبير»،«جامع حق و خلق»و «كون جامع» ياد شده است. پس در انديشة اسلامي و عرفان ناب، اصالت با روح كه همان حقيقت وجودي انسان است ميباشد بنابراين هيچ امتيازي بين فقير و غني، كارگر و كشاورز، صنعت گر، عامي، عالم و … نميباشد، بلكه هر كسي نسبت به توان، استعداد و قابليتش ميتواند از حقايق، عنايات و افاضات غيبي بهره گيرد و سير به سوي سماوات و عالم ملكوت داشته باشد، تا مظهر اسماء جمال و جلال الهي گردد.
در اين رابطه داستان خلقت انسان و سير از عالم قرب و جوار حضرت رب تا عالم قالب و ظلمت يا تنزل از ملكوت تا ملك و سپس قصة «صعود» و «عروج» از ملك تا ملكوت و سير از ناسوت تا جبروت بسيار شيرين و دلنشين است. حال اين بينش و نگرش به « انسان» كجا و نگرش و بينش هندويي، مسيحي و … به «انسان» كجا؟! به خصوص با دقت كردن در احوالات عرفاء بزرگ، پيرامون نحوه سير و سلوك آنها و طي مقامات بلند معنويشان، اختلاف مبنايي (نه بنايي) عرفان اسلامي با عرفان هندويي آشكار ميگردد.
به طور كلي ريشه تغاير اين دو مكتب بزرگ عرفاني در انسان شناسي آنها نهفته است، چون انسان با جامعه، جهان و مبدأ عالم در ارتباط است و انسان شناسي پيوندي نزديك با هستي شناسي و خداشناسي دارد، به همين جهت خلأ انسان شناسي، موجب خلأ در نوع رابطه هاي انسان با خدا، انسان با خود و انسان با جامعه ميگردد، به همين جهت شاهد چنين خلاءهايي در عرفانهاي هندوئي از «برهمايي» تا «ودايي» و «بودايي» هستيم. اما در عرفان اسلامي، بزرگترين عارفان در صحنه اجتماع حضور داشته اند، تكامل و رشد خود را در همين راه ميدانند كه مظهر تام و تمام آن در زمان معاصر امام خميني«ره» بودند. با اميد به اينكه تمام انسانها در اين راه انسان سازي قدم برداشته و توفيق لقاء يار را كسب نمايند.