| مجلات >كتاب زنان>شماره 14 |
تهيه و تنظيم: زهرا شوشتري
استاد علامه محمد تقي جعفري، بعنوان صاحب نظري خبره، در زمينههاي مختلف علمي چون ادبيات فارسي، فقه، فلسفه، عرفان، اخلاق و . . . شناخته ميشود. ايشان با انديشهاي آزاد و باز، بدون تعصب و تحجر، لكن مبتني بر اصول و مباني نظري اسلامي در اكثر علوم مذكور به نظرورزي پرداخته، در تبيين و تدقيق نظريات خود از هيچ تلاشي حتي برقراري ارتباط با فلاسفه برجسته غرب دريغ نورزيده و در مجامع مهم فلسفي و عرفاني كه در غرب تشكيل ميگرديد، شركت مينمودند. از جمله فعاليتهاي علمي ايشان نقدي بر مصاحبه «وايت» با «برتراند راسل»، فيلسوف انگليسي، ميباشد. راسل، رياضيات را، مبنا و اساس تمام افكار خود دانسته و در خصوص نسبت علم و دين ميگويد:«ميان علم و دين، ستيزي نيست، زيرا علم به قبول يا انكار دين محتاج نيست، بالاخره زماني خواهد رسيد كه علم جواب تمام سؤالات و مشكلات ما را بدهد.» از «راسل» كتابهاي فراواني بجا مانده است از قبيل: «اصول رياضيات»، «الفباي نسبيّت»، «تاريخ فلسفه غرب»، «ازدواج و اخلاق»، «كدام راه، راه صحيح است؟» و . . ..
مرحوم علامه جعفري در سال 1342 چند نامه مهم در خصوص «عموميت جستجوي كمال»،«قراردادي بودن اصطلاح
X»، «تناقض بين دفاع از انسانيت، آزادي و صلح و ] در عين حال[ معتقد نبودن به هيچ گونه آزادي دروني و محاسبه استدلالي چه از جنبه عشق مستقل به انسانيت و چه از جنبه متافيزيكي» و . . . به وي ارسال داشت. مقاله حاضر، برگزيده اي از نقد علمي «علامه جعفري» بر مصاحبه «وايت» با «برتراند راسل» ميباشد كه بنا بر ضرورت انتخاب و تدوين گرديده است.آقاي راسل شما هرگز انگيزش مذهبي داشته ايد؟
در دوران جواني عميقاً مذهبي بودم، در آن موقع شايد به استثناي رياضيات، زيادتر از همه چيز، به مذهب جلب شده بودم و علاقه من، به مذهب سبب شد در سه مسئله خدا، جاودانگي روح و آزادي اراده و اختيار، به صورت جدي كار كنم. از آزادي اراده شروع كردم و تدريجاً در پايان به اين نتيجه رسيدم كه هيچ دليلي براي اعتقاد به هيچ يك از مسائل سه گانه وجود ندارد. راجع به مسئله آزادي اراده، فكر ميكنم براي آزادي دليل معتبري نيست و هنوز هم فكر ميكنم كه نتيجه بخش نباشد، به نظر من چون تمام حركات ماده به وسيله قوانين ديناميك از پيش معين شده است، حركت لبهاي انسان نيز هنگامي كه سخن ميگويد بايد به همين ترتيب از پيش معين شده باشد، به طوري كه او نميتواند هيچ كنترلي در باره آن چه ميگويد اعمال كند. تمام حركات مادي و حوادث آينده به طور كلي از پيش معين شده و سخن گفتن مشمول همين قاعده كلي است. لذا بنا به قوانين ديناميك، مثلاً آقاي«
A» نسبت به آن چه ميگويد آزادي اراده ندارد. راجع به جاودانگي روح، به نظر من خيلي روشن بود كه رابطه ميان بدن و فكر ـ هر طور كه ممكن است بوده باشدـ بيش از آن چه تصور ميشود به هم نزديك است لذا هيچ دليلي وجود ندارد كه فكر كنيم وقتي كه مغز متلاشي ميشود فكر باقي ميماند. همچنين راجع به خدا كه ادله بسياري بر وجودش اقامه شده است، فكر ميكردم و اكنون نيز فكر ميكنم كه همه آنها بي اعتبار بوده و اگر كسي نميخواست كه اعتقاد به نتيجه آنها پيدا كند هرگز اين گونه ادله را نميپذيرفت. من فكر كردم كه با اين وضع به سوي بهت زدگي زيادي پيش ميروم ولي با كمال تعجب، اين حالت در من به وجود نيامد.
البته اساس مذهب فقط در اين سه مسأله نيست، مسأله خدا و روح از پايههاي اوليه مذهبي شمرده ميشوند، ولي كه آزادي اراده جزء مسائل مذهبي محسوب نميشود. اما در خصوص اينكه آقاي راسل ميگويد: «من فكر ميكردم با اين وضع به سوي بهت زدگي پيش ميروم، ولي با كمال تعجب اين حالت در من بوجود نيامد»بايد گفت: اين خودداري، يك حالت رواني شخصي است كه آقاي راسل توانسته است با وجود ترديد در سه مسئله اساسي مذهب، به اضطراب و بهت دچار نگردد و حتي عبارت «با كمال تعجب» هم ميتواند شاهد خوبي باشد بر اينكه نفي اصول اوليه و معلومات ارزشمند در ذهن آقاي راسل، مقتضي تعجب بوده است. بنابراين تفكر در باره امور مذكور اگر ثابت يا نفي جزمي نشود موجب بهت زدگي خواهد شد، مگر اين كه بشر را به كلي از تفكر باز دارند.
اما اگر «آيندة جاودان» براي انسان مورد ترديد واقع شود، از يك سو، اكثريت افراد بشري با كدامين دليل متحمل زجر و شكنجههاي طاقت فرساي دنيا بشوند؟ و از سوي ديگر، با كدامين منطق ميتوان علل و نتايج احساس مسئوليتي را كه انسان در زندگي دارد، در همين دنيا تمام شده حساب كرد.
جمله اي از افلاطون است كه هر وقت آن را ميخوانم در دريايي از لذت غوطه ور ميشوم، البته اينها دستوراتي است كه تمامي مذاهب آسماني آن را به عنوان برنامه اصلي پيشنهاد كردهاند. اما چون از زبان فيلسوفي كه سالها قبل از ميلاد مسيح ميزيسته اين سخنان اداء شده، جالب بوده و ميزان دقت نظر ايشان را نشان ميدهد. افلاطون ميگويد: «كفايت نميكند كه ما كودكان خود را رها كرده و از آنچه كه پاكيزگي آنها را آلوده ميكند، ممانعت به عمل نياوريم، روشن كردن عقول آنها با نور علم و وارد كردن آنها به فضيلت، با پند و اندرز كافي نيست، بلكه بالاتر از اينها بايد در دلهاي آنان اصول دين را كه طبيعت به وديعه نهاده است رويانيد. اين اصول دين آن چيزهايي است كه اعتقادات قويّهاي كه ميان انسان و خداوند ارتباط برقرار ميكند را آشكار ميسازد. خداوند اول، وسط و آخر تمامي كاينات است. مقياس عدل براي تمامي اشياء در ميان بندگان خود خداوند است، ايمان به وجود او شالوده جميع قوانين است. اين همان، عقايد با عظمتي است كه بايستي كودكان را با آنها تربيت كرد، چنان قوانيني كه اگر قانونگذار مرد حكيمي بوده باشد بايد آنها را با هر وسيلهاي ـ اعم از نرمي و سختگيري ـ كه در اختيار دارد عملي بسازد. اين عقايد به همان اندازه كه ساده و بي پيرايهاند، نافع نيز هستند. بدون اين عقايد، انسان در اين دنيا در مقابل حوادث تصادفي آن ـ هنگامي كه خود را به تمايلات و تاريكيهاي شهوات و ناداني تسليم ميكندـ سردرگم است. آن انساني نفس خود را منكر است كه نه ميداند از كجا آمده و نه ميداند آن هدف وايدهاي كه بايستي نفس خود را به پيروي و اعتماد به او، تربيت كند چيست؟ و اگر به اين قواعد تكيه نشود ديگر براي دولت، هيچ قاعده ثابتي وجود ندارد، زيرا عدالتي كه بقاء دولت را مستحكم ميسازد جز از جانب خداوند از مقام ديگري بر نميآيد.»
بنابراين اگر كسي هم پيدا شود كه بدون التزام به عقايد مزبور، زندگي در دنيا را اصالتاً داراي مفهوم بداند، يا در اشتباه بوده و يا ناتوان، اسير و تخدير موسيقي شده است. به هر حال، با ملاحظه افكار بشري، به خوبي ميتوان اطمينان پيدا كرد كه بدون عقيده به اصول سه گانه دين، بهت و اضطراب پديده اي طبيعي است كه دامن گير افراد انساني خواهد شد.
«بارتلمي سانت هيلر» ميگويد: «ما يا بايد قانون اخلاق، آزادي انسان و مسئوليت او را انكار كنيم و يا به عنوان يك نتيجه لازم، قيامت و زندگاني ديگري را كه در دنبال اين زندگي است قبول كنيم. . . »
اين جمله «سانت هيلر» از نظر منطقي ريشهدار است. زيرا اگر چه آقاي راسل و بعضي از متفكرين به آزادي اراده يقين ندارند، اما حس مسئوليت را در افراد بشر نميتوانند ناديده بگيرند. اين احساس مسئوليت، با فرض عدم نتيجه فعلي در زندگي دنيا، به هيچ وجه قابل تفسير نيست. آن هم در دنيايي كه رادمردان و اصلاح جويان، غالباً در ذلت و بينوايي زندگي كرده و سفلهها و دون سيرتان به هر وسيلهاي كه شده به خوشبختي ـ به اصطلاح دنيا زدهها ـ نائل ميشوند. لذا، اگر آزادي اراده در كار نباشد، با كدامين علت ما بايد وظيفه دوست بوده و از احساس تكليف و انجام دادن آن، روي علل غير مكانيكي لذت ببريم. اصلاً چرا انساني شرافتمند باشيم، در حاليكه بنا به نبودن آزادي، تمام افراد آن چه را كه انجام ميدهند بالاجبار است؟
به نظر ميرسد آقاي راسل در رابطه با موضوع «خدا»، شكاك بوده و ادله اي كه براي اثبات خدا گفته شده او را قانع نساخته است. لذا بايد جويا شد كه او در رابطه با قانون علت و معلول كه در سراسر جهان حكمفرماست چه تصوري دارد، مگر اين قانون نميگويد كه: «به حكم تبعيت جزء از كل، بايد تمامي دستگاه طبيعت علتي خارج از خود داشته باشد»؟! حتماً آقاي راسل مانند آقاي كانت از خود ميپرسد كه آن علت از كجا آمده است؟ و با اين سؤال در دليل مذبور تشكيك ميكنند، ولي بايد اذعان داشت، اين سؤال از جنبه علمي نامفهوم است، زيرا حقيقتي كه رنگ معلول ندارد از علت آن سؤال نميشود و چون خداوند معلول نيست لذا سؤال از علت او نامعقول است. آقاي راسل ميگويد:«در مورد خدا تنها چيزي كه ميتوانم بگويم اين است كه، ممكن است وجود داشته باشد.» آقاي راسل با اين جمله در واقع اعتراف ميكند كه وجود خدا را ضروري ميداند زيرا وي «امكان» وجود خدا را قبول دارد و اين در حالي است كه موجودي كه واجب الوجود فرض شده و «امكان» وجود دارد، احتمال عدم چنين موجودي به كلي منتفي است، زيرا عدم تحقق اين موجود يا به سبب نداشتن علت است ـ يعني احتياج به علت دارد، ـ و يا به جهت وجود مانعي از «هستي» او است، حال آنكه فرض وجود مانع با آخرين مرتبه كمال، كه خداوند آن را داراست، منافات دارد. حال، اگر آقاي راسل قبول كند كه «امكان» دارد خدايي غير محتاج به علت، غير فاني و داراي آخرين مرتبه كمال وجود داشته باشد ـ چنانچه مدعاي خداشناسان است ـ بايستي اعتراف كند كه خداوند موجود است و چون آقاي راسل اعتراف ميكند كه ممكن است خدايي وجود داشته باشد و دليل قاطعي وجود ندارد كه خداوند موجود نيست، پس احتمال اين كه خدايي وجود دارد منطقي است، البته براي اثبات وجود خداوند دلايل زيادي وجود دارد مثل برهان «علت و معلول»، «حركت» ـ كه ارسطو پيشنهاد كرد و تا امروز به قوت خود باقي است ـ «هماهنگي دستگاه طبيعت»، «تجرد روح انساني»، «چگونگي اختلاف مواد» و غيره...
اما نظريه آقاي راسل در باره اراده، قاطعانه نبوده و هيچ يك از دو طرف اراده و جبر را ترجيح نميدهد. اگر به حركاتي كه از انسان صادر ميشود دقت كنيم، پنج نوع كار متمايز از هم قابل مشاهده است: 1ـ پديدههاي انفعالي، مثل سرخي صورت در حال شـرمنــدگـــي؛ 2ـ كـارهــاي اضطـــراري؛ 3 ـ كــارهاي اجبـــاري خالـص؛ 4ـ كارهاي عادي؛ 5ـ كارهاي اختياري. اين مورد آخر، تفاوتهاي آشكار، با موارد قبل دارد كه ميتوان به اين موارد اشاره كرد: الف)انتخاب يكي از دو راه، در حاليكه هيچ يك بر ديگري نسبت به ما ترجيــح نداشته باشد. ب) انجام كارهايي كه علت صدور آنها هنوز صددرصد محقق نشده است. غالباً اين گونه اعمال توسط اشخاصي كه براي اولين بار به كاري دست ميزنند، انجام ميشود. اين نوع كارها، اقداماتي است كه به جهت داشتن علل عقلي و منطقي، سايرين از اقدام به آن، اجتناب ورزيده و دفعتاً شخص و يا اشخاصي پيدا ميشوند كه دل را به دريا زده و پس از تصميمگيري نسبت به انجام آن اقدام ميكنند.
البته عدم انجام اين عمل از سوي ديگران ناشي از وجود مانعي از جهت علل عقلي و منطقي نبوده بلكه، بازگشت آن، به مسائل رواني اشخاص است. اختياري بودن اين كار كاملاً واضح و بديهي است. اگر چه استدلال به اين كه «هيچ حادثه اي در دستگاه هستي بدون علت ايجاد نميگردد» صحيح است، لكن اين قانون در حيطه كارهاي اختياري نيست چنانچه كارهاي رواني را با مقتضيات فيزيولوژي نميتوان تفسير كرد. همچنين با قوانين عمومي فيزيكي هم به طريق اولي نميتوان تشريح نمود. مثلاً «تطابق در كميت» كه يكي از اركان اساسي علت و معلول طبيعي است، در كارهاي روحي جريان ندارد، به عنوان مثال اگر فردي ده ليتر بنزين دارد محال است ماشين اين فرد، به مقدار ده ليتر و نيم حركت كند، در صورتي كه ما هنگامي كه به كاري تصميم ميگيريم، ممكن است از آن تصميم كه يك حقيقت بسيط و غير قابل افزايش است معلولهاي مختلفي صادر شود. البته اشتباه نشود، تفاوت در شدت و ضعف تمايل، رغبت و اراده بديهي است، ولي «تصميم» حقيقت ديگري، ماوراي اراده ميباشد، به عبارتي، اراده مقدمه تصميم بوده و تصميم حقيقتي است كه صدها پديده مختلف را ميتواند ايجاد كند. اصولاً در مواجهه با موانع از انسان دو نوع اراده صادر ميشود.
1- اراده اجباري؛ انسانها بنابر دلايل متعدد در زمانهاي خاص مجبور به انجام كارهايي ميشوند كه واقعاً آن كار را كه با اراده طبيعي آنها سازگار نيست دوست نداشته ولي به جهت شرايط محيطي و مادي اجباراً آن كار را انجام ميدهند كه اگر آن شرايط بحراني مرتفع شود آن كار را ديگر انجام نخواهند داد.
2- اراده اختياري؛ مثلاً براي اينكه به نزاع و كشمكش دو نفر خاتمه داده شود ميبايست موانع اين كار را كه به طور طبيعي در حيطه اراده من قرار دارد از ميان بردارم، اعم از اينكه يك ساعت تأخير در رفتن براي تدريس باشد و يا حاضر نشدن در وعده قرار قبلي كه بين من و فرد ديگري بوده است. بنابراين، با توجه به ادله فوق معلوم ميگردد كه افعال و اعمال اختياري در حوزه كاري انسانها است.
اما در رابطه با عدم جاودانگي روح، كه آقاي راسل مطرح كردند ميتوان در رد سخنان ايشان دلايل مجرد بودن روح از قوانين مادي را مطرح نمود كه بدين قرار است:
1- در بدن انسان از اول عمر تا آخر، تحولات گوناگوني رخ ميدهد، و اين در حالي است كه انسان از آن هنگامي كه متوجه «من» خود گشته، به طور صحيح درمييابد كه با گذشت سالها و صدها تحول، سنخ آن «من» عوض نميشود. آنچه را در پانزده سالگي به عنوان «من» ادراك ميكنيم، به همان ترتيب در چهل سالگي و هشتاد سالگي نيز احساس ميكنيم. اگر «من» عبارت از مجموعه اعضاي داخلي و خارجي بود، ميبايست به اختلاف حالات جسم، «من» هم اختلاف پيدا ميكرد.
2- ما ميتوانيم قوانين كليه و مفاهيم مطلقه را تعقل كنيم و از آنجا كه اين قوانين و مفاهيم امور مادي و داراي جرم و امتداد هندسي نيستند، لذا محل اين تصورات نيز نميتواند داراي جرم و امتداد بوده باشد. بنابر اين، روح بعنوان محلي براي اين مفاهيم، حقيقتي است كه فاقد جرم و امتداد ميباشد.
3- در سالهاي اخير، روزنامههاي رسمي اعلان كردند كه، محتويات حافظه از ميلياردها ميليارد جزء تجاوز ميكند. «هر گونه تئوري در خصوص تفسير كيفيت عضوي كه محل اين عدد سرسام آور است؛ با شكست مواجه گرديده است. بر اساس آخرين نظريهها مغز در حدود دوازده ميليارد سلول عصبي دارد، اين در حالي است كه تعداد آگاهيهاي ثبت شده كه يك ميليون ميليارد است، در آن عدد كوچك نميتواند جايگزين شود. ضمناً اين هم منطقي نيست كه يك سلول مغزي بتواند ده يا صد حالت مختلف داشته باشد، اگر چه با اين فرض هم، ظرفيت حافظه تواناي انسان پر نميشود.»
به بياني ديگر، هر زمان كه بخواهيم، ميتوانيم حادثه اي را كه بيست سال پيش در حافظه ثبت كردهايم ـ با اين كه ميليونها اطلاعات ديگر بعد از آن بر محفوظات ما اضافه شده است ـ به سرعت از لابه لاي ميليون ها و بلكه ميلياردها اطلاع استخراج نموده و مورد بهره برداري قرار بدهيم. اهميت اين پديده در اين است كه در استحضار حوادث موجود در حافظه، احساس ميكنيم كه چيزي در تعقيب آن حادثه مشغول فعاليت است و تا حال آن تعقيب كننده به جز «من» جنبه منطقي پيدا نكرده است. لذا، اين دليل را ميتوان از مهم ترين ادله غير مادي بودن روح محسوب نمود.
4- روح ميتواند حقايقي را كه اصلاً واقعيت ندارند تجسم نموده و آنها را بعنوان امري واقعي جلوه داده يا بالعكس، حقايق واقع شده را منفي فرض كرده و آنها را معدوم جلوه دهد. در حاليكه اين پديده با قوانين طبيعي اصلاً سازگار نيست.
5- پيشبينيهايي واقعي كه هرگز سابقه نداشته است. مانند خوابهايي كه بدون كوچكترين سابقه، آينده واقعي ما را نشان داده و در زمان خود، مطابق خواب، آن كار انجام ميگيرد.
شما فكر ميكنيد كه مذهب از حيث نتيجه خوب است يا مضر؟
من فكر ميكنم كه اغلب نتايج مذهب در تاريخ مضر بوده است. با اينكه مذهب سبب شده كاهنان مصري تقويم را اختراع نموده و به وقوع خسوف و كسوف توجه كنند- به طوري كه بتوانند به موقع، آن را پيش بيني كنند و نظاير اينها كه از نتايج مفيد مذهب هستند ـ ولي من فكر ميكنم كه بسياري از نتايج مذهب مضر بوده است. علت اين ضرر اين است كه در مذاهب، مردم بايستي به چيزهايي معتقد باشند كه دليل صحيحي براي وجود آنها نيست و اين موضوع براي مذاهب، بسيار درخور اهميت است. مذهب، افكار مردم و سيستمهاي تربيتي آنها را تخطئه كرده و اصول اخلاقي جديد، (بدعت) را بوجود ميآورد؛ يعني مذهب ميگويد: عقيده جزمي به فلان مسأله صحيح و عقيده به چيزهاي ديگر غلط است، بدون اينكه مردم در سؤال از حق يا باطل بودن آن مسأله مفروض حقي داشته باشند. اصولاً مذهب زيانهاي زيادي داشته است. مقادير زيادي از تقديس، محافظه كاري، چسبيدن به عادات كهن، محترم شمردن تعصب، كينه توزي و تعصبي كه در مذهب وجود دارد ـ خصوصاً در اروپاـ كاملاً وحشتناك است.
آقاي راسل سه مرتبــه در بـاره مــذهب نظر منفي ميدهند، الف) من فكر ميكنم كه بسياري از نتايج مذهب مضر بوده است؛ ب) من فكر ميكنم كه اغلب نتايج مذهب در تاريخ مضر بوده است؛ ج) اصولاً مذهب زيانهاي زيادي داشته است. قبل از نقد جواب آقاي راسل لازم است هدف پيغمبران عظام عليهم السلام را مطابق كتاب آسماني ذكر كنيم:
«و وهبنا اسحق و يعقوب نافله و كلاًجعلنا صالحين و جعلنا ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتاء الزّكوه و كانوا لنا عابدين» ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را عطا نموديم و همه آنها را صلحاء و پيشواياني قرار داديم كه به دستورات ما ارشاد ميكردند و بر آنها وحي كرديم كه تمامي نيكي ها را بجا آورند، نيايش بر پا دارند و زكوه مال بدهند و آنها ما را ميپرستيدند.»
«يا داود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوي فيضلّك عن سبيل الله» اي داود! ما تورا در روي زمين خليفه قرار داديم تا ميان مردم حكومت به حق انجام بدهي، و از هواي نفس پيروي نكن كه تو را از راه خدا منحرف ميكند.»
«شرع لكم من الدين ما وصي به نوحاً و الذي اوحينا اليك و ما وصيّنا به ابراهيم و موسي و عيسي ان اقيموا الدين و لاتتفرقوا فيه كبر علي المشركين . . .» اين ديني كه خداوند براي شما تشريع نموده است، همان است كه قبلاً به نوح توصيه كرده و آن چيزي است كه به تو وحي كرده ايم و همان است كه به ابراهيم، موسي و عيسي سفارش نموده ايم و آن اين است كه مذهب را بپا داريد و در باره آن اختلاف ايجاد نكنيد، اين دعوت توحيدي كه شما داريد، بر مشركين بزرگ و سخت جلوه ميكند. ] اين دعوت پيامبران بدون علت نيست. يعني پيغمبر اين دعوت را از ناحيه خود نساخته است،[ خداوند هر كسي را كه بخواهد به سوي خود ميگزيند و هر كسي را كه به او رجوع كند او را شاد ميكند. اين ملل ]و ارباب مذاهب[ پراكنده نشدند، مگر اينكه حـق را ميدانستند ] و اين اختلاف كلمه از روي ستم ميان آنها ايجاد شد[ و اگر مشيت قبلي خداوند تا مدت مشخصي نبود قضاوت نهايي ميان آنها صورت ميگرفت. اهل كتاب] يعني يهود و نصاري[ پس از نوح، ابراهيم، موسي و عيسي در شك گرفتارند به همين وحي و سفارش ها دعوت كن، استقامت نما، از هواي نفس تبعيت مكن، بگو به كتابي كه خداوند نازل نموده است ايمان آورده ام و من مأمورم كه ميان شما هدايت را برپا دارم؛ الله خداي ما و خداي شماست؛ كردار ما از براي ما و كردار شما از آنِ شماست. ميان ما و شما خصومتي نمانده است، خداوند ميان ما و شما را جمع ميكند بازگشت همه ما به سوي اوست.
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» ما پيغمبران خود را با شواهد فرستاديم و با آنها كتاب و مقياس نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند. و آيات بيشمار ديگري كه دلالت بر اهداف مذاهب دارد.
بنابراين مذهب ميگويد: همگي در صلح و صفا زندگي كنيد، بت پرستي مكنيد و خداي واحد را بپرستيد، روي زمين فساد نكنيد، از گذشتگان خود تقليد نكنيد، كهنه پرستي نكنيد و به قهقرا برنگرديد، خدا را نيايش كنيد و از اموالتان انفاق كنيد. طلا و نقره را ذخيره نكرده و اجتماع را به فلاكت سوق ندهيد. انبياء تا قدرت دارند به اصلاح جامعه برميخيزند و از تاريكيهاي ناداني به روشناييهاي علم سوق ميدهند. هدف تمام مذاهب حقه، اين است كه به عدالت و ميانه روي قيام كنند. اهداف مزبور مورد تصديق اغلب متفكرين ميباشد همانطور كه «مترلينگ» ميگويد: «فراموش نكنيد كه تمامي پيغمبران بزرگ به دنيا آمدهاند و خواستند ما را طوري تربيت نمايند كه از غم يكديگر محزون و از شادي يكديگر مسرور شويم.»
در پرتو اين اهداف است كه دين ميتواند از عهـده جـواب سؤالاتي از قبيل: «از كجا آمده ايم؟ براي چه آمده ايم؟ و به كجا خواهيم رفت؟» برآيد، حال آنكه هيچ يك از مكاتب فلسفي و اجتماعي موجود پاسخي براي سؤالات مزبور نداشتهاند.
اگر بخواهيم ارزش پيشنهاد انبياء را به طور دقيق بررسي كنيم لازم است كه ابتدا نظريه آقاي راسل و ناموران علم و فلسفه را بررسي كنيم تا معلوم گردد نظر ايشان نسبت به انسان چيست كه چنين ادعاهايي راجع به مذهب دارند.
آيا جنگجويي جزيي از سرشت بشري نيست؟
من نميدانم از طبيعت بشر چه تصور شده است كه چنين باشد، طبيعت بشر به طور نامحدود قابل انعطاف است و اين مطلبي است كه مردم آن را تصور نميكنند، اگر شما سگ خانگي را با يك گرگ وحشي مقايسه كنيد متوجه تأثير تربيت خواهيد شد، سگ خانگي، موجودي دوست داشتني و آرام است كه پارس ميكند و ممكن است گاهي پاي نامه رسان را گاز بگيرد، اما به طور كلي موجود خوبي است، در حالي كه گرگ موجودي كاملاً مخالف آن است.
چرا بسياري از مردم كه از عقل سليم برخوردارند ولو اگر چه اين برخورداري ظاهر بوده باشد، اين اندازه گرفتار تعصب هستند؟
برخورداري از عقل سالم موضوعي كاملاً نسبي است، افراد بسيار معدودي، كاملاً از عقل برخوردارند، تقريباً هر كس زوايايي دارد كه در آن زوايا داراي جنون است.
يكي از مشكلاتي كه در برابر انسان قرار دارد، اين است كه بشر هرگز نميتواند هيچ چيز را از روي اعتدال انجام دهد، ممكن است كاري را خوب آغاز كند اما سپس آن را به افراط ميكشاند، آيا به نظر شما بشر سرانجام حد وسط را خواهد آموخت؟
من مطمئنم كه حد وسط را خواهد آموخت. و اين به عقيده من نهايت لزوم را داشته و امري كاملاً ممكن است، من اين پيشگوييهاي تاريك را كه در جريان آن هستيم، به عنوان يك وحي منزل انجيلي تلقي نميكنم، من اميدواري زيادي ندارم.
آقاي راسل نسبت به افراد بشري نظرات مختلفي دارد، گاهي ميگويد «ميتوان او را مانند سگ خانگي تربيت نمود» و گاهي ميگويد:«افراد بسيار معدودي كاملاً از عقل برخوردارند، تقريباً هر كسي زوايايي دارد كه در آن زوايا داراي جنون است» و بالاخره از پيشگويي در اين باره كه «بشر روزي حد اعتدال را خواهد آموخت»، اظهار نااميدي ميكند.
بنابراين حساب، اين موجود، به كجا خواهد رسيد؟ خدايش ميداند و بس. مطابق برنامههايي كه قبلاً ذكر شد، مذاهب حقه ميخواهند چنين موجودي را كه بعنوان انسان معرفي ميشود، با سوق دادن به سوي يك عامل ازلي و ابدي تعليم و تربيت كنند و اين ادعا را در امتداد تاريخ به خوبي اثبات كردهاند. مسلماً آقاي راسل از روي تواريخ مسلم دنياي بشري كسب اطلاع كردهاند كه مذهب اسلام در يكي از وحشي ترين نقاط كره زمين ظهور كرده و در زماني اندك، پيروان خود را كه از نژادها و محيطهاي مختلفي بودند، به اوج كمال رسانيد، بطوريكه چنان پيشرفت كردند كه توانستند قرنهاي متمادي، يگانه مشعل دار علم، صنعت، اخلاق، اقتصاد و سياست صحيح باشند. اين ملت عقب مانده پس از گذشت زماني كوتاه كتابخانه اي در اسپانيا تأسيس كردند كه ششصد هزار مجلد كتاب، در تمامي فنون اعم از پزشكي، علوم طبيعي، رياضيات، هيئت و . . . در آن گردآوري شده بود. آنها، اولين دانشمندان را در اين حوزه ها تربيت نموده و از سقوط حتمي دانش و ساير معارف و علوم جلوگيري كردند. آيا مناسب نيست كه ما در موقع رسيدگي به نتايج مذاهب، اضافه بر كارهاي كاهنان مصري، مراتب مزبور را نيز در نظر بگيريم؟
مطابق آياتي كه ما آنها را به عنوان اهداف مذاهب حقه ارائه نموديم به نظر ميرسد كوچكترين مسأله بياساسي در مذاهب وجود نداشته باشد، بلكه ميتوانيم به طور قطع ادعا كنيم كه، خود آقاي راسل اغلب مطالب آن را قبول دارد. آقاي راسل براي جلوگيري از جنگ و فساد ناله ميكند، مگر انبياء صريحاً اين دستور را صادر نكردهاند؟ آقاي راسل طرفدار پيشرفت بوده و با كهنه پرستي مخالف است؟ انبياء هم تقليد از گذشتگان را نهي ميكردند. اگر آقاي راسل براي زندگي پاكيزه تلاش ميكند، مذاهب حقه هم تمام دستوراتشان براي زندگي پاكيزه است. اما راجع به اينكه مذهب، افكار مردم و سيستمهاي تربيتي را تخطئه ميكرد، تا حدي اين مسئله درست است. زيرا مذهب سازان سوداگر، براي اغراض فاسد خود از اين كارها زياد كردهاند. ما در اين نكته با آقاي راسل هم عقيده هستيم كه در تاريخ بشري صدها عمل مضر به غلط، با عنوان مذهب صورت گرفته كه آسيبهاي جبران ناپذيري به بشريت وارد ساخته است، ولي اين درندگي و حيوان صفتي به مذاهب حقه مربوط نيست. آيا عوامل جنگ جهاني اول و دوم مربوط به مذهب بوده است؟ پس بهتر اين است كه آقاي راسل در طبيعت انساني بحث كند. كه اين طبيعت چگونه ميتواند از بهترين وسايل، بدترين نتايج را بگيرد. آقاي راسل، يكي از اشكالات مذهب را «عقيده جزمي به صحيح و يا غلط بودن مسألهاي» ميداند در اين رابطه بايد گفت: اصول و فروع مذاهب حقه به خصوص اسلام، بر دو قسم است:
1- اصول و فروعي كه كاملاً با عقل، منطق و علم ميتوان آنها را توضيح و تفسير نمود.
2- احكامي كه عقل در باره آنها ابتداً، نظر خاصي نداشته و نفي و اثباتي نسبت به آن بيان نكرده است.
در رابطه با قسم اول جاي بحث و ترديد نيست. قسم دوم اگر چه عقل، هيچ نفي و اثباتي ندارد لكن، از آن جهت كه به طور كلي عقل، صحت مذهب را قبول نموده است، باز جاي اعتراض نيست؛ زيرا نهايت اين است كه عقل به جهت محدوديتش از علل واقع شدن آن قوانين اطلاعي ندارد. لذا تبعيت انسان از احكام هيچگونه مخالفتي با منطق ندارد. زيرا اكثريت قريب به اتفاق جوامع بشري از اولين دوراني كه از حقوق و قوانين معيني تبعيت كردهاند، از علل وقوع آن حقوق و قوانين اطلاعي نداشته و تنها به همين اندازه قناعت ورزيدهاند كه بگويند بايد به قوانين سر تسليم فرود آورد. پس صرف اينكه بشريت در يك مذهبي، نتوانست علل بعضي از احكام آن مذهب را بفهمد، دليل بر تباهي آن مذهب نخواهد بود.
اما «احكام و قوانيني كه برخلاف عقل بوده باشد»، اين حكم مخالف واقع و حقيقت بوده و به هيچ وجه در مذاهب حقه وجود نداشته است. البته از بين مذاهب، فقط اسلام، از دستبرد انحرافات در امان مانده است؛ بنابراين، هر مسأله اي كه مخالف صريح عقل باشد مسلماً از ساختههاي سود جويان بوده است.
در سالهاي اخير عده اي با اداي اين جمله كه: «مذهب امري تعبدي است و هيچ علت منطقي ندارد» قصد دارند اذهان مردم را درباره مذهب مشوش سازند. اين جمله چند اشكال عمده دارد:
1ـ كلمه تعبد در مواردي استعمال ميشود كه فعلي بنا به امر خداوند متعال و به نيت قرب به او با احكام خاص انجام گيرد. لذا اعمال مفروض براي توجه به خدا و امتثال دستور او لزوم پيدا كرده است. ولي در ذهن مردم كلمه تعبد در مواردي استعمال ميشود كه كوچكترين علتي براي انجام كار در ميان نباشدـ كه اين همان اخلاق تابو است ـ و اين تصور در باره تعبد كاملا عاري از حقيقت است. لذا منطقي نيست كه ما هر حادثه و حكمي را كه نفهميديم، بدون تأمل آن را بيهوده و پوچ قلمداد كنيم.
2- تمام امور تعبدي در دين اسلام و ساير مذاهب حقه در ادوار گذشته، علت و هدفي اصلي دارد كه عبارت از خضوع، تسليم و توجه به مقام شامخ خداوندي است. زيرا مقصود اصلي از امور تعبدي، اظهار بندگي به درگاه معبود است، اگر چه كيفيات مخصوص آنها قابل شناخت و مطابق منطق عادي نباشد. براي اثبات اين مقصود دلايل فراواني در دين اسلام ديده ميشود: الف) «كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون» در اين آيه، امساك از يك عده امور را، به عنوان مبطل روزه، تنها براي تقرب به پروردگار و به دست آوردن ملكــه فاضله تقــوي معرفي مي نمايد.
ب) «لن ينال الله لحومها و لا دماؤها و لكن يناله التقوي»اين آيه هدف اصلي را تقوي كه معلول توجه، تسليم و اظهار عبوديت به پيشگاه خداوندي است معرفي ميكند.
ج) علي بن موسي الرضا (ع) ميفرمايند:«اگر بندهاي بگويد: چرا خداوند مردم را به اموري متعبد ساخته است؟ در جواب گفته ميشود: براي اين است كه، مردم ياد او ] خدا [را فراموش نكنند و ادب و توجه به مقام او را ترك نكنند، از امر و نهي بدان جهت كه صلاح و پايداري مردم در آنهاست سرباز نزنند، اگر آنان بدون تعبد به حال خود واگذاشته شوند، در طول زمان، دلهاي آنان به قساوت و خشونت ميگرايد.»
سؤال ديگري كه به ذهن خطور ميكند، اين است كه چرا خداوند متعال، تشخيص كيفيتهاي احكام تعبدي را به اختيار انسانها نگذاشته است؟ زيرا: 1- اگر تعيين كيفيت ها به اختيار مردم گذاشته ميشد، به جهت اختلاف تشخيصها اختلافات زيادي در ميان مردم بروز ميكرد. 2- چون انسانها به ميزان زيادي گرفتار افراط و تفريط ميباشند، لذا هر كس ميخواهد از بار سنگين عبوديت شانه خالي كرده و آنچه مطابق ميل راحت طلب او است انجام دهد. در اين حال، اصل پرستش از بين ميرفت. 3- ميان اعمال تعبدي و روح بزرگ انساني ممكن است روابط واقعيه اي وجود داشته باشد كه انسان ظاهرپرست، هنوز اطلاعي از آنها ندارد اما هميشه يك احتمال عاقلانه، متفكر را از صدور حكم صددرصد و قطعي باز ميدارد، لذا قبول اين حقيقت براي او معقول و منطقي است.
آقاي راسل ميگويد: «محترم شمردن تعصب و كينه توزي از خواص مذهب است» در جواب اين ادعا بايدگفت: اولاً:همزيستي مذاهب در تاريخ بشري به كرّات ديده شده و آقاي راسل در يكي از كتابهاي خود نوشته است«اختلاف معتقدات؛ ملازم با كشمكش و جدال نيست، مگر وقتي كه با عدم اغماض تعصب آميز توأم باشد.»
ثانياً: اگر به ارتباط دين اسلام با ساير مذاهب ]غير از مشركين[ ، دقت كنيم، متوجه ميشويم كه اسلام راجع به عقايد و ايدئولوژيهاي آنها، با اين كه موافق دين اسلام نبودهاند، با نظر احترام مينگرد. اسلام هرگز نصاري و مجوس را مجبور نكرد كه دين اسلام را قبول كنند بلكه با آنها كاملاً مدارا نموده و تمامي احكام مذهبي آنها را قابل اجراء دانسته است. در رابطه با مسائل اجتماعي قرآن كريم ميفرمايد: «لاينهكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم تخرجوكم من دياركم ان تبروهم وتقسطوا اليهم»خداوند شما را از عدالت و نيكوكاري نسبت به كساني كه با شما در دين ستيز نميكنند و شما را از وطن آواره نميسازند منع نميكند.
ثالثاً: دين مقدس اسلام، تعصب ورزي بيخردانه و بي علت را، به كلي محكوم ساخته است. امام علي(ع) در اين رابطه به مردم كوفه ميفرمايد: «من در سرگذشت انسانها نگريستم و كسي را نديدم كه به چيزي تعصب بورزد مگر اينكه مستند به علتي باشد كه ميتواند نادانها را به اشتباه بيندازد، يا مستند به يك دليل ظاهري باشد كه عقول مردم احمق را به بازي بگيرد، مگر شما؛ زيرا شما به امري تعصب ميورزيد كه براي آن هيچ سبب و علتي ديده نميشود. شيطان كه براي آدم (ع) تعصب به خرج داد، به جهت اصل خلقتش بود كه با تمسك به آن در اصل آفرينش آدم (ع) طعنهزد و گفت: من از آتشم و تو از گل هستي، و توانگران از خودكامگان امتها، به موقعيتهايي كه نعمتهاي خداوندي نصيبشان كرده بود، تعصب ورزيدند و گفتند: اموال و اولاد ما بيشتر از ديگران است و ما عذاب نخواهيم گشت. پس اگر ناچار از تعصب هستيد، عصبيت خود را براي اخلاق نيكو و كردار پسنديده و امور زيبا قرار بدهيد كه خاندان اصيل و بزرگ منش عرب و رؤساي قبائل به آن موصوف بودند. مثل: تعصب داشتن به اخلاق مرغوب عقلاء، آرمانهاي بزرگ، درجات بالاي ارزش ها و آثار پسنديدهاي كه از خود به يادگار گذاشتند. پس تعصب بورزيد به خصلتها و عادات پسنديده مانند: حفظ حقوق همسايگي، وفاي به عهد، اطاعت نيكوكار، مخالفت با خودخواهي، فراگرفتن فضل، بزرگ شمردن معصيت قتل نفس، انصاف به خلق، فرو بردن غضب و پرهيز از فساد در روي زمين...»
در اين خطبه، اميرالمؤمنين (ع) تعصب بدون علت منطقي را محكوم نموده و خصوصاً تعصب به نژاد، مال و اولاد را مورد نكوهش قرار دادهاند و به طور كلي از جملات اوليه اين كلام معلوم ميشود كه در دين مقدس اسلام، تعصب بدون دليل و علت، جايگاهي ندارد. سپس موارد امكان تعصب را گوشزد فرموده و نفوس انساني را بر پايبند بودن به آن موارد تحريص و تحريك ميفرمايند و تمامي تلاش آقاي راسل هم براي تثبيت اين موارد بوده است.
علت اينكه بشر، در طي قرون، آن چنانكه نمودار است، خواستار مذهب بوده است چست؟
من اصولاً فكر ميكنم كه علت اين خواستار، ترس بوده است. چون بشر تا حدي خود را ناتوان ميبيند و سه عامل است كه موجبات ترس او را فراهم ميآورد: يكي طبيعت است كه به وسيله صاعقه به او ضربه ميزند يا به وسيله زلزله او را در كام خود فرو ميبرد. عامل ديگر، ترس از انسان است كه ميتواند همنوعان خود را به وسيله جنگ تلف كند. عامل آخر كه ارتباط زيادي با مذاهب دارد همان شهوات شديد انسان ميباشد، كه ميتواند به انسان صدماتي وارد كند و آنها، در لحظات آرامش زندگي از آنچه كه از دست دادهاند پشيمان ميشوند لذا مذهب موجب ميشود كه تعديلي در ترس و وحشت آنها به عمل آيد.
چند نكته را بايد در نظر بگيريم:
1- عامل شماره اول و دوم جزء عوامل طبيعي و انساني ميباشد. اما عامل سوم جالب است زيرا اگر شهوات انساني به مقتضاي پديدههاي او انجام گرفته است مفهومي براي پشيماني وجود ندارد و به عبارت ديگر، انسان حيواني است كه شهوت و غضب دارد و با نظر به طبيعت حيواني او پشيماني، يك مسأله پوچ و غير منطقي است و از طرف ديگر، اين پديده در افراد انساني وجود دارد و ميتوان با اطمينان كشف كرد كه اين پديده به عنوان اخطاري از سوي جنبه انساني است كه فرد در امتداد زندگي، نبايستي مغلوب شهوتراني غير مشروع بوده باشد و به همين جهت است كه انسان از مرتبه حيوانيت برتر ميرود.
2- آقاي راسل، معلول يك پديده را به جاي علت، استعمال كردهاند، زيرا ترس يك حالت همگاني است و بدست آوردن آرامش و اطمينان در مواقع ترس، يكي از فوايد گرويدن به مذهب است. بدين معني انسان معتقد به مذهب ميتواند ناملايمات را در حالتي كه در حيطه اختيار و اراده او نبوده، به مشيت خداوندي مربوط ساخته و از آن ناملايمات رهايي يابد. ولي علت تحريك كننده انسان به مذهب، مسائل ديگري است از قبيل «احساس عظمت دستگاه هستي» و اينكه اين دستگاه با عظمت، از يك موجود عالي به وجود آمده است و همچنين «احساس تكليف»، كه در مقابل تمامي تمايلات حيواني انسان، خودنمايي كرده و از انسان، انجام آن را به جهت انسانيتش طلب ميكند. از ديگر عوامل گرويدن به مذهب، يقين يا حداقل احتمال عاقلانه به «جاودانگي انسان» است. البته كليه اين علل با ساير عوامل، درگرويدن انسان به امور ماوراء طبيعي شركت ميكنند. و امور مزبور ـ را كه آقاي راسل ذكر كردهاندـ از فوايد مذهب ميباشد. آقاي راسل در كتاب تاريخ فلسفه غرب چنين ميگويند: «در عالم فكر، تمدن متين و وزين، كمابيش مرادف علم است، اما علم خالص و بي عشق، كافي و رضايت بخش نيست، انسان به شور، هيجان، هنر و دين نيازمند است.»
3- پديده ترس را بعضي از مردم، از دورانهاي گذشته تاكنون، بعنوان عامل منحصر گرايش به مذهب پيشنهاد نمودهاند. ترس پديدهاي رواني است كه نميتوان از آن يك تعريف خاص ارائه داد، لكن مردم در باره آن، دريافتي حضوري دارند. ترس، علل و نتايج مشخصي دارد؛ بزرگترين علت ترس، ناداني و ناتواني در مقابل خطر احتمالي يا قطعي است كه انسان با آن روبه رو ميگردد. بنابراين پيش فرض، بايد ادعا كرد كه استدلال «مذهب مولود ترس است» منطقي نيست. زيرا مسأله جستجوي يك موجود بعنوان اينكه اين موجود، كامل و قابل پرستش است يك احساس مستقل ميباشد. نهايت امر، بعضي ها مانند آقاي راسل ميگويند: «اين احساس را با حس بشر دوستي كه از انسان بزرگتر است ميتوان اشباع نمود.»
از طرفي چون ترس، مولود ناداني است پس با برطرف شدن ناداني، ترس هم برطرف شده و در نتيجه مذهب نيز ـ كه اساس آن، توجه به خداست ـ بنا به نظر آقاي راسل بايد متزلزل شود و اين معني خلاف محسوس است زيرا فيلسوفاني در جهان بوده و هستند كه با وجود اينكه اكثر پلههاي علم و انديشه را پيمودهاند مع ذلك، اين گروه جزء متفكرين و موحدين شماره يك محسوب ميشوند. حتي «بارتملي سانت هيلر» صريحاً ميگويد: «اگر معاد و سراي ديگري كه زندگاني جاوداني دارد مورد تصديق واقع نشود، اين زندگي دنيوي بدون تفسير و بي تعادل خواهد بود.» و از طرف ديگر، اگر ترس باعث شود كه در جامعه افرادي چون علي بن ابيطالب، ابوذر غفاري و سلمان فارسي و . . .. به وجود آيند و نيز ارزش انسان با اين فرمول ادا شود كه «من قتل نفساً بغير نفس او فسادٍ في الارض فكانّما قتل الناس جميعاً و من احياها فكانّما احيا الناس جميعا» و يا اگر باعث شود كه براي حقوق حيوان زنده ـ اگر چه قابل بهره برداري نباشدـ مواردي را تنظيم كند، يا اينكه در اسپانيا، در آن دوران كه اروپا به اصطلاح آقاي راسل در تاريكي فرو رفته بود، مسلمانان كتابخانه اي بسازند كه ششصد هزار مجلد كتاب خطي در آن موجود باشد و اگر ترس باعث ميشود كه فرمول جاوداني «من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم» به وجود آيد، اي كاش در تمامي دورانها، تمامي افراد انساني از اين پديده با بركت بهره مند شوند و شجاع نباشند.
آيا شما فكر ميكنيد علت گرويدن مردم به مذهب، به اين جهت است كه، مردم مشكلات خود را به عهدة خدا، كشيش و يا مذهب گذاشته و خود از روبه رو شدن با آن خودداري كنند؟
بلي، من هميشه نامههايي از مردم دريافت ميكنم به اين مضمون كه، «خداوند خود نگهداري خواهد كرد»، اما خداوند در گذشته هرگز چنين كاري را نكرده است و من نميدانم آنها چرا فكر ميكنند كه خداوند در آينده اينكار را خواهد كرد.
هيچ مذهب صحيحي نميگويد: وقتي تو بيمار شدي به طبيب مراجعه مكن، زيرا خدا تو را شفا خواهد داد، اگر احتياج به مسكن پيدا كردي، برو در وسط بيابان بنشين، زيرا يك دفعه خواهي ديد يك عمارت مجلل از طرف خدا ايجاد خواهد شد. همچنين محال است كه مذهب بگويد: هنگامي كه ديديد دو نفر يا دو مملكت به ستيزه برخاستهاند شما برويد ساكت بنشينيد كه خدا اصلاح ميكند. لذا بايد با دقتي فوق العاده بيانديشيم كه مقصود مقامات عاليه خداشناسان كه ميگويند: «خداوند اصلاح خواهد كرد» چيست. بايد ادعا كرد، هدف آنان تذكر دو مسأله ميباشد: اولاً: اين كه خداوند براي جوامع بشري، راهنماياني عالي مقام فرستاده كه آنها ميتوانند خواستههاي خداوند را، كه اصلاح و عدالت در روي زمين است، تبليغ و عملي سازند. ثانياً: عقول سليم بر افراد انساني اعطا فرموده است كه آنان در هر زمان و مكاني بتوانند حق را از باطل تشخيص داده و به كمك آن راهنمايان، براي خود زندگي صحيحي ايجاد كنند.
خطيب نامور رومي «سيسرون» ميگويد: «به حكم خرد انساني، قانون، ناشي از خداوند متعال است بنابراين، انسان قبل از هر چيز بايد به ذات باري تعالي معتقد بشود، بداند كه مشيت الهي و قدرت بالغه او حاكم بر كليه امور جهان است. بنابراين، انسان بايد به عدالتگستري خداوند كه مردم پرهيزكار و اشخاص پليد را به يك چشم نمينگرد ايمان پيدا كند، زيرا بدون اين اعتقاد و ايمان، قوانين ارزشي نخواهند داشت.»
«سوارز» ميگويد: «حقوق بين الملل بايد حاكم بر روابط ملل جهان باشد، زيرا شامل اصول عالي جهاني و دائم است، مبناي آن اراده خداوند و طبيعت آدمي است.»همين حقيقت را «سنت آمبرواز»، «سنت آگوستين»، «ايزيدور»، «دوسويل»، «سنت توماس داكن» و «ويتوريا» كه از علماي بزرگ مسيحيت هستند گوشزد ميكنند. مذهب اسلام نيز بر اين مسأله تأكيد نموده و ميفرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط»خداوند براي برقراري عدالت در ميان جوامع با فرستادن پيغمبران دخالت ورزيده است «و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفيء الي امرالله فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا ان الله يحب المقسطين»چنانچه مشاهده ميشود خداوند نفرموده است كه اگر ديديد دو طائفه در حال جنگ و ستيز هستند شما فقط تماشا كنيد و دست به دعا برداريد و بگوييد خداوند اصلاح خواهد كرد، بلكه شما بايد بكوشيد تا صلح و صفا را ميان آنها برقرار سازيد. البته اگر اين صلح و صفا برقرار شد از ناحيه خداوند است، زيرا او چنين دستور داد كه ما، در ريشه كن كردن خونريزي، بكوشيم. ممكن است كسي توهم كند كه اين احكام، مختص جوامع با ايمان است، پس تكليف بقيه اجتماعات چيست؟ جواب اين توهم آشكار است، زيرا خداوند ميفرمايد:« لاينهكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم»خداوند شما را نهي نكرده است كه نيكوكاري و عدالت كنيد به آن كساني كه با شما جنگ ديني نداشته و شما را از وطن آواره نكردهاند. البته هيچ نيكوكاري بالاتر از اين نيست كه اگر كشتاري در اجتماعات غير اسلامي صورت بگيرد، مسلمانان براي ايجاد صلح و صفا در ميان آنان بشتابند و بكوشند.
بنابراين، مقصود از جمله «خداوند حفظ خواهد كرد» اين است كه، خداوند براي شما وسايلي تهيه نموده است و امر فرموده براي حفظ خودتان در مقابل زورگويان از اين وسايل بهره ببريد «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه... »لذا خداوند ما را به يك عده مسائل طبيعي كه تا حال، براي دفاع از خود با آنها آشنايي نداشتهايم، متوجه خواهد ساخت تا از آن وسايل بهره برداري نماييم.
اگر مذهب مضر است، پس چرا هميشه بشر اصرار بر مذهب داشته است؟
بشر اصرار ندارد، بعضي از مردم اصرار دارند. اين مردم از روي عادت به مذهب اصرار ميورزند، مثلاً در بعضي از كشورها مردم با عصا راه ميروند و آنها دوست ندارند كه بي عصا راه بروند و مذهب هم چنين چيزي است. بعضي از كشورها بدان عادت كردهاند، من يك سال در چين بسر ميبردم، چينيهاي معمولي هيچگونه مذهبي نداشتند و كاملاً هم خوشبخت بودند، من فكر ميكنم با در نظر گرفتن شرايط سخت آنها، باز هم از بيشتر مسيحيان خوشبخت تر بودند.
از چند جهت ميشود به گفتههاي آقاي راسل جواب داد، اولاً: چگونه ميتوان مسأله مذهب را از سنخ عادت بدانيم در صورتي كه «برگسون» ميگويد:«ما اجتماعاتي را در گذشته و حاضر پيدا ميكنيم كه علم، فن و فلسفه را نميشناسند ولي هيچ اجتماعي بدون دين وجود ندارد.»
«ويليام جيمز» ميگويد:« اين حقيقت ترجيح دارد كه مردم تا آخر تاريخ به خداوند نيايش خواهند كرد، هر چند كه علم بكوشد كه مخالف آن را ابراز نمايد، مگر اينكه طبيعت عقلاني مردم به يك حالت ديگري تحول پيدا كند، درحالي كه هيچ دليلي به توقع و انتظار آن حالت وجود ندارد.»
از نظر روانشناسان، «عادت» مانند طبيعت ثانوي انساني است و ريشه كن كردن آن بسيار دشوار است. اما متفكرين اذعان دارند كه اگر «عادت» در افراد انساني از طبيعت اوليه و پديدههاي اساسي زندگي ناشي نشود قابل دوام نخواهد بود، زيرا عادت قابل توارث نيست و اگر هم بتواند در يك يا دو نسل مؤثر واقع شود بالاخره به سبب مواجهه با واقعيتهاي قطعي، كه مخالف آن عادت است، در نسلهاي بعدي پايههاي آن سست ميگردد و با مرور زمان به كلي نابود خواهد شد. بنابراين اگر انسانها دين را از روي عادت انتخاب نموده بودند و با طبيعت اوليه آنها سازگار نبود قاعدتاً تا به حال بايد از بين ميرفت، حال آنكه به اتفاق تمامي باستان شناسان، بشر از قديميترين دوران تا به امروز، علاقه قابل توجهي به ماوراء طبيعت نشان داده است، اين علاقه نه تنها كم نشده است بلكه روز به روز بيشتر هم شده است.
ثانياً: نشان دادن بعضي از جوامع بشري كه مقررات مذهبي ندارند، دليل قاطع، بر نفي احساس مذهبي آنها نميتواند باشد، زيرا هيچ فردي از افراد بشر، نميتواند بدون داشتن يك ايده مخصوص ـ كه كم و بيش از چهار ديوار محسوسات بالاتر باشد ـ به زندگي ادامه دهد. گرچه نهايت امر، ممكن است آن ايده به صورت طبيعت پرستي، انسان پرستي يا زيباپرستي جلوه كند كه از جنبه واقعي محسوس، به جايي ميرسد كه هيچگونه دليل منطقي نميتواند از عهده اثبات يا نفي آن برآيد.
آيا بشر در جستجوي عللي براي ايمان آوردن به يك موجود با عظمت تر از خود نميباشد؟ نه صرفاً به عنوان مسأله ترس و اتكاء به آن، بلكه بخواهد كارهايي را براي اينكه او هست انجام دهد؟
خوب، چيزهاي زيادي هستند كه از خود انسان بزرگتر هستند، اولاً خانواده شما، سپس ملت و پس از آن نوع بشر به طور عمومي، كه تمامي آنها بزرگتر از خود انسان بوده و كاملاً براي اشغال هرگونه احساس اصيل خير انديش كه يك انسان دارد، كافي ميباشند.
قائم مقام ساختن بشريت به جاي خداوند، نظر عده اي از متفكرين اخير ميباشد، كه «انسان مداري» يكي از نتايج اين حركت فكري است. از «فوير باخ» نقل ميكنند كه «او دين را براي اشباع بعضي از احتياجات عميق انسان درك كرده است. مسأله مشكلي كه بشر با آن روبرو است، پيدا كردن جانشيني است كه آن را جايگزين لاهوت پرستي ـ كه با پيشرفت علوم افسرده شده است ـ كند تا آن جانشين بتواند اجتماع انسان را به ايده برتر اشباع سازد.. . . براي ما ممكن است كه اين معبود را در خود انسان جستجو كنيم، ولي نه انسان در پديده فردياش، بلكه با روابط اجتماعياش.»
اولاً: آقاي راسل و فوير باخ هر دو ميپذيرند كه انسان درصدد پيدا كردن موضوع برتري است كه بتواند حس پرستش موجود وايده برتر از خود را كه عميقاً در انسان وجود دارد اشباع سازد، البته اين احساس غير از احساس خير انديشي است، كه ميتواند با خانواده، ملت و بشر دوستي اشباع شود.
ثانياً: چه منافاتي ميان خيرانديشي به امور مزبور و توجه به خداوندي كه آفريننده خانواده، ملت و نوع بشر است وجود دارد؟ آيا مثلاً سقراط، افلاطون، سيسرون، روسو، سانت هيلر، منتسكيو و ابن سينا و هزاران امثال اينها به تناقض مبتلا بودند كه خدا دوست و بشر دوست بودند؟
ثالثاً: با نظربه مجموع تواريخ مصلحين و در رديف اول، پيغمبران مذاهب حقه، به خوبي پيداست كه بزرگترين نتيجه «خداشناسي» را بشر دوستي معرفي كردهاند و پيغمبر اسلام(ص) ميفرمايند:
«تماميافراد بشري مانند عايله خداوند هستند و محبوبترين شما نزد خداوند آن كسي است كه بيشتر به عايله او محبت ورزد.» امام علي (ع) در دستور جاودان خويش به مالك اشتر فرمودند: «اي فرزند اشتر، بايستي با تمامي مردم مدارا كني و محبت بورزي، زيرا ايشان از دو حال خارج نيستند، يا برادر ديني تو بوده و يا در خلقت بشري مانند تو ميباشند.» و در جمله اي ديگر ايشان ميفرمايد: «اگر تمامي دنيا را با هر چه كه در آن است به من بدهند، در مقابل ستم به مورچهاي، به اينكه پوست جوي را از دهان آن بكشم، من نخواهم كرد.» همچنين ناصر خسرو ميگويد:
خــلق همه يـكسره نهال خداينـد هيــچ نه بشكن از اين نهـال و نه بركن
دست خداوند باغ خلق دراز است بر خسك و خار همچو برگل و سـوسـن
خــون بناحق نهال كنـدن اويست دل ز نهــال خـــداي كنــدن بركـــن
آيا فكر ميكنيد كه مذهب، همچنان به وجود خود ادامه داده و بشريت را قبضه خواهد كرد؟
فكر ميكنم اين مسأله مربوط به اين است كه آيا مردم مشكلات اجتماعي خود را حل خواهند كرد يا نه؟ به عقيده من اگر جنگهاي بزرگ و ناملايمات ادامه داشته باشد و مردم زيادي با زندگي بدبختانه اي به سربرند، احتمالاً مذهب باقي خواهد ماند، زيرا من مشاهده كرده ام كه عقيده به لطف خداوند، با شواهد موجود، نسبت معكوس دارد، به نظر من اگر مردم بتوانند مسائل اجتماعي خودشان را حل كنند، مذهب نابود شده، از طرف ديگر اگر آنها مسائل اجتماعي خودشان را حل نكنند مذهب نابود نخواهد شد. در قرن هيجدهم كه اوضاع آرام بود، اكثر مردم تحصيل كرده، آزادانه فكر ميكردند، ولي هنگامي كه انقلاب فرانسه فرارسيد اشراف انگليس بدين نتيجه رسيدند كه آزادي فكر، مردم را به سوي گيوتين ميكشاند، بنابراين آزادي فكر را رها ساخته و عميقاً مذهبي شدند. . .. »
اين جواب آقاي راسل با جواب سؤالات گذشته منافات دارد، زيرا در آنجا مذهب را يك مسأله عادي معرفي كرده و آن را به عصا دست گرفتن مردم بعضي از كشورها تشبيه كردند، ولي در اين پاسخ اخير، معتقد شدند كه مذهب ريشه اجتماعي دارد. در بررسي و تحليل اين جواب چند نكته مهم به نظر ميرسد كه بيان ميشود:
اولاً: بنابر ادعاي آقاي راسل «منشأ گرويدن به مذهب، جنگها، ناملايمات و بدبختي هاست كه دامنگير بشر است.» اما هدف بانيان مذهب مبني بر تسلي و آرامش خاطر مردم در مقابل امور مزبور، يكي از فوايد گرويدن به مذهب است، نه فقط علت اصلي، بلكه علل اصلي اعتقاد به مذهب، عظمت دستگاه خداوندي، وجود نعمتها، احساس توجه به موجود برتر و . . . .است. و اين حقيقت با نظر به اعتقاد بانيان مذهب روشن است «يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون، الذي جعل لكم الارض فراشاً و السماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لكم فلا تجعلوا لله انداداً و انتم تعلمون» اي مردم بپرستيد خداوندي را كه شما و پيش از شما را آفريد، شايد شما تقوي بورزيد. آن خداوندي را كه زمين را براي شما گسترده و آسمان را بنا نمود و از ثمرات براي شما روزي قرار داد، براي خدا مثل و مانندي قرار ندهيد در حالي كه شما ميدانيد.
«هوالذي خلقكم من نفس واحده و جعل منها زوجها ليسكن اليها»آن خدايي كه شما را از يك نفس آفريده و از آن نفس همسري براي او خلق كرد كه سكون و آرامشي به او پيدا كند.
در اين رابطه آيات زيادي وجود دارد اما از مجموع اين آيات روشن ميشود كه توجه به قوانين هماهنگ طبيعت و وسايل آسايشي كه خداوند متعال براي انسان آفريده است، مهمترين عامل توجه به ماوراء طبيعت به عنوان شالوده مذهب ميباشد.
ثانياً: عده اي مثل آقاي راسل، خدا را تنها براي رفع اضطراب و بدبختي ميخواهند كه همين معنا در چند آيه قرآن كريم به صراحت بيان شده است. «فاذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلمّا نجّاهم الي البّر إذاهم يشركون»هنگامي كه به كشتي سوار شدند، خداوند را با اخلاص ميخوانند و دين را براي او ميدانند و موقعي كه آنها را به ساحل رسانيد آنها همچنان مشرك ميشوند.
در مقابل اين گروه، عده ديگري در هنگام بروز نيكيها و آسايش، به خداوند متوجه شده و در صورت بدبختي و بيچارگي، كاملاً از خداوند روگردان ميشوند. همه ما شنيده ايم كه گرسنه دين ندارد و در بعضي از روايات معتبر آمده است كه فقر يكي از علل كفر است. بنابراين در دين مبين اسلام هيچيك از دو حالت خوشي و بيچارگي، منحصراً وسيله توجه به خدا نبوده، بلكه هر يك از آن دو ميتواند از اسباب توجه به خداوند باشند.
ثالثاً: اگر بخواهيم مطالب آقاي راسل را قبول كنيم، ظهور اسلام و پيشرفت شگفتانگيز آن در كمترين مدت، ضمن ساختن بزرگترين تمدن و فرهنگ دنيا، نه تنها تا ابد براي ما معما خواهد بود، بلكه حتي متناقض جلوه خواهد كرد. بنابراين تا به سؤالات چهارگانه اساسي «از كجا آمده ام؟ به كجا آمده ام؟ براي چه آمده ام؟ به كجا خواهم رفت؟» به حل نهايي و قطعي نرسد، مذهب با ريشه عميقي كه دارد، همواره انسان را به خود جلب خواهد كرد. مگر اينكه اثبات كنيم كه اين سؤالات نبايد مطرح شود. اما آيا از طرح اين سؤالات در ذهن بشر ميتوان جلوگيري كرد؟!
براي پاسخ به اين سؤالات چهارگانه ناچار به شناسايي انسان هستيم. يكي از راههاي شناخت، پي بردن به پديدههاي مختلف در وجود انسان است؛ ميدانيم پديدههايي كه شئون عمومي بشر را تشكيل ميدهند بر دو قسم ميباشند:
الف) پديدههاي ثابت؛ ب) پديدههاي متغير. پديدههاي متغير اموري هستند كه مرهون عوامل گوناگون بوده و با گذشت اعصار و قرون متحول ميشوند مثل: كيفيت وكميت بهره برداري انسان از طبيعت، تعيين قراردادهاي حقوقي، اقتصادي و سياسي و. . . .
ولي پديدههاي ثابت، اموري هستند كه افراد بشر در تمامي دوران داراي آنها بوده و تحولات گوناگوني كه در امتداد زمان ايجاد ميگردد نميتواند به طور حقيقي آنها را دستخوش تغيير و تبديل سازد، مثل: علاقه به ادامه زندگي ملايم طبع، طبيعت سودجوي بشري كه باعث تصادم تمايلات افراد ميگردد و . ..
بنابر اين در تمامي مسائل نميتوان از عنصر زمان بهره برد و ادعا كرد «انسان ديروز غير از انسان امروز است و شما انسان امروز باشيد». زيرا اين جمله نسبت به پديدههاي متغير قابل اثبات است، اما نسبت به پديدههاي ثابت قابل اثبات و اعتماد نيست. چون اساس مذهب از مقوله پديدههاي ثابت بوده ـ اگر چه در آينده تغيير شكل داده و تحولاتي هم در مذهب صورت بگيرد ـ لذا اساس آن تزلزل ناپذير ميباشد. زيرا اگر چه براي عده اي از نفوس معمولي، زير بناي مذهب يك سري قضاياي قابل زوال ميباشد ليكن در مقابل، گروه ديگري مذهب را نتيجه يك احساس دروني ضروري و علت مطلق بر دستگاه هستي (خداوند) ميدانند كه به نظر ايشان فقط از عهده مذهب بر ميآيد كه جوابگوي سؤالات چهارگانه باشد. بنابراين، احساس مزبور و چهار سؤال فوق الذكر، از عهد غارنشيني مطابق وسايل پرستش كه به طور فراوان كشف شده است تا به امروز، از ثابت ترين پديدههاي رواني بشر بوده و در اين پديده، افراد قرن بيستم با عهد غارنشيني تفاوتي ندارند، همين دليل كفايت ميكند كه ما ديندار بودن مردم و پيروي كردن آنها از دين را، جزء پديدههاي ثابت انسان بحساب آورده و دينداري را جزء لاينفك زندگي بشري بدانيم.
اميدواريم، با ارائه اين مختصر، از نوشتههاي علامه بزرگوار توانسته باشيم گامي هر چند كوچك در جهت اداي حقي كه ايشان بر جامعه علمي دارند برداشته باشيم و خداوند پاداش مجاهدتهاي علمي ايشان را با فضل بيكران خود عطا نمايد.