مجلات >‏كتاب زنان>شماره 14

مذهب از منظر «علامه جعفري و راسل»

گزيده اي از كتاب توضيح و بررسي مصاحبه راسل – وايت

تهيه و تنظيم: زهرا شوشتري

استاد علامه محمد تقي جعفري، بعنوان صاحب نظري خبره، در زمينه‏هاي مختلف علمي چون ادبيات فارسي، فقه، فلسفه، عرفان، اخلاق و . . . شناخته مي‏‏‏‏شود. ايشان با انديشه‏اي آزاد و باز، بدون تعصب و تحجر، لكن مبتني بر اصول و مباني نظري اسلامي در اكثر علوم مذكور به نظرورزي پرداخته، در تبيين و تدقيق نظريات خود از هيچ تلاشي حتي برقراري ارتباط با فلاسفه برجسته غرب دريغ نورزيده و در مجامع مهم فلسفي و عرفاني كه در غرب تشكيل مي‏‏‏گرديد، شركت مي‏نمودند. از جمله فعاليتهاي علمي ايشان نقدي بر مصاحبه «وايت» با «برتراند راسل»، فيلسوف انگليسي، مي‏باشد. راسل، رياضيات را، مبنا و اساس تمام افكار خود دانسته و در خصوص نسبت علم و دين مي‏گويد:«ميان علم و دين، ستيزي نيست، زيرا علم به قبول يا انكار دين محتاج نيست، بالاخره زماني خواهد رسيد كه علم جواب تمام سؤالات و مشكلات ما را بدهد.» از «راسل» كتابهاي فراواني بجا مانده است از قبيل: «اصول رياضيات»، «الفباي نسبيّت»، «تاريخ فلسفه غرب»، «ازدواج و اخلاق»، «كدام راه، راه صحيح است؟» و . . ..

مرحوم علامه جعفري در سال 1342 چند نامه مهم در خصوص «عموميت جستجوي كمال»،«قراردادي بودن اصطلاح X»، «تناقض بين دفاع از انسانيت، آزادي و صلح و ] در عين حال[ معتقد نبودن به هيچ گونه آزادي دروني و محاسبه استدلالي چه از جنبه عشق مستقل به انسانيت و چه از جنبه متافيزيكي» و . . . به وي ارسال داشت. مقاله حاضر، برگزيده اي از نقد علمي «علامه جعفري» بر مصاحبه «وايت» با «برتراند راسل» مي‏باشد كه بنا بر ضرورت انتخاب و تدوين گرديده است.

اعتقاد به خدا

وايت:

آقاي راسل شما هرگز انگيزش مذهبي داشته ‏ايد؟

راسل:

در دوران جواني عميقاً مذهبي بودم، در آن موقع شايد به استثناي رياضيات، زيادتر از همه چيز، به مذهب جلب شده بودم و علاقه من، به مذهب سبب شد در سه مسئله خدا، جاودانگي روح و آزادي اراده و اختيار، به صورت جدي كار كنم. از آزادي اراده شروع كردم و تدريجاً در پايان به اين نتيجه رسيدم كه هيچ دليلي براي اعتقاد به هيچ يك از مسائل سه گانه وجود ندارد. راجع به مسئله آزادي اراده، فكر مي‏‏‏كنم براي آزادي دليل معتبري نيست و هنوز هم فكر مي‏‏‏كنم كه نتيجه بخش نباشد، به نظر من چون تمام حركات ماده به وسيله قوانين ديناميك از پيش معين شده است، حركت لبهاي انسان نيز هنگامي كه سخن مي‏‏گويد بايد به همين ترتيب از پيش معين شده باشد، به طوري كه او نمي‏‏‏تواند هيچ كنترلي در باره آن چه مي‏‏گويد اعمال كند. تمام حركات مادي و حوادث آينده به طور كلي از پيش معين شده و سخن گفتن مشمول همين قاعده كلي است. لذا بنا به قوانين ديناميك، مثلاً آقاي«A» نسبت به آن چه مي‏‏گويد آزادي اراده ندارد. راجع به جاودانگي روح، به نظر من خيلي روشن بود كه رابطه ميان بدن و فكر ـ هر طور كه ممكن است بوده باشدـ بيش از آن چه تصور مي‏شود به هم نزديك است لذا هيچ دليلي وجود ندارد كه فكر كنيم وقتي كه مغز متلاشي مي‏شود فكر باقي مي‏ماند. همچنين راجع به خدا كه ادله بسياري بر وجودش اقامه شده است،‌ فكر مي‏كردم و اكنون نيز فكر مي‏‏‏كنم كه همه آنها بي اعتبار بوده و اگر كسي نمي‏‏‏خواست كه اعتقاد به نتيجه آنها پيدا كند هرگز اين گونه ادله را نمي‏‏‏پذيرفت. من فكر كردم كه با اين وضع به سوي بهت زدگي زيادي پيش مي‏‏‏روم ولي با كمال تعجب، اين حالت در من به وجود نيامد.

نقد علامه جعفري«ره»:

البته اساس مذهب فقط در اين سه مسأله نيست، مسأله خدا و روح از پايه‏هاي اوليه مذهبي شمرده مي‏‏‏شوند، ولي كه آزادي اراده جزء‌ مسائل مذهبي محسوب نمي‏شود. اما در خصوص اينكه آقاي راسل مي‏‏‏گويد: «من فكر مي‏‏‏كردم با اين وضع به سوي بهت زدگي پيش مي‏‏‏روم، ولي با كمال تعجب اين حالت در من بوجود نيامد»بايد گفت: اين خودداري، يك حالت رواني شخصي است كه آقاي راسل توانسته است با وجود ترديد در سه مسئله اساسي مذهب، به اضطراب و بهت دچار نگردد و حتي عبارت «با كمال تعجب» هم مي‏‏‏تواند شاهد خوبي باشد بر اينكه نفي اصول اوليه و معلومات ارزشمند در ذهن آقاي راسل، مقتضي تعجب بوده است. بنابراين تفكر در باره امور مذكور اگر ثابت يا نفي جزمي نشود موجب بهت زدگي خواهد شد، مگر اين كه بشر را به كلي از تفكر باز دارند.

اما اگر «آيندة‌ جاودان» براي انسان مورد ترديد واقع شود، از يك سو، اكثريت افراد بشري با كدامين دليل متحمل زجر و شكنجه‏هاي طاقت فرساي دنيا بشوند؟ و از سوي ديگر، با كدامين منطق مي‏‏‏توان علل و نتايج احساس مسئوليتي را كه انسان در زندگي دارد، در همين دنيا تمام شده حساب كرد.

جمله اي از افلاطون است كه هر وقت آن را مي‏‏‏خوانم در دريايي از لذت غوطه ور مي‏‏‏شوم، البته اينها دستوراتي است كه تمامي مذاهب آسماني آن را به عنوان برنامه اصلي پيشنهاد كرده‏اند. اما چون از زبان فيلسوفي كه سالها قبل از ميلاد مسيح مي‏زيسته اين سخنان اداء شده، جالب بوده و ميزان دقت نظر ايشان را نشان مي‏دهد. افلاطون مي‏گويد: «كفايت نمي‏كند كه ما كودكان خود را رها كرده و از آنچه كه پاكيزگي آنها را آلوده مي‏كند، ممانعت به عمل نياوريم، روشن كردن عقول آنها با نور علم و وارد كردن آنها به فضيلت، با پند و اندرز كافي نيست، بلكه بالاتر از اينها بايد در دلهاي آنان اصول دين را كه طبيعت به وديعه نهاده است رويانيد. اين اصول دين آن چيزهايي است كه اعتقادات قويّه‏اي كه ميان انسان و خداوند ارتباط برقرار مي‏‏‏كند را آشكار مي‏‏‏سازد. خداوند اول، وسط و آخر تمامي كاينات است. مقياس عدل براي تمامي اشياء در ميان بندگان خود خداوند است، ايمان به وجود او شالوده جميع قوانين است. اين همان، عقايد با عظمتي است كه بايستي كودكان را با آنها تربيت كرد، چنان قوانيني كه اگر قانونگذار مرد حكيمي بوده باشد بايد آنها را با هر وسيله‏اي ـ اعم از نرمي و سختگيري ـ كه در اختيار دارد عملي بسازد. اين عقايد به همان اندازه كه ساده و بي پيرايه‏اند، نافع نيز هستند. بدون اين عقايد، انسان در اين دنيا در مقابل حوادث تصادفي آن ـ هنگامي كه خود را به تمايلات و تاريكي‏هاي شهوات و ناداني تسليم مي‏‏‏كندـ سردرگم است. آن انساني نفس خود را منكر است كه نه مي‏‏‏داند از كجا آمده و نه مي‏داند آن هدف و‏ايده‏اي كه بايستي نفس خود را به پيروي و اعتماد به او، تربيت كند چيست؟ و اگر به اين قواعد تكيه نشود ديگر براي دولت، هيچ قاعده ثابتي وجود ندارد، زيرا عدالتي كه بقاء دولت را مستحكم مي‏‏‏سازد جز از جانب خداوند از مقام ديگري بر نمي‏‏‏آيد.»

بنابراين اگر كسي هم پيدا شود كه بدون التزام به عقايد مزبور، زندگي در دنيا را اصالتاً داراي مفهوم بداند، يا در اشتباه بوده و يا ناتوان، اسير و تخدير موسيقي شده است. به هر حال، با ملاحظه افكار بشري، به خوبي مي‏‏‏توان اطمينان پيدا كرد كه بدون عقيده به اصول سه گانه دين، بهت و اضطراب پديده اي طبيعي است كه دامن گير افراد انساني خواهد شد.

«بارتلمي سانت هيلر» مي‏‏‏گويد: «ما يا بايد قانون اخلاق، آزادي انسان و مسئوليت او را انكار كنيم و يا به عنوان يك نتيجه لازم، قيامت و زندگاني ديگري را كه در دنبال اين زندگي است قبول كنيم. . . »

اين جمله «سانت هيلر» از نظر منطقي ريشه‏دار است. زيرا اگر چه آقاي راسل و بعضي از متفكرين به آزادي اراده يقين ندارند، اما حس مسئوليت را در افراد بشر نمي‏‏‏توانند ناديده بگيرند. اين احساس مسئوليت، با فرض عدم نتيجه فعلي در زندگي دنيا، به هيچ وجه قابل تفسير نيست. آن هم در دنيايي كه رادمردان و اصلاح جويان، غالباً در ذلت و بينوايي زندگي كرده و سفله‏ها و دون سيرتان به هر وسيله‏اي كه شده به خوشبختي ـ به اصطلاح دنيا زده‏ها ـ نائل مي‏شوند. لذا، اگر آزادي اراده در كار نباشد، با كدامين علت ما بايد وظيفه دوست بوده و از احساس تكليف و انجام دادن آن، روي علل غير مكانيكي لذت ببريم. اصلاً چرا انساني شرافتمند باشيم، در حاليكه بنا به نبودن آزادي، تمام افراد آن چه را كه انجام مي‏‏‏دهند بالاجبار است؟

به نظر مي‏‏‏رسد آقاي راسل در رابطه با موضوع «خدا»، شكاك بوده و ادله اي كه براي اثبات خدا گفته شده او را قانع نساخته است. لذا بايد جويا شد كه او در رابطه با قانون علت و معلول كه در سراسر جهان حكمفرماست چه تصوري دارد، مگر اين قانون نمي‏‏‏گويد كه: «به حكم تبعيت جزء از كل، بايد تمامي دستگاه طبيعت علتي خارج از خود داشته باشد»؟! حتماً آقاي راسل مانند آقاي كانت از خود مي‏‏‏پرسد كه آن علت از كجا آمده است؟‌ و با اين سؤال در دليل مذبور تشكيك مي‏‏‏كنند، ولي بايد اذعان داشت، اين سؤال از جنبه علمي نامفهوم است، زيرا حقيقتي كه رنگ معلول ندارد از علت آن سؤال نمي‏‏‏شود و چون خداوند معلول نيست لذا سؤال از علت او نامعقول است. آقاي راسل مي‏‏‏گويد:«در مورد خدا تنها چيزي كه مي‏‏‏توانم بگويم اين است كه، ممكن است وجود داشته باشد.» آقاي راسل با اين جمله در واقع اعتراف مي‏‏‏كند كه وجود خدا را ضروري مي‏‏‏داند زيرا وي «امكان» وجود خدا را قبول دارد و اين در حالي است كه موجودي كه واجب الوجود فرض شده و «امكان» وجود دارد، احتمال عدم چنين موجودي به كلي منتفي است، زيرا عدم تحقق اين موجود يا به سبب نداشتن علت است ـ يعني احتياج به علت دارد، ـ و يا به جهت وجود مانعي از «هستي» او است، حال آنكه فرض وجود مانع با آخرين مرتبه كمال، كه خداوند آن را داراست، منافات دارد. حال، اگر آقاي راسل قبول كند كه «امكان» دارد خدايي غير محتاج به علت، غير فاني و داراي آخرين مرتبه كمال وجود داشته باشد ـ چنانچه مدعاي خداشناسان است ـ بايستي اعتراف كند كه خداوند موجود است و چون آقاي راسل اعتراف مي‏‏‏كند كه ممكن است خدايي وجود داشته باشد و دليل قاطعي وجود ندارد كه خداوند موجود نيست، پس احتمال اين كه خدايي وجود دارد منطقي است، البته براي اثبات وجود خداوند دلايل زيادي وجود دارد مثل برهان «علت و معلول»، «حركت» ـ كه ارسطو پيشنهاد كرد و تا امروز به قوت خود باقي است ـ «هماهنگي دستگاه طبيعت»، «تجرد روح انساني»، «چگونگي اختلاف مواد» و غيره...

آزادي اراده

اما نظريه آقاي راسل در باره اراده، قاطعانه نبوده و هيچ يك از دو طرف اراده و جبر را ترجيح نمي‏‏‏دهد. اگر به حركاتي كه از انسان صادر مي‏‏‏شود دقت كنيم، پنج نوع كار متمايز از هم قابل مشاهده است: 1ـ پديده‏هاي انفعالي، مثل سرخي صورت در حال شـرمنــدگـــي؛ 2ـ كـارهــاي اضطـــراري؛ 3 ـ كــارهاي اجبـــاري خالـص؛ 4ـ كارهاي عادي؛ 5ـ كارهاي اختياري. اين مورد آخر، تفاوت‏هاي آشكار، با موارد قبل دارد كه مي‏‏‏توان به اين موارد اشاره كرد: الف)انتخاب يكي از دو راه، در حاليكه هيچ يك بر ديگري نسبت به ما ترجيــح نداشته باشد. ب) انجام كارهايي كه علت صدور آنها هنوز صددرصد محقق نشده است. غالباً اين گونه اعمال توسط اشخاصي كه براي اولين بار به كاري دست مي‏زنند، انجام مي‏شود. اين نوع كارها، اقداماتي است كه به جهت داشتن علل عقلي و منطقي، سايرين از اقدام به آن، اجتناب ورزيده و دفعتاً شخص و يا اشخاصي پيدا مي‏شوند كه دل را به دريا زده و پس از تصميم‏گيري نسبت به انجام آن اقدام مي‏كنند.

البته عدم انجام اين عمل از سوي ديگران ناشي از وجود مانعي از جهت علل عقلي و منطقي نبوده بلكه، بازگشت آن، به مسائل رواني اشخاص است. اختياري بودن اين كار كاملاً واضح و بديهي است. اگر چه استدلال به اين كه «هيچ حادثه اي در دستگاه هستي بدون علت ايجاد نمي‏‏‏گردد» صحيح است، لكن اين قانون در حيطه كارهاي اختياري نيست چنانچه كارهاي رواني را با مقتضيات فيزيولوژي نمي‏‏‏توان تفسير كرد. همچنين با قوانين عمومي فيزيكي هم به طريق اولي نمي‏‏‏توان تشريح نمود. مثلاً «تطابق در كميت» كه يكي از اركان اساسي علت و معلول طبيعي است، در كارهاي روحي جريان ندارد، به عنوان مثال اگر فردي ده ليتر بنزين دارد محال است ماشين اين فرد، به مقدار ده ليتر و نيم حركت كند، در صورتي كه ما هنگامي كه به كاري تصميم مي‏‏‏گيريم، ممكن است از آن تصميم كه يك حقيقت بسيط و غير قابل افزايش است معلول‏هاي مختلفي صادر شود. البته اشتباه نشود، تفاوت در شدت و ضعف تمايل، رغبت و اراده بديهي است، ولي «تصميم» حقيقت ديگري، ماوراي اراده مي‏باشد، به عبارتي، اراده مقدمه تصميم بوده و تصميم حقيقتي است كه صدها پديده مختلف را مي‏‏‏تواند ايجاد كند. اصولاً در مواجهه با موانع از انسان دو نوع اراده صادر مي‏‏‏شود.

1- اراده اجباري؛ انسانها بنابر دلايل متعدد در زمان‏هاي خاص مجبور به انجام كارهايي مي‏‏‏شوند كه واقعاً آن كار را كه با اراده طبيعي آنها سازگار نيست دوست نداشته ولي به جهت شرايط محيطي و مادي اجباراً آن كار را انجام مي‏‏‏دهند كه اگر آن شرايط بحراني مرتفع شود آن كار را ديگر انجام نخواهند داد.

2- اراده اختياري؛ مثلاً براي اينكه به نزاع و كشمكش دو نفر خاتمه داده شود مي‏بايست موانع اين كار را كه به طور طبيعي در حيطه‌ اراده من قرار دارد از ميان بردارم، اعم از اينكه يك ساعت تأخير در رفتن براي تدريس باشد و يا حاضر نشدن در وعده قرار قبلي كه بين من و فرد ديگري بوده است. بنابراين، با توجه به ادله فوق معلوم مي‏گردد كه افعال و اعمال اختياري در حوزه كاري انسانها است.

جاودانگي روح

اما در رابطه با عدم جاودانگي روح، كه آقاي راسل مطرح كردند مي‏‏‏توان در رد سخنان ايشان دلايل مجرد بودن روح از قوانين مادي را مطرح نمود كه بدين قرار است:

1- در بدن انسان از اول عمر تا آخر، تحولات گوناگوني رخ ميدهد، و اين در حالي است كه انسان از آن هنگامي كه متوجه «من» خود گشته، به طور صحيح درمي‏‏‏يابد كه با گذشت سالها و صدها تحول، سنخ آن «من» عوض نمي‏‏‏شود. آنچه را در پانزده سالگي به عنوان «من» ادراك مي‏‏‏كنيم، به همان ترتيب در چهل سالگي و هشتاد سالگي نيز احساس مي‏‏‏كنيم. اگر «من» عبارت از مجموعه اعضاي داخلي و خارجي بود،‌ مي‏‏‏بايست به اختلاف حالات جسم، «من» هم اختلاف پيدا مي‏كرد.

2- ما مي‏توانيم قوانين كليه و مفاهيم مطلقه را تعقل ‏‏كنيم و از آنجا كه اين قوانين و مفاهيم امور مادي و داراي جرم و امتداد هندسي نيستند، لذا محل اين تصورات نيز نمي‏‏‏تواند داراي جرم و امتداد بوده باشد. بنابر اين، روح بعنوان محلي براي اين مفاهيم، حقيقتي است كه فاقد جرم و امتداد مي‏باشد.

3- در سالهاي اخير، روزنامه‏هاي رسمي اعلان كردند كه، محتويات حافظه از ميلياردها ميليارد جزء تجاوز مي‏‏‏كند. «هر گونه تئوري در خصوص تفسير كيفيت عضوي كه محل اين عدد سرسام آور است؛ با شكست مواجه گرديده است. بر اساس آخرين نظريه‏ها مغز در حدود دوازده ميليارد سلول عصبي دارد، اين در حالي است كه تعداد آگاهي‏هاي ثبت شده كه يك ميليون ميليارد است، در آن عدد كوچك نمي‏‏‏تواند جايگزين شود. ضمناً اين هم منطقي نيست كه يك سلول مغزي بتواند ده يا صد حالت مختلف داشته باشد، اگر چه با اين فرض هم، ظرفيت حافظه تواناي انسان پر نمي‏‏‏شود.»

به بياني ديگر، هر زمان كه بخواهيم، مي‏توانيم حادثه اي را كه بيست سال پيش در حافظه ثبت كرده‏ايم ـ با اين كه ميليونها اطلاعات ديگر بعد از آن بر محفوظات ما اضافه شده است ـ به سرعت از لابه لاي ميليون ها و بلكه ميلياردها اطلاع استخراج نموده و مورد بهره برداري قرار بدهيم. اهميت اين پديده در اين است كه در استحضار حوادث موجود در حافظه، احساس مي‏‏‏كنيم كه چيزي در تعقيب آن حادثه مشغول فعاليت است و تا حال آن تعقيب كننده به جز «من» جنبه منطقي پيدا نكرده است. لذا، اين دليل را مي‏‏‏توان از مهم ترين ادله غير مادي بودن روح محسوب نمود.

4- روح مي‏‏‏تواند حقايقي را كه اصلاً واقعيت ندارند تجسم نموده و آنها را بعنوان امري واقعي جلوه داده يا بالعكس، حقايق واقع شده را منفي فرض كرده و آنها را معدوم جلوه دهد. در حاليكه اين پديده با قوانين طبيعي اصلاً سازگار نيست.

5- پيش‏بيني‏هايي واقعي كه هرگز سابقه نداشته است. مانند خوابهايي كه بدون كوچكترين سابقه، آينده واقعي ما را نشان داده و در زمان خود، مطابق خواب، آن كار انجام مي‏‏‏گيرد.

نافع يا مضر بودن مذهب

وايت:

شما فكر مي‏‏‏كنيد كه مذهب از حيث نتيجه خوب است يا مضر؟

راسل:

من فكر مي‏‏‏كنم كه اغلب نتايج مذهب در تاريخ مضر بوده است. با اينكه مذهب سبب شده كاهنان مصري تقويم را اختراع نموده و به وقوع خسوف و كسوف توجه كنند- به طوري كه بتوانند به موقع، آن را پيش بيني كنند و نظاير اينها كه از نتايج مفيد مذهب هستند ـ ولي من فكر مي‏‏‏كنم كه بسياري از نتايج مذهب مضر بوده است. علت اين ضرر اين است كه در مذاهب، مردم بايستي به چيزهايي معتقد باشند كه دليل صحيحي براي وجود آنها نيست و اين موضوع براي مذاهب، بسيار درخور اهميت است. مذهب، افكار مردم و سيستم‏هاي تربيتي آنها را تخطئه كرده و اصول اخلاقي جديد، (بدعت) را بوجود مي‏آورد؛ يعني مذهب مي‏‏‏گويد:‌ عقيده جزمي به فلان مسأله صحيح و عقيده به چيزهاي ديگر غلط است، بدون اينكه مردم در سؤال از حق يا باطل بودن آن مسأله مفروض حقي داشته باشند. اصولاً مذهب زيانهاي زيادي داشته است. مقادير زيادي از تقديس، محافظه كاري، چسبيدن به عادات كهن، محترم شمردن تعصب، كينه توزي و تعصبي كه در مذهب وجود دارد ـ خصوصاً در اروپاـ كاملاً وحشتناك است.

نقد علامه جعفري«ره»:

آقاي راسل سه مرتبــه در بـاره مــذهب نظر منفي مي‏‏‏دهند، الف) من فكر مي‏‏‏كنم كه بسياري از نتايج مذهب مضر بوده است؛ ب) من فكر مي‏‏‏كنم كه اغلب نتايج مذهب در تاريخ مضر بوده است؛ ج) اصولاً مذهب زيانهاي زيادي داشته است. قبل از نقد جواب آقاي راسل لازم است هدف پيغمبران عظام عليهم السلام را مطابق كتاب آسماني ذكر كنيم:

«و وهبنا اسحق و يعقوب نافله و كلاًجعلنا صالحين و جعلنا ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتاء الزّكوه و كانوا لنا عابدين» ما به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را عطا نموديم و همه آنها را صلحاء و پيشواياني قرار داديم كه به دستورات ما ارشاد مي‏‏‏كردند و بر آنها وحي كرديم كه تمامي نيكي ها را بجا آورند، نيايش بر پا دارند و زكوه مال بدهند و آنها ما را مي‏‏‏پرستيدند.»

«يا داود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوي فيضلّك عن سبيل الله» اي داود! ما تورا در روي زمين خليفه قرار داديم تا ميان مردم حكومت به حق انجام بدهي، و از هواي نفس پيروي نكن كه تو را از راه خدا منحرف مي‏‏‏كند.»

«شرع لكم من الدين ما وصي به نوحاً و الذي اوحينا اليك و ما وصيّنا به ابراهيم و موسي و عيسي ان اقيموا الدين و لاتتفرقوا فيه كبر علي المشركين . . .» اين ديني كه خداوند براي شما تشريع نموده است، همان است كه قبلاً به نوح توصيه كرده و آن چيزي است كه به تو وحي كرده ايم و همان است كه به ابراهيم، موسي و عيسي سفارش نموده ايم و آن اين است كه مذهب را بپا داريد و در باره آن اختلاف ايجاد نكنيد، اين دعوت توحيدي كه شما داريد، بر مشركين بزرگ و سخت جلوه مي‏‏‏كند. ] اين دعوت پيامبران بدون علت نيست. يعني پيغمبر اين دعوت را از ناحيه خود نساخته است،[ خداوند هر كسي را كه بخواهد به سوي خود مي‏‏‏گزيند و هر كسي را كه به او رجوع كند او را شاد مي‏‏‏كند. اين ملل ]و ارباب مذاهب[ پراكنده نشدند، مگر اينكه حـق را مي‏‏‏دانستند ] و اين اختلاف كلمه از روي ستم ميان آنها ايجاد شد[ و اگر مشيت قبلي خداوند تا مدت مشخصي نبود قضاوت نهايي ميان آنها صورت مي‏‏‏گرفت. اهل كتاب] يعني يهود و نصاري[ پس از نوح، ابراهيم، موسي و عيسي در شك گرفتارند به همين وحي و سفارش ها دعوت كن، استقامت نما، از هواي نفس تبعيت مكن، بگو به كتابي كه خداوند نازل نموده است ايمان آورده ام و من مأمورم كه ميان شما هدايت را برپا دارم؛ الله خداي ما و خداي شماست؛ كردار ما از براي ما و كردار شما از آنِ شماست. ميان ما و شما خصومتي نمانده است، خداوند ميان ما و شما را جمع مي‏‏‏كند بازگشت همه ما به سوي اوست.

«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» ما پيغمبران خود را با شواهد فرستاديم و با آنها كتاب و مقياس نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند. و آيات بيشمار ديگري كه دلالت بر اهداف مذاهب دارد.

بنابراين مذهب مي‏‏‏گويد: همگي در صلح و صفا زندگي كنيد، بت پرستي مكنيد و خداي واحد را بپرستيد، روي زمين فساد نكنيد، از گذشتگان خود تقليد نكنيد، كهنه پرستي نكنيد و به قهقرا برنگرديد، خدا را نيايش كنيد و از اموالتان انفاق كنيد. طلا و نقره را ذخيره نكرده و اجتماع را به فلاكت سوق ندهيد. انبياء تا قدرت دارند به اصلاح جامعه برمي‏‏‏خيزند و از تاريكي‏هاي ناداني به روشنايي‏هاي علم سوق مي‏‏‏دهند. هدف تمام مذاهب حقه، اين است كه به عدالت و ميانه روي قيام كنند. اهداف مزبور مورد تصديق اغلب متفكرين مي‏‏‏باشد همانطور كه «مترلينگ» مي‏‏‏گويد: «فراموش نكنيد كه تمامي پيغمبران بزرگ به دنيا آمده‏اند و خواستند ما را طوري تربيت نمايند كه از غم يكديگر محزون و از شادي يكديگر مسرور شويم.»

در پرتو اين اهداف است كه دين مي‏‏‏تواند از عهـده جـواب سؤالاتي از قبيل: «از كجا آمده ايم؟ براي چه آمده ايم؟ و به كجا خواهيم رفت؟» برآيد، حال آنكه هيچ يك از مكاتب فلسفي و اجتماعي موجود پاسخي براي سؤالات مزبور نداشته‏اند.

اگر بخواهيم ارزش پيشنهاد انبياء را به طور دقيق بررسي كنيم لازم است كه ابتدا نظريه آقاي راسل و ناموران علم و فلسفه را بررسي كنيم تا معلوم گردد نظر ايشان نسبت به انسان چيست كه چنين ادعاهايي راجع به مذهب دارند.

دين؛ تعصب، تعبد، اعتدال

وايت:

آيا جنگجويي جزيي از سرشت بشري نيست؟

راسل:

من نمي‏‏‏دانم از طبيعت بشر چه تصور شده است كه چنين باشد، طبيعت بشر به طور نامحدود قابل انعطاف است و اين مطلبي است كه مردم آن را تصور نمي‏‏‏كنند، اگر شما سگ خانگي را با يك گرگ وحشي مقايسه كنيد متوجه تأثير تربيت خواهيد شد، سگ خانگي، موجودي دوست داشتني و آرام است كه پارس مي‏‏‏كند و ممكن است گاهي پاي نامه رسان را گاز بگيرد، اما به طور كلي موجود خوبي است، در حالي كه گرگ موجودي كاملاً مخالف آن است.

وايت:

چرا بسياري از مردم كه از عقل سليم برخوردارند ولو اگر چه اين برخورداري ظاهر بوده باشد، اين اندازه گرفتار تعصب هستند؟

راسل:

برخورداري از عقل سالم موضوعي كاملاً نسبي است، افراد بسيار معدودي، كاملاً از عقل برخوردارند، تقريباً هر كس زوايايي دارد كه در آن زوايا داراي جنون است.

وايت:

يكي از مشكلاتي كه در برابر انسان قرار دارد، اين است كه بشر هرگز نمي‏‏‏تواند هيچ چيز را از روي اعتدال انجام دهد، ممكن است كاري را خوب آغاز كند اما سپس آن را به افراط مي‏‏‏كشاند، آيا به نظر شما بشر سرانجام حد وسط را خواهد آموخت؟

راسل:

من مطمئنم كه حد وسط را خواهد آموخت. و اين به عقيده من نهايت لزوم را داشته و امري كاملاً ممكن است، من اين پيشگويي‏هاي تاريك را كه در جريان آن هستيم، به عنوان يك وحي منزل انجيلي تلقي نمي‏‏‏كنم، من اميدواري زيادي ندارم.

نقد علامه جعفري«ره»:

آقاي راسل نسبت به افراد بشري نظرات مختلفي دارد، گاهي مي‏‏‏گويد «مي‏‏‏توان او را مانند سگ خانگي تربيت نمود» و گاهي مي‏‏‏گويد:«افراد بسيار معدودي كاملاً از عقل برخوردارند، تقريباً هر كسي زوايايي دارد كه در آن زوايا داراي جنون است» و بالاخره از پيشگويي در اين باره كه «بشر روزي حد اعتدال را خواهد آموخت»، اظهار نااميدي مي‏كند.

بنابراين حساب، اين موجود، به كجا خواهد رسيد؟ خدايش مي‏‏‏داند و بس. مطابق برنامه‏هايي كه قبلاً ذكر شد، مذاهب حقه مي‏‏‏خواهند چنين موجودي را كه بعنوان انسان معرفي مي‏‏‏شود، با سوق دادن به سوي يك عامل ازلي و ابدي تعليم و تربيت كنند و اين ادعا را در امتداد تاريخ به خوبي اثبات كرده‏اند. مسلماً آقاي راسل از روي تواريخ مسلم دنياي بشري كسب اطلاع كرده‏اند كه مذهب اسلام در يكي از وحشي ترين نقاط كره زمين ظهور كرده و در زماني اندك، پيروان خود را كه از نژادها و محيطهاي مختلفي بودند، به اوج كمال رسانيد، بطوريكه چنان پيشرفت كردند كه توانستند قرن‏هاي متمادي، يگانه مشعل دار علم، صنعت، اخلاق، اقتصاد و سياست صحيح باشند. اين ملت عقب مانده پس از گذشت زماني كوتاه كتابخانه اي در اسپانيا تأسيس كردند كه ششصد هزار مجلد كتاب، در تمامي فنون اعم از پزشكي، علوم طبيعي، رياضيات، هيئت و . . . در آن گردآوري شده بود. آنها، اولين دانشمندان را در اين حوزه ها تربيت نموده و از سقوط حتمي دانش و ساير معارف و علوم جلوگيري كردند. آيا مناسب نيست كه ما در موقع رسيدگي به نتايج مذاهب، اضافه بر كارهاي كاهنان مصري، مراتب مزبور را نيز در نظر بگيريم؟

مطابق آياتي كه ما آنها را به عنوان اهداف مذاهب حقه ارائه نموديم به نظر مي‏‏‏رسد كوچكترين مسأله بي‏اساسي در مذاهب وجود نداشته باشد، بلكه مي‏‏‏توانيم به طور قطع ادعا كنيم كه، خود آقاي راسل اغلب مطالب آن را قبول دارد. آقاي راسل براي جلوگيري از جنگ و فساد ناله مي‏‏‏كند، مگر انبياء صريحاً اين دستور را صادر نكرده‏اند؟ آقاي راسل طرفدار پيشرفت بوده و با كهنه پرستي مخالف است؟ انبياء هم تقليد از گذشتگان را نهي مي‏‏‏كردند. اگر آقاي راسل براي زندگي پاكيزه تلاش مي‏‏‏كند، مذاهب حقه هم تمام دستوراتشان براي زندگي پاكيزه است. اما راجع به اينكه مذهب، افكار مردم و سيستم‏هاي تربيتي را تخطئه مي‏‏‏كرد، تا حدي اين مسئله درست است. زيرا مذهب سازان سوداگر، براي اغراض فاسد خود از اين كارها زياد كرده‏اند. ما در اين نكته با آقاي راسل هم عقيده هستيم كه در تاريخ بشري صدها عمل مضر به غلط، با عنوان مذهب صورت گرفته كه آسيب‏هاي جبران ناپذيري به بشريت وارد ساخته است، ولي اين درندگي و حيوان صفتي به مذاهب حقه مربوط نيست. آيا عوامل جنگ جهاني اول و دوم مربوط به مذهب بوده است؟ پس بهتر اين است كه آقاي راسل در طبيعت انساني بحث كند. كه اين طبيعت چگونه مي‏‏‏تواند از بهترين وسايل، بدترين نتايج را بگيرد. آقاي راسل، يكي از اشكالات مذهب را «عقيده جزمي‏ ‏‏به صحيح و يا غلط بودن مسأله‏اي» مي‏‏‏داند در اين رابطه بايد گفت: اصول و فروع مذاهب حقه به خصوص اسلام، بر دو قسم است:

1- اصول و فروعي كه كاملاً با عقل، منطق و علم مي‏‏‏توان آنها را توضيح و تفسير نمود.

2- احكامي كه عقل در باره آنها ابتداً، نظر خاصي نداشته و نفي و اثباتي نسبت به آن بيان نكرده است.

در رابطه با قسم اول جاي بحث و ترديد نيست. قسم دوم اگر چه عقل، هيچ نفي و اثباتي ندارد لكن، از آن جهت كه به طور كلي عقل، صحت مذهب را قبول نموده است، باز جاي اعتراض نيست؛ زيرا نهايت اين است كه عقل به جهت محدوديتش از علل واقع شدن آن قوانين اطلاعي ندارد. لذا تبعيت انسان از احكام هيچگونه مخالفتي با منطق ندارد. زيرا اكثريت قريب به اتفاق جوامع بشري از اولين دوراني كه از حقوق و قوانين معيني تبعيت كرده‏اند، از علل وقوع آن حقوق و قوانين اطلاعي نداشته و تنها به همين اندازه قناعت ورزيده‏اند كه بگويند بايد به قوانين سر تسليم فرود آورد. پس صرف اينكه بشريت در يك مذهبي، نتوانست علل بعضي از احكام آن مذهب را بفهمد، دليل بر تباهي آن مذهب نخواهد بود.

اما «احكام و قوانيني كه برخلاف عقل بوده باشد»، اين حكم مخالف واقع و حقيقت بوده و به هيچ وجه در مذاهب حقه وجود نداشته است. البته از بين مذاهب، فقط اسلام، از دستبرد انحرافات در امان مانده است؛ بنابراين، هر مسأله اي كه مخالف صريح عقل باشد مسلماً از ساخته‏هاي سود جويان بوده است.

در سالهاي اخير عده اي با اداي اين جمله كه: «مذهب امري تعبدي است و هيچ علت منطقي‏ ندارد» قصد دارند اذهان مردم را درباره مذهب مشوش سازند. اين جمله چند اشكال عمده دارد:

1ـ كلمه تعبد در مواردي استعمال مي‏‏‏شود كه فعلي بنا به امر خداوند متعال و به نيت قرب به او با احكام خاص انجام گيرد. لذا اعمال مفروض براي توجه به خدا و امتثال دستور او لزوم پيدا كرده است. ولي در ذهن مردم كلمه تعبد در مواردي استعمال مي‏‏‏شود كه كوچكترين علتي براي انجام كار در ميان نباشدـ كه اين همان اخلاق تابو است ـ و اين تصور در باره تعبد كاملا عاري از حقيقت است. لذا منطقي نيست كه ما هر حادثه و حكمي را كه نفهميديم، بدون تأمل آن را بيهوده و پوچ قلمداد كنيم.

2- تمام امور تعبدي در دين اسلام و ساير مذاهب حقه در ادوار گذشته، علت و هدفي اصلي دارد كه عبارت از خضوع، تسليم و توجه به مقام شامخ خداوندي است. زيرا مقصود اصلي از امور تعبدي، اظهار بندگي به درگاه معبود است، اگر چه كيفيات مخصوص آنها قابل شناخت و مطابق منطق عادي نباشد. براي اثبات اين مقصود دلايل فراواني در دين اسلام ديده مي‏‏‏شود: الف) «كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون» در اين آيه، امساك از يك عده امور را، به عنوان مبطل روزه، تنها براي تقرب به پروردگار و به دست آوردن ملكــه فاضله تقــوي معرفي مي نمايد.

ب) «لن ينال الله لحومها و لا دماؤها و لكن يناله التقوي»اين آيه هدف اصلي را تقوي كه معلول توجه، تسليم و اظهار عبوديت به پيشگاه خداوندي است معرفي مي‏‏‏كند.

ج) علي بن موسي الرضا (ع) مي‏‏‏فرمايند:«اگر بنده‏اي بگويد: چرا خداوند مردم را به اموري متعبد ساخته است؟ در جواب گفته مي‏‏‏شود: براي اين است كه، مردم ياد او ] خدا [را فراموش نكنند و ادب و توجه به مقام او را ترك نكنند، از امر و نهي بدان جهت كه صلاح و پايداري مردم در آنهاست سرباز نزنند، اگر آنان بدون تعبد به حال خود واگذاشته شوند، در طول زمان، دلهاي آنان به قساوت و خشونت مي‏‏‏گرايد.»

سؤال ديگري كه به ذهن خطور مي‏‏‏كند، اين است كه چرا خداوند متعال، تشخيص كيفيت‏هاي احكام تعبدي را به اختيار انسانها نگذاشته است؟ زيرا: 1- اگر تعيين كيفيت ها به اختيار مردم گذاشته مي‏‏‏شد، به جهت اختلاف تشخيص‏ها اختلافات زيادي در ميان مردم بروز مي‏‏‏كرد. 2- چون انسانها به ميزان زيادي گرفتار افراط و تفريط مي‏باشند، لذا هر كس مي‏‏‏خواهد از بار سنگين عبوديت شانه خالي كرده و آنچه مطابق ميل راحت طلب او است انجام دهد. در اين حال، اصل پرستش از بين مي‏‏‏رفت. 3- ميان اعمال تعبدي و روح بزرگ انساني ممكن است روابط واقعيه اي وجود داشته باشد كه انسان ظاهرپرست، هنوز اطلاعي از آنها ندارد اما هميشه يك احتمال عاقلانه، متفكر را از صدور حكم صددرصد و قطعي باز مي‏دارد، لذا قبول اين حقيقت براي او معقول و منطقي است.

آقاي راسل مي‏‏‏گويد: «محترم شمردن تعصب و كينه توزي از خواص مذهب است» در جواب اين ادعا بايدگفت: اولاً:همزيستي مذاهب در تاريخ بشري به كرّات ديده شده و آقاي راسل در يكي از كتابهاي خود نوشته است«اختلاف معتقدات؛ ملازم با كشمكش و جدال نيست، مگر وقتي كه با عدم اغماض تعصب آميز توأم باشد.»

ثانياً: اگر به ارتباط دين اسلام با ساير مذاهب ]غير از مشركين[ ، دقت كنيم، متوجه مي‏‏‏شويم كه اسلام راجع به عقايد و ايدئولوژي‏هاي آنها، با اين كه موافق دين اسلام نبوده‏اند، با نظر احترام مي‏‏‏نگرد. اسلام هرگز نصاري و مجوس را مجبور نكرد كه دين اسلام را قبول كنند بلكه با آنها كاملاً مدارا نموده و تمامي احكام مذهبي آنها را قابل اجراء دانسته است. در رابطه با مسائل اجتماعي قرآن كريم مي‏‏‏فرمايد: «لاينهكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم تخرجوكم من دياركم ان تبروهم وتقسطوا اليهم»خداوند شما را از عدالت و نيكوكاري نسبت به كساني كه با شما در دين ستيز نمي‏‏‏كنند و شما را از وطن آواره نمي‏‏‏سازند منع نمي‏كند.

ثالثاً: دين مقدس اسلام، تعصب ورزي بي‏خردانه و بي علت را، به كلي محكوم ساخته است. امام علي(ع) در اين رابطه به مردم كوفه مي‏‏‏فرمايد: «من در سرگذشت انسانها نگريستم و كسي را نديدم كه به چيزي تعصب بورزد مگر اينكه مستند به علتي باشد كه مي‏‏‏تواند نادانها را به اشتباه بيندازد،‌ يا مستند به يك دليل ظاهري باشد كه عقول مردم احمق را به بازي بگيرد، مگر شما؛ زيرا شما به امري تعصب مي‏‏‏ورزيد كه براي آن هيچ سبب و علتي ديده نمي‏‏‏شود. شيطان كه براي آدم (ع) تعصب به خرج داد، به جهت اصل خلقتش بود كه با تمسك به آن در اصل آفرينش آدم (ع) طعنه‏زد و گفت: من از آتشم و تو از گل هستي، و توانگران از خودكامگان امتها، به موقعيتهايي كه نعمتهاي خداوندي نصيبشان كرده بود، تعصب ورزيدند و گفتند: اموال و اولاد ما بيشتر از ديگران است و ما عذاب نخواهيم گشت. پس اگر ناچار از تعصب هستيد، عصبيت خود را براي اخلاق نيكو و كردار پسنديده و امور زيبا قرار بدهيد كه خاندان اصيل و بزرگ منش عرب و رؤساي قبائل به آن موصوف بودند. مثل: تعصب داشتن به اخلاق مرغوب عقلاء، آرمانهاي بزرگ، درجات بالاي ارزش ها و آثار پسنديده‏اي كه از خود به يادگار گذاشتند. پس تعصب بورزيد به خصلتها و عادات پسنديده مانند: حفظ حقوق همسايگي، وفاي به عهد، اطاعت نيكوكار، مخالفت با خودخواهي، فراگرفتن فضل، بزرگ شمردن معصيت قتل نفس، انصاف به خلق، فرو بردن غضب و پرهيز از فساد در روي زمين...»

در اين خطبه، اميرالمؤمنين (ع) تعصب بدون علت منطقي را محكوم نموده و خصوصاً تعصب به نژاد، مال و اولاد را مورد نكوهش قرار داده‏اند و به طور كلي از جملات اوليه اين كلام معلوم مي‏‏‏شود كه در دين مقدس اسلام، تعصب بدون دليل و علت، جايگاهي ندارد. سپس موارد امكان تعصب را گوشزد فرموده و نفوس انساني را بر پايبند بودن به آن موارد تحريص و تحريك مي‏‏‏فرمايند و تمامي تلاش آقاي راسل هم براي تثبيت اين موارد بوده است.

علت گرايش به مذهب

وايت:

علت اينكه بشر، در طي قرون، آن چنانكه نمودار است، خواستار مذهب بوده است چست؟

راسل:

من اصولاً فكر مي‏‏‏كنم كه علت اين خواستار، ترس بوده است. چون بشر تا حدي خود را ناتوان مي‏‏‏بيند و سه عامل است كه موجبات ترس او را فراهم مي‏‏‏آورد: يكي طبيعت است كه به وسيله صاعقه به او ضربه مي‏‏‏زند يا به وسيله زلزله او را در كام خود فرو مي‏‏‏برد. عامل ديگر، ترس از انسان است كه مي‏‏‏تواند همنوعان خود را به وسيله جنگ تلف كند. عامل آخر كه ارتباط زيادي با مذاهب دارد همان شهوات شديد انسان مي‏‏‏باشد، كه مي‏‏‏تواند به انسان صدماتي وارد كند و آنها، در لحظات آرامش زندگي از آنچه كه از دست داده‏اند پشيمان مي‏‏‏شوند لذا مذهب موجب مي‏‏‏شود كه تعديلي در ترس و وحشت آنها به عمل آيد.

علامه جعفري«ره»:

چند نكته را بايد در نظر بگيريم:

1- عامل شماره اول و دوم جزء عوامل طبيعي و انساني مي‏‏‏باشد. اما عامل سوم جالب است زيرا اگر شهوات انساني به مقتضاي پديده‏هاي او انجام گرفته است مفهومي براي پشيماني وجود ندارد و به عبارت ديگر، انسان حيواني است كه شهوت و غضب دارد و با نظر به طبيعت حيواني او پشيماني، يك مسأله پوچ و غير منطقي است و از طرف ديگر، اين پديده در افراد انساني وجود دارد و مي‏‏‏توان با اطمينان كشف كرد كه اين پديده به عنوان اخطاري از سوي جنبه انساني است كه فرد در امتداد زندگي، نبايستي مغلوب شهوتراني غير مشروع بوده باشد و به همين جهت است كه انسان از مرتبه حيوانيت برتر مي‏‏‏رود.

2- آقاي راسل، معلول يك پديده را به جاي علت، استعمال كرده‏اند، زيرا ترس يك حالت همگاني است و بدست آوردن آرامش و اطمينان در مواقع ترس، يكي از فوايد گرويدن به مذهب است. بدين معني انسان معتقد به مذهب مي‏‏‏تواند ناملايمات را در حالتي كه در حيطه اختيار و اراده او نبوده، به مشيت خداوندي مربوط ساخته و از آن ناملايمات رهايي يابد. ولي علت تحريك كننده انسان به مذهب، مسائل ديگري است از قبيل «احساس عظمت دستگاه هستي» و اينكه اين دستگاه با عظمت، از يك موجود عالي به وجود آمده است و همچنين «احساس تكليف»، كه در مقابل تمامي تمايلات حيواني انسان، خودنمايي كرده و از انسان، انجام آن را به جهت انسانيتش طلب مي‏‏‏كند. از ديگر عوامل گرويدن به مذهب، يقين يا حداقل احتمال عاقلانه به «جاودانگي انسان» است. البته كليه اين علل با ساير عوامل، درگرويدن انسان به امور ماوراء طبيعي شركت مي‏‏‏كنند. و امور مزبور ـ را كه آقاي راسل ذكر كرده‏اندـ از فوايد مذهب مي‏‏‏باشد. آقاي راسل در كتاب تاريخ فلسفه غرب چنين مي‏‏‏گويند: «در عالم فكر، تمدن متين و وزين، كمابيش مرادف علم است، اما علم خالص و بي عشق، كافي و رضايت بخش نيست، انسان به شور، هيجان، هنر و دين نيازمند است.»

3- پديده ترس را بعضي از مردم، از دوران‏هاي گذشته تاكنون، بعنوان عامل منحصر گرايش به مذهب پيشنهاد نموده‏اند. ترس پديده‏اي رواني است كه نمي‏‏‏توان از آن يك تعريف خاص ارائه داد، لكن مردم در باره آن، دريافتي حضوري دارند. ترس، علل و نتايج مشخصي دارد؛ بزرگترين علت ترس، ناداني و ناتواني در مقابل خطر احتمالي يا قطعي است كه انسان با آن روبه رو مي‏‏‏گردد. بنابراين پيش فرض، بايد ادعا كرد كه استدلال «مذهب مولود ترس است» منطقي نيست. زيرا مسأله جستجوي يك موجود بعنوان اينكه اين موجود، كامل و قابل پرستش است يك احساس مستقل مي‏‏‏باشد. نهايت امر، بعضي ها مانند آقاي راسل مي‏‏‏گويند: «اين احساس را با حس بشر دوستي كه از انسان بزرگتر است مي‏‏‏توان اشباع نمود.»

از طرفي چون ترس، مولود ناداني است پس با برطرف شدن ناداني، ترس هم برطرف شده و در نتيجه مذهب نيز ـ كه اساس آن، توجه به خداست ـ بنا به نظر آقاي راسل بايد متزلزل شود و اين معني خلاف محسوس است زيرا فيلسوفاني در جهان بوده و هستند كه با وجود اينكه اكثر پله‏هاي علم و انديشه را پيموده‏اند مع ذلك، اين گروه جزء متفكرين و موحدين شماره يك محسوب مي‏‏‏شوند. حتي «بارتملي سانت هيلر» صريحاً مي‏‏‏گويد: «اگر معاد و سراي ديگري كه زندگاني جاوداني دارد مورد تصديق واقع نشود، اين زندگي دنيوي بدون تفسير و بي تعادل خواهد بود.» و از طرف ديگر، اگر ترس باعث شود كه در جامعه افرادي چون علي بن ابيطالب، ابوذر غفاري و سلمان فارسي و . . .. به وجود آيند و نيز ارزش انسان با اين فرمول ادا شود كه «من قتل نفساً بغير نفس او فسادٍ في الارض فكانّما قتل الناس جميعاً و من احياها فكانّما احيا الناس جميعا» و يا اگر باعث شود كه براي حقوق حيوان زنده ـ اگر چه قابل بهره برداري نباشدـ مواردي را تنظيم كند، يا اينكه در اسپانيا، در آن دوران كه اروپا به اصطلاح آقاي راسل در تاريكي فرو رفته بود، مسلمانان كتابخانه اي بسازند كه ششصد هزار مجلد كتاب خطي در آن موجود باشد و اگر ترس باعث مي‏‏‏شود كه فرمول جاوداني «من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم» به وجود آيد، اي كاش در تمامي دورانها، تمامي افراد انساني از اين پديده با بركت بهره مند شوند و شجاع نباشند.

«خداوند اصلاح خواهد كرد!»

وايت:

آيا شما فكر مي‏‏‏كنيد علت گرويدن مردم به مذهب، به اين جهت است كه، مردم مشكلات خود را به عهدة‌ خدا، كشيش و يا مذهب گذاشته و خود از روبه رو شدن با آن خودداري ‏‏كنند؟

راسل:

بلي، من هميشه نامه‏هايي از مردم دريافت مي‏‏‏كنم به اين مضمون كه، «خداوند خود نگهداري خواهد كرد»، اما خداوند در گذشته هرگز چنين كاري را نكرده است و من نمي‏‏‏دانم آنها چرا فكر مي‏‏‏كنند كه خداوند در آينده اينكار را خواهد كرد.

نقد علامه جعفري«ره»:

هيچ مذهب صحيحي نمي‏‏‏گويد: وقتي تو بيمار شدي به طبيب مراجعه مكن، زيرا خدا تو را شفا خواهد داد، اگر احتياج به مسكن پيدا كردي، برو در وسط بيابان بنشين، زيرا يك دفعه خواهي ديد يك عمارت مجلل از طرف خدا ايجاد خواهد شد. همچنين محال است كه مذهب بگويد: هنگامي كه ديديد دو نفر يا دو مملكت به ستيزه برخاسته‏اند شما برويد ساكت بنشينيد كه خدا اصلاح مي‏‏‏كند. لذا بايد با دقتي فوق العاده بيانديشيم كه مقصود مقامات عاليه خداشناسان كه مي‏‏‏گويند:‌ «خداوند اصلاح خواهد كرد» چيست. بايد ادعا كرد، هدف آنان تذكر دو مسأله مي‏‏‏باشد: اولاً: اين كه خداوند براي جوامع بشري، راهنماياني عالي مقام فرستاده كه آنها مي‏‏‏توانند خواسته‏هاي خداوند را، كه اصلاح و عدالت در روي زمين است، تبليغ و عملي سازند. ثانياً: عقول سليم بر افراد انساني اعطا فرموده است كه آنان در هر زمان و مكاني بتوانند حق را از باطل تشخيص داده و به كمك آن راهنمايان، براي خود زندگي صحيحي ايجاد كنند.

خطيب نامور رومي «سيسرون» مي‏‏گويد: «به حكم خرد انساني، قانون، ناشي از خداوند متعال است بنابراين، انسان قبل از هر چيز بايد به ذات باري تعالي معتقد بشود، بداند كه مشيت الهي و قدرت بالغه او حاكم بر كليه امور جهان است. بنابراين، انسان بايد به عدالت‏گستري خداوند كه مردم پرهيزكار و اشخاص پليد را به يك چشم نمي‏‏‏نگرد ايمان پيدا كند، زيرا بدون اين اعتقاد و ايمان، قوانين ارزشي نخواهند داشت.»

«سوارز» مي‏‏‏گويد: «حقوق بين الملل بايد حاكم بر روابط ملل جهان باشد، زيرا شامل اصول عالي جهاني و دائم است، مبناي آن اراده خداوند و طبيعت آدمي است.»همين حقيقت را «سنت آمبرواز»، «سنت آگوستين»، «ايزيدور»، «دوسويل»، ‌«سنت توماس داكن» و «ويتوريا» كه از علماي بزرگ مسيحيت هستند گوشزد مي‏‏‏كنند. مذهب اسلام نيز بر اين مسأله تأكيد نموده و مي‏‏‏فرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط»خداوند براي برقراري عدالت در ميان جوامع با فرستادن پيغمبران دخالت ورزيده است «و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفيء الي امرالله فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا ان الله يحب المقسطين»چنانچه مشاهده مي‏‏‏شود خداوند نفرموده است كه اگر ديديد دو طائفه در حال جنگ و ستيز هستند شما فقط تماشا كنيد و دست به دعا برداريد و بگوييد خداوند اصلاح خواهد كرد، بلكه شما بايد بكوشيد تا صلح و صفا را ميان آنها برقرار سازيد. البته اگر اين صلح و صفا برقرار شد از ناحيه خداوند است، زيرا او چنين دستور داد كه ما، در ريشه كن كردن خونريزي، بكوشيم. ممكن است كسي توهم كند كه اين احكام، مختص جوامع با ايمان است، پس تكليف بقيه اجتماعات چيست؟ جواب اين توهم آشكار است، زيرا خداوند مي‏‏‏فرمايد:« لاينهكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم»خداوند شما را نهي نكرده است كه نيكوكاري و عدالت كنيد به آن كساني كه با شما جنگ ديني نداشته و شما را از وطن آواره نكرده‏اند. البته هيچ نيكوكاري بالاتر از اين نيست كه اگر كشتاري در اجتماعات غير اسلامي صورت بگيرد، مسلمانان براي ايجاد صلح و صفا در ميان آنان بشتابند و بكوشند.

بنابراين، مقصود از جمله «خداوند حفظ خواهد كرد» اين است كه، خداوند براي شما وسايلي تهيه نموده است و امر فرموده براي حفظ خودتان در مقابل زورگويان از اين وسايل بهره ببريد «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه... »لذا خداوند ما را به يك عده مسائل طبيعي كه تا حال، براي دفاع از خود با آنها آشنايي نداشته‏‏ايم، متوجه خواهد ساخت تا از آن وسايل بهره برداري نماييم.

تأكيد مردم بر مذهب

وايت:

اگر مذهب مضر است، پس چرا هميشه بشر اصرار بر مذهب داشته است؟

راسل:

بشر اصرار ندارد، بعضي از مردم اصرار دارند. اين مردم از روي عادت به مذهب اصرار مي‏‏‏ورزند، مثلاً در بعضي از كشورها مردم با عصا راه مي‏‏‏روند و آنها دوست ندارند كه بي عصا راه بروند و مذهب هم چنين چيزي است. بعضي از كشورها بدان عادت كرده‏اند، من يك سال در چين بسر مي‏‏‏بردم، چيني‏هاي معمولي هيچگونه مذهبي نداشتند و كاملاً هم خوشبخت بودند، من فكر مي‏‏‏كنم با در نظر گرفتن شرايط سخت آنها، باز هم از بيشتر مسيحيان خوشبخت تر بودند.

نقد علامه جعفري«ره»:

از چند جهت مي‏‏‏شود به گفته‏هاي آقاي راسل جواب داد، اولاً: چگونه مي‏‏‏توان مسأله مذهب را از سنخ عادت بدانيم در صورتي كه «برگسون» مي‏‏‏گويد:«ما اجتماعاتي را در گذشته و حاضر پيدا مي‏‏‏كنيم كه علم، فن و فلسفه را نمي‏‏‏شناسند ولي هيچ اجتماعي بدون دين وجود ندارد.»

«ويليام جيمز» مي‏‏‏گويد:« اين حقيقت ترجيح دارد كه مردم تا آخر تاريخ به خداوند نيايش خواهند كرد، هر چند كه علم بكوشد كه مخالف آن را ابراز نمايد، مگر اينكه طبيعت عقلاني مردم به يك حالت ديگري تحول پيدا كند، درحالي كه هيچ دليلي به توقع و انتظار آن حالت وجود ندارد.»

از نظر روانشناسان،‌ «عادت» مانند طبيعت ثانوي انساني است و ريشه كن كردن آن بسيار دشوار است. اما متفكرين اذعان دارند كه اگر «عادت» در افراد انساني از طبيعت اوليه و پديده‏هاي اساسي زندگي ناشي نشود قابل دوام نخواهد بود، زيرا عادت قابل توارث نيست و اگر هم بتواند در يك يا دو نسل مؤثر واقع شود بالاخره به سبب مواجهه با واقعيت‏هاي قطعي، كه مخالف آن عادت است، در نسل‏هاي بعدي پايه‏هاي آن سست مي‏‏‏گردد و با مرور زمان به كلي نابود خواهد شد. بنابراين اگر انسانها دين را از روي عادت انتخاب نموده بودند و با طبيعت اوليه آنها سازگار نبود قاعدتاً تا به حال بايد از بين مي‏‏‏رفت، حال آنكه به اتفاق تمامي باستان شناسان، بشر از قديمي‏ترين دوران تا به امروز، علاقه قابل توجهي به ماوراء طبيعت نشان داده است، اين علاقه نه تنها كم نشده است بلكه روز به روز بيشتر هم شده است.

ثانياً: نشان دادن بعضي از جوامع بشري كه مقررات مذهبي ندارند، دليل قاطع، بر نفي احساس مذهبي آنها نمي‏‏‏تواند باشد، زيرا هيچ فردي از افراد بشر، نمي‏‏‏تواند بدون داشتن يك ايده مخصوص ـ كه كم و بيش از چهار ديوار محسوسات بالاتر باشد ـ به زندگي ادامه دهد. گرچه نهايت امر، ممكن است آن ايده به صورت طبيعت پرستي، انسان پرستي يا زيبا‏پرستي جلوه كند كه از جنبه واقعي محسوس، به جايي مي‏‏‏رسد كه هيچگونه دليل منطقي نمي‏‏‏تواند از عهده اثبات يا نفي آن برآيد.

در جستجوي موجود برتر

وايت:

آيا بشر در جستجوي عللي براي ايمان آوردن به يك موجود با عظمت تر از خود نمي‏‏‏باشد؟ نه صرفاً به عنوان مسأله ترس و اتكاء به آن، بلكه بخواهد كارهايي را براي اينكه او هست انجام دهد؟

راسل:

خوب، چيزهاي زيادي هستند كه از خود انسان بزرگتر هستند، اولاً خانواده شما، سپس ملت و پس از آن نوع بشر به طور عمومي، كه تمامي آنها بزرگتر از خود انسان بوده و كاملاً براي اشغال هرگونه احساس اصيل خير انديش كه يك انسان دارد، كافي مي‏‏‏باشند.

نقد علامه جعفري «ره»:

قائم مقام ساختن بشريت به جاي خداوند، نظر عده اي از متفكرين اخير مي‏باشد، كه «انسان مداري» يكي از نتايج اين حركت فكري است. از «فوير باخ» نقل مي‏‏‏كنند كه «او دين را براي اشباع بعضي از احتياجات عميق انسان درك كرده است. مسأله مشكلي كه بشر با آن روبرو است، پيدا كردن جانشيني است كه آن را جايگزين لاهوت پرستي ـ كه با پيشرفت علوم افسرده شده است ـ كند تا آن جانشين بتواند اجتماع انسان را به ايده برتر اشباع سازد.. . . براي ما ممكن است كه اين معبود را در خود انسان جستجو كنيم، ولي نه انسان در پديده فردي‏اش، بلكه با روابط اجتماعي‏اش.»

اولاً: آقاي راسل و فوير باخ هر دو مي‏پذيرند كه انسان درصدد پيدا كردن موضوع برتري است كه بتواند حس پرستش موجود وايده برتر از خود را كه عميقاً در انسان وجود دارد اشباع سازد، البته اين احساس غير از احساس خير انديشي است، كه مي‏‏‏تواند با خانواده، ملت و بشر دوستي اشباع شود.

ثانياً: چه منافاتي ميان خيرانديشي به امور مزبور و توجه به خداوندي كه آفريننده خانواده، ملت و نوع بشر است وجود دارد؟ آيا مثلاً سقراط، افلاطون، سيسرون، روسو، سانت هيلر، منتسكيو و ابن سينا و هزاران امثال اينها به تناقض مبتلا بودند كه خدا دوست و بشر دوست بودند؟

ثالثاً: با نظربه مجموع تواريخ مصلحين و در رديف اول، پيغمبران مذاهب حقه، به خوبي پيداست كه بزرگترين نتيجه «خداشناسي» را بشر دوستي معرفي كرده‏اند و پيغمبر اسلام(ص) مي‏‏‏فرمايند:

«تمامي‏‏‏افراد بشري مانند عايله خداوند هستند و محبوبترين شما نزد خداوند آن كسي است كه بيشتر به عايله او محبت ورزد.» امام علي (ع) در دستور جاودان خويش به مالك اشتر فرمودند: «اي فرزند اشتر، بايستي با تمامي مردم مدارا كني و محبت بورزي، زيرا ايشان از دو حال خارج نيستند، يا برادر ديني تو بوده و يا در خلقت بشري مانند تو مي‏‏‏باشند.» و در جمله اي ديگر ايشان مي‏فرمايد: «اگر تمامي دنيا را با هر چه كه در آن است به من بدهند، در مقابل ستم به مورچه‏اي، به اينكه پوست جوي را از دهان آن بكشم، من نخواهم كرد.» همچنين ناصر خسرو مي‏‏‏گويد:‌

خــلق همه يـكسره نهال خداينـد هيــچ نه بشكن از اين نهـال و نه بركن

دست خداوند باغ خلق دراز است بر خسك و خار همچو برگل و سـوسـن

خــون بناحق نهال كنـدن اويست دل ز نهــال خـــداي كنــدن بركـــن

استمرار مذهب تا ؟!

وايت:

آيا فكر مي‏‏‏كنيد كه مذهب، همچنان به وجود خود ادامه داده و بشريت را قبضه خواهد كرد؟

راسل:

فكر مي‏‏‏كنم اين مسأله مربوط به اين است كه آيا مردم مشكلات اجتماعي خود را حل خواهند كرد يا نه؟ به عقيده من اگر جنگهاي بزرگ و ناملايمات ادامه داشته باشد و مردم زيادي با زندگي بدبختانه اي به سربرند، احتمالاً مذهب باقي خواهد ماند، زيرا من مشاهده كرده ام كه عقيده به لطف خداوند، با شواهد موجود، نسبت معكوس دارد، به نظر من اگر مردم بتوانند مسائل اجتماعي خودشان را حل كنند، مذهب نابود شده، از طرف ديگر اگر آنها مسائل اجتماعي خودشان را حل نكنند مذهب نابود نخواهد شد. در قرن هيجدهم كه اوضاع آرام بود، اكثر مردم تحصيل كرده، آزادانه فكر مي‏‏‏كردند، ولي هنگامي كه انقلاب فرانسه فرارسيد اشراف انگليس بدين نتيجه رسيدند كه آزادي فكر، مردم را به سوي گيوتين مي‏‏‏كشاند، بنابراين آزادي فكر را رها ساخته و عميقاً مذهبي شدند. . .. »

نقد علامه جعفري«ره»:

اين جواب آقاي راسل با جواب سؤالات گذشته منافات دارد، زيرا در آنجا مذهب را يك مسأله عادي معرفي كرده و آن را به عصا دست گرفتن مردم بعضي از كشورها تشبيه كردند، ولي در اين پاسخ اخير، معتقد شدند كه مذهب ريشه اجتماعي دارد. در بررسي و تحليل اين جواب چند نكته مهم به نظر مي‏‏‏رسد كه بيان مي‏‏‏شود:

اولاً: بنابر ادعاي آقاي راسل «منشأ گرويدن به مذهب، جنگها، ناملايمات و بدبختي هاست كه دامنگير بشر است.» اما هدف بانيان مذهب مبني بر تسلي و آرامش خاطر مردم در مقابل امور مزبور، يكي از فوايد گرويدن به مذهب است، نه فقط علت اصلي، بلكه علل اصلي اعتقاد به مذهب، عظمت دستگاه خداوندي، وجود نعمتها، احساس توجه به موجود برتر و . . . .است. و اين حقيقت با نظر به اعتقاد بانيان مذهب روشن است «يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون، الذي جعل لكم الارض فراشاً و السماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقاً لكم فلا تجعلوا لله انداداً و انتم تعلمون» اي مردم بپرستيد خداوندي را كه شما و پيش از شما را آفريد، شايد شما تقوي بورزيد. آن خداوندي را كه زمين را براي شما گسترده و آسمان را بنا نمود و از ثمرات براي شما روزي قرار داد، براي خدا مثل و مانندي قرار ندهيد در حالي كه شما مي‏‏‏دانيد.

«هوالذي خلقكم من نفس واحده و جعل منها زوجها ليسكن اليها»آن خدايي كه شما را از يك نفس آفريده و از آن نفس همسري براي او خلق كرد كه سكون و آرامشي به او پيدا كند.

در اين رابطه آيات زيادي وجود دارد اما از مجموع اين آيات روشن مي‏‏‏شود كه توجه به قوانين هماهنگ طبيعت و وسايل آسايشي كه خداوند متعال براي انسان آفريده است، مهمترين عامل توجه به ماوراء طبيعت به عنوان شالوده مذهب مي‏باشد.

ثانياً: عده اي مثل آقاي راسل، خدا را تنها براي رفع اضطراب و بدبختي مي‏‏‏خواهند كه همين معنا در چند آيه قرآن كريم به صراحت بيان شده است. «فاذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلمّا نجّاهم الي البّر إذاهم يشركون»هنگامي كه به كشتي سوار شدند، خداوند را با اخلاص مي‏‏‏خوانند و دين را براي او مي‏‏‏دانند و موقعي كه آنها را به ساحل رسانيد آنها همچنان مشرك مي‏‏‏شوند.

در مقابل اين گروه، عده ديگري در هنگام بروز نيكيها و آسايش، به خداوند متوجه شده و در صورت بدبختي و بيچارگي، كاملاً از خداوند روگردان مي‏‏‏شوند. همه ما شنيده ايم كه گرسنه دين ندارد و در بعضي از روايات معتبر آمده است كه فقر يكي از علل كفر است. بنابراين در دين مبين اسلام هيچيك از دو حالت خوشي و بيچارگي، منحصراً وسيله توجه به خدا نبوده، بلكه هر يك از آن دو مي‏‏‏تواند از اسباب توجه به خداوند باشند.

ثالثاً: اگر بخواهيم مطالب آقاي راسل را قبول كنيم، ظهور اسلام و پيشرفت شگفت‏انگيز آن در كمترين مدت، ضمن ساختن بزرگترين تمدن و فرهنگ دنيا، نه تنها تا ابد براي ما معما خواهد بود، بلكه حتي متناقض جلوه خواهد كرد. بنابراين تا به سؤالات چهارگانه اساسي «از كجا آمده ام؟ به كجا آمده ام؟ براي چه آمده ام؟ به كجا خواهم رفت؟» به حل نهايي و قطعي نرسد، مذهب با ريشه عميقي كه دارد، همواره انسان را به خود جلب خواهد كرد. مگر اينكه اثبات كنيم كه اين سؤالات نبايد مطرح شود. اما آيا از طرح اين سؤالات در ذهن بشر مي‏‏‏توان جلوگيري كرد؟!

براي پاسخ به اين سؤالات چهارگانه ناچار به شناسايي انسان هستيم. يكي از راههاي شناخت، پي بردن به پديده‏هاي مختلف در وجود انسان است؛ مي‏دانيم پديده‏هايي كه شئون عمومي بشر را تشكيل مي‏‏‏دهند بر دو قسم مي‏باشند: ‌

الف) پديده‏هاي ثابت؛‌ ب) پديده‏هاي متغير. پديده‏هاي متغير اموري هستند كه مرهون عوامل گوناگون بوده و با گذشت اعصار و قرون متحول مي‏‏‏شوند مثل: كيفيت وكميت بهره برداري انسان از طبيعت، تعيين قراردادهاي حقوقي، اقتصادي و سياسي و. . . .

ولي پديده‏هاي ثابت، اموري هستند كه افراد بشر در تمامي دوران داراي آنها بوده و تحولات گوناگوني كه در امتداد زمان ايجاد مي‏‏‏گردد نمي‏‏‏تواند به طور حقيقي آنها را دستخوش تغيير و تبديل سازد، مثل: علاقه به ادامه زندگي ملايم طبع، طبيعت سودجوي بشري كه باعث تصادم تمايلات افراد مي‏‏‏گردد و . ..

بنابر اين در تمامي مسائل نمي‏‏‏توان از عنصر زمان بهره برد و ادعا كرد «انسان ديروز غير از انسان امروز است و شما انسان امروز باشيد». زيرا اين جمله نسبت به پديده‏هاي متغير قابل اثبات است، اما نسبت به پديده‏هاي ثابت قابل اثبات و اعتماد نيست. چون اساس مذهب از مقوله پديده‏هاي ثابت بوده ـ اگر چه در آينده تغيير شكل داده و تحولاتي هم در مذهب صورت بگيرد ـ لذا اساس آن تزلزل ناپذير مي‏باشد. زيرا اگر چه براي عده اي از نفوس معمولي، زير بناي مذهب يك سري قضاياي قابل زوال مي‏‏‏باشد ليكن در مقابل، گروه ديگري مذهب را نتيجه يك احساس دروني ضروري و علت مطلق بر دستگاه هستي (خداوند) مي‏‏‏دانند كه به نظر ايشان فقط از عهده مذهب بر مي‏‏‏آيد كه جوابگوي سؤالات چهارگانه باشد. بنابراين، احساس مزبور و چهار سؤال فوق الذكر، از عهد غارنشيني مطابق وسايل پرستش كه به طور فراوان كشف شده است تا به امروز، از ثابت ترين پديده‏هاي رواني بشر بوده و در اين پديده، افراد قرن بيستم با عهد غارنشيني تفاوتي ندارند، همين دليل كفايت مي‏‏‏كند كه ما ديندار بودن مردم و پيروي كردن آنها از دين را، جزء پديده‏هاي ثابت انسان بحساب آورده و دينداري را جزء لاينفك زندگي بشري بدانيم.

اميدواريم، با ارائه اين مختصر، از نوشته‏هاي علامه بزرگوار توانسته باشيم گامي هر چند كوچك در جهت اداي حقي كه ايشان بر جامعه علمي دارند برداشته باشيم و خداوند پاداش مجاهدتهاي علمي ايشان را با فضل بيكران خود عطا نمايد.