| مجلات >كتاب زنان>شماره 14 |
نويسنده: حجت الاسلام والمسلمين داود مهدوي زادگان
آيا هستي به انضمام همه موجوداتش در مرتبه واحدي قرار گرفته است؟! آيا هر موجودي يك مرتبه بيشتر ندارد و آن هم جلوهاي است كه از خود بروز ميدهد؟ به چيزهاي دور و نزديك خودمان نظر كنيم، به اشياء، حوادث و رويدادها، به روابط اجتماعي و فردي، به موضوعات و مسائلي كه پيرامون هر يك از ما ظهور و بروز دارد و ما را به خود مشغول ميدارد؛ آيا همه اين مقولات در يك سلسله طولي و در اندازهاي واحد كنار هم رديف شدهاند و ما صرفاً نظارهگر آن هستيم؟! آيا ريشه اين پرسش به موجودات باز ميگردد يا به فهم بشري؟ به عبارت ديگر، آيا فهم بشر هر آنچه هست را عيناً درك ميكند؟ آيا ريشه مسئله در چيزها نهفته است يا آنكه مشكل از فهم بشري نشأت گرفته است؟ و يا شق سومياز پاسخ وجود دارد؟ بهتر است بحث را پيرامون موضوع مقاله متمركز نمائيم؛ آيا همه ما از مسائل زنان، درك يكساني داريم؟ اگر پاسخ مثبت است، آيا اين «يكسان» بودن به دليل يكساني مسائل زنان است يا به دليل يكسان نگري ما ميباشد؟ اگر هم چنين نيست، همان پرسش بار ديگر جلوه ميكند كه آيا اين ناهمساني ريشه در خود مسائل زنان دارد يا به ناهمسان نگري ما بازميگردد؟ به هر حال پاسخ به اين پرسش اساسي، هر چه باشد، يقيناً در سمت و سوي تحقيقات و مطالعات ما تأثيرگذار است. اگر حقيقت را لايه لايه و داراي مراتب وجودي يا معرفتي بدانيم، پژوهشي دامنهدار را ميطلبد و توقف بردار نيست. اما اگر چنين تلقي از مسائل نداشته باشيم، پژوهش سرنوشت ديگري پيدا ميكند.
براي طرح پرسش بالا، از ميان معرفتهاي بشري، معرفتي شايسته تر از فلسفه وجود ندارد. زيرا اين مسئله، به پرسش از چند و چون وجود و حقيقت چيزها بازميگردد و فلسفه، تنها دانشي است كه موضوع آن ماهيت و حقيقت چيزها ميباشد. پژوهشگر نيز با همان مباني فلسفي خويش به مسائل پژوهش نظر دارد. در اينجا، طرح مباحث فلسفي مسئله، به مجالي ديگر واگذار ميشود و فقط به بحث لايه لايه بودن حقيقت تمام موجودات اشاره ميشود.
هستي، حقيقتي مدرج و سطح بندي شده است. مسائل نيز به تبع متعلق آنها در يك سطح قرار ندارند. كمترين برهان فلسفي اين نظريه آن است كه موجودات خارج از قاعده علت و معلول نيستند، اين دو نيز در مرتبه واحدي قرار ندارند. ولي هرجا معلولي هست، لايه زيرين (علت) نيز وجود دارد. اين قاعده استثناء بردار نيست و همچنين شامل فهم بشري به عنوان يكي از اجزاء مجموعه هستي ميشود. بنابراين، ذهن همانندعين لايه لايه است. شايد در ميان موجودات طبيعي، تنها بشر باشد كه در بهرهبرداري از تمام يا بعضي از سطوح فهم و انديشه، فاعل بالاختيار است، نه فاعل بالتسخير.
مدرج بودن موجودات، فردي و منظومهاي است. يك پديده، في نفسه، در سطوح مختلف وجودي و ماهيتي، پيچيده شده است. اين سطوح ميتواند ذاتيات، عرضيات و لوازمات يك شئ باشد. علاوه بر منظومهاي از موجودات هم سنخ، در گردونة هستي نيز قرارگاه خاصي دارد. وقتي چنين وضعي از پديدهها، مستقل از ذهن، حقيقت داشته باشد؛ نسبي تلقي كردن آنها نامفهوم است. زيرا نسبيت، تلقي ذهني است كه در عالم عين، حقيقت ندارد. تلقي نسبيت ـ همانند زمان و مكان ـ مقوله اي بر آمده از دستگاه ذهن و براي فهم پذيري دريافتهاي ذهني است. بنابراين، با مقوله ذهني نسبيت، نميتوان سطوح هستي را انكار كرد.
برتر از معرفت فلسفي بشر، مرجع بي بديل ديگري به نام آموزه هاي وحياني (كه از ذات هستي بخش، بر بشر خاكي ابلاغ شده است) نيز وجود دارد كه ميتوان درباره پرسش اساسي، پاسخ راسخ تري را دريافت كرد. اين پاسخ، مستقيماً با متن هستي پيوند دارد. در قرآن كريم (سوره روم) به گونهاي زيبا و استوار به حقيقتمندي و عمق هستي اشاره شده است. عالم، ظاهر و باطني دارد؛ ظاهر، همان حيات دنيوي و باطن آن، آخرت است. ليكن بيشتر انسانها به همان جنبه ظاهري آگاهي دارند و از آخرت غفلت ميورزند. «يعملون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الآخره هم غافلون» در اين آيه شريفه، به لايه لايه بودن و باطن داشتن دنيا و علم بشر، اشاره شده است. معرفت بشري با توجه به آخرت امكان تعميق مييابد. لذا در آيات بعد، انسانها مؤاخذه ميشوند كه چرا در حقيقت خلقت آسمانها و زمين تفكر نميكنند، چرا بر روي زمين سير و سفر نميكنند تا از عاقبت كار گذشتگان با خبر شده و عبرت بگيرند. عبرت، در جايي است كه چيزها علاوه بر آنكه آشكار هستند، حقيقت و گوهره وجودي خود را پنهان نگاه داشتهاند و اين گوهر و آئينه عبرت آموزي، تنها براي اهل نظر و آخرت گرايان، نمايان ميگردد. تنها براي مؤمنين و آخرت گرايان درك لايهها و حقايق هستي ممكن است و از ميان آدميان گروه اندكي چنين هستند. زيرا اكثر مردم، به دليل دانش ظاهري نسبت به حيات دنيوي، شوق لقاء خداوند و درك حقايق عالم را ندارند و به آن كافر و بيعقيده هستند؛ «و ان كثيراً من الناس بلقاء ربهم لكافرون»در اينجا، معلوم گشت كه بنابر معرفت فلسفي بشر و آموزههاي وحياني، عالم خلقت با تمام موضوعات و مسائلش، يكسان و در يك سطح قرار نگرفته است و حقيقت اشياء همان بطوني است كه در ظاهرشان پوشيده است. با وصف اين، در ميان آدميان، افراد زيادي هستند كه خواسته يا ناخواسته بر اين اعتقاد نبوده و عالم را عاري از حقيقت و باطن ميدانند يا نسبت به موضوعات و مسائل نگرش باطني ندارند. به زعم آنان كثرت دانش از جنبههاي ظاهري پديده ها، نشانه عمق آگاهي آنان است. حال آنكه اين معلومات ظاهري نميتواند جايگزين معلومات باطني گرديده و دليل تعميق معرفت بشري باشد. چنين رويكردي را ميتوان «ظاهريگري»، «قشري گري» و «سطحي نگري» ناميد. خصلت قشري گري ممكن است در جسم و جان، انديشه و رفتار فرد ريشه دوانيده و براي تعميق روح و روان او موانعي را پيش آورد. بررسي مصاديق و جنبههاي مختلف قشري گري و سطحي نگري براي كنار گذاشتن موانع شناخت حقيقت و اسرار هستي، امري لازم و ضروري است. سنخ شناسي قشري گري، ميتواند از نوع فلسفي يا مطالعات موردي باشد. صورت اول كلي بوده و اختصاص به دورهاي خاص ندارد؛ بر خلاف مطالعات موردي كه برداشتي انتزاعي از موضوعي خاص و در دورهاي معين از زيست بشري است. بر اين اساس، در هر دورهاي از زيست بشر جنبههاي خاصي از قشري گري و سطحي نگري ظهور و بروز دارد. در اين گفتار، براي بررسي سطحينگري در زمان كنوني، روش دوم (مطالعات موردي) را «جهت تبيين سطحينگري در مسائل زنان» استفاده ميكنيم. در اين نوشتار كتابهايي در مسائل زنان مورد توجه قرار گرفته است، هر چند در اين مجال امكان بررسي تمام كتب ميسر نميباشد و به نمونههاي برجسته بسنده شده است.
قشري گري با نوعي دنيوي گري همدم است. در اين نوع نگرش، امور مربوط به زيست اينجهاني بشر اهميت مييابد و چون ماديت جوهره اين جهان است، لذا خواص ماديِ زيست بشر مورد توجه قرار ميگيرد. وقتي با چنين نگاهي به موضوع زن توجه ميشود، آن دسته از مسائل زنان كه خواص مادي دارد، محوريت مييابد. جهان مادي داراي انرژي و نيرو است و بشر ميتواند از اين انرژي براي تحقق مقاصد اينجهاني خويش بهره برداري كند. با چنين رويكردي از زن، چه تفسيري ارائه ميدهيم. جز اين است كه زن را به مثابه موجودي مادي بپنداريم كه انرژي بي بديلي در او نهفته است (يعني زن به مثابه نيروي كار تلقي شود) لذا آن دسته از مسائل زنان مورد توجه قرار ميگيرد كه در چرخه نظام سوداگر مفيد باشد. تعريفي كه از تواناييهاي زنان ارائه ميگردد بر پايه مؤلفههاي اقتصادي است. «زن خانگي»، زني است كه انرژي و تواناييهاي اقتصادي وي حبس شده است. او ميتواند «با بازار كار و سازمانهاي صنفي و اداري پرتنش و پرآشوب» رابطه برقرار كند؛ با بازار سياه و مفهوم تلخ بده بستانهاي اجتماعي آشنا شود. درنتيجه خانگي ماندن زنان ايراني، از نگاه دنيوي، يك مسئله است. اما آيا اين مسئله (زنان خانگي) يك مسئله اصيل زنانه است يا مسئله دنياي سرمايهداري؟!
از خواص جهان مادي، برجستگي ماديت و پوشيده ماندن معناست. معاني ناب، آنگونه كه زنگارهاي مادي دامن آنها را آلوده نكرده باشد، در جهان مادي خود را پنهان ميكنند. همانطور كه معاني در پشت الفاظ نهفته اند، نه بالعكس. نگاهي سطحي نگر، نظام معاني را درك نميكند و لذا در عالم معنا غوطه ور نميگردد. از اين منظر وقتي پيرامون مسائل زنان كنكاش ميكند، تنها آن دسته از مسائل را برجسته ميپندارد كه مربوط به جايگاه زن در جهان باشد. بدين ترتيب، پژوهشگر سطحي نگر با بحران معنا يا سرگشتگي در معنا روبرو ميشود. تصور زن در جهان معنوي براي او كاري دشوار و بلكه دست نيافتني است. به همين جهت وقتي با چهرههاي معنوي زنان مواجه ميشود، هر چند از ناحيه ضمير فطري و معنوي خويش، آنان را با شكوه ميبيند؛ ليكن با آنان احساس غربت ميكند و قادر به برقراري پيوند صميمي و قلبي با آنها نميباشد. براي او جهان معنوي، جهان غريبي است، جهاني مملو از محدوديت و دلتنگي. تفسير او از زنان معنوي چنگي به دل نميزند. «زن معنوي»؛ يعني زن خمودگي و محدوديت. زيرا جهان آزاد و رهايي بخش، جهاني است كه از معنويت گذر كرده و اينجهاني شده باشد.
به هر حال، چنين مواجههاي با چهرههاي معنوي و دنيوي را ميتوان در پارهاي از تذكره نويسيها و يادنامه نويسيها مشاهده نمود. آنجا كه از چهرههاي معنوي و مذهبي، همچون جهان ملك خاتون و پروين اعتصامي و سپيده كاشاني ياد مينمايد، با وجود توصيف آنان به متانت اخلاقي، اعتدال گرايي، پندآموزيهاي حكيمانه و پايبندي به اعتقادات مذهبي و عرفاني؛ به سرعت از هم نشيني با آنها ميگريزد. زيرا از نگاه سطحي نگر، اينگونه زنان معنوي؛ پردهپوش و محصور و لاجرم گرفتار محدوديت انديشه هستند. اما وقتي گذرشان به چهرههاي اينجهاني ميافتد، با درنگ فراوان، داد سخن و ثناگويي برميدارند. چرا كه آنان اهل پرده دري و گستاخي، سنت شكني و حياگريزي و معشوقه نويسياند.
نگاه سطحي گرايانه غايت و آرمان شكوهمندي را براي زنان ترسيم نمينمايد. زيرا اين امر، متعلق به عالم معنا بوده و مستلزم معناكاوي ميباشد كه فرد سطحي نگر از اجراي چنين عملي عاجز است. هر چند اذهان بيدار در برابر تفسيرهاي سطحي گرايانه از موقعيتهاي زنان، به دنبال هدف و غايت ميباشند و پاسخي را دريافت نميكنند. به طور نمونه بيان ميشود زن ميتواند با كار اقتصادي در چرخه سرمايهداري شركت كند، سياستمدار شود و در معاملات قدرت تأثير گذار باشد، اهل قلم و نويسنده يا نقاش و موسيقيدان و كارگردان و هنــرپيشه شـود؛ درمواجه با اين ادعاها سؤال ميشود، همه اينها براي چيست؟ آيا صرفاً براي آن است كه زنان ارزش و اعتباري كسب كنند؟ آيا غايت و رسالتي متعالي تر از نفس اين گونه موقعيتها وجود ندارد؟ آيا ارزشي والاتر و بالاتر از كسب اعتبار براي زنان وجود ندارد؟ سطحي نگري پاسخي براي اين پرسشها ندارد. توان نهايي او در حد پرداختن به مسائلي است كه در تحقق موقعيتهاي اجتماعي زنان مؤثر است، او نميتواند براي اين گونه موقعيتها، ارزشهاي غايي و رسالت معنوي ترسيم كند.
موقعيتها، خود به خود خلق نميشوند. بلكه آدمي در خلق آنها نقش اساسي دارد و اين نقش با معنا بخشي به موقعيتهاي اجتماعي زنان ميسر است و نگاه سطحي گرايانه نميتواند به موقعيتها معناي اصيل و ريشه داري اعطاء كند. به همين دليل است كه امروزه با وجود تحقق بخش زيادي از اين موقعيتها، بحرانهاي اجتماعي زنان شديدتر ميشود. به عبارت ديگر، وقتي موقعيتها داراي غايت و آرماني نباشد، تاريخ مصرف خواهند داشت و تاريخ مصرف موقعيتهاي بيغايت و بيآرمان، همان تحقق آنها است. زماني كه زني نويسنده، هنرمند و هنرپيشه شد؛ به پايان خود رسيده است. اما تداوم اين موقعيتها به غايات معنوي آنها وابسته است. امروزه عليرغم آنكه زن مدرن همپاي مردان در بسياري از موقعيتهاي اقتصادي و اجتماعي نقش دارد؛ ليكن بيشتر احساس دلتنگي ميكند. اين وضعيت به دليل همان سطحي نگري در مسائل زنان است.
«اكثرِ فيلمهاي سينمايي، ما را دوست ندارند. اكثر نوشتهها و ارتباطات جمعي، به ما علاقهاي ندارند. متأثر كننده است كه بسياري از زنان امروز دلشكسته و نوميد شدهاند و با كوششي بيپايان به دنبال عشق به مكانهايي ميروند كه مملو از بيعشقي است. امروزه ما در دنيايي پر از وهم و خيال گم شدهايم. ما برده نيازهاي خود و برده قدرت دنيا شدهايم. نگاهبان زندان ما يك هيولاي سه سر است. يك سر او به طرف گذشته ما است، سر ديگر او به سوي ناامني و سرديگر او به سوي فرهنگ گسيخته شده امروز است.»
سطحي نگري صرفاً در صيد معاني ناتوان نبوده؛ بلكه در معنويت زدايي و گذار زن از فضاي قدسي نيز مؤثر است و اين وصف، رويه ديگر دنياگرايانه نگاه سطحي است. نگاه سطحي ميكوشد با مفاهيم دم دستي اينجهاني به تفسير و حل مسائل زنان نائل گردد. دقيقاً با اين روند، زن از موقعيت تقدس و معنويت خارج ميشود. ناب ترين مرجع براي دريافت تعاليم معنوي و قدسي، اديان وحياني است كه نگاه سطحي نگر بدان باور ندارد يا نسبت به آن غفلت ميورزد. لذا خواسته يا ناخواسته خود را از آموزههاي وحياني محروم ميسازد. بسياري از كتب مربوط به بررسي مسائل زنان در شرايطي تأليف شدهاند كه عاري از ارجاعات وحياني است. از اين رو، در اينگونه كتابها تفسير و تصويري كه از جايگاه و هويت زن ارائه ميگردد، عمدتاً غير مذهبي است. به طوري كه استناد به كلام مخلوق خداوند از سخن خالق اصالت بيشتري دارد. فرآيند گذار به فضاي غير قدسي نيز از طريق همين اصالتهاي كاذب شكل ميگيرد. در فضاي غير قدسي، همه چيز فاقد ارزش ميشود، ديگر تقاضا براي فهم ارزش زن يا زن ارزشي، تمناي محالي خواهد بود. از نگاه سطحي نگر، نبايد درخواست تعريف «زن ارزشي» را كرد. در فضاي غير ديني، حريمها شكسته ميشود، هيچ چيز حرمت پيدا نميكند؛ حتي حريم عشق نيز برداشته ميشود و عشق ديگر معنا ندارد. زيرا مرز بين عشق و هوس و هرزگي كه به واسطه حريمها از هم جدا ميشوند، برداشته شده است. عشق در عالم قدسي معنا پيدا ميكند. به همين دليل است كه عشق را مقدس و هوس را نامقدس ميدانيم. نگاه سطحي هم به عالم نامقدس تعلق دارد.
بعد از تعاليم وحياني، فلسفه مهم ترين دانشي است كه ميتواند آدمي را به حقيقت هستي موجودات نزديك گرداند. زيرا فلسفه به ذات و چيستي امور ميپردازد و از نمودها گذر كرده به حقايق پديدهها نائل ميگردد. تا وقتي رنج پرسشهاي فلسفي را به جان نخريم، حل مسائل پيرامون موضوع، بينتيجه و كم عمق خواهد بود. زيرا در غالب اوقات، حقايق امور پنهان است و فلسفه در پي آشكار ساختن حقايق است. اين مطلب را «هايدگر» با تشبيه زيبا و معناداري براي «ژان گيتون» فرانسوي تفهيم كرده است. گيتون در باره ملاقاتش با هايدگر گفته است:
«هايدگر مرا به ناهار دعوت كرد و من به منزل او رفتم. او كلبه خودش را به من نشان داد. يك كلبه چوبي كه خود ساخته بود. بعد دو نفري زير بارش برف شروع به قدم زدن كرديم. سپس به جايي رسيديم كه همه جا را برف فراگرفته بود و چيزي ديده نميشد. او لختي تأمل كرد، آنگاه با بيل شروع به كنار زدن برفها كرد. بعد از اينكه كلبهاي از زير برف نمايان شد، گفت: فيلسوف اين گونه است او بايد وجود را آشكار كند نه عدم را.»
چنين وظيفهاي در توان نگاه سطحي نيست. سطحي نگري فاقد پيش فرضهاي فلسفي است و از مفاهيم و مبادي جزئي و ملموس بهره ميگيرد، لذا نميتوان به كمك آن مسائل زنان را به طور بنيادي حل نمود. يك جنبه از ناتواني فلسفي سطحي نگري، عدم اخذ نتايج عميق از مقدماتي است كه به زحمت گرد آورده، او ممكن است از كنار هم گذاردن مقدمات و اطلاعات بيشمار به اين نتيجه برسد كه: «واقعيت زندگي زن غربي از ديد زن شرقي به دور مانده است و مغرب زمين در بحران نابرابري زن و مرد ميگذرد. در مغرب زمين هيچكس برابري و آزادي را به زن تعارف نكرده است و زن شرقي اين واقعيات را نميداند» گرچه اين نتايج درست است؛ ليكن نهايت تحقيق نبوده و ميتوان به نتايج عميقتري دست يافت. از جمله اين نتايج به ما ميگويد: «زن شرقي براي دست يافتن به زندگي و موقعيت متعالي و معنوي نبايد به الگويي كه از زن غربي ارائه ميشود، اميد داشته باشد.»
سطحي نگري جداي از شبيه نگري و يكسان نگري نيست، چنين نگاهي تنها از افقي واحد (افق سطحي) به چيزها نمينگرد، بلكه همه چيز را در افقي واحد ميبيند. وقتي همه چيز در سطح واحدي ملاحظه شود و به اختلاف شرايط و مراتب وجودي پديدهها هيچ توجهي نگردد؛ لاجرم مسائل آنها نيز در يك سطح تلقي ميشود. از اين رو، ديدگاه سطحي نگر ميكوشد تمام موضوعات را در يك سطح قرار داده و پاسخ يكساني به مسائل آن ارائه نمايد. همين نوع برخورد را در موضع زن و مسائل آن مشاهده ميكنيم. يك نمونه آن عبارت از طرح ناشيانه مباحث فمينيستي در ايران است. برخي از نويسندگان به دليل فقدان برخورداري از تحليل عميق نسبت به جامعه زنان ايراني و نيز به دليل خود باختگي در مقابل دانش غربي؛ تصور كردهاند كه پژوهشگران ايراني براي حل مسائل زنان ميبايست به آگاهي بيشتري در مورد فمينيسم دست يابند. لذا برخود واجب ميدانند كه در راه ترجمه متون غربي تلاش بيشتري از خود نشان دهند. حال آنكه وقتي نگرش فلسفي در مورد مسائل زنان وجود ندارد، طرح مسائل ديگران لزوماً به معناي طرح مسائل ما نميتواند باشد. فمينيسم، يك جنبش اجتماعي ـ سياسي است و خاستگاه معرفتي آن غرب است. بنابراين، جنبشي كه خاستگاه فلسفي ندارد تا ماهيت فرا زماني ـ مكاني پيدا كند؛ موضوعات و مسائل خود را از شرايط سياسي و اجتماعي سرزمين مادري اخذ ميكند و از آنجا كه شرايط سياسي و اجتماعي زنان ايراني غير از شرايط زنان غربي است؛ لذا فمينيسم نميتواند مرجع علميبراي پژوهشگر مسائل زنان در ايران باشد. ليكن نگاه سطحي گرا هيچ توجهي به ظرافت موضوع و مسائل زنان ندارد و مسائل زن ايراني را شبيه مسائل زن غربي ميبيند و به همين دليل در جهت يكسان سازي مسائل قدم برميدارد.
نمونه ديگري از يكسان نگري را در موضوع «عشق» ميتوان بررسي كرد. از منظر روانشناسي فرويدي، بين عشق و تمايلات جنسي كه به فيزيولوژي بدن باز ميگردد، تفاوتي وجود ندارد. اين مطلب ممكن است به دليل نگاه تقليلي مادي گرايانه باشد. در چنين نگرشي تمام علل و عوامل به امور مادي تأويل و تقليل ميرود. لذا هيچ كشش فوق مادي وجود ندارد تا باعث وقوع جذبههاي معنوي يا عارفانه گردد. از سوي ديگر چنين برداشتي ممكن است به دليل افق سطحي نگرانه فرد باشد. زيرا در نگاه سطحي، از موجودات عالم، چيزي غير از ماديت مشاهده نميشود و چون با چنين نگاهي نميتوان به مراتب والاتري از عشق كه عاري از هرگونه تمايلات و غرايز جنسي است، آگاهي يافت؛ لذا در جهت يكسان نگري آن مراتب با عشق مادي برميآيند. به تعبير ديگر در مقام تفسير و تعبير، عشق معنوي را تا مرز عشق مادي تقليل ميدهند. يكي از روان شناسان ضمن نقد نگاه فرويدي به مقوله عشق، ريشه اين نوع نگاه را در سيطره علوم طبيعي در قرن نوزدهم ميداند. «اينياس لپ» كشيش و روان پزشك فرانسوي در اين زمينه گفته است:
«براي درك فرويد انسان هرگز نبايد فراموش كند كه او با هوشمندي وتراوشات فكريش فرزند راستين قرن علمي نوزدهم بود. در آن زمان تنها علوم طبيعي بود كه نام علم بر آن نهاده ميشد. چگونه او ميتوانست از يكسان پنداشتن محركهاي غريزي انسان و غرايز جانوران پرهيز كند؟ با وجودي كه او بينندهاي باريك بين و بسيار امين بود، ولي در تشخيص و مشاهده اساس و اصول فعاليت رواني انسان بدانگونه نبود. در دنياي واقعي و موجود، غير ممكن است كه بتوان عشق را تا سطح واكنش بيولوژي تنزل داد.»
با وجودي كه آقاي «لپ» سعي در تفكيك مطلق بين تلذذ جنسي «ارگاسم جنسي» با كشش عارفانه مينمايد؛ ليكن در نهايت نتوانسته است اختلاف مرتبه كشش معنوي و مادي را درك نمايد. لذا بر اين باور است كه: «از نقطه نظر روانشناسي قابل انكار نيست كه نيروي عاطفي كه عارف در عشق به خدا مصرف ميكند با آنچه كه ديگران در عشق جنسي، دوستي و توجه به دانش و هنر مصرف ميكنند، يكسان است.» او نيز گرفتار يكسان بيني غربي است.
سطحي نگري، توأمان با ساده نگري است. در سطحي نگري به پيچيدگي روابط و اختلاف افق موضوعات و مسائل توجه نميشود و لذا همواره تمايل به ساده سازي آنها وجود دارد. در نتيجه مفاهيم پيچيده به يك سلسله معاني ساده ملموس تقليل مييابد. در اين حالت، طبيعي است كه براي تحليل مفاهيم ساده شده ميتوان از متناظرهاي غير عادي استفاده كرد. يك نمونه آن مقوله «عشق» است. عشق مفهومي مشكك و ذومراتب است. مفهوم عشق را از دانيترين مراتب وجودي آن (تمايلات جنسي) تا عالي ترين مرتبه آن (عشق به خدا و معبود) ميتوان بازشناسي كرد. بنابراين، تجليات عشق در مرتبه و افق واحدي قرار ندارند؛ حتي محبت ميان زن و شوهر در رديف تمايلات و غرايز جنسي قرار ندارند. در اين صورت، احكام و مسائل مرتبهاي را نميتوان براي مرتبه ديگر نسخه پيچي كرد. در واقع، چنين عملي به منزله ساده كردن موضوعات و مسائل و تقليل مفاهيم است. عرفا درست عمل ميكردند كه براي بيان هنر عشق ورزيهاي عرفاني از تمثيلات و تجربيات عرفاني كه عاري از هر گونه حركتهاي غير عادي و بيمارگونه است؛ بهره ميگرفتند. ليكن، امروزه عرفا جاي خود را به كسان ديگري سپردهاند كه از افقي بسيار نازل به مفهوم عشق و مسائل آن مينگرند. مردم امروز، هنر عشق ورزيدن را از روان شناسان طلب ميكنند.
دانش روانكاوي به اقتضاي حوزه مطالعاتياش، موضوع عشق را در افقي بسيار نازل تر از افق عرفاني مورد مطالعه قرار ميدهد. روان شناسي تجربيات عرفاني را كه ناب ترين تجربه معنوي بشر است، موضوع خود قرار نميدهد، بلكه مصاديق پژوهشي آن، رفتارهاي عادي و غير عادي است كه به لحاظ روششناسي قابل تجربه حسي است. لذا در تشريح مطالب روانكاوي يا از موضوعات آزمايشي (ايجاد موضوع در شرايط آزمايشگاهي) و يا از مواردي بهره ميگيرد كه كم و بيش برخاسته از سرشت بيمارگونه بوده است.اين عمل، همان ساده كردن مفاهيم پيچيده است. آيا به راستي ميتوان از مطالعه بر روي بيماران رواني، تصويري درست و عميق از «هنر عشقورزيدن» ارائه نمود؟ چنين روشي براي تبيين رفتار محبت آميز و عاشقانه نرمال ميان زن و شوهر، به دشواري قابل تجويز است تا چه رسد به تجربيات عرفاني.
حيات بشري توأمان با فراز و نشيبها و يكنواختيها ميباشد، بخشهايي از اين حيات همواره تأمل برانگيز و فراموش نشدني و بخشهاي ديگر فاقد جذابيتهاي عقلاني و عاطفي است. به تعبير ديگر حيات بشر به دو بخش اساسي عادي و غير عادي تقسيم ميشود. بخش عادي زندگي همان يكنواختيهايي است كه براي انسان چندان جذابيت و لطفي ندارد و به اصطلاح جنبه روزمرگي زندگي را تشكيل ميدهد.
روزمرگي، آن دسته اتفاقاتي ميباشد كه بشر همه روزه با آن مواجه بوده و تبديل به عادت شده است؛ يعني اتفاقاتي كه عودت پذير ميباشد. امور عادي شده به تدريج معناي خود را از دست ميدهد يا لااقل در نظر انسان مورد غفلت قرار ميگيرد. مانند تبديل شب و روز كه به دليل عادي شدن اين دو پديده، غالباً مورد غفلت قرار ميگيرد. اما بخشهاي غير عادي يا غير روزمرّه زندگي اينچنين نيست. اين بخش از زندگي بشر، بخشهاي پر معناي (تلخ و شيرين) آن را تشكيل ميدهد. از اين رو، براي فهم و تحقيق آن به رنج طاقت فرسايي نياز است، به مثابه غواصي كه در قسمتهاي عميق درياي زندگي است. بر همين اساس، مسائل زنان نيز شامل بخشهاي كم عمق و عميق است و چون سطحي نگري توان غوطه وري در بخشهاي عميق مسائل زنان را ندارد، بيش از پيش به جنبههاي عادي و روزمرّه آن رو ميآورد. سطحي نگر به دليل كم عمقي امور روزمرّه، مجبور به پرگويي و پرداختن به جزئياتي ميشود كه براي همگان كمابيش اتفاق ميافتد و ملالآور است. رمان نويسي، يكي از ورطههاي بارز غلطيدن در دام روزمره نويسي است. ساخت رمانهاي بلند به گونهاي است كه نويسندگان كممايه و سطحينگر را به بزرگنمايي و پرگويي در امور روزمره مجبور ميسازد. در اينگونه رمان نويسيها، پيامهاي ناب و پند آميز نويسنده در انبوهي از مطالب عادي و كم مايه گم ميگردد. مانند آنكه بخواهيم سوزني را در انبار كاه پيدا كنيم. بيجهت نيست كه عرفا و عالمان اخلاق در بيان حكايتهاي حكيمانه و پندآموز به اصل مطلب و گزيده گويي ميپرداختند. مگر آنكه كار رمان نويسي و عارف را قياس مع الفارق بدانيم. در اين صورت، نبايد انتظار داشت كه تحليل مسائل عميق زنان و ساير موضوعات را در رمان و داستان نويسيها جستجو كرد. به همين دليل است كه ميگوئيم آن دسته از افرادي كه بهرهاي از تجربيات عرفاني بردهاند و به اعماق معنا و مفهوم واقعي حيات و هستي سفر كردهاند؛ نبايد كلامشان در بيان واقعه، به مطالب روزمره آميخته گردد. واقعه عرفاني آن قدر كشش سماعي دارد كه مجبور به پرگويي و روزمرّه گويي نشويم.
وقتي سطحي نگري تمايلي به غوطه وري در بحر عميق معنا نداشته باشد، به تدريج با بيهويتي و بحران معنا مواجه ميگردد. تعبير ديگر بحران معنا، پوچ گرايي است. زيرا با خالي شدن دنياي سطحي نگر از نظام معاني، چيزي جز مجسمههاي بيروح يا دنياي پوچ باقي نميماند.
ديدگاه سطحي نگر گاه هشداري معنوي به خود ميدهد. آغاز اين هشدار، گذار از ديدگاه سطحي نگرانه است. چنين فرآيندي را ميتوان به «گذار معنوي» تعبير نمود. اما اگر تمايلي به گذار وجود نداشته باشد، به ناچار بايد به گونهاي با درد و رنج بحران معنا كنار آيد. اين كنار آمدنها ماهيتي كاملاً انفعالي داشته و از سر استيصال و درماندگي پديد ميآيد و فلسفهاي در عمق آن پنهان نيست. كنشهاي انفعالي سطحينگرانه گونههاي مختلفي دارد، يك شكل آن ايجاد «معاني كاذب» است. وقتي نگاه سطحيگرا، با فساد و درد دستهاي از زنان مواجه ميشود، در پي توليد معاني كاذب بر ميآيد تا به اين وسيله به نوعي ابراز همدردي نائل گردد. ليكن كاذب بودن تعابير دردمندانه سطحينگر وقتي آشكار ميگردد كه زمينه آن فساد و درد معدوم ميشود و به اصطلاح «سالبه به انتفاء موضوع» ميگردد، اما در نگاه سطحينگر، هيچ نشاني از ابراز رضايت مشاهده نميشود. شاعرهاي در شعري به نام «رقاصه»، از زبان زني رقاصه، از درد و رنجي كه باده پرستان ميخانه بر آن زن تحميل كردهاند؛ مينالد و با او همدردي ميكند.در اين شعر، بينشاطي، خسته دلي و تلخ كامي زن رقاصه به تصوير كشيده ميشود. ليكن گوينده شعر در اين همدردي با آن زن رقاصه، جدي نبوده و اين موضوع را سوژه اي براي شعرسرائي خود انتخاب كرده است. زيرا اگر چنين نيست، انتظار ميرود كه در زمان برچيده شدن بساط ميخانه و ميخانه چي (يعني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي) در وصف گذشتن آن روزهاي تاريك و تباهي و آيندهاي روشن براي آن زن نيز شعر ميسرود. اما دريغ از يك بيت شعر مسرّت بخش!
گرچه در اين گفتار مطالعه موردي در باره سطحي نگري در مسائل زنان به چند كتاب محدود گرديد؛ ليكن، امروزه مواردي از اين دست كتابها در بازار نشر ايران بسيار زياد است. به طوري كه عرضه و فروش اينگونه كتابها، بازار نشر كتب اصيل، عميق و غير سطحي نگر را به ركود كشانده است. چنين وضعيتي همت بيدريغ و عاشقانه ديگري را از ناحيه فرهيختگان دل سوخته، طلب ميكند تا چشم و دل و ذائقه خواننده ايراني را به سوي درياي عميق معنويت تغيير دهند. سطحي نگري، نگرشي نيست كه بتواند از عهده حل مسائل بنيادين زنان برآيد. زيرا خصلتهاي ماهوي سطحي نگري، مانند دنيوي گري، بيمعنايي، بيغايتي، تقدس زدايي، يكسان نگري، ساده انگاري و روزمرّگي و . . . . موجب شانه خالي كردن آن از اين وظيفه سنگين شده است. سطحي نگري با چنين خصلتهايي، نه فقط مسائل زنان را كم نكرده است كه بر شمار آنها افزوده است. تحقيق در باب پيآمدهاي ذهني و عيني نگرش سطحي، درستي اين ادعا را كاملاً روشن ميسازد. به هر حال، عبور از سطحي نگري به معناي گذار به حيات معنوي است. در اين راه، ناب ترين تعاليم، آموزههاي وحياني و حكمت معنوي است كه نتيجه تجربه معنوي فيلسوفان و حكيمان الهي است.