مجلات >‏كتاب زنان>شماره 14

ردپاي سطحي نگري در رسانه ها

4- كتاب

نويسنده: حجت الاسلام والمسلمين داود مهدوي زادگان

آيا هستي به انضمام همه موجوداتش در مرتبه واحدي قرار گرفته است؟! آيا هر موجودي يك مرتبه بيشتر ندارد و آن هم جلوه‏اي است كه از خود بروز مي‏دهد؟ به چيزهاي دور و نزديك خودمان نظر كنيم، به اشياء، حوادث و رويدادها، به روابط اجتماعي و فردي، به موضوعات و مسائلي كه پيرامون هر يك از ما ظهور و بروز دارد و ما را به خود مشغول مي‏دارد؛ آيا همه اين مقولات در يك سلسله طولي و در اندازه‏اي واحد كنار هم رديف شده‏‏اند و ما صرفاً نظاره‏گر آن هستيم؟! آيا ريشه اين پرسش به موجودات باز مي‏گردد يا به فهم بشري؟ به عبارت ديگر، آيا فهم بشر هر آنچه هست را عيناً درك مي‏كند؟ آيا ريشه مسئله در چيزها نهفته است يا آنكه مشكل از فهم بشري نشأت گرفته است؟ و يا شق سومي‏از پاسخ وجود دارد؟ ‌بهتر است بحث را پيرامون موضوع مقاله متمركز نمائيم؛ آيا همه ما از مسائل زنان، درك يكساني داريم؟ اگر پاسخ مثبت است، آيا اين «يكسان» بودن به دليل يكساني مسائل زنان است يا به دليل يكسان نگري ما مي‏باشد؟ اگر هم چنين نيست، همان پرسش بار ديگر جلوه مي‏كند كه آيا اين ناهمساني ريشه در خود مسائل زنان دارد يا به ناهمسان نگري ما بازمي‏گردد؟ به هر حال پاسخ به اين پرسش اساسي، هر چه باشد، يقيناً در سمت و سوي تحقيقات و مطالعات ما تأثيرگذار است. اگر حقيقت را لايه لايه و داراي مراتب وجودي يا معرفتي بدانيم، پژوهشي دامنه‏دار را مي‏طلبد و توقف بردار نيست. اما اگر چنين تلقي از مسائل نداشته باشيم،‌ پژوهش سرنوشت ديگري پيدا مي‏كند.

براي طرح پرسش بالا، از ميان معرفت‏‏هاي بشري، معرفتي شايسته تر از فلسفه وجود ندارد. زيرا اين مسئله، به پرسش از چند و چون وجود و حقيقت چيزها بازمي‏گردد و فلسفه، تنها دانشي است كه موضوع آن ماهيت و حقيقت چيزها مي‏باشد. پژوهشگر نيز با همان مباني فلسفي‏ خويش به مسائل پژوهش نظر دارد. در اينجا،‌ طرح مباحث فلسفي مسئله، به مجالي ديگر واگذار مي‏شود و فقط به بحث لايه لايه بودن حقيقت تمام موجودات اشاره مي‏شود.

هستي، حقيقتي مدرج و سطح بندي شده است. مسائل نيز به تبع متعلق آنها در يك سطح قرار ندارند. كمترين برهان فلسفي اين نظريه آن است كه موجودات خارج از قاعده علت و معلول نيستند، اين دو نيز در مرتبه واحدي قرار ندارند. ولي هرجا معلولي هست، لايه زيرين (علت) نيز وجود دارد. اين قاعده استثناء بردار نيست و همچنين شامل فهم بشري به عنوان يكي از اجزاء مجموعه هستي مي‏شود. بنابراين، ذهن همانندعين لايه لايه است. شايد در ميان موجودات طبيعي، تنها بشر باشد كه در بهره‏برداري از تمام يا بعضي از سطوح فهم و انديشه، فاعل بالاختيار است، نه فاعل بالتسخير.

مدرج بودن موجودات، فردي و منظومه‏اي است. يك پديده، في نفسه، در سطوح مختلف وجودي و ماهيتي، پيچيده شده است. اين سطوح مي‏تواند ذاتيات، عرضيات و لوازمات يك شئ باشد. علاوه بر منظومه‏اي از موجودات هم سنخ، در گردونة‌ هستي نيز قرارگاه خاصي دارد. وقتي چنين وضعي از پديده‏‏ها، مستقل از ذهن، حقيقت داشته باشد؛ نسبي تلقي كردن آنها نامفهوم است. زيرا نسبيت، تلقي ذهني است كه در عالم عين، حقيقت ندارد. تلقي نسبيت ـ همانند زمان و مكان ـ مقوله اي بر آمده از دستگاه ذهن و براي فهم پذيري دريافت‏‏هاي ذهني است. بنابراين، با مقوله ذهني نسبيت، نمي‏توان سطوح هستي را انكار كرد.

برتر از معرفت فلسفي بشر، مرجع بي بديل ديگري به نام آموزه هاي وحياني (كه از ذات هستي بخش، بر بشر خاكي ابلاغ شده است) نيز وجود دارد كه مي‏توان درباره پرسش اساسي، پاسخ راسخ تري را دريافت كرد. اين پاسخ، مستقيماً با متن هستي پيوند دارد. در قرآن كريم (سوره روم) به گونه‏اي زيبا و استوار به حقيقت‏مندي و عمق هستي اشاره شده است. عالم، ظاهر و باطني دارد؛ ظاهر، همان حيات دنيوي و باطن آن، آخرت است. ليكن بيشتر انسانها به همان جنبه ظاهري آگاهي دارند و از آخرت غفلت مي‏ورزند. «يعملون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الآخره هم غافلون» در اين آيه شريفه،‌ به لايه لايه بودن و باطن داشتن دنيا و علم بشر، اشاره شده است. معرفت بشري با توجه به آخرت امكان تعميق مي‏يابد. لذا در آيات بعد، انسانها مؤاخذه مي‏شوند كه چرا در حقيقت خلقت آسمانها و زمين تفكر نمي‏كنند، چرا بر روي زمين سير و سفر نمي‏كنند تا از عاقبت كار گذشتگان با خبر شده و عبرت بگيرند. عبرت، در جايي است كه چيزها علاوه بر آنكه آشكار هستند، حقيقت و گوهره وجودي خود را پنهان نگاه داشته‏‏اند و اين گوهر و آئينه عبرت آموزي، تنها براي اهل نظر و آخرت گرايان، نمايان مي‏گردد. تنها براي مؤمنين و آخرت گرايان درك لايه‏‏ها و حقايق هستي ممكن است و از ميان آدميان گروه‏‏ اندكي چنين هستند. زيرا اكثر مردم، به دليل دانش ظاهري نسبت به حيات دنيوي، شوق لقاء خداوند و درك حقايق عالم را ندارند و به آن كافر و بي‏عقيده هستند؛ «و ان كثيراً من الناس بلقاء ربهم لكافرون»در اينجا، معلوم گشت كه بنابر معرفت فلسفي بشر و آموزه‏‏هاي وحياني، عالم خلقت با تمام موضوعات و مسائلش، يكسان و در يك سطح قرار نگرفته است و حقيقت اشياء همان بطوني است كه در ظاهرشان پوشيده است. با وصف اين، در ميان آدميان، افراد زيادي هستند كه خواسته يا ناخواسته بر اين اعتقاد نبوده و عالم را عاري از حقيقت و باطن مي‏دانند يا نسبت به موضوعات و مسائل نگرش باطني ندارند. به زعم آنان كثرت دانش از جنبه‏هاي ظاهري پديده ها، نشانه عمق آگاهي آنان است. حال آنكه اين معلومات ظاهري ‏نمي‏تواند جايگزين معلومات باطني گرديده و دليل تعميق معرفت بشري باشد. چنين رويكردي را مي‏توان «ظاهري‏گري»، «قشري گري» و «سطحي نگري» ناميد. خصلت قشري گري ممكن است در جسم و جان، انديشه و رفتار فرد ريشه دوانيده و براي تعميق روح و روان او موانعي را پيش آورد. بررسي مصاديق و جنبه‏‏هاي مختلف قشري گري و سطحي نگري براي كنار گذاشتن موانع شناخت حقيقت و اسرار هستي، امري لازم و ضروري است. سنخ شناسي قشري گري، مي‏تواند از نوع فلسفي يا مطالعات موردي باشد. صورت اول كلي بوده و اختصاص به دوره‏اي خاص ندارد؛ بر خلاف مطالعات موردي كه برداشتي انتزاعي از موضوعي خاص و در دوره‏اي معين از زيست بشري است. بر اين اساس، در هر دوره‏اي از زيست بشر جنبه‏‏هاي خاصي از قشري گري و سطحي نگري ظهور و بروز دارد. در اين گفتار، براي بررسي سطحي‏نگري در زمان كنوني، روش دوم (مطالعات موردي) را «جهت تبيين سطحي‏نگري در مسائل زنان» استفاده مي‏كنيم. در اين نوشتار كتاب‏‏هايي در مسائل زنان مورد توجه قرار گرفته است، هر چند در اين مجال امكان بررسي تمام كتب ميسر نمي‏باشد و به نمونه‏‏هاي برجسته بسنده شده است.

1- دنيوي گري

قشري گري با نوعي دنيوي گري همدم است. در اين نوع نگرش، امور مربوط به زيست اينجهاني بشر اهميت مي‏يابد و چون ماديت جوهره اين جهان است، لذا خواص ماديِ زيست بشر مورد توجه قرار مي‏گيرد. وقتي با چنين نگاهي به موضوع زن توجه مي‏شود، آن دسته از مسائل زنان كه خواص مادي دارد، محوريت مي‏يابد. جهان مادي داراي انرژي و نيرو است و بشر مي‏تواند از اين انرژي براي تحقق مقاصد اينجهاني خويش بهره برداري كند. با چنين رويكردي از زن، چه تفسيري ارائه مي‏دهيم. جز اين است كه زن را به مثابه موجودي مادي بپنداريم كه انرژي بي بديلي در او نهفته است (يعني زن به مثابه نيروي كار تلقي ‏شود) لذا آن دسته از مسائل زنان مورد توجه قرار مي‏گيرد كه در چرخه نظام سوداگر مفيد باشد. تعريفي كه از توانايي‏‏هاي زنان ارائه مي‏گردد بر پايه مؤلفه‏‏هاي اقتصادي است. «زن خانگي»، زني است كه انرژي و توانايي‏‏هاي اقتصادي‏ وي حبس شده است. او مي‏تواند «با بازار كار و سازمانهاي صنفي و اداري پرتنش و پرآشوب» رابطه برقرار كند؛ با بازار سياه و مفهوم تلخ بده بستان‏‏هاي اجتماعي آشنا شود. درنتيجه خانگي ماندن زنان ايراني، از نگاه دنيوي، يك مسئله است. اما آيا اين مسئله (زنان خانگي) يك مسئله اصيل زنانه است يا مسئله دنياي سرمايه‏داري؟!

2- بحران معنا

از خواص جهان مادي، برجستگي ماديت و پوشيده ماندن معناست. معاني ناب، آنگونه كه زنگارهاي مادي دامن آنها را آلوده نكرده باشد، در جهان مادي خود را پنهان مي‏كنند. همانطور كه معاني در پشت الفاظ نهفته اند، نه بالعكس. نگاهي سطحي نگر، نظام معاني را درك نمي‏كند و لذا در عالم معنا غوطه ور نمي‏گردد. از اين منظر وقتي پيرامون مسائل زنان كنكاش مي‏كند، تنها آن دسته از مسائل را برجسته مي‏پندارد كه مربوط به جايگاه زن در جهان باشد. بدين ترتيب، پژوهشگر سطحي نگر با بحران معنا يا سرگشتگي در معنا روبرو مي‏شود. تصور زن در جهان معنوي براي او كاري دشوار و بلكه دست نيافتني است. به همين جهت وقتي با چهره‏‏هاي معنوي زنان مواجه مي‏شود، هر چند از ناحيه ضمير فطري‏ و معنوي خويش، آنان را با شكوه مي‏بيند؛ ليكن با آنان احساس غربت مي‏كند و قادر به برقراري پيوند صميمي ‏و قلبي با آنها نمي‏باشد. براي او جهان معنوي، جهان غريبي است، جهاني مملو از محدوديت و دلتنگي. تفسير او از زنان معنوي چنگي به دل نمي‏زند. «زن معنوي»؛ يعني زن خمودگي و محدوديت. زيرا جهان آزاد و رهايي بخش، جهاني است كه از معنويت گذر كرده و اينجهاني شده باشد.

به هر حال، چنين مواجهه‏اي با چهره‏‏هاي معنوي و دنيوي را مي‏توان در پاره‏اي از تذكره نويسي‏‏ها و يادنامه نويسي‏‏ها مشاهده نمود. آنجا كه از چهره‏‏هاي معنوي و مذهبي، همچون جهان ملك خاتون و پروين اعتصامي ‏و سپيده كاشاني ياد مي‏نمايد، با وجود توصيف آنان به متانت اخلاقي، اعتدال گرايي، پندآموزي‏‏هاي حكيمانه و پايبندي به اعتقادات مذهبي و عرفاني؛ به سرعت از هم نشيني با آنها مي‏گريزد. زيرا از نگاه سطحي نگر، اينگونه زنان معنوي؛ پرده‏پوش و محصور و لاجرم گرفتار محدوديت انديشه‏ ‏هستند. اما وقتي گذرشان به چهره‏‏هاي اينجهاني مي‏افتد، با درنگ فراوان، داد سخن و ثناگويي برمي‏دارند. چرا كه آنان اهل پرده دري و گستاخي، سنت شكني و حياگريزي و معشوقه نويسي‏‏اند.

3- بي‏غايتي

نگاه سطحي گرايانه غايت و آرمان شكوهمندي را براي زنان ترسيم نمي‏نمايد. زيرا اين امر، متعلق به عالم معنا بوده و مستلزم معنا‏كاوي مي‏باشد كه فرد سطحي نگر از اجراي چنين عملي عاجز است. هر چند اذهان بيدار در برابر تفسيرهاي سطحي گرايانه از موقعيت‏‏هاي زنان، به دنبال هدف و غايت مي‏باشند و پاسخي را دريافت نمي‏كنند. به طور نمونه بيان مي‏شود زن مي‏تواند با كار اقتصادي در چرخه سرمايه‏داري شركت كند، سياستمدار شود و در معاملات قدرت تأثير گذار باشد، اهل قلم و نويسنده يا نقاش و موسيقيدان و كارگردان و هنــرپيشه شـود؛ درمواجه با اين ادعاها سؤال مي‏شود، همه اينها براي چيست؟ آيا صرفاً براي آن است كه زنان ارزش و اعتباري كسب كنند؟ آيا غايت و رسالتي متعالي تر از نفس اين گونه موقعيت‏‏ها وجود ندارد؟ آيا ارزشي والاتر و بالاتر از كسب اعتبار براي زنان وجود ندارد؟ سطحي نگري پاسخي براي اين پرسشها ندارد. توان نهايي او در حد پرداختن به مسائلي است كه در تحقق موقعيت‏‏هاي اجتماعي زنان مؤثر است، او نمي‏تواند براي اين گونه موقعيت‏‏ها، ارزش‏‏هاي غايي و رسالت معنوي ترسيم كند.

موقعيت‏‏ها، خود به خود خلق نمي‏شوند. بلكه آدمي در خلق آنها نقش اساسي دارد و اين نقش با معنا بخشي به موقعيت‏‏هاي اجتماعي زنان ميسر است و نگاه سطحي گرايانه نمي‏تواند به موقعيت‏‏ها معناي اصيل و ريشه داري اعطاء كند. به همين دليل است كه امروزه با وجود تحقق بخش زيادي از اين موقعيت‏‏ها، بحرانهاي اجتماعي زنان شديدتر مي‏شود. به عبارت ديگر، وقتي موقعيت‏‏ها داراي غايت و آرماني نباشد، تاريخ مصرف خواهند داشت و تاريخ مصرف موقعيت‏‏هاي بي‏غايت و بي‏آرمان، همان تحقق آنها است. زماني كه زني نويسنده، هنرمند و هنرپيشه شد؛ به پايان خود رسيده است. اما تداوم اين موقعيت‏‏ها به غايات معنوي آنها وابسته است. امروزه عليرغم آنكه زن مدرن همپاي مردان در بسياري از موقعيت‏‏هاي اقتصادي و اجتماعي نقش دارد؛ ليكن بيشتر احساس دلتنگي مي‏كند. اين وضعيت به دليل همان سطحي نگري در مسائل زنان است.

«اكثرِ فيلمهاي سينمايي، ما را دوست ندارند. اكثر نوشته‏‏ها و ارتباطات جمعي، به ما علاقه‏اي ندارند. متأثر كننده است كه بسياري از زنان امروز دلشكسته و نوميد شده‏‏اند و با كوششي بي‏پايان به دنبال عشق به مكانهايي مي‏روند كه مملو از بي‏عشقي است. امروزه ما در دنيايي پر از وهم و خيال گم شده‏ايم. ما برده نيازهاي خود و برده قدرت دنيا شده‏ايم. نگاهبان زندان ما يك هيولاي سه سر است. يك سر او به طرف گذشته ما است، سر ديگر او به سوي ناامني و سرديگر او به سوي فرهنگ گسيخته شده امروز است.»

4- تقدس زدايي

سطحي نگري صرفاً در صيد معاني ناتوان نبوده؛ بلكه در معنويت زدايي و گذار زن از فضاي قدسي نيز مؤثر است و اين وصف، رويه ديگر دنياگرايانه نگاه سطحي است. نگاه سطحي مي‏كوشد با مفاهيم دم دستي اينجهاني به تفسير و حل مسائل زنان نائل گردد. دقيقاً با اين روند، زن از موقعيت تقدس و معنويت خارج مي‏شود. ناب ترين مرجع براي دريافت تعاليم معنوي و قدسي، اديان وحياني است كه نگاه سطحي نگر بدان باور ندارد يا نسبت به آن غفلت مي‏ورزد. لذا خواسته يا ناخواسته خود را از آموزه‏‏هاي وحياني محروم مي‏سازد. بسياري از كتب مربوط به بررسي مسائل زنان در شرايطي تأليف شده‏‏اند كه عاري از ارجاعات وحياني است. از اين رو، در اينگونه كتابها تفسير و تصويري كه از جايگاه و هويت زن ارائه مي‏گردد، عمدتاً غير مذهبي است. به طوري كه استناد به كلام مخلوق خداوند از سخن خالق اصالت بيشتري دارد. فرآيند گذار به فضاي غير قدسي نيز از طريق همين اصالت‏‏هاي كاذب شكل مي‏گيرد. در فضاي غير قدسي، همه چيز فاقد ارزش مي‏شود، ديگر تقاضا براي فهم ارزش زن يا زن ارزشي، تمناي محالي خواهد بود. از نگاه سطحي نگر، نبايد درخواست تعريف «زن ارزشي» را كرد. در فضاي غير ديني، حريم‏‏ها شكسته مي‏شود، هيچ چيز حرمت پيدا نمي‏كند؛ حتي حريم عشق نيز برداشته مي‏شود و عشق ديگر معنا ندارد. زيرا مرز بين عشق و هوس و هرزگي كه به واسطه حريم‏‏ها از هم جدا مي‏شوند، برداشته شده است. عشق در عالم قدسي معنا پيدا مي‏كند. به همين دليل است كه عشق را مقدس و هوس را نامقدس مي‏دانيم. نگاه سطحي هم به عالم نامقدس تعلق دارد.

5- فقر فلسفي

بعد از تعاليم وحياني، فلسفه مهم ترين دانشي است كه مي‏تواند آدمي ‏را به حقيقت هستي موجودات نزديك گرداند. زيرا فلسفه به ذات و چيستي امور مي‏پردازد و از نمودها گذر كرده به حقايق پديده‏ها نائل مي‏گردد. تا وقتي رنج پرسش‏‏هاي فلسفي را به جان نخريم، حل مسائل پيرامون موضوع، بي‏نتيجه و كم عمق خواهد بود. زيرا در غالب اوقات، حقايق امور پنهان است و فلسفه در پي آشكار ساختن حقايق است. اين مطلب را «هايدگر» با تشبيه زيبا و معناداري براي «ژان گيتون» فرانسوي تفهيم كرده است. گيتون در باره ملاقاتش با هايدگر گفته است:

«هايدگر مرا به ناهار دعوت كرد و من به منزل او رفتم. او كلبه خودش را به من نشان داد. يك كلبه چوبي كه خود ساخته بود. بعد دو نفري زير بارش برف شروع به قدم زدن كرديم. سپس به جايي رسيديم كه همه جا را برف فراگرفته بود و چيزي ديده نمي‏شد. او لختي تأمل كرد، آنگاه با بيل شروع به كنار زدن برفها كرد. بعد از اينكه كلبه‏اي از زير برف نمايان شد،‌ گفت: فيلسوف اين گونه است او بايد وجود را آشكار كند نه عدم را.»

چنين وظيفه‏اي در توان نگاه سطحي نيست. سطحي نگري فاقد پيش فرض‏‏هاي فلسفي است و از مفاهيم و مبادي جزئي و ملموس بهره مي‏گيرد، لذا نمي‏توان به كمك آن مسائل زنان را به طور بنيادي حل نمود. يك جنبه از ناتواني فلسفي سطحي نگري، عدم اخذ نتايج عميق از مقدماتي است كه به زحمت گرد آورده، او ممكن است از كنار هم گذاردن مقدمات و اطلاعات بيشمار به اين نتيجه برسد كه: «واقعيت زندگي زن غربي از ديد زن شرقي به دور مانده است و مغرب زمين در بحران نابرابري زن و مرد مي‏گذرد. در مغرب زمين هيچكس برابري و آزادي را به زن تعارف نكرده است و زن شرقي اين واقعيات را نمي‏داند» گرچه اين نتايج درست است؛ ليكن نهايت تحقيق نبوده و مي‏توان به نتايج عميق‏تري دست يافت. از جمله اين نتايج به ما مي‏گويد: «زن شرقي براي دست يافتن به زندگي و موقعيت متعالي و معنوي نبايد به الگويي كه از زن غربي ارائه مي‏شود، اميد داشته باشد.»

6- يكسان نگري

سطحي نگري جداي از شبيه نگري و يكسان نگري نيست، چنين نگاهي تنها از افقي واحد (افق سطحي) به چيزها نمي‏نگرد، بلكه همه چيز را در افقي واحد مي‏بيند. وقتي همه چيز در سطح واحدي ملاحظه شود و به اختلاف شرايط و مراتب وجودي پديده‏‏ها هيچ توجهي نگردد؛ لاجرم مسائل آنها نيز در يك سطح تلقي مي‏شود. از اين رو، ديدگاه سطحي نگر مي‏كوشد تمام موضوعات را در يك سطح قرار داده و پاسخ يكساني به مسائل آن ارائه نمايد. همين نوع برخورد را در موضع زن و مسائل آن مشاهده مي‏كنيم. يك نمونه آن عبارت از طرح ناشيانه مباحث فمينيستي در ايران است. برخي از نويسندگان به دليل فقدان برخورداري از تحليل عميق نسبت به جامعه زنان ايراني و نيز به دليل خود باختگي در مقابل دانش غربي؛ تصور كرده‏‏اند كه پژوهشگران ايراني براي حل مسائل زنان مي‏بايست به آگاهي بيشتري در مورد فمينيسم دست يابند. لذا برخود واجب مي‏دانند كه در راه ترجمه متون غربي تلاش بيشتري از خود نشان دهند. حال آنكه وقتي نگرش فلسفي در مورد مسائل زنان وجود ندارد، طرح مسائل ديگران لزوماً به معناي طرح مسائل ما نمي‏تواند باشد. فمينيسم، يك جنبش اجتماعي ـ سياسي است و خاستگاه معرفتي آن غرب است. بنابراين، جنبشي كه خاستگاه فلسفي ندارد تا ماهيت فرا زماني ـ مكاني پيدا كند؛ موضوعات و مسائل خود را از شرايط سياسي و اجتماعي سرزمين مادري اخذ مي‏كند و از آنجا كه شرايط سياسي و اجتماعي زنان ايراني غير از شرايط زنان غربي است؛ لذا فمينيسم نمي‏تواند مرجع علمي‏براي پژوهشگر مسائل زنان در ايران باشد. ليكن نگاه سطحي گرا هيچ توجهي به ظرافت موضوع و مسائل زنان ندارد و مسائل زن ايراني را شبيه مسائل زن غربي مي‏بيند و به همين دليل در جهت يكسان سازي مسائل قدم برمي‏دارد.

نمونه ديگري از يكسان نگري را در موضوع «عشق» مي‏توان بررسي كرد. از منظر روانشناسي فرويدي، بين عشق و تمايلات جنسي كه به فيزيولوژي بدن باز مي‏گردد، تفاوتي وجود ندارد. اين مطلب ممكن است به دليل نگاه تقليلي مادي گرايانه باشد. در چنين نگرشي تمام علل و عوامل به امور مادي تأويل و تقليل مي‏رود. لذا هيچ كشش فوق مادي وجود ندارد تا باعث وقوع جذبه‏‏هاي معنوي يا عارفانه گردد. از سوي ديگر چنين برداشتي ممكن است به دليل افق سطحي نگرانه فرد باشد. زيرا در نگاه سطحي، از موجودات عالم، چيزي غير از ماديت مشاهده نمي‏شود و چون با چنين نگاهي نمي‏توان به مراتب والاتري از عشق كه عاري از هرگونه تمايلات و غرايز جنسي است، آگاهي يافت؛ لذا در جهت يكسان نگري آن مراتب با عشق مادي برمي‏آيند. به تعبير ديگر در مقام تفسير و تعبير، عشق معنوي را تا مرز عشق مادي تقليل مي‏دهند. يكي از روان شناسان ضمن نقد نگاه فرويدي به مقوله عشق، ريشه اين نوع نگاه را در سيطره علوم طبيعي در قرن نوزدهم مي‏داند. «اينياس لپ» كشيش و روان پزشك فرانسوي در اين زمينه گفته است:

«براي درك فرويد انسان هرگز نبايد فراموش كند كه او با هوشمندي وتراوشات فكريش فرزند راستين قرن علمي نوزدهم بود. در آن زمان تنها علوم طبيعي بود كه نام علم بر آن نهاده مي‏شد. چگونه او مي‏توانست از يكسان پنداشتن محركهاي غريزي انسان و غرايز جانوران پرهيز كند؟ با وجودي كه او بيننده‏اي باريك بين و بسيار امين بود، ولي در تشخيص و مشاهده اساس و اصول فعاليت رواني انسان بدانگونه نبود. در دنياي واقعي و موجود، غير ممكن است كه بتوان عشق را تا سطح واكنش بيولوژي تنزل داد.»

با وجودي كه آقاي «لپ» سعي در تفكيك مطلق بين تلذذ جنسي «ارگاسم جنسي» با كشش عارفانه مي‏نمايد؛ ليكن در نهايت نتوانسته است اختلاف مرتبه كشش معنوي و مادي را درك نمايد. لذا بر اين باور است كه: «از نقطه نظر روانشناسي قابل انكار نيست كه نيروي عاطفي كه عارف در عشق به خدا مصرف مي‏كند با آنچه كه ديگران در عشق جنسي، دوستي و توجه به دانش و هنر مصرف مي‏كنند، يكسان است.» او نيز گرفتار يكسان بيني غربي است.

7- ساده انگاري

سطحي نگري، توأمان با ساده نگري است. در سطحي نگري به پيچيدگي روابط و اختلاف افق موضوعات و مسائل توجه نمي‏شود و لذا همواره تمايل به ساده سازي آنها وجود دارد. در نتيجه مفاهيم پيچيده به يك سلسله معاني ساده ملموس تقليل مي‏يابد. در اين حالت، طبيعي است كه براي تحليل مفاهيم ساده شده مي‏توان از متناظرهاي غير عادي استفاده كرد. يك نمونه آن مقوله «عشق» است. عشق مفهومي مشكك و ذومراتب است. مفهوم عشق را از داني‏ترين مراتب وجودي آن (تمايلات جنسي) تا عالي ترين مرتبه آن (عشق به خدا و معبود) مي‏توان بازشناسي كرد. بنابراين، تجليات عشق در مرتبه و افق واحدي قرار ندارند؛ حتي محبت ميان زن و شوهر در رديف تمايلات و غرايز جنسي قرار ندارند. در اين صورت، احكام و مسائل مرتبه‏اي را نمي‏توان براي مرتبه ديگر نسخه پيچي كرد. در واقع، چنين عملي به منزله ساده كردن موضوعات و مسائل و تقليل مفاهيم است. عرفا درست عمل مي‏كردند كه براي بيان هنر عشق ورزي‏‏هاي عرفاني از تمثيلات و تجربيات عرفاني كه عاري از هر گونه حركتهاي غير عادي و بيمارگونه است؛ بهره مي‏گرفتند. ليكن،‌ امروزه عرفا جاي خود را به كسان ديگري سپرده‏‏اند كه از افقي بسيار نازل به مفهوم عشق و مسائل آن مي‏نگرند. مردم امروز، هنر عشق ورزيدن را از روان شناسان طلب مي‏كنند.

دانش روانكاوي به اقتضاي حوزه مطالعاتي‏اش، موضوع عشق را در افقي بسيار نازل تر از افق عرفاني مورد مطالعه قرار مي‏دهد. روان شناسي تجربيات عرفاني را كه ناب ترين تجربه معنوي بشر است، موضوع خود قرار نمي‏دهد، بلكه مصاديق پژوهشي آن، رفتارهاي عادي و غير عادي است كه به لحاظ روش‏شناسي قابل تجربه حسي است. لذا در تشريح مطالب روانكاوي يا از موضوعات آزمايشي (ايجاد موضوع در شرايط آزمايشگاهي) و يا از مواردي بهره مي‏گيرد كه كم و بيش برخاسته از سرشت بيمارگونه بوده است.اين عمل، همان ساده كردن مفاهيم پيچيده است. آيا به راستي مي‏توان از مطالعه بر روي بيماران رواني، تصويري درست و عميق از «هنر عشق‏ورزيدن» ارائه نمود؟ چنين روشي براي تبيين رفتار محبت آميز و عاشقانه نرمال ميان زن و شوهر، به دشواري قابل تجويز است تا چه رسد به تجربيات عرفاني.

8- روزمرگي

حيات بشري توأمان با فراز و نشيب‏‏ها و يكنواختي‏‏ها مي‏باشد، بخش‏‏هايي از اين حيات همواره تأمل برانگيز و فراموش نشدني و بخشهاي ديگر فاقد جذابيت‏‏هاي عقلاني و عاطفي است. به تعبير ديگر حيات بشر به دو بخش اساسي عادي و غير عادي تقسيم مي‏شود. بخش عادي زندگي همان يكنواختي‏‏هايي است كه براي انسان چندان جذابيت و لطفي ندارد و به اصطلاح جنبه روزمرگي زندگي را تشكيل مي‏دهد.

روزمرگي، آن دسته اتفاقاتي مي‏باشد كه بشر همه روزه با آن مواجه بوده و تبديل به عادت شده است؛ يعني اتفاقاتي كه عودت پذير مي‏باشد. امور عادي شده به تدريج معناي خود را از دست مي‏دهد يا لااقل در نظر انسان مورد غفلت قرار مي‏گيرد. مانند تبديل شب و روز كه به دليل عادي شدن اين دو پديده، غالباً مورد غفلت قرار مي‏گيرد. اما بخش‏‏هاي غير عادي يا غير روزمرّه زندگي اينچنين نيست. اين بخش از زندگي بشر، بخش‏‏هاي پر معناي (تلخ و شيرين) آن را تشكيل مي‏دهد. از اين رو، براي فهم و تحقيق آن به رنج طاقت فرسايي نياز است، به مثابه غواصي كه در قسمتهاي عميق درياي زندگي است. بر همين اساس، مسائل زنان نيز شامل بخشهاي كم عمق و عميق است و چون سطحي نگري توان غوطه وري در بخش‏‏هاي عميق مسائل زنان را ندارد، بيش از پيش به جنبه‏‏هاي عادي و روزمرّه آن رو مي‏آورد. سطحي نگر به دليل كم عمقي امور روزمرّه، مجبور به پرگويي و پرداختن به جزئياتي مي‏شود كه براي همگان كمابيش اتفاق مي‏افتد و ملال‏آور است. رمان نويسي، يكي از ورطه‏‏هاي بارز غلطيدن در دام روزمره نويسي است. ساخت رمانهاي بلند به گونه‏اي است كه نويسندگان كم‏مايه و سطحي‏نگر را به بزرگ‏نمايي و پرگويي در امور روزمره مجبور مي‏سازد. در اينگونه رمان نويسي‏‏ها، پيام‏‏هاي ناب و پند آميز نويسنده در انبوهي از مطالب عادي و كم مايه گم مي‏گردد. مانند آنكه بخواهيم سوزني را در انبار كاه پيدا كنيم. بي‏جهت نيست كه عرفا و عالمان اخلاق در بيان حكايت‏‏هاي حكيمانه و پندآموز به اصل مطلب و گزيده گويي مي‏پرداختند. مگر آنكه كار رمان نويسي و عارف را قياس مع الفارق بدانيم. در اين صورت، نبايد انتظار داشت كه تحليل مسائل عميق زنان و ساير موضوعات را در رمان و داستان نويسي‏‏ها جستجو كرد. به همين دليل است كه مي‏گوئيم آن دسته از افرادي كه بهره‏اي از تجربيات عرفاني برده‏‏اند و به اعماق معنا و مفهوم واقعي حيات و هستي سفر كرده‏‏اند؛ نبايد كلامشان در بيان واقعه، به مطالب روزمره آميخته گردد. واقعه عرفاني آن قدر كشش سماعي دارد كه مجبور به پرگويي و روزمرّه گويي نشويم.

9- كنش انفعالي

وقتي سطحي نگري تمايلي به غوطه وري در بحر عميق معنا نداشته باشد، به تدريج با بي‏هويتي و بحران معنا مواجه مي‏گردد. تعبير ديگر بحران معنا، پوچ گرايي است. زيرا با خالي شدن دنياي سطحي نگر از نظام معاني، چيزي جز مجسمه‏‏هاي بي‏روح يا دنياي پوچ باقي نمي‏ماند.

ديدگاه سطحي نگر گاه هشداري معنوي به خود مي‏دهد. آغاز اين هشدار، گذار از ديدگاه سطحي نگرانه است. چنين فرآيندي را مي‏توان به «گذار معنوي» تعبير نمود. اما اگر تمايلي به گذار وجود نداشته باشد، به ناچار بايد به گونه‏اي با درد و رنج بحران معنا كنار آيد. اين كنار آمدن‏‏ها ماهيتي كاملاً انفعالي داشته و از سر استيصال و درماندگي پديد مي‏آيد و فلسفه‏اي در عمق آن پنهان نيست. كنش‏‏هاي انفعالي سطحي‏نگرانه گونه‏‏هاي مختلفي دارد، يك شكل آن ايجاد «معاني كاذب» است. وقتي نگاه سطحي‏گرا، با فساد و درد دسته‏اي از زنان مواجه مي‏شود، در پي توليد معاني كاذب بر مي‏آيد تا به اين وسيله به نوعي ابراز همدردي نائل گردد. ليكن كاذب بودن تعابير دردمندانه سطحي‏نگر وقتي آشكار مي‏گردد كه زمينه آن فساد و درد معدوم مي‏شود و به اصطلاح «سالبه به انتفاء موضوع» مي‏گردد، اما در نگاه سطحي‏نگر، هيچ نشاني از ابراز رضايت مشاهده نمي‏شود. شاعره‏اي در شعري به نام «رقاصه»، از زبان زني رقاصه، از درد و رنجي كه باده پرستان ميخانه بر آن زن تحميل كرده‏‏اند؛ مي‏نالد و با او همدردي مي‏كند.در اين شعر، بي‏نشاطي، خسته دلي و تلخ كامي ‏زن رقاصه به تصوير كشيده مي‏شود. ليكن گوينده شعر در اين همدردي با آن زن رقاصه، جدي نبوده و اين موضوع را سوژه اي براي شعرسرائي خود انتخاب كرده است. زيرا اگر چنين نيست، انتظار مي‏رود كه در زمان برچيده شدن بساط ميخانه و ميخانه چي (يعني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي) در وصف گذشتن آن روزهاي تاريك و تباهي و آينده‏اي روشن براي آن زن نيز شعر مي‏سرود. اما دريغ از يك بيت شعر مسرّت بخش!

نتيجه گيري

گرچه در اين گفتار مطالعه موردي در باره سطحي نگري در مسائل زنان به چند كتاب محدود گرديد؛ ليكن، امروزه مواردي از اين دست كتابها در بازار نشر ايران بسيار زياد است. به طوري كه عرضه و فروش اينگونه كتابها، بازار نشر كتب اصيل، عميق و غير سطحي نگر را به ركود كشانده است. چنين وضعيتي همت بي‏دريغ و عاشقانه ديگري را از ناحيه فرهيختگان دل سوخته، طلب مي‏كند تا چشم و دل و ذائقه خواننده ايراني را به سوي درياي عميق معنويت تغيير دهند. سطحي نگري، نگرشي نيست كه بتواند از عهده حل مسائل بنيادين زنان برآيد. زيرا خصلت‏‏هاي ماهوي سطحي نگري، مانند دنيوي گري، بي‏معنايي، بي‏غايتي، تقدس زدايي، يكسان نگري، ساده انگاري و روزمرّگي و . . . . موجب شانه خالي كردن آن از اين وظيفه سنگين شده است. سطحي نگري با چنين خصلت‏‏هايي، نه فقط مسائل زنان را كم نكرده است كه بر شمار آنها افزوده است. تحقيق در باب پيآمدهاي ذهني و عيني نگرش سطحي، درستي اين ادعا را كاملاً روشن مي‏سازد. به هر حال، عبور از سطحي نگري به معناي گذار به حيات معنوي است. در اين راه، ناب ترين تعاليم، آموزه‏‏هاي وحياني و حكمت معنوي است كه نتيجه تجربه معنوي فيلسوفان و حكيمان الهي است.