| مجلات >كتاب زنان>شماره 11 |
نويسنده: طوبي شاكري گلپايگاني
تأملات فقهي نوين و گسترده در فقه جزا در دو دهه گذشته و بخصوص در سالهاي اخير احتمالا تحولات بنياديني را لااقل در شيوههاي دادرسي وادله اثبات دعوي بدنبال خواهد داشت، اما آنچه باعث ترديد و نگراني نسبت به تحولات احتمالي آتي است اين است كه اگر اين رويكرد نو همراه با انديشه استخراج سياست جنائي كلان و راهبردي از متون جزايي همراه نباشد نه در حوزه ديني از بار مشكلات دستگاه قضايي خواهد كاست، و نه پاسخگوي انتقادات برون ديني نسبت به فقه جزا از خاستگاه سياست جنائي غرب است. لذا انديشيدن به يك سياست كلان جنائي، همراه با مواجهه با خاستگاه انتقادات برون ديني به مثابه سياست جنائي بشرگرا و عقلاني با بزهكاري در تأملات فقهي نوين ضروري است.
از ديد منتقدان، به نظر ميرسد با بحث تمهيداتي مختصر، فوق ضرورت و اهداف نوشتار، روشن شده باشد اهدافي كه ميتوان آن را در امور زير مورد تأكيد قرار داد:
1- ايجاد دغدغه كلان انديشي در اين رويكرد نو نسبت به فقه جزا القاء انديشه ترسيم خطوط كلي تحولات احتمالي آتي در قوانين جزائي، و شيوههاي دادرسي با بحث فقهي از سياست جنائي اسلامي و امكان استخراج آن از متون جزائي :كتاب، سنت و فقه جزا امري ضروري است.
2- تأملي مختصر در سياست جنائي غرب، اصول، اهداف علمي و راهبردي آن
3- نقد نتايج علمي تأملات فقهي نوين كه با استناد به اين جريانات فقهي از احتمال تحولات آتي در قوانين جزائي و بخصوص در شيوههاي دادرسي كيفري سخن گفتيم و به دلايلي كه در متن روشن خواهد شد، بحث مختصر معرفت شناسانهاي نيز نسبت به اين جريانات خواهيم داشت.
جهت ورود در مباحث فوق، قبل از هرچيز به آشنايي اجمالي با معنا و مفهوم اصطلاح سياست جنائي در غرب ميپردازيم.
تأمل تاريخي در اين امر كه آيا طرح سياست جنائي )به معني واكنش عقلاني عليه بزهكاري در غرب)، به «فوئرباخ » منتسب است كه با اين تعريف از سياست جنائي )مجموعه شيوههاي سركوبگرانه كه دولت با استفاده از آنها عليه جرم واكنش نشان ميدهد) براي اولين بار اين مفهوم را در اوائل قرن نوزدهم مطرح كرد، يا «بكاريا » كه در قرن هيجدهم در عين بيگانگي با اين مفهوم عملا رسالت عظيمي را درمبارزه با نظامهاي جزائي انتقام، كفاره و مكافات عليه بزهكاري با توجيه عقلاني مجازاتها و تناسب منطقي آنها با جرائم )البته بدون دخالت دادن شخصيت بزهكار در واكنشهاي عليه بزهكاري آن گونه كه بعدها از مفهوم سياست جنائي تداعي ميشد( به عهده گرفت. و يا به «منتسكيو» سلف «بكاريا »كه كتاب روح القوانين او در واقع رساله سياست جنائي است. داراي ثمرات علمي محسوسي نيست، زيرا نتيجه مطالعات تاريخي در اين زمينه هرچه كه باشد تأثيري در اين اتفاق و اجماع علمي ندارد كه:
پيدايش اين مفهوم به معني آغاز عقلانيت مواجهه با بزهكاري غربي و نتيجه تلاشهاي علمي دوره روشنگري در اروپا است، مواجههاي كه در عوض واكنش نسنجيده و سركوب گرانه عليه بزهكاري و توجه به مقابله با عنصر بزه، در يك برخورد چند مبنايي و چند بعدي با پديده مجرمانه در پي دخالت دادن ملاحظات مربوط به شخصيت بزهكار در اين واكنش و رعايت جنبههاي حمايتي نسبت به او در عين دفاع از جامعه است. و هدف آن سازمان بخشيدن عقلاني به واكنش ضد بزهكاري است.
گو اينكه اجماع و جزم علمي نسبت به امرفوق خاستگاه ترديدهاي جدي نسبت به منطقي بودن طرح اين سؤال كه (نسبت فقه جزاي اسلامي با اين سياست جنائي عقلاني واكنش عليه بزهكاري چيست؟( وانكار پاسخهاي معقول در اين زمينه از سوي منتقدان فقه جزاي اسلامي است.
از ديد منتقدان فقه جزاي اسلامي نسبت بين فقه جزاي اسلامي و سياست جنائي نسبت تباين است و اين به دليل:
اولا: تقدم تاريخي فقه جزاي اسلامي و تأخر وجودي مباحث مربوط به سياست جنائي است، گو اينكه موجوديت سياست جنائي و تحولات تاريخي آن در دو سده گذشته زاييده بحثها و آموزههاي حقوقي در دوره روشنفكري و بعد از آن در اروپاست.
آموزههاي افرادي چون «منتسكيو»، «بكاريا»، «بنتام » و... بعد از آن انكار اثباتيوني چون »لومبروزو» «آنريكوفري»، و «گاروفالو» كه راه را براي ارائه نظريههاي دفاع اجتماعي افرادي چون «آدلف پرينس» وسپس آموزههاي افراطي ضد حقوق كيفري «گرامانيكا» و سرانجام نظرات متعادل مكتب دفاع اجتماعي نوين در زمينه سياست جنائي به سركردگي «مارك آنسل» باز كردند، و همگي در پيدايش مفهوم و بينش خاصي نسبت به انسان و حقوق و آزاديهاي او و تفكرات بشرگرائي در نظام كيفري مؤثر بوده و به تدريج واكنشهاي معقول وسازمان يافته و حمايتي در غرب نسبت به بزهكار نقش داشتهاند.
(بحث تفصيلي از آموزههاي حقوق جزائي و جرمشناسي اين افراد را در تحت عناوين سهگانه مكتب كلاسيك، تحققي و مكاتب دفاع اجتماعي درآينده مورد بحث قرار خواهيم داد.)
از ديد منتقدان از نظر ماهوي نيز به جهت اين هماني حقوق اسلام با مكاتب فطري و طبيعي قبل از سدههاي هفده و هيجده كه در آن حاكميت از آن خداوند و امر و نهيها، ناشي از اراده او و فقه جزا به دليل انسانشناسي فقيهاني كه با اعتقاد به وجود رابطه عبد و مولائي، فرد را در موارد عصيان و عدم فرمانبرداري سزاوار قهر الهي و تطهير از طريق اعمال مجازات ميدانستند، داراي محتواي كفارهاي و تنبيهي و ترذيلي است.
از ديد منتقدان فقه جزاء كلام حضرت امام )ره( در خصوص قتل يهوديان بني قريظه: «براي خود آنها )بني قريظه( نيز اين قتل به صلاح بود و ميتوان گفت از رحمت كامله پيامبر خاتم )ص( قتل آنها است زيرا با بودن آنها در اين عالم در هر روز براي خود عذابهاي مختلف تهيه ميكردند كه تمام حيات اينجا به يك روز عذاب آنجا مقابله نميكند.» به اندازه خطابه «سنت پل» به روميان كه: «اگر بد ميكني بترس زيرا بيهوده نيست كه قدرت حاكمه شمشير در دست دارد او در واقع خليفه خداست» در تعارض و تضاد با آموزههاي فلسفيفيلسوفاني چون «لاك»،«روسو»،«كانت»، «استينسر»، و... است كه با آموزههاي خود بنيانهاي الهي و مذهبي حقوق فطري و طبيعي را فرو ريختهاند. گو اينكه نتوانستند ضرورت وجود قواعد برتر از اراده دولتها و حقوق موضوعه را نديده بگيرند، اما بعد از نفي انتساب آن به اراده و عقل الهي، وجود آن را از راه دادههاي صرفا عقلي تأئيد كردند«روسو» تأكيد كرد )كه بدون شك يك عدالت اجتماعي وجود دارد كه از عقل سرچشمه ميگيرد( و ديگران از آموزههاي او الهام گرفتند و اينك در قرائت فيلسوفان غربي، حقوق طبيعي عبارت از:
»اصول و قواعدي كه عامترين آن احساس مفهوم عدالتي است كه از عقل سليم انسان ناشي ميشود و هدف آن حمايت از فرد و حقوق و آزاديهاي اوست» اين فردگرايي اصالت فردي فيلسوفان، الهام بخش آن گرايشهاي حقوقي است كه در قالب سياست جنائي بشرگرا، امروز به انساني كردن نظام كيفري و جرم زدايي توأم با كيفر زدايي ميانديشد و اين سياست جنائي خاستگاه تفكر انتقادي غرب نسبت به فقه جزاي اسلامي است. ايشان با تفكيك بين گناه، بزه، كفاره، كيفر و رعايت ملاحظات انساني نسبت به بزهكار و تاكيد شخصيت انساني و فردي گرايي و نفي مجازاتهاي ديني دست به كيفر زدايي زدند.
نسبت به فقه جزا نگرش انتقادي برون ديني در ابتدا واكنشهاي عالمان ديني را به دنبال داشت كه به دليل تعجيل در دفاع؛ از عمق و انسجام علمي كمتري برخودار بود، واكنشهايي كه به صورت دفاعيات پراكنده، گاهي حكمت تشريع قوانين جزايي و زماني فوائد و آثار اخلاقي و تربيتي اجراي آن را بيان ميكرد و...
اما در طول دو دهه گذشته، به دليل نهادينه شدن تفكر انتقادي در خارج و داخل و شتاب گيرندگي آن در سالهاي اخير، جريانات فكري منسجمي در حوزه ديني نسبت به فقه و جزا بوجود آمد كه ميتوان آنها را به سه جريان عمده درون ديني تقسيم كرد.
اين جريانات عليرغم اختلافات ماهوي و همچنين اختلاف در روش و مباني در يك امر مشتركند، و آن اينكه در پاسخ به انتقادات با خاستگاه اين تفكر انتقادي مواجهه نميكنند، خاستگاهي كه در قالب سياست جنائي به قول سياستگذاران جنائي امروز، خاصه «مارك آنسل» از يك سو واكنش معقول عليه نظام سنتي سركوبي است و يك جنبش ضد كيفري و يا لااقل غيركيفري محسوب ميشود و از سوي ديگر علاقمند به تضمين حقوق فردي و حمايت از انسان و شكوفايي ارزشهاي انساني است. و يا به عبارت ديگر تأمين دفاع جامعه در برابر جرم، توأم با احترام به ارزشهاي انساني و اجتماعي است.
ما با اين سه جريان درون ديني، دو مواجهه متفاوت خواهيم داشت:
1 - به جهت اختلاف مباني معرفت درجه اول، جريان اول نسبت به متون جزائي از دو جريان بعدي ناچاريم روش و مباني تفسيري آنها را از شريعت و متون ديني مورد ملاحظه اجمالي قرار دهيم.
خاصه اينكه بحثهاي معرفتشناسي ديني درجه دوم، معتقد به عدم پاسخگويي منطقي و عقلاني معرفتهاي ديني بخصوص معارف فقهي و جزايي با پرسشها و علائق ناشي از سنت تاريخي جامعه امروز است. و راهكار عملي را در تفكيك بين متون مقدس و شريعت از يك سو و معرفت ديني و فهم از شريعت از سوي ديگر و عدم تقديس و تعبد نسبت به فهمهاي مقيد و مشروط فقيهاني چون شيخ طوسي، علامه، و صاحب جواهر ميداند و در يك عبارت خواستار تحول بنيادي مباني معارف فقهي است.
گو اينكه صاحب جريان اول بر همين اساس و بر پايه مباني هرمنوتيكي فلسفي خود در مواجهه با متون جزايي كتاب و سنت آن را حامل پيام خاصي براي سنت تاريخي جامعه امروز نميبيند و فهم فقيهان گذشته در فقه جزا و سياسات را، پاسخهاي عقلاني به سنتهاي تاريخي خاص خود آنان ميداند.
نتيجه منطقي اين نوع قرائت از متون فقهي تأكيد بر تباين نسبت فقه جزا و سياست جنائي است برخلاف دو جريان بعدي كه با سنت تفقه از طريق علم اصول در صدد استنباط و استخراج پاسخهاي توجيهي و خاص از متون فقهي جزائي هستند.
پس قبل از بحثهاي فقهي براي پاسخگويي به پرسش فوق بحث مختصر معرفت شناسانهاي نسبت به جريانات فوق و در اعتبار علم اصول به عنوان منقح مباني اجتهاد خواهيم داشت.
2 - بعد از مواجهه معرفت شناسانه با جريانات سهگانه درون ديني، در ضمن بحثهاي فقهي براي پاسخگويي به پرسش فوق )نسبت فقه جزا و سياست جنائي چيست؟) به چالشهاي فقهي با جريانات مربوطه خواهيم پرداخت.
بعد از بيان اجمالي نحوه مواجهه خود با جريانات درون ديني در پاسخ به منتقدان فقه جزاي اسلامي به بررسي جريانات مربوطه ميپردازيم.
1- جرياني كه منكر رسالت تشريح و قانونگذاري جزائي متون و نصوص ديني در كتاب و سنت در ابواب مربوط به حدود و قصاص و ديات است، و با انكار دليل اجتهادي در سياسات و جزا اين امور را داخل در منطقه الفراغ ميداند.
صاحب جريان اول در تشريح ادعاي فوق اظهار ميدارد:
»بخش عظيمي از فتاوا و نظريات فقهي باب سياسات مربوط به حدود و ديات و قصاص، شهادت، قضاوت، بيعت و ولايت عامه و مانند اينهاست، پرسشي كه در عصر حاضر در برابر فقيهان ما قرار دارد اين است كه اين فتاوا و نظريات با اهداف عقلاني كه در ابواب سياسات عصر حاضر مطرح است چه نسبتي دارد و تا چه اندازه آنها را تأمين ميكند؟
فقيهان ما كه در باب سياسات نيز ميگويند فقه عبارت است از :عرضه واقعيتهاي اجتماعي و سياسي موجود مسلمانان بركتاب و سنت و بدست آوردن احكام شرعي آن، قبلا بايد معين كرده باشند، كه واقعيتهاي عصر حاضر چه هستند. اين واقعيتها در پرسشهايي خود را نشان ميدهند كه در عصر حاضر براي جامعههاي اسلامي مطرح است، دو نمونه عمده از اين پرسشها را ميتوان در باب سيستم جزايي و سيستم حكومت مشاهده كرد. مثلا امروز پرسش اصلي ما در باب »جرم و مجازات« اين است كه با كدامين سيستم جزائي و قضايي ميتوان از وقوع و تكرار و شيوع جرم جلوگيري كرد و يا به وجدان اخلاقي جامعه پاسخ داد و عدالت را تأمين كرد؟ اينها پرسشهايي هستند كه در عصر حاضر از موضع ايده حاكميت تمام عيار دولت و حفظ حقوق عمومي مطرح ميشوند و در صدر اسلام وجود نداشته است «
مؤلف در قسمت ديگر از سخنان خود اينطور ميگويد:
»اين واقعيت ما را متوجه نصوصي ميكند كه مورد استناد آن فتواها و نظريات است. از خود ميپرسيم آيا آن نصوص ميخواستند پرسشهاي عصرما را نيز پاسخ دهند. يا در مقام پاسخگويي به پرسشهاي ديگري بودهاند كه در عصر ورود آن نصوص مطرح بوده و به آن پرسشها با حفظ مصلحت شرعي و عقلائي مسلمانان پاسخ گفتهاند»؟
اين جريان با بررسي افق تاريخي، اوضاع اجتماعي و فرهنگي عصر نزول و مقايسه آن با تحولات بنيادين جامعه امروز معتقد است كه نصوص مربوطه فقط پاسخ به پرسشهاي زمان تحقق متن است و دلالت آن در همين حد است و امر و نهيهاي معين را در زمينه سياسات و جزا براي عصر حاضر بيان نميكند و لذا فقه جزا و فتواهاي مستند به اين نصوص از بستر عقلاني خارج است و اهداف عقلاني جامعه ما را برآورده نميكند.
ما اين جريان را از آن جهت درون ديني ميناميم كه در حوزه ديني شكل گرفته، اما از آنجا كه در فهم خود از متون ديني متكي به علم اصول و قواعد دلالت نميباشد، جرياني التقاطي است. معرفت ديني و معارف درجه اول اين جريان در باب فقه و تفسير متون و نصوص مربوطه، متأثر از معرفتشناسي معاصر و هرمنوتيك فلسفي - گادامر - است كه با تأمل فلسفي در ماهيت فهم و چگونگي فرايند تحقق آن برتاريخيت فهم تأكيد ميورزد و عمل تفسير را با ملاحظه اختلاف افق تاريخي متن و افق تاريخي مفسر براي يافتن پرسشهايي كه در افق معنايي مفسر و با توجه به سنت تاريخي او شكل ميگيرد، انجام ميدهد.
هرمنوتيك فلسفي بر آن است كه مخاطب و مفسر هيچگاه به فهم نهايي متن دست نمييابند و تفسيرها قابل اتصاف به صحت و عدم صحت نيستند، مخاطب فقط با توجه به پيش فرضهاي ناشي از سنت خاص خود متن را به صدا درميآورد و پاسخ پرسشها و علائق خود را از آن مييابد. لذا فهم نهايي و مقدس و ثابت از متن وجود ندارد.
بنابراين صاحب اين جريان تقيد علمي و تعبد دروني نسبت به آموزههاي فقهي جزائي فقيهان گذشته در خود احساس نميكند و همچون منتقدان فقه جزاء اسلامي، فقه جزا و فتاواي فقيهان را در سنت تاريخي جامعه امروز از بستر عقلائي خارج ميداند.
2- جريان دوم متمايل به تعطيلي حدود، در زمان غيبت است و با حمايت از دلائل كساني كه اجراي حدود را از اختيارات امام معصوم (ع) ميدانند، بدون اينكه منكر تشريع قانونگذاري جزايي و وجود دليل اجتهادي در اين زمينه شود، اجراء اين احكام را از لوازم جامعه آرماني ميداند كه افراد آن تحت مديريت و هدايت انسان كامل در سلوك تكاملي و توحيدي هستند.
ايشان بعد از بررسي دلائل فقهي موافقين اجراي مجازاتهاي اسلامي و قائلين به تعطيلي حدود در زمان غيبت ميگويند:
»با قطع نظر از دلائل نقليهاي كه تحليل آنها گذشت نكتهاي به ذهن نگارنده اين سطور ميرسد كه هر چند جنبه فقاهتي ندارد ولي خالي از اهميت نميباشد و آن اين است كه اسلام، مجموعهاي است داراي ابعاد مختلف، بعد اخلاقي، بعد اجتماعي، بعد مديريت و از همه بالاتر داراي يك نظام شرعي و حقوقي است كه اصطلاحا شريعت ناميده ميشود. در ميان ابعاد مختلف فوق انسجام و به هم پيوستگي كامل احساس ميگردد. براي تربيت انسانها و متخلق ساختن آنان به اخلاق حسنه و تعالي و رقاء بشريت تمشيتهاي گوناگون معمول شده و براي پويندگان راه كمال همه گونه وسائل ملحوظ گرديده است، در كنار آن براي متخلفيني كه به تربيت و تهذيب اخلاق آنان اتمام حجت كامل شده، مجازاتها و عقوبات شرعيه سخت پيش بيني گرديده است.
حال در فرض فقدان اجتماع جميع شرائط كه مهمترين آن به نظريه حقه شيعه اثني عشريه، وجود انسانهاي كامل در رأس مديريت اجتماعي است كه نقش مؤثر آن در تربيت جامعه مسلم و بديهي است، احتمال اينكه اجراي عقوبات شرعيه با ترديد مواجه گردد جدي ميباشد.«
و سپس به بررسي نمونههاي تاريخي از اجراء مجازات حدود توسط اميرالمؤمنين (ع) و نحوه تعامل امام (ع) با مخاطبين و مجرمين ميپردازد و خود را در موقعيت و شرايط فرهنگي اجتماعي و ايماني عصر صدور قرار ميدهد و با تأمل در شرائط خاص امروز متمايل به قول قائلين به تعطيلي حدود در زمان غيبت ميشود و آن را واجد توجيه اجتماعي ميداند.
از نظر معرفتشناسي، مباني اين رويكرد صرف نظر از نتايج حاصله فقهي قابل تأمل است، اين جريان در عين اينكه جريان كاملا درون عيني و متكي به سنت تفقه از طريق علم و قواعد دلالت است، به تفسير روان شناختي و فرا زباني متن پرداخته و ويژگيهاي شخص صاحب متن و نحوه مواجعه او با مخاطبان و به طور كلي اوضاع تاريخي، اجتماعي و فرهنگي عصر پيدايش متن را مورد بازشناسي قرار ميدهد. امري كه )صرف نظر از انتقادات وارده( فيالجمله از جهات مثبت روش تفسيري رمانتيك است كه »شلاير ماخر« علاوه بر تفسير دستوري و زباني آن را از لوازم تفسير متن ميدانست و در سنت فقهي شيعي نيز اين نوع تعاملات شارع با مخاطبان در مقام اجراي احكام جزائي به مثابه فعل معصوم و سنت عملي، غالبا مستند فتاواي فقيهان بخصوص در فقه جزا قرار گرفته است. گو اينكه بعضي موارد نيز تحت عنوان قضاياي واحده از آن اعراض شده است.
اگر در مجموعه روايي وسايل الشيعه، عنوان هر باب را فتوي و نظر فقهي مرحوم عاملي بدانيم، از موارد بسيار قابل تأمل ايشان تمسك به خبر ابي اسحاق الخفاف از يعقوبي از پدرش، در حكم به كراهت اجتماع افراد در وقت اجراي حد است، در اين خبر آمده كه اتي اميرالمؤمنين)ع( و هو بالبصره برجل يقام عليه الحد قال:« فلما قربوا و نظر في وجوههم قال: فاقبل جماعه من الناس فقال اميرالمؤمنين)ع( يا قنبر انظر ما هذه الجماعه؟ قال رجل يقام عليه الحد قال: فلما قربوا و نظر في وجوههم قال: لامرحبا بوجوه لاتري الا في كل سوء، هولاء فضول الرجال امطهم عني يا قنبر»
بر مبناي اين خبر وقتي شخصي را براي اجراي حد خدمت اميرالمؤمنين )ع( ميآورند جماعتي براي نظارت بر اجراي حد هجوم ميآورند اميرالمؤمنين از علت اين امر سؤال ميكند قنبر ميگويد براي نظارت بر اجراي حد آمدهاند اميرالمؤمنين نگاه اكراهآميزي به جماعت مينمايد و با اين عبارت (لامرحبا بوجوه لاتري الا في كل سوء،... )كراهت خود را نسبت به افرادي كه فقط بر سر امور ناخوشايند يافت مي شوند ابراز مي دارد. و سپس از قنبر ميخواهد كه آنها را از او دور كند.
چنانچه ملاحظه ميشود اين خبر تنها نقل يك نوع تعامل مبني بر ملاحظات روانشناختي از سوي شارع نسبت به مخاطبان است.
به علاوه كه صرفنظر از اشكالات مربوط به سند، متن خبر نيز با دلالت آيه... و «وليشهد عذابهما طائفه من المؤمنين» در تعارض است و جمع بين خبر و آيه با حكم به كراهت حضور در وقت اجراي حد باتوجه به لحن غيرمسامحي آيه بسيار بعيد است. چنانچه علامه و ديگران با توجه به ظاهر آيه آنرا حمل بر وجوب كردهاند اگر با تسامح و تساهل حكم شيخ طوسي در المبسوط را مبني بر حمل آيه بر استحباب بپذيريم ولي حمل بر كراهت با توجه به خبر فوق از نظر اصولي بسيار قابل تأمل است. مگر اينكه با توجه به صحيحه محمدبن خالد و مرسله ابن ابي عمير و خبر اصبغ بن نيابه و...
بگوييم منظور از افرادي كه موضوع حكم كراهتي فوق ميباشد، افرادي هستند كه بعلت ارتكاب كبيرهاي مشابه )از نظر جنس يا نوع( بر عهده آنان حد الهي ميباشد.
با وجود اين فقيهان از تمسك به اين گونه تعاملات تاريخي شارع با مخاطبان كه ناشي از ملاحظات روان شناختي خاص شارع نسبت به مخاطبان و درك شرائط و مصالح جامعه مسلمين و... است غفلت نكردهاند.
تأملات فقهي در آموزههاي قدما و متأخرين بجز كتب مربوط به فقه روائي همچون المقنع و الهدايه مرحوم صدوق نشان ميدهد كه فقيهان هيچگاه در تفسير و تفقّه نسبت به متن، لفظ مدار صرف نبودند و روش تفسيري كلاسيك كه تقريبا تا قرن هيجدهم روش رايج تفسير متون مقدس در اروپا است، بين آنان معمول نبوده است.
از طرفي ديگر نوآوريهاي «شلايرماخر» در قرن هيجدهم و روش تفسيري عام او كه مبتني بر تأملات تاريخي اجتماعي، فرهنگي در شرائط عصر صدور و نوعي هم ادراكي نسبت به تعاملات شارع با مخاطبان، علاوه بر روش تفسيري دستوري مبتني بر فقه اللغه و قواعد دلالت )و در سنت فقهي ما علم اصول است( در بين فقيهان ما در طول دوران تاريخي فقه تقريبا روشي شناخته شده است.
اتفاقا اعراض فقيهان در بعضي موارد از رويه عملي و قضائي شارع به مثابه قضاياي واحده ناشي از همين سنت تفسيري و فقهي آنان است، نه به دليل تأكيد آنها بر لفظ مداري صرف در تفقه.
آنان به دلائلي مانند عدم علم به تفرّد شارع، عدم آشنايي با شرايط فرهنگي و مصالح اجتماعي خاص كه برانگيزنده اين نوع تعامل شارع با مخاطبان بوده از بعضي از اين قضاياي واحده اعراض كردهاند.
3- جريان سوم علاوه بر امام (ع) ، فقيهان جامع الشرائط را نيز مجاز به اجراي حدود و اعمال مجازاتهاي شرعي ميداند، اما با اختصاص دادن بعضي ادله مثل علم قاضي به امام معصوم )ع( و همچنين اختيار حاكم از امتناع اجراء حدود در مواردي كه ولي امر تشخيص مصلحت در تعطيلي حدود ميدهد مثل موارد تزاحم با مفسده مهمتر يا موارد عدم تحقق اهداف عقلاني مترتب بر مجازاتها كه از جمله آنها، پيشگيري از وقوع جرم و اصلاح بزهكار است و يا عدم تجانس و تناسب زمينههاي اجتماعي و فرهنگي جامعه با اعمال مجازاتهاي شرعي كه علاوه بر اهداف فوق حامل پيامهاي اخلاقي و تربيتي نيز ميباشد.
از مشكلات اجراي مجازاتها و انتقادهاي وارده كه به ظاهر ناشي از عدم تطابق آن با اهداف سازمان يافته سياست جناحي است ميكاهد.
در مورد تعطيلي موقت مجازاتهاي اسلامي صاحب جريان فوق ميگويد:
»آيا حاكم شرع يا ولي امر ميتواند در غير موارد پيشين در صورت وجود مصلحت از اجراء حد امتناع كند چه اين حد از حقوق الهي باشد يا از حقوق آدميان يا اينكه ناگزير بايد در همه حالتها حد را اجرا كرد؟ ميتوان گفت در حدودي كه حق خداوند يا آدميان باشد حاكم ميتواند در يكي از اين سه حالت از اجراء حد امتناع كند.
1ـ حالت تزاحم: هرگاه حاكم تشخيص دهد كه اجراء حد مفسده و ضروري را در پي دارد كه هرگز شارع به آن راضي نخواهد بود، زيانهايي چون: رويگرداندن مردم از اصل اسلام، رخ گشودن ناتواني و سستي در حكومت...
2- اينكه اجراي حد شرعي باعث از بين رفتن هدف و غرض آن گردد. بياشكال ميدانيم كه حدود خداوندي بازدارندههايي هستند كه مقصود از آنها اصلاح بزهكار و بازداشتن او و ديگران از چنين كارهايي است تا به سرانجام گناه بيندشند، حال اگر اجراي حد سبب فساد بزهكار و دوري بيش از پيش او از دين شده و او بدين سبب از اسلام برگشته و به دشمنان و مخالفان ميپيوندند، در اين موارد گفته ميشود كه حاكم ميتواند از اجراء حد جلوگيري كرده و يا آن را به تأخير اندازد.
3- در مواردي كه اجراء حدود ناممكن يا دشوار باشد، هرچند اين دشواري از آن روي باشد كه مردم نيازمند به اجراي آرام و گام به گام احكام اسلامي در ميان جامعه باشند و نتوان همه احكام را به يكباره بر آن اجرا كرد.«
و در مورد عدم امكان تمسك به اطلاق آيات و روايات جزائي براي اثبات حجيت علم قاضي در اجراء حدود و مجازاتهاي اسلامي چنين ميگويد:
»شرائط اجراي مجازات و حق اجراي مجازات و يا چگونگي اثبات جرم عليه متهم از جمله مسائلي است كه از قلمرو دلالت آن آيات و روايات، خارج ميباشد. بنابراين امكان استناد به اطلاق آن ادله در جهت نفي هرگونه شرطي براي اجراي احكام مانند شرط بينه يا سوگند براي اثبات آن جرائم وجود ندارد.«
دلالت مطابقي اين رويكرد از يك سو و محدود كردن ادله اثبات جرائم و ازسوي ديگر و تعطيل موقت مجازاتهاي شرعي بنا بر مصالحي است كه ناشي از تحولات بنيادين اجتماعي و فرهنگي جوامع اسلامي ميباشد و دلالت التزامي دو رويكرد اخير به نحوي عقب نشيني علمي در برابر منتقدان غربي است.
از نظر روش شناختي، جريان سوم علاوه بر دارا بودن مزاياي علمي رويكرد دوم به نحو بسيار غنيتر كه از خصوصيات تتبعات فقهي و ژرف انديشي صاحب اين جريان است، ترتيب منطقي را به لحاظ تقدم و تأخر تاريخي متون در تحقيقات فقهي از نظر دور نميدارد.
رعايت اين امر در بحثها و آموزههاي فقهي صاحب اين جريان به اين دليل است كه مؤثر در تحقق معقول و منطقي فهم فقهي و انسجام علمي نتايج حاصله است.
گو اينكه متن همواره در سنتهاي تاريخي مختلف در ديالوگ و گفتگو با مخاطبان است. فاصله زماني كه هرمنوتيك رمانتيك »شلاير ماخر« از طريق بازسازي ذهنيت صاحب متن و مخاطبان و تأملات روانشناختي و فرهنگي و تاريخي عصر صدور و... قائل به پر شدن آن است و هرمنوتيك فلسفي »گادامر« فقط سعي در نزديكي افقهاي تاريخي متن و مخاطبان دارد. و به دليل مقيد و مشروط بودن افق معنايي مخاطب به زمينههاي تاريخي او فهم كامل متن را ممكن نميدانند - زيرا در اين سنت فلسفي متن به مثابه بنايي كهن و صامت و منفعل در فاصله دور و بيگانهساز از مخاطبان قرار دارد و مخاطب به دليل تقيّدش به زمينههاي تاريخي خاص خود به فهم غيرمشرب و خالص متن دست نمييابد – مورد افكار فقيهان است.
در سنت فقهي فقيهان متن به مثابه تمثلات وحياني صاحب آن، پس از القاء به مخاطب در عين حيات استقلالي از ذهنيت انحصاري و الهي صاحب آن قائم به انديشه و ذهن علي البدل انساني فقيهان و مخاطبان است.
لذا مشروط و مقيد بودن فهم مخاطب و فقيه به زمينههاي تاريخي خاص، به عدم مفاهمه نميانجامد تا ماداميكه متن بتواند خود را از طريق آموزههاي فقهي فقيهان به مخاطب برساند. در سنت فقهي فقيهان متن صامت و منفعل نيست، بلكه در ديالوگ گفتگوي دائمي با مخاطبان است و مخاطب و فقيه، آنگاه به مفاهمه با متن دست مييابند كه به اين ديالوگ تاريخي متن در سنتهاي مختلف گوش فرا ميدهند و اين سرّ دقيقهاي است كه فقيه در عين حال كه معتقد نيست به آموزههاي فقيهاني چون شيخ طوسي، محقق، علامه و صاحب جواهر و شيخ انصاري و...
آخرين و كاملترين ديالوگهاي تاريخي، متن است، در عين حال سخت پايبند فهم متن از طريق اين آموزهها است. گو اينكه ضرورت رجوع استقلالي متن به عنوان كتاب و سنت به مثابه مصادر تشريع و منابع نخستين استخراج پاسخهاي مناسب و نو براي پرسشها و علائق ناشي از سنت تاريخي خاص خود را از ياد نميبرد و معتقد است متن در عين قائم بودن به ذهن عليالبدل مخاطبين در آموزههاي فقهي استحاله نميشود و هويت استقلالي خود را براي ديالوگهاي نو در سنتهاي تاريخي مختلف حفظ ميكند.
و اين امري است كه صاحب جريان سوم به شدت پايبند آن است و بر مبناي همين امر در تعامل فعال با متن و با آموزههاي فقهي فقيهان از تحولات آتي به خصوص در ادله اثبات دعوي و شيوههاي دادرسي خبر ميدهد و اين خصيصه نوآوران فقهي و اصولي در بين قدما و متأخرين همچون ابن جنيد و ابن عقيل در فقه، شيخ طوسي در فقه و اصول، مرحوم وحيد بهبهاني در اصول و شيخ انصاري در فقه و اصول است. اما مزيت افزون صاحب جريان سوم كه در ضمن معرفتشناسي اين جريان به آن دست مييابيم، اينكه مؤلف گرانقدر در ضمن آموزههاي خود به مخاطبين القاء ميكند كه فقيه و مخاطب در فهم متن از طريق آموزههاي فقهي فقيهان به نحو قابل ملاحظه اي دچار طفره قهقرايي نشود و فرايند منطقي شكلگيري ديالوگهاي تاريخي متن را ناديده نگيرد.
همانگونه كه در متون روايي قبل از تأمل در متن، بررسي سند به خصوصي از نظر رعايت ترتيب طبقاتي رجال ضروري است. و اخلال در اين امر عليرغم وثاقت و عدالت روات، متن را از اعتبار مياندازد، تأمل در متون و آموزههاي فقهي نيز به مثابه ديالوگهاي تاريخي و منسجم و منطقي متن مستلزم رعايت اين ترتيب طبقاتي است.
آيا در تأملات فقهي ابتدا، استناد به كلام صاحب جواهر كه از طبقه 33عالمان و فقيهان است و بعد از آن بررسي آموزههاي علامه كه متعلق به فقيهان طبقه 18و سپس تتبع در آراء شيخ طوسي از طبقه 12فقيهان و محدثان و بعد از آن طفره تاريخي به نظرات صاحب بلغه از فقيهان طبقه 36و غيره... هرچند از سر تأمل و ژرف انديشي، ما را به استخراج پاسخهاي صحيح فقهي خواهد رساند؟
آيا اين جز تبديل ديالوگهاي منطقي متن به اصوات نامفهوم و غيرقابل دريافت است؟
اين امري است كه امروزه در تأملات فقهي مورد مداقه قرار نميگيرد و صاحب جريان سوم به سعي در پرهيز از آن دارد و در پي نسب شناسي تاريخي حكم است.
علاوه بر آن شناخت شرائط و سنتهاي تاريخي مختلف به مثابه زمينه ظهور ديالوگهاي متن و آموزههاي فقهي فقيهان، مخاطب و فقيه را در درك رسالت خود در قبال جغرافياي زماني جامعه و شناخت پرسشها و علائق خاص آن و انتظارات منطقي و معقولش از متن كمك خواهد كرد.
درك علت بالندگي و بسط آموزههاي فقهي شيخ مفيد از طبقه 11عالمان و فقيهان نسبت به فقه روايي شيخ صدوق و ديگران بدون شناخت شرائط خاص ناشي از گشايش حاصل از عقايد شيعي آل بويه كه زمينههاي بالندگي فقهي و كلامي اين فقيه بزرگوار را فراهم آوردند، ممكن نيست.
امري كه شيخ طوسي فقيه فرصتشناس را به بسط بيبديل فقه شيعي و مواجهه با فقه اهل سنت و پاسخگويي با طعنهاي تاريخي و مباهاتها و فخرفروشيهاي ناشي از قياسگرايي و استحسانشناسي متجدد مآبانه اهل سنت كه به تفريع فروع متعدد و گستردگي فقه عامه ميانجاميد واداشت.
و با تأكيد بر حجيت خبر واحد به بسط مصادر تشريع شيعي پرداخت و به فقيهان شيعي كه از شدت تعبد به سنت، غالبا جز به خبر متواتر، وقعي نمينهادند، جرأت و قدرت تفريع فروع بيشتر آموخت و در نهايت با ظهور المبسوط در مقابل المبسوط سرخسي و الخلاف )در فقه مقارن( رسالت خود را به نهايت رساند.
همچنانكه توجه به ظهور سلجوقيان كه با احساس خطر از حاكميت عنقريب فقه اماميه به واسطه قدرت بيبديل آل بويه از يك طرف و فاطميون و حمدانيان از طرف ديگر، با هدف احياي سلطه رو به اضمحلال حكومت مركزي در درك علل ركود علمي بعد از شيخ و تثبيت عصر مقلده بيتأثير نيست.
چنانكه ظهور آموزههاي فقهي محقق و سيدبن طاوس و... خاصه انديشه منضبط و حكومتي علامه و آموزههاي قاعدهمند او با شناخت سنت تاريخي خاص ناشي از تمايلات شيعي مغولان و خاصه محمد خدابنده، فقيه و مخاطب را در درك سنت تاريخي خود و رسالت ناشي از اين سنت براي پاسخگويي به پرسشها و علائق خاص جامعه امروز ياري ميكند.
و بالاخره تأمل در آموزههاي فقهي عالمان و فقيهاني از طبقه 27و 28و 29همچون صاحب معالم و صاحب مدارك و.. شيخ بهايي، مولي محمد تقي مجلسي و ملامحمدباقر مجلسي با توجه به زمينههاي خاص ناشي از حاكميت اولين حكومت شيعي انتظار معقول نوآوري در فقه و بخصوص در فقه جزا را توجيه ميكند.
اين رسالتي است كه صاحب جريان سوم به شدت تأكيد بر آن دارد وعلاوه بر تأليفات خود در القائات شفاهي به مخاطبان نيز بر ضرورت آن پاي ميفشارد.
البته در معرفتشناسي اين جريان فقهي جزائي با خلل محسوسي در معرفت فقهي اين جريان مواجه ميشويم و آن جاي خالي تأمل و تحقيق در متون فقهي اهل سنت است،كه ضرورت آن به دو دليل معقول و منطقي است:
اولا: متون و نصوص روايي شيعي در درون سنت تاريخي فرهنگي و سياسي خاص جامعه عصر صدور كه به خصوص در سياسات و جزائيات تحت حاكميت فقه اهل سنت است، شكل ميگيرد و غالبا اين متون بخصوص در جزائيات در تضارب و يا تعامل منفي با فقه اهل سنت است.
نمونهاي از تضارب متون روايي جزائي با فقه اهل سنت در اخبار و روايات مربوط به قسامه ظهور مييابد. نحوه دلالت روايات و تأكيد آنها بر تثبيت قسامه )كه برطبق نظر مشهور از احكام امضايي است( به مثابه حكم تأسيسي با عبارت »ان الله حكم في دمائكم بغير ماحكم في اموالكم، حكم في اموالكم ان البينه … علي المدعي و اليمين علي من انكر و حكم في دمائكم ان البينه علي من الدعي عليه و اليمين علي من ادّعي
در صحيحه ابي بصير و توجيه حكم و تعليل موجود در صحيحه عبدالله بن سنان با عبارت «… اما انه حق ولولا ذلك لقتل الناس بعضهم بعضا... و أنما القسامه حوط يحاط به الناس« و يا در ممدوحه و يا مرسله ديگر از زراره با عبارت «انما جعلت القسامه ليغلظ بها في الرجل المعروف بالشّر المتهم«
يك نوع تضارب شدي)در فرصت پيش آمده تاريخي ناشي از اضمحلال حاكميت اموي و عدم استحكام سلطه عباسي(با شيوههاي ديكاستريوني اموي عمربن عبدالعزيز است به گفته ابوقلابه در يكي از مجالس رسمي خود قسامه را به عنوان يكي از ادله اثبات دعوي به شور عام و نظرسنجي مي گذارد و هنگاميكه نوبت به ابوقلابه ميرسد با روش قياسي خاص خود عمربن عبدالعزيز را متقاعد به عدم كفايت و كارايي دادرسي از طريق قسامه ميكند، و پس از آن خليفه خطاب به قضات مينويسد، هرگاه دو شاهد عادل بر قتل شهادت دادند قصاص انجام گيرد و با پنجاه سوگند نه.
البته اين تضارب نه به معناي مخالفت دموكراسي بلكه ستيز سقراطي با عوامز دگي است كه از شدت اعتياد به شور حتي اعمال مجازات و مرگ و اعدام و... را در ديكاستريون متشكل از دهقانان و بازاريان و... به شور عام ميگذاشتند و از قضا رأي عوام به قتل سقراط پاسخي به نطقهاي انقلابي او برضد اين عوام زدگي پرطمطراق بود. نطق هايي كه در عين حال مخالفت با عوام زدگي، اثري از حمايت از حزب اقليت اوليگارش و يا طبقه فرهيخته آرسيتوكرات در آن نبود.
پس آيا ميتوان بدون تأمل در زمينههاي تاريخي پيدايش متون روايي خاصه متون جزايي و باتأمل تجريدي در متون فوق و بررسي لحن تأسيس گونه عبارات فوق در ميزان اعتبار قسامه و بررسي ابعاد آن به چالشهاي فقهي پرداخت و حكم به تأسيسي بودن قسامه كرد، يا همچون صاحب جواهر باتوجه به خبر ابي بصير كه در آن آمده »سئلت اباعبداللَّه )ع( عن القسامه اين كان بدؤها فقال كان من قبل رسول اللَّه)ص ) با تأمل در عبارت )من قبل( كه قابل قرائت به فتح و كسر است ترديد در تأسيسي يا امضاييبودن قسامه كرد.
ثانيا: در ضمن اخبار و روايات فراوان، معصوم )ع( در تعامل منفي و تقيهاي با فقه حاكم اهل سنت است و اين امر مورد اتفاق فقيهان اعم از قدما و متأخرين است. اما تشخيص مصاديق اين تعامل منفي و روايات تقيهاي به ميزان بسيار بالايي با احاطه بر فقه اهل سنت و شناخت زمينههاي تاريخي عصر صدور ميسر است. كه صاحب جريان سوم در عين احاطه كامل فقهي با ابعاد اين امر به عللي كه بر ما پوشيده است با فقه اهل سنت مواجهه نميكند.
نتايج حاصله از بحث معرفتشناسي در جريانات فقهي جزائي فوق خاصه جريان سوم در امور زير خلاصه ميشود:
1- تأكيد بر سنت تفقه از طريق علم اصول و قواعد دلالت
2- ضرورت تأمل در آموزههاي فقهي فقيهان به مثابه ديالوگهاي تاريخي متن و رعايت تقدم و تأخر فرايند شكلگيري اين ديالوگها
3- ضرورت شناخت سنتهاي تاريخي مختلفي كه متن از عصر صدور وسپس همراه با آموزههاي فقهي فقيهان به صورت گزارههاي ديني در گذر از آن بوده و همچنين تفسير روانشناختي از تفرد صاحب متن و تعامل او با مخاطبان
4- خروج طبيعي جريان اول كه در تفسير متون و نصوص مربوطه صرفا متأثر از معرفتشناسي معاصر و هرمنوتيك فلسفي است.
در پايان يادآور ميشويم كه پس از بحثهاي معرفتشناسي با تمحض در مباحث فقهي به منظور بررسي نسبت فقه جزا با سياست جنائي در ضمن به چالشهاي فقهي با دو جريان فوق خواهيم پرداخت.
واكنشها به همين رويكردهاي علمي درون ديني ختم نميشود، بلكه بحثها و آموزههاي فقهي جزائي جديد )صرف نظر از جريان اول( به خصوص جريان سوم هم از نظر روششناسي و هم از نظر محتواي علمي علاوه بر تأثير بر تحقيقات فقهي و حقوقي افقهاي تازهاي را در عمل گشودهاند. و نشانه آغاز فصل نوين در نظام كيفري ما هستند و از تحولات بنيادين قانونگذاري و قضائي خبر ميدهند، اما سمت سوي اين تحولات چه خواهد بود؟ اينكه آيا اصلاحات اساسي قوانين جزائي و تثبيت اصل احكام مربوط به حدود و قصاص و ديات خواهد انجاميد يا دگرگونيهاي ماهوي قوانين و جزائي آييندادرسي كيفري را به دنبال خواهد داشت، از نظر ما تفاوتي ندارد.
آنچه مهم است اينكه فقيهان ما با اين پرسش )نسبت فقه جزا با سياست جنائي عقلاني واكنشي عليه بزهكاري)مواجهه كنند. بايد دانست كه اعتقاد به تباين اين نسبت خاستگاه تمام انتقادات برون ديني است و رويكردهاي علمي ما و انديشه اصلاح قوانين جزائي بدون مواجهه با آن و بدون دغدغه طرح يك سياست جنائي كه ترسيم كننده خطوط كلي اصلاحات و تحولات آتي ميباشد از بار مشكلات دستگاه قضايي و ايرادات نظام كيفري و در نتيجه انتقادات منتقدان ما نخواهد كاست.
ما در مواجهه با اين پرسش درخواهيم يافت كه در اتخاذ سياست جنائي راهبردي و كارا و جهت دهنده از كجا بايد الهام گرفت.
اگر از روي تعصب و با پيش فرضها و پيش داوريهاي فقهي و كلامي و بدون تحقيق تأملي نو و همه جانبه در متون ديني و فقهي و مطالعات تطبيقي در سياست جنائي دوسده گذشته غربيان با نفي غيرعلمي ديگران به اثبات غيراصولي خود برسيم، علاوه براينكه از مشكلات خود نكاستهايم از سنت فقهي اسلاف خود نيز دور افتادهايم، اسلافي چون شيخ انصاري كه قبل از بيان مباني علمي ديدگاههاي فقهي خود در مسأله، ابتدا با انديشههاي مخالف مواجهه ميكردو بعد از سعي در توجيه منطقي و مدلل سازي اين آرا، به رد علمي آنها ميپرداخت و بدين وسيله بر استحكام آموزههاي خود ميافزود.
و شايد هم ما نيز چون منتقدان سنتي خود در عمل به نوعي، به اعتقاد تباين نسبت اين دو مقوله )فقه جزا # سياست جنائي( رسيدهايم و عدم مواجهه با اين پرسش در واقع يك تغافل تاريخي مصلحتي است كه ناشي از احساس نياز به سياست جنائي واكنش عقلائي است كه تعامل انسان با بزهكار را به قانونگذاران و قضات ما در ابعاد قانونگذاري و قضائي بياموزد، تعاملي كه در حين دفاع از اجتماع به تضمين حقوق و آزاديهاي فردي بزهكار و حمايت از كرامت الهي و اخلاقي و شكوفايي ارزشهاي انساني او در يك كلام بشر گرايي نظام كيفري بيانجامد و انديشه كيفرزدايي قانونگذاري و قضايي را القاء كند، و اختصاص اين مفاهيم و اصول راهبردي به آموزههاي حقوق سياستگذاران جنائي غرب بخصوص در دهههاي اخير به مكتب دفاع اجتماعي نوين و تعارض آن با جزميت و قاطعيت مفاهيمي چون قاعده لاتأخير في الحد، لاكفاله في حد، لا يشفعنّ احدّ في حدّ، اعتبار علم قاضي كريمه « لا تأخذ كم بهما رأفه»و از يك طرف، اكراه در مواجهه علمي با متون جزا و از سوي ديگر گريز از اين جزميت را با راهكارهايي چون اختصاص اختيار اجراي حدود به امام )ع( يا تعطيلي موقت و مصلحتي مجازاتها را القاء ميكند.
اما ما نه آن روش غيرمضبوط را صحه ميگذاريم و نه اين تغافل مصلحتي را ميپسنديم بلكه از سر تأمل و با رويكردي نو، به متون و نصوص ديني و فقه جزا رو خواهيم آورد و با دقت علمي كه ميراث سنتي و تاريخي فقيهان ما در جدلهاي فقهي و علمي است با پرسش فوق مواجهه خواهيم كرد، و صرف نظر از اينكه در اين مواجهه علمي به چه نتيجهاي برسيم، معتقديم كه در نهايت ابواب تازه و افقهاي جديد به روي تحقيقات فقهي در زمينه فقه جزا گشودهايم وترس از مواجهه با اين پرسش را از ديگران سلب كردهايم.
به نظر ميرسد كه اين آغازي نو براي فقه جزا است، البته برخلاف مباني هرمنوتيك منتقدان به قرائت رسمي از دين، با روش تفقه از طريق علم اصول و قواعد دلالت كه روش مرسوم فقيهان در تتبعهات فقهي است بحث خواهيم كرد.
و با توجه به اينكه در سياست جنائي بحث از تعامل با بزهكار و توجه به كرامت انساني و حمايت از حقوق فردي او و در نهايت دغدغه كيفرزدايي به خصوص در بعد قضايي در ميان است تفسير روانشناختي متن و ملاحظات فرا زباني در آن و بررسي تعاملات صاحب متن با مخاطبان براي احاطه بر سلوك قضائي شارع ضروري است چنانچه جريان دوم و سوم از اهميت اين امر غافل نبودهاند.
1- خاستگاه اين اصل در مكاتب حقوقي مختلف:
گرچه در طول تاريخ همواره احساس نامفهوم و گنگي از اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها راهنماي مصلحاني همچون »سولون« بوده كه در انديشه اصلاح هرج و مرجهاي حقوق و قضائي و تحقق عدالت بودند.
اما از وقتي كه انسان به طور جدي به تعقل و تفكر در زمينه واكنش عليه بزهكاري پرداخت اين اصل در انديشه آگاه او به عنوان راهكار تحقق اين تفكر، عينيت و تشخص يافت، و عملا در قرن 18با انتشار رساله جرائم و مجازاتها در آموزههاي »بكاريا« كه ملهم از انديشههاي سلف خود »منتسكيو« است، اين اصل هويت خارجي پيدا كرد و سپس ديگران حتي اثباتيون بحثها و آموزههاي خود را در زمينه سياست جنائي به نحوي مستقيم يا غير مستقيم به اين اصل اختصاص دادند.
ما نيز طبق اين سنت تاريخي در پاسخ به پرسش نخستين و بررسي فقه جزا با سياست جنائي از اين اصل آغاز ميكنيم.
ولي قبل از اينكه به بحثهاي صرفا فقهي بپردازيم خاستگاه اين اصل را در مكاتب مختلف حقوقي به صورت فشرده مورد بررسي قرار دهيم كه در عين حال خاستگاه علمي تطورات و تحولات تاريخي اين اصل طي دو قرن گذشته نيز ميباشد، و در ضمن در تأملات فقهي براي يافتن پاسخ پرسش فوق ضروري است.
الف: مكتب كلاسيك - در سنت »بكاريايي« و مكتب كلاسيك خاستگاه اين اصل دو امر زير است:
1- ممانعت از خودسري قضات و خودكامگي آنان در اعمال كيفر نسبت به بزهكاران. »منتسكيو« در تأكيد بر ضرورت وجود قانون ميگويد:در »لاسدمون« يك عيب جمهوري اين بود كه افورها )قضات اسپارت( خودسرانه قضاوت مينمودند بدون اينكه قوانين براي راهنمايي آنها وجود داشته باشد... در حكومتهاي استبدادي كه قانون وجود ندارد فكر و ميل قاضي خودش قانون ميباشد.
«بكاريا» خود در اين زمينه ميگويد :(تنها بر پايه قوانين ميتوان كيفرهاي متناسب با جرائم را تعيين كرد و اين اختيار خاص تنها به قانونگذار كه نماينده جامعهاي است كه براساس يك قرارداد اجتماعي تشكيل يافته است تعلق دارد. قاضي )كه خود عضو جامعه است( نميتواند درباره چند و چون كيفر عضو ديگر همين جامعه، عادلانه تصميم بگيرد. بنابراين يك قاضي نميتواند به نشانه حميت و مصلحت اجتماعي كيفر يك شهروند بزهكار را افزايش دهد)
2- ضرورت دفاع از امنيت اجتماع و پيشگيري ازوقوع جرم و توجه به نقش بازدارندگي مجازاتها
- البته با رعايت تناسب منطقي بين مجازاتها و جرائم
«بكاريا« برخلاف »گروسيوس« كه به جنبه سزادهي مجازات ميانديشيد و نه همچون »هابز« كه در تعيين ميزان مجازات به اصل سودمندي نظر داشت معتقد بود كه يكي از موانع ارتكاب جرم گريزناپذيري كيفرها است و در جاي ديگر ميگفت: اگر مردم دريابند كه ميتوان از سر تقصيراتشان گذشت و مجازات نتيجه ضروري اعمالشان نيست اميد فريبنده رهايي از كيفر در نهادشان پرورش مييابد).
بنابراين از متفرعات اصل قانون بودن جرائم و مجازاتها در آموزههاي او حتميت مجازاتها است، در آموزههاي او قاضي فقط وظيفه احراز مجرميت متهم و انطباق و اعمال مجازاتهاي مقرره را بر او دارد. و از هرگونه تفسير موسعي كه به بهبودي وضع بزهكار بيانجامد و اصل مزبور را از حتميت بياندازد ممنوع است.
لذا آموزههاي او عاري از انديشه حكيمان متقدم بر او همچون »ولتر« است كه در ضمن دفاع از حقوق متهم گذشت و اغماض را به قضات القاء ميكردند.
»بنتام« گرچه انديشه حتميت كيفر و سرعت اجراي آن را مورد ملاحظه قرار ميدهد او معتقد است كه (مناسب است مقداري آزادي عمل به قضات داده شود واين نه به منظور تشديد مجازات بلكه براي كاهش آن در مواردي است كه گمان ميرود يك فرد نسبت به فرد ديگر داراي خطر يا مسئوليت كمتري است.
چنانچه ملاحظه ميشود آثار انعطاف و عدول از اصل حتميت مجازاتها كه از متفرعات اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها در آموزههاي »بكاريا« است در انديشههاي »بنتام« و در مكتب كلاسيك به تدريج ظهور ميكند.
پايه گذاران مكتب تحققي در اروپا در ابتدا »لومبروزو« پزشك نظامي ايتاليايي و مدير تيمارستان پاوي و استاد پزشك قانوني در »تودين« است كه مطالعات خود را به بررسي خصوصيات جسماني و فيزيكي بزهكاران اختصاص ميدهد، بخصوص با مطالعات جمجمه هاي مجرمين بسياري، قائل به وجود وجوه مشترك خاص در جمجمه بزهكاران است.
سپس »آنريكوفزي« حقوق دان و جامعه شناس ايتاليايي كار خود را با مطالعه بر روي آمارهاي جنائي فرانسه آغاز ميكند، نتيجه تحقيقات و مطالعات اين پزشك و حقوقدان به ترتيب دو رشته، انسانشناسي جنائي و جامعه شناسي جنائي را بوجود ميآورد.
و بعد از او »گاروفالو« از قضات ايتاليايي تحقيقات خود را در تكميل كار »لومبرزو« و »انريكوفري« در كتابي به نام جرم شناسي ارائه ميدهد. اين افراد واكنشهاي اجتماعي نسبت به بزهكار را در تدابير تأميني و اقدامات پيشگيرانه جستجو مي كنند و مخالف با اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها هستند كه جزميت آن، از نظر آنان با آزادي قضات در اتخاذ تصميم مقتضي نسبت به حالتهاي خطرناك در تعارض است دادن آنان اختيارات بيشتر به قضات را براي مبارزه به حالتهاي خطرناك و بالقوه مجرمانه را پيشنهاد ميكنند و معتقدند كه سركوبي بايد به عنوان عامل پيشگيرانه اعمال شود. يعني تنبيه يك حالت خطرناك ساده و يك رفتار جرم زا كه احتمالا مي تواند منجر به خساراتي براي جامعه گردد و به هر حال نامعقول نيست كه مجرمانه تلقي گردد.
آنان حتي با اصل كلاسيك تناسب بين كميت كيفر و كميت بزه مخالفت ميكنند. از نظر آنان اقدامات پيشگيرانه نبايد داراي مدت معين باشد زيرا تنها با توقف حالت خطرناك است كه مدت اجراي اين تدابير خاتمه مييابد.
و بالاخره طرفداران اين مكتب اصولا مخالف با بكارگيري واژههايي چون مجازات و كيفر كه داراي ذهنيت سزادهي و تنبيهي است ميباشند و از مفاهيم راهبردي چون تدابير تأميني، اقدامات پيشگيرانه و ...استفاده ميكنند.
لذا از نظر آنان چون در واكنشهاي اجتماعي عليه بزهكاري مسأله سزادهي و تنبيه مطرح نيست اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها كه متفرع بر اين مفاهيم است منتفي ميباشد.
در مكاتب دفاع اجتماعي، خاصه مكتب دفاع اجتماعي نوين، خاستگاه اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها فقط امر اول است، لذا رويكرد اثباتيون را در مورد اختيارات قضات در ممانعت از حالت خطرناك بزهكاران احتمالي و تدابير تأميني در اين خصوص را برنميتابند. و همچنين حتميت مجازات به عنوان راهكار تأمين دفاع اجتماعي و پيشگيري از وقوع جرم از نظر آنان مردود است.
در انديشه آنان علاوه بر دفاع اجتماعي توجه به شخصيت بزهكار جهت بازسازي اجتماعي او ضروري است
لذا با توجه به شخصيت بزهكار تدبير قابل اجرا نسبت به مجرم بايد از نظر شكل متنوع باشد، تا به قاضي اجازه دهد كه در هر مورد خاص مناسبترين آنها را انتخاب كند )اصل فردي كردن مجازات) حتي تحقيق درباره شخصيت بزهكار در طول مرحله تحقيقات )تقطيع محاكمه كيفري( لازم است. و اين امر، همكاري متخصصين ديگر در امور پزشكي و روانشناسي و روانپزشكي و جامعهشناسي و... ايجاد ميكند. لذا در آموزههاي آنان حقوق كيفري نه ابزار منحصر به فرد و نه بهترين ابزار براي مبارزه با بزهكاري است )كيفرزدايي) سرانجام اشكال مختلف جرم زدايي در مكتب دفاع اجتماعي نوين از شيوههاي واكنش عقلاني عليه بزهكاري است. البته تمايل »مارك آنسل« به كيفرزدايي بيش از جرم زدايي درقالب مفهوم دقيق اين واژه است.
بنابراين مكاتب دفاع اجتماعي بخصوص دفاع اجتماعي نوين، در عين پايبندي به اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها با خاستگاه اوليه آن و تأكيد بر ضرورت اين اصل، راهحلهاي دفاع اجتماعي را در اعمال ضمانت اجراي كيفري و مداخله مراجع قضايي جستجو نميكند. بلكه جنبش وسيع كيفر زدايي در قالب سياست جنائي امروزي با حذف مجازات مرگ متمايل به حذف يا محدود كردن مجازات سالب آزادي و در انديشه انتخاب جايگزين مناسب براي آن است.
از طرف ديگر با دفاع از فردي كردن مجازاتها متمايل به افزايش نقش قاضي و اعطاي اختيارات وسيع به قضات در سازگار كردن كمي و كيفي واكنشهاي اجتماعي با شخصيت بزهكار است. لذا در سياست جنائي امروزي اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها با حفظ خاستگاه اولين خود روند انعطافي خاصي در جهت كيفرزدايي و فردي كردن مجازاتها به منظور حمايت از كرامت انساني شخصيت بزهكار و بازسازي اجتماعي او در پيش دارد، و در مقابل، مسئله حتميت مجازاتها كه متفرع بر خاستگاه دوم اصل قانوني بودن جرائم و مجازاتها در سنت بكاريايي است به تدريج از اعتبار علمي ساقط ميشود.
«ادامه دارد»