| مجلات >شوراي فرهنگي و اجتماعي زنان>شماره 2 |
جامعهى مدنى، يك تعريف آكادميك واحد و حوزهى منحصرى ندارد و از مفاهيمى است كه هر مكتبى، مختصاتى ويژه و معانى متناسب با اصول موضوعه خودش را براى آن تعبيه كرده است. جامعهى سياسى و مدنى اگر در بستر انسانشناسى اسلامى باشد، نگاهش به انسان و حقوق زن در تمام ابعاد، متفاوت است، با آنكه در بستر انسانشناسى ليبرال يا ماركسيستى و يا فاشيستى باشد. مكاتب ماترياليستى، اعم از فاشيسم، ليبراليسم، كمونيسم از نقطه نظر معرفت شناختى و انسان شناختى آبشخور اوليهشان مشترك است. عليرغم آنكه در فروع و نحوهى توصيههايى كه براى نظامسازى اجتماعى مىنمايند، متفاوتند. ولى نوع نگاه آنها به فضيلت، حقيقت و انسان، تقريبا در اصول، مشترك است و نبايد از هستههاى مشترك اين مكاتب عليرغم تعارضات تاريخى آنان غافل شد. تعريف جامعهى مدنى، تعريفى جامع و مانع نيست و به تقريرهاى بسيار مختلفى معنا شده، كه گاهى حتى متضاد است. پس هر مكتبى جامعهى مدنى و حقوق بشر را در بستر اصول موضوعه خود و در چارچوب تعريفى كه از انسان، سعادت، شقاوت و حقوق و وظايف دارد، تعريف نموده است. ولى من پيشنهاد مىنمايم كه، سراغ گفتمان اسلامى كه بر مبناى شريعت الهى و براساس حقوق و وظايفى كه مبتنى بر وحى است، برويم و در مورد خانواده و روابط زن و مرد و نهادهاى اجتماعى گفتگو كنيم. و بحث خود جامعهى مدنى را مستقلاً در وقت ديگرى پى بگيريم.
اجازه بدهيد من اين سؤال را اينطور تصحيح نمايم، جامعهى مدنى، چيزى در مقابل جامعهى اسلامى نيست، ما جامعهى مدنى مطلق، در برابر جامعهى دينى نداريم، عرض كردم كه جامعهى مدنى در بستر تفكر اسلامى يك معنا مىيابد و در بسترهاى ديگر، معناى ديگرى دارد. مثلاً جامعهى مدنى ليبرال سرمايهدارى، كه تقرير خاصى از جامعهى مدنى بوده است و الان از آن بيشتر به جامعهى مدنى غربى يا سكولار تعبير مىشود، بله، اين نوع جامعهى مدنى با جامعهى اسلامى منافات دارد. هم جامعهى دينى و هم جامعهى مدنى، مفاهيم عامى هستند و در موقع بررسىِ نسبت آنها با هم، بايد با دقت بيشترى گفتگو كرد. پس سؤال را اينطور مطرح كنيم كه تفاوت نقش خانواده و زن در جامعهاى كه براساس اكثريت اسلامى و شيعى طراحى شود، با جامعه مدنى ليبرال سرمايهدارى كه امروز آرمانشهرهايشان هم تشكيل شده و پيش روى ماست كه چه بر سر زن و خانواده آمده است، چه تفاوتهايى دارد؟
نگاه دينى به خانواده، با نگاه ماترياليستى به خانواده متفاوت است، ريشهاش هم اين است كه ماترياليسم اعم از ماركسيسم، ليبراليسم و به ويژه تفكر ليبرال، انسان را در درجه اول، موجودى غريزى مىدانند. تفكر ليبرال، انسان را موجودى غريزى مىداند. فلاسفه ليبرال از متأخرين و متقدمين، عقلانيت و نيز اخلاق را در طول غريزه مىدانند و معتقدند كه همهى انسانها، ابتدا ميل مىكنند و بر اساس اميال و تمايلات خود به فكر كردن مشغول مىشوند كه چه جور اميال خود را سريعتر و كمهزينهتر ارضا نمايند. عقلانيت، در سنت ليبرالى، عقلانيت ابزارى است و طبق تعريفى كه كردهاند معنى آن اين است كه همهى اهداف از حيث عقلانى بودن در عرض هم هستند، چون اهداف، در حوزهى ماوراء الطبيعى فلسفى وكلامى و حكمى اصولاً قابل ارزيابى نيستند نه اثباتا و نه نفيا. و هركسى براساس تمايلات ، سليقه و ميلش به علتى كارى را انجام مىدهد، لذا در مقام اهداف، انسانها، تابع علتها هستند نه دليلها. يعنى چيزى را مىخواهند و هركسى، هرچه بخواهد، تنها به خودش مربوط است و پلوراليزم فكرى و عقيدتى در جامعهى مدنى غربى هم معنايش اين است كه چون همهى دستگاههاى اخلاقى، بالسويه است، و نمىتوان گفت كدام مجموعهى اخلاقى، درستتر از ديگرى است، نقطهى اخلاقى وعقايد از آن جاهايى است كه نقطهى كور عقل ماست لذا، آنجا هركس، هر انتخابى نمود آزاد است و البته عملاً ملاك اخلاقى در تفكر ليبرالى اصالت لذت است. در آن جامعهى مدنى، آنچه به آن اصالت مىدهند لذت و سود است، با ملاكهاى كمّى و هرچه بيشتر، بهتر. و اگر صحبت از «خير» مىشود، چه در نهاد خانواده و چه ساير نهادهاى اجتماعى، صرفا به اين معناست كه مآل و هدف، هرچه هست نهايتا به سود و لذت دنيوى بيانجامد، بله، در انتخاب وسيله براى نيل كم هزينهتر به هدف، عقل به كار مىرود ولى در تعيين اهداف خير، بزرگان فلاسفه ليبرال گفتهاند، اين يك نوع انسانشناسى است كه انسان را اصالتا موجودى غريزى مىداند. برخلاف اسلام كه انسان، را موجودى عقلانى مىخواهد. درست است كه انسان بالفعل، موجودى طبيعى و غريزى است، اما اين انسان قابل تربيت است و بايد نيروى عقل و فطرت در آن تقويت شود و مىتواند تصميمهاى عقلانى و غيرنفسانى بگيرد. حتى در مقام اهداف و نه فقط وسايل. لذا اسلام، نه فقط عقلانيت ابزارى، بلكه قبل از آن و مهمتر از آن، عقلانيتِ هدف را مطرح مىكند و عقلانيت وسيله، در طول عقلانيت هدف مطرح مىشود. حالا به سراغ خانواده بياييم، در نگاه ماترياليستى و ليبرالى.... زن وخانواده هم در درجه اول براساس اصالت لذت و نهادى با اين كاركرد نگريسته مىشود و خانواده در مهمترين كاركردش تأمين لذت جنسى است و ضرورتهاى زندگى جمعى نظير توليد مثل و نه بيشتر و به اينها هم نگاه مرد و زن در اين جامعهى مدنى، نگاه انسان به انسان نيست، فقط ارتباط مذكر و مؤنث است. ارتباط جنس، در درجه اول است لذا به محض اينكه احساس شود كه راههاى ديگرى براى لذت جنسى وجود دارد، بدون آنكه تن به پذيرش مسئوليت خانوادگى بدهد، به طور طبيعى سراغ آن راهها مىرود و اين طبيعى است كه اگر اهداف، متعالى و انسانى نباشد و صرفا ارضاى غريزهى جنسى، مطرح باشد، مسلم، انسانى كه اينگونه به جنس مقابل خود نگاه مىكند، به محض آنكه راههاى راحتترى پيدا كند، كمتر به سراغ خانواده مىرود و يكى از علل از بين رفتن يا تضعيف نهاد خانواده در چنين جوامعى همين بوده است. مرد و زن هيچ دليلى نمىبينند كه تن به تشكيل خانواده بدهند. وقتى بيرون از نهاد خانواده مىتواند نياز خود را مرتفع كند، چرا تن به تكليف شاق خانوادگى بدهد؟! اين پرسش در آن منطق، جوابى ندارد، اما خانواده حتى اگر جزء طبيعىترين و غريزىترين نياز انسان باشد. جنبه تمدنى دارد.
نگاه اسلام به تشكيل خانواده، يك نگاه الهى و ارزشى به قضيه است. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه تهذيب نفس انسان را در درجه اول اهدافشان قرار دادند، رشد و كمال انسانها را مدنظر دارد و تمام عملكردهاى فردى وجمعى براى همين تهذيب است، نيازهاى غريزى و طبيعى را وسيلهاى در همين مسير مىبيند. اسلام به غريزىترين اعمال حتى در روابط جنسى، يك نگاه ارزشى را حاكم مىكند. همان پيامبرى كه براى تهذيب آمده است در اين مسئله هم از اجر و ثواب، صحبت مىكند و تفكيكى ميان نيازهاى طبيعى انسان كه بايد به روش مشروع ارضا شود، با نيازهاى فوق طبيعى نمىكند. در اين نگاه، خانواده، نهادى مقدس است و حتى تأمين غريزه جنسى و توليد مثل از منظر مادى محض، تعقيب نمىشود، و به كمال انسان و صيرورت زن و مرد و كودك نگاه مىشود.
اسلام در مورد رابطهى زن و شوهر با هم متذكر مىشود كه شما بايد براى يكديگر، مايه آرامش و سكن شويد و اين آرامش، صرفا جنسى نيست بلكه آرامش روحى و معنوى هم مدنظر است. آيا آنجا كه مىگويد شما نسبت به هم، جنبه لباس و پوشش داريد بايد مراتب حرمت يكديگر باشيد. از اين تعابير قرآنى استفاده مىشود كه جوهرهى خانواده از نظر اسلام با خانوادهاى كه در منطق غرب هست، متفاوت است. در تفكر اسلامى، ميان خانوادهاى انسانى با لانه حيوانات تفاوت ماهويى وجود دارد.
بخشى از زمينهسازيها، بيشتر سياسى و نوعى مبارزه عليه مبانى تئوريك اسلام است و يك ترجمه زدگى افراطى و تحت اللفظى و بدون دقت در مبانى فلسفى و كلامى حاكم بر آن است. يك بخش هم به نقص و كم كارى متوليان نشر تفكر در جامعه بر مىگردد كه انصافا كم كارى كردهاند. در حوزه بعضى ازمبانى تئوريك اسلام، حتى قبل از انقلاب بيشتر كار شده است. در اين ده، پانزده سال، متأسفانه در اين كشور به قدر لازم كار فكرى و توليدى مهم در حوزه دينى انجام نشده است. مثلاً در مورد حقوق زن هنوز بايد به كتاب مرحوم علامه طباطبايى يا شهيد مطهرى، كه سى سال قبل نوشته شده رجوع كنيم، از جمله آثار اين كم كارى، همين است كه تحت عنوان فمينيسم، نظام حقوقى غلطى ترجمه مىشود. اگر پاسخ اسلامى مسايل را ندهيد، پاسخهاى غلط از راه خواهد رسيد. البته بايد گفت قضاوت در مورد فمينيسم در غرب با آنچه كه در ايران ترجمه و ترويج مىشود تفاوت دارد. در اينجا يك خصلت قشرى، روبنايى، سطحى و سياسى بر آن حاكم است، اما در غرب بايد ديد كه گرايشات گوناگون فمينيسى چه ريشههايى داشته است. حتى بايد به بخشى از جريانهاى فمينيسيتى در غرب حق داد، زيرا به زن در غرب، ظلمهاى بسيار عظيمى شده است. در دورانهاى به اصطلاح دينى به يك عنوان، و در دوران سكولار به اشكال پيچيدهى ديگرى، بنابراين شايد ضرورت داشته است كه برخى از اين واكنشهاى زن گرايانه به وجود آيد. گرچه بخشى از آن هم افراطى بوده است. در جامعه ما هم برخى از حقوق شرعى زنان، در مواردى رعايت نمىشود. كه نتيجه آن ايجاد زمينه براى طرح اينگونه ترجمههاست. الان هنوز بحثهاى فمينيستى در خانوادهها وجود ندارد. حتى در دانشگاهها هم مطرح نيست ولى اگر در يك دورهاى هم اين بحثها رونق بگيرد، علتش اين خواهد بود كه حقوقى كه اسلام براى زنان در نظر گرفته است به درستى تعريف و يا رعايت نمىشود. بعضى از اين حقوق را زنان، خودشان هم اطلاع ندارند. بخشى از آن هم چون برخى زنان به وظايفشان عمل نمىكنند، بازتاب آن ضايع شدن حقوقشان است. بخشى هم به خاطر ظلم مردان نادان يا كم ايمان و بىتقوا است. بخشى هم به خاطر جهل يا بىتقوايى بعضى از زنان است. بخشى هم به خاطر ظلمى است كه در برخى نهادهاى حكومتى مىشود. اينها همه وجود دارد. به طور مثال در دستگاه قضايى اگر در برخى مشاجرات خانوادگى به زن ستم مىشود علت، كم دقتى در اجرا است يا در مواقعى، قاضى كارشناسى قضاوت نكرده است، اما در افكار عمومى كم كم به صورت اشكال در احكام شرعى تلقى مىشود، در حالى كه علت نيست ولى ضعفهاى حكومتى و تبليغات دشمن، مشتركا چنين نتيجهاى مىدهد. واما در غرب، سرنوشت زن واقعا خواندنى و گريستنى است. از قرن پنجم تا نهم ميلادى كه بخش نخست از هزارهى گفتمان مسيحى در جامعه اروپا بوده است، امپراطورى روم سقوط مىكند، امپراطورى روم قبل از مسيحيت يك نظام حقوقى و ارزشى كاملاً ضدزن داشته است كه بعد از رنسانس هم همين نظام به طور ناقص برگشت. البته فضاى اجتماعى در دورهاى كه مسيحيت ظهور مىكند نسبت به زن تا حدودى تلطيف مىشود، زيرا بالاخره رگههايى از نگاه دينى بوده است، وضعيت زن قدرى بهتر مىشود و به حقوق او قدرى بيشتر توجه مىشود اما باز سنتهاى خشن رومى يا ژرمنى كه در اروپا بوده است توليد مىشود و بر غرب حاكم مىگردد. يا خصلتهاى قبايلى كه عليه زنان اعمال مىشد، در قرن ششم تا هفتم وضعيت زنان بهتر بوده است. در ديرها كه مركز اتوريته دينى بوده زنان به اندازه مردها سهيم بودهاند. گاهى به اندازهاى كه ديرها و زمينهاى كليسا تحت نظر زنان بوده است و گاهى ديرهايى بوده است كه زنان كشيش در آن مديريت مىكردند يا مثلاً در همين دوران قرون وسطى، زنان نمايشنامه نويس بزرگى در اروپا ظهور كردند مثل خانم گالين شاير كه ايشان دهها نمايشنامه نوشته به زبان آلمانى. كه در قرون وسطى به نام خودش منتشر شده است در حالى كه بعد از قرون وسطى، در اوائل دوره رنسانس، شرايطى ايجاد مىشود كه مثلاً زنان هنرمند نمىتوانستند آثار هنرى خود را در جامعه به نام خودشان منتشر كنند. لذا تعداد زيادى از آثار هنرى در قرون شاندزهم تا هفدهم كه به نام مردان است. در واقع آثار هنرى زنان بوده است كه به علت فضاى ضدزنان غرب به نام نزديكان آن زنان هنرمند ثبت شده است. مثلاً بعضى از كشفيات مهم بخوبى «نيكو براهه» را مىگويند در واقع، كشفيات خواهرش بوده است. موج اصلى فمينيسم در غرب، حدود هفتاد تا هشتاد سال است كه ايجاد شده و واكنش به ظلمهايى است كه در سه، چهار قرن بعد از رنسانس و بويژه در قرن معاصر به زن شده است.
در رنسانس حقوق مسيحى كنار گذاشته شده و حقوق رومى و ژرمنى دوباره روى كار مىآيد. اين اتفاقات ضدزن، در دورانى در غرب، افتاده است، كه مقارن است با دورانى كه در جهان اسلام، زنانِ متعدد بسيار مشهور در حوزهى علوم پزشكى، نجوم، هيئت، كلام، تفسير، ادبيات ظهور كردهاند و بعضىشان جزء ادبا وعرفاى بزرگ هستند وآثار مهمى بر جاى گذاشتهاند. اما در غرب پس از رنسانس فشارهاى اجتماعى ضدزن (از قرن 16ـ15) تحت آموزههاى بورژوازى و سرمايهگذارى جديد كاملاً تشديد شده است.
براى اينكه زن به كنيزك اقتصادى تبديل شود، علاوه بر آنكه كنيزك جنسى بوده، بسيارى از حملاتى كه با تضعيف نهاد خانواده در غرب انجاميده، توسط كارخانهداران اروپا و انگليس انجام شد چرا كه مىديدند زن، نيروى كار ارزانترى است و مانند مردان نمىخواهد درگير شود و حق خود را بگيرد و از نظر اجتماعى، آسيبپذيرتر است. لذا اين بحث تبليغ مىشود كه زنان بايد از قيد شوهران و خانواده رها شوند و بايد شاغل شوند، و اين باعث شد تعداد زيادى كارگر ارزان وارد كارخانجات نساجى سرمايهداران بزرگ شوند و نظام سرمايهدارى با نيروى كار ارزان زنان مظلوم رونق بگيرد. زنانى كه ديگر توسط مرد و خانوادهشان حمايت نمىشوند. متفكرانى در غرب در قرن 17ـ16 بعد از رنسانس كشته شدند و بورژوازى كه توسط ليبراليزم، تئوريزه مىشد، در حذف زن از صحنه، نقش بسيار جدى دارند و حقوقدانان بورژوازى مالكيت خصوصى مردانه را شرط رشد سرمايهدارى دانسته و زنان را به عنوان نيروى كار ارزان بكار مىگيرند و خانواده و زن، قربانى توسعهى ليبرال سرمايهدارى مىشود. در قرن 17 حتى حق مديريت اموال خصوصى و خانوادگى را هم از زن مىگيرند در حالى كه حتى در قرون وسطى، اين حق را داشته ولى در دوره بعد از قرون وسطى ديگر اين حق را ندارد!! زيرا مالكيت خصوصى زنانه، مانع رشد سرمايهدارى بوده است. نظام حقوقى روم كه عرض كردم يك نظام خشن سكولار است دوباره رشد مىكند و احياء مىشود، زن بعنوان جنس دوم بعد از رنسانس در اروپا مطرح مىشود، اصلاً تعبير اينكه زن، جنس دوم است و درجهبندى انسانها از حيث جنسيت، در دوره رنسانس در غرب مطرح شده است و در نتيجه، زن، مهجور اعلام مىشود و فاقد حق مالكيت. و اما بررسى منزلت زن در تفكر اسلامى به دو دسته تقسيم مىشود.
يكى وضعيت كلامى و تفسيرى نسبت به زن، كه شأن اوست، و اينكه آيا در اسلام هم زن، جنس دوم است؟ دوم اينكه آيا بعضى قوانين شرعى، زن را جنس دوم مىداند و شأنى كمتر از مرد براى او قايل است يا خير؟
در جامعهى مدنى ليبرال سرمايهدارى، مرادشان از ديدگاههاى دينى ما، مسيحيت است و نسبت مىدهند كه در ديدگاه دينى، زن، يك موجود حاشيهاى و طفيلى است. عدهاى مقلد سطحى و كم سواد هم همين دعواى اروپائى ـ مسيحى را به بعضى كلمات در قرآن استناد دادهاند، در حالى كه مفهوم آنرا به درستى ندانستهاند و يا عمدا در آن مغالطه كردهاند. در اسلام فلسفه خلقت زن همان است كه فلسفه خلقت مرد است. قرآن مىفرمايد ما شما را ـ مرد و زن راـ براى عبوديت و رسيدن به كمال آفريديم. هيچ جا در قرآن نگفته است، كه ما مردان را براى كمال و سعادت آفريديم يا بحثى از جنسيت در فلسفه خلقت نيامده. البته چنانچه مرحوم علامه طباطبائى قدسسره و شهيدمطهرى هم مكررا نوشتهاند، در ادبيات عرب وقتى از انسان به طور كلى صحبت مىشود. از ضمير مذكر استفاده مىشود. اين ضمير وقتى بحث انسان است به معنى كل انسان است يا در مورد خداوند ضمير مذكر بكار مىرود كه امروز بعضى از جريانهاى الهيات فمينيستى در غرب به اين قضيه اعتراض كردهاند كه اين كلمه بار ارزشى جنسى دارد. گاه مىگويند بيائيد براى خدا ضمير مؤنث بكار ببريم. يا ضمير مؤنث براى انسان به معنى كل بكار ببريم. در حالى كه اين ضمير وقتى تعبير «هو» مىشود به جاى «هى» يا در مورد انسان از ضمير مذكر استفاده مىشود. اينجا ادبيات عرب اشاره به جنسيت ندارد. در ادبياتهاى ديگر هم همين طور است، مثل انگليسى. آنچه مهم است، اين است كه در اسلام، خلقت زن هرگز و بهيچوجه تحقير نشده است و قرآن تصريح مىكند خلقت زن و طينت و سرشت زن و مرد با هم يكى است. فلسفهى خلقت آنها يكى است و اين تعبير كه «خَلَقَ لَكُم مِنْ نَفسٍ واحدةٍ» شما را از يك نفس واحد آفريديم و اين توهم كه زن در خلقت، يك موجود فرعى و طفيلى است، اگر در تعاليم مسيحيت و يهود و... آمده ربطى به اسلام ندارد، اسلام مىگويد: «خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنفسِكُم اَزواجا» ازواج شما، از جنس خود شما هستند. و تعبير «منها» دارد يعنى از همان طينت است و تفاوتى ميان آنها وجود ندارد. يا مثلاً در روايتى از امام صادق عليهالسلام پرسيدند كه آيا حوّا از دنده چپ آدم خلق شد؟ حضرت فرمود: «دروغ است به خدا». يا نگاهى كه در بسيارى از اديان شرقى و غربى است كه زن را عنصر گناه مىدانند يا در مسيحيت كه زن، عضو شرّى است كه چارهاى از آن نيست، شرّ لازم است مثل دولت كه به قول ليبرالها وجودش مضرّ و شرِّ لازم است، ديگران در مورد زن، اين تعبير را به كار مىبرند. در برخى سنتها مىگويند در نهان تمام جنايات و خيانتها، يك زن وجود دارد. يا اينكه شيطان از طريق زن، آدم را فريفت. اين هم در قرآن وجود ندارد. در قرآن آمده است. «فَوَسوَس لَهُما الشَيطان». شيطان آدم و حوا ـ هر دو را ـ فريفت. «فدّلاهُما بِغُرور» و هر دو آنها را دلالت به فريب داد و بر هر دو آنها سوگند خورد كه من خير شما آدم و حوا را مىخواهم. و آدم و حوا هر دو در اثر اين غفلت، هبوط كردند. بعضى افراد مريض القلب كه به تعبير قرآن، محكمات دين را رها مىكنند و به متشابهات متوسل مىشوند، گاهى يكى، دو روايت را متمسك قرار مىدهند و بهره بردارى مىكنند. درحاليكه در مورد روايات، بايد بررسى سندى شود. روايات بسيار زيادى در مورد حقوق زنان، نقش زنان، سرشت زنان، وجود دارد كه اينها همه را نديده مىگيرند يا نديدهاند و به چند حديث كه سندشان و يا دلالت يا مقام صدورشان كاملاً مشكل دارد مىچسبند، كه با استناد به آنها نمىتوان تفكر اسلامى را در مورد زن دريافت، تشخيص اينها كار كارشناسانه حوزهاى و علمى مىطلبد و راهحل ژورناليستى يا سياسى ندارد. البته بخشى هم كه در مورد سنديت روايات مشكل وجود ندارد، در مورد مفهوم واقعى روايات بايد دقت شود گاه روايتى در واقع، تجليل شأن زن است ولى از منظر غلطى كه نگاه مىشود تعبيرى ضد زن پيدا مىكند. مثلاً اگر روايتى در مورد منشأ فاسد بودن زنان وجود دارد، اين در همه زنان نيست و به زن بودن زن مربوط نمىشود. بلكه در مورد مفاسدى است كه ريشهاش در جنسيت وهوسهاى جنسى است و چه مرد باشد و چه زن باشد. در تفكر اسلامى اصولاً آنچه كه انتخاب آن دست خود انسان نيست نه ارزش است و نه ضدارزش ، مثل جنسيت. قرآن از جمله به همين دليل مىفرمايد كه: «خداوند هركسى را كه بخواهد در رحم، مذكر مىآفريند وهر كه را بخواهد مؤنث مىآفريند...» يعنى مرد يازن بودن، نه افتخار است و نه ننگ. اين عقيده كه زن به بهشت نمىرود و يا زن، وسيلهاى است تا مرد به بهشت برود، هم در غرب و هم در شرق، در جوامع دينى و آسيايى وجود داشته است و ريشهها و آثار در بعضى جوامع مسلمانان هم نفوذ كرد وحتى گاه به اسلام نسبت داده مىشود. اينكه زن استعدادش براى تقرب به خدا كمتر است، قرآن تصريح مىكند و روايات زياد هم داريم كه ملاك عبوديت و تقرب، جنسيت نيست. گاه سؤال مىشود چرا رسولان و انبياء از ميان زنان نبودهاند. اين جوابش روشن است، چون رسالت دو بخش دارد. يك بخش آن رسالت بر هدايت فردى است كه همان قرب معنوى و طى مدارج و كمالات انسانى است و بخش دوم آن رسالت اجتماعى است، يعنى رهبرى اجتماعى كه مستلزم درگير شدن و جنگيدن و تشكيل حكومت و اجراى حدود شرعى، مثل؛ جهاد و درگير شدن با امت و هدايت آنها و... است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در نظر بگيريد، دو بعد دارند، يك بعد آن مقام معنوى است كه باعث مىشود ايشان به رسالت برگزيده مىشود و يكى هم مسأله غزوات ومحاصرهها و مبارزات اجتماعى است.
در مقام ارتقاى باطنى و تقرب الهى و كمالات، تفاوتى ميان جوهر زن و مرد نيست و هيچ آيه و روايتى در اين مورد كه زنان به كمال و قرب الهى نمىرسند نمىتوانيد پيدا كنيد. بلكه برخلاف آن بسيار وجود دارد. قرآن وقتى مقامات معنوى و ارزشى را مىشمارد. عمدا مذكر و مؤنث را با هم مطرح مىكند «العابِدين و العابِدات، القانِتين و القانِتات، الآمرين بالمعروف والآمرات» در بعضى آيات مثل اينها ضمير مذكر و مؤنث را با هم آورده است تا تأكيد بر عدم تفاوت ميان زن و مرد بنمايد و به تعبير بزرگان، هرجا كه از يك قديس در قرآن نام مىبرد از يك قدسيه هم نام مىبرد، اگر از موسى عليهالسلام نام برده، سرگذشت مادر موسى و خواهر او را هم مىگويد اگر از عيسى عليهالسلام نام برده از مريم عليهاالسلام هم ذكر مىشود.
اگر در روايات از حضرت على عليهالسلام نام مىبرد، از حضرت فاطمه عليهاالسلام هم نام مىبرد، اما بحث رسالت رهبرى به معنى هدايت درگيرىهاى اجتماعى بحث ديگرى است و اين هم يك تكليف است و يك حق نيست و امتيازى نيست. اينكه زن وظيفه جهاد ندارد اين امتيازى نيست كه از زن گرفته شده است، بلكه امتيازى است كه به او داده شده است. اصولاً مرد و زن ، يك ابعاد مشتركى دارند كه 80ـ70 درصد آنها ميانشان اشتراك است. و حقوق وظايف آنها در اين موارد با هم مشترك و مساوى است چه در حقوق مدنى و اقتصادى و چه در مورد حقوق سياسى و حضور سياسى، به طور نمونه، دستور خدا در مورد بيعت پيامبر با زنان و به رسميت شناختن حق سياسى زنان در جاهليت جزيرةالعرب و حق مالكيت و حق ارث براى آنان است. و اما مواردى كه در واقع افتراقات وتفاوتهاى واقعى زن ومرد از بعد روانى و جسمانى وجود دارد، آنجا بعضى حقوق و وظائف زن ومرد، متفاوت است.
همه به برخى تفاوتهاى زن ومرد اذعان دارند و حتى گاه آنقدر در مسئله تفاوتها كه مثلاً از سوى برخى روانشناسان بيان شده افراط ديده مىشود كه زن و مرد را نه تنها دو جنس متفاوت، بلكه دو نوع متفاوت مىدانند و يا حتى امروز در روانشناسى و علوم تربيتى مىگويند زن از ريشه با مرد متفاوت است و مثلاً الهيات جامعهشناسى فمينيستى بايد از ابتدا ايجاد شود، اين افراط است. اسلام زن ومرد را دو موجود كاملاً متفاوت يا كاملاً مشابه مىداند. استاد مطهرى به زيبايى مىگويند: كه در جوامع غيردينى، انسان بودن زن را فراموش كردهاند و در جوامع جديد، زن بودن اين انسان فراموش شده است. در حالى كه اين موجود، اولاً انسان است و ثانيا زن است در آنجايى كه بعد مشترك مطرح مىشود، حقوق، وظايف زن ومرد مساوى است. از جمله حقوق معنوى، كه حق تقرّب الهى است و مىتوانند به مقام نبوت انبايى برسند، زن هم مىتواند به آن برسد. قرآن از وحى به زنان نام مىبرد «اَوْحَينا الى ام مُوسى» وحى كرديم به مادر موسى يا در مورد حضرت فاطمه عليهاالسلام كه صحيفهى فاطميه، محصول الهاماتى است كه از ناحيهى جبرئيل چهل روز پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فاطمه زهرا عليهاالسلام مىرسد. يا حضرت معصومه عليهاالسلام ، كه يك دختر 16 ساله است و منشأ آن همه خير و بركت در قم و در تاريخ تشيع و اسلام شده، كه يكى از آنها انقلاب ماست.
نبوت انبايى، يعنى كمالاتى كه يك فرد را نبى مىكند و آنقدر ادراك او را تلطيف مىكند كه مىتواند فرشتگان را ببيند، و از طريق فرشتگان ارتباط معرفتى با ملاء اعلى برقرار كند و آنها برايش خبر از غيب بياورند. اين، مخصوص مردان نيست. آن بخشى كه تفاوت نمىكند، نبوت در زن و مرد، هر دو، ممكن بوده و واقع شده است. اما آن بخشى كه تفاوت پيدا مىكند، رسالت اجتماعى است كه كار اجتماعى، جنگ و از اين نوع فعاليتها، و نيزاز نظر روان شناختى همهى مردان اينطور نيستند كه به علت فضيلت يك زن، تابع او شوند و رسالتش را بپذيرند و تن به رياست او بدهند. اين يك واقعيت اجتماعى است، و در غرب و شرق، براى آنكه نظامسازى اجتماعى پيش برود، شرايطى لازم است. فلذا براى رهبرى اجتماعى و تشكيل حكومت، مسئوليت را به مردان مىدهد و عرض كردم كه اين هم امتيازى نيست، بلكه تكليف بيشتر است.
در تاريخ، وجه تحقير زن چه بوده؟ معمولاً زن ازحيث زن بودن دو جور تحقير شده است. يكى اينكه، از او به عنوان كنيزك جنسى استفاده شده و استثمار جنسى شده است. در خانههاى فحشاء كه امروز تقريبا در تمام دنيا وجود دارد، بطور رسمى، زن به تن فروشى براى امرار معاش روى مىآورد و اين بزرگترين تحقير زن در تاريخ بشريت است. تحقير ديگر زن به اين صورت است كه هرگونه تماس جنسى با او مانع تهذيب نفس مىشود، و عزوبت شرط تقوى و رستگارى مردان است، مانند برخى از كشيشان و راهبهها كه عزوبت و مجرد بودن را مايهى تقرب به خدا مىدانستهاند. و تقديس تجرد، در واقع تحقير زن است. ولى در اسلام اينگونه نيست، يكى از علل ازدواجهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله مبارزه با همين تفكر بوده، گرچه اغلب زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله بيوه يا مسنتر از خود ايشان بودند.
يا در اسلام اينگونه نيست كه زن به فاميل شوهرش نام گيرد، در حالى كه در غرب اين سنت مرسوم است. اهلبيت عليهمالسلام و فرزندان حضرت على عليهالسلام ، گاهى «آل على عليهالسلام » خطاب مىشوند وگاه آنها را به «بنو فاطمه» خطاب مىكنند.
بعضا، حضور زنان در اين صحنهها را با انگيزهى تحريك مردان به جنگيدن، با استفاده از نقطهى ضعفهاى زنانه مىپندارند. اما اين دلايل كه بازهم حاوى تحقير زن است، در اسلام وجود ندارد چرا كه در اسلام هرجا كه تحقير زن و تهديد حرمت و عفت او در ميان نباشد، حضور سياسى اجتماعى او، تجويز نشده است. در غير اين صورت مانعى وجود ندارد. نمونهاش امّ عطيه، از زنان صدر اسلام، كه در هفت غزوه با اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در ركاب پيامبر بوده و يا حتى در كربلا و يا جنگ احزاب در شرايط خاصى، زن شمشير مىزند. اين تعبير كه در موازنهى «حق» و «تكليف» روى هم رفته، زن و مرد با هم فرق مىكنند، تعبير بسيار جاهلانهاى است. اينكه مىگويند زنان حقوق كمترى نسبت به مردان يا مردان وظايف بيشترى نسبت به زنان دارند. قرآن كريم صريح در اين مورد مىفرمايد:
«لَهُنّ مثلُ الذى عَلَيهن» «لَهُنّ»، اشاره به حقوق و «عليهنّ» اشاره به تكاليف مىكند. حقوق زن به همان اندازهاى مىباشد كه تكاليف اوست. براى زنان و به نفع آنان، حقوق بسيارى وضع شده و هرگز كمتر از تكاليف آنها نيست. حقوقشان همان قدر است كه وظيفه آنهاست.
در مورد مردان هم همينطور است. نكتهى مهم ديگر اين كه اِعمال خشونت به زنان، كه از اين حيث آسيبپذيرترند، اكيدا از سوى اسلام تحريم شده و قرآن كريم، خطاب به مردان امر مىكند كه مبادا از اين استعدادها، كه در مردان بيشتر است، عليه زنان سوء استفاده كنيد. و در جاى ديگر خطاب به مردان مىفرمايد: «عاشِروهن بالمَعروف»، «عاشروهُنّ» امر است و صيغهى امر، ظهور در وجوب دارد. مثل اقيمواالصلوة كه نماز را واجب مىكند. عاشروهن بالمعروف، از آن عبارات كليدى است كه بايد در تمام روابط سياسى ـ اقتصادى ـ قضايى لِحاظ شود. اى مردان بر شما واجب شرعى است كه با زنان، با معروف و انسانيت رفتارو معاشرت كنيد، آنان را تحقير نكرده و به آنان ظلم نكنيد و اصلاً نوع رابطه مرد با زن و رعايت حقوق زن، دقيقا به درجه ايمان فرد برمىگردد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم مىفرمايد: «اكمل المؤمنين ايمانا اَحسنُهم خُلقا باهلِه يا الطفَهم باهله». كاملترين فرد از حيث ايمانى، كسى است كه با زنش، رفتار انسانى و توأم با لطافت داشته باشد. يا اين حديث كه «خيارُكم، خيارُكم لِنسائكم» بهترين شما آن كسى است كه براى زنش همسر خوبى است. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حتى در مورد طلاق كه اوج نفرت و مشاجره است، سفارش مىكند كه در بدترين نوع حلال، يعنى طلاق، نبايد فشار روانى به زن وارد كنيد و او را شكنجه روحى بدهيد. «لاتَعضلوُهُنَّ لِتذهبوا ببعض ما اتيتموُهُنّ» زنان خود را تحت فشار قرار ندهيد تا بخشى از مهريه خود را كه بايد به او بدهيد، به اجبار به شما ببخشد. و او اين كار را هم بكند، بر شما حرام است. اگر از هم جدا مىشويد بايد جداشدنتان به نيكى و احسان باشد. (تسريح به احسان)
قرآن مجيد، جوابشان را داده است كه: «اِنّى لا اُضيعُ عملَ عاملٍ منكم من ذكَرٍ أو انثى»، من عمل صالح را از هر كسى سر بزند زن يا مرد، ضايع نمىكنم.
علاوه بر اين، اسلام بر حرمت و كرامت زن و شخصيت اجتماعى او هم تأكيد زيادى دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم صريحا فرمودند كه: جز آدمهاى لئيم و مردانى كه فطرتهاى پست دارند، به زنان توهين نمىكنند، و اكرام نمىكند زن را، جز كسى كه خودش با شخصيت و كريمالنفس است. «ما اكرَم النساء الاّ الكريم و لا أهانهنّ الالئهم»
مرد، سخنگوى زن نيست و مسؤوليت اعمال زن دست خود اوست، «لاجُناحَ عليكم فيما فَعَلنَ». مانع كارهاى مشروع زنان نشويد و بگذاريد مسؤوليت اجتماعىشان را خودشان بپذيرند.
در مورد ارث ـ اولاً بدانيد كه تا پيش از ظهور اسلام، در آن دوران در اكثر جوامع بشرى، زنان هيچ سهمى از ارث نداشتند. قرآن كريم آمد و اين اصل را وضع كرد كه:
«للنساء نصيبٌ مما ترك الوالِدانِ والاَقربون ممّا قَلَّ منكم او كَثُرَ»
زنان هم چون مردان سهم دارند كم يا زياد، از ما ترك نزديكانشان.
ببينيد تمام احكام براى حفظ نهاد خانواده و حقوق زن و مرد است. اگر طرفين با ديد خودخواهانه فقط حقوق خود را در نظر بگيرند و از تكليف خود در برابر ديگرى طفره بروند اين نگاه درستى نيست. زيرا حق بدون تكليف وجود ندارد. حق و تكليف دو روى يك سكه هستند. در روابط زن و مرد، حق زن نسبت به شوهر، همان تكليف شوهر نسبت به زن است. در نهاد خانواده، حق زن، تكليف مرد نسبت به زن است و حق مرد، تكليف زن است، نسبت به مرد. رعايت حقوق مردان از سوى زنان در واقع به نفع زنان است.
در مورد نكاح ـ در تاريخ حداقل، بيست و دو نوع تشكيل خانواده وجود داشته كه برخى از آنها هنوز هم هست كه در اين روشها نسبت به زن توهين شده است از قبيل تصرف عدوانى و به زور گرفتن و دزديدن زن از خانواده، تا انواع توهينآميز ديگر. اسلام همه اين انواع ظالمانه و توهينآميز تصاحب زنان را حرام كرده و اختيار زن را ركن ازدواج قرار داده است. در صيغهى ازدواج اصلاً ايجاب از طرف زن است و قبول از طرف مرد، يعنى ابتكار عمل ازدواج و پيشنهاد از طرف زن است. زمام ازدواج را بدست زن مىدهد و اين باعث مىشود كه زن، شأن و نقش و اختيار داشته باشد يعنى شرايط را زن مىگذارد و مرد قبول مىكند. ازدواجهاى ظالمانه و اهانتبارى مثل نكاح شغار كه در آن مثلاً 2 فرد خواهرانشان را بدون اجازه و اطلاع دختران به هم مىبخشيدند، حرام شد. يا وادار كردن كنيزكان به ارتباط نامشروع با ديگران، و به زن، حق شكايت و طرح دعوا در دادگاه داده شد.
در مورد اجازه پدر در ازدواج دختر ـ بايد عرض كنم كه اولاً اجماع فقها نيست و ثانيا اين هم دقيقا براى تأمين منافع دختر و حقوق زن است و به اين دليل است كه در جامعه، از او سوء استفاده نشود و فريب نخورد زيرا در محيط خارج انواع فريبها و دامها سر راه دختر است كه ممكن است به يك حرف آن چنانى توسط مردان فاسد، گول بخورد لذا شرط اجازهى پدر، آن هم در مورد دخترى كه بار اول ازدواج را تجربه مىكند اتفاقا به معنى محافظت از حقوق و حريم زن در جامعه است. يا مثلاً در مورد مهريه اسلام مىگويد مهريه به خود زن بايد پرداخت شود يعنى حق مالكيت به خود دختر تعلق مىگيرد و اين دختر نيست، بلكه جنبه هديه دارد، كه نوعى احترام به دختر است تا احساس نكند كه كالاست. همچنين مسئله نفقه و حقوق اقتصادى زن هم مهم است. در اسلام، زن حقوق اقتصادى كامل دارد. حق معامله، داد و ستد، حق ارث، حق مالكيت، حق توليد را به او اسلام مىدهد ولى وظيفه اقتصادى را به دوش ندارد. اسلام مىگويد هيچ كس حق ندارد زن را مجبور به كار كند و او را استثمار اقتصادى نمايد، مسؤوليت اقتصادى خانواده برعهده مرد است و خدا مىفرمايد: نفرين بر كسيكه حقوق اقتصادى خانواده خود را كم بدهد و حقوق او را رعايت نكند. فقه ما حتى مىگويد اگر زن از يك خانوادهاى بوده كه وضعيت او در منزل پدر مناسب بوده است، مرد بايد تا آنجا كه مىتواند همان وضعيت را برايش در شأن آن دختر مهيا كند. در غرب، زن را به عنوان نيروى كار ارزان كه نمىتواند حق خود را بگيرد بكار مىگيرند و تكاليف زن در اوج است، ولى حقوق اقتصادى او چقدر است؟! اسلام، استقلال اقتصادى از حيث حقوق، به زن داده، ولى وظيفه اقتصادى بر دوش او نگذاشته است. نكتهاى هم در مورد مسئله تمكين عرض مىكنم كه گاهى سوء تعبير مىشود، يك حقوق عام شرعى بر زن و مرد، در حال مجردى است. اما بعد از ازدواج، يك سرى حقوق و وظايف جديدى هم آغاز مىشود. تمكين و نشوز از وظايف و حقوقى است كه بر اثر قرارداد ازدواج ميان زن و مرد پيدا مىشود. معنى تمكين اين نيست كه زن بايد گوش به فرمان مرد در تمام موارد باشد. بلكه تمكين يعنى وقتى زن از حقوقى از سوى مرد برخوردار مىشود بايد متقابلاً به وظايفى كه در برابر مرد خود دارد نيز عمل كند و اتفاقا حكم تمكين، به اعتبارات مختلفى بنفع زن است و مانع از هم پاشيدن خانواده مىشود. تمكين در درجه اول در فقه ما در مورد حق جنسى مرد است كه طبق قرارداد، ايجاد مىشود، البته اين تمكين نبايد ضرر جسمانى و روانى براى زن داشته باشد كه مشمول «لاضرر» شود. اينكه زن در صورتى كه به حقوق متقابل شوهرش صدمه وارد شود، نبايد بدون اجازه همسر خود بيرون برود و يا حتى كار مستحبى انجام دهد به خاطر اين است كه اين تمكين، حق مرد است و در صورت نشوزِ زن، مرد هم مىتواند متقابلاً از حقوقى كه زن دارد مثل نفقه، شانه خالى كند. زن بايد خود را براى همسر خود آرايش كند، البته مرد هم بايد بكند. جنسيت مال داخل خانه و براى همسر است. مرد و زن داخل خانه بايد براى هم، باشند و خارج از خانه، همه فقط انسانند، نه مذكر و نه مؤنث. خوب اگر مرد داخل خانه از حيث جنسى اشباع نشود و تمكين در كار نباشد، خارج از خانه جبران مىكند و اين به ضرر خود زن است.
اما در مورد ارث: در اين 80 و 70 سال اخير كه انواع مختلفى از جنبشهاى فمنيست در غرب قوت گرفته، به علت مظالمى بوده كه در غرب به زن شده است. زنان حتى از حقوقى مثل حق مالكيت، حق ارث و... تا همين چند دهه قبل محروم بودهاند. اما در اسلام، ارث زن و مرد در مواردى در اسلام، مساوى و حتى گاهى، ارث زن از مرد بيشتر است. مهمتر اينكه هيچ حكم اسلام را نبايد مجرد از ساير احكام آن لحاظ كرد. اگر اسلام در مورد حقوق زن و مرد هيچ چيز ديگرى نگفته بود و فقط گفته بود كه ارث خواهر، نصف برادر است مىتوان گفت كه چرا؟ اما اين در كنار ساير احكام اسلام، معنى پيدا مىكند. اين دينى كه گفته است 32 ارث به پسر و 31 به دختر، اين همان دينى است كه هيچ مسؤوليت اقتصادى در جامعه بر عهده زن نگذاشته و گفته است كه او را بايد از نظر اقتصادى كاملاً تأمين كرد و نبايد نيازمند بماند.
مرحوم علامه طباطبايى مىگويند: فكر كنيد كه كل ثروت زمين 3 قسمت مىشود، اولاً اسلام يك قسمت آن را به صورت درست و بدون مسؤوليت خانوادگى در اختيار زنان قرار داده است، يعنى از طريق ارث 31 ثروت زمين، مستقيما و مستقلاً به زنان منتقل مىشود و كسى حق دخالت در آن سهم را ندارد. شوهرش حق ندارد بگويد آن سهم ارثى كه از پدرت رسيده بايد به من بدهيد. زن مىتواند آن را به هر مصرف مشروعى كه مىخواهد برساند و اما آن32 كه متصدى آن، مردانند، آيا مرد هم با 32 سهم خودش مىتواند هر طور كه مىخواهد خرج كند؟ خير، زيرا مرد بايد زن را و خانواده را تأمين كند. اگر فرض كنيم 32 را كه به مرد مىرسد، نصفش را خودش به تنهايى مصرف كند كه واقعا اينطور نيست و كدام مرد، مثلاً از 100 تومان حقوق خود، نصف آن را به تنهايى مىخورد و 50 را به خانواده مىدهد. مرد بايد همان 32 را خرج زن و خانواده كند.
احكام ارث، نه تنها ضد زن نيست، بلكه صددرصد به نفع زنان است. اسلام 31 را مستقيما دست زن قرار داده و معتقد است كه كسى در آن دخالت نكند اگر اختلالى در32 ايجاد شد و مرد به وظيفه خود عمل نكرد، زن دستش از زمين و آسمان كوتاه نشود و بتواند خود را تأمين كند.
ديه و خونبها ـ اينجا هم بايد عرض كنم كه در بسيارى از تمدنهاى سابق و لاحق، زن اصلاً خونبها نداشته است؛ هم اكنون نيز در بعضى از قوانين دنيا زن خونبها ندارد: اسلام، سنتشكنى كرده و براى زن، خونبها قرار داده است در مواردى ديه زن و مرد مساوى است، مثل ديه جراحت و... و در مواردى هم ديه زن و مرد با هم برابر نيست مثلاً در بحث قبل، استثناء وجود دارد. اولاً روشن باشد كه اين تفاوتها به علت نقش متفاوت اجتماعى است كه زن و مرد بايد در خانواده بازى كنند و در مواردى كه مسؤوليت مرد بيشتر است، اگر اختيار بيشترى نداشته باشد، به اين قضيه تن نمىدهد و جز خواصى از افراد، زيربار اين مسؤوليت نمىروند. و اما چرا مسؤوليت اقتصادى با مرد است نه با زن؟ چون خصوصيات جسمانى و روانى زن و مرد با هم متفاوت است. اين تقسيم حقوق ناشى از تقسيم وظيفه است كه علتش تفاوتهاى طبيعى بوده و به نفع زن است نه عليه زن. مردان به دليل وضعيت بدنى و فيزيولوژيكى، روحيه اجتماعى و مشاجرهپذيرى مىتوانند در بازار كار و اقتصاد بيشتر دوام بياورند. در جوامع غربى آن هم در دهههاى اخير، كه مانعى براى كار زن نبوده است، شركتهاى اقتصادى و تجارى طبق آمار خودشان، با آنكه ممنوعيت اجتماعى جهت حضور زنان در اين شركتها وجود ندارد اما فقط 2 درصد مديران را زنان تشكيل مىدهند، اينجا كه احكام شرع مانع نشده است، بلكه يك چيز واقعى و فطرى است كه از نظر ساختار ذهنى و روانى و فيزيولوژيكى يك كار را زن مىتواند انجام دهد و يك كارهايى را مرد بهتر مىتواند انجام دهد. شما چند تا ژنرال زن در غرب و شرق، سراغ داريد؟ اما در عوض، كارهاى بسيار مهمى هم هست كه از صد مرد برنمىآيد ولى يك زن، كاملاً در آن وظايف، موفق است.
حال اين ديه به معنى ارزش انسان نيست بلكه بحث بر سر اين است كه خلاء اقتصادى كه از فقدان مرد در خانواده ايجاد مىشود به علت مسئوليت اقتصادى مرد، بيشتر از خلاء اقتصادى ناشى از فقدان زن است. اگر يك نظام فقهى مسؤوليت را به مرد داد، نه به زن و بعد براى كشته شدن مرد مابه ازاى اقتصادى بيشترى (نه ارزش انسانى بيشتر) را قرار داد، حرف منطقى زده است. و از همه مهمتر آنكه اين زياد بودن ديه مرد هم، باز به نفع زن است، زيرا ديه مقتول را كه به خودش نمىدهند، اينها را به چه كسى مىدهند؟ به زن او مىدهند. و هر چقدر كه ديه مردى بيشتر باشد، خلاء اقتصادى ناشى از فقدان مرد، كه فشار اين مسؤوليت بر روى زن اوست، بهتر جبران مىشود.
از چشم خودخواهى اگر نگاه كنيم، مرد بايد بگويد ديه زن، صد برابر ديه من باشد، چون با كشته شدن او پول بيشترى به من مىرسد! پس هر چه ديه مرد بيشتر شود، براى ملاحظه منافع زن است.
ولى چنانچه عرض كردم، ملاحظات اقتصادى غير از ملاحظات انسانى است. بعضى از كسانى كه تظاهر به طرفدارى از زن مىكنند، ملاكهايى مردانه براى ارزشگذارى امور دارند، يعنى خيال مىكنند كه مثلاً يك كار زنانه كمارزشتر از كار مردانه است. سپس كارهاى به اصطلاح مردانه را براى زنان مطالبه مىكنند و اين خود بزرگترين توهين به زنان است.
در پايان عرض مىكنم كه حقايق بسيارى در عالم و آدم هست كه ما و شما بىخبريم و تنها خداوند از آن خبر دارد و اوست كه تشريح مىكند. اينكه در آخرت و حتى در دنيا، كدام حق و كدام وظيفه و كدام حكم و كدام عمل بيشتر به مصلحت زن و مرد بوده و كدام نيست، خدا مىداند و ما نمىدانيم مگر همان مقدار كه انبياء عليهمالسلام و عقل ما كه حجتهاى الهى به ما گفتهاند. اگر توحيد ما درست باشد و اصول اين دين را درست بفهميم و باور كنيم، در احكام و فروع، واقعا مشكلى نداريم. منظور اين است كه آنچه عرض شد، در حد درك ناقص ما بنىآدم بود، و اينها تازه بخشى كوچك از حكمتهاى عقلانى اين احكام است كه بنده مىدانم و حكمتهاى ديگرى هم هست كه من نمىدانم و يا فوق عقل ما و شماست كه ما اصولاً از آن بى خبريم. اميد است، بخشى از آنها در آخرت براى ما معلوم شود. اگر بشر همه چيز را مىدانست كه احتياجى به انبياء عليهالسلام و وحى نبود. اين قاعده كلى هم بايد مورد توجه همه ما در همه بحثها باشد.