مجلات >شوراي فرهنگي و اجتماعي زنان>شماره 2

مصباح انديشه در تعالى زن

گفتگو با استاد رحيم پورازغدى

به نظر حضرتعالى مهمترين شاخصه‏هاى جامعه‏ى مدنى و دينى در موضوع زنان چيست؟

جامعه‏ى مدنى، يك تعريف آكادميك واحد و حوزه‏ى منحصرى ندارد و از مفاهيمى است كه هر مكتبى، مختصاتى ويژه و معانى متناسب با اصول موضوعه خودش را براى آن تعبيه كرده است. جامعه‏ى سياسى و مدنى اگر در بستر انسان‏شناسى اسلامى باشد، نگاهش به انسان و حقوق زن در تمام ابعاد، متفاوت است، با آنكه در بستر انسان‏شناسى ليبرال يا ماركسيستى و يا فاشيستى باشد. مكاتب ماترياليستى، اعم از فاشيسم، ليبراليسم، كمونيسم از نقطه نظر معرفت شناختى و انسان شناختى آبشخور اوليه‏شان مشترك است. عليرغم آنكه در فروع و نحوه‏ى توصيه‏هايى كه براى نظام‏سازى اجتماعى مى‏نمايند، متفاوتند. ولى نوع نگاه آنها به فضيلت، حقيقت و انسان، تقريبا در اصول، مشترك است و نبايد از هسته‏هاى مشترك اين مكاتب عليرغم تعارضات تاريخى آنان غافل شد. تعريف جامعه‏ى مدنى، تعريفى جامع و مانع نيست و به تقريرهاى بسيار مختلفى معنا شده، كه گاهى حتى متضاد است. پس هر مكتبى جامعه‏ى مدنى و حقوق بشر را در بستر اصول موضوعه خود و در چارچوب تعريفى كه از انسان، سعادت، شقاوت و حقوق و وظايف دارد، تعريف نموده است. ولى من پيشنهاد مى‏نمايم كه، سراغ گفتمان اسلامى كه بر مبناى شريعت الهى و براساس حقوق و وظايفى كه مبتنى بر وحى است، برويم و در مورد خانواده و روابط زن و مرد و نهادهاى اجتماعى گفتگو كنيم. و بحث خود جامعه‏ى مدنى را مستقلاً در وقت ديگرى پى بگيريم.

به نظر شما نقش خانواده در جامعه‏ ى مدنى چيست؟ وچه تفاوتها و اشتراكهايى با خانواده، در جامعه‏ى دينى دارد؟

اجازه بدهيد من اين سؤال را اينطور تصحيح نمايم، جامعه‏ى مدنى، چيزى در مقابل جامعه‏ى اسلامى نيست، ما جامعه‏ى مدنى مطلق، در برابر جامعه‏ى دينى نداريم، عرض كردم كه جامعه‏ى مدنى در بستر تفكر اسلامى يك معنا مى‏يابد و در بسترهاى ديگر، معناى ديگرى دارد. مثلاً جامعه‏ى مدنى ليبرال سرمايه‏دارى، كه تقرير خاصى از جامعه‏ى مدنى بوده است و الان از آن بيشتر به جامعه‏ى مدنى غربى يا سكولار تعبير مى‏شود، بله، اين نوع جامعه‏ى مدنى با جامعه‏ى اسلامى منافات دارد. هم جامعه‏ى دينى و هم جامعه‏ى مدنى، مفاهيم عامى هستند و در موقع بررسىِ نسبت آنها با هم، بايد با دقت بيشترى گفتگو كرد. پس سؤال را اينطور مطرح كنيم كه تفاوت نقش خانواده و زن در جامعه‏اى كه براساس اكثريت اسلامى و شيعى طراحى شود، با جامعه مدنى ليبرال سرمايه‏دارى كه امروز آرمانشهرهايشان هم تشكيل شده و پيش روى ماست كه چه بر سر زن و خانواده آمده است، چه تفاوتهايى دارد؟

نگاه دينى به خانواده، با نگاه ماترياليستى به خانواده متفاوت است، ريشه‏اش هم اين است كه ماترياليسم اعم از ماركسيسم، ليبراليسم و به ويژه تفكر ليبرال، انسان را در درجه اول، موجودى غريزى مى‏دانند. تفكر ليبرال، انسان را موجودى غريزى مى‏داند. فلاسفه ليبرال از متأخرين و متقدمين، عقلانيت و نيز اخلاق را در طول غريزه مى‏دانند و معتقدند كه همه‏ى انسانها، ابتدا ميل مى‏كنند و بر اساس اميال و تمايلات خود به فكر كردن مشغول مى‏شوند كه چه جور اميال خود را سريعتر و كم‏هزينه‏تر ارضا نمايند. عقلانيت، در سنت ليبرالى، عقلانيت ابزارى است و طبق تعريفى كه كرده‏اند معنى آن اين است كه همه‏ى اهداف از حيث عقلانى بودن در عرض هم هستند، چون اهداف، در حوزه‏ى ماوراء الطبيعى فلسفى وكلامى و حكمى اصولاً قابل ارزيابى نيستند نه اثباتا و نه نفيا. و هركسى براساس تمايلات ، سليقه و ميلش به علتى كارى را انجام مى‏دهد، لذا در مقام اهداف، انسانها، تابع علتها هستند نه دليلها. يعنى چيزى را مى‏خواهند و هركسى، هرچه بخواهد، تنها به خودش مربوط است و پلوراليزم فكرى و عقيدتى در جامعه‏ى مدنى غربى هم معنايش اين است كه چون همه‏ى دستگاههاى اخلاقى، بالسويه است، و نمى‏توان گفت كدام مجموعه‏ى اخلاقى، درست‏تر از ديگرى است، نقطه‏ى اخلاقى وعقايد از آن جاهايى است كه نقطه‏ى كور عقل ماست لذا، آنجا هركس، هر انتخابى نمود آزاد است و البته عملاً ملاك اخلاقى در تفكر ليبرالى اصالت لذت است. در آن جامعه‏ى مدنى، آنچه به آن اصالت مى‏دهند لذت و سود است، با ملاكهاى كمّى و هرچه بيشتر، بهتر. و اگر صحبت از «خير» مى‏شود، چه در نهاد خانواده و چه ساير نهادهاى اجتماعى، صرفا به اين معناست كه مآل و هدف، هرچه هست نهايتا به سود و لذت دنيوى بيانجامد، بله، در انتخاب وسيله براى نيل كم هزينه‏تر به هدف، عقل به كار مى‏رود ولى در تعيين اهداف خير، بزرگان فلاسفه ليبرال گفته‏اند، اين يك نوع انسان‏شناسى است كه انسان را اصالتا موجودى غريزى مى‏داند. برخلاف اسلام كه انسان، را موجودى عقلانى مى‏خواهد. درست است كه انسان بالفعل، موجودى طبيعى و غريزى است، اما اين انسان قابل تربيت است و بايد نيروى عقل و فطرت در آن تقويت شود و مى‏تواند تصميم‏هاى عقلانى و غيرنفسانى بگيرد. حتى در مقام اهداف و نه فقط وسايل. لذا اسلام، نه فقط عقلانيت ابزارى، بلكه قبل از آن و مهمتر از آن، عقلانيتِ هدف را مطرح مى‏كند و عقلانيت وسيله، در طول عقلانيت هدف مطرح مى‏شود. حالا به سراغ خانواده بياييم، در نگاه ماترياليستى و ليبرالى.... زن وخانواده هم در درجه اول براساس اصالت لذت و نهادى با اين كاركرد نگريسته مى‏شود و خانواده در مهمترين كاركردش تأمين لذت جنسى است و ضرورتهاى زندگى جمعى نظير توليد مثل و نه بيشتر و به اينها هم نگاه مرد و زن در اين جامعه‏ى مدنى، نگاه انسان به انسان نيست، فقط ارتباط مذكر و مؤنث است. ارتباط جنس، در درجه اول است لذا به محض اينكه احساس شود كه راههاى ديگرى براى لذت جنسى وجود دارد، بدون آنكه تن به پذيرش مسئوليت خانوادگى بدهد، به طور طبيعى سراغ آن راهها مى‏رود و اين طبيعى است كه اگر اهداف، متعالى و انسانى نباشد و صرفا ارضاى غريزه‏ى جنسى، مطرح باشد، مسلم، انسانى كه اينگونه به جنس مقابل خود نگاه مى‏كند، به محض آنكه راههاى راحت‏ترى پيدا كند، كمتر به سراغ خانواده مى‏رود و يكى از علل از بين رفتن يا تضعيف نهاد خانواده در چنين جوامعى همين بوده است. مرد و زن هيچ دليلى نمى‏بينند كه تن به تشكيل خانواده بدهند. وقتى بيرون از نهاد خانواده مى‏تواند نياز خود را مرتفع كند، چرا تن به تكليف شاق خانوادگى بدهد؟! اين پرسش در آن منطق، جوابى ندارد، اما خانواده حتى اگر جزء طبيعى‏ترين و غريزى‏ترين نياز انسان باشد. جنبه تمدنى دارد.

نگاه اسلام به تشكيل خانواده، يك نگاه الهى و ارزشى به قضيه است. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه تهذيب نفس انسان را در درجه اول اهدافشان قرار دادند، رشد و كمال انسانها را مدنظر دارد و تمام عملكردهاى فردى وجمعى براى همين تهذيب است، نيازهاى غريزى و طبيعى را وسيله‏اى در همين مسير مى‏بيند. اسلام به غريزى‏ترين اعمال حتى در روابط جنسى، يك نگاه ارزشى را حاكم مى‏كند. همان پيامبرى كه براى تهذيب آمده است در اين مسئله هم از اجر و ثواب، صحبت مى‏كند و تفكيكى ميان نيازهاى طبيعى انسان كه بايد به روش مشروع ارضا شود، با نيازهاى فوق طبيعى نمى‏كند. در اين نگاه، خانواده، نهادى مقدس است و حتى تأمين غريزه جنسى و توليد مثل از منظر مادى محض، تعقيب نمى‏شود، و به كمال انسان و صيرورت زن و مرد و كودك نگاه مى‏شود.

اسلام در مورد رابطه‏ى زن و شوهر با هم متذكر مى‏شود كه شما بايد براى يكديگر، مايه آرامش و سكن شويد و اين آرامش، صرفا جنسى نيست بلكه آرامش روحى و معنوى هم مدنظر است. آيا آنجا كه مى‏گويد شما نسبت به هم، جنبه لباس و پوشش داريد بايد مراتب حرمت يكديگر باشيد. از اين تعابير قرآنى استفاده مى‏شود كه جوهره‏ى خانواده از نظر اسلام با خانواده‏اى كه در منطق غرب هست، متفاوت است. در تفكر اسلامى، ميان خانواده‏اى انسانى با لانه حيوانات تفاوت ماهويى وجود دارد.

متأسفانه در كنار منابع اسلامى از حقوق زن، خطر ديگرى هم تحت عناوين فمينيستى در بعضى نشريات فعال است. زمينه اين تفكر را چگونه ارزيابى مى‏فرمائيد. هدف از طرح اين تفكر چيست؟

بخشى از زمينه‏سازيها، بيشتر سياسى و نوعى مبارزه عليه مبانى تئوريك اسلام است و يك ترجمه زدگى افراطى و تحت اللفظى و بدون دقت در مبانى فلسفى و كلامى حاكم بر آن است. يك بخش هم به نقص و كم كارى متوليان نشر تفكر در جامعه بر مى‏گردد كه انصافا كم كارى كرده‏اند. در حوزه بعضى ازمبانى تئوريك اسلام، حتى قبل از انقلاب بيشتر كار شده است. در اين ده، پانزده سال، متأسفانه در اين كشور به قدر لازم كار فكرى و توليدى مهم در حوزه دينى انجام نشده است. مثلاً در مورد حقوق زن هنوز بايد به كتاب مرحوم علامه طباطبايى يا شهيد مطهرى، كه سى سال قبل نوشته شده رجوع كنيم، از جمله آثار اين كم كارى، همين است كه تحت عنوان فمينيسم، نظام حقوقى غلطى ترجمه مى‏شود. اگر پاسخ اسلامى مسايل را ندهيد، پاسخهاى غلط از راه خواهد رسيد. البته بايد گفت قضاوت در مورد فمينيسم در غرب با آنچه كه در ايران ترجمه و ترويج مى‏شود تفاوت دارد. در اينجا يك خصلت قشرى، روبنايى، سطحى و سياسى بر آن حاكم است، اما در غرب بايد ديد كه گرايشات گوناگون فمينيسى چه ريشه‏هايى داشته است. حتى بايد به بخشى از جريانهاى فمينيسيتى در غرب حق داد، زيرا به زن در غرب، ظلمهاى بسيار عظيمى شده است. در دورانهاى به اصطلاح دينى به يك عنوان، و در دوران سكولار به اشكال پيچيده‏ى ديگرى، بنابراين شايد ضرورت داشته است كه برخى از اين واكنشهاى زن گرايانه به وجود آيد. گرچه بخشى از آن هم افراطى بوده است. در جامعه ما هم برخى از حقوق شرعى زنان، در مواردى رعايت نمى‏شود. كه نتيجه آن ايجاد زمينه براى طرح اينگونه ترجمه‏هاست. الان هنوز بحثهاى فمينيستى در خانواده‏ها وجود ندارد. حتى در دانشگاهها هم مطرح نيست ولى اگر در يك دوره‏اى هم اين بحثها رونق بگيرد، علتش اين خواهد بود كه حقوقى كه اسلام براى زنان در نظر گرفته است به درستى تعريف و يا رعايت نمى‏شود. بعضى از اين حقوق را زنان، خودشان هم اطلاع ندارند. بخشى از آن هم چون برخى زنان به وظايفشان عمل نمى‏كنند، بازتاب آن ضايع شدن حقوقشان است. بخشى هم به خاطر ظلم مردان نادان يا كم ايمان و بى‏تقوا است. بخشى هم به خاطر جهل يا بى‏تقوايى بعضى از زنان است. بخشى هم به خاطر ظلمى است كه در برخى نهادهاى حكومتى مى‏شود. اينها همه وجود دارد. به طور مثال در دستگاه قضايى اگر در برخى مشاجرات خانوادگى به زن ستم مى‏شود علت، كم دقتى در اجرا است يا در مواقعى، قاضى كارشناسى قضاوت نكرده است، اما در افكار عمومى كم كم به صورت اشكال در احكام شرعى تلقى مى‏شود، در حالى كه علت نيست ولى ضعفهاى حكومتى و تبليغات دشمن، مشتركا چنين نتيجه‏اى مى‏دهد. واما در غرب، سرنوشت زن واقعا خواندنى و گريستنى است. از قرن پنجم تا نهم ميلادى كه بخش نخست از هزاره‏ى گفتمان مسيحى در جامعه اروپا بوده است، امپراطورى روم سقوط مى‏كند، امپراطورى روم قبل از مسيحيت يك نظام حقوقى و ارزشى كاملاً ضدزن داشته است كه بعد از رنسانس هم همين نظام به طور ناقص برگشت. البته فضاى اجتماعى در دوره‏اى كه مسيحيت ظهور مى‏كند نسبت به زن تا حدودى تلطيف مى‏شود، زيرا بالاخره رگه‏هايى از نگاه دينى بوده است، وضعيت زن قدرى بهتر مى‏شود و به حقوق او قدرى بيشتر توجه مى‏شود اما باز سنتهاى خشن رومى يا ژرمنى كه در اروپا بوده است توليد مى‏شود و بر غرب حاكم مى‏گردد. يا خصلتهاى قبايلى كه عليه زنان اعمال مى‏شد، در قرن ششم تا هفتم وضعيت زنان بهتر بوده است. در ديرها كه مركز اتوريته دينى بوده زنان به اندازه مردها سهيم بوده‏اند. گاهى به اندازه‏اى كه ديرها و زمينهاى كليسا تحت نظر زنان بوده است و گاهى ديرهايى بوده است كه زنان كشيش در آن مديريت مى‏كردند يا مثلاً در همين دوران قرون وسطى، زنان نمايشنامه نويس بزرگى در اروپا ظهور كردند مثل خانم گالين شاير كه ايشان دهها نمايشنامه نوشته به زبان آلمانى. كه در قرون وسطى به نام خودش منتشر شده است در حالى كه بعد از قرون وسطى، در اوائل دوره رنسانس، شرايطى ايجاد مى‏شود كه مثلاً زنان هنرمند نمى‏توانستند آثار هنرى خود را در جامعه به نام خودشان منتشر كنند. لذا تعداد زيادى از آثار هنرى در قرون شاندزهم تا هفدهم كه به نام مردان است. در واقع آثار هنرى زنان بوده است كه به علت فضاى ضدزنان غرب به نام نزديكان آن زنان هنرمند ثبت شده است. مثلاً بعضى از كشفيات مهم بخوبى «نيكو براهه» را مى‏گويند در واقع، كشفيات خواهرش بوده است. موج اصلى فمينيسم در غرب، حدود هفتاد تا هشتاد سال است كه ايجاد شده و واكنش به ظلمهايى است كه در سه، چهار قرن بعد از رنسانس و بويژه در قرن معاصر به زن شده است.

در رنسانس حقوق مسيحى كنار گذاشته شده و حقوق رومى و ژرمنى دوباره روى كار مى‏آيد. اين اتفاقات ضدزن، در دورانى در غرب، افتاده است، كه مقارن است با دورانى كه در جهان اسلام، زنانِ متعدد بسيار مشهور در حوزه‏ى علوم پزشكى، نجوم، هيئت، كلام، تفسير، ادبيات ظهور كرده‏اند و بعضى‏شان جزء ادبا وعرفاى بزرگ هستند وآثار مهمى بر جاى گذاشته‏اند. اما در غرب پس از رنسانس فشارهاى اجتماعى ضدزن (از قرن 16ـ15) تحت آموزه‏هاى بورژوازى و سرمايه‏گذارى جديد كاملاً تشديد شده است.

براى اينكه زن به كنيزك اقتصادى تبديل شود، علاوه بر آنكه كنيزك جنسى بوده، بسيارى از حملاتى كه با تضعيف نهاد خانواده در غرب انجاميده، توسط كارخانه‏داران اروپا و انگليس انجام شد چرا كه مى‏ديدند زن، نيروى كار ارزانترى است و مانند مردان نمى‏خواهد درگير شود و حق خود را بگيرد و از نظر اجتماعى، آسيب‏پذيرتر است. لذا اين بحث تبليغ مى‏شود كه زنان بايد از قيد شوهران و خانواده رها شوند و بايد شاغل شوند، و اين باعث شد تعداد زيادى كارگر ارزان وارد كارخانجات نساجى سرمايه‏داران بزرگ شوند و نظام سرمايه‏دارى با نيروى كار ارزان زنان مظلوم رونق بگيرد. زنانى كه ديگر توسط مرد و خانواده‏شان حمايت نمى‏شوند. متفكرانى در غرب در قرن 17ـ16 بعد از رنسانس كشته شدند و بورژوازى كه توسط ليبراليزم، تئوريزه مى‏شد، در حذف زن از صحنه، نقش بسيار جدى دارند و حقوق‏دانان بورژوازى مالكيت خصوصى مردانه را شرط رشد سرمايه‏دارى دانسته و زنان را به عنوان نيروى كار ارزان بكار مى‏گيرند و خانواده و زن، قربانى توسعه‏ى ليبرال سرمايه‏دارى مى‏شود. در قرن 17 حتى حق مديريت اموال خصوصى و خانوادگى را هم از زن مى‏گيرند در حالى كه حتى در قرون وسطى، اين حق را داشته ولى در دوره بعد از قرون وسطى ديگر اين حق را ندارد!! زيرا مالكيت خصوصى زنانه، مانع رشد سرمايه‏دارى بوده است. نظام حقوقى روم كه عرض كردم يك نظام خشن سكولار است دوباره رشد مى‏كند و احياء مى‏شود، زن بعنوان جنس دوم بعد از رنسانس در اروپا مطرح مى‏شود، اصلاً تعبير اينكه زن، جنس دوم است و درجه‏بندى انسانها از حيث جنسيت، در دوره رنسانس در غرب مطرح شده است و در نتيجه، زن، مهجور اعلام مى‏شود و فاقد حق مالكيت. و اما بررسى منزلت زن در تفكر اسلامى به دو دسته تقسيم مى‏شود.

يكى وضعيت كلامى و تفسيرى نسبت به زن، كه شأن اوست، و اينكه آيا در اسلام هم زن، جنس دوم است؟ دوم اينكه آيا بعضى قوانين شرعى، زن را جنس دوم مى‏داند و شأنى كمتر از مرد براى او قايل است يا خير؟

در جامعه‏ى مدنى ليبرال سرمايه‏دارى، مرادشان از ديدگاههاى دينى ما، مسيحيت است و نسبت مى‏دهند كه در ديدگاه دينى، زن، يك موجود حاشيه‏اى و طفيلى است. عده‏اى مقلد سطحى و كم سواد هم همين دعواى اروپائى ـ مسيحى را به بعضى كلمات در قرآن استناد داده‏اند، در حالى كه مفهوم آنرا به درستى ندانسته‏اند و يا عمدا در آن مغالطه كرده‏اند. در اسلام فلسفه خلقت زن همان است كه فلسفه خلقت مرد است. قرآن مى‏فرمايد ما شما را ـ مرد و زن راـ براى عبوديت و رسيدن به كمال آفريديم. هيچ جا در قرآن نگفته است، كه ما مردان را براى كمال و سعادت آفريديم يا بحثى از جنسيت در فلسفه خلقت نيامده. البته چنانچه مرحوم علامه طباطبائى قدس‏سره و شهيدمطهرى هم مكررا نوشته‏اند، در ادبيات عرب وقتى از انسان به طور كلى صحبت مى‏شود. از ضمير مذكر استفاده مى‏شود. اين ضمير وقتى بحث انسان است به معنى كل انسان است يا در مورد خداوند ضمير مذكر بكار مى‏رود كه امروز بعضى از جريانهاى الهيات فمينيستى در غرب به اين قضيه اعتراض كرده‏اند كه اين كلمه بار ارزشى جنسى دارد. گاه مى‏گويند بيائيد براى خدا ضمير مؤنث بكار ببريم. يا ضمير مؤنث براى انسان به معنى كل بكار ببريم. در حالى كه اين ضمير وقتى تعبير «هو» مى‏شود به جاى «هى» يا در مورد انسان از ضمير مذكر استفاده مى‏شود. اينجا ادبيات عرب اشاره به جنسيت ندارد. در ادبيات‏هاى ديگر هم همين طور است، مثل انگليسى. آنچه مهم است، اين است كه در اسلام، خلقت زن هرگز و بهيچوجه تحقير نشده است و قرآن تصريح مى‏كند خلقت زن و طينت و سرشت زن و مرد با هم يكى است. فلسفه‏ى خلقت آنها يكى است و اين تعبير كه «خَلَقَ لَكُم مِنْ نَفسٍ واحدةٍ» شما را از يك نفس واحد آفريديم و اين توهم كه زن در خلقت، يك موجود فرعى و طفيلى است، اگر در تعاليم مسيحيت و يهود و... آمده ربطى به اسلام ندارد، اسلام مى‏گويد: «خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنفسِكُم اَزواجا» ازواج شما، از جنس خود شما هستند. و تعبير «منها» دارد يعنى از همان طينت است و تفاوتى ميان آنها وجود ندارد. يا مثلاً در روايتى از امام صادق عليه‏السلام پرسيدند كه آيا حوّا از دنده چپ آدم خلق شد؟ حضرت فرمود: «دروغ است به خدا». يا نگاهى كه در بسيارى از اديان شرقى و غربى است كه زن را عنصر گناه مى‏دانند يا در مسيحيت كه زن، عضو شرّى است كه چاره‏اى از آن نيست، شرّ لازم است مثل دولت كه به قول ليبرالها وجودش مضرّ و شرِّ لازم است، ديگران در مورد زن، اين تعبير را به كار مى‏برند. در برخى سنتها مى‏گويند در نهان تمام جنايات و خيانتها، يك زن وجود دارد. يا اينكه شيطان از طريق زن، آدم را فريفت. اين هم در قرآن وجود ندارد. در قرآن آمده است. «فَوَسوَس لَهُما الشَيطان». شيطان آدم و حوا ـ هر دو را ـ فريفت. «فدّلاهُما بِغُرور» و هر دو آنها را دلالت به فريب داد و بر هر دو آنها سوگند خورد كه من خير شما آدم و حوا را مى‏خواهم. و آدم و حوا هر دو در اثر اين غفلت، هبوط كردند. بعضى افراد مريض القلب كه به تعبير قرآن، محكمات دين را رها مى‏كنند و به متشابهات متوسل مى‏شوند، گاهى يكى، دو روايت را متمسك قرار مى‏دهند و بهره بردارى مى‏كنند. درحاليكه در مورد روايات، بايد بررسى سندى شود. روايات بسيار زيادى در مورد حقوق زنان، نقش زنان، سرشت زنان، وجود دارد كه اينها همه را نديده مى‏گيرند يا نديده‏اند و به چند حديث كه سندشان و يا دلالت يا مقام صدورشان كاملاً مشكل دارد مى‏چسبند، كه با استناد به آنها نمى‏توان تفكر اسلامى را در مورد زن دريافت، تشخيص اينها كار كارشناسانه حوزه‏اى و علمى مى‏طلبد و راه‏حل ژورناليستى يا سياسى ندارد. البته بخشى هم كه در مورد سنديت روايات مشكل وجود ندارد، در مورد مفهوم واقعى روايات بايد دقت شود گاه روايتى در واقع، تجليل شأن زن است ولى از منظر غلطى كه نگاه مى‏شود تعبيرى ضد زن پيدا مى‏كند. مثلاً اگر روايتى در مورد منشأ فاسد بودن زنان وجود دارد، اين در همه زنان نيست و به زن بودن زن مربوط نمى‏شود. بلكه در مورد مفاسدى است كه ريشه‏اش در جنسيت وهوسهاى جنسى است و چه مرد باشد و چه زن باشد. در تفكر اسلامى اصولاً آنچه كه انتخاب آن دست خود انسان نيست نه ارزش است و نه ضدارزش ، مثل جنسيت. قرآن از جمله به همين دليل مى‏فرمايد كه: «خداوند هركسى را كه بخواهد در رحم، مذكر مى‏آفريند وهر كه را بخواهد مؤنث مى‏آفريند...» يعنى مرد يازن بودن، نه افتخار است و نه ننگ. اين عقيده كه زن به بهشت نمى‏رود و يا زن، وسيله‏اى است تا مرد به بهشت برود، هم در غرب و هم در شرق، در جوامع دينى و آسيايى وجود داشته است و ريشه‏ها و آثار در بعضى جوامع مسلمانان هم نفوذ كرد وحتى گاه به اسلام نسبت داده مى‏شود. اينكه زن استعدادش براى تقرب به خدا كمتر است، قرآن تصريح مى‏كند و روايات زياد هم داريم كه ملاك عبوديت و تقرب، جنسيت نيست. گاه سؤال مى‏شود چرا رسولان و انبياء از ميان زنان نبوده‏اند. اين جوابش روشن است، چون رسالت دو بخش دارد. يك بخش آن رسالت بر هدايت فردى است كه همان قرب معنوى و طى مدارج و كمالات انسانى است و بخش دوم آن رسالت اجتماعى است، يعنى رهبرى اجتماعى كه مستلزم درگير شدن و جنگيدن و تشكيل حكومت و اجراى حدود شرعى، مثل؛ جهاد و درگير شدن با امت و هدايت آنها و... است.

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در نظر بگيريد، دو بعد دارند، يك بعد آن مقام معنوى است كه باعث مى‏شود ايشان به رسالت برگزيده مى‏شود و يكى هم مسأله غزوات ومحاصره‏ها و مبارزات اجتماعى است.

در مقام ارتقاى باطنى و تقرب الهى و كمالات، تفاوتى ميان جوهر زن و مرد نيست و هيچ آيه و روايتى در اين مورد كه زنان به كمال و قرب الهى نمى‏رسند نمى‏توانيد پيدا كنيد. بلكه برخلاف آن بسيار وجود دارد. قرآن وقتى مقامات معنوى و ارزشى را مى‏شمارد. عمدا مذكر و مؤنث را با هم مطرح مى‏كند «العابِدين و العابِدات، القانِتين و القانِتات، الآمرين بالمعروف والآمرات» در بعضى آيات مثل اينها ضمير مذكر و مؤنث را با هم آورده است تا تأكيد بر عدم تفاوت ميان زن و مرد بنمايد و به تعبير بزرگان، هرجا كه از يك قديس در قرآن نام مى‏برد از يك قدسيه هم نام مى‏برد، اگر از موسى عليه‏السلام نام برده، سرگذشت مادر موسى و خواهر او را هم مى‏گويد اگر از عيسى عليه‏السلام نام برده از مريم عليهاالسلام هم ذكر مى‏شود.

اگر در روايات از حضرت على عليه‏السلام نام مى‏برد، از حضرت فاطمه عليهاالسلام هم نام مى‏برد، اما بحث رسالت رهبرى به معنى هدايت درگيرى‏هاى اجتماعى بحث ديگرى است و اين هم يك تكليف است و يك حق نيست و امتيازى نيست. اينكه زن وظيفه جهاد ندارد اين امتيازى نيست كه از زن گرفته شده است، بلكه امتيازى است كه به او داده شده است. اصولاً مرد و زن ، يك ابعاد مشتركى دارند كه 80ـ70 درصد آنها ميانشان اشتراك است. و حقوق وظايف آنها در اين موارد با هم مشترك و مساوى است چه در حقوق مدنى و اقتصادى و چه در مورد حقوق سياسى و حضور سياسى، به طور نمونه، دستور خدا در مورد بيعت پيامبر با زنان و به رسميت شناختن حق سياسى زنان در جاهليت جزيرة‏العرب و حق مالكيت و حق ارث براى آنان است. و اما مواردى كه در واقع افتراقات وتفاوتهاى واقعى زن ومرد از بعد روانى و جسمانى وجود دارد، آنجا بعضى حقوق و وظائف زن ومرد، متفاوت است.

همه به برخى تفاوتهاى زن ومرد اذعان دارند و حتى گاه آنقدر در مسئله تفاوتها كه مثلاً از سوى برخى روانشناسان بيان شده افراط ديده مى‏شود كه زن و مرد را نه تنها دو جنس متفاوت، بلكه دو نوع متفاوت مى‏دانند و يا حتى امروز در روانشناسى و علوم تربيتى مى‏گويند زن از ريشه با مرد متفاوت است و مثلاً الهيات جامعه‏شناسى فمينيستى بايد از ابتدا ايجاد شود، اين افراط است. اسلام زن ومرد را دو موجود كاملاً متفاوت يا كاملاً مشابه مى‏داند. استاد مطهرى به زيبايى مى‏گويند: كه در جوامع غيردينى، انسان بودن زن را فراموش كرده‏اند و در جوامع جديد، زن بودن اين انسان فراموش شده است. در حالى كه اين موجود، اولاً انسان است و ثانيا زن است در آنجايى كه بعد مشترك مطرح مى‏شود، حقوق، وظايف زن ومرد مساوى است. از جمله حقوق معنوى، كه حق تقرّب الهى است و مى‏توانند به مقام نبوت انبايى برسند، زن هم مى‏تواند به آن برسد. قرآن از وحى به زنان نام مى‏برد «اَوْحَينا الى ام مُوسى» وحى كرديم به مادر موسى يا در مورد حضرت فاطمه عليهاالسلام كه صحيفه‏ى فاطميه، محصول الهاماتى است كه از ناحيه‏ى جبرئيل چهل روز پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر فاطمه زهرا عليهاالسلام مى‏رسد. يا حضرت معصومه عليهاالسلام ، كه يك دختر 16 ساله است و منشأ آن همه خير و بركت در قم و در تاريخ تشيع و اسلام شده، كه يكى از آنها انقلاب ماست.

نبوت انبايى، يعنى كمالاتى كه يك فرد را نبى مى‏كند و آنقدر ادراك او را تلطيف مى‏كند كه مى‏تواند فرشتگان را ببيند، و از طريق فرشتگان ارتباط معرفتى با ملاء اعلى برقرار كند و آنها برايش خبر از غيب بياورند. اين، مخصوص مردان نيست. آن بخشى كه تفاوت نمى‏كند، نبوت در زن و مرد، هر دو، ممكن بوده و واقع شده است. اما آن بخشى كه تفاوت پيدا مى‏كند، رسالت اجتماعى است كه كار اجتماعى، جنگ و از اين نوع فعاليتها، و نيزاز نظر روان شناختى همه‏ى مردان اينطور نيستند كه به علت فضيلت يك زن، تابع او شوند و رسالتش را بپذيرند و تن به رياست او بدهند. اين يك واقعيت اجتماعى است، و در غرب و شرق، براى آنكه نظام‏سازى اجتماعى پيش برود، شرايطى لازم است. فلذا براى رهبرى اجتماعى و تشكيل حكومت، مسئوليت را به مردان مى‏دهد و عرض كردم كه اين هم امتيازى نيست، بلكه تكليف بيشتر است.

در تاريخ، وجه تحقير زن چه بوده؟ معمولاً زن ازحيث زن بودن دو جور تحقير شده است. يكى اينكه، از او به عنوان كنيزك جنسى استفاده شده و استثمار جنسى شده است. در خانه‏هاى فحشاء كه امروز تقريبا در تمام دنيا وجود دارد، بطور رسمى، زن به تن فروشى براى امرار معاش روى مى‏آورد و اين بزرگترين تحقير زن در تاريخ بشريت است. تحقير ديگر زن به اين صورت است كه هرگونه تماس جنسى با او مانع تهذيب نفس مى‏شود، و عزوبت شرط تقوى و رستگارى مردان است، مانند برخى از كشيشان و راهبه‏ها كه عزوبت و مجرد بودن را مايه‏ى تقرب به خدا مى‏دانسته‏اند. و تقديس تجرد، در واقع تحقير زن است. ولى در اسلام اينگونه نيست، يكى از علل ازدواجهاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مبارزه با همين تفكر بوده، گرچه اغلب زنان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيوه يا مسن‏تر از خود ايشان بودند.

يا در اسلام اينگونه نيست كه زن به فاميل شوهرش نام گيرد، در حالى كه در غرب اين سنت مرسوم است. اهلبيت عليهم‏السلام و فرزندان حضرت على عليه‏السلام ، گاهى «آل على عليه‏السلام » خطاب مى‏شوند وگاه آنها را به «بنو فاطمه» خطاب مى‏كنند.

در مورد شأن سياسى زن، شركت زنان در صحنه‏ى سياسى و جهادى چه جايگاهى دارد؟

بعضا، حضور زنان در اين صحنه‏ها را با انگيزه‏ى تحريك مردان به جنگيدن، با استفاده از نقطه‏ى ضعف‏هاى زنانه مى‏پندارند. اما اين دلايل كه بازهم حاوى تحقير زن است، در اسلام وجود ندارد چرا كه در اسلام هرجا كه تحقير زن و تهديد حرمت و عفت او در ميان نباشد، حضور سياسى اجتماعى او، تجويز نشده است. در غير اين صورت مانعى وجود ندارد. نمونه‏اش امّ عطيه، از زنان صدر اسلام، كه در هفت غزوه با اجازه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در ركاب پيامبر بوده و يا حتى در كربلا و يا جنگ احزاب در شرايط خاصى، زن شمشير مى‏زند. اين تعبير كه در موازنه‏ى «حق» و «تكليف» روى هم رفته، زن و مرد با هم فرق مى‏كنند، تعبير بسيار جاهلانه‏اى است. اينكه مى‏گويند زنان حقوق كمترى نسبت به مردان يا مردان وظايف بيشترى نسبت به زنان دارند. قرآن كريم صريح در اين مورد مى‏فرمايد:

«لَهُنّ مثلُ الذى عَلَيهن» «لَهُنّ»، اشاره به حقوق و «عليهنّ» اشاره به تكاليف مى‏كند. حقوق زن به همان اندازه‏اى مى‏باشد كه تكاليف اوست. براى زنان و به نفع آنان، حقوق بسيارى وضع شده و هرگز كمتر از تكاليف آن‏ها نيست. حقوقشان همان قدر است كه وظيفه آن‏هاست.

در مورد مردان هم همينطور است. نكته‏ى مهم ديگر اين كه اِعمال خشونت به زنان، كه از اين حيث آسيب‏پذيرترند، اكيدا از سوى اسلام تحريم شده و قرآن كريم، خطاب به مردان امر مى‏كند كه مبادا از اين استعدادها، كه در مردان بيشتر است، عليه زنان سوء استفاده كنيد. و در جاى ديگر خطاب به مردان مى‏فرمايد: «عاشِروهن بالمَعروف»، «عاشروهُنّ» امر است و صيغه‏ى امر، ظهور در وجوب دارد. مثل اقيمواالصلوة كه نماز را واجب مى‏كند. عاشروهن بالمعروف، از آن عبارات كليدى است كه بايد در تمام روابط سياسى ـ اقتصادى ـ قضايى لِحاظ شود. اى مردان بر شما واجب شرعى است كه با زنان، با معروف و انسانيت رفتارو معاشرت كنيد، آنان را تحقير نكرده و به آنان ظلم نكنيد و اصلاً نوع رابطه مرد با زن و رعايت حقوق زن، دقيقا به درجه ايمان فرد برمى‏گردد. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرمايد: «اكمل المؤمنين ايمانا اَحسنُهم خُلقا باهلِه يا الطفَهم باهله». كاملترين فرد از حيث ايمانى، كسى است كه با زنش، رفتار انسانى و توأم با لطافت داشته باشد. يا اين حديث كه «خيارُكم، خيارُكم لِنسائكم» بهترين شما آن كسى است كه براى زنش همسر خوبى است. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حتى در مورد طلاق كه اوج نفرت و مشاجره است، سفارش مى‏كند كه در بدترين نوع حلال، يعنى طلاق، نبايد فشار روانى به زن وارد كنيد و او را شكنجه روحى بدهيد. «لاتَعضلوُهُنَّ لِتذهبوا ببعض ما اتيتموُهُنّ» زنان خود را تحت فشار قرار ندهيد تا بخشى از مهريه خود را كه بايد به او بدهيد، به اجبار به شما ببخشد. و او اين كار را هم بكند، بر شما حرام است. اگر از هم جدا مى‏شويد بايد جداشدنتان به نيكى و احسان باشد. (تسريح به احسان)

عده‏اى مى‏پرسند كه در اسلام، آيا اعمال خير از مردان، پذيرفته‏تر است يا زنان؟

قرآن مجيد، جوابشان را داده است كه: «اِنّى لا اُضيعُ عملَ عاملٍ منكم من ذكَرٍ أو انثى»، من عمل صالح را از هر كسى سر بزند زن يا مرد، ضايع نمى‏كنم.

علاوه بر اين، اسلام بر حرمت و كرامت زن و شخصيت اجتماعى او هم تأكيد زيادى دارد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم صريحا فرمودند كه: جز آدمهاى لئيم و مردانى كه فطرتهاى پست دارند، به زنان توهين نمى‏كنند، و اكرام نمى‏كند زن را، جز كسى كه خودش با شخصيت و كريم‏النفس است. «ما اكرَم النساء الاّ الكريم و لا أهانهنّ الالئهم»

مرد، سخنگوى زن نيست و مسؤوليت اعمال زن دست خود اوست، «لاجُناحَ عليكم فيما فَعَلنَ». مانع كارهاى مشروع زنان نشويد و بگذاريد مسؤوليت اجتماعى‏شان را خودشان بپذيرند.

در مورد ارث ـ اولاً بدانيد كه تا پيش از ظهور اسلام، در آن دوران در اكثر جوامع بشرى، زنان هيچ سهمى از ارث نداشتند. قرآن كريم آمد و اين اصل را وضع كرد كه:

«للنساء نصيبٌ مما ترك الوالِدانِ والاَقربون ممّا قَلَّ منكم او كَثُرَ»

زنان هم چون مردان سهم دارند كم يا زياد، از ما ترك نزديكانشان.

ببينيد تمام احكام براى حفظ نهاد خانواده و حقوق زن و مرد است. اگر طرفين با ديد خودخواهانه فقط حقوق خود را در نظر بگيرند و از تكليف خود در برابر ديگرى طفره بروند اين نگاه درستى نيست. زيرا حق بدون تكليف وجود ندارد. حق و تكليف دو روى يك سكه هستند. در روابط زن و مرد، حق زن نسبت به شوهر، همان تكليف شوهر نسبت به زن است. در نهاد خانواده، حق زن، تكليف مرد نسبت به زن است و حق مرد، تكليف زن است، نسبت به مرد. رعايت حقوق مردان از سوى زنان در واقع به نفع زنان است.

در مورد نكاح ـ در تاريخ حداقل، بيست و دو نوع تشكيل خانواده وجود داشته كه برخى از آنها هنوز هم هست كه در اين روشها نسبت به زن توهين شده است از قبيل تصرف عدوانى و به زور گرفتن و دزديدن زن از خانواده، تا انواع توهين‏آميز ديگر. اسلام همه اين انواع ظالمانه و توهين‏آميز تصاحب زنان را حرام كرده و اختيار زن را ركن ازدواج قرار داده است. در صيغه‏ى ازدواج اصلاً ايجاب از طرف زن است و قبول از طرف مرد، يعنى ابتكار عمل ازدواج و پيشنهاد از طرف زن است. زمام ازدواج را بدست زن مى‏دهد و اين باعث مى‏شود كه زن، شأن و نقش و اختيار داشته باشد يعنى شرايط را زن مى‏گذارد و مرد قبول مى‏كند. ازدواج‏هاى ظالمانه و اهانت‏بارى مثل نكاح شغار كه در آن مثلاً 2 فرد خواهرانشان را بدون اجازه و اطلاع دختران به هم مى‏بخشيدند، حرام شد. يا وادار كردن كنيزكان به ارتباط نامشروع با ديگران، و به زن، حق شكايت و طرح دعوا در دادگاه داده شد.

در مورد اجازه پدر در ازدواج دختر ـ بايد عرض كنم كه اولاً اجماع فقها نيست و ثانيا اين هم دقيقا براى تأمين منافع دختر و حقوق زن است و به اين دليل است كه در جامعه، از او سوء استفاده نشود و فريب نخورد زيرا در محيط خارج انواع فريب‏ها و دام‏ها سر راه دختر است كه ممكن است به يك حرف آن چنانى توسط مردان فاسد، گول بخورد لذا شرط اجازه‏ى پدر، آن هم در مورد دخترى كه بار اول ازدواج را تجربه مى‏كند اتفاقا به معنى محافظت از حقوق و حريم زن در جامعه است. يا مثلاً در مورد مهريه اسلام مى‏گويد مهريه به خود زن بايد پرداخت شود يعنى حق مالكيت به خود دختر تعلق مى‏گيرد و اين دختر نيست، بلكه جنبه هديه دارد، كه نوعى احترام به دختر است تا احساس نكند كه كالاست. همچنين مسئله نفقه و حقوق اقتصادى زن هم مهم است. در اسلام، زن حقوق اقتصادى كامل دارد. حق معامله، داد و ستد، حق ارث، حق مالكيت، حق توليد را به او اسلام مى‏دهد ولى وظيفه اقتصادى را به دوش ندارد. اسلام مى‏گويد هيچ كس حق ندارد زن را مجبور به كار كند و او را استثمار اقتصادى نمايد، مسؤوليت اقتصادى خانواده برعهده مرد است و خدا مى‏فرمايد: نفرين بر كسيكه حقوق اقتصادى خانواده خود را كم بدهد و حقوق او را رعايت نكند. فقه ما حتى مى‏گويد اگر زن از يك خانواده‏اى بوده كه وضعيت او در منزل پدر مناسب بوده است، مرد بايد تا آنجا كه مى‏تواند همان وضعيت را برايش در شأن آن دختر مهيا كند. در غرب، زن را به عنوان نيروى كار ارزان كه نمى‏تواند حق خود را بگيرد بكار مى‏گيرند و تكاليف زن در اوج است، ولى حقوق اقتصادى او چقدر است؟! اسلام، استقلال اقتصادى از حيث حقوق، به زن داده، ولى وظيفه اقتصادى بر دوش او نگذاشته است. نكته‏اى هم در مورد مسئله تمكين عرض مى‏كنم كه گاهى سوء تعبير مى‏شود، يك حقوق عام شرعى بر زن و مرد، در حال مجردى است. اما بعد از ازدواج، يك سرى حقوق و وظايف جديدى هم آغاز مى‏شود. تمكين و نشوز از وظايف و حقوقى است كه بر اثر قرارداد ازدواج ميان زن و مرد پيدا مى‏شود. معنى تمكين اين نيست كه زن بايد گوش به فرمان مرد در تمام موارد باشد. بلكه تمكين يعنى وقتى زن از حقوقى از سوى مرد برخوردار مى‏شود بايد متقابلاً به وظايفى كه در برابر مرد خود دارد نيز عمل كند و اتفاقا حكم تمكين، به اعتبارات مختلفى بنفع زن است و مانع از هم پاشيدن خانواده مى‏شود. تمكين در درجه اول در فقه ما در مورد حق جنسى مرد است كه طبق قرارداد، ايجاد مى‏شود، البته اين تمكين نبايد ضرر جسمانى و روانى براى زن داشته باشد كه مشمول «لاضرر» شود. اينكه زن در صورتى كه به حقوق متقابل شوهرش صدمه وارد شود، نبايد بدون اجازه همسر خود بيرون برود و يا حتى كار مستحبى انجام دهد به خاطر اين است كه اين تمكين، حق مرد است و در صورت نشوزِ زن، مرد هم مى‏تواند متقابلاً از حقوقى كه زن دارد مثل نفقه، شانه خالى كند. زن بايد خود را براى همسر خود آرايش كند، البته مرد هم بايد بكند. جنسيت مال داخل خانه و براى همسر است. مرد و زن داخل خانه بايد براى هم، باشند و خارج از خانه، همه فقط انسانند، نه مذكر و نه مؤنث. خوب اگر مرد داخل خانه از حيث جنسى اشباع نشود و تمكين در كار نباشد، خارج از خانه جبران مى‏كند و اين به ضرر خود زن است.

اما در مورد ارث: در اين 80 و 70 سال اخير كه انواع مختلفى از جنبشهاى فمنيست در غرب قوت گرفته، به علت مظالمى بوده كه در غرب به زن شده است. زنان حتى از حقوقى مثل حق مالكيت، حق ارث و... تا همين چند دهه قبل محروم بوده‏اند. اما در اسلام، ارث زن و مرد در مواردى در اسلام، مساوى و حتى گاهى، ارث زن از مرد بيشتر است. مهمتر اينكه هيچ حكم اسلام را نبايد مجرد از ساير احكام آن لحاظ كرد. اگر اسلام در مورد حقوق زن و مرد هيچ چيز ديگرى نگفته بود و فقط گفته بود كه ارث خواهر، نصف برادر است مى‏توان گفت كه چرا؟ اما اين در كنار ساير احكام اسلام، معنى پيدا مى‏كند. اين دينى كه گفته است 32 ارث به پسر و 31 به دختر، اين همان دينى است كه هيچ مسؤوليت اقتصادى در جامعه بر عهده زن نگذاشته و گفته است كه او را بايد از نظر اقتصادى كاملاً تأمين كرد و نبايد نيازمند بماند.

مرحوم علامه طباطبايى مى‏گويند: فكر كنيد كه كل ثروت زمين 3 قسمت مى‏شود، اولاً اسلام يك قسمت آن را به صورت درست و بدون مسؤوليت خانوادگى در اختيار زنان قرار داده است، يعنى از طريق ارث 31 ثروت زمين، مستقيما و مستقلاً به زنان منتقل مى‏شود و كسى حق دخالت در آن سهم را ندارد. شوهرش حق ندارد بگويد آن سهم ارثى كه از پدرت رسيده بايد به من بدهيد. زن مى‏تواند آن را به هر مصرف مشروعى كه مى‏خواهد برساند و اما آن32 كه متصدى آن، مردانند، آيا مرد هم با 32 سهم خودش مى‏تواند هر طور كه مى‏خواهد خرج كند؟ خير، زيرا مرد بايد زن را و خانواده را تأمين كند. اگر فرض كنيم 32 را كه به مرد مى‏رسد، نصفش را خودش به تنهايى مصرف كند كه واقعا اينطور نيست و كدام مرد، مثلاً از 100 تومان حقوق خود، نصف آن را به تنهايى مى‏خورد و 50 را به خانواده مى‏دهد. مرد بايد همان 32 را خرج زن و خانواده كند.

احكام ارث، نه تنها ضد زن نيست، بلكه صددرصد به نفع زنان است. اسلام 31 را مستقيما دست زن قرار داده و معتقد است كه كسى در آن دخالت نكند اگر اختلالى در32 ايجاد شد و مرد به وظيفه خود عمل نكرد، زن دستش از زمين و آسمان كوتاه نشود و بتواند خود را تأمين كند.

ديه و خونبها ـ اينجا هم بايد عرض كنم كه در بسيارى از تمدنهاى سابق و لاحق، زن اصلاً خونبها نداشته است؛ هم اكنون نيز در بعضى از قوانين دنيا زن خونبها ندارد: اسلام، سنت‏شكنى كرده و براى زن، خونبها قرار داده است در مواردى ديه زن و مرد مساوى است، مثل ديه جراحت و... و در مواردى هم ديه زن و مرد با هم برابر نيست مثلاً در بحث قبل، استثناء وجود دارد. اولاً روشن باشد كه اين تفاوتها به علت نقش متفاوت اجتماعى است كه زن و مرد بايد در خانواده بازى كنند و در مواردى كه مسؤوليت مرد بيشتر است، اگر اختيار بيشترى نداشته باشد، به اين قضيه تن نمى‏دهد و جز خواصى از افراد، زيربار اين مسؤوليت نمى‏روند. و اما چرا مسؤوليت اقتصادى با مرد است نه با زن؟ چون خصوصيات جسمانى و روانى زن و مرد با هم متفاوت است. اين تقسيم حقوق ناشى از تقسيم وظيفه است كه علتش تفاوتهاى طبيعى بوده و به نفع زن است نه عليه زن. مردان به دليل وضعيت بدنى و فيزيولوژيكى، روحيه اجتماعى و مشاجره‏پذيرى مى‏توانند در بازار كار و اقتصاد بيشتر دوام بياورند. در جوامع غربى آن هم در دهه‏هاى اخير، كه مانعى براى كار زن نبوده است، شركتهاى اقتصادى و تجارى طبق آمار خودشان، با آنكه ممنوعيت اجتماعى جهت حضور زنان در اين شركتها وجود ندارد اما فقط 2 درصد مديران را زنان تشكيل مى‏دهند، اينجا كه احكام شرع مانع نشده است، بلكه يك چيز واقعى و فطرى است كه از نظر ساختار ذهنى و روانى و فيزيولوژيكى يك كار را زن مى‏تواند انجام دهد و يك كارهايى را مرد بهتر مى‏تواند انجام دهد. شما چند تا ژنرال زن در غرب و شرق، سراغ داريد؟ اما در عوض، كارهاى بسيار مهمى هم هست كه از صد مرد برنمى‏آيد ولى يك زن، كاملاً در آن وظايف، موفق است.

حال اين ديه به معنى ارزش انسان نيست بلكه بحث بر سر اين است كه خلاء اقتصادى كه از فقدان مرد در خانواده ايجاد مى‏شود به علت مسئوليت اقتصادى مرد، بيشتر از خلاء اقتصادى ناشى از فقدان زن است. اگر يك نظام فقهى مسؤوليت را به مرد داد، نه به زن و بعد براى كشته شدن مرد مابه ازاى اقتصادى بيشترى (نه ارزش انسانى بيشتر) را قرار داد، حرف منطقى زده است. و از همه مهم‏تر آنكه اين زياد بودن ديه مرد هم، باز به نفع زن است، زيرا ديه مقتول را كه به خودش نمى‏دهند، اينها را به چه كسى مى‏دهند؟ به زن او مى‏دهند. و هر چقدر كه ديه مردى بيشتر باشد، خلاء اقتصادى ناشى از فقدان مرد، كه فشار اين مسؤوليت بر روى زن اوست، بهتر جبران مى‏شود.

از چشم خودخواهى اگر نگاه كنيم، مرد بايد بگويد ديه زن، صد برابر ديه من باشد، چون با كشته شدن او پول بيشترى به من مى‏رسد! پس هر چه ديه مرد بيشتر شود، براى ملاحظه منافع زن است.

ولى چنانچه عرض كردم، ملاحظات اقتصادى غير از ملاحظات انسانى است. بعضى از كسانى كه تظاهر به طرفدارى از زن مى‏كنند، ملاكهايى مردانه براى ارزش‏گذارى امور دارند، يعنى خيال مى‏كنند كه مثلاً يك كار زنانه كم‏ارزش‏تر از كار مردانه است. سپس كارهاى به اصطلاح مردانه را براى زنان مطالبه مى‏كنند و اين خود بزرگترين توهين به زنان است.

در پايان عرض مى‏كنم كه حقايق بسيارى در عالم و آدم هست كه ما و شما بى‏خبريم و تنها خداوند از آن خبر دارد و اوست كه تشريح مى‏كند. اينكه در آخرت و حتى در دنيا، كدام حق و كدام وظيفه و كدام حكم و كدام عمل بيشتر به مصلحت زن و مرد بوده و كدام نيست، خدا مى‏داند و ما نمى‏دانيم مگر همان مقدار كه انبياء عليهم‏السلام و عقل ما كه حجتهاى الهى به ما گفته‏اند. اگر توحيد ما درست باشد و اصول اين دين را درست بفهميم و باور كنيم، در احكام و فروع، واقعا مشكلى نداريم. منظور اين است كه آنچه عرض شد، در حد درك ناقص ما بنى‏آدم بود، و اينها تازه بخشى كوچك از حكمتهاى عقلانى اين احكام است كه بنده مى‏دانم و حكمتهاى ديگرى هم هست كه من نمى‏دانم و يا فوق عقل ما و شماست كه ما اصولاً از آن بى خبريم. اميد است، بخشى از آنها در آخرت براى ما معلوم شود. اگر بشر همه چيز را مى‏دانست كه احتياجى به انبياء عليه‏السلام و وحى نبود. اين قاعده كلى هم بايد مورد توجه همه ما در همه بحثها باشد.