| مجلات > انتظار >شماره 7 |
صادق سهرابى با گذر از مفهوم «حجت» به جايگاه بلند آن در گسترهى هستى راه مىيابيم و در سايهسار هدايت آن، زاويهى ديد خود را فراسوى
شناسههاى «آفاق» و «انفس» ، «سير و نظر» مىدهيم; تا با گشودن پنجرهى دل و جان، نسيم هدايت الهى را با تمام وجود لمس
كرده و از بينش اعتقادى - سياسى شيعه توشه گيريم بنگريم كه چگونه قامتبلند امامت، پهناى هستى را پوشش مىدهد و باران
رحمتخويش را نازل مىكند و سبب اتصال آسمان و زمين مىگردد . و اين گونه در سايهسار فرهنگ ولايت، نسل سلمانيان را
سامان دهيم و با دستيابى به «علم و ايمان، تا افق ثرياى هويتسلمان گونه خود را بازخوانى كرده و خيل عظيم زمينهسازان ظهور
را شكل دهيم . سلام بر حجتخدا، كه هيچگاه پوشيده نبوده و همچون خورشيد در پس ابرها از وجودش نور مىبارد و حيات مىبخشد، با گذر از
مفهوم «حجت» مسئله امامت جايگاه و خاستگاه بلندى در هستى مىيابد و زاويهى مىديد از قامتبلند امامت، به گستره هستى
توسعه مىيابد . آنگاه اين گستره بىهستى است كه نياز و عطش خود را فرياد مىكند: «اين السبب المتصل بين الارض والسماء» و
خود را وجود حجتخدا وابسته مىداند و آن را سبب و علت اتصال آسمان و زمين مىيابد از اين روست كه وجود حجت و امام را
منشا جهات مىداند و در نبود حجت، عدم و نيستى را تفسير مىنمايد . با همين نگاه است كه سلام و درود خود را روانهى محضر
شريف حجتخدا بر «من فى الارض و السماء» مىنماييم و در نهايت، با دستيابى و بازخوانى هويتسلمان گونه خويش «علم و ايمان،
تا افق ثريا» خيل عظيم زمينهسازان و موطئان ظهور را راهاندازى مىنماييم . در نوشتار پيشين، سخن از «جنبش نرمافزارى علم و ايمان، تا افق ثريا» گفتيم; كه در جاى خود توانايى و پتانسيل تئورى شدن را
دارا مىباشد . براى توليد فكر و انديشه و ايجاد نهضت و جنبش نرمافرازى و حركتبه سمت تمدن اسلامى و فتح قلههاى بلند «علم
و ايمان» نيازمند مبنايى تئوريك و رويكردى قابل مىباشيم; تا آن را سكوى جهش ساخته و فراسوى شكلگيرى روحيهى
تعالىطلبى . گام برداريم; همان گونه كه امام صادق ( عليهالسلام) به آن اشاره فرمودهاند: سه چيز است كه آدميان را از
«تعالىطلبى» و دستيافتن به افقهاى بلند باز مىدارد: كوتاهى همت و «انگيزش» ، كمى چارهجويى و «پژوهش» و ضعف در رنى و
«نگرش» بنابراين اگر بتوانيم ساز و كارهاى لازم را به گونهاى فراهم آوريم كه ما را از اين گردنهها به سلامت عبود دهد، بسيار مفيد
و ضرورى خواهد بود . از اين رو هر چه زودتر بايد سامانه تئورى راهياب را به دست آورد و حركت توليد فكر و انديشه را بر اساس
آن آغاز نمود . ما درصددد دستيابى به سازههاى «انگيزش» ، «پژوهش» و «نگرش» هستيم; تا با گذار از آن، سامانهى تئوريك خود
را نشانه گريم . تاانگيزش شكل نگيرد، حركتى خواهد بود; از طرف ديگر، ميزان شتاب در پژوهش - به لحاظ كمى و كيفى - در
گرو ميزان و اندازهى انگيزشها خواهد بود; به اين معنا كه مقدار پژوهش ما به قوارهى انگيزش ما بستگى خواهد داشت و
نتيجهى پژوهش ما در قوت و ضعف نگرش ما اثر خواهد گذاشت . از اين رو به نظر مىرسد كه بتوانيم با تئورى جنبش نرمافزارى علم و ايمان، از گردنهها و موانع «تعالىطلبى» گذر كنيم و به
جايگاه بلندى كه رسول خدا ( صلىالله عليهو آلهوسلم) به آن اشاره فرمودهاند، دستيابيم . سه گروه از روايات است كه فراوان ذكر كردهاند: الف) پيامبر اكرم ( صلىالله عليهو آلهوسلم) فرمودهاند: «والذى نفسى بيده، لو كان
الايمان منوطا بالثريا، لتناوله رجال من فارس (1) ; قسم به ساحت آن كسى كه جان من در دست قدرت او است; اگر ايمان در
ستارهى ثريا هم باشد، مردانى از فارسيان آن را به دستخواهند آورد .» همچين ابوبصير از امام باقر ( عليهالسلام) نقل مىكند كه حضرت فرمودند: «ان تتوا يا معشر العرب، يستبدل قوما غيركم; يعنى
المولى (2) ; اى گروه عرب! اگر از دين روى برگردانيد; خداوند گروهى غير از شما را جايگزين خواهد كرد; كه مراد از آن افراد (كه
جايگزين شما مىشوند) مردمان موالى و فارسيان هستند .» امام صادق ( عليهالسلام) فرمودند: «لقد والله ابدل بهم خيرا منهم; الموالى (3) ; قسم به خدا كه خداوند به جاى گروه عرب،
افرادى كه بهتر از آنها هستند جايگزين خواهد نمود; يعنى موالى و فارسيان .» ب) رسول گرامى اسلام ( صلىالله عليهو آلهوسلم) فرمودند: «لوكان العلم منوطا بالثريا، لتناوله رجال من فارس (4) ; اگر علم در
ستارهى ثريا هم باش، مردانى از فارسيان آن را به دستخواهند آورد .» ج) رسول گرامى اسلام ( صلىالله عليهو آلهوسلم) فرمودند: «لوكان الدين متعلقا بالثرى، لتناوله قوم من ابناء فارس (5) ; اگر دين
در ستارهى ثريا هم باشد، گروهى از فرزندان فارسيان آن را به جنگ آورند .» . بنابراين «علم، ايمان و دين» گر چه در ستارهى ثريا آشيانه گزيند، به شكار تيزپروازان و بلند همتان فارس درخواهد آمد . آن
حضرات در سخنان گهوبار خويش، اشاره به «هويت» بالندهى نسل فارس و سلمانيان مىفرمايند . داستان هويت انسانها، داستان «فوز و خوص» آنها مىباشد; كه اگر در مدار هويتخويش تلاش و كوشش كنند، به فوز و سرفرازى
خواهند رسيد و اگر خارج از مدار هويتخويش پرسه زنند، خوض نموده و در زمين خواهند رفت و دچار بحران هويتخواهند شد .
از اين رو به نكاتى چند پيرامون «هويت» اشاره مىكنيم: در فرهنگ لغت «معين» آمده است: «هويت» يعنى آنچه باعث تشخص فرد مىشود . در اين صورت، هويت، حقيقت و چيستى و
هستى را مىرساند . هويتيك شىء، نشانگر هيئت و ماهيت وجودى آن ذات است; به عبارت ديگر، چيستى و حقيقت پديدهى
مورد نظر، هويت آن را مىرساند; كه مىتواند به صورت فردى يا جمعى باشد . و جنبهها، جلوهها و ابعاد متفاوت و متنوعى دارد .
بعد فلسفى، بعد روانى، بعد فرهنگى، بعد فردى و اجتماعى و . . . از ابعاد هويت محسوب مىشوند . هويت فردى ناظر به افراد امت
و هويت جمعى ناظر به جامعه مىباشد . هويت فردى بر تفاوتها و هويت جمعى بر شباهتها توجه بيشترى دارند . انسانها آنچه
را از جامعه مىگيرند، در درون خود پردازش كرده و درونى مىكنند; آنگاه مىپذيرند . همين مسئله، هويت فردى آنها را تشكيل
مىدهد . اما هويت گروهى را اين گونه مىتوان تعريف نمود: «هويت مجموعهاى خصوصيات و مشخصات اجتماعى، فرهنگى، روانى، فلسفى،
زيستى و تاريخى اجتماع همسان است; كه بر يكانيگ يا همانندى اعضاى آن دلالت مىكند و آن را در يك ظرف زمانى و مكانى
معين، به طور مشخص و قابل قبول و آگاهانه، از ساير گروهها و افراد متعلق به آنها متمايز مىسازد .» . بحران به معنى تنش و تضاد يا خروج از حالت تعادل و انحراف از حقيقت است . افراد در وضعيتبحران هويت اجتماعى، نقش خود
را در گروه نمىدانند; در نتيجه جامعه كاركرد خود را از دست مىدهد و دچار سردرگمى مىگردد، نهادهاى اجتماعى از حالت
تعادل خارج مىشوند و منزلت اجتماعى افراد لطمه مىبينند; از اين رو، افراد جامعه ناتوان از ايفاى نقش خود خواهند بود . (6) انبيا و اوصياى الهى با توجه دادن به قانونمند بودن هستى و معنا بخشى به ان و ترسيم جايگاه بلند انسان در آن، از
ويتبالندهى خبر مىدهند . در طرف مقابل آن، شيطانها و پيروان آنان آدميان را تا سطح اشياء و حيوانات تنزل مىدهند و بر آن
هستند كه آنها را از منظومهى «حق» خارج ساخته و در مدار باطل سرگردان سازند . قرآن به خوبى بيان مىكند كه چگونه فرعون مردم را از هويت فطرى و اصيل خود بيرون مىبرد و آنها را خوار و ذليل مىساخت
«ونادى فرعون فى فومه قال يا قوم اليس لى ملك مصر وهذه الانهار تجرى من تحتى افلا تبصون × ام انا خير من هذا الذى هو
مهين ولا يكاد يبين × فلو لا القى عليه اسورة من ذهب او جاء معه الملئكه مقترنين × فاستخف قومه فاطاعوه انهم كانوا قوما
فاسقين (7) » «و فرعون در ميان قومش (بر عليه موسى) ندا سر داد كهاى مردم! آيا كشور با عظمت مصر از من نيست و چنين نهرهايى از ير
قصر من جارى نيست؟ آيا عزت و جلال مرا در عالم به چشم مشاهده نمىكنيد؟ آيا من (به رياست و سلطنت) بهترم يا اين مرد
فقير خوارى كه هيچ منطق و بيان روشنى ندارد؟ (و اگر موسى رسول خدا است) پس چرا (او را دستگاهى نيست و دستبند و
طوق زرين بر دست ندارد يا فرشتگان آسمان همراه او نيستند؟ پس با اين تبليغات دروغ و باطل . قومش را ذليل و زبون داشت، تا
همه مطيع فرمان وى نشدند; همانا آنان مردمى فاسق و نابكار هستند .» در اين آيات مىبينينم كه قرآن چگونه نحوهى كار فرعون را در جهتبىهويتساختن قومش آشكار مىكند اشكار مىكند «از
ونادى فرعون فى قومه . . . تا فا ستخف قومه فاطاعوه» . فرعون ماشين تبليغاتى خود را به جريان مىاندازد و فرياد مىكشد - خودش يا از طريق بخشنامهها و . . . و تمامى قدرت و توانش
را در چشم و گوش مردم جلوه مىدهد و در مقايسهاى بين آنها و ضعفهايى كه براى موسى ( عليهالسلام) نشان داده و جا انداخته،
دل ربايى و زه زنى مىكند . او با تمامى اين ساز و كارها بر آن است كه قوم خود را «استخفاف» كند و سبك و توخالى نمايد و
«هويت» انسانى و الهى آنان را بزدايد; چرا كه فقط و فقط با تهى كردن و بى هويتساختن است كه مىتوان اينان را به اطاعت و
تبعيتخويش در آورد «فاستخف قومه فاطاعوه» . فرعون براى رسيدن به اين هدف، بايد از امپراتورى تبليغاتى و ساز و كارهاى آن
كمك بگيرد; تا بتواند گوش آفاق و انفس را پركند «ونادى فرعون فى قومه . . .» . فرياد مىكشد كه من قدرت برترم و تكنولوژى
برتر را در اختيار دارم و غير خود را در ديد ديگران حقير مىسازد و اين گونه خواص و عوام و نخبگان و روشنفكران و كوتهانديشان
را يكپارچه به دام تبليغات سحرگونهى خود مىكشد . آرى اين گونه با بىهويت نمودن مردم، آنان را به زنجير مىكشند، و البته مردمان بايد خود به هوش باشند و بىراهه نروند و
ندانند كه خود مسؤولند . در قرآن چنين مىخوانيم: (شيطان مىگويد: خدا به شما به حق و راستى وعده داد و من به خلاف
حقيقت; براى وعدههاى دروغ خود هيچ حجت و دليل قاطعى نياوردم (و تنها شما را به وعدههاى دروغ قريب دادم) ; پس امروز
(شما ابلهان، كه سخن بىدليل مرا پذيرفتيد) مرا ملامت نكنيد; بلكه نفس پرطمع خود را ملامت كنيد . . . (8) «رحمان» و «شيطان» هر دو دعوت دارند; ولى دعوت «رحمان» حق است و سامانهى هويت انسان را پاس مىدارد و دعوت
«شيطان» خلافت است و بىهويتى او را در بر دارد . بايد توجه داشت كه «شيطان» سلطنت و حكومتبىمانع ندارد و جز دعوت به
باطل كارى از او بر نمىآيد; و اين خود انسانها هستند كه اين دعوت را اجابت مىكنند يا روى بر مىگردانند . همان گونه كه اكنون «شيطان بزرگ» با هجوم تبليغاتى خود، آخرين تحفهى شيطان; يعنى «ليبراليسم دموكراسى» را به بازار
انديشه آورده است و با طرارىها و استخفاف ديگران بر آن است كه «هويت» زدايى كند و سپس «هويت» گذارى نمايد . او در پى ان
است كه جهان را آن گونه كه مىخواهد بسازد و پروژهى جهانى كردن را در دستور كار خود دارد; و در اين پروژه هيچ هويتى را به
رسميت نمىشناسد جز آنچه در جهت مفافع او باشد . از طرفى شيطان در جهت توليد فكر و انديشه به آخر خط رسيده است و
آخرين تير خود را جلهى كمال نهاده و به پايان تاريخ پرتاب كرده است; و آن «ليبراسيم دموكراسى» است; با تمام تضاد و
تناقضهاى نظرى و عملى كه با خود دارد نمودار گشته است . و اين نسل سلمان است كه در دل شب ديجور، با سامان دهى «هويت» خويش، «علم و ايمان، تا افق ثريا» را نشانه مىرود و
قلههاىطلبى را در مىنوردد . سلمانيان با مشورى شگرف براين باورند كه پيامبر اكرم ( صلىالله عليهو آلهوسلم) اميد به آينده را در آنان زنده كرده و راه را باز
نموده است . اين نسل با انگيزشى دو چندان، در كار و تلاش خواهند بود; تا توليد فرك و انديشه را به جنبشى دوباره در آورده و
نهضتى نوين بيافريتند وافق دى خود را به ستارهى «ثريا» بدوزند و با همتى اينسان، روانهى ميدان شوند; تا هر چه بيشتر و پيشتر
قلههاى پژوهش را در نوردند و به عروج «نگرش» هاى قوى بار يابند . اين سلمانيان هستند كه از الگوى تمام عيارى چون سلمان فارسى برخوردارند . سلمانى كه با ذوب شدن در اسلام و خاندان عصمت و طهارت ( عليهمالسلام) به افتخار بلند «سلمان منا اهل البيت» شرفياب شد;
و اين گونه بود كه از سلمان فارسى بودن به اوج خود يعنى «سلمان محمدى» شدن، رسيد . از اين روست كه ديگر تئورى جنبش
نرمافزارى «علم و ايمان، تا افق ثريا» ، رنگ و بوى ناسيوناليستى نخواهد داشت; زيرا سلمان و قوم سلمان، در بستر دين اسلام و
تشيع به اين اوج و بالندگى رسيدهاند . و باز اين سلمانيانند كه با دستيابى به «هويت» آسمانى و ثريايى خود، مىروند تا
زمينهسازان و موطئان ظهور گردند . مگر نه آن است كه «مشرقيون» ، «مواليان» و «خداسانيان» در زبان و لسان روايات، نقش
زمينهسازان ظهور را به دوش خواهند كشيد . همهى اينها شناسههايى از ايرانيان و سلمانيان است . در زبان روايات از پيامبر اكرم ( صلىالله عليهو آلهوسلم) نقل كردهاند: «يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدى سلطانه (9)
مردمى از شرق زمين - ايران - قيام مىكنند و براى حكومت (جهانى) حضرت مهدى ( عليهالسلام) زمينهچينى مىكنند .» گويا ايرانيان با دستيابى به «هويت» خود و بازخوانى آن، مىتوانند توان و قدرت زمينهسازى ظهور را بيابند و پيشانى اين حركت
جهانى گردند . «السلام عليك يا حجد الله التى لاتخفى» . سلام بر تو اى حجتخدا، كه هيچگاه پوشيده نبودهاى .» سلام و درود بيكران خود را منشار آستان حجت آشكار خدا مىكنيم; آن حجتى كه راه و طريق وسط و استوارترين راهها به سوى
رشد و قرب حق مىباشد ان هذا القران يهدى للتى هى اقوم (10) ; همانا اين قرآن به آنچه استوارتر است، راهنمايى مىكند . امام صادق ( عليهالسلام) در مورد اين آيه مىفرمايند: «يهدى الى الامام (11) به سوى امام راهنمايى مىكند .» يعنى قرآن مردم را به
حجتخدا و طريق وسط و استوار رهنمون مىگردد . روشن ساختن حوزه و مدار مفهومى «حجت» امرى مفيد به نظر مىرسد; از اين رو موارد كاربرد آن را بيان مىكنيم: معناى حجت: حجت در لغت از «حج» به معناى «قصد و آهنگ كردن» گرفته شده است و به معناى دليل، اثبات، بهانه، دستاويز،
عذر ساختگى، قباله و سند به كار مىرود . بنابراين «حجت» ارائه طريق روشن و اظهار دليل و برهان، براى مقصود و هدف خاص مىباشد . از اين رو واژهى «حجة» را به راه
روشن و مستقيمى مىگويند كه بر اساس حجت و دليل باشد . در اين صورت است كه رهپويان «مقصود و هدف» مىتوانند لذا بيم
«تحير و ضلالت» به مسير مستقيم و نجات پناه برند . پس «السلام عليك يا حجةالله التى لاتحفى» بر آئيم كه از نسيم خوش اين فراز جانى تازه گيريم و سلام و دورود خود را بر آستان
«حجت آشكار» پروردگار روانه سازيم; آن حجتى كه ضرورتش بر اساس «عقل و نقل» قابل درك و تحليل استگ به گونهاى كه اگر
غبارها و نقابها را از وجود خود و ذهنيات خود پس زنيم، اضطرار به حجت را لايههاى وجود و عمق جان خويش فرياد خواهيم زد .
بقاى زمين بدون امام و حجت، كه امامت او براى مردم ظاهر و آشكار باشد، غيرممكن است . يعقوب سراج مىگويد: از حضرت
صادق ( عليهالسلام) پرسيدم كه: ايا زمين بدون عالمى كه امامتش ظاهر باشد و مردم به او پناه برند و از حلا و حرام خود سؤال
كنند باقى مىماند؟ فرمود «در اين صورت، خدا عبادت نمىشود .» (12) سپس به خوبى روشن است كه مقتضى لازم براى آگاه شدن مردم; يعنى امام و حجت الهى، از طرف خداوند تعالى فراهم آمده و
شرايط و زمينهها مهيا گشته است . آنچه كه مزاحم مىباشد، موانع است; به آنها هم از ناحيهى خود انسانها درست مىشود . از
اينجاست كه جبهههاى ايمان، كفر، نفاق و مستضعفين شكل مىگيرد و داستان شكر و كفر آدميان شروع مىشود; كه در جاى خود
قابل بحث و تامل است . همانگونه كه گفتيم، خداوند تعالى نظام تكوين را به گونهى اتقن «اتقن كل شىء (13) » و احسن «احسن كل
شىء (14) » به پا داشته است و نظام تشريع و هدايتبشر را هم به گونهى احسن «احسن الحديث (15) » رقم زده است . كلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى به سند صحيح از ابوحمزهى ثمالى روايت كردهاند كه گفت: از حضرت صادق ( عليهالسلام)
پرسيدم كه: آيا زمين بى امام باقى مىماند؟ فرمود: «اگر باقى بمانة، فرو خواهد رفت . (16) » نظام تكوين و خلقت و نظام تشريع و
تقنينى الهى به گونهاى هماهنگ و همراه هستند كه با دستگاه آفرينش لحظهاى نمىتواند بدون حجت الهى دوام يابد . سليمان جعفرى از حضرت امام رضا ( عليهالسلام) پرسيد: ايا زمين از حجتخالى مىشود؟ فرمود: «لوخلت من حجة طرفة عين
لساختباهلها . (17) اگر يك چشم به هم زدن از حجتخالى باشد، به يقين اهلش را فرو مىبرد .» اين گونه است كه مسئلهى امامت (حجت) جايگاهى بلند در نظام هستى مىيابد و زاويهى ديد ما از (قلهى رفيع) امامت، به
بلنداى هستى راه مىيابد و به نظاره مىنشيند . امام باقر ( عليهالسلام) مىفرمايد: «لو بقيت الارض يوما بلا امام منا، لساحتباهلها ولعذبهم الله باشد عذابه . ان الله تبارك وتعالى جعلنا حجة فى ارضه وامانا فى
الارض لاهل الارض; لم يزالوا في امان من ان تسيخ بهم الارض مادمنا بين اظهرهم فاذا اراد اللهى ان يهكلهم ثم لا يمهلهم ولا
ينظرهم، ذهب بنا من بينهم و رفعنا اليه; ثم يفعل الله ماشاء واحب (18) » «اگر زمين يك روز بدون امامى از ما باقى بماند، اهلش را فرو خواهد برد; و خداوند آنها را به شديدترين نوع عذابش عقاب كند .
خداى تعالى ما را حجت زمينش قرار داده و وسيلهى امان در زمنى براى اهل زمين گردانيده است . تا در ميان ايشان هستيم، در
امان خواهند بود و زمين آنها را در كام خود فرو نخواهد برد; پس چون خداوند اراده فرمايد كه آنها را هلاك سازد و مهلتشان ندهد
و به تاخيرشان نيندازد; ما را از ميان آنها بيرون برده و به سوى خود بالا برد; سپس هر چه خواهد و دوست داشته باشد، انجام دهد
.» اين گونه است كه بود و نبود اهل زمين به وجود حجتخدا گره خورده است و اگر حيات و زندگى براى آنها بود و در چرخهى
هستى جايگاهى دارند و نظم و نظام آن در هم نريخته است; همه از بركت وجود حجتخداوند است . آرى همين حجتخداست كه عامل ارتباط غيب و شهود و حلقهى اتصال آسمان و زمين است و با تلالؤ آسمانى خويش، نور حيات،
رحمت و هدايت را براى زمين و اهل آن به ارمغان مىآورد و خاكيان را افلاكى مىكند «اين السبب المتصل بين الارض والسماء (19) » .
رحمتحق از مسير و مجراى حجتش جارى مىشود و زمين و زمينيان را حيات مىبخشد . نبود اين «حلقهى ارتباط» و «رحمت
موصوله و پيوسته (20) » نتيجهاى جذ نيستى را به دنبال نخواهد داشت . سلام بر حجت و دليل آشكار خدا; كه تنها از طريق است كه حجت وبرهان خداوند بر بندگانش اقامه مىشود، «ان الحجة لاتقوم
لله على خلقه الا بلهام حتى يعرف (21) ; حجتخدا بر خلقش بر پا نگردد جز به وجود امام; تا از آن طريق خدا شناخته شود .» اگر حجت و راه استوار خداوند روشن و آشكار نبود، راه شناختخدا هم پنهان بود و بايد خلق خدا سرگردان و گمراه مىماندند .
در اين صورت حجتخداوند بر خلقش تمام نمىشد و شيطان به مكين نشسته در راه انسانها به تمامى هدفهاى خود نسبتبه
همهى بندگان دست مىيافت . در حديثى مفضل بن عمر مىگويد: خدمت امام صادق ( عليهالسلام) بودم، و در اتاق مدرم ديگرى
نزدش بودند; به گونهاى كه من گمان كردم روى سخن حضرت با ديگرى است . امام فرمود: «همانا به خدا قسم كه صاحب الامر از
ميان شما پنهان شود و گمنام گردد; تا آنجا كه گويند: او مرد، هلاك شد; و از قبيل اينكه معلوم نيست در كدام دره افتاده است; و
شما مانند كشتى گرفتار امواج دريا، متزلزل و واژگون خواهيد شد; و نجات نيابيد جز كسى كه خدا از او پيمان گرفته و ايمان را در
دلش ثبت كرده است و او را از جانب خود تقويت نموده است .» و در ادامه فرمودند: «همانا دوازده پرچم مشتبه برافراشته گردد; كه
هيچ يك از ديگرى شناخته نشود .» زراره كه در آنجا حضور داشت مىگويد: من به گريه افتادم; امام به من فرمودند: «براى چه گريه
مىكنى؟» عرض كردم: قربانت گردم! چگونه نگريم; در حالى شما مىفرماييد، دوازده پرچم كه همه شبيه و يكسان هستند و
هيچيك از ديگرى شناخته نشود . زراره مىگويد: در اتاقى كه نشسته بوديم روزنه و سوراخى بود كه از آنجا آفتاب مىتابيد; و
حضرت در پاسخ من فرمودند: «آيا روشنى و تابش اين آفتاب آشكار استيا نه؟» گفتم: آرى . فرمودند: «امرنا ابين من هذه الشمس;
امر ما از اين آفتاب روشنتر است» مىبينيم كه در متن فتنهها و شبههها و در دل شب ديجور هم خورشيد وجود امام تابان است و او را «خفا و پنهانى» نيست; و
بيهوده نيست كه آن را حجت و راه استوار دليل و برهان الهى ناميدهاند . از اين روست كه اگر عمر ما در حالى بگذرد كه در مدار معرفت امام و حجتخدا نباشيم، همانند مردار (22) و ميتهى دوران
جاهليت هستيم; يعنى همان گونه كه مردمان دوران جاهليت، در عصر خود و در فرهنگ جاهليتخويش به سان مردارى بيش
نبودند و كفر و شرك تمام شؤون زندگى آنان را در برگرفته و به هلاكت انداخته بود; هر كس عمرش بدون معرفتحجت و امام
» اند و خارج از دين، و يا «زاهق (24) »
اند و نابود; و آنانى كه در سايهى معرفت امامان ( عليهمالسلام) همراه و ملازم آنان گشتهاند و از مدار ولايتشان منحرف نگشتهاند;
«لاحق (25) » اند و پيوسته با حجج الهى و در زير چتر شفاعت آن حضرات مىباشند . اين همه از آثار و بركات اكسير اعظم و كبريت
احمر معرفتحجت و امام زمان مىباشد همچنان كه پيامبر اكرم ( صلىالله عليهو آلهوسلم) فرمودند: «من مات و لايعرف امامة
مات ميتة (26) ; هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است .» وجود حجتخدا و امام، امرى است روشن و آشكار; و نياز و اضطرار زمينيان و آسمانيان به آن، امرى است آشكارتر; و آنچه كه ما را
محروم مىكند، غفلتها و رهزنىهاى شيطان و پيروىهاى ما از اوست; در حال كه خالق مهربان حجتش را بر همگان تمام كرده
است . ابن بابويه و ديگران به سندهاى معتربر از حضرت صادق ( عليهالسلام) روايت كردهاندكه جبرئيل بر پيامبر ( صلىالله عليهو
آلهوسلم) نازل شد و خبر آورد از جانب خدا كه: «اى محمد! من زمين را نگذاشتم، مگر آنكه در آن عالمى باشد كه بداند طاعت مرا
و راه هدايت مرا و سبب نجات خلق باشد در بين وفات پيغمبرى، تا بيرون آمدن پيغمبر ديگر; و نمىگذارم كه شيطان مردم را
گمراه كند و خالى نمىگذارم زمين را از حجت و دعوت كنندهى به سوى من و هدايت كنندهى به سوى راه من و عارف و داناى به
امر دين من . همانا من برانگيختهام و مقرر گرداندهام از براى هر قومى، هدايتكنندهاى; كه هدايت كنم به وسيلهى او
سعادتمندان را و حجتباشد بر اشقيا و نگون بختان . (27) » «السلام عليك يا حجة الله على من فى الارض والسماء; سلام و و درود بر تو باد; كه دليل (و برهان و راه استوار) خداوند هستى بر
تمامى كسانى كه در زمين و آسمان هستند .» امام صادق ( عليهالسلام) مىفرمايند: «ان لله عزوجل اثنى عشر الف عالم . كل عالم منهم اكبر من سبع سماوات وسبع ارضين; ما
يرى عالم منهم . ان لله عزوجل عالما غيرهم; و انى الحجة عليهم (28) ; همانا براى خداوند - عزو جل - دوازده هزار عالم و جهان
مىباشد; كه هر يك از آنها بزرگتر از «آسمان و زمين» هفتگانه مىباشد; به گونهاى كه هر كدام از آن عالم و جهان، خود را تنها
جهان موجود مىداند و جهانى به غير از خود را نمىپندارد، كه وجود داشته باشد - كنايه از عظمت و بزرگى هر يك از آنهاست و در
پايان سخن مىفرمايند كه: من حجتبر تمامى آن عوالم و جهانها مىباشم . اين بزرگواران چه زيبا چشمانداز جهان خلقت را در حوزهى انديشه و دريافت انسانها كرسيم مىكنند و آدميان را به «عمق» و
«وسعت» آفرينش «سير و نظر» مىدهند «قل سيروا فى الارض فانظر وا كيف بدا الخلق; بگو در زمين سير و گردش كنيد و ببينيد
و دريابيد كه چگونه (خداوند) خلقت را آغاز نمود .» (29) به بدينسان فكر و عقل انسان را بيدار كرده و به تكاپو مىاندازند، كه مبادا با
كوته فكرىها و كژانديشىها به دام «شيطان» بغلطد; و در سايه سار سخنان و كلمات خود، هميشه زاويهى ديد ما را در فراسوى
نشانههاى «آفاق» و «انفس» (30) «سير» مىدهند و بر اثر «نظر» و درنگ بايسته، بهرهها مىرسانند . اينك بعد از بيان عظمت و بزرگى خلقت و آفزينش، قلمرو حكومت ولايت و نياز به حجت و امام را طرح مىكند و روشن مىسازد
كه مسئلهى حجت و امامت تا چه سطحى مطرح است و اينكه چگونه قامتش پهناى هستى را پوشش مىدهد و همهى زواياى آن
را از نور خدا و فيض خالق برخوردار مىسازد . امام رضا ( عليهالسلام) مىفرمايد: «نحن حجج الله فى خلقه . . . بنايمسك الله السماوات والارض ان تزولا و بنا ينزل الغيث وينشر
الرحمة . . . (31) ما حجتهاى خداوند هستيم در ميان مخلوقات او . . . خداوند آسمان و زمين را به واسطهى ما نگاه مىدارد، كه
زايل نشوند و به واسطهى ماست كه باران مىبارد و رحمت منتشر مىشود . . .» اين گونه است كه به ثمايى از بينش اعتقادى - سياسى شيعه «امامت دست مىيابيم و جلوهاى از جايگاه و خاستگاه سترگ اجام و
حجت را به تماشا مىنشينبمگ و دست نيازمند هستى و آفرينش را به حجتخدا . قبل از خلق و آفرينش و به همراه خلق و بعد از
خلق، به خوبى احساس مىنماييم . اما صادق ( عليهالسلام) مىفرمايند: «الحجه قبل الخلق ومع الخلق وبعد الخلق (32) ; حجتخدا
پيش از خلق بوده و با خلق مىباشد و بعد از خلق هم خواهد بود .» سليمان بن خالد مىگويد: از امام صادق ( عليهالسلام) شنيدم كه مىفرمود: «ما من شىء ولا من آدمى ولا انسى ولاجنى ولاملك
فى السماوات الا و نحن الحجج عليهم . . . (33) ; هيچ چيزى را نمىتوان يافت و همچنان و هيچ آدمى را و هيچ انس و جنى را و هيچ
فرشتهاى را در آسمانها; مگر آنكه ما - امامان معصوم ( عليهمالسلام) حجتهاى خداوند هستيم بر تمامى آنها .» چنين جايگاهى براى حجتخدا، در نظام هستى و چرخهى آفرينش براى حجتخدا از باورهاى ريشهدار شيعه مىباشد و در پاى
آن خونها داده است و خون دل بسيار خورده است . و براى التزام به اين باور ريشهدار، نياز به بلوغ و درك كافى بشر است و بايد
آمادگىهاى لازم براى آن را به وجود آورد; تا از ثمرات و ميوههاى آن كامياب شد . پىنوشت: 1) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 46، ص 174 . 2) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 46، ص 174 . 3) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 46، ص 174 . 4) م 5) الغدير، علامهى امين، ج 6، ص 188; مسند احمد، ج 2، ص 420، 422 . الاصابة، ج 3، ص 459 . 6) چكيدهاى از مقاله بحران هويت و انحراف اجتماعى، حسن حاجى حسينى، كتاب زنان، فصلنامه شوراى فرهنگى - اجتماعى
زنان، ش 17، ص 35 . 7) زخرف/53 - 51 . 8) ابراهيم/22 . 9) ميزان الحكم، محمدى رى شهرى، ج 1، ص 354 . 10) اسراء/9 . 11) اصول كافى، ج 1، ص 315، ح 2 . 12) حيات القلوب، علامهى مجلسى، ج 5، ص 40، به نقل از: علل الشرايع، ص 195 . 13) نمل: 88 . 14) سجده: 7 . 15) زمر: 23 . 16) حيات القلوب، علامهى مجلسى، ج 5، ص 42، به نقل از: كافى 1795، ص 179; غيبتشيخ طوسى 220; بصائر الدرجات، ص
448 و علل الشرايع، ص 186 . 17) كمال الدين، ج 1، ص 389، ح 15 . 18) كمال الدين، ج 1، ص 388، ج 14 . 19) دعاى ندبه . 20) زيارت جامعه . 21) اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، ص 250، ح 1 . 22) والكافر ميت» منتخب الآثر، ب 35، ص 295، ح 11 . 23) زيارت جامعه كبيره . 24) زيارت جامعه كبيره . 25) زيارت جامعه كبيره . 26) غيبت نعمانى، ب 7، ص 130، ح 6 . 27) حيوة القلوب، ج 5، امامشناسى، علامه مجلسى، ص 41 . 28) بحارلانوار، علامهى مجلسى، ج 27، ب 15، ص 41، ح 1 . 29) عنكبوت/20 . 30) فصلت/53: سنريهم اياتنا فى الافاق وفى النفسهم حتى ليبين لهم انه الحق . . . . 31) كمال الدين، ج 1، ب 21، ص 386 . 32) اصول كافى، ج 1، ب ان الحجة لاتقوم لله على خلقه الا بامام، ص 250، ح 4 . 33) بحار لانوار، علامهى مجلسى، ج 27 . ب 15، ن 46، ح 7 . تنها راه مرورى بر زيارت حضرت صاحب الامر (3)
اشاره
چكيده بر عربى
مفهومشناسى هويت:
بحران هويت: