مجلات > انتظار >شماره 7

تنها راه مرورى بر زيارت حضرت صاحب الامر (3)

صادق سهرابى

اشاره

با گذر از مفهوم «حجت‏» به جايگاه بلند آن در گستره‏ى هستى راه مى‏يابيم و در سايه‏سار هدايت آن، زاويه‏ى ديد خود را فراسوى شناسه‏هاى «آفاق‏» و «انفس‏» ، «سير و نظر» مى‏دهيم; تا با گشودن پنجره‏ى دل و جان، نسيم هدايت الهى را با تمام وجود لمس كرده و از بينش اعتقادى - سياسى شيعه توشه گيريم بنگريم كه چگونه قامت‏بلند امامت، پهناى هستى را پوشش مى‏دهد و باران رحمت‏خويش را نازل مى‏كند و سبب اتصال آسمان و زمين مى‏گردد . و اين گونه در سايه‏سار فرهنگ ولايت، نسل سلمانيان را سامان دهيم و با دست‏يابى به «علم و ايمان، تا افق ثرياى هويت‏سلمان گونه خود را بازخوانى كرده و خيل عظيم زمينه‏سازان ظهور را شكل دهيم .

چكيده بر عربى

سلام بر حجت‏خدا، كه هيچ‏گاه پوشيده نبوده و همچون خورشيد در پس ابرها از وجودش نور مى‏بارد و حيات مى‏بخشد، با گذر از مفهوم «حجت‏» مسئله امامت جايگاه و خاستگاه بلندى در هستى مى‏يابد و زاويه‏ى مى‏ديد از قامت‏بلند امامت، به گستره هستى توسعه مى‏يابد . آنگاه اين گستره بى‏هستى است كه نياز و عطش خود را فرياد مى‏كند: «اين السبب المتصل بين الارض والسماء» و خود را وجود حجت‏خدا وابسته مى‏داند و آن را سبب و علت اتصال آسمان و زمين مى‏يابد از اين روست كه وجود حجت و امام را منشا جهات مى‏داند و در نبود حجت، عدم و نيستى را تفسير مى‏نمايد . با همين نگاه است كه سلام و درود خود را روانه‏ى محضر شريف حجت‏خدا بر «من فى الارض و السماء» مى‏نماييم و در نهايت، با دست‏يابى و بازخوانى هويت‏سلمان گونه خويش «علم و ايمان، تا افق ثريا» خيل عظيم زمينه‏سازان و موطئان ظهور را راه‏اندازى مى‏نماييم .

در نوشتار پيشين، سخن از «جنبش نرم‏افزارى علم و ايمان، تا افق ثريا» گفتيم; كه در جاى خود توانايى و پتانسيل تئورى شدن را دارا مى‏باشد . براى توليد فكر و انديشه و ايجاد نهضت و جنبش نرم‏افرازى و حركت‏به سمت تمدن اسلامى و فتح قله‏هاى بلند «علم و ايمان‏» نيازمند مبنايى تئوريك و رويكردى قابل مى‏باشيم; تا آن را سكوى جهش ساخته و فراسوى شكل‏گيرى روحيه‏ى تعالى‏طلبى . گام برداريم; همان گونه كه امام صادق ( عليه‏السلام) به آن اشاره فرموده‏اند: سه چيز است كه آدميان را از «تعالى‏طلبى‏» و دست‏يافتن به افق‏هاى بلند باز مى‏دارد: كوتاهى همت و «انگيزش‏» ، كمى چاره‏جويى و «پژوهش‏» و ضعف در رنى و «نگرش‏» بنابراين اگر بتوانيم ساز و كارهاى لازم را به گونه‏اى فراهم آوريم كه ما را از اين گردنه‏ها به سلامت عبود دهد، بسيار مفيد و ضرورى خواهد بود . از اين رو هر چه زودتر بايد سامانه تئورى راهياب را به دست آورد و حركت توليد فكر و انديشه را بر اساس آن آغاز نمود . ما درصددد دست‏يابى به سازه‏هاى «انگيزش‏» ، «پژوهش‏» و «نگرش‏» هستيم; تا با گذار از آن، سامانه‏ى تئوريك خود را نشانه گريم . تاانگيزش شكل نگيرد، حركتى خواهد بود; از طرف ديگر، ميزان شتاب در پژوهش - به لحاظ كمى و كيفى - در گرو ميزان و اندازه‏ى انگيزش‏ها خواهد بود; به اين معنا كه مقدار پژوهش ما به قواره‏ى انگيزش ما بستگى خواهد داشت و نتيجه‏ى پژوهش ما در قوت و ضعف نگرش ما اثر خواهد گذاشت .

از اين رو به نظر مى‏رسد كه بتوانيم با تئورى جنبش نرم‏افزارى علم و ايمان، از گردنه‏ها و موانع «تعالى‏طلبى‏» گذر كنيم و به جايگاه بلندى كه رسول خدا ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) به آن اشاره فرموده‏اند، دست‏يابيم .

سه گروه از روايات است كه فراوان ذكر كرده‏اند: الف) پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) فرموده‏اند: «والذى نفسى بيده، لو كان الايمان منوطا بالثريا، لتناوله رجال من فارس (1) ; قسم به ساحت آن كسى كه جان من در دست قدرت او است; اگر ايمان در ستاره‏ى ثريا هم باشد، مردانى از فارسيان آن را به دست‏خواهند آورد .»

همچين ابوبصير از امام باقر ( عليه‏السلام) نقل مى‏كند كه حضرت فرمودند: «ان تتوا يا معشر العرب، يستبدل قوما غيركم; يعنى المولى (2) ; اى گروه عرب! اگر از دين روى برگردانيد; خداوند گروهى غير از شما را جايگزين خواهد كرد; كه مراد از آن افراد (كه جايگزين شما مى‏شوند) مردمان موالى و فارسيان هستند .»

امام صادق ( عليه‏السلام) فرمودند: «لقد والله ابدل بهم خيرا منهم; الموالى (3) ; قسم به خدا كه خداوند به جاى گروه عرب، افرادى كه بهتر از آنها هستند جايگزين خواهد نمود; يعنى موالى و فارسيان .»

ب) رسول گرامى اسلام ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) فرمودند: «لوكان العلم منوطا بالثريا، لتناوله رجال من فارس (4) ; اگر علم در ستاره‏ى ثريا هم باش، مردانى از فارسيان آن را به دست‏خواهند آورد .»

ج) رسول گرامى اسلام ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) فرمودند: «لوكان الدين متعلقا بالثرى، لتناوله قوم من ابناء فارس (5) ; اگر دين در ستاره‏ى ثريا هم باشد، گروهى از فرزندان فارسيان آن را به جنگ آورند .» .

بنابراين «علم، ايمان و دين‏» گر چه در ستاره‏ى ثريا آشيانه گزيند، به شكار تيزپروازان و بلند همتان فارس درخواهد آمد . آن حضرات در سخنان گهوبار خويش، اشاره به «هويت‏» بالنده‏ى نسل فارس و سلمانيان مى‏فرمايند .

داستان هويت انسانها، داستان «فوز و خوص‏» آنها مى‏باشد; كه اگر در مدار هويت‏خويش تلاش و كوشش كنند، به فوز و سرفرازى خواهند رسيد و اگر خارج از مدار هويت‏خويش پرسه زنند، خوض نموده و در زمين خواهند رفت و دچار بحران هويت‏خواهند شد .

از اين رو به نكاتى چند پيرامون «هويت‏» اشاره مى‏كنيم:

مفهوم‏شناسى هويت:

در فرهنگ لغت «معين‏» آمده است: «هويت‏» يعنى آنچه باعث تشخص فرد مى‏شود . در اين صورت، هويت، حقيقت و چيستى و هستى را مى‏رساند . هويت‏يك شى‏ء، نشانگر هيئت و ماهيت وجودى آن ذات است; به عبارت ديگر، چيستى و حقيقت پديده‏ى مورد نظر، هويت آن را مى‏رساند; كه مى‏تواند به صورت فردى يا جمعى باشد . و جنبه‏ها، جلوه‏ها و ابعاد متفاوت و متنوعى دارد . بعد فلسفى، بعد روانى، بعد فرهنگى، بعد فردى و اجتماعى و . . . از ابعاد هويت محسوب مى‏شوند . هويت فردى ناظر به افراد امت و هويت جمعى ناظر به جامعه مى‏باشد . هويت فردى بر تفاوت‏ها و هويت جمعى بر شباهت‏ها توجه بيشترى دارند . انسان‏ها آنچه را از جامعه مى‏گيرند، در درون خود پردازش كرده و درونى مى‏كنند; آنگاه مى‏پذيرند . همين مسئله، هويت فردى آنها را تشكيل مى‏دهد .

اما هويت گروهى را اين گونه مى‏توان تعريف نمود: «هويت مجموعه‏اى خصوصيات و مشخصات اجتماعى، فرهنگى، روانى، فلسفى، زيستى و تاريخى اجتماع همسان است; كه بر يكانيگ يا همانندى اعضاى آن دلالت مى‏كند و آن را در يك ظرف زمانى و مكانى معين، به طور مشخص و قابل قبول و آگاهانه، از ساير گروه‏ها و افراد متعلق به آنها متمايز مى‏سازد .» .

بحران هويت:

بحران به معنى تنش و تضاد يا خروج از حالت تعادل و انحراف از حقيقت است . افراد در وضعيت‏بحران هويت اجتماعى، نقش خود را در گروه نمى‏دانند; در نتيجه جامعه كاركرد خود را از دست مى‏دهد و دچار سردرگمى مى‏گردد، نهادهاى اجتماعى از حالت تعادل خارج مى‏شوند و منزلت اجتماعى افراد لطمه مى‏بينند; از اين رو، افراد جامعه ناتوان از ايفاى نقش خود خواهند بود . (6)

انبيا و اوصياى الهى با توجه دادن به قانون‏مند بودن هستى و معنا بخشى به ان و ترسيم جايگاه بلند انسان در آن، از ويت‏بالنده‏ى خبر مى‏دهند . در طرف مقابل آن، شيطان‏ها و پيروان آنان آدميان را تا سطح اشياء و حيوانات تنزل مى‏دهند و بر آن هستند كه آنها را از منظومه‏ى «حق‏» خارج ساخته و در مدار باطل سرگردان سازند .

قرآن به خوبى بيان مى‏كند كه چگونه فرعون مردم را از هويت فطرى و اصيل خود بيرون مى‏برد و آنها را خوار و ذليل مى‏ساخت «ونادى فرعون فى فومه قال يا قوم اليس لى ملك مصر وهذه الانهار تجرى من تحتى افلا تبصون × ام انا خير من هذا الذى هو مهين ولا يكاد يبين × فلو لا القى عليه اسورة من ذهب او جاء معه الملئكه مقترنين × فاستخف قومه فاطاعوه انهم كانوا قوما فاسقين (7) »

«و فرعون در ميان قومش (بر عليه موسى) ندا سر داد كه‏اى مردم! آيا كشور با عظمت مصر از من نيست و چنين نهرهايى از ير قصر من جارى نيست؟ آيا عزت و جلال مرا در عالم به چشم مشاهده نمى‏كنيد؟ آيا من (به رياست و سلطنت) بهترم يا اين مرد فقير خوارى كه هيچ منطق و بيان روشنى ندارد؟ (و اگر موسى رسول خدا است) پس چرا (او را دستگاهى نيست و دستبند و طوق زرين بر دست ندارد يا فرشتگان آسمان همراه او نيستند؟ پس با اين تبليغات دروغ و باطل . قومش را ذليل و زبون داشت، تا همه مطيع فرمان وى نشدند; همانا آنان مردمى فاسق و نابكار هستند .»

در اين آيات مى‏بينينم كه قرآن چگونه نحوه‏ى كار فرعون را در جهت‏بى‏هويت‏ساختن قومش آشكار مى‏كند اشكار مى‏كند «از ونادى فرعون فى قومه . . . تا فا ستخف قومه فاطاعوه‏» .

فرعون ماشين تبليغاتى خود را به جريان مى‏اندازد و فرياد مى‏كشد - خودش يا از طريق بخشنامه‏ها و . . . و تمامى قدرت و توانش را در چشم و گوش مردم جلوه مى‏دهد و در مقايسه‏اى بين آنها و ضعف‏هايى كه براى موسى ( عليه‏السلام) نشان داده و جا انداخته، دل ربايى و زه زنى مى‏كند . او با تمامى اين ساز و كارها بر آن است كه قوم خود را «استخفاف‏» كند و سبك و توخالى نمايد و «هويت‏» انسانى و الهى آنان را بزدايد; چرا كه فقط و فقط با تهى كردن و بى هويت‏ساختن است كه مى‏توان اينان را به اطاعت و تبعيت‏خويش در آورد «فاستخف قومه فاطاعوه‏» . فرعون براى رسيدن به اين هدف، بايد از امپراتورى تبليغاتى و ساز و كارهاى آن كمك بگيرد; تا بتواند گوش آفاق و انفس را پركند «ونادى فرعون فى قومه . . .» . فرياد مى‏كشد كه من قدرت برترم و تكنولوژى برتر را در اختيار دارم و غير خود را در ديد ديگران حقير مى‏سازد و اين گونه خواص و عوام و نخبگان و روشنفكران و كوته‏انديشان را يكپارچه به دام تبليغات سحرگونه‏ى خود مى‏كشد .

آرى اين گونه با بى‏هويت نمودن مردم، آنان را به زنجير مى‏كشند، و البته مردمان بايد خود به هوش باشند و بى‏راهه نروند و ندانند كه خود مسؤولند . در قرآن چنين مى‏خوانيم: (شيطان مى‏گويد: خدا به شما به حق و راستى وعده داد و من به خلاف حقيقت; براى وعده‏هاى دروغ خود هيچ حجت و دليل قاطعى نياوردم (و تنها شما را به وعده‏هاى دروغ قريب دادم) ; پس امروز (شما ابلهان، كه سخن بى‏دليل مرا پذيرفتيد) مرا ملامت نكنيد; بلكه نفس پرطمع خود را ملامت كنيد . . . (8)

«رحمان‏» و «شيطان‏» هر دو دعوت دارند; ولى دعوت «رحمان‏» حق است و سامانه‏ى هويت انسان را پاس مى‏دارد و دعوت «شيطان‏» خلافت است و بى‏هويتى او را در بر دارد . بايد توجه داشت كه «شيطان‏» سلطنت و حكومت‏بى‏مانع ندارد و جز دعوت به باطل كارى از او بر نمى‏آيد; و اين خود انسانها هستند كه اين دعوت را اجابت مى‏كنند يا روى بر مى‏گردانند .

همان گونه كه اكنون «شيطان بزرگ‏» با هجوم تبليغاتى خود، آخرين تحفه‏ى شيطان; يعنى «ليبراليسم دموكراسى‏» را به بازار انديشه آورده است و با طرارى‏ها و استخفاف ديگران بر آن است كه «هويت‏» زدايى كند و سپس «هويت‏» گذارى نمايد . او در پى ان است كه جهان را آن گونه كه مى‏خواهد بسازد و پروژه‏ى جهانى كردن را در دستور كار خود دارد; و در اين پروژه هيچ هويتى را به رسميت نمى‏شناسد جز آنچه در جهت مفافع او باشد . از طرفى شيطان در جهت توليد فكر و انديشه به آخر خط رسيده است و آخرين تير خود را جله‏ى كمال نهاده و به پايان تاريخ پرتاب كرده است; و آن «ليبراسيم دموكراسى‏» است; با تمام تضاد و تناقض‏هاى نظرى و عملى كه با خود دارد نمودار گشته است .

و اين نسل سلمان است كه در دل شب ديجور، با سامان دهى «هويت‏» خويش، «علم و ايمان، تا افق ثريا» را نشانه مى‏رود و قله‏هاى‏طلبى را در مى‏نوردد .

سلمانيان با مشورى شگرف براين باورند كه پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) اميد به آينده را در آنان زنده كرده و راه را باز نموده است . اين نسل با انگيزشى دو چندان، در كار و تلاش خواهند بود; تا توليد فرك و انديشه را به جنبشى دوباره در آورده و نهضتى نوين بيافريتند وافق دى خود را به ستاره‏ى «ثريا» بدوزند و با همتى اين‏سان، روانه‏ى ميدان شوند; تا هر چه بيشتر و پيشتر قله‏هاى پژوهش را در نوردند و به عروج «نگرش‏» هاى قوى بار يابند .

اين سلمانيان هستند كه از الگوى تمام عيارى چون سلمان فارسى برخوردارند .

سلمانى كه با ذوب شدن در اسلام و خاندان عصمت و طهارت ( عليهم‏السلام) به افتخار بلند «سلمان منا اهل البيت‏» شرفياب شد; و اين گونه بود كه از سلمان فارسى بودن به اوج خود يعنى «سلمان محمدى‏» شدن، رسيد . از اين روست كه ديگر تئورى جنبش نرم‏افزارى «علم و ايمان، تا افق ثريا» ، رنگ و بوى ناسيوناليستى نخواهد داشت; زيرا سلمان و قوم سلمان، در بستر دين اسلام و تشيع به اين اوج و بالندگى رسيده‏اند . و باز اين سلمانيانند كه با دست‏يابى به «هويت‏» آسمانى و ثريايى خود، مى‏روند تا زمينه‏سازان و موطئان ظهور گردند . مگر نه آن است كه «مشرقيون‏» ، «مواليان‏» و «خداسانيان‏» در زبان و لسان روايات، نقش زمينه‏سازان ظهور را به دوش خواهند كشيد . همه‏ى اينها شناسه‏هايى از ايرانيان و سلمانيان است .

در زبان روايات از پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) نقل كرده‏اند: «يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدى سلطانه (9) مردمى از شرق زمين - ايران - قيام مى‏كنند و براى حكومت (جهانى) حضرت مهدى ( عليه‏السلام) زمينه‏چينى مى‏كنند .»

گويا ايرانيان با دست‏يابى به «هويت‏» خود و بازخوانى آن، مى‏توانند توان و قدرت زمينه‏سازى ظهور را بيابند و پيشانى اين حركت جهانى گردند .

«السلام عليك يا حجد الله التى لاتخفى‏» .

سلام بر تو اى حجت‏خدا، كه هيچ‏گاه پوشيده نبوده‏اى .»

سلام و درود بيكران خود را منشار آستان حجت آشكار خدا مى‏كنيم; آن حجتى كه راه و طريق وسط و استوارترين راهها به سوى رشد و قرب حق مى‏باشد ان هذا القران يهدى للتى هى اقوم (10) ; همانا اين قرآن به آنچه استوارتر است، راهنمايى مى‏كند .

امام صادق ( عليه‏السلام) در مورد اين آيه مى‏فرمايند: «يهدى الى الامام (11) به سوى امام راهنمايى مى‏كند .» يعنى قرآن مردم را به حجت‏خدا و طريق وسط و استوار رهنمون مى‏گردد .

روشن ساختن حوزه و مدار مفهومى «حجت‏» امرى مفيد به نظر مى‏رسد; از اين رو موارد كاربرد آن را بيان مى‏كنيم:

معناى حجت: حجت در لغت از «حج‏» به معناى «قصد و آهنگ كردن‏» گرفته شده است و به معناى دليل، اثبات، بهانه، دستاويز، عذر ساختگى، قباله و سند به كار مى‏رود .

بنابراين «حجت‏» ارائه طريق روشن و اظهار دليل و برهان، براى مقصود و هدف خاص مى‏باشد . از اين رو واژه‏ى «حجة‏» را به راه روشن و مستقيمى مى‏گويند كه بر اساس حجت و دليل باشد . در اين صورت است كه ره‏پويان «مقصود و هدف‏» مى‏توانند لذا بيم «تحير و ضلالت‏» به مسير مستقيم و نجات پناه برند .

پس «السلام عليك يا حجة‏الله التى لاتحفى‏» بر آئيم كه از نسيم خوش اين فراز جانى تازه گيريم و سلام و دورود خود را بر آستان «حجت آشكار» پروردگار روانه سازيم; آن حجتى كه ضرورتش بر اساس «عقل و نقل‏» قابل درك و تحليل استگ به گونه‏اى كه اگر غبارها و نقاب‏ها را از وجود خود و ذهنيات خود پس زنيم، اضطرار به حجت را لايه‏هاى وجود و عمق جان خويش فرياد خواهيم زد .

بقاى زمين بدون امام و حجت، كه امامت او براى مردم ظاهر و آشكار باشد، غيرممكن است . يعقوب سراج مى‏گويد: از حضرت صادق ( عليه‏السلام) پرسيدم كه: ايا زمين بدون عالمى كه امامتش ظاهر باشد و مردم به او پناه برند و از حلا و حرام خود سؤال كنند باقى مى‏ماند؟ فرمود «در اين صورت، خدا عبادت نمى‏شود .» (12)

سپس به خوبى روشن است كه مقتضى لازم براى آگاه شدن مردم; يعنى امام و حجت الهى، از طرف خداوند تعالى فراهم آمده و شرايط و زمينه‏ها مهيا گشته است . آنچه كه مزاحم مى‏باشد، موانع است; به آنها هم از ناحيه‏ى خود انسانها درست مى‏شود . از اينجاست كه جبهه‏هاى ايمان، كفر، نفاق و مستضعفين شكل مى‏گيرد و داستان شكر و كفر آدميان شروع مى‏شود; كه در جاى خود قابل بحث و تامل است . همان‏گونه كه گفتيم، خداوند تعالى نظام تكوين را به گونه‏ى اتقن «اتقن كل شى‏ء (13) » و احسن «احسن كل شى‏ء (14) » به پا داشته است و نظام تشريع و هدايت‏بشر را هم به گونه‏ى احسن «احسن الحديث (15) » رقم زده است .

كلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى به سند صحيح از ابوحمزه‏ى ثمالى روايت كرده‏اند كه گفت: از حضرت صادق ( عليه‏السلام) پرسيدم كه: آيا زمين بى امام باقى مى‏ماند؟ فرمود: «اگر باقى بمانة، فرو خواهد رفت . (16) » نظام تكوين و خلقت و نظام تشريع و تقنينى الهى به گونه‏اى هماهنگ و همراه هستند كه با دستگاه آفرينش لحظه‏اى نمى‏تواند بدون حجت الهى دوام يابد .

سليمان جعفرى از حضرت امام رضا ( عليه‏السلام) پرسيد: ايا زمين از حجت‏خالى مى‏شود؟ فرمود: «لوخلت من حجة طرفة عين لساخت‏باهلها . (17) اگر يك چشم به هم زدن از حجت‏خالى باشد، به يقين اهلش را فرو مى‏برد .»

اين گونه است كه مسئله‏ى امامت (حجت) جايگاهى بلند در نظام هستى مى‏يابد و زاويه‏ى ديد ما از (قله‏ى رفيع) امامت، به بلنداى هستى راه مى‏يابد و به نظاره مى‏نشيند .

امام باقر ( عليه‏السلام) مى‏فرمايد:

«لو بقيت الارض يوما بلا امام منا، لساحت‏باهلها ولعذبهم الله باشد عذابه . ان الله تبارك وتعالى جعلنا حجة فى ارضه وامانا فى الارض لاهل الارض; لم يزالوا في امان من ان تسيخ بهم الارض مادمنا بين اظهرهم فاذا اراد الله‏ى ان يهكلهم ثم لا يمهلهم ولا ينظرهم، ذهب بنا من بينهم و رفعنا اليه; ثم يفعل الله ماشاء واحب (18) »

«اگر زمين يك روز بدون امامى از ما باقى بماند، اهلش را فرو خواهد برد; و خداوند آنها را به شديدترين نوع عذابش عقاب كند . خداى تعالى ما را حجت زمينش قرار داده و وسيله‏ى امان در زمنى براى اهل زمين گردانيده است . تا در ميان ايشان هستيم، در امان خواهند بود و زمين آنها را در كام خود فرو نخواهد برد; پس چون خداوند اراده فرمايد كه آنها را هلاك سازد و مهلتشان ندهد و به تاخيرشان نيندازد; ما را از ميان آنها بيرون برده و به سوى خود بالا برد; سپس هر چه خواهد و دوست داشته باشد، انجام دهد .»

اين گونه است كه بود و نبود اهل زمين به وجود حجت‏خدا گره خورده است و اگر حيات و زندگى براى آنها بود و در چرخه‏ى هستى جايگاهى دارند و نظم و نظام آن در هم نريخته است; همه از بركت وجود حجت‏خداوند است .

آرى همين حجت‏خداست كه عامل ارتباط غيب و شهود و حلقه‏ى اتصال آسمان و زمين است و با تلالؤ آسمانى خويش، نور حيات، رحمت و هدايت را براى زمين و اهل آن به ارمغان مى‏آورد و خاكيان را افلاكى مى‏كند «اين السبب المتصل بين الارض والسماء (19) » . رحمت‏حق از مسير و مجراى حجتش جارى مى‏شود و زمين و زمينيان را حيات مى‏بخشد . نبود اين «حلقه‏ى ارتباط‏» و «رحمت موصوله و پيوسته (20) » نتيجه‏اى جذ نيستى را به دنبال نخواهد داشت .

سلام بر حجت و دليل آشكار خدا; كه تنها از طريق است كه حجت وبرهان خداوند بر بندگانش اقامه مى‏شود، «ان الحجة لاتقوم لله على خلقه الا بلهام حتى يعرف (21) ; حجت‏خدا بر خلقش بر پا نگردد جز به وجود امام; تا از آن طريق خدا شناخته شود .»

اگر حجت و راه استوار خداوند روشن و آشكار نبود، راه شناخت‏خدا هم پنهان بود و بايد خلق خدا سرگردان و گمراه مى‏ماندند . در اين صورت حجت‏خداوند بر خلقش تمام نمى‏شد و شيطان به مكين نشسته در راه انسان‏ها به تمامى هدفهاى خود نسبت‏به همه‏ى بندگان دست مى‏يافت . در حديثى مفضل بن عمر مى‏گويد: خدمت امام صادق ( عليه‏السلام) بودم، و در اتاق مدرم ديگرى نزدش بودند; به گونه‏اى كه من گمان كردم روى سخن حضرت با ديگرى است . امام فرمود: «همانا به خدا قسم كه صاحب الامر از ميان شما پنهان شود و گمنام گردد; تا آنجا كه گويند: او مرد، هلاك شد; و از قبيل اينكه معلوم نيست در كدام دره افتاده است; و شما مانند كشتى گرفتار امواج دريا، متزلزل و واژگون خواهيد شد; و نجات نيابيد جز كسى كه خدا از او پيمان گرفته و ايمان را در دلش ثبت كرده است و او را از جانب خود تقويت نموده است .» و در ادامه فرمودند: «همانا دوازده پرچم مشتبه برافراشته گردد; كه هيچ يك از ديگرى شناخته نشود .» زراره كه در آنجا حضور داشت مى‏گويد: من به گريه افتادم; امام به من فرمودند: «براى چه گريه مى‏كنى؟» عرض كردم: قربانت گردم! چگونه نگريم; در حالى شما مى‏فرماييد، دوازده پرچم كه همه شبيه و يكسان هستند و هيچ‏يك از ديگرى شناخته نشود . زراره مى‏گويد: در اتاقى كه نشسته بوديم روزنه و سوراخى بود كه از آنجا آفتاب مى‏تابيد; و حضرت در پاسخ من فرمودند: «آيا روشنى و تابش اين آفتاب آشكار است‏يا نه؟» گفتم: آرى . فرمودند: «امرنا ابين من هذه الشمس; امر ما از اين آفتاب روشن‏تر است‏»

مى‏بينيم كه در متن فتنه‏ها و شبهه‏ها و در دل شب ديجور هم خورشيد وجود امام تابان است و او را «خفا و پنهانى‏» نيست; و بيهوده نيست كه آن را حجت و راه استوار دليل و برهان الهى ناميده‏اند .

از اين روست كه اگر عمر ما در حالى بگذرد كه در مدار معرفت امام و حجت‏خدا نباشيم، همانند مردار (22) و ميته‏ى دوران جاهليت هستيم; يعنى همان گونه كه مردمان دوران جاهليت، در عصر خود و در فرهنگ جاهليت‏خويش به سان مردارى بيش نبودند و كفر و شرك تمام شؤون زندگى آنان را در برگرفته و به هلاكت انداخته بود; هر كس عمرش بدون معرفت‏حجت و امام » اند و خارج از دين، و يا «زاهق (24) » اند و نابود; و آنانى كه در سايه‏ى معرفت امامان ( عليهم‏السلام) همراه و ملازم آنان گشته‏اند و از مدار ولايتشان منحرف نگشته‏اند; «لاحق (25) » اند و پيوسته با حجج الهى و در زير چتر شفاعت آن حضرات مى‏باشند . اين همه از آثار و بركات اكسير اعظم و كبريت احمر معرفت‏حجت و امام زمان مى‏باشد همچنان كه پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) فرمودند: «من مات و لايعرف امامة مات ميتة (26) ; هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است .»

وجود حجت‏خدا و امام، امرى است روشن و آشكار; و نياز و اضطرار زمينيان و آسمانيان به آن، امرى است آشكارتر; و آنچه كه ما را محروم مى‏كند، غفلت‏ها و ره‏زنى‏هاى شيطان و پيروى‏هاى ما از اوست; در حال كه خالق مهربان حجتش را بر همگان تمام كرده است .

ابن بابويه و ديگران به سندهاى معتربر از حضرت صادق ( عليه‏السلام) روايت كرده‏اندكه جبرئيل بر پيامبر ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) نازل شد و خبر آورد از جانب خدا كه: «اى محمد! من زمين را نگذاشتم، مگر آنكه در آن عالمى باشد كه بداند طاعت مرا و راه هدايت مرا و سبب نجات خلق باشد در بين وفات پيغمبرى، تا بيرون آمدن پيغمبر ديگر; و نمى‏گذارم كه شيطان مردم را گمراه كند و خالى نمى‏گذارم زمين را از حجت و دعوت كننده‏ى به سوى من و هدايت كننده‏ى به سوى راه من و عارف و داناى به امر دين من . همانا من برانگيخته‏ام و مقرر گردانده‏ام از براى هر قومى، هدايت‏كننده‏اى; كه هدايت كنم به وسيله‏ى او سعادتمندان را و حجت‏باشد بر اشقيا و نگون بختان . (27) »

«السلام عليك يا حجة الله على من فى الارض والسماء; سلام و و درود بر تو باد; كه دليل (و برهان و راه استوار) خداوند هستى بر تمامى كسانى كه در زمين و آسمان هستند .»

امام صادق ( عليه‏السلام) مى‏فرمايند: «ان لله عزوجل اثنى عشر الف عالم . كل عالم منهم اكبر من سبع سماوات وسبع ارضين; ما يرى عالم منهم . ان لله عزوجل عالما غيرهم; و انى الحجة عليهم (28) ; همانا براى خداوند - عزو جل - دوازده هزار عالم و جهان مى‏باشد; كه هر يك از آنها بزرگتر از «آسمان و زمين‏» هفت‏گانه مى‏باشد; به گونه‏اى كه هر كدام از آن عالم و جهان، خود را تنها جهان موجود مى‏داند و جهانى به غير از خود را نمى‏پندارد، كه وجود داشته باشد - كنايه از عظمت و بزرگى هر يك از آنهاست و در پايان سخن مى‏فرمايند كه: من حجت‏بر تمامى آن عوالم و جهان‏ها مى‏باشم .

اين بزرگواران چه زيبا چشم‏انداز جهان خلقت را در حوزه‏ى انديشه و دريافت انسان‏ها كرسيم مى‏كنند و آدميان را به «عمق‏» و «وسعت‏» آفرينش «سير و نظر» مى‏دهند «قل سيروا فى الارض فانظر وا كيف بدا الخلق; بگو در زمين سير و گردش كنيد و ببينيد و دريابيد كه چگونه (خداوند) خلقت را آغاز نمود .» (29) به بدين‏سان فكر و عقل انسان را بيدار كرده و به تكاپو مى‏اندازند، كه مبادا با كوته فكرى‏ها و كژانديشى‏ها به دام «شيطان‏» بغلطد; و در سايه سار سخنان و كلمات خود، هميشه زاويه‏ى ديد ما را در فراسوى نشانه‏هاى «آفاق‏» و «انفس‏» (30) «سير» مى‏دهند و بر اثر «نظر» و درنگ بايسته، بهره‏ها مى‏رسانند .

اينك بعد از بيان عظمت و بزرگى خلقت و آفزينش، قلمرو حكومت ولايت و نياز به حجت و امام را طرح مى‏كند و روشن مى‏سازد كه مسئله‏ى حجت و امامت تا چه سطحى مطرح است و اينكه چگونه قامتش پهناى هستى را پوشش مى‏دهد و همه‏ى زواياى آن را از نور خدا و فيض خالق برخوردار مى‏سازد .

امام رضا ( عليه‏السلام) مى‏فرمايد: «نحن حجج الله فى خلقه . . . بنايمسك الله السماوات والارض ان تزولا و بنا ينزل الغيث وينشر الرحمة . . . (31) ما حجت‏هاى خداوند هستيم در ميان مخلوقات او . . . خداوند آسمان و زمين را به واسطه‏ى ما نگاه مى‏دارد، كه زايل نشوند و به واسطه‏ى ماست كه باران مى‏بارد و رحمت منتشر مى‏شود . . .»

اين گونه است كه به ثمايى از بينش اعتقادى - سياسى شيعه «امامت دست مى‏يابيم و جلوه‏اى از جايگاه و خاستگاه سترگ اجام و حجت را به تماشا مى‏نشينبمگ و دست نيازمند هستى و آفرينش را به حجت‏خدا . قبل از خلق و آفرينش و به همراه خلق و بعد از خلق، به خوبى احساس مى‏نماييم . اما صادق ( عليه‏السلام) مى‏فرمايند: «الحجه قبل الخلق ومع الخلق وبعد الخلق (32) ; حجت‏خدا پيش از خلق بوده و با خلق مى‏باشد و بعد از خلق هم خواهد بود .»

سليمان بن خالد مى‏گويد: از امام صادق ( عليه‏السلام) شنيدم كه مى‏فرمود: «ما من شى‏ء ولا من آدمى ولا انسى ولاجنى ولاملك فى السماوات الا و نحن الحجج عليهم . . . (33) ; هيچ چيزى را نمى‏توان يافت و همچنان و هيچ آدمى را و هيچ انس و جنى را و هيچ فرشته‏اى را در آسمان‏ها; مگر آنكه ما - امامان معصوم ( عليهم‏السلام) حجت‏هاى خداوند هستيم بر تمامى آنها .»

چنين جايگاهى براى حجت‏خدا، در نظام هستى و چرخه‏ى آفرينش براى حجت‏خدا از باورهاى ريشه‏دار شيعه مى‏باشد و در پاى آن خون‏ها داده است و خون دل بسيار خورده است . و براى التزام به اين باور ريشه‏دار، نياز به بلوغ و درك كافى بشر است و بايد آمادگى‏هاى لازم براى آن را به وجود آورد; تا از ثمرات و ميوه‏هاى آن كامياب شد .

پى‏نوشت:

1) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 46، ص 174 .

2) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 46، ص 174 .

3) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 46، ص 174 .

4) م

5) الغدير، علامه‏ى امين، ج 6، ص 188; مسند احمد، ج 2، ص 420، 422 . الاصابة، ج 3، ص 459 .

6) چكيده‏اى از مقاله بحران هويت و انحراف اجتماعى، حسن حاجى حسينى، كتاب زنان، فصلنامه شوراى فرهنگى - اجتماعى زنان، ش 17، ص 35 .

7) زخرف/53 - 51 .

8) ابراهيم/22 .

9) ميزان الحكم، محمدى رى شهرى، ج 1، ص 354 .

10) اسراء/9 .

11) اصول كافى، ج 1، ص 315، ح 2 .

12) حيات القلوب، علامه‏ى مجلسى، ج 5، ص 40، به نقل از: علل الشرايع، ص 195 .

13) نمل: 88 .

14) سجده: 7 .

15) زمر: 23 .

16) حيات القلوب، علامه‏ى مجلسى، ج 5، ص 42، به نقل از: كافى 1795، ص 179; غيبت‏شيخ طوسى 220; بصائر الدرجات، ص 448 و علل الشرايع، ص 186 .

17) كمال الدين، ج 1، ص 389، ح 15 .

18) كمال الدين، ج 1، ص 388، ج 14 .

19) دعاى ندبه .

20) زيارت جامعه .

21) اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، ص 250، ح 1 .

22) والكافر ميت‏» منتخب الآثر، ب 35، ص 295، ح 11 .

23) زيارت جامعه كبيره .

24) زيارت جامعه كبيره .

25) زيارت جامعه كبيره .

26) غيبت نعمانى، ب 7، ص 130، ح 6 .

27) حيوة القلوب، ج 5، امام‏شناسى، علامه مجلسى، ص 41 .

28) بحارلانوار، علامه‏ى مجلسى، ج 27، ب 15، ص 41، ح 1 .

29) عنكبوت/20 .

30) فصلت/53: سنريهم اياتنا فى الافاق وفى النفسهم حتى ليبين لهم انه الحق . . . .

31) كمال الدين، ج 1، ب 21، ص 386 .

32) اصول كافى، ج 1، ب ان الحجة لاتقوم لله على خلقه الا بامام، ص 250، ح 4 .

33) بحار لانوار، علامه‏ى مجلسى، ج 27 . ب 15، ن 46، ح 7 .