مجلات > انتظار >شماره 7

سيرى در كتاب كمال‏الدين و تمام النعمة (1)

نجم‏الدين طبسى

مقدمه

از جمله منابع و مآخذ غنى و با قدمت زياد و سابقه‏ى ديرين حديثى در مباحث مهدويت، كتاب گران سنگ و ارزش‏مند كمال‏الدين و تمام النعمة است‏بنا به استظهار مرحوم آقا بزرگ تهرانى، ظاهرا، نام اصلى آن، اكمال الدين و اتمام النعمة است . (1) و محور آن - كه به تفصيل بيان خواهد شد - اثبات غيبت‏حضرت مهدى (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) بحث‏هايى در اين ارتباط است .

مرحوم صدوق، در اين زمينه، سه رساله‏ى ديگر به شرح زير دارند:

1 - رسالة في الغيبة كه ظاهرا، در پاسخ به پرسش‏هاى اهالى شهررى تدوين شده است;

2 - رسالة ثانيه في الغيبة;

3 - رسالة ثالثة في الغيبة; (2)

پس از كتاب كمال الدين، ده‏ها كتاب ديگر در اين زمينه به رشته تحرير در آمد . مرحوم آقا برزگ تهران، بيش از چهل مورد را نام مى‏برد . (3) اين كتاب كه در نيمه‏ى دوم قرن چهارم هجرى، و اواخر عمر شريف مرحوم صدوق به نگارش درآمده، در جامعه، لذا اعتبار خاص برخوردار است و مورد توجه خاص دانشمندان شيعه قرار دارد . كتاب حاضر، از جمله منابع و ماخذ اوليه براى تدوين و تاليف نويسندگان بعدى شد مرحوم مجلس، درصدد منابع بحارالانوار، كتاب‏هاى مرحوم صدوق و بالاخص اكمال را نام مى‏برد (4) .

درباره‏ى عظمت‏شان ايشان و پدر بزرگوارش، همين قدر بس كه اكثر اصحاب و علما، سخنان اين دو بزرگوار را همانند نصوص روايات، مورد پذيرش قرار مى‏دهند . مرحوم مجلس فرموده:

انما اوردناها لكونه من عظماء القدماء التابعين لآثار الائمة النجباء الذين لايتبعون الآراء والاهواء ولذا ينزل اكثر اصحابنا كلامه وكلام ابيه (رضى‏الله‏عنهما) منزلة النص المنقول والخبر الماثور (5) ; ما، تمامى آن چه را كه به عنوان عقائد مذهب، ديكته كرده بود، آورديم، به لحاظ اين كه ايشان از برزگان قدما . و از كسانى است كه پيرو آثار ائمه‏ى طاهرند و هرگز پيرو هواى و آراى شخصى خود نيستند . از اين رو، بسيارى از علماى ما سخن ايشان و پدر بزرگوارشان را به منزله‏ى روايت تلقى مى‏كنند .

آن چه در اين مختصر، به دنيال آن هستيم، معرفى و شناسائى كتاب مذكور است كه در، دو بخش تقديم مى‏شود: 1 - خصيت‏شيخ صدوق; 2 - معرفى كتاب كمال الدين

بخش نخست (حديث ولادت)

شيخ صدوق نقل مى‏كند: حدثنا ابو جعفر محمد بن على الاسود (رضى‏الله‏عنه) قال: «سالني علي بن الحسين بن موسى بن بابويه (رضى‏الله‏عنه) بعد موت محمد بن عثمان العمري (رضى‏الله‏عنه) ان اسال ابا القاسم الروحى، ان يسال مولانا صاحب الزمان ( عليه‏السلام) ان يدعو الله عزوجل ان يرزقه ولدا ذكرا» .

قال: فسالته، فانهى ذالك، ثم اخبرنى بعد ذالك بثلاثة ايام «انه قد دعا لعلي بن الحسين، و انه سيولد له ولد مبارك ينفع [الله] به، بعده اولاد .» . (6)

ابوجعفر، محمد بن على اسود گويد: على بن حسين بن موسى بن بابويه (والد صدوق) پس از درگذشت محمد بن عثمان عمرى (نايب دوم امام زمان) (رضى‏الله‏عنه) از من تقاضا كرد تا از خداوند عزوجل بخواهند پسرى به ايشان روزى فرمايد» .

گويد: از او درخواست كردم و او نيز آن درخواست را به حضرت رساند . بعد از سه‏روز، به من خبر داد كه «حضرت، براى على بن حسين دعا فرموده است و به زودى فرزندى مبارك براى ايشان متولد خواهد شد كه خداوند به سبب او، نفع وفايى مى‏رساند . و بعد از او نيز اولاد ديگرى براى او متولد خواهد شد .» .

شيخ طوس نيز مانند اين حديث را از جماعتى كه از صدوق و برادرش نقل كرده‏اند، روايت كند و در ادامه گويد:

ابوجعفر محمد بن على اسود گويد: «. . . در همان سال، محمد بن على (صدوق) براى على بن حسين بابويه متولد شد . ايشان، بعد از او، صاحب اولاد ديگرى نيز شده . . .» (7)

شيخ صدوق، در ادامه‏ى كلام‏اش گويد:

ابوجعفر محمد بن على اسود، بسيارى از اوقات، مرا مى‏ديد كه به درس شيخ‏مان محمد به حسن بن احمد بن وليد (رضى‏الله‏عنه) مى‏رفتم و اشتياق فراوانى به كتاب‏هاى علمى و حفظ آن داشتم . به من مى‏گفت: «اين رغبت و اشتياق وافر در تحصيل علم، از تو عجيب نيست، به جهت اين كه تو به دعاى امام متولد شده‏اى! (8)

شيخ طوسى، در حديث ديگرى، از ابن نوح و ايشان نيز از ابو عبدالله حين بن محمد بن سوره قمى (ره) نقل مى‏كند:

زمائيكه حجاج و زائران بيت الله الحرام (از سفر حج) برگشتند به على بن حسين بن يوسف صائع قمى و محمد بن احمد بن محمد صيرفى (معروف به دلال) و شخصى ديگرى به غير از اينان از مشايخ اهل قم گويند:

على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى (پدر صدوق) همسرى داشت كه دختر عمويش (محمد بن موسى بن بابويه قمى) بود . خداوند از اين همسر، به ايشان فرزندى نداد . لذا نامه‏اى به شيخ ابوالقاسم، حسين بن روح (رضى‏الله‏عنه) نوشت كه از حضرت تقاضا كند تا دعايى بكنند و از خداوند بخواهند فرزندانى فقيه به او عطا كند .

بعد از مدتى، جواب حضرت رسيد: «انك لاترزق من هذه وستملك جارية ديلمية وترزق منها ولدين فقيهين; همانا، از اين (همسرت) بچه‏دار نخواهى شد . به زودى، تو صاحب كنيزى‏ى ديلمى مى‏شوى و از وى صاحب دو فرزند فقيه خواهى شد .» .

ابن سوره گويد: «براى ابوالحسن على بن حسين بابوبه (پدر صدوق) سه پسر متولد شد «محمد و حسين‏» هر دو فقيهان ماهرى در حفظ و ضبط علوم شدند و مطالبى را حفظ مى‏كردند كه به غير از ايشان، احدى از اهالى قم آن‏ها را حفظ نمى‏كردند . پسر سوم، حسن نام داشت كه در عبادت و زهد و پارسائى، معتدل و متوسط بود . . .

نيز ابن سوره گويد: هر وقت ابوجعفر (صدوق) و برادرش ابوعبدالله (حسين) حديثى نقل مى‏كردند، مردم از حافظه‏ى آن دو در نقل حديث متعجب مى‏شدند و به اين دو بزرگوار مى‏گفتند: «اين، شان و خصوصيتى است كه در اثر دعاى امام زمان (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) بر شما داده شده است .» .

شيخ طوسى گويد: «هذا امر مستفيض في اهل قم; يعنى نزد قميان، اين قضيه، معروف و مشهور بوده است . (9) » .

ديدگاه علماى اماميه

1 - نظر مرحوم آقاى خويى

مرحوم آقاى خويى، بعد از نقل قضيه‏ى ولادت، مى‏فرمايد:

از ورايت اخير، چنين بر مى‏آيد كه محمد بن على (صدوق) با دعاى امام (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) متولد شده است و اين امر، مستفيض و معروف و مسلم، بر جلالت‏شان و عظمت مقام اياشن كافى است .

سپس مى‏افزايد:

چه طور مى‏تواند اين چنين نباشد، در حالى‏كه امام (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) والد صدوق را با خبر ساخت كه داراى دو فرزند ذكور خير خواهد شد .»

نجاشى نيز در ترجمه‏ى والد صدوق، اين مطلب را متذكر شده است .

و نيز امام ( عليه‏السلام) در روايت اولى (در توقيع شريف) مى‏فرمايد: «والد صدوق) داراى فرند مباركى مى‏شود ( عليه‏السلام) كه خداوند به واسطه‏ى وى . نفع و سود رساند .

اشتهار محمد بن على بن حسين، به لقب «صدوق‏» به سبب همين فضيلتى است كه ايشان داشته و وى را .

شيوه‏ى تفسير نجاشيى و طوسى در مدح و تعريف صدوق، را از تصريح به توقيق ايشان بى‏نياز مى‏كند، زيرا، آن‏چه را كه تعبير كرده‏اند، به مراتب، از تصريح به توفيق بالاتر است .

از سايران ممتاز كرده است .

خلاصه، مقام و منزلت‏شيخ صدوق، آن قدر معروف و مشهور است، كه هيچ جاى شكى در آن نيست .» (10)

2 - نجاشى

احمدبن على بن عباس نجاشى (م 450 ه . ق) بعد از ذكر نام ايشان، در تجليل از مقام وى، تعبيراتى را مانند شيخننا; فقيهنا; وجه الطائفه بخراسان‏» بيان مى‏كند و مى‏گويد:

ايشان، در سال سى و پنجاه و پنج دارد بغداد شد و تدريس را شروع كرد . در مجلس درس‏اش، شيوخ و بزرگان طائفه‏ى شيعه، حاضر مى‏شدند و از وى حديث تلقى مى‏كردند، در حالى كه ايشان، حدث السن بود (11) » و سن كمى داشت .

جناب نجاشى، قريب به دويست كتاب را بجاى ايشان و در ادامه مى‏فرمايد: نام مى‏برد .

شيخ صدوق، نقل و روايت تمامى كتاب‏هايش را براى، اجازه داد . من نيز برخى از آن‏ها را بر والد خود على بن احمد خواندم . پدرم گفت: «شيخ اجازه‏ى نقل همه‏ى كتاب‏هايش را كه در بغداد از وى شنيده بودم، به من داد .» (12)

3 - شيخ طوسى

شيخ الطائفه ابوجعفر محمدبن حسن طوسى (385 - 460 ه . ق) با عبارات و توصيفات والايى، از ايشان تجليل مى‏كند و مى‏گويد:

ابوجعفر (صدوق) جليل القدر، حافظ احاديث، آگاه به رجال، ناقد اخبار بود . و در ميان قميان، همانندى در حفظ و كثرت علم نداشت و يكه تاز در فن حديث و رجال بود . تقريبا سيصد عنوان كتاب تاليف و تصنيف كرده است . نام كتاب‏هايش معروف و مشهور است . من، آن مقدارى را كه به ذهن‏ام خطور مى‏كند، نام مى‏برم .

شيخ طوسى، اسم چهل و هفت كتاب‏اش را ذكر مى‏كند، و طريق‏اش را اين چنين بيان مى‏دارد:

تمامى كتاب‏ها و روايات‏اش را جمعى از اصحاب ما كه از جمله‏ى آنان شيخ مفيد، حسين بن عبيدالله، ابوالحسين جعفر بن حسن بن حسنكه قمى، ابوزكريا محمدبن سليمان حمرانى است، براى ما روايت كرده‏اند . (13)

شيخ طوسى، در كتاب رجال‏اش گويد:

ايشان، كتاب‏هاى بيش‏ترى دارد و ما، آن‏ها را در كتاب فهرست ذكر كرديم و تلعكبرى از آن‏ها روايت كرده است . (14)

4 - ابن ادريس

محمد بن ادريس حلى عجلى (م 598 ه . ق) در باب نكاح، در ذيل بحث «تحريم مملوكه‏» گويد:

پدر، كنيزى دارد كه پسر با اين كنيز زنا مى‏كند . آيا اين كنيز بر پدر حرام مى‏شود؟

ايشان، بعد از نقل قول و فتواى شيخ صدوق مبنى بر عدم حرمت مملوكه‏ى پدر، گويد:

اين، پاسخ نهايى ابن بابويه است و چه نيكو فرموده است‏به جهت اين كه ايشان، ثقه، جليل القدر، بصير به اخبار، ناقد آثار، عالم به رجال، حافظ (و به خاطر سپارنده‏ى علوم و احاديث) . . . بوده است . ايشان، استاد شيخان مفيد است . (15)

در اصطلاح اهل حديث، حافظ، معانى گوناگونى دارد، از جمله: «كسى كه صد هزار حديث را با سند حفظ كند .» . بعضى گفته‏اند: «مراد، كسى است كه حافظ قرآن و سنت‏باشد .» . (16)

5 - ابن طاووس

رضى‏الدين، ابوالقاسم، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس حسنى حسينى (م 664 ه . ق) در كتاب فلاح السائل و نجاح المسائل گويد:

روايت مى‏كنم از جمعى از اهل صدق و اعتبار در نقل حديث . اين عده، با سند خود از شيخ صدوقى - كه عدالت او مورد اجماع و اتفاق است - روايت مى‏كنند . . .

نيز در فصل نوزدهم همان كتاب، در نقل حديثى مى‏فرمايد:

اين حديث را به طرق خودم، از ابن بابويه نقل مى‏كنم . . . راويان حديث، همگى و بدون استثنا، ثقه هستند . (17)

6 - تسترى

مرحوم شيخ محمد تقى شوشترى، صاحب كتاب قاموس الرجال، از محققان نامى و از نقادهاى معاصر است . ايشان، پس از نقل و نيز تاليف كتاب كمال‏الدين با اشاره‏ى آن حضرت، (19) اين دو قضيه را مى‏پذيرد و هر دو خبر را تلقى به قبول مى‏كند و به عنوان تجليل از مقام شامخ مرحوم صدوق مى‏گويد:

. . . كاولد بدعاء الحجة، اشار الحجة عليه في النوم تاليف كتاب في غيبته . . . (20)

سپس مى‏افزايد: «ايشان، در فقه، فتاواى شاذ و نادرى دارد .» ، و چند تا از آن‏ها را متذكر مى‏شود .

ايشان، در ادامه، رويداد و ماجرايى را درباره‏ى جسد شريف وى از مرحوم مامقانى نقل، و گويا آن را تلقى به قبول مى‏كند .

ماجراى بدن شريف

مرحوم مامقانى، از لواسانى نقل كند كه در اواخر سال هزاروسيصد، سيل، قبر شريف شيخ صدوق را ويران كرد و پيكر وى آشكار گشت . آقاى لواسانى، از جمله كسانى بود كه وارد قبر وى شد و جسد شريف را صحيح و سالم و تر و تازه ديد . ايشان، هيچ گونه تغييرى را در آن مشاهده نمى‏كند، گويا روح آن بزرگوار، همين الآن از بدن وى خارج شده است . رنگ حنا در محاسن وى موجود بود، ولى كفن‏اش پوسيده شده بود . (21)

در ضمن، تسترى، از مرحوم وحيد بهبهانى و از مشايخ و اساتيد وى و از شيخ بهايى در مورد شخصيت و فضيلت‏شيخ صدوق مطالبى را بيان مى‏كند كه به جهت پرهيز از اطاله‏ى كلام، از ذكر آن‏ها صرف نظر مى‏كنيم .

7 - مرحوم طبسى

ايشان مى‏فرمايد: «هوالشيخ الجليل والفقيه النبيه . . . الشهير بالصدوق جلالة قدره و عظم شانه اوضع من ان يخفى .» (22)

8 - مرحوم نمازى

مرحوم نمازى مى‏فرمايدك «شيخ مشايخ الشيعة وركن من اركان الشريفة . جلالته و عظم شانه و منزلته اوضح من الشمس; او، پيشوا و بزرگ بزرگان شيعه و پايه‏اى از پايه‏هاى شريعت است . عظمت و بزرگى منزلت او از خورشيد روشن‏تر است .» .

ديدگاه علماى عامه

با اين كه علما و مورخان عامه، سعى مى‏كنند تا آن جايى كه بتوانند، در مورد شخصيت‏هاى اماميه، سخنى به ميان نياورند، اما شخصيت و قدر و منزلت و عظمت و درخشندگى وجاهت‏شيخ صدوق، آن قدر زياد بود . كه نتوانستند او را مخفى كنند . با، در اين مجال، به عنوان نمونه، ديدگاه سر تن از آنان را مطرح مى‏كنيم .

1 - ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى (م 463 ه . ق) صاحب كتاب تاريخ بغداد;

2 - عبدالكريم محمد بن سمعانى (م 562 ه . ق) صاحب كتاب انساب;

3 - شمس‏الدين ذهبى (673 - 748) صاحب كتاب سير اعلام النبلاء و كتاب تاريخ اسلام .

1 - خطيب بغدادى; ايشان گويد: «ابوجعفر . . . بن بابويه قمى (شيخ صدوق) وارد بغداد شد و در آن جا به سند پدرش، احاديث را نقل مى‏كرد . ايشان از شيوخ و بزرگان شيعه و از شاهيو روايى رافضه (شيعه) بود . و محمد بن طلحه تعالى از وى حديث نقل كرده است .» .

آن گاه حديثى را نقل مى‏كند و گويد: اخبرنا محمد بن طلحه، حدثنا ابوجعفر ابن بابويه . . . عن جعفر بن محمد; عن ابيه، عن آبائه، قال رسول الله ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) : «من عد غدا من اجله فقد اساء صحبة الموت; كسى كه فردا را پايان عمرش بداند، صبحت و همراهى مرگ، او را ناراحت و غمگين كند .» . (23)

ايشان، همين يك روايت را نقل و سلسله سندش را تضعيف مى‏كند و مى‏گويد: «همه‏ى آنان مجمهول هستند .» ! در حالى كه خود اعتراف به شيخوخيت و بزرگ شيعه بودن و از مشاهير روايت‏بودن شيخ صدوق مى‏كند . وى، پدر صدوق و (على بن بابويه) را كه همه به بزرگى و فقاهت و عظمت‏شان ايشان اعتراف داشتند و شخصيت مشهورى بوده است، مجهول معرفى مى‏كند! از امثال خطيب بغدادى، غير از اين انتظار نمى‏رود .

2 - سمعانى; ايشان نيز (صاحب كتاب انساب) (24) «شيخ صدوق را با همان سخنان خطيب بغدادى معرفى، فقط و يكى از شاگردان شيخ، به نام محمد بن طلحة نعالى، را اسم مى‏برد و مى‏گويد: «وى، از ابوجعفر بابويه قمى روايت نقل كرده است .» (25)

شيخ صدوق به شاگران زيادى داشته كه بيست نفر از آنان در مقدمه‏ى كتاب من لايحضره الفقيه ذكر شده است: اين كه فقط نام محمد بن طلحه را به عنوان شاگرد شيخ ياد مى‏كند، براى كوچك كردن وى است دارد . (26)

3 - ذهبى; ايشان با اين، كه فرد متعصبى است، در كتاب سير اعلام النبلاء درباره‏ى شيخ صدوق گويد: «ابن بابويه، راس الامامية، ابوجعفر محمد بن العلامة، على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمى صاحب التصانيف السائرة بين الراقصه، يضرب بحفظه المثل . . .» .

ايشان، صدوق را رييس اماميه، صاحب تصانيف رواج يافته و جا افتاده در ميان شيعه دانسته و نيز پدر وى را علامه و بزرگ شيعه و مصنف معرفى كرده است و گفته: «شيخ صدوق، در فقه، ضرب‏المثل بوده و گفته مى‏شود، سيصد كتاب تاليف كرده است كه از جمله‏ى آن‏ها، كتاب دعائم الاسلام، كتاب الخواتيم، كتاب الملاهى، كتاب غريب حديث الائمة، كتاب دين الامامية است .

از ابوجعفر، عده‏ى زيادى حديث نقل كرده‏اند كلمه از جمله‏ى آنان ابن النعمان المفيد، الحسين بن عبدالله بن الفحام، جعفر بن حسنكية القمى است .» . (27)

چند شبهه درباره‏ى شيخ صدوق

با وجود اين همه تعريف و تمجيد از سوى شيعه و سنى و ويژگى‏هاى ممتاز، شخصيت وى، اظهر من الشمس است و مقام شامخ ايشان، ولاتر از تصريح به الفاظى مانند «ثقه بودن‏» . لذا مرحوم خويى از برخى محدثان كه در باره‏ى وى توقف و تامل كرده‏اند، ناراحت‏شده و آن‏ها را مورد عتاب و ملامت قرار مى‏دهد . و آن را كج‏سليقگى مى‏داند .

عتاب آقاى خويى

ايشان گويد:

فمن الغريب جدا، ما عن بعض مشايخ البحرآني من انه توقف في وثاقة الصدوق . . . ; (28) واقعا و از برخى مشايخ بحرانى بعيد است كه در وثاقت وى، توقف كرده‏اند . من، اين توقف را از كج‏سليقگى مى‏دانم . اگر در امثال صدوق تشكيك شود . سپس بايد با فقه خداحافظى كرد و فاتحه‏ى آن را خواند; زيرا، به واسطه‏ى امثال صدوق، فقه به ما رسيده است .

پاسخ مناسب هر كدام را مى‏دهد:

مرحوم آقاى خويى، سه اشكال را نقل مى‏كند:

1 - نخستين اشكال، از همه مهم‏تر است . خلاصه آن به اين قرار امت كه صدوق، در نقل احاديث‏حذف و تقطيع دادر;

2 - حديث السن بودن وى در زمان ورود به تغداد، نمى‏تواند صحيح باشد، بلكه مورد تشكيك است;

3 - در نام واسطه‏ى رساندن نامه‏ى صدوق به حسين بن روح (نائب سوم امام زمان) تناقص است .

اشكال نخست

محدث نورى، صاحب مستدرك الوسائل گويد: «شيخ صدوق، در بعضى از جاها، خبر طولانى را كوتاه كرده و عباراتى را كه با معتقدات‏اش نمى‏سازد، آن‏ها را انداخته و حذف كرده است .» . وى، براى مدعاى خود، چهار مورد ذكر مى‏كند .

شاهد نخست

1 - شاهد نخست; رساله‏ى حقوق امام زين‏العابدين است . او مى‏گويد: «اين رساله را حسن بن على بن شعبه حرانى، تحف العقول و نيز سيد على بن طاووس، در فلاح السائل به سند خودش از كتاب رسائل محمد بن يعقوب كلينى - كه را به امام زين العابدين ( عليه‏السلام) منتهى مى‏سازد - نقل كرده‏اند (دو طريق بر اين رساله داريم) .» .

سپس مى‏افزايد: «روايت فلاح السائل، همان روايت تحف العقول است، لكن به صدوق، حديث و رساله حقوق را به نحو اختصار نقل مى‏كند . و جملاتى كه در آن دو كتاب هست، ذكر نكرده است .» . از اين شاهد، آقاى خويى، چنين پاسخ مى‏دهد كه آقاى نورى ايشان . اين روايت را از تحف العقول و از رسائل كلينى نقل نكرده است - و فلاح السائل، هم سال‏ها بعد از او بوده است - بلكه به ابوحمزه ثمالى طريق خودش را دادر . در باب پنجاه از كتاب خصال، به سند خودش از محمد بن فضيل از ابوحمزه ثمالى نقل كرده، و «كتاب من لا يحضره الفقيه، باب حج‏باز همين حديث را به طريق خودش از اسماعيل بن فضل از ثابت‏بن دينار (ابوحمزه ثمالى)، نقل كرده است .» (29)

شاهد دوم

علامه‏ى مجلس، حديثى را از كتاب توحيد شيخ صدوق، از دقاق، از كلينى از امام جعفر صادق ( عليه‏السلام) نقل كرده است . (30) هنگامى كه اين حديث را از علامه‏ى مجلس، نقل مى‏كند، بلافاصله كلام اسدالله كاظم را در كشف القناع (32) ذكر مى‏كند و مى‏گويد: «اين خبر (خبرى را كه مجلس از صدوق نقل كرده است) از كتاب‏كافى اخذ شده، و شيخ صدوق به جهت موافقت‏با مذهب اهل عدل، تغييرات عجيبى داده (وجملاتى را حذف كرده) كه موجب سوء ظن به وى مى‏شود .»

پس اسدالله كاظمى در بعضى فرموده‏اند: «مرحوم صدوق، ضبط است . بنابراين، جمله‏اى ساقاط نشده است .» .

كشف القناع عبارت تنديى را به كار گرفته و مى‏گويد: «كار صدوق، جدا، مضطرب و آشفته است‏» پس محدث نورى، مطالب مذكور را شاهد بر ادعاى خويش كه صدوق، روايت را تقطيع مى‏كند، آورده است .

آقاى خوئى، از اين شاهد، سه جواب مى‏دهد:

1 - جلالت‏شان صدوق، مانع از سوء ظن به وى مى‏شود .

2 - ما، شاهدى نداريم كه ايشان خبرى را كه در كتاب توحيدشان نقل كرده‏اند، همان خبرى است كه مرحوم كلينى در كافى آورده‏اند و از كافى نقل شده بلكه شيخ، تصريح دارد به اين كه خبر را از دقق، از كلينى نقل كرده است; يعنى، كلينى، غير از كافى، كتاب‏هاى ديگرى را نيز دارد پس نقل از كلينى، اعم از نقل از كافى و غير كافى و كافى احض است زيرا، ممكن است; از خود كلينى شنيده و عقل كرده باشد .

3 - شايد ايشان غفلت داشته و يا به جهت ديگر، بعضى از عبارات را سقط كرده باشد . از كجا معلوم يم شود كه وى قصد اختصار خبر و يا اسقاط جزئى از آن را داشته است؟» (33)

شاهد سوم

زيارت جامعه كه آن را كفعى كتاب لوالافين نقل كرده و مرحوم صدوق، همان زيارت را در من كتاب لايحضره الفقيه (34) آورده، جملاتى از آن را كه با معتقدات‏اش نمى‏ساخته، است .

آقاى خويى، از اين شاهد چنين پاسخ داده است كه شيخ صدوق، زيارت جامعه را از كفعى نقل نكرده است; زيرا، ايشان، صدها سال بعد از صدوق بوده است .» .

سپس مى‏افزايد: «روايت كفعمى، به طور مرسل، از امام هادى ( عليه‏السلام) است، ولى روايت صدوق به مسند، به مسند خودش، از محمد بن اسماعيل برمكى از موسى بن عبدالله نحعى، از امام هادى ( عليه‏السلام) است . پس از كجا ثابت مى‏شود كه صدوق تقطيع كرده و بخش از آن را كه با نظر و اعتقادش موافق نبوده، انداخته است؟» . (35)

شاهد چهارم

شيخ صدوق، در كتاب توحيد از جندى نيشابورى روايت طويل و مفصلى را از اميرالمؤمنين ( عليه‏السلام) نقل كرده (36) و شيخ احمد بن على ابن ابى‏طالب طبرسى (م 588 ه . ق) نيز همان روايت را در كتاب احتجاج، (37) از آن حضرت، با اضافات و زياداتى آورده است . پس، صدوق در كتاب توحيدش قمستى را اسقاط كرده است .

آقاى خويى، پاسخ مى‏دهد كه جواب، همان است كه گذشت; يعنى، صدوق، از احتجاج نقل نكرده، بلكه خودش طريق مستقلى دارد . طبرسى، دو قرن با صدوق فاصله دارد .

سپس يك جواب كلى مى‏دهد و مى‏فرمايد:

اگر ثابت‏شد كه صدوق، آن چه را كه مورد رضايت‏خودش نيست، حذف مى‏كند، اين حذف نمى‏تواند سبب سوء ظن به وى باشد، بلكه اين، همان تقطيع متداول و شايع در ميان محدثان است . پس اگر آن جزو ساقط شده، ضرر و زيانى به دلالت‏باقى مانده از حديث و ارد نسازد، در اين صورت، حذف آن قسمت، مانعى ندارد . اين، امر شايع و متدوالى است و موجب سوءظن به محدث نمى‏شود . اگر كسى چنان تقطيعى را بكند، آيا موجب اين مى‏شود كه راجع به آن شخص و مخصوصا شخصيتى مانند صدوق بگويد: «امر صدوق، واقعا، مضطرب و آشفته است؟» . (38)

اشكال دوم

نجاشى گويد: «صدوق، در سال سى‏صد و پنجاه و پنج هجرى قمرى، وارد بغداد گرديد، و شيوخ طايفه، از وى حديث تلقى مى‏كردند، در حالى‏كه او كم، سن و سال و حدث السن بود .» . اين عبارت، از دو جهت مشكل دارد: 1 - صدوق، در زمان ورود به بغداد، بيش از پنجاه سال داشته است، پس چه طور مى‏تواند كم سن و سال باشد؟

مرحوم‏هاى خويى، در مقام پاسخ، مى‏فرمايد: «اين اشكال دفع مى‏شود به اين‏كه صدوق، نسبت‏به شيوخ طائفه كه از وى حديث تلقى مى‏كردند، كم سن و سال‏تر بوده است .

2 - جهت دوم اين است كه محدود كردن ورود صدوق به بغداد در سال سيصد و پنجاه و پنج، با فرمايش خود صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا ( عليه‏السلام) كه گفت: «ابوالحسن على بن ثابت دوالينى در مدينة السلام (بغداد) در سال سيصد و پنجاه و دو، اين حديث را به ما گفت‏» (39) ، فرمايش ديگر ايشان كه گفته: «در سال سيصد و پنجاه و چهار، نقاش در كوفه براى ما نقل كرد .» (40) ، منافات دارد . اين دو روايت، بر ورود صدوق به بغداد قبل از سال سيصد و پنجاه و پنج تصريح دارد .

البته، تاريخ انى دو روايت، بر نقل نجاشى مقدم است .

اشكال سوم

واسطه‏ى رساندن نامه‏ى على بن حسين (پدر صدوق) به حسين به روح (رحمة‏الله عليه) در بعضى از روايات، على بن جعفر اسود است، ليكن شيخ طوسى در كتاب الغبية و خود شيخ صدوق در كتاب كمال‏الدين واسطه را ابوجعفر محمد بن على اسود فرموده‏اند . پس اين دو تناقض دارند .

آقاى خويى، پاسخ مى‏دهد كه ظاهر امر، اين است كه صدوق و شيخ طوبى، صحيح فرموده‏اند و ما حرف صدوق را مى‏گيريم، به جهت اين‏كه صدوق، آگاه‏تر به مسئله و جريان بوده است . (41)

بخش دوم (معرفى كتاب)

كتاب كمال‏الدين وتمام النعمة را شيخ صدوق در اواخر عمر شريف‏اش در شهر نيشابور تاليف كرده است . با، در اين مرحله، بر چهار محور تاكيد داريم، 1 - سبب و انگيزه‏ى نگارش; 2 - صحت و سقم كتاب; 3 - روش بحث مؤلف; 4 - مشايخ ايشان و درجه‏ى اعتبار و وثاقت آنان .

محور نخست (انگيزه‏ى تاليف)

ظاهرا، سبب نگارش، سه چيز است: 1 - انحراف غده‏اى از شيعيان در باب مهدويت و اعتقاد به امر غيبت و عدول بعضى از آنان از تسليم و پذيرش رويات به نظر و قاياس .

2 - ملاقات با مرحوم نجم الدين ابوسعيد محمد بن حسن بن محمد بن احمد بن على بن صلت قمى و درخواست تشويق او بر تاليف چنين كتابى .

3 - رؤياى صادق و اشاره‏ى امام عصر (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) به تنليف كتابى درباره‏ى غيبت .

ديدار با مردم نيشابور

شيخ صدوق مى‏فرمايد: «هنگامى‏كه از زيارت امام رضا (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) برگشتم . به نيشابور آمدم و در آن‏جا اقامت گزيدم . كسانى كه به ملاقات‏ام مى‏آمدند، سؤالات و شبه‏هايى در امر غيبت مى‏كردند . آنان را در اين امر متحير ديدم . تمام سعى و همت‏خود را در ارشاد آنان به سوى حق مصروف داشت .» . (كمال‏الدين، ج 1، ص 2)

ملاقات با ابوسعيد قمى

ايشان، از جمله كسانى بود كه دچار خيرت شده بود . شيخ، در مورد وى مى‏فرمايد: «ايشان، شخصيت‏بزرگ، شيعه‏ى دوازده امامى، عاشق ولايت . و اهل بيت او، از خاندان رفيعى است . پدر و جدش، از بزرگان بودند . و پدر من از جد او روايات زيادى نقل كرده است . من، از دير زبان، آرزوى ملاقات او را داشتم و مشتاق ديدار او بودم . . . .» .

سپس مى‏افزايد: «در ملاقاتى كه با ايشان داشتم، مطلبى را فرمود كه باز سبب تاليف اين كتاب شد . آن، اين است كه ايشان براى من نقل كرد كه در بخارا، با بعضى از فلاسفه و علماى منطق، ملاقات داشته است و يكى از بزرگان فلاسفه، زمينه‏ى طول غيبت مطرح مى‏كند او را به شك مى‏اندازد .» .

مرحوم شيخ صدوق، به آن شهبه اشاره نمى‏كند، ولى مى‏گويد: «در اثبات امام ( عليه‏السلام) و غيبت او، مباحث و قصولى را يادآور شدم و اخبارى را از پيامبر اكرم ( عليه‏السلام) نقل كردم و اشكال، از بين رفت و نفس ايشان ارام گرفت‏شك و ترديد از دل وى بيرون شد سپس از من خواست تا كتابى در اين زمينه بنويسيم . من نيز قبول كردم و قول مساعد دادم . گفت، ان‏شاء الله سرفرصت اين كار را خواهم كرد . (42) » .

رؤياى صادق و ملاقات با امام زمان (عج)

ايشان، فرموده است:

در نيشابور، شبى در فكر آن چه كه در شهررى باز گذاشته بودم، از خانواده و فرزندان و برادران و نعمت‏ها، انديشه مى‏كردم . كه ناگاه خواب بر من غلبه كرد . در خواب ديدم كه گويا در مكه هست . و به گرد بيت الله الحرام طواف مى‏كنم . در دور هفتم، به حجرالاسود رسيدم . به آن دست مى‏كشيدم و مى‏بوسيدم . و مى‏گفتم: «اين، امانت من است كه آن را تاديه مى‏كنم، و پيمان من است كه آن را تجديد مى‏كنم ت اداى آن را به من گواهى دهى و شهادت دهى كه من آن را به جا آورده‏ام‏» . در اين هنگام، مولايمان قائم صاحب زمان (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) را مشاهده كردم كه بر در خانه كعبه ايستاده است .

با دلى مشغول و حالى پريشان، به آن حضرت نزديك شدم . امام ( عليه‏السلام) به چهره‏ى من نگريست در از درون‏ام را دانست . به ايشان سلام كردم . از پاسخ سلام را داد . سپس فرمود: «لم لاتصنف كتابا في الغيبة حتى تكفى ما قد همك؟ چرا درباره‏ى غيبت كتابى نمى‏نويس تا همم و اندوه‏ات برطرف بشود . ؟» . به حضرت عرض كردم «يا بن رسول الله! درباره‏ى غيب، قبلا چيزهايى را نوشته‏ام .» . فرمود: «لنين على ذالك السبيل! آمرك ان تصنف الان كتابا في الغيبة واذكر فيه غيبات الانبيآء; منظورم نه به روش قبلى است . به تو فرمان مى‏دهم كه اكنون كتابى درباره‏ى غيبت تاليف كنى و در آن، غيبت‏هاى انبيا را بازگويى .» .

اين فرمان را داد و گذشت: دورد خدا بر او باد . (43)

شيخ صدوق در ادامه مى‏افزايد:

من از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گرى و درد دل و شكوه پرداختم . وقتى صبح شد، تاليف اين كتا را آغاز كردم تا امر ولى خدا و حجت او را امتثال كرده باشم، در حلى كه از خداوند استعنات مى‏جويم و به او توكل مى‏كنم . (44)

بنابراين . شيخ صدوق، با ديدن انى رؤياى صادق، عزم خود را جزم كرده و با يك ديد وسيع و نگرشى نو و با روش و شيوه‏اى خاص اين كتاب را تاليف كرد و از مباحثى صحبت‏به ميان آورد كه همگان آن را تاييد مى‏كنند و . . .

محور دوم (صحت و سقم مطالب كتاب)

فاضل و محقق معاصر، آقاى غفارى مى‏فرمايد: «شيخ، در اين كتاب، در موضوع غيبت، رواياتى را كه در ميان مردم مشهور بوده جمع كرده است . حال، اين روايات، و حسن و . . . باشند يا نباشند .

البته، شيخ جز به روايات صحاح يا مجمع عليه يا متواتر استناد نمى‏كند .» . (45)

آقاى غفارى، به قول خود شيخ صدوق استدلال كرده كه شيخ، در ادله‏ى حديث معمرين گويد: «اين حديث و نظايرش، معتمد من در امر غيبت، و وقوع آن نيست; يعنى، در وقوع غيبت، به اين‏ها اتدلال نمى‏كنم; زيرا، غيبت امام زمان (عجل‏الله‏تعالى‏فرجه‏الشريف) براى من امرى صحيح است، از اين رو كه پيامبر و ائمه ( عليهم‏السلام) و شريعت و احكام آا به ما رسيده، اشاره كرده‏اند .» ; يعنى، همان رواياتى كه اسلام و احكام را براى ما اثبات مى‏كنند، نظير همان روايات، امر غيبت امام زمان را اثبات مى‏كند .

آقاى غفارى، مى‏خواهد گويد، اين كتاب، مجموعه‏اى از صحيح و غير صحيح است و خود شيخ هم به مواردى از اين كتاب، به اين نكته اشاره كرده است .

اين كه اين استدلال، چه قدر مى‏تواند صحيح باشد، جاى تامل است . در اين استدلال . بايد جمله‏ى بعدى شيخ را نيز در نظر گرفت كه فرموده: «امر غيبت و مسائل آن را از دلايلى مى‏گيرم كه اسلام را از آن‏ها گرفته‏ام،» ; يعن شايد نظر شيخ، بر اعتقادى و ضرورى بودن موضوع مذكور است و كه در اين صورت، نيازى به بحث و بررسى سند نيست .

عالمان و بزرگان دين، در اصول مسلم دين و مذهب مناقشات سندى را شمسى كنند . و بحث‏هاى سنديى، ، در غير ضروريات مذهب و دين است .

از طرفى، اگر كسى بعضى از اين اخبار را زير سؤال ببرد، لازمه‏اش اين نيست كه اعتقادات ما را هم زير سؤال ببرد; چون، مستند اين عقيده، همانند مستند اعتقاد به اسلام و احكام آن است كه از دلايل قوى و صميمى برخوردار است . بنابراين، فقط به اين بعض از روايات اكتفا نشده است .

از اين كه شيخ فرموده: «ليس هذا الحديث وما شاكله من اخبار المعمرين (46) و . . .» ، معلوم مى‏شود كه قصدش نقد همين موارد، نه كل روايات اين كتاب .

بعضى، فرمايش‏هاى غفارى را از باب موجبه‏ى خوبيه مى‏پذيرند و مى‏گويند، كتاب، شامل صحيح و سقيم است . اين حرف، بعيد نيست، ولى ممكن است‏سند و يا طريق روايتى، به نظر بعضى، مشكل داشته باشد، اما به نظر عده‏اى ديگر، مشكل نداشته باشد، ولى حتما صدق خبرى و قرائن دال بر صدق دارد .

همان گونه كه قبلا متذكر شديم، علماى اماميه، كلام شيخ صدوق و پدر وى را مانند نص منقول و خبر ماثور مى‏دانند . (47) و وثاقت او را امرى ضرورى مانند و ثاقت‏سلمان و ابوذر (رضى‏الله عنهما) مى‏شمارند . (48)

محور سوم (محتويات كتاب)

كتاب، شامل يك مقدمه و چندين باب در باره‏ى مباحث غيبت است .

در مقدمه، مباحث مهم كلامى مطرح شده است اهم مطالب آن، برقرار زير است:

1 - «خليفه‏» پيش از آفرينش;

2 - وجوب اطاعت از خليفه;

3 - خليفه را خدا انتخاب مى‏كند; (49)

4 - وجوب و خدمت و يكى بودن خليفه در هر زمان;

5 - لزوم وجود خليفه;

6 - وجوب عصمت امام ( عليه‏السلام) ;

7 - اثبات غيبت و حكمت آن;

8 - تشابه ميان ائمه و انبياء ( عليهم‏السلام) ;

9 - مذهب كيسانيه;

10 - ابطال اقوال ناو وسيه و واقضيه در باره‏ى امام كاظم ( عليه‏السلام) ;

11 - ابطال قول واقفيه در غيبت امام عسكرى ( عليه‏السلام) ;

12 - اعتراض و مناقشات ابن بشار و پاسخ ابن قبه;

13 - شبهات زيديه و بحث درباره‏ى «بداء» ;

14 - مناقشات و شبهات مخالفان درباره‏ى غيبت و پاسخگويى به آن‏ها;

15 - بحث‏هاى نوبختى و ابن قبه از ابى‏زيد علوى .

در پايان مقدمه، سبب و انگيزه‏ى تقديم مقدمات را چنين بيان مى‏دارد «ما، اين فصول را در آغاز كتاب خود ذكر كرديم . به جهت اين كه نهايت ادله‏ى زيديه را كه شديدترين فرقه عليه ما شيعيان‏اند، پاسخ داده باشيم .» . (50)

ادامه دارد

پى‏نوشت:

1) الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 282، و ج 18، ص 138 .

2) همان، ج 16، ص 82 .

3) همان، ص 84 - 85 .

4) بحارالانوار، ج 1، ص 6 .

5) بحارالانوار، ج 1، ص 6 .

6) كمال‏الدين، ج 2، ص 503، ب 45، ح 32 .

7) ر . ك . الغيبة، طوسى، ص 320، فصل 4 (بعض ماظهر من جهته عليه السلام من التوقيعات)، ح 207، ص 266 .

8) ر . ك . كمال الدين، ج 2، ص 502، ب 45، ح‏32 .

9) ر . ك . الغيبة، ص 308 .

10) معجم رجال الحديث . الخوئى، ج 16، ص 322 .

11) رجال نجاشيى: 278 . البته بايد توجه داشت كه «حدث السن‏» بدون اشتباه است . در اين باره، توجيه آقاى خويى را نقل خواهيم كرد .

12) رجال نجاشى: 278، البته بايد توجه داشت كه «حدث السن‏» بدون اشتباه است . در اين باره توجيه اقاى خويى را نقل خواهيم كرد .

13) الفهرست، ص 156، ش 695 .

14) رجال، طوسى، ص 495، ش 25 .

15) السرائر، ج 2، ص 529 .

16) سفينة‏البحار، ج 2، ص 281 .

17) ر . ك: معجم رجال الحديث، ج 16، ص 322 .

18) كمال الدين، ص 3 - 4 .

19) همان، ص 3 - 5 .

20) قاموس الرجال، ج 9، ص 435، لؤلؤة‏البحرين، ص 375 .

21) رجال مامقانى، ج 3، ص 155 و 154; قاموس الرجال، ج 9، ص 435 .

22) ذرايع البيان فى عوارض اللسان، ج 2، ص 81 .

23) تاريخ بغداد، ج 3، ص 88 .

24) دو كتاب انساب هست: 1 - انساب الاشراف كه چاپ جديداش، سيزده است و مؤلف آن، تقريبا، معاصر امام هادى ( عليه‏السلام) بوده است; 2 - لانساب، تاليف عبدالكريم محمد بن سمعانى (م 562 ه . ق) كه چاپ جديداش پنج مجلد است .

25) الانساب، ج 4، ص 544 .

26) مقدمه‏ى كتاب من لايحصره الفقيه: ص او; به مقدمه‏ى بحارالانوار، جلد صفر، ص 73 نيز مراجعه شود .

27) سير اعلام النبلاء، ج 16 . ص 303; در مقدمه‏ى كتاب من لايحضره الفقيه، ص «او» 6 - الشيخ الجليل، ابوالحسن جعفر بن الحسين - الحسن خ 5 - حسكة القمى، شيخ الطوسى و تلميذ الصدوق، رحمهم الله‏» .

28) معجم رجال الحديث، ج 16، ص 322 .

29) معجم رجال الحديث، ج 16، ص 326 .

30) بحار، ج 5، ص 156 .

31) مستدرك الوسائل، ج 11، ص 169 .

32) كشف القناع، ص 213 .

33) معجم رجال الحديث، ج 16، ص 323 .

34) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 370، ب 225، ح 2 .

35) معجم، ج 16، ص 325 .

36) توحيد، صدوق، ص 254، ح 5; عيون اخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 272 .

37) الاحتجاج، ص 240 .

38) معجم، ج 16، ص 326 .

39) عيون اخبار الرضا ( عليه‏السلام)، ج 1، ب 6 .

40) همان، ب 11; التوحيد، ح 26 .

41) معجم رجال الحديث، ج 16، ص 336 .

42) كمال الدين، ج 1، ص 3 .

43) كمال‏الدين، ج 1، ص 3 - 4 .

44) كمال الدين، ج 1، ص 3 - 4 .

45) الوافى، ج 1، ص 11، مقدمه دوم .

46) مقدمه‏ى كمال الدين، ص 19 .

47) بحارلانوار، ج 5، ص 405; مستدرك الوسائل، ج 19، ص 189 .

48) مستدرك الوسائل، ج 19، ص 191 .

49) ابن هشام در كتاب السير النبوية كه از كتاب‏هاى قديمى است، نقل مى‏كند: در دورانى كه پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) در مكه بودند و هنوز حكومتى تشكيل نشده بود . پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) براى تبليغ در ايام حج‏به منى مى‏رود و در آن جا وارد خيمه‏اى قبيله‏اى مى‏شود . رييس قبيل به حضرت نگاه مى‏كند و ابهت و نور پيامبر ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) او را مبهوت مى‏سازد . به زير دستان‏اش مى‏گويد: «اگر از ايشان پيروى كنيم، دنيا را تصاحب مى‏كنيم .» پيامبر اكرم ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) به آنان مى‏فرمايد: «من به پيامبرى مبعوث شده‏ام و آمده‏ام شما را به اسلام دعوت كنم .» . رييس قبيله از جا بر مى‏خيزد و عرض مى‏كند: «من مسلمان مى‏شوم داده شما پيروى مى‏كنم، ولى به شرط اين كه مرا جانشين خودت قرار دهى . » . حضرت ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) فرمود: «نه; اين امر به دست‏خدا است و او، هر كه را بخواهد، جانشين مى‏كند . . .» . (السيرد النبوية; ج 2، ص 66) .

50) كمال الدين، آخر مقدمه، ص 126 .