مجلات > انتظار >شماره 7

مهدويت از ديدگاه دين‏شناسان و اسلام‏شناسان غربى (2)

ترجمه بهروز جندقى

مقدمه

در شماره پيشين فصلنامه مرورى بين فرهنگى بر مفهوم و عقيده مسيحاباورى در اديان مختلف، به ويژه در مسيحيت را ارائه نموديم، مقاله حاضر به تبيين مسيحاباورى در سنت‏يهود مى‏پردازد و مقاله سوم (در شماره آينده فصلنامه) به ترسيم سيماى مهدويت در اسلام از ديدگاه اسلام‏شناسان غربى مى‏پردازد.

مسيحاباورى در يهوديت

اصطلاح مسيحا باورى بر نهضت، يا نظامى از عقايد و نظرات دلالت مى‏كند كه محور آن انتظار ظهور يك مسيح (برگرفته از ، يعنى "خود تدهين شده") است . فعل عبرى مشاح (mashah) يعنى تدهين اشياء يا افراد با روغن در موقع مناسب براى اهداف مقدس و علاوه بر آن براى اهداف معمول دنيوى . شكل فاعلى اين واژه در مورد هر كسى كه رسالت‏خاصى از سوى خدا داشته به كار رفته است (يعنى، فقط شامل پادشاهان يا كشيشهاى والا مقام نبوده)، گر چه واژه‏ى تدهين شده صرفا استعارى است (پيامبران، اسقفهاى اعظم) و در نهايت، مفهوم ضمنى ناجى يا نجات دهنده‏اى را كه در آخر زمان ظهور خواهد كرد و سلطنت‏خداوند، بازگشت اسرائيل، يا هر حاكميتى را كه وضعيتى آرمانى براى جهان تلقى شده است‏با خود خواهد آورد، يافته است . [به معادشناسى مراجعه كنيد ].

اين گسترش معنايى خاص ناشى از اين اعتقاد يهود بود كه نجات نهايى اسرائيل، اگر چه ساخته و پرداخته خداوند است اما، به عهده‏ى سلاله‏اى از خاندان سلطنتى داوود بوده، به وسيله‏ى او تحقق خواهد يافت . او . "پسر داوود"، بهترين فرد تدهين شده پروردگار خواهد بود . به اين ترتيب، واژه‏ى مشياح (mashiah) از بافت‏يهودى اوليه‏ى خود، خارج شده كاربردى عمومى يافت و به گرايش‏ها يا اميدهايى نسبت‏به شخصيتى آرمانى يا از جهاتى ديگر نسبت‏به نجات جامعه و جهان دلالت مى‏كرد . به نظر مى‏رسد كه واژه‏ى مسيحا باور (messianic) كه گاه خصلت‏بازگشتى دارد (نشانه بهشت گمشده يا بهشت‏بازيافته)، بدين معنا كه بازگشت گذشته و عصر طلايى گمشده را مجسم مى‏كند . اين واژه در موارد ديگر آرمانى‏تر به نظر مى‏رسد، به اين معنا كه وضعيتى تكاملى را به تصوير مى‏كشد كه نظير آن قبلا هرگز نبوده است ("آسمانى جديد و زمين جديد") ; مسيحا فقط روزهاى گذشته را احيا نمى‏كند بلكه "عصر جديد"ى را به همراه مى‏آورد .

اصطلاح مشياح (mashiah) در اين مفهوم خاص معادشناختى در كتب مقدس عبرى يافت نمى‏شود . كتاب اشعياى نبى باب 45، آيه 1; كوروش دوم پادشاه ايران را "تدهين شده‏ى" خداوند مى‏خواند زيرا به وضوح وسيله‏اى برگزيده از جانب خداوند بود كه اجازه داد تبعيديان بنى‏اسرائيل از امپراطورى بابل به بيت المقدس باز گردند . چه بسا فرد با به كارگيرى اصطلاحات متاخرتر، از لحاظ فنى، در انتساب تاريخى رويدادها، دچار خطا شده، و متون مقدسى را كه عصرى طلايى در آينده، گرد هم آمدن تبعيديان، بازگشت‏خاندان داوود، بازسازى بيت المقدس و معبد حضرت سليمان، دوره‏ى صلح كه در آن گرگ و بره كنار هم قرار مى‏گيرند و غيره را پيش بينى مى‏كنند به عنوان "مسيحا باورى" توصيف كند .

اين گونه است كه ماهيت مسيحا باورى در دوره‏هاى رنج و ناميدى شكل مى‏گيرد و شكوفا مى‏شود . وضعيت موجود مطلوب، نيازمند منجى نيست اما بايد تداوم يافته يا تجديد شود (مثلا با آيينهاى تجديد كننده‏ى دوره‏اى يا چرخه‏اى) . هنگامى كه وضعيت موجود كاملا نامطلوب باشد، مسيحا باورى به عنوان يكى از پاسخهاى ممكن مطرح مى‏شود: اطمينان به يك نظم مطلوب طبيعى، اجتماعى، و تاريخى (و اين اطمينان در اسرائيل بسيار قوى بود، زيرا مبتنى بر وعده‏ى خداوند بود كه در زمره‏ى تعهدات ازلى وى جاى گرفته بود) كه در افق آينده‏اى آرمانى خود را نشان مى‏دهد . همان طور كه در شرحهاى انجيل به وفور يافت مى‏شو، قبلا در دورانهاى مذكور در انجيل وضعيت موجود عموما نامطلوب تلقى مى‏شد (پادشاهان ظالم و گناهكار، تجاوزات دشمن، شكست‏ها) و در نتيجه انديشه‏هاى مربوط به نظم آرمانى تحت فرمانروايى آرمانى خاندان داوود شروع به تبلور كرد .

با ويران شدن نخستين معبد سليمان (587/586 پيش از ميلاد)، تبعيد بابليها، و بازگشت متعاقب به سرزمين اسرائيل تحت فرمانروايى كورش، كه "اشعياى دوم" آن واقعه را به عنوان نظام مسيحايى گرامى داشته است، گرايش به نگاه به سوى كاميابى آينده شدت يافت . اما اين نجات "مسيحايى" به ياس غم‏انگيزى تبديل شد . آزار و اذيت‏شديد تحت‏حكومت آنتيوخس (1) چهارم (از 175 تا 163 پيش از ميلاد) فرمانرواى سلوكيه در سوريه نيز منجر به ظهور اميدهاى مسيحايى مربوط به آخرت گرديد، همانگونه كه كتاب دانيال كه تدوين آن عموما به همان زمان بر مى‏گردد گواه بر آن است . اما نجات بزرگ ناشى از پيروزى مكابيان نيز، در دراز مدت، به ياسى غم‏انگيز تبديل شد . شورش عليه "سلطنت‏بى‏رحم" ظالم، يعنى حكومت رم، در سال 65 - 70 ميلادى (كه به ويرانى بيت المقدس و معبد دوم سليمان منتهى گرديد) و شورشى مجدد در سال 132 - 135 ميلادى (شورش باركوخبا (2) كه منجر به نابودى واقعى يهوديت در فلسطين گرديد)، بدون شك حاوى عناصر مسيحايى بود . از آن پس، مسيحا باورى تركيبى از اميد راسخ و تزلزل‏ناپذير به رستگارى نهايى، از يك سو، و از سوى ديگر، ترس از خطرات و عواقب فجيع شورشهاى مسيحاباورى مانند "فعال‏گرايى مسيحايى"، به اصطلاح مورخين، يا "مسيحا باورى نا به هنگام" به اصطلاح متكلمان بود .

آموزه‏هاى مسيحا باورى كه طى نيمه دوم دوره‏ى معبد دوم سليمان از حدود 220 پيش از ميلاد تا 70 پس از ميلاد شكل گرفت (كه دوره‏ى "بين دو عهد" ناميده مى‏شود) داراى انواع مختلفى بود و از دغدغه‏هاى ذهنى و معنوى محافل مختلف حكايت مى‏كرد . آموزه‏ها از اميدهاى سياسى دنيوى همچون شكستن يوغ حكومت‏بيگانه، احياى حكومت‏خاندان داوود (پادشاه مسيحا) و پس از سال 70 پس از ميلاد، گرد هم آمدن تبعيديان و بازسازى معبد سليمان گرفته تا مفاهيم مكاشفه‏اى، از قبيل پايان خارق‏العاده و فاجعه‏آميز "اين عصر" (از جمله روز قيامت)، بوجود آمدن عصر جديد، ظهور سلطنت آسمانى، احياى مردگان، آسمان جديد و زمين جديد را در بر مى‏گيرند . قهرمان اصلى مى‏تواند رهبرى نظامى باشد، يا "پسر داوود"، فردى سلطنتى، يا شخصيتى فوق طبيعى مانند "پسر انسان" كه به نوعى مرموز بوده در برخى متون مقدس عبرى و نيز در متون مكاشفه‏اى جعلى ذكر شده است . [به مدخل (Apocalypse مكاشفه) مراجعه كنيد ]. بسيارى از علما معتقدند عيسى به خاطر بار سياسى اصطلاح مسيحا تعمدا از به كارگيرى آن خوددارى كرد (به ويژه اينكه از سلطنتى خبر مى‏داد كه اين جهانى نبود) و اصطلاح غير سياسى "پسر انسان" را ترجيح داد . از سوى ديگر، كسانى كه مسؤول تحرير نهايى انجيل متى بودند لازم دانستند شجره‏ى خانوادگى براى مسيح قائل شوند كه ثابت كنند از تبار داوود است تا به موقعيت مسيحايى او مشروعيت‏بخشند، زيرا مشياح (mashiah) و به زبان يونانى كريستوس (Christos) بايد "پسر داوود" شناخته مى‏شد .

ضمنا، اين مثالها نشان مى‏دهند كه ريشه‏هاى مسيحيت را بايد در بافت ناآرامى مسيحايى فلسطين يهودى در همان مقطع زمانى يافت . انديشه‏هاى مسيحايى نه تنها از طريق تفسير متون انجيل (مانند پشر در (3) ميان امت قمران و بعدها ميدراش (4) متعلق به يهوديت پيرو خاخامها) بلكه با "الهام" به افراد رؤيابين و برخوردار از قدرت مكاشفه به وجود آمد . سنت اخير در آخرين كتاب عهد جديد، كتاب وحى، به خوبى ترسيم شده است .

اما انديشه‏ها و اميدهاى مسيحايى مى‏توانند براساس نگرشهاى "عقلانى" (يعنى غير رؤيائى) نيز باشند، به ويژه هنگامى كه پيش‏گوئى‏هاى كتب مقدس شكل محاسبه و برآورد تاريخهايى را كه ادعا مى‏شد در نمادگرايى مبهم متون به آنها اشاره شده است، به خود گرفت . شيفتگان مسيحا در يهوديت اغلب براساس كتاب دانيال، محاسبات خود را انجام مى‏دادند (درست همان‏طور كه كه منجى‏گرايان مسيحى آخرالزمان را از روى "تعداد چهارپايان" كه در كتاب وحى باب 13، آيه 18 ذكر شده محاسبه مى‏كردند) . چون اميدهاى فراوان ناشى از اين محاسبات اغلب منجر به فاجعه (يا در بهترين حالت، سرخوردگى شديد) مى‏شد، خاخامهاى تلمود عبارات تندى در خصوص "كسانى كه آخر الزمان [مسيحائى] را محاسبه مى‏كنند" داشتند .

يك سنت كه احتمالا تحت تاثير كتاب زكريا بابهاى 3 و 4 است، ظاهرا معتقد به آموزه‏ى دو چهره‏ى مسيحايى بوده است، يكى فرد " تدهين شده‏ى" بسيار روحانى از خاندان هارون، و ديگرى مسيحايى سلطنتى از خاندان داوود . اين عقيده كه مورد قبول امت قمران (كه به فرقه‏ى بحر الحيت نيز مشهورند) بود، ظاهرا حاكى از آن است كه اين چهره‏هاى مسيحايى مكمل به اندازه‏ى نمونه‏هاى نمادين كه در راس نظم اجتماعى آرمانى و رهايى‏بخش قرار دارند ناجى و رهائى‏بخش نيستند . به نظر مى‏رسد كه بازتاب‏هاى اين آموزه در تاكيد (ظاهرا بحث‏انگيز) نامه‏اى به عبريان در عهد جديد مبنى بر اينكه عيسى هم پادشاه بود و هم كشيش عالى مقام به چشم مى‏خورد . ظاهرا اين آموزه از قرون وسطى بر جاى مانده (كاملا معلوم نيست از طريق چه كانالهايى)، زيرا در بين قرائيمى‏ها نيز يافت مى‏شود .

تعبير ديگر از "مسيحاى دوگانه" در قرن دوم ميلادى و احتمالا به صورت واكنشى در برابر شكست فجيع شورش بار كخبا به وجود آمد . مسيحاى خاندان يوسف (يا افرايم) (5) - بازتاب احتمالى مضمون ده قبيله‏ى گمشده - در جنگ با نيروهاى ياجوج و ماجوج شهيد مى‏شود (مشابه يهودى براى، نبرد نهايى (6) بين نيكى و بدى در روز قيامت) پس او مسيحاى درد و رنج نيست‏بلكه مسيحاى جنگجويى است كه مثل يك قهرمان مى‏ميرد و به دنبال او مسيحاى پيروز خاندان داوود مى‏آيد . اين نگرش مسيحاى دوگانه بيانگر دوگانگى بنيادى در مسيحا باورى يهوديت نيز هست (اما فقط به يهوديت محدود نمى‏شود) . قبل از ظهور مسيحا، بلاياى كيهانى، طبيعى، و آشوبهاى اجتماعى رخ مى‏دهد . اين مضمون يهودى، در مسيحيت‏به اين انديشه تغيير مى‏يابد كه دجال، آزاد گذاشته مى‏شود تا پيش از بازگشت مسيح و شكست نهائى، بر جهان حكومت كند . بنابراين، هر گاه دردها و مصائب شديد در بين مردم يهود مشاهده مى‏شد، ممكن بود به عنوان فاجعه‏ى قبل از ظهور مسيح تلقى گردد . و اغلب هم همين گونه تلقى مى‏شد (و در زبان تلمود "درد تولد" عصر مسيحا نام داشت) . و خبر از وصال قريب الوقوع مسيحائى مى‏داد .

مفهوم وسيع‏تر مسيحاباورى به معناى آينده‏اى آرمانى لازم نيست كه به معنى اعتقاد به يك ناجى خاص يا چهره‏اى رهائى بخش باشد . هر چند كتاب اشعياى نبى باب 11 و با ب 2 آيات 2 - 4 دنيايى آرام و آرمانى تحت‏حكومت‏خاندان داوود را مجسم مى‏كند . متن نظير آن كتاب ميكاه نبى باب 4، آيه 4 حتى حاوى عناصر معجزه‏آساى كمترى است و از سعادت زمينى سخن مى‏گويد كه در آن هر كس در زير زير درخت انجير خود زندگى مى‏كند . اگر چه نگرش ارمياى نبى به آينده بر ابعاد اخلاقى نيز تاكيد مى‏كند - كتاب ارمياى نبى باب 31، آيات 30 و آيات بعد; باب 32، آيات 36 - 44 را مقايسه كنيد با "قلب جديد" و "قلب گوشتى" حزقيال نبى به جاى قلب سنگى سابق (كتاب حرقيال نبى باب 2 آيه 4، باب 11 آيه 19، باب 18 آيه 31، باب 32 آيه 9، باب 36 آيه 26) - اما از نظر او موهبت موعود اين است كه "از دروازه‏هاى اين شهر [بيت المقدس] شاهان و شاهزادگانى وارد خواهند شد كه بر تخت پادشاهى داوود نشسته‏اند و ارابه‏هاو اسبها آنها را به حركت در مى‏آورند" (كتاب حزقيال نبى باب 17 آيه 25) . آنچه در اين متن قابل توجه است نه تنها آرمان اين جهانى مطرح شده در آن و طرح بيت المقدس بعنوان شهر پر جنب و جوش سلطنتى است، بلكه اشاره‏اى است كه در آن به پادشاهان به صورت جمع صورت گرفته است . انديشه يك پادشاه ناجى مسيحايى هنوز شكل نگرفته است .

در تعابير بعدى و به ويژه تعابير مدرن و سكولار مسيحاباورى، انديشه مسيحاى شخصى به طور فزاينده جاى خود را به عقيده‏ى " عصر مسيحايى" حاوى صلح، عدالت اجتماعى و عشق همگانى داده است . مفاهيمى كه به راحتى مى‏توانند بعنوان تحولات پيش رونده، ليبرالى، سوسياليستى، آرمانى و حتى انقلابى مسيحاباورى سنتى، ايفاى نقش كنند . از اين رو طرح يهوديت اصلاح طلب امريكا در فيلا دلفيا (1869) به جاى اعتقاد به مسيحاى شخصى، ايمان خوش‏بينانه به ظهور يك دوره‏ى مسيحايى را جايگزين نمود كه ويژگى آن "يكپارچگى همه‏ى انسانها به عنوان فرزندان خدا در اعتراف به يك خداى واحد" بود و "در تريبون پيتزبورگ" (7) (1885)، از ايجاد "سلطنت راستى، عدالت، و صلح" سخن به ميان آمد . به نظر مى‏رسد نااميدى قرن بيستم از انديشه پيشرفت، حيات تازه‏اى به اشكال افراطى‏تر و آرمانى مسيحاباورى داده است .

در دوره‏ى بين دو عهد، همان طور كه شاهد بوده‏ايم عقايد و آموزه‏هاى مسيحايى به اشكال مختلف شكل گرفت . مسيحا باورى به طور فزاينده‏اى با معادشناسى ارتباط يافت و معادشناسى قاطعانه تحت تاثير مكاشفه‏گرائى واقع شد . در عين حال، اميدهاى مسيحايى به طور فزاينده‏اى بر شخصيت‏يك منجى منفرد متمركز گرديد . در مواقع تنش و بحران، مدعيان مسيحا (يا طلايه‏داران و مناديانى كه خبر از ظهور آنها مى‏دادند) اغلب به صورت رهبران شورش ظاهر مى‏شدند . علاوه بر نويسنده‏ى كتاب اعمال (رسولان) باب 5، جوزفوس فلاويوس (8) نيز چند نمونه از اين افراد را نام مى‏برد . علاوه بر اين، مسيحا ديگر نماد آمدن عصر جديد نبود، بلكه به نوعى انتظار مى‏رفت كه آن را تحقق بخشد . از اين رو "تدهين شده‏ى خداوند" به "ناجى و رهائى‏بخش" و كانون آموزه‏ها و اميدهاى پرشورتر، و حتى كانون "الهيات مسيحايى" تبديل شد . براى مثال، مقايسه كنيد با معانى ضمنى تفسير پولس مقدس از كتاب اشعياى نبى باب 52، آيه 20 "و نجات‏دهنده [يعنى خدا] بر سرزمين اسرائيل وارد مى‏شود" و "نجات‏دهنده [يعنى مسيح] از سرزمين اسرائيل بر مى‏خيزد" (كتاب روميان، باب 11 آيه 26) .

نظر به اينكه بسيارى از يهوديان آواره تحت‏سلطه مسيحيان زندگى مى‏كردند كه آن‏هم به معنى آزار و شكنجه از سوى مسيحيان و فشار مبلغين مذهبى بود، مجادله‏هاى الهياتى ناگزير بر محور موضوعات مسيح‏شناسى - يعنى مسيحايى - متمركز بود . (آيا عيسى مسيح، مسيحاى موعود است؟ چرا يهوديان از پذيرش او خوددارى مى‏كنند؟ آيا علت آن كورى نفسانى است‏يا شرارت اهريمنى؟) چون در هر دو دين، تورات كتابى مقدس تلقى مى‏شد، مجادله اغلب شكلى تفسيرى به خود مى‏گرفت (يعنى هر كدام مدعى تفسير صحيح پيش‏گوئيهاى مربوط به مسيحا در كتاب مقدس بود) . [به مجادلات، مقاله‏اى در باب مجادلات بين يهود و مسيحيت مراجعه كنيد ]. على القاعده مسيحاباورى يهودى هرگز اميدهاى واقعى، تاريخى، ملى، و اجتماعى خود را رها نكرد و چندان تحت تاثير ماهيت "معنوى" آموزه‏هاى مسيحيت قرار نگرفت .

مجادله‏گران مسيحى، از نخستين پدران كليسا گرفته تا قرون وسطى و پس از آن، يهوديان را متهم به ماده‏گرايى پست و خشنى مى‏نمودند كه باعث‏شده بود كتابهاى مقدس كاتا ساركا (9) را با چشم ظاهر بخوانند تا چشم باطن . شگفت اينكه، يهوديان اين انتقاد را تمجيد مى‏دانستند، زيرا از نظر آنها، در دنيايى رهايى نيافته كه گرفتار جنگ، بى‏عدالتى، ظلم، بيمارى، گناه، و شونت‏بود اين ادعا كه مسيحا آمده، كاملا بى‏معنى بود . در مناظره‏ى معروف بارسلونا (1263)، كه به وسيله‏ى مبلغين مذهبى دومينيكن بر يهوديان تحميل شد و در حضور جيمز اول، پادشاه آراگون، برگزار گرديد، سخنگوى يهودى، تلمودى و قبالى بر جسته، (موسى ابن نحمن (10) ، (حدود 1194 - حدود 1270)، صرفا كتاب اشعياى نبى باب 2 آيه 4، را قرائت كرد و گفت كه براى اعليحضرت مسيحى، عليرغم اعتقاد ايشان به اينكه مسيحا آمده، احتمالا امر دشوارى است كه ارتش خود را منحل كند و تمام جنگجويان خود را به خانه بفرستد تا شمشيرهاى خود را به تيغه‏ى گاوآهن و نيزه‏ها را به داس بزنند .

در طول تاريخ يهوديت، بين دو نوع مسيحاباورى كه قبلا به اختصار مطرح شد تنش وجود داشته است: نوع مكاشفه‏اى، با عناصر معجزه‏آسا و خارق‏العاده‏ى آن، و نوع "خردگرا"تر . در طول قرون وسطا مكاشفه‏هاى قديمى و معمولا انتسابى و تفاسير مسيحايى كتب مقدس استنساخ شدند و نمونه‏هاى جديدى توسط رؤيابينان و شيفتگان مسيحا خلق شد . نگرش خاخامها، حداقل نگرش رسمى آنان، معقول‏تر و سنجيده‏تر بود چرا كه تعداد زيادى از طغيانهاى مسيحايى به فاجعه يعنى سركوبى بى‏رحمانه به وسيله‏ى حاكمان غيريهودى منتهى شده بود . مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مى‏ترسد و ترديدهاى خاخامها (كه احتمالا ناشى از تجربه تلخ شورش باركوخبا بود) در تفسير وعظ گونه كتاب غزل غزلها باب 2 آيه‏ى 7، نمودى روشن يافت: "من از شما، شما دختران بيت المقدس مى‏خواهم عشق مرا تحريك نكرده و او را بيدار نكنيد تا اينكه او بخواهد" - اين آيه حاوى شش دستور براى اسرائيل است: عليه حكومتهاى اين جهان شورش نكنند، به زور بر پايان روزها تاكيد نكنند . . . و براى بازگشت‏به سرزمين اسرائيل به زور متوسل نشوند . " در سطح بسيار نظرى‏تر، قبلا يكى از بزرگان تلمود اين چنين اظهر نظر نموده بود كه "هيچ تفاوتى بين اين عصر و عصر مسيحا وجود ندارد جز ظلم حكومتهاى كافر نسبت‏به اسرائيل [كه پس از آنكه اسرائيل مجددا آزادى خود را به وسيله‏ى يك پادشاه مسيحا به دست آورد، به پايان خواهد رسيد ]. "

موسى بن ميمون (11) (113518 - 1204)، مرجع بزرگ قرون وسطا و فيلسوف و متاله، هر چند كه در مجموعه‏ى اصول دين، ايمان به ظهور مسيحا را نيز بر شمرده است، اما همانگونه كه در زير مى‏آيد، در اصول قانونى خود با احتياط حكم كرده است: "نگذاريد كسى تصور كند كه پادشاه مسيحا بايد علائم يا معجزاتى را نشان دهد و نگذاريد كسى تصور كند كه در دوره‏ى مسيحا روند عادى امور تغيير مى‏كند يا نظام طبيعت دگرگون مى‏شود . . . آنچه كه كتاب مقدس در اين خصوص مى‏گويد بسيار مبهم است، و فرزانگان ما [نيز] هيچ روايت روشن و صريحى در خصوص اين مسائل ندارند . بيشتر [پيش‏بينى‏ها و روايتها] حكايت و داستان است، كه مفهوم واقعى آنها فقط پس از وقوع حادثه آشكار مى‏شود . پس اين جزئيات، جزء اصول دين نيست و نبايد وقت‏خود را بر سر تفسير آنها يا محاسبه‏ى تاريخ ظهور مسيحا تلف كرد، زيرا اين مسائل نه ما را به عشق الهى رهنمون مى‏شوند و نه باعث ترس از او" . (تورات ميشنه، باب پادشاهان آيات 11 و 12) .

در زمان زندگى خود ابن ميمون جنبشهايى مسيحايى در نقاطى از دياسپورا (12) رخ داد و او به عنوان رهبر آگاه نسل خويش بايد نهايت تلاش خود را بكار مى‏بست تا بدون جريحه‏دار كردن احساسات مسيحايى مؤمنين، با تبليغ دقيق روش عاقلانه‏تر خود (مثل آنچه در رساله‏ى يمن و رساله‏ى احياى مردگان بيان شده است)، مانع از وقوع فجايع و شورشها گردد . با وجود اين، آرزوى مسيحا و تصورات مكاشفه‏اى كه در اثر آزارها و رنجها برانگيخته مى‏شد، همچنان گسترش مى‏يافت و باعث مشتعل شدن شورشهاى مسيحايى مى‏گرديد . در خصوص مدعيان مسيحا . "شبه مسيحا" يا پيام‏آورانى كه خبر از ظهور نجات دهنده مى‏دادند . هيچ كمبودى وجود نداشت، به شرط آنكه مردم با روشهاى مناسب (مانند رياضتهاى ناشى از ندامت) خود را آماده مى‏كردند .

مهم نيست كه عقايد و اميدهاى مسيحايى، مكاشفه‏اى بودند يا معقول‏تر، مربوط به آشوب پرهيجان بودند يا تعصب خداشناسانه، به هر حال به بخش اساسى دين يهود و تجربه‏ى حيات و تاريخ يهود تبديل شده بودند . ممكن است‏برخى متون مكاشفه‏اى را بسيار خيالى دانسته، رد كنند، اما ميراث پيشگوئى مسيحايى مورد قبول همگان بود - نه تنها در شكل مذكور آن در تورات بلكه حتى به طور قطعى‏تر در شكل‏گيرى متعاقب آن در قالب خاخامها .

شايد بتوان گفت مؤثرترين عامل، تاكيد مداوم بر عقايد مسيحايى (گردهم آمدن تبعيديان، احياى سلطنت‏خاندان داوود، بازسازى بيت المقدس و معبد سليمان) در آداب دينى روزمره، در شكرانه‏اى كه پس از هر غذا خوانده مى‏شد و به ويژه در دعاهاى روز سبت و روزهاى مقدس بود . اين تنها مورد در تاريخ اديان نيست كه نشان مى‏دهد چگونه كتاب دعا و آداب دينى مى‏تواند بيش از رساله‏هاى خداشناسى تاثير يا نفوذ داشته باشد .

جنبشهاى مسيحايى در طول قرون وسطا ملازم تاريخ يهوديت‏بودند، و احتمالا بسيار بيشتر از آن تعدادى هستند كه از طريق وقايع نامه‏ها، فتاوى خاخامها، و ديگر منابع فرعى به اطلاع ما رسيده است . بسيارى از آنها پديده‏هاى داخلى كوتاه مدت بودند . هر جنبش معمولا پس از سركوبى آن به وسيله‏ى مقامات يا ناپديد شدن (يا اعدام) رهبر مربوطه به تدريج محو مى‏شد . در اين نظر، جنبش به وجود آمده به وسيله‏ى شابيتاى تسوى (13) ، مدعى مسيحا در قرن هفدهم، نمونه‏اى استثنايى است . در ايران وجود، جنبشهاى مسيحايى از جنبش ابو عيسى اصفهانى و مريد او، يودغان (14) در قرن هشتم تا جنبش ديويد آلروى (15) (مناحم الدجى (16) ) در قرن دوازدهم به اثبات رسيده است . ابوعيسى، كه خود را مسيحاى متعلق به خاندان يوسف مى‏دانست‏به طورى شايسته در جنگ با نيروهاى عباسى كشته شد وى با ده هزار تن از پيروان خود بر آنها تاخت، حال آنكه ديويد آروى (كه به خوبى از داستان خيالى ديسرايلى (17) مى‏توان او را شناخت) شورشى را عليه سلطان به راه انداخت . در قرنهاى يازدهم و دوازدهم در غرب اروپا، به ويژه در اسپانيا چندين مدعى مسيحائى، ظهور كرد . سپس تحت تاثير قباله (18) ، فعال‏گرايى مسيحايى مرموزتر و حتى سحرآميزتر گرديد . فعال‏گرايى معنوى، هنگامى كه تمام راههاى واقع بينانه و عملى ابراز آن بسته مى‏شود، به راحتى تبديل به فعال‏گرايى سحرآميز مى‏شود و افسانه‏ى يهود از بزرگانى سخن مى‏گويد كه پذيرفتند با رياضتهاى شديد، مراقبات خاص، و افسونهاى قبالى‏گرايانه، ظهور مسيحا را تسريع نمايند . اين افسانه‏ها، كه معروفترين آنها مربوط به يوسف دلا رينا (19) است، معمولا با به دام افتادن استاد به وسيله‏ى نيروهاى اهريمنى كه به دنبال شكست آنها بود، خاتمه مى‏يابد .

براى شناخت كامل جنبشهاى مختلف مسيحايى، بايد شرايط تاريخى خاص و فشارهاى خارجى و تنشهاى داخلى را كه به وقوع آنها كمك كرده، با دقت، تك تك، و با جزييات تمام بررسى كرد . سرنوشت مشترك يهود كه در همه جا به عنوان اقليتى منفور و مورد ايذاء و اذيت‏بودند و در محيطى خصمانه و در عين حال داراى همان فرهنگ دينى و اميد به مسيح موعود زندگى مى‏كردند، چارچوبى كلى را فراهم مى‏كند; با وجود اين، قطعا براى تبيين جنبشهاى خاص مسيحايى كافى نيست . پديده‏ى خروج گروههاى كوچك و بزرگ يهود از كشورهاى موطن خود در دياسپورا (20) جهت‏سكونت در سرزمين مقدس، مؤيد حضور دائم تحركهاى مسيحايى است . اين جنبشها در عين حال كه به همان آشكارى شورشهاى مسيحايى سخت، طرفدار عصر طلائى نبودند، اما اغلب انگيزه‏هاى مسيحايى داشتند . اگر چه مسيحا هنوز ظهور نكرده بود يا مؤمنين را به سرزمين موعود فرا نخوانده بود، اما انگيزه‏ها اغلب "به پيش از معاد" مربوط مى‏شد، به اين معنا كه تصور مى‏شد زندگى همراه با دعا و تطهير زاهدانه در سرزمين مقدس مقدمات ظهور ناجى را فراهم مى‏كند يا حتى آن را تسريع مى‏كند .

با ظهور قباله پس از قرن سيزدهم، و به ويژه گسترش آن پس از اخراج يهوديان از اسپانيا و پرتغال، عرفان قبالى‏گرايانه به عنصرى مهم تبديل شده، باعث ايجاد نيرويى اجتماعى در مسيحاباورى يهوديت گرديد . اين فرايند نيازمند شرح مختصر است . به عنوان يك قاعده، نظامهاى عرفانى، ارتباطى با زمان يا جريان زمان، تاريخ و در نتيجه مسيحاباورى نداشته يا ارتباط بسيار ناچيزى دارند . گذشته از همه چيز، عارف، سوداى فضايى فراتر از عالم ناسوت و انتظار ابديت لايزال و "حال جاودانه" را در سر مى‏پروراند او به دنبال برترين كامروايى تاريخ نيست . در نتيجه تعجبى ندارد كه ببنييم كاهش تنش مسيحايى نسبت معكوسى با تنش عرفانى دارد . به نظر مى‏رسد كه اين اصل در مورد قباله كلاسيك اسپانيايى نيز صدق مى‏كند . قباله جديد، يا قباله لوريايى (21) ، كه پس از انفصال اسپانيا، در مراكز بزرگ امپراطورى عثمانى، به ويژه در سفاد (22) و در سرزمين مقدس، بوجود آمد، به خاطر متعالى بودن و تقريبا مى‏توان گفت‏به خاطر توصيه‏هاى مسيحايى و آتشين و به ويژه به خاطر قالبى كه به دست‏خلاق‏ترين، جاذبه‏مندترين و برجسته‏ترين قبالى‏گراى آن گروه، اسحاق لوريا1534 - 1572، يافته بود قابل ملاحظه بود .

قباله لوريايى به تفسير تاريخ جهان بطور كلى، و تبعيد، رنج و رستگارى اسرائيل به طور خاص پرداخت، آنهم به نحوه‏اى از بيان كه مى‏توان عرفانى ناميد، يعنى به صورت يك نمايش كيهانى و بلكه الهى كه خداوند خود در آن شركت دارد . اين نظام را مى‏توان داستان عرفانى زندگى پيامبران نيز ناميد . طبق اين افسانه‏ى "عرفانى" عجيب، در لحظه‏اى كه ذات نور الهى به قصد خلق جهان خود را ظاهر ساخت - بسيار پيش از نخستين گناه آدم - فاجعه‏اى ازلى يا "سقوط" رخ داد . مجراهايى كه بنا بود نور الهى را حمل و منتقل نمايند در هم شكستند (درهم شكستن مجارى") و ذرات نور الهى دچار آشفتگى شدند و تاكنون در آنجا حبس و "تبعيد" شده‏اند - و اين بخشى از تراژدى آنهاست - و به حيات حوزه‏ى اهريمنى ادامه مى‏دهند . [به مدخل Qobbalah مراجعه كنيد ].

در نتيجه، تبعيد و رنج اسرائيل، صرفا در سطح تاريخى، مادى، و خارجى بازتاب راز مهم‏تر تبعيد و رنج ذرات نور الهى سقوط كرده است . از اين رو، رستگارى يعنى آزاد شدن ذرات نور الهى از چنگال آلوده‏ى قدرتهاى اهريمنى و بازگشت آنها به منشا الهى خود كه كمتر از آزادى اسرائيل از انقياد مسيحيان و بازگشت آنها به سرزمين مقدس نيست . در واقع، روند دوم نتيجه‏ى طبيعى فرايند اول است، فرايندى كه وظيفه اصلى و عرفانى اسرائيل، تحقق آن از طريق حيات توام با پرهيزكارى و تقدس است . اين فعال‏گرايى معنوى در نهايى‏ترين حد خود است، زيرا در اينجا خداوند به نجات‏دهنده‏ى نجات‏دهندگان (23) تبديل شده است . براى يهودى كه مورد تاخت و تاز و تعقيب بود، تبعيد اهميت‏يافت، زيرا انعكاس تبعيد اساسى‏تر خداوند و مشاركت در آن تلقى مى‏شد و خدا خود، مشاركت اسرائيل را در رستگارى خود، مردم خود، و مخلوقات خود لازم دانست . تعجبى ندارد كه، حداقل در آغاز، شخصيت مسيحا نقشى نسبتا جزيى در اين نظام داشت . او بيش از آنكه يك ناجى باشد، علامت و نماد اين بود كه جريان مسيحاى عرفانى به كمال خود رسيده است . در واقع، آموزه‏ى مسيحايى لورياگرايى (24) حداقل به طور ساختارى به طرحى تكامل‏گرا نزديك مى‏شود .

اين نظام قبالى‏گرا زمينه‏ى يكى از چشمگيرترين وقايع مسيحايى را در طول تاريخ يهوديت فراهم نمود . محور اين جنبش شخص شابيتاى تسوى بود . شكست‏شرم‏آور شابيتاى‏گرايى، همراه با بدعت‏حاصل از آن يعنى ايمان‏گرائى (25) و ارتداد، ردپايى از بى‏نظمى و آشفتگى معنوى بر جاى گذاشت كه بر اثر آن قباله و مسيحاباورى هر دو، حداقل به لحاظ نقش عمومى و اجتماعى خود، افول كردند . [به زندگينامه‏ى شابيتهاى تسوى مراجعه كنيد ]. جداى از چند آشوب جزيى مسيحايى، "مسيحاباورى خودبخودى" (عنوانى كه مارتين بابر (26) بر آن گذاشته است) به طور مرتب كاهش يافت . ديدگاه مسيحايى در يهوديت زنده ماند و بدون شك ايدئولوژيهاى غيريهودى مدينه‏ى فاضله و انتظار را نيز تحت تاثير قرارداد (به كار اثر گذار متفكر ماركسيست ارنست‏بلاخ (27) ، تحت عنوان مراجعه كنيد)، اما هيچ مدعى ديگرى به عنوان مسيح موعود ظهور نكرد . يهوديت ارتدكس همچنان به آموزه سنتى مسيحاى شخصى معتقد بود اما عملا در لاك رعايت‏حلاخا (نظام حقوقى دين يهود) فرو رفت . اين افسانه، قدرت خود را براى به راه انداختن جنبشهاى مسيحايى از دست داد .

حسيدگرايى (28) ، تجديد معنوى بزرگ كه در قرن هجدهم به وسيله‏ى بشت (29) (يسراييل بن اليعزر (30) ، 1700 - 1760) در شرق اروپا آغاز شد، قطعا عقايد مسيحايى سنتى را رها نكرد، اما تاكيد اصلى آن بر نزديكى به خداوند از طريق باطن معنوى يا (گاه) خلسه بود . گرشام اسكولم (31) اين جريان را (اگر چه اين موضوع هنوز به لحاظ مورد بحث است) "خنثى سازى عنصر مسيحايى" ناميده است . اما در عين حال كه حسيدگرايى مى‏كوشيد به بيانى سنتى، پاسخى به جويندگان معنويت و همين‏طور توده‏هاى فقير در نقاط يهودى نشين شرق اروپا ارائه نمايد، يهوديان اروپاى غربى و مركزى وارد عصر مدرن مى‏شدند (آزادى مدنى، همسان‏سازى، اصلاح آيين يهود) .

پيامدهاى اين تحولات براى مسيحاباورى يهودى همچنان موضوعى براى تحقيق محسوب مى‏شود . بدون شك بسيارى از ايدئولوژيهاى مدرن، پاره‏اى از رگه‏هاى سنتى مسيحا باورى را حفظ كرده‏اند و گاه عمدا از اصطلاحات مربوط به مسيحاباورى استفاده كرده‏اند . البته تفكر ليبرالهاى مترقى، سوسياليستهاى متاخر و نيازى به گفتن نيست كه حركت احياى ملى موسوم به صهيونيسم، در قالب مبارزه‏ى نهايى (32) يا بيت المقدسى آسمانى كه از بالا نازل شده باشد يا "پسر داوود" سوار بر استر نمى‏انديشيدند، بلكه به آزاديهاى مدنى، يكسان بودن در برابر قانون، صلح جهانى، پيشرفت همه جانبه‏ى اخلاقى و بشرى، آزادى ملى مردم يهود در ميان خانواده‏ى ملل و غيره مى‏انديشيدند . اما همه‏ى اين آرمانها به نوعى با هاله‏اى مسيحايى احاطه شده بود . بهوديان به ندرت سؤالهاى نص‏گرايانه‏اى كه موافقت زيادى با بنيادگرايى مسيحيت داشت مطرح مى‏كردند . آنها على القاعده پرس و جو نمى‏كنند كه آيا يك واقعه‏ى تاريخى خاص "تحقق" همان پيش‏گوئى خاص در كتاب مقدس است . اما براى اكثر آنها غير ممكن است كه از كنار حوادثى فاجعه‏آميز نظير قتل‏عام يهوديان بگذرند يا شاهد پايان تبعيد و تشكيل مجدد اسرائيل به عنوان كشورى حاكم باشند، اما تارهاى مسيحاباورى در روح آنها تحريك نشود .

در واقع، از زمان جنگ يوم كيپور (33) - يعنى از دهه‏ى هفتاد قرن بيستم - روندى به سوى "مسيحايى كردن" سياست در اسرائيل به ويژه در ميان گروههاى حامى استقرار در كرانه‏ى غربى يا حقوق يهوديان در معبد، محسوس بوده است (34) . بخشى از اين صهيونيسم مسيحايى شده به تعاليم‏آوراهام اسحاق كوك (35) ، خاخام ارشد فلسطين از سال 1921 تا 1935 باز مى‏گردد . در دعا براى كشور اسراييل، خاخام ارشد - به گونه‏اى تقديرگرايانه و اوليه كه باور نكردنى است - اصطلاح آغاز جوانه‏زدن رستگارى ما" را براى كشور به كار مى‏برد . اما بقيه معتقدند كه مسيحاباورى به عنوان يك مفهوم معاد شناختى، بايد به دور از ملاحظات عملى و پيچيدگى‏هاى سياست جارى باقى بماند، زيرا مسيحاباورى معمولا به جاى اخلاقى كردن آنها (به معناى پيش‏گويانه آن) اعث‏سردرگمى آنها و تبديل آنها به افسانه مى‏گردد . هنوز بسيار زود است كه به ارزيابى قطعى تاريخى و جامعه‏شناختى از اين گرايشهاى متعارض، و ماهيت و نقش مسيحاباورى در يهوديت معاصر بپردازيم .

[به مكاشفه، مقالاتى پيرامون مكاشفه‏گرايى يهود در دوره‏ى خاخامها و آثار مكاشفه‏اى يهود در قرون وسطا; و صهيونيسم نيز مراجعه كنيد ].

كتاب‏شناسى

، با ويرايش مكس كروتز برگر (39) ، صص . 156 - 115 . نيويورك، 1967 .

فريدمن، اچ . دى . (40) "مسيحان كاذب" . در دايرة المعارف يهود . نيويورك . 1925 . تاريخچه‏ى مدعيان مسيحا در طول تاريخ يهوديت .

كلاوزنر، جوزف . (41) ديدگاه مسيحايى در اسراييل، از آغاز تا پايان ميشنا . نيويورك، 1955 .

ماوينكل، سيگموند (42) او كه مى‏آيد: مفهوم مسيحاباورى در عهد قديم و آيين بعدى يهود . ترجمه‏ى جى . دابليو . اندرسون (43) . آكسفورد، 1956 .

اسكالم، گرسون (44) ديدگاه مسيحايى در آيين يهود و مقالات ديگر پيرامون معنويت در يهود . نيويورك، 1971 .

سيلور، اى . اچ . اى . (45) تاريخچه‏ى تفكر مسيحايى در اسراييل . بوستون، 1959 .

وربلاوسكى، آر، چى . زوى . (46) "مسيحاباورى در تاريخ يهود . " در جامعه‏ى يهود طى اعصار مختلف، وايرسته ساموئل اى مينگر، بن - ساسون، اچ . اچ . (47) صص 45 - 30 . نيويورك، 1971 . بررسى و تحليل كوتاه . نويسنده: آر . جى . زويى وربلوسكى (48)

پى‏نوشت:

1) Antiochus IV

2) Bar Kokhba

3) Pesher

4) midrash

5) افرايم، بنابر روايت تورات، پسر دوم حضرت يوسف [مترجم] Ephraim =

6) The Battle of Armageddon

7) شهر پيتزبورگ در ايالت پنسيلوانياى امريكا [مترجم] Pittsburgh =

8) مورخ يهودى [مترجم] Josephus Flavius =

9) Kata Sarka

10) Moses Nahmanides

11) moshehbenmaiman (Moses Maimonides

12) Diaspora

13) Shabbetai Tsevi

14) Yudghan

15) David Alroy

16) Menahemal-Duji

17) بنجامين اسرائيلى، نويسنده و دولتمرد انگليسى [مترجم] Disraeli =

18) Qobalah

19) Yosef Della Reyna

20) Diaspora

21) Lurianic

22) Safad

23) Salvator Salvandus

24) lurianism

25) اين باور كه رستگارى فقط از راه ايمان امكان‏پذير است [مترجم] antinomianism =

26) Martin Buber

27) Ernst Bloch

28) Hasidism

29) Besht

30) Yisra|elben Eli|ezer

31) Gershom Scholem

32) مبارزه نهايى بين نيكى و بدى در پايان جهان [مترجم] (Armageddon =

33) Yorn Kippur

34) Temple Mount

35) Avraham Yitshag Kook

36) Cohen, Gerson D

37) لقب عقاب يهوديان مناطق شرقى و مركزى اروپا (مترجم) .

38) Leo Baeck

39) Max Kreutzberger

40) Friedmann, H.G

41) Klausner, Joseph

42) Mowinckel, Sigmund

43) G . W . Ahderson

44) Scholem, Gershom

45) Silver, A.H.A

46) Werblows Ky

47) Samuel E Minger, Ben - Sasson H.H

48) R.J.ZWIWERBLOWSKY