مجلات > انتظار >شماره 7

گفت و گويى با حضرت استاد علامه سيد مرتضى عسكرى (دامت‏بركاته)

علامه‏ى آية الله مرتضى عسكرى، در سال 1293 هجرى خورشيدى در شهر سامرا پاى به عرصه هستى نهاد . خانواده او، روحانى وايرانى الاصل و اهل ساوه بودند . گويا، دست تقدير، والدين‏اش را به اين شهر كشانده بود تا در جوار قدسى امام هادى و امام عسكرى ( عليهماالسلام) سكنا گزيند .

چرخ روزگار، در اوان كودكى، گرد يتيمى بر چهره‏اش نشاند و وى را از گرماى مهر والدين محروم كرد .

در ده سالگى، او را به اميد روزى كه خوشه‏چين دامن معرفت مكتب امامت گردد و جهان اسلام از كام زلال او بهره‏ور شود، به مدرسه‏ى علوم دينى فرستادند .

جد او آية الله ميرزا محمد شريف عسكرى تهرانى (معروف به خاتمه‏ى المحدثين) بود . وى، سيره اين صالح را سرمش خود كرد تا روزى شيوه سلف را احيا كند و تداوم بخشد و اين گونه بود كه شد آن چه كه شد: علامه‏اى شهير در دوران معاصر .

او، شيفته‏ى كتاب بود و آموختن . بويژه به مطالعه‏ى كتاب‏هاى تاريخى و سفرنامه‏ها عشق مى‏ورزيد . دوران جوانى‏اش در كتابخانه‏ى جدش - كه وكيل ميرزاى شيرازى بود - در ميان انبوه كتب، سپرى شد و در بحر نوشته‏ها، از بام تا شام، شنا كرد و مرواريد هدايت صيد نمود .

آية الله عسكرى در سال 1310 در دوران مرجعيت‏ستيغ آفتاب تابان علم و فقاهت، مرحوم آية‏الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حايرى به قم آمد و دروس سطح و مباحث اخلاق و تهذيب و كلام و تفسير را نزد آيات عظام مرعشى، شريعتمدار ساوجى، پايين شهرى، امام خمينى، حاج ميرزا خليل كمره‏اى (رضوان‏الله عليهم)، تلمذ كرد .

وى، مدت چهار سال در قم ماند و همگام با سيدمحمود طالقانى، طرحى نو براى تحصيل و تعليم و تفسير علوم قرآنى پى ريخت كه اين طرح با مخالفت رو به رو شد و همين مسئله، موجب شد از قم به سامرا برود و دروس خارج را در عراق به اتمام برساند .

او، در مدتى كه در عراق به سر مى‏برد، در محله‏هاى مختلف به منبر مى‏رفت و كلاس‏هاى درسى دانشجويان و طلاب را اداره مى‏كرد . در چنين احوالى، اوضاع شهر به شدت نگران كننده بود و تهاجم فرهنگى و اشعاه سكولاريسم و تبليغات ناسيوناليسم‏گرايى و ماركسيستى در عراق اوج مى‏گرفت . علامه‏ى عسكرى، در شرايط حاد جامعه‏ى آن روزه به خاطر استبدا و خفقان شديد حزب حاكمه بعث، روانه‏ى بيروت شد و هر چند خانواده‏اش از چنگ اين رژيم در امان نماند، اما او به لطف خدا به ايران آمد و در اين سرزمين ماندگار شد .

علامه سيد مرتضى عسكرى، داراى تاليفات فراوانى به زبان‏هاى عربى و فارسى است . او افزون بر بررسى كتب شيعه، احاديث و روايات اهل سنت را نيز مورد بررسى قرار داده، به گونه‏اى كه اين آثار، مرجع و منبعى قابل اعتماد براى آنان به شمار مى‏رود . كوشش‏هاى علامه‏ى عسكرى براى مصون ماندن اسلام از تحريف، مورد تقدير هر دو مكتب قرار گرفته است .

اكثر آثار علامه‏ى عسكرى، در كشورهاى عربى، بخصوص در كشور مصر . منتشر و مورد استقبال اسلام پژوهان قرار گرفته است . برخى از آثار علامه، به زبان انگليسى نيز ترجمه شده است . از ويژگى‏هاى كتاب‏هاى علامه‏ى عسكرى، بيان روشن و واضح و نثر بسيار روان و سليس آن‏ها است كه خواننده را به سوى خود مى‏خواند .

برخى از كتاب‏هاى ايشان، به شرح زير است:

عقايد اسلام در قرآن كريم، نقش عايشه در تاريخ اسلام; مصحف در روايات و اخبار، امامان اين امت دوازده نفرند; گريه بر ميت از سنت‏هاى رسول خدا ( صلى‏الله عليه‏و آله‏وسلم) است; بداء يا محو و اثبات الهى; آيه‏ى تطهير در كتب دو مكتب، عصمت انبياء و رسولان; ازدواج موقت در اسلام; آخرين نماز پيامبر، صفات خداوند جليل در مكتب; اديان آسمانى و مسئله‏ى تحريف; سقيفه; معالم المدرستين; بزرگداشت‏ياد انبياء; عدالت صحابه; عبدالله بن سبا و ديگر افسانه‏هاى تاريخى; حكم بازسازى قبور انبيا و اوليا و عبادت در آن‏ها; جبر و تفويض و اختيار و قضا و قدر; نقش ائمه در احياى دين; صد و پنجاه صحابى ساختگى .

گفت و گو با حضرت استاد علامه‏ى عسكرى

انتظار: بسم الله الرحمان الرحيم . از اين كه وقت گرامى خود را در اختيار ما قرار داديد، سپاسگزاريم .

با توجه به اين كه در بحث مهدويت، يكى از عمده‏ترين منابع ما، روايات است، مى‏خواستيم در ابتدا، نظر حضرت‏عالى را در مورد مكتب خلفا و ارزش منابع روايى اهل سنت و نيز روايات شيعه، جويا شويم .

استاد: اصولا مكتب خلفا را هر شيعه‏اى نمى‏تواند بشناسد، بلكه متخصصانى مانند مرحوم شرف‏الدين و علامه‏ى امينى مى‏خواهد . بنده هم در اين زمينه، كارهايى كرده‏ام . حالا مى‏گويم . اولا، اين برادران، صحاح سته دارند، ولى ما به جز قرآن، صحيح نداريم . من، درباره‏ى كافى نوشته‏ام كه روايات ضعيف دارد، آية الله خويى مى‏نويسد، خود مرحوم كلينى معتقد نبوده است كه همه‏ى روايات كافى صحيحه است .

انتظار: از كجا اين سخن را نقل كرده‏اند؟

استاد: از خود كافى دليل مى‏آورد . ساير كتاب‏ها را هم مى‏آورد . ما اصلا كتاب صحيح نداريم . البته، اخباريان، آن را صحيح مى‏دانند . ما، يا اصولى هستيم يا اخبارى، حوزه‏هاى علميه كه اصولى‏اند، غير قرآن را به صحت نمى‏شناسند . صحيفه‏ى سجاديه، سند دارد و سندش هم صحيح است، مگر چند دعاى آخرش كه اجماع بر آن است . نهج‏البلاغه را هم، اسنادش را بيرون آورده‏اند و چند نفر در اين باره كتاب نوشته‏اند . ما بايد روايات را ببينيم . بدون ديدن روايات، نمى‏توانيم بگوييم صحيح است‏يا نيست .

اما در مكتب خلفا آورده‏اند كه عبدالله بن عمرو عاص مى‏گويد: كنت اكتب كلما اسمعه من رسول الله فنهتنى قريش - قريش يعنى مهاجرين - قالوا كلما: «تسمعه من رسول الله تكتبه و رسول الله بشر يتكلم فى الغضب و الرضا . (1) » .

از عمار خوش‏اش مى‏آيد، گفته است: «العمار مع الحق‏» و از على خوش‏اش مى‏آيد، گفته است: «على مع الحق و الحق مع على‏» ! ، حرف اينان، اين است! مى‏گويند: «با اين وصف، هر چه مى‏گويد، مى‏نويسى؟» . مى‏گويد: «به پيامبر، جريان را گفتم .» ، فرمود: «اكتب! فوالذى نفسى بيده! ما خرج من في . في، يعنى فمى الا الحق . (2) » . اين، در زمان پيامبر بوده است . در عبدالله بن سبا نوشته‏ام، در صحيح بخارى دارد كه پيامبر، در مرض وفات‏اش فرمود: «آتونى بدواة وقرطاس اكتب لكم كتابا لن تضلوا ابدا . من بعدي .» . آن هم به صورت نفى ابد «لن‏» و نه «لا» . عمر حاضر بود، گفت: «حسبنا كتاب الله; كتاب خدا ما را بس است .» . اختلاف شد . - يكى گفت - در روايت ندارد چه كسى، ولى غير از عمر نمى‏تواند باشد: «ان الرجل ليهجر; اين مرد هذيان مى‏گويد .» ! خواستند بروند بياورند كه پيامبر فرمود: «او بعد ماذا؟ ; ديگر بعد از اين حرف كه زدند؟ !» .

استاد: در تذكرة الحفاظ ذهبى (از بزرگان اهل سنت) آمده است، ابوبكر كه خليفه شد، گفت: «از پيامبر حديث نگوييد . اگر كسى از شما پرسيد، بگوييد، بيننا و بينكم كتاب الله احلوا ما احله و حرموا ما حرمه .

يك روايت از عمر بن خطاب مى‏گويم . اين يك روايت، كه براى شناخت او و اين كه در زمان خودش چه كرد، كافى است . كسى بود كه روايت مى‏پرسيد، او را منع كرد، مگر آن رواياتى كه در وضو و تيمم و در مورد احكام، بود، يعنى، در فضايل نپرسيد . در كتاب طبقات ابن سعد در ترجمه‏ى «قاسم بن محمد بن ابى‏بكر» آمده است كه در زمان عمر، بعضى از صحابه، رواياتى نوشته بودند و نگاه داشته بودند . بالاى منبر صحابه را قسم داد كه هر كس رواياتى از پيامبر دارد، بياورد . گمان كردند مى‏خواهد جمع كند . آوردند . همه را در آتش انداخت!

از اين‏ها، زياد است، لذا رواياتى كه بوده، از دست رفته است، مگر رواياتى كه در كوفه بعد از اين كه اميرمؤمنان خليفه شد . اگر اميرالمؤمنين، در كوفه خليفه نمى‏شد، مى‏بايست‏خدا، پيامبر تازه‏اى بفرستد، براى اين كه آن چه پيامبر آورده بوده دفن كرده بودند .

حضرت امير كه در كوفه خليفه شد - البته همه‏ى خطبه‏ها در نهج‏البلاغه نيست . مسعودى كه صد سال قبل از شريف رضى بوده، مى‏گويد، چهار صد خطبه در زمان ما، از على حفظ دارند صحابه را به روايت كردن وا داشت . تعداد صحابه‏اش، هزار و هشتصد نفر بودند . اين روايت‏هايى كه پيدا مى‏شود، براى اين زمان است . بعد، معاويه كه سال چهل و يك آمد، از نشر حديثى كه از فضائل حضرت امير باشد، منع كرد و گفت: «آتونى بمنا قض له; هر چى از على هست، ضدش را بياوريد .» اين، بحث مفصلى دارد . مرحوم شريف الدين در ابوهريره بحث كرده، من هم در جاهايى بحث كرده‏ام .

بنابراين، رواياتى كه منافات با مكتب خلفا دارد، نمى‏توانيد بگوييد: «كجا هست؟» ; زيرا، از دست رفته است . در روايات آنان، عدد ائمه را داريم، طول عمر حضرت حجت را خود سنى‏ها بحث مى‏كنند، كه الته جاى آن را الآن به خاطر ندارم مى‏گويند: «دو نفر، عمر طولانى دارند: شيطانى و خضر .» . يك خوب و يك بد . خودشان مى‏گويند . غيبت‏حضرت حجت را از اين مى‏توانيم بفهميم كه بعد از اين كه حضرت حجت‏به دنيا آمد، پنهان بود . اگر پنهان نمى‏بود، زنده نمى‏ماند . دليل غيبت‏اش اين است كه اگر بين ما بود و پنهان نمى‏بود، زنده نمى‏ماند . همان‏هايى كه همه‏ى ائمه را كشتند، حضرت امير و امام حسن و سيدالشهداء را، حضرت موسى بن جعفر را كه زندان كردند، مى‏توانستند حضرت حجت را نيز بكشند حضرت حجت‏به دليل اين كه غايب است، زنده مانده است .

انتظار: درباره‏ى احاديث مهدويت در صحيحين و صحت آن‏ها مى‏خواستيم گفت و گو كنيم .

استاد: روشن شد كه به دليل مطرح نكردن احاديث‏بسيار، اين‏ها صحيح شده است . من، يك بحثى با شيخ الازهر در مصر داشتم . من، در عراق، دانشكده‏ى اصول دين داشتم . رفته بودم كه قرارداد فرهنگى با دانشگاه اصول دين الازهر ببندم . گفتم: «انتم اغلقتم على انفسكم باب الاجتهاد و آن را در چهار نفر منحصر دانستيد، واليوم ادركتم خطاكم - الان مى‏گويند، شيخ الازهر هم مجتهد است، بن باز هم مجتهد است - والاكثر من ذالك انكم اغلقتم باب العلم . الشيخ البخارى اجتهد و قال ان هذا العدد من الاحاديث صحيح، و ما يمنعكم من ان تبحثوا عن احاديث التى كانت عندالشيخ البخارى والمسلم موجود عندكم . ادرسوا الاحاديث مرة اخرى .» . خودشان مستدرك صحيحين هم دارند . حالا، چه جوابى داد! خيلى خنده‏دار است! مجلس هم بسيار محترم بود . سفارت عراق، مشرف بر رود نيل بود . شبى مهتابى بود و خلى زيبا . سفير عراق در مصر، سيدعبدالحسن زلزله بود . او، با من دوست‏بود . او، من و شيخ الازهر و وزير اوقاف مصر را - كه ائمه‏ى مساجد را تعيين مى‏كند و دومين شخصيت است - ميهمان كرده بود .

انتظار: چه سالى؟

استاد: يادم نيست .

انتظار: قبل از انقلاب است؟

استاد: بله، خيلى قبل . اين را كه گفتم، شكست‏خورد . «المصيبة فيكم انتم تلعنون الصحابة .» . من ديدم اگر بگويم، نه لعن نمى‏كنيم، همه مى‏دانند كه دروغ مى‏گويم، و اگر بگويم، آرى، شكست‏خورده‏ام، پهلوانى كردم و گفتم: «لهذه القضية سابقة تاريخية . في سنة احدى واربعين، اميرالمؤمنين خليفة رسول الله معاوية بن ابى سفيان، امر بلعن الامام علي في خطب الجمعة في الحرمين . و جرى اللعن عليه من اقصى بلاد افريقيا الى البلاد العربية و الى اقصى البلاد الايرانية . و بقى ذالك مستمرا الى مجي‏ء العباسيين سنة مئة و ثلاث و ثلاثين عدا سنتين من حكم عمر بن عبدالعزيز .» . داستان‏هايى هم در لعن داشتم، گفتم . يكى‏اش اين بود كه «نسى احد خطباء الجمعة ان يلعن الامام علينا على المنبر فلعنه الف مرة هو راكب على بغلته . بنوا هناك مسجد اللعن .» . گفتم: «يا ترى! في كل هذه المدة سكت آل علي و سكت‏شيعته، لا، لعن معاوية . . . و از آن حد يك مقدارى هم بالاتر رفتند! اين كه چرا، چيزهايى كه منافات با عقايد خلفا دارد در صحيحين نيامده است، پر واضح است . از جمله‏ى آن‏ها اخبار غيبت است; چون، ذكر اخبار غيبت‏حضرت، براى خلفايى كه حضرت براى حفظ جان‏اش مامور به پنهان شدن بوده، امكان ندارد . نمى‏شد ذكر بشود، لذا فقط در روايات شيعه آمده است .

انتظار: اسامى اهل بيت كه در بعضى روايت‏ها ذكر شده است .

استاد: كتاب‏هايى كه اسامى اهل بيت را از پيامبر دارد، اولا دوازده تا دارد و چه دعواهايى بر سر اين‏كه اين دوازده تا چه كسانى‏اند، شده است .

انتظار: «كلهم من قريش‏» را داريم .

استاد: بله; داريم . حضرت امير مى‏فرمايد: «من هذا البطن، من هاشم .» .

انتظار: اين كه در صحيحين، در روايات غيبت، نام امام زمان ( عليه‏السلام) نيامده، ولى روايات دجال، و علائم ظهور آمده است، تحليل شما چيست؟

استاد: نقل نكردن روايات غيبت در كتاب‏هاى پيروان مكتب خلفا، براى اين است كه خلافت‏شان را حفظ كنند . آنان، چون خلافت‏شان را باطل مى‏دانند، از آوردن چيزهايى كه بطلان كارشان را آشكار كند، پرهيز مى‏كنند . ما، چون قائل به خلافت‏حقه‏ى آنان نيستيم، روايات را نقل كرده‏ايم .

من، در معالم الموردستين آورده‏ام كه تا آخرين خليفه‏ى عثمانى، منصب قاضى القضاة وجود داشته است . دليل اين كار چيست؟ چون به حضرت حجت معتقد نبوده‏اند! اگر امامت درست‏باشد، نوبت‏به اين‏ها نمى‏رسد .

انتظار: اگر به صورت دقيق بررسى كنيم، مى‏بينيم در موضوع دجال، بيش‏تر روايت دارند .

استاد: دجال، منافاتى با خلافت آنان ندارد، اما معناى وجود حضرت حجت، اين است كه خلافت آنان باطل است .

انتظار: به طور كلى، اهل سنت درباره مهدويت چه گونه مى‏انديشند؟

استاد: تمام سنيان، مخصوصا وهابيان، درباره‏ى مهدويت كتاب دارند . مهدويت را همه قبول دارند، منتها در اين كه الآن زنده است‏يا نه، اتفاق ندارند، يك جهت آن، اين است كه حوزه‏هاى ما، از زمان امام جعفر صادق، عليه‏السلام، حفظ شده است، ولى حوزه‏ى آنان، منقطع شده است، نه اين كه نيست . ديگر اين كه، در حوزه‏ها، ما، فقيه داريم و رجوع به فقها مى‏كنند . همين، سبب حفظ حوزه شده است . آنان بى‏خبرند، نه اين كه كم‏تر از ما دارند . از حضرت حجت و نسب ايشان، هفده كتاب و نوشته، بحث كرده است . در نسب حضرت، بعضى‏شان تا حضرت زهرا، بعضى تا سيدالشهداء روايت دارند . بعضى‏شان، حتى آورده‏اند كه نام مادرش نرجس است‏يا دو تا اسم نقل كرده‏اند . على اى حال، اتفاق دارند كه مادرش كنيز بوده است، ولى در اسم‏اش اختلاف دارند . در هر حال، بايد توجه داشته باشيد كه بسيارى از روايات آنان از دست رفته است و مهدويت، مخالف تمام مزدبگيرهايى بوده كه به اسم دين زندگى مى‏كرده‏اند .

دايى من، آميرزا نجم الدين، كتابى به نام المهدى، در دو جلد نوشته است . آن چه را كه سنيان نوشته‏اند، او آورده است . من، بعد از وفات‏اش، اين كتاب را چاپ كردم . به نظرم، روايات سنيان را درباره‏ى حضرت مهدى، تا به حال، ظاهرا، كسى مثل ايشان نياورده است . اين كتاب را حتما نگاه كنيد .

حالا كه بحث‏به اين‏جا كشيد اجازه بدهيد در بحث‏با آنان، به يك نكته مهم اشاره كنم و آن، فن مناظره است .

دو مطلب است! يك مطلب، علم است و يك مطلب، مناظره است . يك داستان براى‏تان بگويم . حضرت صادق ( عليه‏السلام) دو دسته شاگرد داشته است: يك دسته، فقيه بودند، مثل زراره و ابوبصير و يك دسته را براى مناظره تربيت كرده است .

انتظار: مثل هشام

استاد: هشام بن الحكم و، مؤمن طاق و . . . از هشام، يك داستان براى‏تان بگويم . نهر دجله، بغداد را دو قسم مى‏كند! يكى كرخ كه تا كاظمين مى‏آيد و شيعه نشين بوده است، و رصافة كه حكومت نشين بوده است . ملحدى آمده بوده كه همه از جواب دادن عاجز شده بودند . بنا شد از هشام بن الحكم استمداد كنند . وزير خليفه، يك روزى را معين كردند، تا هشام به دربار بيايد و در حضور جمع با آن ملحد بحث كند . هشام در آن وقت معين، با تاخير در جلسه حاضر شد . ملحد شروع كرد به هوچى‏گرى و اين كه اينان اهل دين‏اند، اين‏طورند و آن طور . ما و علما و حكومتى‏ها را معطل كرده است . هوچى‏گرى مى‏كرد . هشام پس از مدتى تاخير، خيلى با آرامش وارد مجلس شد . به محض ورود، ملحد رو به او كرده و گفت: «چرا تاخير كردى؟» . هشام گفت: «درست مى‏گويى، معطل كردم، ولى يك صحنه‏اى ديدم كه مرا معطل كرد . گفت، چه ديدى؟» گفت: «رسيدم كنار نهر دجله، ديدم قايقى پاروزن ندارد . پر كه شد، حركت كرد و به سوى اين طرف رود آمد و جمعيت را پياده كرد . دوباره عده‏اى سوار شدند، بدون پاروزن، به آن طرف رفت . من تعجب كردم و ايستادم به نگاه كردن .» . ملحد، بيش‏تر مسخره كرد و گفت: «اينان كه متدين‏اند، مثل اين‏اند!» و به هشام فحش داد و گفت: «تو ديوانه‏اى كه اين حرف را مى‏زنى .» . هشام گفت: «من كه مى‏گويم، يك قايق از آن طرف به اين طرف بى‏پاروزن آمد، ديوانه‏ام، ولى تو كه مى‏گويى، اين گردش خورشيد و ستاره‏ها بدون مدبر است، عاقلى؟!» .

مناظره، غير از علم است، و خودش يك فن است .

انتظار: ديدگاه امروز مسيحيت و اديان ديگر درباره‏ى حضرت مهدى ( عليه‏السلام) چيست؟

استاد: كلا، مردم دنيا، به دو دسته تقسيم مى‏شوند: يك دسته، تنها، خور و خواب و خشم و شهوت را مى‏فهمند و يك دسته نيز اهل اديان آسمانى‏اند . اينان كه اهل اديان آسمانى‏اند، اتفاق دارند كه بالاخره، جهان، يك حكومت عادلى را به خود خواهد ديد . البته، بعضى مى‏گويند، ايجاد كننده‏ى عدل جهانى، عيسى بن مريم است . چون تورات و انجيل تحريف شده است، آنان اين طور فكر مى‏كنند . حقيقت، از دست آنان رفته است .

در مكتب خلفا هم از نشر حديث منع كردند و حديث را سوزاندند، لذا اين بحث نزد آنان، مثل ما روشن نيست، ما روشن‏تريم . حوزه‏هاى علميه‏ى ما، احاديث پيامبر را نگه‏دارى كرده‏اند، ولى آنان نگه نداشته‏اند . چيزى كه هست، اين است كه حوزه‏هاى ما، احاديث فقهى را صحيح و سقيم‏اش را بررسى كرده‏اند، اما احاديث غير فقهى را مرحوم شرف الدين بررسى كرده ابوهريرة را نوشته . علامه‏ى تسترى است . اين‏جانب نيز كه خمسون و ماة صحابى مختلق و عبدالله بن سبا و احاديث عايشه را نوشته‏ام . ما سه نفر، احاديث غير فقهى را بررسى كردم . لذا حوزه‏هاى علميه‏ى ما، آن خدماتى كه در فقه كرده‏اند، در اين‏جا نداشته‏اند .

انتظار: با توجه به اهميت مهدويت، خود شما در اين باره چه تاليفاتى داريد؟

استاد: برگستره‏ى كتاب و سنت، يك سلسله كتاب‏هايى است كه شانزده يا هفده جلد آن به چند زبان ترجمه شده است . در چند جلد آن، درباره‏ى حضرت حجت، عليه‏السلام، بحث كرده‏ام . نام عربى كتاب، على مائدة الكتاب والسنة است .

يكى از نوشته‏هايم، درباره‏ى ائمه دوازده‏گانه است، من، حتى از تورات نقل كردم كه اسماعيل، پدر دوازده رييس مى‏شود .

انتظار: آيا با تحقق ظهور، فقط بخشى از اعتقادات كامل‏تر مى‏شود يا در حوزه‏ى فقه نيز چنين خواهد بود؟

استاد: من، با بحث علمى ثابت كردم كه با ظهور حضرت حجت، رساله‏هاى علميه‏ى شيعه، تغيير نمى‏كند . كارى كه فقها و حوزه‏هاى علميه كرده‏اند، اين است كه احكام را چنان كه در زمان پيامبر و ائمه بوده، نگه داشته‏اند . فرق زمان حجت‏با زمان قبل‏اش، از زمان حضرت آدم تا زمان ظهور، اين است كه در قبل، حكم، با شاهد اجرا مى‏شده است; يعنى، اگر پيامبر مى‏دانست كه قتلى واقع شده، بايد دو شاهد باشد تا حكم را اجرا كند، ولى درزمان ظهور، حضرت حجت، به علم‏اش عمل مى‏كند .

پيامبر، بعد از فتح مكه، طواف مى‏كرد . ابوسفيان پشت‏سر حضرت طواف مى‏كرد . او، با خودش فكر مى‏كرد كه: «لم غلبنى هذا الرجل; اين مرد به چه چيزى، بر من غالب شد؟» . حضرت برگشت و گفت: «بالله غلبتك،» . دفعه‏ى ديگر، فكر كرد كه «حالا كه طورى نشده است . دوباره عشاير عرب را جمع مى‏كنم و جنگ مى‏كنم .» . اين بار پيامبر برگشت و مشت‏اش را به سينه‏ى او زد و فرمود: «اذا يخزيك الله يا سفيه بنى غالب!» سفيه بنى غالب، يعنى سفيه خودمان . بنى اميه و بنى‏هاشم، بنى غالب‏اند . پس ائمه مى‏ديدند، مى‏فهميدند . وقتى ابن ملجم از اسكندريه با گروهى به عنوان تبريك و بيعت كردن براى خلافت، نزد حضرت امير آمده بود، حضرت نگاه‏اش كرد . وقتى بيرون رفت، فرمود: «اريد حباءه و يريد قتلى .» .

گفتند: «اگر مى‏دانى، پس او را بكش .» فرمود: «اذا قتلت غير قاتلى; در اين صورت كسى را مى‏كشتم كه قاتل من نيست‏» . غرض‏ام، اين است كه اينان تا زمان حضرت حجت، مامور بودند كه به ظاهر عمل كنند، ولى حضرت حجت، اين گونه نيست . لذا عدل برقرار مى‏شود و ديگر كسى نمى‏تواند دزدى كند، نه اين كه مردم طبيعت‏شان تغيير كند . مردم، همان مردم‏اند، با اين عدل، زمين، خيرات‏اش را بيرون مى‏دهد، باران مى‏آيد، مردم هم حاجت ندارند .

انتظار: چه گونه فقه تغيير نمى‏كند؟

استاد : اين كه فقه تغيير نمى‏كند، از لطف خداوند است، و الا منافات با عدل خداوند كه ما امروزه دست‏مان به شريعت‏خداوند نرسد، دارد .

انتظار: يعنى، با وجود ظهور حضرت، فقها هستند و فتوا مى‏دهند؟

استاد : نه; داستان، به گونه‏اى ديگر است . چون پرسيديد، مى‏گويم . ما، حديث داريم كه ياران حضرت، سيصدوسيزده نفر، به عدد اصحاب بدر هستند . اين عده، تقريبا، علما هستند . پنجاه و پنج نفر از اين تعداد زن هستند و بقيه مردند . مثلا در امريكا، حضرت حجت، نماينده دارد . هم نماينده است هم فقيه آنان است .

اين عده نه اين كه لشكر حضرت‏اند . اول، حضرت، پاى خانه‏ى خدا مى‏ايستد و ندا مى‏كند . خدا، ندايش را به همه‏ى روى زمين مى‏رساند خدا به ما آن روز را بنمايد، ان شاء الله . آن سيصد و سيزده نفر، با هواپيماى خدايى، به مكه مى‏آيند، آنان، ياران نيستند، حاكمان و عالمان‏اند . در روايات آمده است كه در مسجد كوفه، قرآن حضرت امير را كه همين قرآن با تمام تفسير آن است، درس مى‏دهند . اولين لشكرى كه از مكه در مى‏آيند، ده هزار نفراند به عدد لشكر پيامبر كه به مكه آمدند .

انتظار: مركز مهدويت، در سه سال گذشته، قريب صد نفر از فضلاى حوزه را با شرط شش سال درس خارج و يا اتمام دوره‏هاى تخصصى سطح چهار و با امتحان و مصاحبه گزينش كرده است تا در مباحث مهدويت از جهت‏حديث‏شناختى، تاريخ‏شناختى، منبع‏شناختى، مبانى اعتقادى و . . . محض شوند . البته واحدهاى درسى فن مناظره و تبليغ نيز دارند . آيا شما ضرورتى نمى‏بينيد در دانشكده‏تان جايى براى اين مباحث در نظر بگيريد و افرادى را به عنوان متخصص دراين مباحث پرورش دهيد؟

استاد: اين فرمايش را به طور رسمى، به همراه درس‏ها و سرفصل‏هاى آن، براى من بنويسيد تا بررسى كنيم . اين‏جا برنامه ريزى شده است و بناى ما، بر اين است كه درس‏هاى موردنيازحوزه را جبران كنيم . اجازه بدهيد تاريخچه‏ى تشكيل چنين دانشكده‏اى را بيان كنم و اشاره كنم كه چه طور شد كه درس علوم قرآن را مطرح كردم . وقتى كه طلبه‏ى حوزه‏ى علميه‏ى قم بودم (سال 53 - 1350 قمرى) . در مدرسه‏ى فيضيه، از در سمت صحن بزرگ، سمت چپ، حجره بدون ايوان بود . با حاج شيخ على صافى داشت در آن حجره بوديم . از آن وقت متوجه شدم كه ما، علوم قرآن در حوزه‏ها نداريم، ديگر اين كه مبلغ تربيت نمى‏كنيم . از همان وقت كه طلبه بودم، به اين فكر بودم و چند نفر را با خودم هم راى كردم! يكى، مرحوم سيدمحمود طالقانى بود . او، مجرد بود و حجره‏اش، طبقه‏ى بالا بود . - سيد على‏رضا يزدى بود . قريب نه نفر شديم كه در كنار درس‏هاى حوزه، به اين مسئله توجه كنيم . آن وقت‏ها، من با حاج شيخ مرتضى (فرزند حاج شيخ عبدالكريم) درس‏ها با هم بحث مى‏كرديم . درس شرح لمعه را نزد آية الله مرعشى مى‏خوانديم . البته، او، هم راى ما نبود . من، دو كار مى‏كردم: يكى فقه مى‏خواندم و فلسفه هم خوانده‏ام، هر چند به فلسفه معتقد نيستم . فلسفه را نزد پسر عمه‏ام، استاد حوزه، مرحوم سيدمحمدحسين شريعتمدار خوانده‏ام . شعرهاى منظومه را تا مدتى از حفظ داشتم . فقه را در مسجدى كه الان نمى‏دانم چه وضعى دارد، نزد آية الله مرعشى مى‏خوانديم، هفتاد يا هشتاد نفر بوديم . ديدم در حوزه‏هاى ما، عقايد نمى‏خوانند، تفسير نمى‏خوانند، آمادگى براى تبليغ ندارند، لذا آن زمان برنامه‏ريزى كردم با همان نه يا ده نفر، كنار جنب برنامه‏ى حوزوى‏مان، - درس تفسير بخوانيم . زبان فرانسوى را طلبه‏ها در تعطيلات مى‏خواندند . امام خمينى، خدايش رحمت كند، در صحن كوچك حضرت معصومه، از راهى كه از صحن بزرگ به صحن كوچك مى‏آيد، سمت راست، حجره‏ى اول، باب حادى‏عشر درس مى‏داد . خيلى شيرين درس مى‏داد . از كسانى بود كه خوب درس مى‏داد . من، درس ايشان هم حاضر مى‏شدم . عقايد، فقط همين بود . تفسير، اصلا نبود من براى اين كه به طلبه‏ها نشان بدهم، درس تفسير را در مسجد امام حسن در شب‏هاى تحصيلى نزد مرحوم ميرزا خليل كمره‏اى قرار داديم . طلبه‏هايى كه رد مى‏شدند، ما را مسخره مى‏كردند! صدايشان مى‏آمد . مى‏گفتند: «در شب‏هاى تحصيلى، تفسير مى‏خوانند .» ! در روزهاى تعطيلى هم، در مسجد امام نزد يك استاد شمالى - كه اسمش يادم نيست - به نحوى كه طلبه‏ها ببينند، درس مى‏خوانديم . ما چنين مبارزه‏هايى كرديم . بعد هم كه به عراق رفتم، دانشكده‏ى اصول دين (القرآن والحديث) تاسيس كردم . اصلا اين كه اصول دين پنج تا است، ساختگى است! اصول دين، «الكتاب‏» و «السنة‏» است . پس اين، داستان تازه‏اى نيست .

انتظار: جاى مباحث مهدويت را خالى نمى‏بيند، مثل همين علوم قرآن و تفسير؟

استاد: درست مى‏گوييد . باز تاريخ بگويم . مرحوم جد امى من، آميرزا محمد تهرانى، يكى از دو شاگرد خصوصى ميرزا حسن شيرازى بود . او، سومين عالم حوزه علميه سامرا بود . من، در حوزه‏ى ايشان درس خواندم . ايشان فرمود: «صاحب عبقات كه زمان ميرزاى شيرازى به سامرا آمد، ميرزا، حوزه را به احترام ايشان، ده روز تعطيل كرد تا طلبه‏ها به ديدن ايشان بروند . مثل داستان زمان امام جعفر صادق - كه مى‏دانيد - هشام بن الحكم آمد، او را بر همه مقدم داشت . گفت: «الى الى‏» و بالا دست‏بزرگان او را نشاند . زمان حاج شيخ عبدالكريم حايرى هم، يك مدرسة الواعظينى در هند يا پاكستان بود، طلبه‏اى از آن جا به قم آمده بود . مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، مرحوم آقا سيدمحمدتقى خوانسارى، مرحوم آقا سيداحمد خوانسارى، در صحن كوچك، قسمت مقبره پادشاهان، آخرين ايوان، هر سه نفر نشستند . منبرى بلند قرار دادند . روى منبر قالى انداختند . اگر كسى را مى‏خواستند احترام كنند، فرش مى‏انداختند . يك شمعدان هم گذاشتند . ايشان منبر رفت و آيه‏ى «كونوا مع‏الصادقين‏» را مطرح كرد كه «صادقين‏» ، ائمه‏اند . با وجود اين كه مطلب مهمى نداشت، اين طور او را تجليل كردند، به جهت اهميتى كه تبليغ دارد . تا آن وقت، اين احترامات بود . بعد از آن، حوزه‏هاى علميه براى علامه‏ى امينى هم ارزشى معتقد نيست! اگر علامه‏ى طباطبايى را هم احترام مى‏كند، براى فلسفه است، نه علوم قرآن! در حوزه‏هاى ايران، فلسفه مطرح است و در نجف، فقط فقه و اصول است، الازهر هم همين‏طور است، جماعت قيروان هم همين‏طور است .

اصل فلسفه را بنى‏عباس آورده‏اند، براى اين كه با مكتب اهل بيت مقابله كنند; چون، زمان ابوبكر و عمر، عرب بودند، نمى‏فهميدند، ولى زمان امام جعفر صادق، ايرانيان و روم ميان، مسلمان شده بودند كه با فرهنگ بودند . بين اينان و ائمه، فرق مى‏گذاشتند . آوردن فلسفه، داستانى دارد . نقطه‏اى در آفريقا - اسم‏اش را يادم رفته - كه حكومتى پادشاهى بود، رفتند تا از آن جا فلسفه را بياورند . در زمان بنى‏العباس، پادشاه، خيلى ناراحت‏شد . رييس كشيشان گفت: «بگذار ببرند . اين جايى نمى‏رود مگر اين كه اختلاف ايجاد مى‏كند .» . اين را من در عصرالمامون كه در مصر چاپ شده است، خواندم . ما، دو علم داريم: علم الاديان كه بايد از خدا و پيامبر و بعد هم از اوصياى پيامبر بگيريم، و علم ديگر، علم دنيادارى است . بشر، به هم محتاج است . عربان مثالى دارند، مى‏گويند: «الحاجة ام الاختراع‏» . حاجت‏به كولر پيدا كنيم، كولر اختراع مى‏كنيم . اين علم را خدا به خود ما واگذار كرده است، ولى ما، در علم دين، احتياج به غير كتاب خدا و سنت پيامبر نداريم .

انتظار: برخى از افراد، زمزمه‏هايى كرده‏اند كه ظهور نزديك است . نظر شما چيست؟

استاد: كذب الوقاتون! اين‏ها را نبايد پذيرفت . آن چه مسلم است و نشان حتمى از ظهور حضرت است، خروج دجال است .

خروج او، از ارض يابسه است . او، نخستين كسى است كه حضرت با او مى‏جنگد . نام او، عثمان بن عنبسه است .

دجال، يعنى كذاب . عثمان بن عنبسه، آخرين دجال است . اينانى كه ادعاى مهدويت كرده‏اند، همه، دجال‏اند: على محمد باب، دجال است; حسينعلى بهاء، دجال است . آخرين دجال، عثمان بن عنبسه است .

انتظار: از كه با اين بزرگوارى، ما را پذيرفتيد، سپاسگزاريم .

استاد: موفق باشيد .

1) هر چه از رسول الله مى‏شنيدم، مى‏نوشتم . مهاجران، مرا از اين كار بازداشتند و گفتند: «حضرت، خشم دارد، غضب دارد، خوش‏حال مى‏شود . بنابراين، حرف‏هاى او، به اصطلاح، حجت نيست‏»

2) قسم به آن كه جان‏ام در دست او است، من، جز حق، هيچ نمى‏گويم .