| مجلات > انتظار >شماره 7 |
علامهى آية الله مرتضى عسكرى، در سال 1293 هجرى خورشيدى در شهر سامرا پاى به عرصه هستى نهاد . خانواده او، روحانى
وايرانى الاصل و اهل ساوه بودند . گويا، دست تقدير، والديناش را به اين شهر كشانده بود تا در جوار قدسى امام هادى و امام
عسكرى ( عليهماالسلام) سكنا گزيند . چرخ روزگار، در اوان كودكى، گرد يتيمى بر چهرهاش نشاند و وى را از گرماى مهر والدين محروم كرد . در ده سالگى، او را به اميد روزى كه خوشهچين دامن معرفت مكتب امامت گردد و جهان اسلام از كام زلال او بهرهور شود، به
مدرسهى علوم دينى فرستادند . جد او آية الله ميرزا محمد شريف عسكرى تهرانى (معروف به خاتمهى المحدثين) بود . وى، سيره اين صالح را سرمش خود كرد تا
روزى شيوه سلف را احيا كند و تداوم بخشد و اين گونه بود كه شد آن چه كه شد: علامهاى شهير در دوران معاصر . او، شيفتهى كتاب بود و آموختن . بويژه به مطالعهى كتابهاى تاريخى و سفرنامهها عشق مىورزيد . دوران جوانىاش در
كتابخانهى جدش - كه وكيل ميرزاى شيرازى بود - در ميان انبوه كتب، سپرى شد و در بحر نوشتهها، از بام تا شام، شنا كرد و
مرواريد هدايت صيد نمود . آية الله عسكرى در سال 1310 در دوران مرجعيتستيغ آفتاب تابان علم و فقاهت، مرحوم آيةالله العظمى حاج شيخ عبدالكريم
حايرى به قم آمد و دروس سطح و مباحث اخلاق و تهذيب و كلام و تفسير را نزد آيات عظام مرعشى، شريعتمدار ساوجى، پايين
شهرى، امام خمينى، حاج ميرزا خليل كمرهاى (رضوانالله عليهم)، تلمذ كرد . وى، مدت چهار سال در قم ماند و همگام با سيدمحمود طالقانى، طرحى نو براى تحصيل و تعليم و تفسير علوم قرآنى پى ريخت
كه اين طرح با مخالفت رو به رو شد و همين مسئله، موجب شد از قم به سامرا برود و دروس خارج را در عراق به اتمام برساند . او، در مدتى كه در عراق به سر مىبرد، در محلههاى مختلف به منبر مىرفت و كلاسهاى درسى دانشجويان و طلاب را اداره
مىكرد . در چنين احوالى، اوضاع شهر به شدت نگران كننده بود و تهاجم فرهنگى و اشعاه سكولاريسم و تبليغات
ناسيوناليسمگرايى و ماركسيستى در عراق اوج مىگرفت . علامهى عسكرى، در شرايط حاد جامعهى آن روزه به خاطر استبدا و
خفقان شديد حزب حاكمه بعث، روانهى بيروت شد و هر چند خانوادهاش از چنگ اين رژيم در امان نماند، اما او به لطف خدا به
ايران آمد و در اين سرزمين ماندگار شد . علامه سيد مرتضى عسكرى، داراى تاليفات فراوانى به زبانهاى عربى و فارسى است . او افزون بر بررسى كتب شيعه، احاديث و
روايات اهل سنت را نيز مورد بررسى قرار داده، به گونهاى كه اين آثار، مرجع و منبعى قابل اعتماد براى آنان به شمار مىرود .
كوششهاى علامهى عسكرى براى مصون ماندن اسلام از تحريف، مورد تقدير هر دو مكتب قرار گرفته است . اكثر آثار علامهى عسكرى، در كشورهاى عربى، بخصوص در كشور مصر . منتشر و مورد استقبال اسلام پژوهان قرار گرفته است .
برخى از آثار علامه، به زبان انگليسى نيز ترجمه شده است . از ويژگىهاى كتابهاى علامهى عسكرى، بيان روشن و واضح و نثر
بسيار روان و سليس آنها است كه خواننده را به سوى خود مىخواند . برخى از كتابهاى ايشان، به شرح زير است: عقايد اسلام در قرآن كريم، نقش عايشه در تاريخ اسلام; مصحف در روايات و اخبار، امامان اين امت دوازده نفرند; گريه بر ميت از
سنتهاى رسول خدا ( صلىالله عليهو آلهوسلم) است; بداء يا محو و اثبات الهى; آيهى تطهير در كتب دو مكتب، عصمت انبياء و
رسولان; ازدواج موقت در اسلام; آخرين نماز پيامبر، صفات خداوند جليل در مكتب; اديان آسمانى و مسئلهى تحريف; سقيفه;
معالم المدرستين; بزرگداشتياد انبياء; عدالت صحابه; عبدالله بن سبا و ديگر افسانههاى تاريخى; حكم بازسازى قبور انبيا و اوليا
و عبادت در آنها; جبر و تفويض و اختيار و قضا و قدر; نقش ائمه در احياى دين; صد و پنجاه صحابى ساختگى . گفت و گو با حضرت استاد علامهى عسكرى انتظار: بسم الله الرحمان الرحيم . از اين كه وقت گرامى خود را در اختيار ما قرار داديد، سپاسگزاريم . با توجه به اين كه در بحث مهدويت، يكى از عمدهترين منابع ما، روايات است، مىخواستيم در ابتدا، نظر حضرتعالى را در مورد
مكتب خلفا و ارزش منابع روايى اهل سنت و نيز روايات شيعه، جويا شويم . استاد: اصولا مكتب خلفا را هر شيعهاى نمىتواند بشناسد، بلكه متخصصانى مانند مرحوم شرفالدين و علامهى امينى مىخواهد
. بنده هم در اين زمينه، كارهايى كردهام . حالا مىگويم . اولا، اين برادران، صحاح سته دارند، ولى ما به جز قرآن، صحيح نداريم .
من، دربارهى كافى نوشتهام كه روايات ضعيف دارد، آية الله خويى مىنويسد، خود مرحوم كلينى معتقد نبوده است كه همهى
روايات كافى صحيحه است . انتظار: از كجا اين سخن را نقل كردهاند؟ استاد: از خود كافى دليل مىآورد . ساير كتابها را هم مىآورد . ما اصلا كتاب صحيح نداريم . البته، اخباريان، آن را صحيح
مىدانند . ما، يا اصولى هستيم يا اخبارى، حوزههاى علميه كه اصولىاند، غير قرآن را به صحت نمىشناسند . صحيفهى سجاديه،
سند دارد و سندش هم صحيح است، مگر چند دعاى آخرش كه اجماع بر آن است . نهجالبلاغه را هم، اسنادش را بيرون آوردهاند و
چند نفر در اين باره كتاب نوشتهاند . ما بايد روايات را ببينيم . بدون ديدن روايات، نمىتوانيم بگوييم صحيح استيا نيست . اما در مكتب خلفا آوردهاند كه عبدالله بن عمرو عاص مىگويد: كنت اكتب كلما اسمعه من رسول الله فنهتنى قريش - قريش يعنى
مهاجرين - قالوا كلما: «تسمعه من رسول الله تكتبه و رسول الله بشر يتكلم فى الغضب و الرضا . (1) » . از عمار خوشاش مىآيد، گفته است: «العمار مع الحق» و از على خوشاش مىآيد، گفته است: «على مع الحق و الحق مع على» ! ،
حرف اينان، اين است! مىگويند: «با اين وصف، هر چه مىگويد، مىنويسى؟» . مىگويد: «به پيامبر، جريان را گفتم .» ، فرمود:
«اكتب! فوالذى نفسى بيده! ما خرج من في . في، يعنى فمى الا الحق . (2) » . اين، در زمان پيامبر بوده است . در عبدالله بن سبا
نوشتهام، در صحيح بخارى دارد كه پيامبر، در مرض وفاتاش فرمود: «آتونى بدواة وقرطاس اكتب لكم كتابا لن تضلوا ابدا . من
بعدي .» . آن هم به صورت نفى ابد «لن» و نه «لا» . عمر حاضر بود، گفت: «حسبنا كتاب الله; كتاب خدا ما را بس است .» . اختلاف
شد . - يكى گفت - در روايت ندارد چه كسى، ولى غير از عمر نمىتواند باشد: «ان الرجل ليهجر; اين مرد هذيان مىگويد .» !
خواستند بروند بياورند كه پيامبر فرمود: «او بعد ماذا؟ ; ديگر بعد از اين حرف كه زدند؟ !» . استاد: در تذكرة الحفاظ ذهبى (از بزرگان اهل سنت) آمده است، ابوبكر كه خليفه شد، گفت: «از پيامبر حديث نگوييد . اگر كسى
از شما پرسيد، بگوييد، بيننا و بينكم كتاب الله احلوا ما احله و حرموا ما حرمه . يك روايت از عمر بن خطاب مىگويم . اين يك روايت، كه براى شناخت او و اين كه در زمان خودش چه كرد، كافى است . كسى بود
كه روايت مىپرسيد، او را منع كرد، مگر آن رواياتى كه در وضو و تيمم و در مورد احكام، بود، يعنى، در فضايل نپرسيد . در كتاب
طبقات ابن سعد در ترجمهى «قاسم بن محمد بن ابىبكر» آمده است كه در زمان عمر، بعضى از صحابه، رواياتى نوشته بودند و
نگاه داشته بودند . بالاى منبر صحابه را قسم داد كه هر كس رواياتى از پيامبر دارد، بياورد . گمان كردند مىخواهد جمع كند .
آوردند . همه را در آتش انداخت! از اينها، زياد است، لذا رواياتى كه بوده، از دست رفته است، مگر رواياتى كه در كوفه بعد از اين كه اميرمؤمنان خليفه شد . اگر
اميرالمؤمنين، در كوفه خليفه نمىشد، مىبايستخدا، پيامبر تازهاى بفرستد، براى اين كه آن چه پيامبر آورده بوده دفن كرده
بودند . حضرت امير كه در كوفه خليفه شد - البته همهى خطبهها در نهجالبلاغه نيست . مسعودى كه صد سال قبل از شريف رضى بوده،
مىگويد، چهار صد خطبه در زمان ما، از على حفظ دارند صحابه را به روايت كردن وا داشت . تعداد صحابهاش، هزار و هشتصد نفر
بودند . اين روايتهايى كه پيدا مىشود، براى اين زمان است . بعد، معاويه كه سال چهل و يك آمد، از نشر حديثى كه از فضائل
حضرت امير باشد، منع كرد و گفت: «آتونى بمنا قض له; هر چى از على هست، ضدش را بياوريد .» اين، بحث مفصلى دارد . مرحوم
شريف الدين در ابوهريره بحث كرده، من هم در جاهايى بحث كردهام . بنابراين، رواياتى كه منافات با مكتب خلفا دارد، نمىتوانيد بگوييد: «كجا هست؟» ; زيرا، از دست رفته است . در روايات آنان، عدد
ائمه را داريم، طول عمر حضرت حجت را خود سنىها بحث مىكنند، كه الته جاى آن را الآن به خاطر ندارم مىگويند: «دو نفر،
عمر طولانى دارند: شيطانى و خضر .» . يك خوب و يك بد . خودشان مىگويند . غيبتحضرت حجت را از اين مىتوانيم بفهميم
كه بعد از اين كه حضرت حجتبه دنيا آمد، پنهان بود . اگر پنهان نمىبود، زنده نمىماند . دليل غيبتاش اين است كه اگر بين ما
بود و پنهان نمىبود، زنده نمىماند . همانهايى كه همهى ائمه را كشتند، حضرت امير و امام حسن و سيدالشهداء را، حضرت
موسى بن جعفر را كه زندان كردند، مىتوانستند حضرت حجت را نيز بكشند حضرت حجتبه دليل اين كه غايب است، زنده
مانده است . انتظار: دربارهى احاديث مهدويت در صحيحين و صحت آنها مىخواستيم گفت و گو كنيم . استاد: روشن شد كه به دليل مطرح نكردن احاديثبسيار، اينها صحيح شده است . من، يك بحثى با شيخ الازهر در مصر داشتم .
من، در عراق، دانشكدهى اصول دين داشتم . رفته بودم كه قرارداد فرهنگى با دانشگاه اصول دين الازهر ببندم . گفتم: «انتم اغلقتم
على انفسكم باب الاجتهاد و آن را در چهار نفر منحصر دانستيد، واليوم ادركتم خطاكم - الان مىگويند، شيخ الازهر هم مجتهد
است، بن باز هم مجتهد است - والاكثر من ذالك انكم اغلقتم باب العلم . الشيخ البخارى اجتهد و قال ان هذا العدد من الاحاديث
صحيح، و ما يمنعكم من ان تبحثوا عن احاديث التى كانت عندالشيخ البخارى والمسلم موجود عندكم . ادرسوا الاحاديث مرة
اخرى .» . خودشان مستدرك صحيحين هم دارند . حالا، چه جوابى داد! خيلى خندهدار است! مجلس هم بسيار محترم بود .
سفارت عراق، مشرف بر رود نيل بود . شبى مهتابى بود و خلى زيبا . سفير عراق در مصر، سيدعبدالحسن زلزله بود . او، با من
دوستبود . او، من و شيخ الازهر و وزير اوقاف مصر را - كه ائمهى مساجد را تعيين مىكند و دومين شخصيت است - ميهمان كرده
بود . انتظار: چه سالى؟ استاد: يادم نيست . انتظار: قبل از انقلاب است؟ استاد: بله، خيلى قبل . اين را كه گفتم، شكستخورد . «المصيبة فيكم انتم تلعنون الصحابة .» . من ديدم اگر بگويم، نه لعن
نمىكنيم، همه مىدانند كه دروغ مىگويم، و اگر بگويم، آرى، شكستخوردهام، پهلوانى كردم و گفتم: «لهذه القضية سابقة تاريخية .
في سنة احدى واربعين، اميرالمؤمنين خليفة رسول الله معاوية بن ابى سفيان، امر بلعن الامام علي في خطب الجمعة في الحرمين
. و جرى اللعن عليه من اقصى بلاد افريقيا الى البلاد العربية و الى اقصى البلاد الايرانية . و بقى ذالك مستمرا الى مجيء العباسيين
سنة مئة و ثلاث و ثلاثين عدا سنتين من حكم عمر بن عبدالعزيز .» . داستانهايى هم در لعن داشتم، گفتم . يكىاش اين بود كه
«نسى احد خطباء الجمعة ان يلعن الامام علينا على المنبر فلعنه الف مرة هو راكب على بغلته . بنوا هناك مسجد اللعن .» . گفتم: «يا
ترى! في كل هذه المدة سكت آل علي و سكتشيعته، لا، لعن معاوية . . . و از آن حد يك مقدارى هم بالاتر رفتند! اين كه چرا،
چيزهايى كه منافات با عقايد خلفا دارد در صحيحين نيامده است، پر واضح است . از جملهى آنها اخبار غيبت است; چون، ذكر
اخبار غيبتحضرت، براى خلفايى كه حضرت براى حفظ جاناش مامور به پنهان شدن بوده، امكان ندارد . نمىشد ذكر بشود، لذا
فقط در روايات شيعه آمده است . انتظار: اسامى اهل بيت كه در بعضى روايتها ذكر شده است . استاد: كتابهايى كه اسامى اهل بيت را از پيامبر دارد، اولا دوازده تا دارد و چه دعواهايى بر سر اينكه اين دوازده تا چه كسانىاند،
شده است . انتظار: «كلهم من قريش» را داريم . استاد: بله; داريم . حضرت امير مىفرمايد: «من هذا البطن، من هاشم .» . انتظار: اين كه در صحيحين، در روايات غيبت، نام امام زمان ( عليهالسلام) نيامده، ولى روايات دجال، و علائم ظهور آمده است،
تحليل شما چيست؟ استاد: نقل نكردن روايات غيبت در كتابهاى پيروان مكتب خلفا، براى اين است كه خلافتشان را حفظ كنند . آنان، چون
خلافتشان را باطل مىدانند، از آوردن چيزهايى كه بطلان كارشان را آشكار كند، پرهيز مىكنند . ما، چون قائل به خلافتحقهى
آنان نيستيم، روايات را نقل كردهايم . من، در معالم الموردستين آوردهام كه تا آخرين خليفهى عثمانى، منصب قاضى القضاة وجود داشته است . دليل اين كار چيست؟
چون به حضرت حجت معتقد نبودهاند! اگر امامت درستباشد، نوبتبه اينها نمىرسد . انتظار: اگر به صورت دقيق بررسى كنيم، مىبينيم در موضوع دجال، بيشتر روايت دارند . استاد: دجال، منافاتى با خلافت آنان ندارد، اما معناى وجود حضرت حجت، اين است كه خلافت آنان باطل است . انتظار: به طور كلى، اهل سنت درباره مهدويت چه گونه مىانديشند؟ استاد: تمام سنيان، مخصوصا وهابيان، دربارهى مهدويت كتاب دارند . مهدويت را همه قبول دارند، منتها در اين كه الآن زنده
استيا نه، اتفاق ندارند، يك جهت آن، اين است كه حوزههاى ما، از زمان امام جعفر صادق، عليهالسلام، حفظ شده است، ولى
حوزهى آنان، منقطع شده است، نه اين كه نيست . ديگر اين كه، در حوزهها، ما، فقيه داريم و رجوع به فقها مىكنند . همين، سبب
حفظ حوزه شده است . آنان بىخبرند، نه اين كه كمتر از ما دارند . از حضرت حجت و نسب ايشان، هفده كتاب و نوشته، بحث كرده
است . در نسب حضرت، بعضىشان تا حضرت زهرا، بعضى تا سيدالشهداء روايت دارند . بعضىشان، حتى آوردهاند كه نام مادرش
نرجس استيا دو تا اسم نقل كردهاند . على اى حال، اتفاق دارند كه مادرش كنيز بوده است، ولى در اسماش اختلاف دارند . در هر
حال، بايد توجه داشته باشيد كه بسيارى از روايات آنان از دست رفته است و مهدويت، مخالف تمام مزدبگيرهايى بوده كه به اسم
دين زندگى مىكردهاند . دايى من، آميرزا نجم الدين، كتابى به نام المهدى، در دو جلد نوشته است . آن چه را كه سنيان نوشتهاند، او آورده است . من، بعد
از وفاتاش، اين كتاب را چاپ كردم . به نظرم، روايات سنيان را دربارهى حضرت مهدى، تا به حال، ظاهرا، كسى مثل ايشان
نياورده است . اين كتاب را حتما نگاه كنيد . حالا كه بحثبه اينجا كشيد اجازه بدهيد در بحثبا آنان، به يك نكته مهم اشاره كنم و آن، فن مناظره است . دو مطلب است! يك مطلب، علم است و يك مطلب، مناظره است . يك داستان براىتان بگويم . حضرت صادق ( عليهالسلام) دو
دسته شاگرد داشته است: يك دسته، فقيه بودند، مثل زراره و ابوبصير و يك دسته را براى مناظره تربيت كرده است . انتظار: مثل هشام استاد: هشام بن الحكم و، مؤمن طاق و . . . از هشام، يك داستان براىتان بگويم . نهر دجله، بغداد را دو قسم مىكند! يكى كرخ كه
تا كاظمين مىآيد و شيعه نشين بوده است، و رصافة كه حكومت نشين بوده است . ملحدى آمده بوده كه همه از جواب دادن عاجز
شده بودند . بنا شد از هشام بن الحكم استمداد كنند . وزير خليفه، يك روزى را معين كردند، تا هشام به دربار بيايد و در حضور
جمع با آن ملحد بحث كند . هشام در آن وقت معين، با تاخير در جلسه حاضر شد . ملحد شروع كرد به هوچىگرى و اين كه اينان
اهل ديناند، اينطورند و آن طور . ما و علما و حكومتىها را معطل كرده است . هوچىگرى مىكرد . هشام پس از مدتى تاخير،
خيلى با آرامش وارد مجلس شد . به محض ورود، ملحد رو به او كرده و گفت: «چرا تاخير كردى؟» . هشام گفت: «درست مىگويى،
معطل كردم، ولى يك صحنهاى ديدم كه مرا معطل كرد . گفت، چه ديدى؟» گفت: «رسيدم كنار نهر دجله، ديدم قايقى پاروزن
ندارد . پر كه شد، حركت كرد و به سوى اين طرف رود آمد و جمعيت را پياده كرد . دوباره عدهاى سوار شدند، بدون پاروزن، به آن
طرف رفت . من تعجب كردم و ايستادم به نگاه كردن .» . ملحد، بيشتر مسخره كرد و گفت: «اينان كه متديناند، مثل ايناند!» و به
هشام فحش داد و گفت: «تو ديوانهاى كه اين حرف را مىزنى .» . هشام گفت: «من كه مىگويم، يك قايق از آن طرف به اين طرف
بىپاروزن آمد، ديوانهام، ولى تو كه مىگويى، اين گردش خورشيد و ستارهها بدون مدبر است، عاقلى؟!» . مناظره، غير از علم است، و خودش يك فن است . انتظار: ديدگاه امروز مسيحيت و اديان ديگر دربارهى حضرت مهدى ( عليهالسلام) چيست؟ استاد: كلا، مردم دنيا، به دو دسته تقسيم مىشوند: يك دسته، تنها، خور و خواب و خشم و شهوت را مىفهمند و يك دسته نيز
اهل اديان آسمانىاند . اينان كه اهل اديان آسمانىاند، اتفاق دارند كه بالاخره، جهان، يك حكومت عادلى را به خود خواهد ديد .
البته، بعضى مىگويند، ايجاد كنندهى عدل جهانى، عيسى بن مريم است . چون تورات و انجيل تحريف شده است، آنان اين طور
فكر مىكنند . حقيقت، از دست آنان رفته است . در مكتب خلفا هم از نشر حديث منع كردند و حديث را سوزاندند، لذا اين بحث نزد آنان، مثل ما روشن نيست، ما روشنتريم .
حوزههاى علميهى ما، احاديث پيامبر را نگهدارى كردهاند، ولى آنان نگه نداشتهاند . چيزى كه هست، اين است كه حوزههاى ما،
احاديث فقهى را صحيح و سقيماش را بررسى كردهاند، اما احاديث غير فقهى را مرحوم شرف الدين بررسى كرده ابوهريرة را نوشته .
علامهى تسترى است . اينجانب نيز كه خمسون و ماة صحابى مختلق و عبدالله بن سبا و احاديث عايشه را نوشتهام . ما سه نفر،
احاديث غير فقهى را بررسى كردم . لذا حوزههاى علميهى ما، آن خدماتى كه در فقه كردهاند، در اينجا نداشتهاند . انتظار: با توجه به اهميت مهدويت، خود شما در اين باره چه تاليفاتى داريد؟ استاد: برگسترهى كتاب و سنت، يك سلسله كتابهايى است كه شانزده يا هفده جلد آن به چند زبان ترجمه شده است . در چند
جلد آن، دربارهى حضرت حجت، عليهالسلام، بحث كردهام . نام عربى كتاب، على مائدة الكتاب والسنة است . يكى از نوشتههايم، دربارهى ائمه دوازدهگانه است، من، حتى از تورات نقل كردم كه اسماعيل، پدر دوازده رييس مىشود . انتظار: آيا با تحقق ظهور، فقط بخشى از اعتقادات كاملتر مىشود يا در حوزهى فقه نيز چنين خواهد بود؟ استاد: من، با بحث علمى ثابت كردم كه با ظهور حضرت حجت، رسالههاى علميهى شيعه، تغيير نمىكند . كارى كه فقها و
حوزههاى علميه كردهاند، اين است كه احكام را چنان كه در زمان پيامبر و ائمه بوده، نگه داشتهاند . فرق زمان حجتبا زمان
قبلاش، از زمان حضرت آدم تا زمان ظهور، اين است كه در قبل، حكم، با شاهد اجرا مىشده است; يعنى، اگر پيامبر مىدانست كه
قتلى واقع شده، بايد دو شاهد باشد تا حكم را اجرا كند، ولى درزمان ظهور، حضرت حجت، به علماش عمل مىكند . پيامبر، بعد از فتح مكه، طواف مىكرد . ابوسفيان پشتسر حضرت طواف مىكرد . او، با خودش فكر مىكرد كه: «لم غلبنى هذا
الرجل; اين مرد به چه چيزى، بر من غالب شد؟» . حضرت برگشت و گفت: «بالله غلبتك،» . دفعهى ديگر، فكر كرد كه «حالا كه
طورى نشده است . دوباره عشاير عرب را جمع مىكنم و جنگ مىكنم .» . اين بار پيامبر برگشت و مشتاش را به سينهى او زد و
فرمود: «اذا يخزيك الله يا سفيه بنى غالب!» سفيه بنى غالب، يعنى سفيه خودمان . بنى اميه و بنىهاشم، بنى غالباند . پس ائمه
مىديدند، مىفهميدند . وقتى ابن ملجم از اسكندريه با گروهى به عنوان تبريك و بيعت كردن براى خلافت، نزد حضرت امير آمده
بود، حضرت نگاهاش كرد . وقتى بيرون رفت، فرمود: «اريد حباءه و يريد قتلى .» . گفتند: «اگر مىدانى، پس او را بكش .» فرمود: «اذا قتلت غير قاتلى; در اين صورت كسى را مىكشتم كه قاتل من نيست» . غرضام،
اين است كه اينان تا زمان حضرت حجت، مامور بودند كه به ظاهر عمل كنند، ولى حضرت حجت، اين گونه نيست . لذا عدل
برقرار مىشود و ديگر كسى نمىتواند دزدى كند، نه اين كه مردم طبيعتشان تغيير كند . مردم، همان مردماند، با اين عدل،
زمين، خيراتاش را بيرون مىدهد، باران مىآيد، مردم هم حاجت ندارند . انتظار: چه گونه فقه تغيير نمىكند؟ استاد : اين كه فقه تغيير نمىكند، از لطف خداوند است، و الا منافات با عدل خداوند كه ما امروزه دستمان به شريعتخداوند
نرسد، دارد . انتظار: يعنى، با وجود ظهور حضرت، فقها هستند و فتوا مىدهند؟ استاد : نه; داستان، به گونهاى ديگر است . چون پرسيديد، مىگويم . ما، حديث داريم كه ياران حضرت، سيصدوسيزده نفر، به عدد
اصحاب بدر هستند . اين عده، تقريبا، علما هستند . پنجاه و پنج نفر از اين تعداد زن هستند و بقيه مردند . مثلا در امريكا، حضرت
حجت، نماينده دارد . هم نماينده است هم فقيه آنان است . اين عده نه اين كه لشكر حضرتاند . اول، حضرت، پاى خانهى خدا مىايستد و ندا مىكند . خدا، ندايش را به همهى روى زمين
مىرساند خدا به ما آن روز را بنمايد، ان شاء الله . آن سيصد و سيزده نفر، با هواپيماى خدايى، به مكه مىآيند، آنان، ياران نيستند،
حاكمان و عالماناند . در روايات آمده است كه در مسجد كوفه، قرآن حضرت امير را كه همين قرآن با تمام تفسير آن است، درس
مىدهند . اولين لشكرى كه از مكه در مىآيند، ده هزار نفراند به عدد لشكر پيامبر كه به مكه آمدند . انتظار: مركز مهدويت، در سه سال گذشته، قريب صد نفر از فضلاى حوزه را با شرط شش سال درس خارج و يا اتمام دورههاى
تخصصى سطح چهار و با امتحان و مصاحبه گزينش كرده است تا در مباحث مهدويت از جهتحديثشناختى، تاريخشناختى،
منبعشناختى، مبانى اعتقادى و . . . محض شوند . البته واحدهاى درسى فن مناظره و تبليغ نيز دارند . آيا شما ضرورتى نمىبينيد
در دانشكدهتان جايى براى اين مباحث در نظر بگيريد و افرادى را به عنوان متخصص دراين مباحث پرورش دهيد؟ استاد: اين فرمايش را به طور رسمى، به همراه درسها و سرفصلهاى آن، براى من بنويسيد تا بررسى كنيم . اينجا برنامه ريزى
شده است و بناى ما، بر اين است كه درسهاى موردنيازحوزه را جبران كنيم . اجازه بدهيد تاريخچهى تشكيل چنين دانشكدهاى
را بيان كنم و اشاره كنم كه چه طور شد كه درس علوم قرآن را مطرح كردم . وقتى كه طلبهى حوزهى علميهى قم بودم (سال 53
- 1350 قمرى) . در مدرسهى فيضيه، از در سمت صحن بزرگ، سمت چپ، حجره بدون ايوان بود . با حاج شيخ على صافى داشت
در آن حجره بوديم . از آن وقت متوجه شدم كه ما، علوم قرآن در حوزهها نداريم، ديگر اين كه مبلغ تربيت نمىكنيم . از همان وقت
كه طلبه بودم، به اين فكر بودم و چند نفر را با خودم هم راى كردم! يكى، مرحوم سيدمحمود طالقانى بود . او، مجرد بود و
حجرهاش، طبقهى بالا بود . - سيد علىرضا يزدى بود . قريب نه نفر شديم كه در كنار درسهاى حوزه، به اين مسئله توجه كنيم .
آن وقتها، من با حاج شيخ مرتضى (فرزند حاج شيخ عبدالكريم) درسها با هم بحث مىكرديم . درس شرح لمعه را نزد آية الله
مرعشى مىخوانديم . البته، او، هم راى ما نبود . من، دو كار مىكردم: يكى فقه مىخواندم و فلسفه هم خواندهام، هر چند به فلسفه
معتقد نيستم . فلسفه را نزد پسر عمهام، استاد حوزه، مرحوم سيدمحمدحسين شريعتمدار خواندهام . شعرهاى منظومه را تا
مدتى از حفظ داشتم . فقه را در مسجدى كه الان نمىدانم چه وضعى دارد، نزد آية الله مرعشى مىخوانديم، هفتاد يا هشتاد نفر
بوديم . ديدم در حوزههاى ما، عقايد نمىخوانند، تفسير نمىخوانند، آمادگى براى تبليغ ندارند، لذا آن زمان برنامهريزى كردم با
همان نه يا ده نفر، كنار جنب برنامهى حوزوىمان، - درس تفسير بخوانيم . زبان فرانسوى را طلبهها در تعطيلات مىخواندند .
امام خمينى، خدايش رحمت كند، در صحن كوچك حضرت معصومه، از راهى كه از صحن بزرگ به صحن كوچك مىآيد، سمت
راست، حجرهى اول، باب حادىعشر درس مىداد . خيلى شيرين درس مىداد . از كسانى بود كه خوب درس مىداد . من، درس
ايشان هم حاضر مىشدم . عقايد، فقط همين بود . تفسير، اصلا نبود من براى اين كه به طلبهها نشان بدهم، درس تفسير را در
مسجد امام حسن در شبهاى تحصيلى نزد مرحوم ميرزا خليل كمرهاى قرار داديم . طلبههايى كه رد مىشدند، ما را مسخره
مىكردند! صدايشان مىآمد . مىگفتند: «در شبهاى تحصيلى، تفسير مىخوانند .» ! در روزهاى تعطيلى هم، در مسجد امام نزد
يك استاد شمالى - كه اسمش يادم نيست - به نحوى كه طلبهها ببينند، درس مىخوانديم . ما چنين مبارزههايى كرديم . بعد هم
كه به عراق رفتم، دانشكدهى اصول دين (القرآن والحديث) تاسيس كردم . اصلا اين كه اصول دين پنج تا است، ساختگى است!
اصول دين، «الكتاب» و «السنة» است . پس اين، داستان تازهاى نيست . انتظار: جاى مباحث مهدويت را خالى نمىبيند، مثل همين علوم قرآن و تفسير؟ استاد: درست مىگوييد . باز تاريخ بگويم . مرحوم جد امى من، آميرزا محمد تهرانى، يكى از دو شاگرد خصوصى ميرزا حسن
شيرازى بود . او، سومين عالم حوزه علميه سامرا بود . من، در حوزهى ايشان درس خواندم . ايشان فرمود: «صاحب عبقات كه زمان
ميرزاى شيرازى به سامرا آمد، ميرزا، حوزه را به احترام ايشان، ده روز تعطيل كرد تا طلبهها به ديدن ايشان بروند . مثل داستان
زمان امام جعفر صادق - كه مىدانيد - هشام بن الحكم آمد، او را بر همه مقدم داشت . گفت: «الى الى» و بالا دستبزرگان او را
نشاند . زمان حاج شيخ عبدالكريم حايرى هم، يك مدرسة الواعظينى در هند يا پاكستان بود، طلبهاى از آن جا به قم آمده بود .
مرحوم حاج شيخ عبدالكريم، مرحوم آقا سيدمحمدتقى خوانسارى، مرحوم آقا سيداحمد خوانسارى، در صحن كوچك، قسمت
مقبره پادشاهان، آخرين ايوان، هر سه نفر نشستند . منبرى بلند قرار دادند . روى منبر قالى انداختند . اگر كسى را مىخواستند
احترام كنند، فرش مىانداختند . يك شمعدان هم گذاشتند . ايشان منبر رفت و آيهى «كونوا معالصادقين» را مطرح كرد كه
«صادقين» ، ائمهاند . با وجود اين كه مطلب مهمى نداشت، اين طور او را تجليل كردند، به جهت اهميتى كه تبليغ دارد . تا آن وقت،
اين احترامات بود . بعد از آن، حوزههاى علميه براى علامهى امينى هم ارزشى معتقد نيست! اگر علامهى طباطبايى را هم احترام
مىكند، براى فلسفه است، نه علوم قرآن! در حوزههاى ايران، فلسفه مطرح است و در نجف، فقط فقه و اصول است، الازهر هم
همينطور است، جماعت قيروان هم همينطور است . اصل فلسفه را بنىعباس آوردهاند، براى اين كه با مكتب اهل بيت مقابله كنند; چون، زمان ابوبكر و عمر، عرب بودند،
نمىفهميدند، ولى زمان امام جعفر صادق، ايرانيان و روم ميان، مسلمان شده بودند كه با فرهنگ بودند . بين اينان و ائمه، فرق
مىگذاشتند . آوردن فلسفه، داستانى دارد . نقطهاى در آفريقا - اسماش را يادم رفته - كه حكومتى پادشاهى بود، رفتند تا از آن جا
فلسفه را بياورند . در زمان بنىالعباس، پادشاه، خيلى ناراحتشد . رييس كشيشان گفت: «بگذار ببرند . اين جايى نمىرود مگر اين
كه اختلاف ايجاد مىكند .» . اين را من در عصرالمامون كه در مصر چاپ شده است، خواندم . ما، دو علم داريم: علم الاديان كه بايد
از خدا و پيامبر و بعد هم از اوصياى پيامبر بگيريم، و علم ديگر، علم دنيادارى است . بشر، به هم محتاج است . عربان مثالى دارند،
مىگويند: «الحاجة ام الاختراع» . حاجتبه كولر پيدا كنيم، كولر اختراع مىكنيم . اين علم را خدا به خود ما واگذار كرده است، ولى
ما، در علم دين، احتياج به غير كتاب خدا و سنت پيامبر نداريم . انتظار: برخى از افراد، زمزمههايى كردهاند كه ظهور نزديك است . نظر شما چيست؟ استاد: كذب الوقاتون! اينها را نبايد پذيرفت . آن چه مسلم است و نشان حتمى از ظهور حضرت است، خروج دجال است . خروج او، از ارض يابسه است . او، نخستين كسى است كه حضرت با او مىجنگد . نام او، عثمان بن عنبسه است . دجال، يعنى كذاب . عثمان بن عنبسه، آخرين دجال است . اينانى كه ادعاى مهدويت كردهاند، همه، دجالاند: على محمد باب،
دجال است; حسينعلى بهاء، دجال است . آخرين دجال، عثمان بن عنبسه است . انتظار: از كه با اين بزرگوارى، ما را پذيرفتيد، سپاسگزاريم . استاد: موفق باشيد . 1) هر چه از رسول الله مىشنيدم، مىنوشتم . مهاجران، مرا از اين كار بازداشتند و گفتند: «حضرت، خشم دارد، غضب دارد،
خوشحال مىشود . بنابراين، حرفهاى او، به اصطلاح، حجت نيست» 2) قسم به آن كه جانام در دست او است، من، جز حق، هيچ نمىگويم . گفت و گويى با حضرت استاد علامه سيد مرتضى عسكرى (دامتبركاته)