مجلات >ديدار آشنا>شماره 10

آن روز بارانى

يحيى علوى‏فرد

صبح زود، قبل از طلوع آفتاب بايد راهى مى‏شدم. هوا صاف بود ولى اعتمادى به هوا نبود. تا غروب شايد چند رنگ عوض مى‏كرد.

آماده رفتن به «قره‏چاى‏» (1) شدم. اسب‏ها را از اصطبل بيرون آوردم و جعبه‏هاى خالى را روى پشت اسب‏ها محكم بستم و براى خريدن انگور به راه افتادم. به ياد حرف مادرم افتادم كه مى‏گفت: تو ديگر نان‏آور خانه هستى!

او راست مى‏گفت; زيرا پدرم پير شده بود و رفت و برگشت هشت كيلومترى اين مسير برايش مشكل بود. پدرم اغلب جلوى مغازه، روى چهارپايه‏اش مى‏نشست و ميوه مى‏فروخت. گاهى اوقات هم با عده‏اى از دوستان قديمى‏اش ساعت‏ها دور هم جمع مى‏شدند و از هر درى سخن مى‏گفتند; از جوانى، دلاورى‏ها و خاطرات تلخ و شيرين و... خلاصه كار هر روزشان همين بود. البته معلوم نبود همه حرف‏هايشان راست‏باشد. آخر بيكارى است و هزار تا مساله...

اسب‏ها را به طرف در حياط راندم. آنها يكى پس از ديگرى به ستون يك از حياط خارج شدند. براى اسب‏ها - كه سر به زير هستند - عبور از چارچوب در حياط آسان است. آخه كوتاهى چارچوب در، هر سر به هوايى را سر به زير مى‏كرد. مقدار زيادى از راه را رفته بودم. هوا روشن شده بود. لكه‏هاى ابر، كم كم از طرف مغرب، خود را سينه‏خيز به دل آسمان مى‏كشاندند. راه مثل هميشه خسته كننده بود; بخصوص در برگشتن كه بايد پياده پشت‏سر اسب‏ها حركت مى‏كردم.

هنگام بازگشت، ديگر هوا كاملا ابرى شده بود و هر لحظه امكان باريدن باران مى‏رفت. از اين كه مبادا باران ببارد و خيس شوم، به سرعت‏خود اضافه كردم. اما بالاخره آنچه نبايد مى‏شد، شد.

اولين قطره‏هاى باران را كه روى سرم حس كردم، سرعتم را بيشتر كردم تا هر چه زودتر خود را به دره «خشكه زو» (2) برسانم و تا سيل راه نيفتاده است از آن دره رد شوم.

كمى كه جلوتر رفتم، ديگر صداى شرشر باران سكوت صحرا را شكسته بود. بوى خاك باران خورده با بوى سبزه‏ها و طبيعت آميخته شده بود و شميم آن دل را نوازش مى‏داد.

به نزديكى روستايمان «باغچق‏» (3) رسيده بودم. زير باران مثل موش آب كشيده شده بودم از دور، سركوچه ورودى روستا، پدرم را ديدم كه پلاستيكى بر سرش گرفته بود تا زير باران خيس نشود. بسيار نگران مى‏نمود. چشمش مرتب امتداد جاده را مى‏پاييد. وقتى مراديد،به استقبالم آمد و با صدايى بلند گفت:

- كجا بودى پسر!؟ تو كه ما را جون به لب كردى؟!

ناگه به من خيره شد، و با تعجب گفت:

- بارانى‏ات كو؟!... يعنى چه؟!... و بعد گفت: پسر! برو خونه كه مادرت بسيار دلواپسه. تو برو من اسب‏ها را مى‏آرم.

من جلوتر راه افتادم، صداى پدرم همچنان از پشت‏سر مى‏آمد:

- پسره، زده به سرش، معلوم نيست‏بارانى شو كجا گم و گور كرده. آخه سر به هوايى تا كى... مرتب سر اسب‏ها داد مى‏كشيد و ناراحتى‏اش را سر آنها خالى مى‏كرد. كم كم صدايش در

صداى شرشر ناودانها محو شد.

مادرم گوشه ايوان ايستاده بود. از ناراحتى دست‏هايش را به هم مى‏ماليد و گاهى هم با دست راستش، پشت دست چپش مى‏زد. بسيار بى‏تاب بود. با ديدن من لبخندى زد و نفس راحتى كشيد. ولى از ديدن من تعجب كرده بود. از نبودن بارانى‏ام، آن هم در اين روز طوفانى. در حالى كه از پله‏ها پايين مى‏آمد گفت:

- آخ على جان! قربونت‏برم الهى! چه شده؟ پس بارانى‏ات كو؟ نكنه گير راهزن افتادى؟...

مادر چيزى نشده، خودت را ناراحت نكن. مساله‏اى نيست.

اما آرام نمى‏شد. با سراسيمگى به طرف در حياط رفت. و به پدرم گفت:

- آخه آقا چرا چيزى نمى‏گى؟ مى‏دونى چه بلايى سر بچه‏ات اومده... اصلا انگار نه انگار.

خانم!. اين قدر سر و صدا نكن: حالا كه چيزى نشده، برو چند تا لباس خشك بده، بپوشه يك وقت مريض نشه.

بالاخره هر چه بود فعلا به خير گذشت. بعد از اين كه شام را خوردم، پدر و مادرم عزمشان را جزم كردند كه بدانند چه بلايى به سرم آمده است; ولى هر چه اصرار مى‏كردند من بيشتر طفره مى‏رفتم. آخر من نمى‏خواستم كسى از جريان بويى ببرد.

از اين ماجرا چند روزى مى‏گذشت. در خلال اين مدت پدر و مادرم حال و روز خوبى نداشتند. چرا كه ديگر همسايه‏ها هم فهميده بودند كه من بارانى‏ام را گم كرده‏ام.

حالم امروز تعريفى ندارد. فضاى مغازه هم دل گرفته است، آن طرف مغازه مواد خوراكى روى يك قفسه كنار هم مرتب شده‏اند. طرف ديگر مغازه دو جعبه انگور و ميوه‏هاى ديگرى وجود دارند و آن گوشه هم چند جعبه خالى روى هم چيده شده‏اند.

فقط به اشاره‏ها و كنايه‏هاى همسايه‏ها فكر مى‏كنم. ديگر از اين كارها خسته شده‏ام. از بيرون مغازه هم صداى چند نفر به گوش مى‏رسد. باز همان حرف‏هاى هميشگى... البته گاهى هم از بازار گاو و گوسفند و... صحبت مى‏كنند. از حرف‏هاى آنها لجم مى‏گيرد.

يكى از آنها كه صداى نكره‏اى داشت، سكوت مرا شكست و رشته افكار مرا در هم فرو ريخت.

- على آقا! بابات صدات مى‏زنه!؟ ببين چه كار داره.

چى گفتى؟

- بابات كارت داره! مى‏گه بيا خونه!

باشد. الان ميام.

سريع خود را به خانه رساندم. پدر خوشحال بود. خوشحالى‏اش در چند وقت گذشته، بى‏سابقه بود. انگار منتظر من بود. به استقبال من آمد و در حالى كه خنده‏اى بر لب داشت گفت:

- آفرين پسرم! من مى‏دونستم كه پسرم چقدر گله! حقا كه پسر خودم هستى. بهت افتخار مى‏كنم.

من هاج و واج او را نگاه مى‏كردم. مرا در آغوش گرفت.

- آفرين پسرم! آفرين! ولى چرا به ما نگفتى؟! ما كه نارحت نمى‏شديم.

- بابا چى شده؟ من كه هنوز نمى‏دانم چى شده.

داشتم گيج مى‏شدم. پدرم از اين رو به آن رو شده بود. در حالى كه بازوهايم را مى‏فشرد به طرف پله‏ها اشاره كرد.

- پسرم زود بريم بالا كه مهمان خوش خبر داريم.

وقتى تعجب مرا همراه با سكوت ديد، گفت:

- حواست كجاست؟ بريم ديگه!؟... بعدا خودت مى‏فهمى چى شده.

نمى‏دانم چطورى خودم را به بالا رساندم. يك دفعه متوجه شدم كه داخل اتاق هستم. آقا تقى را روبرويم ديدم با حالت احترام بلند شد و دست داد.

- سلام على آقاى گل! چطورى جوون مرد.

بعد رو كرد به پدرم و گفت:

- حاج آقا! قدر آقازاده را بدونيد! واقعا جوون مرده...

- خيلى ممنون آقا تقى! لطف داريد. بفرماييد بنشينيد!

آن وقت رو به من كرد و گفت:

- پسرم! اين هم مهمان عزيز ما...

آنها نشستند و حرفشان گل كرده بود. من هم ساكت، نشسته بودم و غمى سنگين را روى دوشم حس مى‏كردم. آنچه رشته بودم همه، به يك‏باره پنبه شده بود. آخر من نمى‏خواستم كسى از جريان لباسها باخبر بشه. ولى آقا تقى همه چيز را براى پدرم تعريف كرده بود.

آقاتقى چوپان است. او در روستاى «اخلى‏» (4) زندگى مى‏كند. آن روز بارانى با هم آشنا شديم. او را با گوسفندانش در دره خشكه‏زو ديدم. او زير باران كاملا خيس شده بود و لباس بارانى هم نداشت. و از سرما مى‏لرزيد. دلم برايش سوخت. بارانى را به او دادم تا بپوشد و به او گفتم: كه «مال خودت باشد.» اول قبول نمى‏كرد.

- پس خودت چى!؟ در اين باران چطورى تا روستا مى‏رى؟

- مساله‏اى نيست. يك كاريش مى‏كنم... تو كه تا غروب مجبورى كنار گوسفندان باشى; بيشتر به اين بارانى نياز دارى. تا من...

با اصرار من، لباس را قبول كرد. به او گفتم لباس را براى خودش بردارد. چون فهميدم كه وضع مادى خوبى هم ندارد. از او قول گرفتم كه كسى را از اين جريان باخبر نكند. و او هم قول داد. ولى حالا به قولش وفا نكرده است و لباسها را (به همراه دو جعبه انگور سوغاتى) پس آورده است. و دوباره داستان را با آب و تاب خاصى براى پدرم تعريف مى‏كند. و من با خودم نجوا مى‏كنم كه:

«خوش به حال آنهايى كه كار خوب انجام مى‏دهند و هيچ كس از كار خوبشان باخبر نمى‏شود. اما من چى؟...»

پى‏نوشت‏ها:

1 و 3 و 4. اسم سه روستا از توابع شهرستان بجنورد.

2. اسم دره‏اى بين باغچق و قره‏چاى - از توابع بجنورد.