مجلات >ارغنون>شماره 23

اقتباس

نوشته دادلى اَندرو
ترجمه مازيار حسين‏زاده

منابع فيلمها

آنچه اغلب به عنوان محدودترين و تخصصى‏ترين حوزه نظريه فيلم تلقى مى‏شود، يعنى مبحث اقتباس، بالقوه، تا بخواهيد گسترده است. مى‏توان نشان داد كه ويژگى خاص آن، يعنى انطباق نظام نشانه‏اى سينمايى با دستاوردهاى متقدم در نظامى ديگر، مشخصه تمامى سينماى بازنمايى‏كننده است.

اجازه دهيد بحث خود را با يك مثال آغاز كنيم: يك روز در ييلاق. ژان رنوار در اين فيلم، دانش خود، گروه بازيگران خود، و هنر خود را در خدمت داستانى از گى دو موپاسان قرار داده است. قضاوت ما در باره روند فيلم يا ميزان موفقيت آن هرچه باشد، «وجود» اين فيلم مديون داستانى است كه منبع الهام و بالقوه ملاك ارزيابى آن بوده است. آن داستان ــ گردشى در ييلاق ــ نسبت به هر فيلمى كه آن را مورد اقتباس قرار دهد در مرتبه متعاليترى قرار دارد، چرا كه خود نشانه‏اى هنرى است كه گرچه معناى ثابتى ندارد، از شكل و ارزش معيّنى برخوردار است. پس اين نشانه هنرى اصلى در مقام مدلول يا مرجع در يك نشانه هنرى جديد نمايان مى‏شود. نشانه اصلى براى اقتباسهايى كه ادعاى وفادارى به آن را دارند مدلول، و براى آنهايى كه از متنى اوليه الهام يا نشأت گرفته‏اند مرجع محسوب مى‏شود.

وامدار بودن نظام سينما در تجارب خود به نظامى متعالى و فراتر از آن، صرفاً منحصر به اقتباس نيست.1 به عنوان مثال، آيا يك سمفونى شهرى چيزى غير از اقتباس سينما از يك مفهوم [ از پيش موجود [است؟2 تصور مشخصى از برلين، پيش از برداشت [ سينمايى [ والتر راتمن از اين شهر در سال 1927، وجود داشته است. به طريق اولى، آيا هر فيلم مستند چيزى جز دلالت سينما بر كليتى مقدم بر آن، مفهومى از يك شخص، مكان، واقعه، يا موقعيت است؟ اگر استدلال ماركسيستها و ساير نظريه‏پردازان اجتماعى را مبنى بر اين كه خودآگاهى ما ارتباط آزاد و بى‏واسطه‏اى با جهان ندارد بلكه جهان را از صافى ايدئولوژى خود مى‏گذراند، جدى بگيريم، مى‏توان گفت كه هر برگردان سينمايى با كليتى متقدم كه در نظام عمومى يا شخصىِ تجربه جايگاه ترديدناپذيرى دارد، در ارتباط است. به بيان ديگر، هيچ فيلمساز و هيچ فيلمى (دست‏كم هيچ فيلم بازنمايى‏كننده‏اى) بلاواسطه به خود واقعيت يا به بينش درونى خود عكس‏العمل نشان نمى‏دهد. هر فيلم بازنمايى‏كننده مفهوم متقدمى را مورد اقتباس قرار مى‏دهد. در واقع، خود اصطلاح بازنمايى حاكى از وجود يك الگوست. اقتباس با تأكيد بر موقعيت فرهنگى اين الگو و هستى آن در قالب متن يا آنچه از پيش به شكل متن درآمده است، مرزهاى بازنمايى را مشخص مى‏سازد. اگر متن [ مورد استفاده در اقتباس سينمايى [خود صراحتاً يك اقتباس باشد، سينما الگوى فرهنگى‏اى را بازمى‏نماياند كه پيشاپيش در نظام نشانه‏اى ديگرى بازنمايى شده است.

روند اقتباس در مفهوم گسترده‏تر آن اشتراك زيادى با نظريه تفسير دارد، چرا كه اقتباس تا حد زيادى همان برداشت يك معنى از متنى اوليه است. حلقه هرمنوتيك كه نقشى محورى در نظريه تفسير دارد، چنين مفروض مى‏دارد كه تفسير يك متن فقط پس از ادراكى اوليه از آن اتفاق مى‏افتد، در عين‏حال ادراك اوليه به واسطه تفسير دقيقى كه امكان‏پذير مى‏سازد توجيه مى‏شود.3 به بيان ديگر، پيش از آن كه بتوان دست به تحليل يا بحث در باره يك متن زد بايد تصورى كلى از معناى آن در اختيار داشت. اقتباس نيز به‏طور مشابه هم يك جهش است و هم يك روند.(2) سازوكار پيچيده مدلولهاى آن صرفاً زمانى به جريان مى‏افتد كه ادراكى كلى از دالى كه خواهان برساخته‏شدنش در پايان روند خويش است، وجود داشته باشد. اگرچه تمامى فيلمهاى بازنمايى‏كننده (به عنوان تفاسيرى از يك شخص، مكان، موقعيت، واقعه و مانند آن) چنين عملكردى دارند، ما براى آن‏دسته از فيلمهايى كه خود را روايتى از كليتى معيار معرفى مى‏كنند و به اين وسيله رابطه فوق را برجسته مى‏سازند، جايگاه ويژه‏اى قائل مى‏شويم. يك كليت معيار فقط مى‏تواند يك متن باشد. اقتباس روايتى از آن به معناى دقيق كلمه است.

اگرچه اين تأملات مى‏تواند به ديدگاه بيش از اندازه گسترده‏اى در مورد اقتباس بينجامد، بدون ترديد ديدگاهى كه در آن اقتباس محدود به استفاده از متون شناخته‏شده در هنرهاى ديگر انگاشته مى‏شود، جايگاه ممتازى را براى تحليل در اختيار ما مى‏گذارد. منظور من اين نيست كه خود چنين متونى ممتاز هستند. در واقع، هسته اصلى مطالب پيشين من، كاملاً عكس اين را نشان مى‏دهد. با وجود اين، ارتباط صريح و برجسته متنى سينمايى با يك متن خوش‏ساخت اصلى كه فيلم از آن نشأت مى‏گيرد و به نوعى سعى در بازسازى آن دارد، شرايط «آزمايشگاهى» درخشان و سودمندى را در اختيار تحليل‏گر قرار مى‏دهد كه نبايد از آن غافل ماند.

ساختن فيلم از متنى اوليه عملاً قدمتى برابر با خود تشكيلات سينما دارد. بيش از نيمى از فيلمهاى تجارى بر اساس متون ادبى ساخته شده‏اند ــ اگرچه به‏هيچ‏وجه همه اين متون درخور ستايش يا معتبر نيستند. حتى اگر توجه خود را فقط به مواردى محدود كنيم كه در آن روند اقتباس امرى برجسته است ــ يعنى، مواردى كه متن اصلى نمونه‏اى از يك منبع يا هدف ارزشمند معرفى مى‏شود ــ رابطه بين فيلم و متن اَشكال بسيارى مى‏تواند داشته باشد. براى سهولت مى‏توان اين اَشكال را به سه مورد فرو كاست: قرض كردن، قطع كردن، وفادارى در تبديل.

قرض كردن، قطع كردن، تبديل منابع

در تاريخ هنر، بى‏شك آن شكلى از اقتباس كه بيش از همه مورد استفاده قرار گرفته «قرض كردن» است. در اين شكل از اقتباس، هنرمند، كمابيش، به‏طور مفصل، از مصالح، ايده، يا فرم متن اوليه معمولاً موفقى استفاده مى‏كند. نقاشيهاى قرون وسطى كه شمايل‏نگارى كتاب مقدس را به نمايش مى‏گذاشتند، و نمايشهاى معجزه بر اساس داستانهاى كتاب مقدس، بر متنى استثنايى متكى بودند كه قدرت آن را قرض كرده بودند. در يك عصر غير دينى متأخرتر، آثار هنرى نسلى متقدم مى‏توانسته‏اند خود نقش مقدس را ايفا كنند. آنچه فوراً به ذهن مى‏رسد اقتباسهاى متعددى است كه از آثار شكسپير صورت گرفته است. بدون‏شك در اين موارد، اقتباس‏كننده اميد به جلب مخاطب براى اقتباس خود به واسطه اعتبار عنوان يا موضوعِ قرض‏گرفته‏شده دارد. اما در عين‏حال، وى به عنوان سهمى از شراكت در اين تعامل، به دنبال، اگر نه ارزش زيباشناختى، دست‏كم نوعى اعتبار است. اقتباسهاى انجام‏شده در موسيقى، اپرا و نقاشيها از ادبيات چنين خصلتى دارند. در [ پوئم سمفونيك [ دن كيشوت اثر اشتراوس، مسأله بازسازى موبه‏موى اصل نيست، بلكه از مخاطبين انتظار مى‏رود تا از حضور اين متن از پيش تعيين‏شده مشخص لذت برند و جنبه‏هاى نو يا به‏ويژه قدرتمند اثرى محبوب را به خاطر آورند.

براى مطالعه اين شكل از اقتباس، لازم است كه تحليل‏گر منشأ قدرت در متن اصلى را از طريق مطالعه استفاده‏اى كه از آن در اقتباس شده، مورد بررسى قرار دهد. در اينجا مسأله اصلى عموميت متن اوليه، [ يعنى [توانايى بالقوه آن در جذب افراد بسيار و مختلف ــ به طور خلاصه، حضور آن در مقام شكلى پايدار يا يك كهن‏الگو در فرهنگ ــ است. اين مسأله خصوصاً در مورد آن دسته از متون مورد اقتباسى صادق است كه، به دليل ظهور پى‏درپى آنها [ در اقتباسها ] ، دعوى جايگاهى درخور اسطوره دارند؛ در اين مورد مى‏توان قطعاً از تريستان و ايزولده، و شايد از روءياى يك شب نيمه تابستان نام برد. موفقيت اين‏گونه اقتباسها به زايندگى آنها بستگى دارد نه وفاداريشان. فرانك مك‏كانل در اثر بديع خويش، داستان‏سرايى و اسطوره‏سازى، در طبقه‏بندى بوستان فرهنگ، قرض كردن را تحت عنوان تاريخ پيوند و نشا، به شيوه نورتروپ‏فراى يا حتى كارل يونگ، مورد بررسى قرار داده است.4 اين گرايش مطالعاتى همواره با نشان‏دادن مشاركت فيلم در امرى فرهنگى كه ارزشى فراتر از خود فيلم، و به نظر يونگ و ديگران، به طور كل ارزشى فراتر از خود متون دارد، موجب ارتقاى جايگاه سينما مى‏گردد. صريحترين شكل اين كار فرهنگى اقتباس ناميده مى‏شود، گرچه مك كانل، فراى، و يونگ همه بلافاصله مى‏خواهند نظريه‏هاى خود در مورد زايندگى هنرى را به متون «اصلى» تعميم دهند؛ متونى كه وابستگى‏شان به نمادهاى بارورساز بزرگ و الگوهاى اسطوره‏اى تمدن با بررسى آشكار خواهد شد.

در مقابل قرض كردن كه چنين گسترده و باز است، شيوه‏اى از اقتباس وجود دارد كه من براى آن عنوان قطع كردن را برگزيده‏ام. در اين حالت، خصوصيات منحصربه‏فرد متن اصلى تعمداً تا آنجايى حفظ مى‏شود كه تمايز آن از اقتباس [ صورت‏گرفته از آن [مشخص باشد. [ در اينجا [سينما در مقام سازوكارى مجزا، تقابل خود با متنى در نهايت سازش‏ناپذير را ثبت مى‏كند. بى‏شك، مهمترين فيلمى كه چنين رابطه‏اى را به نمايش مى‏گذارد خاطرات يك كشيش روستا اثر روبر برسون است. آندره بازن، از حاميان اين فيلم و اين شكل [ از اقتباس ]5، اعتقاد داشت كه آنچه در اين نمونه ارائه شده بيش از آن كه يك اقتباس از متن اصلى باشد، تجزيه‏اى از آن است. به نظر بازن، از آنجا كه برسون نوشتن خاطرات را به تصوير كشيده و براى پرهيز از «بسط» و يا هرگونه سينمايى‏سازى ديگر خود را به زحمت انداخته، اين فيلم آن رمان هست اما از چشم سينما. با بسط يكى از استعاره‏هاى پرتفصيل6 وى مى‏توان گفت كه اثر هنرى اصلى مانند چلچراغى كريستالى است كه زيبايى ساختار آن محصول آرايش ظريف و در عين‏حال كاملاً مصنوعى اجزاى آن است، در حالى كه سينما همچون فلاش عكاسى خامى است كه جذابيتش از شكل خود آن يا كيفيت نورش ناشى نمى‏شود، بلكه به خاطر آن چيزى است كه در اين يا آن گوشه تاريك آشكار مى‏سازد. تقاطع فلاشِ برسون با چلچراغ رمان برنانوس به تجربه‏اى از متن اصلى مى‏انجامد كه پرتو ويژه سينما به آن شكل داده است. طبيعتاً، بخش اعظمى از اثر برنانوس در تاريكى باقى ماند، اما آنچه روشن مى‏گردد منحصراً به برنانوس تعلق دارد، ليكن برنانوس از چشم سينما.

سينماى مدرن فقط به اين نوعِ قطع كردن علاقه روزافزون دارد. برسون طبعاً ژاندارك خود را بر اساس پرونده‏هاى دادگاه و موشت خود را باز بر اساس كتابى از برنانوس به ما ارائه كرده است. اشتراوب، اتون اثر گُرنى و وقايع‏نگارى آنا ماگدالنا باخ را به فيلم برگردانده است. پازولينى جسورانه انجيل به روايت متى را با بسيارى از متونى (موسيقايى، تصويرى و سينمايى) كه بعداً از آن الهام گرفته‏اند در تقابل قرار داد. آثار بعدى وى، يعنى مِدِه‏آ، قصه‏هاى كنتربرى، و دِكامرون نيز اقتباسهايى در قالب قطع كردن هستند. آثارى از اين‏دست همگى از اقتباس‏كردن هراس دارند يا آن را رد مى‏كنند. در عوض، با ايجاد تقابلى ديالكتيكى مابين اشكال زيباشناختى يك دوره و اَشكال سينمايى زمانه خود ما، تمايز و جدابودن متن اصلى [ از اقتباس [را به نمايش مى‏گذارند. در تقابلى آشكار با طرز تلقى انديشمندان از «قرض كردن»، در اين‏گونه قطع كردن بر توجه تحليل‏گر به ويژگيهاى متن اصلى در چارچوب سينما تأكيد مى‏شود. به متن اصلى اجازه داده مى‏شود تا به حيات، حيات مختص خود، در سينما ادامه دهد. پيامدهاى اين شيوه، به رغم صراحت ظاهرى آن، نه معصومانه‏اند نه ساده. تجربه گسسته حاصل از اين‏گونه قطع كردن در تطابق با زيبايى‏شناسى مدرنيستى در تمامى هنرهاست. اين شكل از اقتباس اين اعتقاد رايج را كه اقتباسها فقط به زيبايى‏شناسى سينمايى محافظه‏كارانه ميدان مى‏دهند، رد مى‏كند.

بى‏ترديد رايجترين و ملال‏آورترين بحث در مورد اقتباس (و نيز در مورد روابط فيلم و ادبيات) به وفادارى و تبديل مربوط مى‏شود. در اينجا فرض بر اين است كه وظيفه اقتباس بازتوليد امرى ماهوى از متنى اصلى در سينماست. آنچه ما در اينجا با آن روبه‏رو هستيم وضعيت شسته‏رفته‏اى است كه در آن فيلم سعى در برابرى با اثرى ادبى يا برآورده‏كردن انتظارات مخاطبانى دارد كه توقع چنين همانندى‏اى را دارند. ميزان وفادارى يك اقتباس به طور مرسوم بر اساس رابطه آن با «نصّ صريح» و با «روح» يك متن سنجيده مى‏شود، گويى اقتباس با ارائه يك تفسير از سنتى قانونى يكى است. ظاهراً [ وفادارى به [نصّ صريح [ يك متن [در سينما امرى دست‏يافتنى است، چرا كه مى‏توان از آن به شيوه‏اى مكانيكى تقليد كرد. نص صريح يك متن جنبه‏هايى از داستان را دربر مى‏گيرد كه عموماً در هر فيلمنامه‏اى به طور مشروح به آن پرداخته مى‏شود: شخصيتها و روابط مابين آنها، اطلاعات جغرافيايى، جامعه‏شناختى و فرهنگى كه زمينه داستان را ترسيم مى‏كنند؛ و جنبه‏هاى روايى پايه‏اى كه زاويه ديد راوى را مشخص مى‏كنند (زمان دستورى، ميزان مشاركت و دانش داستان‏گو، و مانند آن). در نهايت ــ و اين گلايه بازن از تبديلهاى وفادارانه بود ــ به سهولت مى‏توان اثرى ادبى را به فيلمنامه‏اى در قالب محصول فيلمنامه‏نويسى تبديل كرد. استخوان‏بندى متن اصلى مى‏تواند، كمابيش به‏طور كامل، به استخوان‏بندى يك فيلم تبديل شود.

وفادارى به روح متن اصلى، به لحن، ارزشها، صور خيال، و ضرب‏آهنگ آن مشكلتر است، چون يافتن معادلهايى سبك‏شناختى در فيلم براى اين جنبه‏هاى ناملموس در نقطه مقابل روندى مكانيكى قرار دارد. قاعدتاً سينماگر بايد به طور مشهودى احساس متن اصلى را بازتوليد كند. در مورد اين‏كه چنين كارى حقيقتاً غيرممكن است، اين‏كه اين كار مستلزم جايگزينى روشمند دالهاى كلامى با دالهاى سينمايى است، يا اين‏كه محصول شهود هنرى است، بحثهاى مختلفى شده است. به عنوان مثال مى‏توان از اعتقاد بازن به اين‏كه دكور برفى فراگير فيلم سمفونى پاستورال ( 1946 ) به نحو مناسبى افعال مورد استفاده ژيد در آن داستان را، كه همگى گذشته ساده هستند، بازتوليد مى‏كند، نام برد.7

اينجاست كه ويژگيهاى خاص اين دو نظام دلالت مطرح مى‏شوند. عموماً [ مخاطب [ فيلم از دريافت حسى به دلالت، از حقايق بيرونى به نتايج و انگيزه‏هاى درونى، و از تعيين يك جهان به معناى داستانى كه از دل آن جهان بيرون آمده است مى‏رسد. داستان ادبى در جهت عكس عمل مى‏كند. داستان با نشانه‏هايى (حروف و كلمات) شروع مى‏شود كه به گزاره‏هايى براى گسترش دريافت حسى منتهى مى‏شوند. داستان به عنوان محصولى از زبان انسان طبيعتاً با انگيزه و ارزشهاى انسانى سروكار دارد و به دنبال فرافكنى آنها بر جهان بيرونى و پديدآوردن يك جهان از دل يك داستان است.

به نظر جورج بلوستون، جين متريل، و بسيارى ديگر، بارزترين نمود اين تقابل را در اقتباسها مى‏توان يافت.8 از اين‏رو با وجود اين كه آنها در نهايت اقتباس را غيرممكن مى‏دانند، با لذت آن را مورد مداقّه قرار مى‏دهند. از آنجا كه نشانه‏ها ناظر به رابطه تخطى‏ناپذير دال با مدلول هستند، ترجمه متون ادبى از زبانى به زبان ديگر (كه در آن دالها به نظامهاى متفاوتى تعلق دارند) چگونه درك‏پذير خواهد بود، و چگونه مى‏توان دالهايى از يك جنس (كلام) را به دالهايى از جنس ديگر (تصاوير و اصوات) تبديل كرد؟ ظاهراً اعتقاد به اين‏كه به مدلول كلى متن اصلى از طريق گروههاى ديگرى از نشانه‏ها نيز مى‏توان نزديك شد، مستلزم اين فرض است كه اين مدلول از متن [ اوليه [خود جداشدنى است. آيا مى‏توان معناى موناليزا را در يك شعر، يا معناى يك شعر را در عبارتى از موسيقى، يا حتى معناى عبارتى از موسيقى را در يك رايحه بازتوليد كرد؟ پذيرش اين امر، كم‏كم فرد را وادار به ناديده‏گرفتن طرز بيان اصلى در نظامهاى زبانى مربوطه مى‏كند. [ يعنى [بايد اين‏گونه تصور كرد كه با وجود تفاوت ماهوى موجود بين مصالح ادبيات (حروف و كلمات و جملات) و مصالح سينما (نور و سايه‏هاى مصنوعى، اشكال و اصوات تشخيص‏پذير، اعمال نمايشى)، هر دو نظام مى‏توانند در حد خود، و در سطوح بالاتر، صحنه‏ها و داستانهايى پديد آورند كه حقيقتاً در يك حد و اندازه هستند.

بحثهاى پرسر و صدا و اغلب بى‏ثمر در مورد اين موضوعات را مى‏توان به سبك اِ. ه . گامبريچ يا حتى سبك نظام‏مندتر نشانه‏شناسى، روشنتر و نتيجه‏بخش‏تر كرد. به نظر گامبريچ آنچه در تمامى مباحثات مربوط به اقتباس مطرح مى‏شود مقوله «انطباق» است.9 قبل از هر چيز، وى مانند بازن بر اين اعتقاد است كه اقتباس را نمى‏توان ناديده گرفت، چون حقيقتى مسلّم در حوزه فعاليتهاى انسانى است. ما همواره مى‏توانيم به طور صحيح موضوعات متعلق به نظامهاى متفاوت را با يكديگر تطبيق دهيم كما اين‏كه چنين نيز مى‏كنيم: صداى توبا به يك تخته‏سنگ بيشتر شبيه است تا به تكه‏اى نخ؛ به يك خرس بيشتر شبيه است تا يك پرنده؛ به كليسايى به سبك روميايى بيشتر شبيه است تا كليسايى باروك. ما مى‏توانيم چنين تمايزاتى را قائل شويم و بر عمومى‏بودن آنها پافشارى كنيم چون امور همسنگ را مطابقت مى‏دهيم. در نظام سازهاى موسيقى توبا جايگاهى معادل جايگاه سبك روميايى در نظام سبكهاى معمارى دارد. نلسون گودمن در كتاب زبان هنر، با اشاره به همسنگ‏بودن نه خود عناصر بلكه جايگاه عناصر در درون حوزه‏هاى متفاوت مربوط به آنها، به تفصيل به اين مسأله پرداخته است.10 اسامى رنگها و خواص آنها مى‏توانند به طور استعارى، و در عين‏حال به درستى، جنبه‏هايى از جهان اصوات را توصيف كند (يك نُت آبى، آهنگى تيره يا درخشان). بنابراين اقتباس يعنى جستجوى عناصرى از دو نظام ارتباطى كه در آن نظامها جايگاهى همسنگ دارند و تا حد معيّنى، مدلولى كه از آنها استنباط مى‏شود يكسان است مانند توصيف يك عمل داستانى. به نظر گامبريچ اقتباس امرى است امكان‏پذير، گرچه هرگز كامل و بى‏نقص نخواهد بود چون هر اثر هنرى ساختارى از عناصر است كه از كاربست سنتى يك نظام حاصل مى‏شود. از آنجا كه انسانها از اين توانايى عمومى برخوردار هستند كه خود را با نظامهاى جديدى كه براى دستيابى به اهداف يا ساختارهاى مشابه از رسوم متفاوتى بهره مى‏برند تطبيق دهند، در راه اقتباس هنرى هيچ مانع عبورناپذيرى وجود نخواهد داشت. با وجود اين، توجه به چنين «سازگاريهاى نسبى»اى ايجاب مى‏كند كه در بررسى اقتباس، بررسى هر دو شكل هنرى در زمينه تاريخى اصلى آنها نيز لحاظ شود.

گامبريچ و گودمن در توضيحات خود درباره اين موضوعات واژگان روزآمدتر متعلق به نشانه‏شناسى را پيش‏بينى كرده‏اند. كيت كوهن در كتاب فيلم و داستان، پويايى مبادله مى‏كوشد اين رويكرد جديد تقريباً علمى را از منظر رابطه هنرها توجيه كند. وى، با استناد به متز، مى‏نويسد:

يكى از پيش‏فرضهاى اصلى من اين است كه كلمات و تصاوير هر دو مجموعه‏اى از نشانه‏ها هستند كه به نظامهايى تعلق دارند و اين نظامها، در حد معيّنى از انتزاع، با يكديگر شباهت دارند. به بيان دقيقتر، درون هر يك از چنين نظامهايى رمزگان متفاوت بسيارى وجود دارد (ادراكى، ارجاعى، نمادين). بنابراين، آنچه مطالعه ارتباط بين دو نظام نشانه‏اى مجزا، مانند رمان و فيلم، را ممكن مى‏سازد اين حقيقت است كه رمزگانى واحد مى‏توانند در بيش از يك نظام حضور داشته باشند... پس مى‏توان ديد كه همان سازوكارهاى نظامهاى زبانى بر روابط متقابل پيچيده و متنوع [ دو نظام متفاوت [حاكم هستند: «از جمله كاركردهاى زبان، نامگذارى واحدهايى است كه قوه بينايى از هم تفكيكشان مى‏كند (اما در عين‏حال خود به تفكيك آنها نيز كمك مى‏كند)، و... از جمله كاركردهاى قوه بينايى، القاى موءلفه‏هاى معنايى است (اما در عين‏حال خود ملهم از آنها نيز هست).»11

به نظر كوهن، همان‏طور كه متز نيز پيش از او اشاره كرده بود، نشانه‏هاى سينمايى و كلامى على‏رغم ماهيت مادى بسيار متفاوت [ و [حتى على‏رغم تفاوت در شيوه‏هاى پردازش آنها در سطح اوليه، سرنوشتى مشترك دارند: هر دو محكوم به دلالت ضمنى هستند. اين مسأله خصوصاً در مورد كاربرد داستانىِ آنها صادق است كه در آن هر دالى به يك مدلول منتهى مى‏شود، اما در عين‏حال موجب واكنشى زنجيره‏اى از روابطى ديگر نيز مى‏شود كه شرح و تفصيل دنياى داستانى را ممكن مى‏سازد. بنابراين، به عنوان مثال، صور خيال در فيلمها و رمانها عملكردى همسان دارند. كوهن از اين سازوكارِ دلالت ضمنى مربوط به نشانه‏ها چنين نتيجه مى‏گيرد كه «داستان‏سرايى معتبرترين رابط ميان رمان و سينما، و فراگيرترين قابليت زبانهاى كلامى و زبانهاى بصرى است. هم در رمان و هم در سينما، مخاطب گروههايى از نشانه‏ها را، چه ادبى و چه بصرى، به طور متوالى در طول زمان درك مى‏كند؛ و اين توالى، ساختارى در حال گسترش را پديد مى‏آورد، كلّيتى داستانى كه هرگز به طور كامل در هيچ گروه واحدى حضور پيدا نمى‏كند اما هميشه در هر يك از چنين گروههايى به صورت ضمنى درك مى‏شود.»12

بنابراين كدهاى روايى همواره در قالب دلالت ضمنى عمل مى‏كنند. از اين‏رو يك رمان و يك فيلم را بالقوه مى‏توان از اين جنبه مقايسه كرد. داستان مى‏تواند يكى باشد اگر واحدهاى روايى (شخصيتها، وقايع، انگيزه‏ها، پى‏آمدها، زمينه، زاويه ديد، صور خيال، و غيره) در دو اثر يكسان توليد شده باشند. حال اين محصول، بنا بر تعريف، روندى است مبتنى بر دلالت ضمنى. بنابراين در تحليل اقتباس بايد به ميزان موفقيت در ايجاد واحدهاى روايى همسنگ در نظامهاى نشانه‏شناختى كاملاً متفاوت فيلم و زبان پرداخته شود. داستان خود نظامى نشانه‏شناختى است كه در اختيار هر دو قرار دارد و از هر دوى آنها برداشت مى‏شود. اگر داستان يك رمان به طريقى با اقتباس سينمايى آن مقايسه‏شدنى باشد، آنچه بايد مورد مطالعه قرار گيرد روندهاى كاملاً مجزا اما همسنگ دلالت ضمنى است كه واحدهاى روايى آن داستان را به ترتيب از طريق كلمات و نشانه‏هاى سمعى بصرى توليد كرده‏اند. در اينجاست كه نشانه‏شناسى و آنچه گامبريچ به طور شهودى دريافته بود به يكديگر مى‏رسند. چنين مطالعه‏اى تطبيقى بين هنرها نيست، بلكه در عوض بررسى عمقى درون هر هنر است. از آنجا كه قدرت دلالت ضمنى زبان ادبى و نشانه‏هاى سينمايى تابعى از كاربرد آن و نيز نظام متعلق به آن است، تحليل اقتباس در نهايت منجر به بررسى رابطه سبكها، و دوره‏هاى زمانى در سينما با سبكهاى ادبى دوره‏هاى زمانى متفاوت مى‏شود.

اكنون با رسيدن به روى ديگر اين بحث، يك بار ديگر متوجه مى‏شويم كه مطالعه اقتباس منطقاً با مطالعه سينما در كلّيت آن يكى است. مشاهده ساده داستانى يكسان به روايت رمان و فيلم، در نهايت ما را با مسائلى چون نظامى كه فيلم به وسيله آن ما را درگير داستانها مى‏كند و تاريخ آن نظام روبه‏رو مى‏كند. به نظر من اين نتيجه‏گيرى دلسردكننده نيست، چون موجب خروج اقتباس و تمامى مطالعات مربوط به فيلم و نوشتار از قلم و اصول جاودانه و تعميمهاى واهى و ورود آنها به قلمرو ناهموار اما مستحكم تاريخ، فعاليت و گفتمان هنرى مى‏شود.

جامعه‏شناسى و زيبايى‏شناسى اقتباس

زمان آن فرا رسيده است كه مطالعات مربوط به اقتباس سمت و سويى جامعه‏شناسانه پيدا كنند. اقتباس چه خدمتى به سينما مى‏كند؟ چه شرايطى در سبك فيلم و فرهنگ فيلم وجود دارد كه استفاده از الگوهاى ادبى را توصيه يا ايجاب مى‏كند؟ اگرچه حجم اقتباس در تاريخ سينما را مى‏توان نسبتاً ثابت فرض كرد، عملكرد ويژه آن در زمانهاى مختلف به هيچ روى ثابت نيست. انتخابهاى مربوط به شكل اقتباس و الگوها مطالب بسيارى را در مورد برداشت سينما از نقش خود و آرمانهايش از دهه‏اى به دهه ديگر روشن مى‏سازد. علاوه بر اين، راهكارهايى سبكى كه براى دستيابى به همسانيهاى نسبى لازم جهت برساختن داستانهاى انطباق‏پذير اتخاذ مى‏شوند، نه فقط دال بر سبك يك دوره زمانى هستند بلكه شايد در آن سبك تغييراتى اساسى نيز ايجاد كنند.

بازن به يكى از نمونه‏هاى مهم اين موضوع در دوره زمانى بلافاصله پس از جنگ جهانى دوم اشاره كرده است: اقتباسهاى كوكتو، ولز، اليوير، وايلر و ديگران از تئاتر در اين دوره نه فقط راههاى جديد مناسب [ براى اقتباس از [تئاتر جدى را در اختيار سينما گذاشت، بلكه نوعى از قواعد را در ميزانسن پديد آورد كه نتايجى بسيار فراتر از توليد مكبث، والدين نفرت‏انگيز، روباههاى كوچك و هنرى پنجم داشته‏اند.13 به عنوان مثال، سبك فيلم كوكتو وامدار استفاده ولز از فيلمبردارى داخلى در همشهرى كين و خانواده باشكوه امبرسون است. بر اين اساس [ اين فيلم [واكنشى است در برابر تفكرى نو در مورد فضاى نمايشى، اما در عين‏حال فيلم وى به قوام‏گرفتن سبكى از فيلمبردارى كه بر الكساندر آستروك و آندره ميشل و فيلمسازانى ديگر تأثير گذاشته، كمك كرده است. علاوه بر اين تأليف (écriture) سينمايى خاص وى به تروفو اين امكان را داد كه در انتقاد شديد مشهور خود در سال 1954 او را به عنوان نقطه مقابل سينماى كيفيت‏گرا معرفى كند.14 توجه به اين نكته آموزنده است كه اگرچه تروفو از وضعيت موجود به دليل ادبى‏بودن آن و به‏خصوص به دليل روش آن در اقتباس گله داشت، كارگردانهايى كه او ستايش مى‏كرد خود از متون اصلى ادبى استفاده مى‏كردند: برسون از برنانوس اقتباس مى‏كرد، افولس از موپاسان و شنيتسلر اقتباس مى‏كرد، و كوكتو از قطعات تئاترى خود. تروفو، مانند بازن، به اقتباس به عنوان فعاليتى انعطاف‏ناپذير كه بايد از آن پرهيز كرد نگاه نمى‏كرد، بلكه به نظر وى اقتباس همچون فشارسنجى آگاهى‏بخش براى زمانه بود. سينماى موءلفى كه وى از آن حمايت مى‏كرد جبهه‏گيرى در برابر اقتباس نبود، بلكه با مسأله جبهه‏گيرىِ يك روش از اقتباس در مقابل روشى ديگر بود. در اينجا موضوع اصلى اقتباس بود ولو اين‏كه راه را براى انقلابى در سبك، يعنى موج نو، هموار كرد كه در اغلب موارد از منابع ادبى مشهور پرهيز مى‏كرد.

مثالى از نوع ديگر، مُدهاى ادبى خاصى هستند كه هر از چندگاهى بر سينما، و بالطبع بر جهت‏گيرى كلى سير تحول‏سبك آن، اِعمال قدرت بسيارى كرده‏اند. مقتضيات سبكى سينماى آمريكا و جريان غالب سينماى فرانسه در پايان دوران صامت را در اصل داستانهاى رُمانتيك هوگو، ديكنز، دوما و تعداد بى‏شمارى از نويسندگان كم‏اهميت‏تر تعيين كردند. به همين طريق، زولا و موپاسان، كه هميشه مورد علاقه سينماگران فرانسوى بودند، به ژان رنوار كمك كردند تا جهت‏گيرى سبك سينماى جهان را در دهه 1930 قدرتمندانه تغيير دهد. اما علاوه بر آن، اين گرايش ناتوراليستى به پيدايش گونه‏اى از نئورئاليسم در اقتباسهاى لوكينو ويسكونتى از جووانى وِرگا (زمين مى‏لرزد) و جيمز م. كِين (وسوسه) نيز منجر شد.

اين مورد آخر به ما خاطرنشان مى‏سازد كه آنچه كوهن «پويايى تبادل» مى‏نامد، بين فيلم و داستان به شكلى دوجانبه در جريان است. داستان ناتوراليستى به گسترش علاقه سينما به موضوعات فلاكت‏بار و سبكى بى‏پرده كمك كرد. متقابلاً اين جريان بر رمان‏نويسان آمريكايى خشنى چون كين و هَمِت تأثير گذارد و سرانجام از طريق سبك سينمايى ويسكونتى، كارنه، كلوزو و ديگران به اروپا بازگشت. اين داد و ستد عمومى مابين فيلم و ادبيات در بستر ناتوراليسم، با برخى وقايع منفرد درخور ملاحظه ارتباط داشت. به عنوان مثال، مى‏توان از اقتباس رنوار از كتاب در اعماق نام برد. در سال 1881 زولا بر نياز به تئاترى ناتوراليستى تأكيد كرده بود15 و بيست سال پيش از خلق آن دقيقاً آن‏گونه از ادبيات نمايشى را كه گوركى با كتاب در اعماق نگاشت توصيف كرده بود: مجموعه‏اى از تيپهاى واقعى بدون طرحى غالب بر كنار يكديگر قرار داده مى‏شوند؛ ادبياتى نمايشى كه ضرب‏آهنگ طبيعى وقايع و حقايق كوچكى كه وضعيت عمومى زندگى در دوره‏اى زمانى را به نمايش مى‏گذارند، آن را به پيش مى‏برد. در اينجا، ناتوراليسم از طريق نمايشنامه گوركى كه فقط چند سال پيش از قيامهاى عظيم در روسيه نوشته شده بود، با نيازى سياسى مصادف شد.

در زمانه‏اى ديگر و در پاسخ به نياز سياسى متفاوتى، رنوار فرصت را مغتنم شمرد تا از اثر گوركى اقتباسى انجام دهد. اين اقتباس در سال 1935 ساخته شد، سال تفوق جبهه خلق؛ و برداشت رنوار از متن اصلى به وضوح تحت تأثير فشارها و آرمانهاى آن زمان است. بحث اصلى فيلم اختلاط طبقاتى است كه در نمايشنامه فقط اشاره‏اى به آن مى‏شود. شخصيت اصلى فيلم لويى ژووه در نقش بارون است كه به اعماق اجتماع كشيده مى‏شود و به سازماندهى براندازى ارباب سرمايه‏دار كاستيليلف به دست مردم يارى مى‏رساند. با وجود درونمايه غم‏انگيز، جنايت، يك بازداشت، و چند مرگ بر اثر بيمارى و خودكشى، نسخه رنوار سرشار از حرارتى كلى است كه در صحنه‏پردازى دلبازِ آن در كنار [ رود [مارون و در هدايت بى‏دغدغه بازيگرانى كه مابين جملات خود با طمأنينه نفس مى‏كشند، مشهود است.

آيا گوركى چنين برداشتى را نمى‏پسنديد؟ هرگز نمى‏توان دانست، چون او چند ماه پيش از اولين نمايش آن درگذشت. اما او، با وجود اين‏كه در 1932 اعلام كرده بود كه اين نمايشنامه بى‏فايده، منسوخ، و غيرقابل اجرا در روسيه سوسياليستى است، كار رنوار را تأييد كرده و منتظر بود تا نسخه كامل [ فيلم [را ببيند. شايد اين اظهارات، انتقادى غيرصادقانه از خود بود كه در آن سال مهم بسيارى از هنرمندان روس وادار به انجام آن شده بودند. با اين حال، من ترجيح مى‏دهم كه به سخنان شخص گوركى استناد كنم. وى، كه از اغلب نظريه‏پردازان چه رسد به اكثر نويسندگان آينده‏نگرتر بود، دريافته بود كه در اعماق در سال 1932 در روسيه به هيچ روى با در اعماق در فرانسه جبهه خلق يكسان نيست. به همين دليل بود كه هيچ‏گونه محدوديتى براى رنوار قائل نشد چون فكر مى‏كرد كه اين سينماگر با نمايشنامه وى آن‏گونه كه ضرورى مى‏ديد برخورد مى‏كرد. ضرورت حاصل عواملِ متعددى از جمله مكان و زمان خاص اقتباس، هم از نظر تاريخى و هم از نظر سبك، است. نگرش ناتوراليستىِ سال 1902، كه تفصيلى بر طرحهاى اصلى زولا بود، جاى خود را به موقعيت تاريخى و سبكى جديدى داد و منبع تغذيه سبكى بود كه رنوار از سال 1931 با فيلم ماده سگ كار بر روى آن را آغاز كرده بود و [ سينماى رنوار ] ، با وجود اتهام آن به عدم انسجام و بى‏قيد و بندى در مقايسه با آثار گوركى، به هدايت سينماى اروپايى در مسير ناتوراليسم يارى رساند.

همان‏طور كه شماى كلى اين چند مثال نشان مى‏دهد بحث در باره جامعه‏شناسى اقتباس بلافاصله به موضوع تبادل پيچيده بين دوره‏هاى زمانى، سبكها، مليّتها، و سوژه‏ها كشيده مى‏شود. اين‏گونه نيز بايد باشد، چون اقتباس، گرچه براى نظريه‏پردازان سوراخ كليدى وسوسه‏انگيز است [ كه مفرّى را براى گريختن از اين‏گونه مباحث مى‏گشايد ] ، با وجود اين در وضعيت عمومى فيلمسازى شريك است و مانند هر نوع ديگرى از فيلم به نظام زيباشناختى سينما در دورانى خاص و به فشارها و نيازهاى فرهنگى آن دوران وابسته است. به بيان ديگر، فيلمسازى همواره رويدادى است كه در آن يك نظام در جريان گفتمان مورد استفاده قرار گرفته و تغيير پيدا مى‏كند. اقتباس شكلى ويژه از گفتمان است اما نه از نوع دور از ذهن آن. بياييد تا از آن به عنوان محملى براى مشاجره در مورد جوهر رسانه‏ها يا مصونيت آثار هنرى منفرد از تعرض استفاده نكنيم. بياييد تا از آن مانند هر فعاليت فرهنگى ديگرى در جهت ادراك جهانى كه از آن مى‏آيد و جهانى كه به سمت آن اشاره مى‏كند استفاده كنيم. بنابراين تشريح اين جهانها به زحمت تاريخى و ذكاوت انتقادى احتياج دارد. در تمامى اين موارد، كار نظريه روشن‏ساختن مسائل و نظم‏بخشيدن به آنهاست. ديگر روا نيست كه نظريه‏پردازان با استفاده از مباحثات پيشين به حل و فصل امور بپردازند. آنچه بايد مورد مطالعه قرار بگيرد خود فيلمها به مثابه اَعمالى گفتمانى هستند. ما بايد به آن گفتمان و به نيروهاى مسبّب آن حسّاس باشيم.

اين مقاله ترجمه‏اى است از كتاب :

Adaptation in Cinema, Edited by James Naremore, Blackwell, 1995.

يادداشتها :

1. براى اين ايده، من مديون مقاله‏اى هستم كه دانا نبللى در كلاسى در دانشگاه آيوا در ترم پاييز سال 1979 نوشت.

2. «سمفونى شهرى» ژانرى متعلق به دهه 1920 است كه تا پانزده فيلم را شامل مى‏شود. تمامى اين فيلمها بر اساس قواعدى صورى يا انتزاعى ساخته شده‏اند، اما در عين‏حال به نمايش شهرى واحد، خواه برلين، پاريس، نيس، مسكو يا مانند آن، اختصاص دارند.

3. در نظريه تفسير اين موضوع عموماً به ويلهلم ديلتاى نسبت داده مى‏شود، گرچه در قرن ما [ قرن بيستم [مارتين هايدگر براى آن اهميت بسيارى قائل بود.

4. Frank McConnell, Storytelling and Mythmaking (New York: Oxford University Press, 1979).

5. André Bazin, What Is Cinema? (Berkeley: University of California, 1968), p.142.

6. Bazin, p.107.

7. Bazin, p.67.

8. George Bluestone, Novels into Film (Berkeley: University of California Press), and Jean Mitry "Remarks on the Problem of Cinematic Adaptation", Bulletin of the Midwest Modern Language Association 4:1 (Spring 1971), pp.1-9.

9. E. H. Gombrich, Art and Illusion (Princeton: Princeton University Press, 1961), p.370.

10. Nelson Goodman, Languages of Art (Indianapolis: Hackett, 1976), Especially pp.143-48.

11. Keith Cohen, Film and Literature: The Dynamics of Exchange (New Haven: Yale University Press, 1979), p.4.

12. Cohen, p.92.

13. Bazin, What Is Cinema? p.76.

14. François Truffaut, "A Certain Tendency in French Cinema", in Movies and Methods, ed. Bill Nichols (Berkeley: University of California Press, 1976), pp.224-36.

15. Emile Zola, "Naturalism and the Theater", in The Experimental Novel and Other Essays, trans. Belle Sherman (New York: Haskell House, 1964).



1.اقتباس جهشى است چون به يكباره تفسير و برداشتى از متن اوليه ارائه مى‏كند، اما در عين‏حال رسيدن به اين تفسير بدون روندى كه در جريان آن از ادراك كلى به تفسير نهايى مى‏رسيم ممكن نيست. ــ م.