| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته استفِن كرافتز
ترجمه مهدى افشار
تا دهه 1980 نوشتههاى انتقادى در باب سينما از موضع متعارف نگاه سينماى ملّى رقم زده مىشد و تصورى كه از ديرباز از سينماى ملّى وجود داشت، رشد سينماى غيرهاليوودى بود. همگام با ظهور اصطلاح «كارگردان صاحب سبك»، اين اصطلاح به عنوان ابزارى به كار گرفته شد كه فيلمهاى غيرهاليوودى ــ عمدتا فيلمهاى هنرى ــ نام گرفتند و اين فيلمها توزيع شدند و مورد بازنگرى قرار گرفتند. از منظر گيشه فيلمهايى كه برچسب ملّى بر آن زده مىشد، نويد فيلمهايى با تنوّعى از گونهاى ديگر مىدادند ــ يعنى از منظر فرهنگى متفاوت از فيلمهاى هاليوودى بودند و نيز متفاوت از فيلمهايى بودند كه از ديگر كشورها وارد مىشدند. اوج موج جديد سينماى هنرى همزمان با انتشار كتاب فيلم به زبان انگليسى در نيمه اول دهه 1960 بود. در نيمه دوم اين دهه، نگرشهاى افراطى حوزه قلمروها را گسترش بيشترى داد و كسانى را شامل شد كه در تلاشهاى بعد از دوره استعمارى درگير در امور سينما بودند. تا دهه 1980 انديشه سينماى ملّى كه زيرساخت اكثر اين مطالعات را تشكيل مىداد، همچنان بدون طرح مسأله خاصى باقى ماند چرا كه به شيوههاى چشمگيرى در حال رشد بود و سرعت رشد آنها بيشتر از شتاب پيچيدگىشان بود. تا پيش از اين دوره مفهوم سينماى ملّى فقط معطوف به فيلمنامهاى بود كه در درون قلمرو ملّى توليد مىشد، حال آنكه مفهوم وطن و ميهن در اصل مورد نظر بود كه البته در مواردى يك اصطلاح ضدامپرياليستى به شمار مىآمد.
از آثار مهمى كه موجب شد نگرشى دوباره به ميهن و ملّىگرايى شود، مىتوان از آثار انتشاريافته آندرسون(2) (1983)، گلنر(3) (1983)، هابسبام(4) (1990)، اسميت(5) (1991) و هاچينسون(6) (1994) ياد كرد. اينان همگى مفاهيم غيراصولى ميهن و هويت ملّى را مطرح و احتجاج كردند كه اين دو مفهوم [ميهن و هويت ملّى] ساخته و پرداخته وهْمِ جامعه ماست (آندرسون) كه موجب ظهور و شكلگيرى ميهن و محدودههاى تاريخى آن شده است، چنانكه سازماندهنده و عامل شكلگيرى جوامع بعد از عصر روشنگرى به شدت از مهاجرتهاى عظيم و هجرتهاى ناشى از فرايندهاى استعمارزدايى بعد از جنگ جهانى تأثير پذيرفته است. چنين نگرشهايى تعاريف و وجوه تازهاى از سينماى ملّى را طرح كردهاند كه مىكوشد در قبال افسانه يكدستسازى و همگننمايى ملّىگرايى بايستد و تنوّع و تكثّر تاريخى و نيز اختلاط فرهنگى در ميهن را پذيرا شود (چنانكه فرهنگ ايالات متحده نمونهاى از فرهنگهاى ملّى و تعامل بين آنهاست) و به گفته فيليپ روسن(7): يكى دانستن پيوندهاى سينماى ملّى [و] مليت... همواره مستلزم نشان دادن حساسيت نسبت به نيروهاى موجود و پراكنده ديگرى است كه در شكلگيرى ملت سهيم هستند (71:1984).
از منظر تاريخى در دهههاى 1980 و 1990، با گسترش جهانى سرمايه شركتها، غلبه پول بر سرمايه صنعتى، استحكام بازارهاى جهانى، شتابگرفتن و بزرگتر شدن گستره ارتباطات الكترونيكى و ضعيفتر شدن فرهنگ ملّى و كمرنگتر شدن مرزهاى اقتصادى كه به فروريزش نظام شوراها در روسيه و پيمان اتحاد كشورهاى قاره آمريكا (پاكس آمريكانا) منجر شد، فشار بيشترى بر مفهوم «ملّى» وارد آورد. نيم قرن بعد از سال 1945 دشوار مىتوان تصور كرد كشورى با همان چارچوبهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى سال 1945 باقى مانده باشد. مدل آرجون آپادورا(8) (1990) در تشريح اين تحولات بر ماهيت قلمروزدايى يا حذف قلمروها از جوامع ذهنى فراملّى تأكيد دارد كه كشور را موجوديتى لامكان معرفى مىكند. او بر جريان شتابگيرنده جابجاييهاى مردمى (جهانگردان، مهاجران، تبعيديان، پناهندگان و كارگران مهمان)، جابجاييهاى فنّاورى (مكانيكى و اطلاعاتى)، جابجاييهاى مالى و تصويرهاى رسانهاى (در حال جابجايى از طريق بازارهايى كه هر دم نظمى ديگر مىيابد)، جابجاييهاى ايدئولوژيك (گسترش شعارهاى دموكراتيك غربى) و انشقاق و جدايى در ميان اين عناصر يعنى مردم، ماشينآلات، پول، تصويرها و آراء و آرمانها و اعتقادات كه هر يك طريق تازهاى مىگيرند، تأكيد دارد. شتاب و مقياس و حجم هر يك از اين جريانات اكنون چنان بالاست كه اين انشقاقها [صرفنظر از همپوشيها] به صورت يك محور مركزى در سياستهاى فرهنگ جهانى (301ـ297:1994) جلوهگر شده است.
مفهوم عصر «پساملّى» در هر حال با ضعفهايى مواجه است. شوهت(9) و استام(10) (1994) يادآور مىشوند كه الگوهاى برجسته جريان مسلط «سياليت» حتى در جهان «چندقطبى» چنان سلطهاى دارد كه جهان را از طريق شبكه جهانى حمل و نقل كالا و انتقال اطلاعات و نيز توزيع اين مواد و عناصر بر ابتناى ساختارهاى سلسله مراتبى قدرت ــ حتى اگر آن سلطهجوييها پيچيدهتر و گسترده شده باشد ــ يك شكل و يكسان مىسازد (31:1994). معهذا مدل آپادورا از نظر مطالعه سينماى ملّى حرفهاى بسيارى براى گفتن دارد. پارهاى از اين حرفها را براى بعد مىگذارم و پارهاى را همين حالا مطرح مىكنم. يكى از نتايج نشست ارتباطات كه او طرح مىكند (304:1990) اين است كه دولت و ملت روياروى يكديگرند (304:1990). يوگسلاوى سابق ــ با پنج مليت، سه دين، چهار جمعيت و دو خط نوشتارى ــ نمادى است ناميمون و بدنما از نقش تاريخى دولت در سركوب تفاوتهاى قومى و دينى و فرهنگى.
از منظر تشديد ناهماهنگى بين ملتها و دولتهاست كه لازم مىبينم در يك نظام فدرال و البته بدون ورود به بحث دولتهاى تماميت جو، در باب دولتها و سينماى ميهنى به جاى سينماى ملتها يا ملّى بنويسم.
تا دهه 1980 مطالعه در سينماى ميهنى (يا ملّى) تقريبا منحصر به فيلمنامههايى بود كه در سرزمين يا قلمروى مشخص تدوين شده بود و گاه به اين فيلمنامهها ــ به شيوه واكنشى ــ به عنوان نمود روحيه ملّىگرايى نگريسته مىشد.
نوعا پژوهشهاى تاريخى، فيلمهاى منتخب خود را از ميان فيلمهايى برمىگزيد كه از نظر زيبايىشناسى فيلمهاى بزرگ (فيلمهاى پرعظمتى كه كارگردانان بزرگ داشت) و از منظر عناصر، داراى ويژگيهاى بزرگترين، بلندترين، پرهزينهترين و نظاير آنها بود. چنين پژوهشهايى به ندرت عوامل صنعتى را كه زمينهساز تهيه فيلم بودهاند بررسى مىكرد.
از دهه 1980 طيف جديدى از تحليلها آغاز گرديد. برخى از اين تحليلها در كتاب آندرو هيجسون(11) با عنوان مفهوم سينماى ملّى (1989) تلخيص شده است. يكى از نخستين ملاحظات كلى سينماى ميهنى مبتنى بر تعميمهايى است كه حول محور سينماى بريتانيا گردش مىكند. هيجسون مىگويد سينماى ميهنى بايد تعريف شود نه از منظر فيلمهايى كه در يك كشور مشخص يا توسط يك كشور مشخص توليد مىشود، بلكه همچنين از منظر توزيع، نمايش، مخاطبان تماشاچيان و مباحثات انتقادى و فرهنگى پيرامون آن. در هر حال پرسشهاى متنى و كلى در نگاه (عمدتا صنعتى) خلأهاى غريبى را در توضيحات هيجسون نشان مىدهد، زيرا فيلمنامهها در هر حال واسطهاى بين نمايش و تماشاچى هستند. عواملى كه به تحليل سينماى ميهنى مىپردازد به شرح ذيل قابل بررسى است:
اثر ماندگار ديويد بوردول(12)، ژانت استايگر(13) و كريستين تامپسون(14) با نام سينماى كلاسيك هاليوود (1985) كمتوجهى به صنعتى را جبران كرد كه مشخصه آن بىتوجهى به مطالعات سينمايى بود. آنان نظريه سادهانگارانه واكنشگرايان را كه مبتنى بر رابطه متن ـ محتوا است رد كردند و نشان دادند چگونه عوامل اقتصادى، فنى و اعتقادى بر توليد هاليوود اثر مىگذارد، همچنانكه متقابلاً توليد بر اين عوامل كه در تقابل با ديگر عوامل كاستى نمىگيرد تأثيرگذار است (لاپسلى(15) و وست ليك(16)، 1988:117). آنان به اين نتيجه رسيدند كه حال و هواى سينماى هاليوود متضمن يك رشته هنجارهاى گسترده است كه اين فضا را حفظ مىكند و موجب حفظ يك جريان يكپارچه در فيلمسازى مىشود، (ات آل(17)، اثر برادول، 1985. ص 14). اكثر تحليلهاى بعدى دربارهتوليد همين نمونه پساآلتوسرى(18) را اتخاذ كرد. نگاه كريسپ(19) (1993) درباره توليد سينماى فرانسه بين سالهاى 1930 تا 1960، شيوه تحليل آمريكايى را توسعه بيشتر بخشيد، كليّت توليد را به اجزاى مختلفى چون اقتصاد سياسى و ساختار فردى، تأسيسات و فنّاورى، شخصيت و تربيت او، كوششهاى منظم و نظاممند براى شكل دادن تماشاچى و مخاطب و ايجاد تحول در سبك و حركت تقسيم كرد.
(اين دو همراه با هم آمدهاند چرا كه ارتباط واقعى و تنگاتنگى با هم دارند.) هيجسون مىگويد: «طبقهبندى تحليلهاى سينماهاى ملّى مىبايست مشتمل بر مجموعهاى از فيلمهايى شود كه در يك كشور بر روى اكران مىآيد.» (44:1989)
هاليوود در بريتانياى پس از جنگ (1987) نوشته پل سوآن(20) يكى از معدود تحليلها دربارهفيلمهاى وارداتى و تماشاچيان آنهاست. اما توجه به «سينماى وارداتى» در مطالعات سينماى ملّى تداول و رواج بيشترى يافته است، چنانكه اين توجه خاص را در كتاب سينماى امروز آلمان اثر توماس الساسر(21) (1989) مىتوان مشاهده كرد. بنابر ديدگاه هيجسون، سينماى ملّى تنها نبايد شامل فيلمهايى شود كه در يك كشور ساخته مىشود. بايد توجه داشته باشيد كه بسيارى از كشورها عملاً فاقد توليد سينمايى هستند و از چنين صنعتى بىبهرهاند. كشورهاى فقير، بهويژه در آفريقا، ابدا قادر به توليد فيلم نيستند. در بوركينو فاسو ــ يكى از فقيرترين كشورهاى جهان ــ سرمايه غيربومى زمينهساز عرضه سينماى خارجى براى مخاطبان خارجى شده است. پارهاى از كشورها اساسا فيلمهايى را به زبان ساير كشورها كه زبان مشترك آنها با كشورهاى ديگر است تماشا مىكنند؛ تونس و اروگوئه از جمله اين كشورها هستند. پارهاى ديگر از كشورها چون آسياى جنوبى و جنوب اقيانوسيه فاقد توليدات ديدارى ـ شنيدارى و سينما هستند، اما توزيع ويديو در آنها رواج فراوانى دارد.
اين عنصر نيز از جمله عناصر سينمايى است كه در طبقهبندى مطالعاتى چندان بدان توجه نشده است، با اين استدلال كه مطالعات سينمايى چندان ارتباطى با مطالعات رسانهاى ندارد و سرمايهگذاريهاى وسيع نمىطلبد. در نتيجه مطالعات سينمايى قويا از اين امر دورى گزيده است و تا دهه 1980 رويكردى به تماشاچى نداشت (نگاه كنيد به ويلمن(22)، 1987). در جمله فوق كلمه «قويا» به كار رفته و نه «كاملاً»: نگاه كنيد به نقد جان هيلز(23) درباره تمايل هيجسون براى رواج فيلمهاى هاليوودى در بريتانيا كه مىكوشد بحث مربوط به توليد فيلم را مخدوش كند كه اين بحث اساسا درباره سينماى بريتانياست نه آمريكاى شمالى (14-13:1992). برخلاف رويكردى كه نسبت به تماشاچى در مطالعات رسانهاى وجود دارد، در هر حال مطالعات سينماى ملّى، تماشاچى را در مركز توجه قرار داده است و در آمارگيريها بدان توجه نشان داده شده. بالاخص بحث درباره تماشاچى به طور مشخص در مطالعاتى وارد شده كه به تجزيه و تحليل مسائل مربوط به تجربه توليدات سينمايى در سطح محلى مىپردازد و غايت آن رويارويى آن با سلطه فرامليّتى هاليوود است (هيل، 1994). و نيز همين عنصر [تماشاچى [در مبحث حفظ و پاسدارى از هنر سينماى بومى در كتاب الساسر (1989) مطرح شده كه سينماى جديد آلمانىبا چنگ و دندان مىكوشد با سرمايه دولتى تماشاچى به دست آورد.
مباحثات درباره رواج فيلم و نيز مباحثات گستردهتر در سطح ملّى به روشنى صنعت سينما و تماشاچى را تحت تأثير قرار داده، سناريوها را آگاهانهتر ساخته است. نظر به آميزشهاى فرهنگى لازم است آراى بومى و خارجى درهم آميخته شود. از اين روى در دهه 1980 مطالعه در باب سينماى ملّى، به فيلم به عنوان معيارى براى داورى زيبايىشناسى كمتر پرداخته و بيشتر به عنوان موضوعاتى براى مباحثات فرهنگى ( ـ ملّى) نگريسته است. براى نمونه، هيل (1986) نگرش اعتقادى سينماى بريتانيا ــ و سركوب ــ طبقه، جنسيت، جوانى، مصرفگرايى و قلمروهاى مربوط به فيلمهاى سال 63-1956 را مورد بررسى قرار داده است. نگاه مارشا كيندر(24) (1993) به سينماى اسپانيا توجه را معطوف به شاخصه فرهنگى روايت اُديپى كرد، يعنى شيوه تعارضات اديپى در درون خانوادهاى كه پس از اين درباره مسائل سياسى و حوادث تاريخى سخن مىگفتند و در دوران سركوب فرانكويى و سينماى اين دوره اين مباحثات و گفتگوها متوقف شده بود و پس از پايان گرفتن دوره سركوب و سانسور فرانكو، اين مباحث با شدت و نيز تجليات بيشترى مطرح شد (8-197:1993). به همين ترتيب بعضى پژوهشگران انديشه ذهنيت ملّى يا اجتماعى را برگزيدهاند (الساسر، 1980؛ درمودى(25) و جكا(26)، 1988: 23-15).
به جاى توجه به سينماى ملّى در قالب «كارهاى باشكوه»، نويسندگان به طور فزايندهاى به متن توجه نشان مىدهند، بهويژه آن دسته از متنهايى كه شاخصه سينماى ملّىاند، چنانكه در مودى و جكا در فاصله سالهاى 1970 و 1986 روش نسبتا فراگيرى را براى طبقهبندى به منظور شناسايى سينماى استراليا از منظر زيبايىشناسى به كار مىگيرند. از اين منظر، نگاه به سينما كمتر صنعتى است و بيشتر گرايش به مبانى و ويژگيهاى اجتماعى ـ فرهنگى دارد.
ويژگى فرهنگ ملّى مىتواند هم غير از ملّىگرايى و هم متفاوت از هويت ملّى باشد. چنانكه پل ويلمن مىگويد: «ويژگى شكلگيرى يك فرهنگ ممكن است با حضور و نيز با غيبت ذهنيت نسبت به هويت ملّى تشخّص يابد... مباحث مربوط به ملّىگرايى و آن مباحثى كه به ويژگى ملّى مىپردازد و يا ويژگى ملّى را در شمول خود مىگيرد يكى نيستند... ساختار ويژگى ملّى در واقع متضمن و ناظر بر پيوند هويت ملّى و مباحث ملّىگرايى است» (210: 1994). بنابراين سينماى نوعا ملّى مقيد نيست اسطورههاى ملّىگرايىِ همگونساز و هويت ملّى را به يكديگر پيوند دهد. هيل با اتكا بر نمونهاى كه ويلمن از سينماى سياهان بريتانيا براى اثبات اين نكته عرضه مىدارد، بهره مىگيرد و مىگويد چگونه يك چنين سينمايى حساسيت تفاوتهاى اجتماعى (قوميت، طبقه، جنسيت و موضعگيرى جنسى) را در يك فضاى همگون و ويژه بريتانيايى نشان مىدهد (هيل، 16:1992) و ديگر اين كه چه تفاوت فاحشى آنگونه كه الساسر (208:1984) مىگويد بين آن عوامل اجتماعى و عناصرى چون بازاريابى موفق مجموعه ميراث ادبى سالهاى جنگ، روستا، لايههاى فوقانى اجتماع و آموزش نخبگان وجود دارد كه از مشخصههاى بارز سينماى غيرسياهپوستى بريتانياست. در مقابل مىتوان مشاهده كرد كه توليدات سينمايى مشترك بينالمللى ويژگى ملّى را حذف مىكند. همانگونه كه جفرى نوئل(27) و اسميت(28) درباره آخرين تانگو در پاريس (برناردو برتولوچى، 1972) مىگويند: «اين فيلم در اصل فاقد هرگونه هويت ملّى است.» (154:1985)
قدرت سينماى ملّى در توليد ژانرهاى خاص فرهنگى منوط است به اين كه: آيا مىتواند آنقدر توليد داشته باشد كه زيرساختهاى موردنياز را تأمين كند؟ با مخاطب يا تماشاچى ارتباط برقرار كند و همسو شود با قدرت سنتهاى فرهنگى محلى؟ و سرانجام اينكه تا چه مايه اين عوامل كه توسط فيلم بيان مىشود مرتبط با ساير عملكردهاى هنرى است؟ ميزان توليد و بقا يا ادامه حيات ژانرهاى محلى، ابزارى براى اندازهگيرى قدرت و پويايى سينماى ملّى است؛ اما اين ابزار در دهه 1990 به جهت شاخه شاخه شدن ژانرها، انفصال و تركيب مجدد، احتمالاً چندان كارآمد نبوده است. به همين ترتيب سنتهاى فرهنگى محلى و قدرت بيان و عرض وجود آنها از طريق سينما به جاى ساير شيوههاى هنرى، جنبشهاى شناختهشده سينماى ملّى را به بهترين وجه تقويت كرده است. اين جنبشها عمدتا در لحظههاى تاريخى ظاهر شدند، زمانى كه ملّىگرايى با جنبشهاى اساسا تودهاى پيوند خورد تا فيلمهاى به راستى ملّى توليد كند كه بتواند دعوى هويت و ماهيت ملّى داشته باشد (كرافتز(29)، 1993). پارهاى از اين فيلمها ــ نئورئاليسم ايتاليايى، سينماى نسل سومى آمريكاى لاتين و سينماى نسل پنجمى چين ــ برتارك امواج قيام ملّى و مردمى شكل گرفت. از اواخر دهه 1940 زبان پيچيده فرانسوى، به جهت پذيرفتن ويژگيهاى روشنفكرى و فرهنگى، كمال تازهاى يافت و با اين حال اختلاط با ساير فرهنگها نيز از ويژگيهاى آن است. همانگونه كه كيندر نيز يادآور مىشود (6:1993)، چنين جنبشهايى به طور مقرر از ديگر جاها سنتهايى را وام مىگيرند كه قابل انطباق با ويژگى فرهنگى وامگيرنده است: نئورئاليسم ايتاليايى برگرفته از رئاليسم شاعرانه فرانسوى، پيچيدگيهاى داستانى فرانسوى برگرفته از هاليوود و روسلينى، نسل پنجم چين برگرفته از سنتهاى چينى و نقاشيهاى خارجى است.
انديشه سينماى ملّى لازم است نه تنها در چارچوب طبقهبنديهاى فوق مورد بررسى قرار گيرد، كه بايد از منظر حضور و دخالت دولت نيز دريافته و نگريسته شود. دولت داراى نقش محورى است، اعمّ از آنكه دولتى باشد با نگرشهاى آزاديخواهانه يا سركوبگرانه. و به رغم آنكه حكومتها تحت فشار جهانى شدن قرار دارند و به امكانات ارتباطات جهانى دست يافتهاند و نيز شناخت واقعبينانهترى از عوامل فرادولتى دارند، همچنان سياستهاى دولت و قوّه مقنّنه به طريق مؤثرى يارانههاى سينمايى، تعرفهها، كمكهاى صنعتى، حق نسخهبردارى و صدور مجوز نمايش، سانسور مؤسسات آموزشى و تربيتى و نظاير آن را تحت نظارت و كنترل خود دارد. دولتها مايلاند واردات از هاليوود را محدود كنند و يا لااقل اين قدرت را داشته باشند كه تصميم بگيرند پيه خطر يك جنگ تجارى را آنگونه كه كره جنوبى در 1990 پذيرا شد و با انجمن آمريكايى صادرات فيلم سينمايى در افتاد تا واردات از هاليوود را 5 درصد در سال كاهش دهد (لنت، 3-122:1990) به تن بمالند.
در بحثى كه قابل تعميم به سينما و فيلم نيز هست، جفرى هارتمن(30) مىگويد هر نظريه ادبىاى مبتنى بر يك قانون محدود يا تعميم داده شده است كه برگرفته از عرصهاى يا قلمروى خاص است (507:1979). به همين روال، قبلاً گفتهام كه نقشه ذهنى پژوهشگران سينمايى از جهان توليد فيلم غالبا كوچكتر از كره ارض است.... سادول(31) (1962)، به جهت استعمارِ فرانسه، از سينماى آفريقا بيش از سينماى آمريكاى لاتين مىداند، درحالىكه يك محقق آمريكايى به جهت آگاهيهايى كه از طريق سلطه امپرياليستى آمريكا و مهاجرت فراگير اسپانيايى زبانان دارد، درباره سينماى آمريكاى لاتين پيش از سينماى آفريقا مىداند (كرافتز، 1-60:1993). چنين درك محدودى از فرهنگهاى متعامل و متقابل تأثيرات قوى بر شكلگيرى قانون و نيز سياستهاى جهانى دارد. حتى در سال 1962 سادول متوجه شده بود كه توليد جهان سوم به مراتب متنوعتر از مجموعه آمريكاى شمالى و اروپاست (1-530:1962). اين طيف جهانى سينماى ملّى است كه هدفهاى زير را دنبال مىكند.
جدول زير نشانگر انواع سينماهاى ملّى است كه سه طبقه اصلى «1» توليد صنعتى، «2» توزيع و نمايش و «3» مخاطب (تماشاچى) را لحاظ كرده و نيز به آنچه مربوط به متن و عرضه ملّى است توجه نشان داده است (اين نگرش كوشش كرافتز را نظم بخشيده و به طور اساسى نيز در آن تجديدنظر كرده است، 70-50:1993). همانند اكثر طبقهبنديها، اين طبقهبندى از سينماى ملّى نيز مىتواند درهم آميزد و يك فيلم واحد مىتواند در طبقات مختلف جاى گيرد و يا به گونهاى ديگر نظام پذيرد و هر وضعيت مفروضى مىتواند با توجه به شرايط و حالات توليد و عمدتا حالات صنعتى و فرهنگى، جايگاههاى مختلفى داشته باشد. به علاوه، صدور يك متن مشخص مىتواند اين تنوّع را تغيير بخشد، چنانكه در جريان بازنگرى، فيلمهايى كه متعلق به جهان سوم يا جوامع تماميت جوست، به عنوان فيلم هنرى نگريسته مىشود.
········································································
وضعيت توليد بر مبناى نظامبخشى و نظارت دولت
········································································
حدّاقل (بازار آزاد) / اقتصاد مختلط / حدّاكثر، اقتصاد شديداً متمركز / ديگر يا در خارج از مقررات دولتى
········································································
صنعتى / 1. سينماى ايالات متحده / 2. موفقيتهاى تجارى آسيايى / 3. ديگر سينماهاى سرگرم کننده / 4. سينماهاى تماميتجو
فرهنگى / 5. سينماى هنرى
········································································
هنر آمريكايى / هنر / هنر براى صادرات سوسياليستى
6. توليدات مشترك بين المللي
سياسى (ضد دولتى) / 7. سينماى جهان سوم / 8. سينماى شبهملّى
········································································
تنوّع هشتگانه سينماى ملّى را كه در جدول فوق نشان داده شد مىتوان به شرح زير تبيين كرد:
اين سينما از بودجه ميانمايهاى برخوردار است، سينماى مستقلى است و وابسته است به مؤسسههايى چون ساندنس(32) و هاليوود. سلطه بازار جهانى سينماى هاليوود از اوايل 1919 كاملاً محسوس شده است (گوبك(33)، 1976؛ تامپسون(34)، 1985) تا آنجا كه سينماى ملّى [اروپاى [غربى به طور معمول به سينماى ضدهاليوودى تعريف شده است. به علاوه، دشوار مىتوان سينماى هاليوود را در شمار سينماهاى ملّى قرار داد؛ شايد بدين دليل كه سينمايى فرامليتى است و به ساير كشورها دسترسى دارد. از دهه 1980 اين وضعيت شدت بيشترى گرفته است چرا كه سلطه فزايندهاى بر سينماى اروپاى غربى يافته و به اروپاى شرقى و ساير بازارهاى جديد به طور اساسى راه گشوده است.
با بازارهاى داخلى بزرگ و بازارهاى صادراتى قابل اتكا، سينماهاى هند و هنگكنگ مىتوانند سينماى هاليوود را پشت سر گذارند و در همين حال گاه توليد سينمايى ژاپن بر فيلمهاى وارداتى هاليوود در حوزه محلى برترى مىجويد (سنت، 1990:47).
اين سينماها شامل سينماهاى تجارى اروپا و جهان سوم است كه ژانرها يا موضوعاتى چون ملودرام، اضطراب و هيجان و كمدى را برمىگزينند. اين سينماها عادتا بر منابع و سرمايههاى شخصى تكيه دارند تا بر سرمايههاى دولتى، اما در بيشتر موارد قادر نيستند بازارهاى داخلى را در تصرف خود گيرند (مگر در موارد معدودى مثل مصر كه فيلم ساير كشورهاى عربى را تأمين مىكند). اين نوع سينماى ملّى كشورهاى انگليسىزبان (استراليا و كانادا) را شامل مىشود كه تقليدى از سينماى آمريكاست، همچنان كه بنگلادش تقليدى از سينماى هند است.
اين سينما شامل سينماهاى آلمان و ايتالياى فاشيستى، چين كمونيست و رژيم استالينيستى بلوك شوروى [ سابق ] مىشود.
اين نوع سينما گاه از نظر منابع سرمايهگذارى و ساختار متنى متفاوت هستند. برادول (1985 و 1979) از ويژگيهاى متنى سينماى هنرى در اوج خود مىگويد و اسميت (قسمت 3، فصل 2) اين ويژگيها را برمىشمرد.
اين سينما همانند سينماهاى آن سوى آتلانتيك نمادى از جابجايى سرمايه و نيروى انسانى و درآميختن ايماژهاى رسانهاى است كه آپادوراى(35) (1990) پيش از اين به آن اشاره داشته است.
اين اصطلاح عمدتا اشاره به سينماى ضدامپرياليستى آمريكاى لاتين دارد، اما حوزه آن توسّع بيشترى يافته، بهويژه ويلمن اين تعريف را گسترش بيشترى بخشيده و شامل فيلمهايى مىداند كه به تحليلى تاريخى مىپردازد و در عين حال از نظر فرهنگى حال و هواى خاص مباحثات سينمايى را دارد (8:a1987). كارگردانانى چون مرينال سن(36) از مردم هند، فيلپينو كيدلت تهاميك(37) از آفريكنها و سليمان سيسه(38) و نيز فيلمساز سياهپوست بريتانيايى در اين طبقه جاى گرفتهاند (پانيز و ديلمن، 1989).
اين سينماها ممكن است از نظر حقوقى در مجموعه سينماهاى مردم سركوبشده، بومى، آواره يا ساير جمعيتهايى تعريف شود كه خواستار حقوق مدنى هستند و وابسته به آيين اعتقادى مشخص، زبان يا حوزه فرهنگى معينى هستند. از جمله مىتوان از سينماى مردم كاتالان، كبك، بوميان، چيكانوها و ولزيها نام برد.
درحالىكه طبقهبنديهاى مقررات دولتى و كنترل محورهاى افقى جدول شماره يك خود گوياى واقعيت وجودى خويشاند، سه وضعيت توليد نيازمند پارهاى توضيحات است.
وضعيت صنعتى، وضعيتى است كه بارزترين نمود آن سينماى هاليوود است و عينا در مورد صنايع سينمايى هنگكنگ و هند نيز مصداق دارد.
وضعيت فرهنگى، توليد از طريق مقررات دولتى كه قويا حامى توليد است ــ به طور فزايندهاى از طريق تلويزيون ــ از توليد سينمايى در هاليوود متمايز مىشود و در همان حال سهميه و يا تعرفههاى فيلمهاى وارداتى را مشخص و محدود مىكند.
وضعيت سياسى، در موضع سياسى ضددولتىاش و نيز از طريق وضعيت هنرى فيلمسازى مشخص و متمايز مىشود و از بارزترين نمونه اين فيلمها مىتوان از ساعت كورهها (آرژانتين، 1969) ياد كرد كه به طور مخفيانه ساخته شد و سازندگان فيلم در موضع خطر قرار داشتند.
دو محور جدول شماره يك مشتمل بر 9 طبقه است كه در صنايع فيلم ملّى قابل بررسى است. اين دو محور اين امكان را به دست مىدهد تا طبقهبنديهايى را كه پيش از اين برشمرده شد توضيح و تشريح كنيم.
الف) وضعيت توليد و زيرمجموعههاى آن.
ب) وضعيت مخاطبان [تماشاچيان] كه ا ز طريق توزيع و نمايش متون در جريان وضعيت توليد قرار گرفتهاند.
ج) انواع ژانرهايى كه نوعا در اين وضعيت توليد مىشود؛ همچنين مقررات دولتى توليد.
توزيع و نمايش متضمن سه طبقهبندى زير است:
د) مداخله غيرمستقيم دولت و وجود مقررات يا كنترل توليد (يا نبودنِ مقررات و كنترل توليد).
ه ) مداخله مستقيم دولت و وجود مقررات يا كنترل توزيع و نمايش (يا نبودنِ آنها) در مورد بازار آزاد. در هر حال نبود و غيبت مقررات نشانه حضور فعال دولت است.
و) حضور نمودهاى آشكار يا تلويحى ملّىگرايى يا به واقع ضدملّى كه در هر مورد مىتواند مشوق توليد شود.
در اين جدول سه طبقهبندى يا سه گروه ديگر در ارتباط با مخاطب به طور ضمنى وجود دارد كه بدينگونه تبيين مىشود:
ز) موفقيت يا به عبارت ديگر حضور انواع سينماى دولتى در بازار محلى؛
ح) موفقيت در صدور به ساير مناطق؛ و
ط) طيف انواع تفريحات رقيب در كشورى كه فيلم ساخته مىشود.
درباره وضعيت توليد تقريبا رابطه كاملى بين طبقهبنديهاى «الف» تا «ج» وجود دارد، يعنى رابطهاى است بين وضعيت توليد، وضعيت سرگرمى مخاطبان در توزيع و نمايش و سرانجام وضعيت انواع سرگرميها و ارتباط آن با منحنى نوسانات وضعيت سرگرمى نسبت به آموزش در جوامع تماميتجو.
به همين ترتيب رابطه تنگاتنگى است بين وضعيت فرهنگى توليد، نوع نگاه به فيلم هنرى ــ براى تماشاچيهاى فرهيخته و باسواد ــ كه به مسيرهاى توزيع و نمايش و ژانرهاى فيلم هنرى جهت مىبخشد.
بدنه اصلى توليدات مشترك بينالمللى با اين معيارها مطابقت دارد، با اين تفاوت كه بودجه عظيمترى در آنها صرف مىشود. وضعيت سياسى توليد سينماى جهان سوم عمدتا وضعيتى مخفيانه، گريزپا و نمادين است، به نوعى كه نوع بيان و زبان اين فيلمها، تماشاچى موردنظر را به خطر مىاندازد و نوعا ژانرهاى مستند عليه سياستهاى دولت است و تماشاچى را بر ضد دولت تحريك مىكند.
بُعد افقى جدول دربرگيرنده گروهها يا طبقههاى «د» و «و» است كه شامل مقررات دولتى و دخالت دولت در بخش توليد، توزيع و نمايش است و نيز ملّىگرايى عيان و نهانى را نشان مىدهد كه توسط سينما عرضه مىشود.
اكثر فيلمهاى دولتى نشانگر رابطهاى تنگاتنگ بين اين سه طبقه [مقررات دولتى، دخالت دولت، ملّىگرايى] است. كمترين حمايت مالى دولتى را مىتوان در سينماى هاليوود و سينماى موفق آسيايى و تا حد كمترى در سينماهاى سرگرمكننده يافت كه اين عدم حمايت به صورت عدم مداخله در توزيع و نمايش در قلمروهاى مربوط به خود بازتاب دارد و نيز معمولاً مواضع ملّىگرايى در اين فيلمها بسيار ضمنى و تلويحى است. اين نوع سينما در تقابل و تعارض با سينماى تماميتجو قرار دارد كه دولتهاى آنان بر توليد نظارت تام دارند ــ به استثناى سينماى ايتاليايى فاشيستى و آلمان نازى پيش از سال 1938 ــ و دولت در امر توزيع و نمايش از طريق سانسور و نظارت دقيق بر توليدات محلى و خارجى دخالت دارد و، با تأكيد و غالبا به تصريح، مواضع ملّىگرايانه اتخاذ مىكند.
برجستهترين سينماى هنرى (يعنى نمونه اروپايى) داراى تنوّعاتى است. درحالىكه توليدشان وابسته به يارانه دولتى است، توزيع و نمايش آنها عمدتا بدون دخالت دولت صورت مىپذيرد (سينماى فرانسه بعد از جنگ دوم جهانى يك استثناى شاخص بود) و تجليات و نمودهاى اين فيلمها بيش از آنچه ملّىگرايانه باشد برخوردار از عناصر زيبايىشناسى است. سينماى هنرى آمريكا به جهت عدم حمايت دولت با سينماى هنرى اروپا و ديگر نقاط تفاوت مىكند، حال آنكه دولتهاى سوسياليستى، سينماى هنرى خود را چه در زمينه توليد و چه در عرصه توزيع و نمايش يارى مىدهند و حمايت مالى مىكنند. عملكرد توليد سينمايى مشترك بينالمللى، همانند شيوه سينماى هنرى است به جز اينكه عناصر ملّىگرايى به جهت درهمآميزى عناصر مليتهاى مختلف كمرنگ و خنثى شده است. (سينماى نسل پنجمى چين بعد از حادثه ميدان «تيان آن مِن» به شدت ناسيوناليسم خلق چين را به زير سؤال برد.) سينماى واقعى جهان سوم از نظر توليد و توزيع از حمايت دولت برخودار نيست.
سينماى واقعى جهان سوم، نه در توليد و نه در توزيع، از حمايت دولتى برخوردار نيست و دستاندركاران اين سينما مىگويند سوءاستفاده دولت از آزادى بيان و آزادى اجتماعات بالضروره موجب نمودهاى ضددولتى مىشود. سناريوها و فيلمنامههاى اين سينما از خشونت كمترى برخوردار است؛ اگر چه كنار آمدن با آن آسان نيست، بالأخص آنكه دولت زعامت و نظارت خود را حفظ مىكند. نمودهاى سينماى جهان سوم با سينماى شبهملّى در زمينههاى علايق منطقهاى، قومى، دينى و زبانى كه در يك كشور ناهمگون هستند همپوشى دارد. اين سينما از نظر توليد و توزيع و نمايش به ندرت از حمايت دولتى برخوردار است مگر آنكه دولتى با نظام فدرال باشد چون دولت فدرال كبك.
تماشاچى يا مخاطب از منظر گيشه، آنگونه كه در رديفهاى «ز» و «ط» پيش از اين شرح شد: فيلمهايى كه بيشترين فروش را در كشورهاى مربوطه دارد، موفقيت يا عدم موفقيت صادرات آن و تنوّع و رواج اشكال و صورتهاى تفننى و سرگرمكننده رقيب [سينما] در آن كشور، نقش تعيينكنندهاى در سينماى جهان سوم دارد. از ميان اين دو عامل، دومين آنها عاملى است براى بازنگرى در مطالعات سينماى ملّى. همانگونه كه در دو مورد اول مشاهده شد، سينماى دولتى قابل طبقهبندى در دو طبقه به عنوان واردكننده و صادركننده صرف است. هاليوود، هند، هنگكنگ و سينماى تماميتجوى بزرگ يا اصلى، از طريق بازار و يا از طرق متعارف ديگر بر بازار داخلى خود سلطه دارند. كشورهاى تماميتجوى كوچك (اقمار اروپايى اتحاد شوروى) و ديگر پنج نوع توليد سينماى ملّى براى كسب ديگر بازارها با يكديگر مبارزه مىكنند و رقيب اصلى آنها هاليوود است كه سلطه كاملى بر كليه كشورهاى انگليسىزبان دارد و نفوذ قابل ملاحظهاى از طريق استراتژى جهانى ايالات متحده و اقتصاد و فرهنگ آن كشور اعمال مىكند. سينماى هند و هنگكنگ فيلمهاى خود را براى مهاجران قومى خود به سراسر جهان صادر مىكنند. سينماى هنگكنگ همچنين در سراسر آسياى شرقى مخاطب دارد. بازارهاى سينماى تماميتجوى بزرگ عبارتاند از قلمروهاى استعمارى و اقمار آن كشور. سينماى هنرى در همه نوع و گونه آن به شيوه گستردهاى راه خود را در سراسر جهان مىگشايد و البته طريقى را كه در مسيرهاى متعارف خود باز مىكند، باريكه راههايى بيش نيست. سينماى جهان سوم و شبهملّى به ندرت در شاهراهها جريان مىيابد (عيساى مونترال، تهيه شده در كبك توسط دنيس آركاند(39) در سال 1989 يك استثناء بود كه در واقع محصول مشترك يك سينماى كانادايى ـ فرانسوى به شمار مىآمد). اين نوع سينماها با توجه به ماهيت عمدتا ضددولتى آنها بُرد اندكى دارند و گاه نيز به جهت آنكه كمتر سياسى مىشوند ــ در كشورهاى مبدأشان برد بيشترى مىيابند.
در جدول شماره يك، فضايى كه براى سينماى ضددولتى پيشبينى شده بسيار اندك است؛ سينمايى است كه توسط گروههاى سياسى زيرزمينى توليد مىشود؛ در واقع مبناى سينماى نوع سوم است كه از شكاف باريك تناقضات رژيمهاى تودهاى ليبرال راه مىگشايد كه متناسب با ظرفيت واحدهاى توليدى آنها است و نگاهى ترقىجويانه دارند تا سينماى نسل پنجمى حمايتشده چينيها و سينماى بعد از ماجراى ميدان تيان آن من را با توسل به قابليتهاى جهانىاش درنوردد. ويلمن بر فشار فزاينده بر سينماى غيرمتعارف سياسى يادآور مىشود:
ماهيت پرهزينه توليد فيلم و زيرساختهاى صنعتى، مديريتى و فنى آن، ضرورت يك بازار نسبتا بزرگ را به شدت محسوس مىگرداند تا به يارى اين بازار هزينههاى صورت گرفته جبران شود، چه رسد به كسب مازاد بر هزينه يا كسب سود. اين بدان معناست كه صنعت سينما [به غير از نوع سوم آن، سينماى شبهملّى و سينماهاى فقير [لازم است كه يا يك بازار بينالمللى را به دست آورد يا يك بازار داخلى عظيم در اختيار داشته باشد. اگر بازار داخلى عظيم در دسترس باشد، آنگاه سينما نيازمند گروههاى تماشاچى يا مخاطب بالقوه بزرگى با عواطف همگن است كه بالضروره اين سينما را طلب كند. سينمايى كه نگاهش به ويژگى ملّى خاصى باشد اگر ضدملّى نباشد غيرملّىگرايانه است. از اين روى اين سينما هرچه بيشتر در طلب همگنسازى ملّىگرايى برآيد كمتر قادر خواهد بود به طور جدى توجه خود را معطوف به تنشهاى پيچيده چندبُعدى و چندسويهاى كند كه شاكله فرهنگى يك جامعه را تشخّص بخشيده و متعيّن مىكند... تنها سينمايى كه در چنين جامعهاى حضور دارد، سينماى حاشيهاى و وابسته است. اين تنها سينمايى است كه آگاهانه و مستقيما به مواد و مصالحى مىپردازد كه در افق ديد فرهنگ ملّى جاى مىگيرد (ويلمن، 212-211:1994).
در چارچوب اين جدول، تعلقات اقتصادى بينالمللى به پايين و سمت راست جدول گرايش دارد و تعلقات فرهنگى و ملّى به بالا و سمت چپ جدول مايل مىشود.
درحالىكه نقش گيشه به طور فزايندهاى در سطح جهانى جهتدهنده و تعيينكننده است، معهذا نبايد مانعى براى ديد ما در برابر مشاهده نقش فرهنگى شود. واقع امر اين كه نقش فرهنگى يك ضرورت است و نگاه و توجه را مىطلبد. اروپا در سال 1990 پارهاى مباحثات اصولى را در اين زمينه مطرح كرد. حتى سينماى فرانسه كه موفقترين سينما در جهان در پيوند دادن رشتههاى اقتصادى و صنعتى با مباحث فرهنگى است، فشار بسيارى را براى همگونسازى خود با مبانى جهانى شدن دهه 1990 احساس مىكرد. هيل، درباره سينماى بريتانيا، با ظرافت تمام مباحثات فرهنگى را در تقابل با مباحثات اقتصادى به منظور نافذ گردانيدن سياست (نظر) و عمل در سينماى ملّى پيش مىبرد و بالأخص سياستى را مورد انتقاد قرار مىدهد كه تأييدكننده عمليات بازار (و سلطه بازار از طريق مجتمعهاى فرامليتى) و نيز طيف محدود نمودهاى فرهنگىاى است كه بازار عرضه مىدارد (18:1992). اين نقد معطوف است به مسأله خصوصيت فرهنگىاى كه پيش از اين مطرح گرديد. سينماى فقير ملّى كه كولين مك آرتور براى آن نيرو و توان خود را به كار گرفته، مواجه با مشكلاتى عديده است در تعيّن بخشيدن به نمودهاى خاص فرهنگى و با توجه به اينكه قرنها زبان انگليسى، زبانهاى سلتى اسكاتلندى و ايرلندى و ولزى را به عنوان زبانها و فرهنگهاى عقبمانده و غيرمتمدن نگريسته، مك آرتور اين اصل مسلّم را براى فيلمسازان سلتى مطرح مىكند: هر چه فيلمتان آگاهانه بيشتر بازار بينالمللى را هدف گيرد، مسأله واپسگرايى و عقبماندگى فرهنگى شما كمرنگتر و كمرنگتر مىشود (20-118:1994). در متن دولت قدرتمند آلمان غربى الساسر هنوز اين امكان و فرصت را دارد كه بر اهميت التزام به «سياستهاى فرهنگى» انگشت تأكيد بگذارد، آن هم در كشورى كه سينماى مستقل مصمّمانه قصد دارد فيلم ملّى را خلق و حفظ كند آنهم در بحبوحه توليد سينمايى كه در سطح بينالمللى روى به افزايش و گرايش به اقتصاد دارد (3 : 1989).
همانگونه كه قبلاً گفته شد، هر فيلمى وقتى قرار است براى صادرات باشد ممكن است خصوصيات ملّى خود را با توجه به عوامل و معايير كشور واردكننده و مناسبات سياسىاش با صادركننده تغيير دهد. دغدغه سينماى هنرى و نيز سينماى شبه ملّى از قرائتهاى مبادلات فرهنگى، به مراتب بيشتر از هاليوود به عنوان بزرگترين توليدكننده فيلم صادراتى است كه بىاعتنا نسبت به معايير ديگر جوامع است. عمدتا مىتوان سه رويكرد اساسى را در فيلمهاى وارداتى مشاهده كرد:
الف) فيلمهاى خالى از مفهوم كه غالبا از پيش توسط توزيعكنندگان از معنا تهى شده و دعوى فرهنگى ندارند؛ نظير فيلمهاى ورنر شروتر(40) يا آلكساندر كلاگ(41) يا اكثر فيلمهاى واقعگرايانه اجتماعى و سينماهاى فقير؛
ب) فيلمهاى هنرى غير سياسى و اساسا انسان گرايانه (معطوف به شرايط) و كامل شده با حداقل موازين فرهنگى («بسيار فرانسوى») يا زيبايىشناسى با خصوصيت فرهنگى («نگاه شاعرانه به زندگى محلى»)؛ و
ج) قرائتهاى قوم محورى مثل فيلم آمريكايى كروكوديل دَندى(42) به كارگردانى پيتر فىمن(43) كه وصف آمريكاست و مىكوشد اسطورههاى مرزى آمريكايى را نقش زند و عصر معصوميت را باز شناساند (كرافتز، 9-58 : 1993و1992). اين قرائت اخير از ويلمن مستلزم نوعى همگنسازى خاص است (212 : 1994).
ويلمن، علاوه بر همگنسازى شاخص كه متضمن «شيوه سلطهجويى و استعمارگرى» انسانگرايى فراگير است (ويلمن، 210:1994)، دو شيوه ديگر تحليل ويژگى فرهنگى را مطرح مىكند: يكى «تطابق صوتى» كه به سخنگو اين امكان را مىدهد كه به شيوه نشاطانگيزى با ديگر صداها درآميزد، و دو ديگر «ضمير گناهكار امپرياليست انحصارطلب» (213). اين تطابق صوتى، صرفنظر از مشاركت در «جرم»، مبتنى بر شيوه كلامى است كه باختين به آن اشاره دارد و صرفا برقرارى ارتباط با ديگر محصولات فرهنگى نيست، بلكه همزمان فهم عملكرد فرهنگى ديگرى به منظور بازنگرى و بازانديشى در كلّيت فرهنگى خودى است... يعنى نوعى فرافكنى مضاعف كه تحليلگر موقعيت فرد و گروه ديگرى را كه در جاى ديگرى است و به عنوان ديگرى است، به يكديگر پيوند مىدهد (17-216و 214). دايرةالمعارف سينماى هند راجاو هياكشا(44) و ويلمن تحقق اين هدف را نشان مىدهد. از اين پايگاه است كه چو(45) در باب روا بودن و درستى مباحث نظرى روانكاوى غربى در بررسى اختناق فرهنگى و اجتماعى چنين سخن مىگويد (ص170،1991) و آنگاه خود را در خارج از حوزه مطالعاتى شرق و غرب و خارج از سرزمين چين قرار مىدهد و با اين انديشه به معارضه مىپردازد كه هويت فرهنگى پديدهاى غير از ساختار ايدئولوژيك و اعتقادى است (چو، 1995).
آيا جهانى شدن تفاوتهاى فرهنگى بين ملتها و كشورها را مىشويد و مىزدايد؟ اگر سينماى ملّى و بازاريابى آن نقطه مقاومتى در قبال فشارهاى فزاينده بر كشور چه از درون و چه از بيرون باشد، بسيارى مىگويند كه نمىتوانند براى مدت طولانى مقاومت كنند. مفاهيم «سينما»، «ملت» و «سينماى ملّى» به تدريج مركزيت و محوريت خود را از دست مىدهند و در نظامهاى سرگرمكننده فرامليتى مستحيل مىشوند (كيندر، 440:1993). جريان شتابگيرنده در آميختن و تركيب مردم، تكنولوژى، تصويرها و ايماژها و انديشهها با تلاش فزاينده و اوجگيرنده تهيهكنندگان سينما براى دستيابى به بازارهاى بينالمللى منجر به يكسانسازى و همشكلى در توليد فيلم ملّى در همه جا شده است و امكان متمايز گردانيدن محصولات سينماى ملّى به شدت به خطر افتاده؛ نه تنها به جهت افزايش تعداد توليدكنندگان سينمايى بينالمللى، كه همچنين به جهت رشد و تحول در سيستمهاى تصويرى فيبرى الكترونيكى كه سمت و سوى آنها در جهت حذف كانالها يا خط فاصلها و درآميختن تصويرهاست. از سوى ديگر، توليدكنندگان فيلمهاى هنرى در سطح جهانى نويدهاى تازهاى در توجه و پرداختن به ويژگيهاى فرهنگى مىدهند؛ حتى اگر در حد يافتن عرصههاى جديدى باشد كه در آن عرصهها بتوان آن دلتنگيهاى گذشته و معصوميتهاى پيشين را نقش زد. توجه فزاينده به جشنوارههاى سينمايى در بسيارى از كشورهاى غربى نويددهنده اوج گرفتن تعلقات نسبت به ويژگيهاى فرهنگى است و ظهور تبادلات موفق فيلمهاى سينمايى در دهه 1990 و حضور فعال بخش توليد فيلم «مستقل» آمريكايى روزنههاى اميدى را لااقل در مغرب زمين درباره قوت گرفتن و رشد ذائقهها براى تمايز قائل شدن مصرفكننده در قبال جريان پرشتاب يكسانسازى سينماى هاليوود مىگشايد.
اين مقاله ترجمه فصلى از كتاب زير است :
Film Studies, Edited by John Hill & Pamella Church Gibson, Oxford University, 1999, pp. 385-95.
1. Anderson
2. Gellner
3. Habsbawm
4. Smith
5. Hutchinson
6. Philip Rosen
7. Arjun Appadura
8. Shohat
9. Stam
10. Androw Higson
11. Dawid Bordwell
12. Janet Staiger
13. Kristin Thompson
14. Lapsley
15. Westlake
16. Brodwell et al
17. Post - Althusserian model
18. Crisp
19. Pul swann
20. Thomas Elsaesser
21. Willemen
22. John Hill
23. Marsha Keinder
24 Dermody
25. Jacka
26. Geoffrey Nowell
27. Smith
28. Crofts
29. Geoffry Hartman
30. Sadoul
31. Sundance
32. Guback
33. Thompson
34. Appadurai
35. Mrinal Sen
36. Filipino Kidlat Tahimik
37. Souleyman Cissé
38. Denis Arcand
39. Werner Schroeter
40. Alexander Kluge
41. Croccodile Dundee
42. Peter Faiman
43. Rajav Hyaksha
44. Chow