| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته جيم كالينز
ترجمه على عامرى مهابادى
شايد بهترين روش براى شروع بحث درباره «فيلم ژانر» در اوايل دهه 1990 نگاه به صحنههاى بيانگر دو فيلم وسترن اخير باشد كه هر يك به روش خاص خود «وضعيت ژانر» در فرهنگ معاصر امريكا را نشان مىدهد. در بازگشت به آينده 3 ( 1990 ) مارتى و دكتر در صحرا به سالى كه گويا 1885 است رانندگى مىكنند. آنها در ماشين زمان دلورين (Delorean)خود در كنار هم بالاى اتومبيل نشستهاند و تعدادى اسب آنها را پيش مىبرند. اين پيكربندى رانندگان، اسبها و صحرا نه فقط شبيه به هر دليجانى در غرب قديم از كار درآمده، بلكه بيش از هر چيز شبيه دليجان ( 1939 ) جان فورد است. اين تشابه با بازسازى تقريباً دقيق يكى از معروفترين فيلمهاى فورد تجسم مىيابد. «دليجان» دلورين در مانيومنت ولى، در قابى با زاويه رو به پايين و بهصورت مورّب مىتازد و موسيقى متن فيلم كه به نحو جالبتوجهى شبيه به موسيقى متن فيلم دليجان است، آن را همراهى مىكند. صحنه دوم در با گرگها مىرقصد ( 1990 ) ديده مىشود. پس از آن كه جان دانبار در شكار بوفالو شركت مىكند و آماده عضويت در قبيله مىشود، به تأمل درباره حكومت قبيله سو در افق مىپردازد. اين نما بر پسزمينه غروب پرشكوه خورشيد، منظرهاى چشمنواز و گيرا از غرب دستنخورده ارائه مىكند. دانبار در حكم راوى مىگويد كه او هرگز چنين مردمى را نديده است كه تا اين حد كامل با محيط اطرافشان پيوند داشته باشند: «تنها كلمهاى كه به ذهنم رسيد، هماهنگى بود.» در اينجا ما نه قبيله سو بلكه دانبار را مىبينيم كه كاملاً وسط منظره غروب باشكوه قرار دارد. او قهرمانانه در هماهنگى كامل با چشمانداز ايستاده است.
دليل انتخاب صحنههاى مذكور اين است كه دو نوع متفاوت از فيلم ژانرهايى را بازنمايى مىكنند كه در فرهنگ عامّهپسند معاصر همزيستى مسالمتآميز دارند. يكى از آنها بر مبناى ناسازى شكل گرفته است، همجوارى التقاطى (eclectic)عناصرى كه آشكارا به يكديگر تعلق ندارند؛ در حالى كه ديگرى وسوسه ايجاد نوعى هماهنگى ازدسترفته را دارد، جايى كه همه چيز در سازگارى كامل است. در شرايطى كه اولى پيوند كتابى ژانرهاى كلاسيك ناب را نشان مىدهد، بهصورتى كه جان فورد با ژولورنِ اچ جى ولز تلاقى مىكند، دومى تجسم «صداقت نوينى» است كه هر نوع كنايه را با جستجوى زاهدنمايانه (sanctimonious)پاكى ازدسترفته، طرد مىكند. هر دو اين فيلم ژانرها، بهرغم ديدگاههاى آشكارا متضاد خود، طى دهه اخير در حكم واكنشهايى نسبت به همان محيط فرهنگى قلمداد شدهاند كه مشخصاً چشمانداز معاصر فرهنگ امريكايى است، چشماندازى كه از رسانهها اشباع شده است. هدف از مقاله حاضر، سنجش اين مفهوم است كه چگونه اين فيلمهاى عامهپسند به وجود فرهنگ معنى مىدهند و در اين روند، شكلها و كاركردهاى متغير «وضعيت ژانر» در فرهنگ عامهپسند پستمدرن را بررسى مىكنند.
در اينجا از اصطلاح «وضعيت ژانر» استفاده مىكنم، زيرا نه فقط مىخواهم به فيلم ژانرهاى مشخص بلكه به ژانر در حكم ردهبندى توليد و تماشاى فيلم اشاره كنم. شركتهاى هاليوود بهطور مرسوم توليد سالانه خود را به فيلم ژانرهاى خاصى تقسيم كردهاند كه هر يك در حكم روشى مفيد براى ايجاد توازن بين معيارسازى و تفاوت عمل مىكند. مسلماً بيشترين علاقه هاليوود به حفظ فرمولهاى مشخصى است كه انتظارات مخاطب و در ادامه خود اين مخاطبان را تثبيت مىكند؛ اما چگونه وقتى سرگرمى عامهپسند دچار اين ردهبندى مجدد و گسترده مىشود، ردهبندى امروزى ژانر «موءثر مىافتد»؟ اين ردهبندى با افزايش گزينههاى سرگرمى و تجزيه چيزى ميسر مىشود كه زمانى حضور مخاطب انبوه در مجموعه مخاطبان «موردنظر» بود.
درست همانطور كه متون ژانرى نمونههاى شاخص صنايع فرهنگى هستند، نگره ژانر هم در صنايع نقد فراگير بوده است. محققان فيلم و مورخان اجتماعى سعى كردهاند تا دلالت فرهنگى وسترن، ملودرام و ساير ژانرهاى عامهپسند را در دهههاى 1940 نشان بدهند. آنها از سبكشناسيهاى انتقادى براى توضيح عامهپسندبودن ژانرها و چيزى كه عامهپسندى فوق از «آگاهى عمومى» نشان مىدهد، استفاده كردهاند. از هنگامى كه مطالعه فيلم در دهه 1960 قوت بيشترى گرفت، يكى از رهيافتهاى رايج مطالعه اسطورهها بوده است؛ منظور قرائت روايات عامهپسند در حكم اسطورههاى دنيوى جوامع مدرن است. اين كار بر مبناى دو فرضيه مرتبط انجام مىشود: 1) فيلمها به منزله رواياتى توضيحى كاركرد مىيابند كه داستانگويانِ متعدد در نسخههاى متعدد تعريف مىكنند. 2) در اين روال داستانگويى الگوهاى مشخصى ظهور مىكند كه نشان مىدهد «آگاهى عمومى» نسبت به موضوعاتى در زمان مشخص چگونه است. رهيافت ژانر به منزله اسطوره غالباً در آثار كلود لوى ـ استروس انسانشناس فرانسوى ديده مىشود كه تحليل او از اسطوره در فرهنگهاى بدوى، چارچوبى نظرى براى پژوهش در باره چگونگى تأويل داستانهاى عامهپسند به منزله آثار نمادين ارزشهاى محورى فرهنگ و مسائل حاد اجتماعى آن فراهم آورد. يكى از اصولى كه فراوان از سبكشناسى لوى ـ استروس وام گرفته شده است، مفهوم «خلاف آمدهاى ساختاردهنده» antionomies) (structuring ، تقابلهاى دوگانهاى است كه كشمكشهاى جمعى از فيلمها براساس آن ساختار مىيابد. اين رهيافت در ارجاع به ژانر موزيكال و ساير ژانرها (نگاه كنيد به آلتمن و فوير) بهكار رفت ولى بيش از همه در مطالعه وسترن موءثر افتاد. مثلاً جيم كيتسز در مقدمه خود بر غرب افقها ( 1969 ) جدولى از خلاف آمدها ارائه مىدهد كه به اعتقاد او براى درك ژانر ضرورت دارد (طبيعت در برابر تمدن، فرديت در برابر اجتماع، طبيعت در برابر فرهنگ و غيره) همچنين ويل رايت ( 1975 ) با نشاندادن پيكربندى متغير خلاف آمدها از دهه 1940 تا دهه 1960 تكامل ژانر وسترن را پى مىگيرد.
بههرحال در دهه 1970 اين ديدگاه كه ژانرهاى كلاسيك بخش عمدهاى از موفقيت خود را مرهون ابعاد اساطيرى هستند، مورد بررسى دقيقتر قرار گرفت. مثلاً جان كاولتى استدلال كرد كه در اواخر دهه 1960 ــ اوايل دهه 1970 فيلم ژانرها در حكم اسطورهاى ناب و بىشائبه كاركرد يافتند و چهار نوع بهقول او «دگرگونى ژانرى» ظهور كرد: بورلسك كه در آن قواعد ژانر كلاسيك جنبههاى آبسرد (absurd)مىيابد و براى خنده بهكار مىرود. مثلاً زينهاى شعلهور ( 1974 ) ــ فيلمى نوستالژيك كه در آن اساطير باشكوه دوران طلايى هاليوود به نحوى احساساتگرايانه دوباره تجلى مىيابند؛ مثلاً جرأت واقعى ( 1978) ــ اسطورهزدايى كه طبق درسهاى اين فيلم ژانرهاى كلاسيك مخرب و گمراهكننده مىنماياند، مثلاً بزرگمرد كوچك ( 1970 )؛ و نهايتاً جايى كه اسطوره خود را تصريح مىكند، چنانكه اسطوره اصلى، قديمى پنداشته مىشود ولى به هر صورت اهميت دارد، مثلاً دسته وحشى (سام پكينپا). قدرت اساسى ديدگاه كاولتى در اين است كه تشخيص مىدهد فيلمهاى هاليوودى در اواخر دهه 1960 را نمىتوان «اسطوره ناب» تلقى كرد زيرا هر چهار شكل دگرگونيهاى ژانرى فيلم ژانر كلاسيك را بهمنزله اسطوره يكباره فرا مىگيرند، از ديدگاه خودآگاه در زمان حاضر دور مىشوند و از دوران طلايى فاصله مىگيرند. محدوديت اساسى مباحث كاولتى توضيح او درباره چگونگى وقوع اين دگرگونيها است. استدلال او درباره اين موضوع است كه «فرسودگى ژانرى» عمدتاً بر اثر ورود نسل تازهاى از فيلمسازان و بينندگان فيلم رخ داده (كه با تلويزيون بزرگ شده و طبعاً فيلمهاى هاليوود را به وفور ديدهاند). اين نسل جديد به درجهاى از فرهيختگى رسيده كه داستانهاى قديمى را در توصيف «چشمانداز خيالى نيمه دوم قرن بيستم» ناتوان مىبيند. مسلماً اين فرهيختگى فزاينده كه ماحصل سواد فرهنگى ـ سينمايى است كه با سرعت افزايش مىيابد، عامل مهمى در شكلدادن به تحولات فيلم ژانرها در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 است؛ ولى اين توضيح واقعاً اشارهاى به ارتباط درونى تحولات تكنولوژيك و جمعيتشناسانه ندارد كه جزئى از اين تحولات در سواد سينمايى هستند. ظهور تلويزيون صرفاً باعث نشد تا مخاطبان فيلم تعداد بيشترى از خاطرات روايى انبار شده را ببينند. در واقع ژانرهايى را كه بيشترين اولويت را در هاليوود داشتند متحول ساخت. اين كار اساساً با ورود سينماسكوپ، تكنىكالر و صداى استريوفونيك ميسر شد كه البته به فيلمهاى وسترن و حماسههاى تاريخى اهميت بيشترى داد. اما در اواخر دهه 1960 تأثير تلويزيون بر فيلم ژانرها به صورت ديگرى احساس شد. در دهه 1960 وجود تلويزيون در خانههاى امريكايى باعث تغييرى ژرف در ماهيت سينمارفتن مردم شد. خانوادهها ترجيح دادند در خانه بمانند، تلويزيون ببينند و صرفاً گاهى براى تماشاى پرهزينه و عظيم خاص به سينما بروند. مخاطبان جديدى ظهور كردهاند ــ مشخصاً مخاطبان جوان يا دقيقتر دانشجويان كالج. آنها در اواخر دهه 1960 شكل متفاوتى از سرگرمى مىخواستند و آن را تا حدى در غالب فيلمهاى «ضد فرهنگى» مانند فارغالتحصيل ( 1967 )، رسانه سرد ( 1970 )، زابريسكى پوينت ( 1970 )، بيانيه توتفرنگى ( 1970 )، پنج قطعه انسان ( 1970 ) يافتند. تمام اين آثار به موازات دگرگونيهاى ژانرى در فيلمهايى چون بانى و كلايد ( 1967 )، بزرگمرد كوچك ( 1970 ) و غيره در حكم نوعى ژانر جلوه كردهاند. اگر روال فيلم به منزله اسطوره متحول شد، به دليل ارتباط درونى تحولات اجتماعى، تكنولوژيك و جمعيتشناسانهاى بود كه منجر به ظهور اسطورههاى مورد نظر براى مخاطبان مورد نظر شد. اين پيشرفت براى اين داعيه كه فيلمهاى عامهپسند برخى از آگاهيهاى عمومى را به صورت واحد و به مفهوم انتزاعى خود مىدهند، پيامدهاى جدى دارد.
اگر بخواهيم زمينه فرهنگى وضعيت ژانر در اواخر دهه 1980 و اوايل دهه 1990 را درك كنيم، بايد به بررسى مجموعه كنونى پيششرايطى بپردازيم كه در اثر رابطه متقابل عوامل فرهنگى، تكنولوژيك و جمعيتشناسانه شكل گرفت. بازگشت به آينده 3 و با گرگها مىرقصد هيچيك بهخوبى در ردهبنديهاى كاولتى قرار نمىگيرند. البته اين نكته با توجه به تحولاتى كه پس از انتشار مقاله او در 1978 رخ داد، چندان جاى تعجب ندارد. شايد چهار نوع از دگرگونيهاى ژانرى كه همزمان طى دهههاى 1960 و 1970 رخ داد، از جنبه اداى احترام به ژانرى خاص، متفاوت باشند اما در هر مورد دگرگونى بهصورتى است كه در محدوده ژانرى خاص باقى مىماند، جايى كه فيلم ژانرهاى برگزيده و پيوندى دهههاى 1980 و 1990 مانند جنگجوى جاده ( 1981 )، مخمل آبى ( 1986 )، نيمه تاريك ( 1988 )، چه كسى براى راجر ربيت پاپوش دوخت؟ ( 1988 )، تلما و لوييز ( 1991 ) همگى در ايجاد دگرگونيهاى خاص در ژانرها دخالت داشتند.
درست همانطور كه اين فيلمهاى برگزيده نمايانگر پيشرفت نوين وضعيت ژانر در دهه 1980 بودند، «صداقت نوين» فيلمهايى چون مزرعه روءياها ( 1989 )، با گرگها مىرقصد ( 1990 ) و هوك ( 1991 ) نه بر ايجاد پيوند بلكه بر بازنويسى «قومشناسانه» (ethnographic)ى فيلم ژانرهاى كلاسيك تكيه دارند كه بهعنوان منابع الهام آنها عمل مىكنند. همه آنها با استفاده از يك راهبرد يا راهبردى ديگر سعى دارند «خلوص» (پاكى) ازدسترفتهاى را احياء كنند، خلوصى كه آشكارا حتى پيش از عصر طلايى فيلم ژانر وجود داشته است.
درست همانطور كه در دهههاى 1950 و 1960 تلويزيون ماهيت سرگرمى عامهپسند را تغيير داد، طيف كاملى از پيشرفتهاى تكنولوژيك تأثيرى عظيم بر شكل فيلم ژانرها در دهههاى 1980 و 1990 داشت. تام شاتز در يكى از مجموعه مقالاتش از افزايش شگفتانگيز دستگاههاى ويديويى خانگى سخن مىگويد كه به موازات پيشرفتهاى مشابه در تلويزيون كابلى، شبكههاى تلويزيونى پخش فيلم و ساير پيشرفتها در صفحات تلويزيون (خصوصاً نمايش همزمان برنامههاى چند شبكه و كنترل از راه دور) صورت گرفت؛ همچنين امكان بازبينى چندباره كه با ورود ديسكهاى ويديويى و ويديو سىدى ميسر شد. اين پيشرفتهاى خودكفا را نمىتوان محدود به تأثيرى كلى كرد. برخى از تبعات مهم اين تكنولوژى نوين رسانهاى از اين قرار است:
افزايش حجم تصاويرى كه به خانهها مخابره و پخش مىشود، افزايش مشابه نرمافزارها (كه مانند نوار ويديويى، ديسك و غيره در دسترس هستند) و به موازات آن پيشرفتى كه امكان دسترسى سريعتر و دستكارى در اين منابع تصويرى را مىدهد؛ شمار فزاينده متون ــ چرخه مداوم نشانهها و شكلهايى كه تاروپود زندگى فرهنگى پستمدرن هستند.
اينكه مىتوان بلافاصله به تعداد بىشمارى از متون دسترسى يافت، ناگزير رابطه ميان عناصر كلاسيك و معاصر را تغيير مىدهد زيرا هر دو به موازات يكديگر و همزمان گردش دارند. اين همزمانى «منزلت» فرهنگى متون كلاسيك را چندان نمىكاهد، بلكه عمدتاً كاركردهاى محتمل آن را تغيير مىدهد؛ كاركردهايى كه معانى تلويحى گستردهاى در اين زمينه دارند كه چگونه ژانر و در ادامه فرهنگ عامهپسند در فرهنگ معاصر كاركرد مىيابد. بهطور مرسوم تصور مىشود كه تكامل ژانر الگويى سهمرحلهاى دارد: دوره اوليه شكلگيرى كه در آن روايات و قواعد بصرى خاص بهصورت پيكربندى قابل تشخيصى از موءلفهها درمىآيند كه مرتبط با مجموعه ثابتى از انتظارات مخاطب هستند. در ادامه اين دوره، «عصر طلايى» مىآيد كه در آن رابطه متقابل مجموعههاى تثبيتشده با موءلفههاى سبكى و انتظارات مخاطب تابع تنوع پيچيده و جايگشتها (permutations)است. مرحله آخر معمولاً زوالى چندجانبه توصيف مىشود كه در آن قواعد دستاندركار به صورت هجو شخصى يا خودبازتابندگى ديزالو مىشوند (وسترنهاى خداحافظى از مردى كه ليبرتى والانس را كشت [ 1962 [و تكنولوژيها بازتاب اين «عرصه» است و در ايجاد آن نقش دارد). بههرحال اين الگوى سهمرحلهاى، ظهور مجدد ژانر وسترن را به نحوى مناسب توضيح نمىدهد. علت اساساً اين است كه بازيافت از جهات گوناگون تقريباً بىسابقه است. شايد بهتر باشد بهجاى تصور بازگشت وسترن در حكم نوعى «مرحله چهارم» اين مرحله «رنسانس» را با توجه به تحولات تكنولوژيك ببينيم كه مجموعهاى از شرايط پديد آورده و در اين مجموعه كاركرد اصلى وضعيت ژانر در روند تعريف مجدد است. «قابليت بازيافت» متون گذشته، اين واقعيت كه متون عامهپسندى كه زمانى فراموش شده بودند اكنون به صورت ارادى «قابل دسترس» هستند، كاركرد فرهنگى فيلم ژانرهاى گذشته و حال را تغيير مىدهد. اكنون حضور همهجانبه چيزى كه امبرتواكو «چيزهاى قبلاً گفتهشده» مىنامد، در قالب «همچنان گفته مىشود» بازنمايى مىشود و دوباره در چرخه قرار مىگيرد. اين موضوع صرفاً به افزايش متون قابل دسترس مرتبط نيست بلكه دگرگونى «عرصه فرهنگى» را هم دربر مىگيرد، عرصهاى كه فيلم ژانرهاى معاصر اكنون به آن معنى مىدهند. اگر فيلم ژانرهاى دهههاى 1930 و 1940 در حكم اساطير دوران بحران بزرگ اقتصادى و فرهنگ امريكايى دوران جنگ كاركرد مىيابند، وقتى در حكم فيلمهاى «كلاسيك» يا صرفاً قديمى بازمىگردند، چگونهكاركردى مىيابند؟ چگونه «عملكرد فرهنگى» اين فيلم ژانرها متحول مىشود، خصوصاً هنگامى كه اسطورهشناسى دورههاى قبل در كنار فيلم ژانرهاى جديد و اسطورهشناسيهايى كه برقرار مىسازند، همزيستى مسالمتآميز دارند؟
اين موقعيت را لستات، راوى خونآشام رمان لِستات خونآشام، نوشته آن رايس به نحوى بسيار موءثر تشريح مىكند. در ابتداى رمان لستات توضيح مىدهد كه او از دنياى مردگان بازگشته زيرا «هياهو در فضا» ــ امواج راديويى و تلويزيونى كه حتى به تابوت او در زير زمين نفوذ كرده ــ او را بيدار كرده است. پس از بازگشت به سمت زمين، يكى از عجيبترين نكاتى كه او در مورد زندگى اواخر قرن بيستم مىيابد اين است كه :
اكنـون ديگر چيـزهاى جديد بهطـور معمـول جانـشيـن چيـزهـاى قديمـى نمىشوند... در دنيـاى هنر و سرگرمى تمام آثار قرون سابق «بازيافت شدهاند»... در تالارهايى كه با نور مهتابى روشن شدهاند، مىتوانيد نوارهاى آوازهاى گروهى قرون وسطى را بيابيد و در حالى كه با سرعت 150 كيلومتر در ساعت در بزرگراه رانندگى مىكنيد، آن را با پخش صوتِ استريوى خودرو بشنويد. در كتابفروشيها اشعار دوران رنسانس در كنار رمانهاى ديكنز يا ارنست همينگوى فروخته مىشود. كتابهاى آموزشى روى همان ميزى قرار دارد كه كتاب مصرى مردگان ديده مىشود... برنامههاى بىشمار تلويزيونى، جريان بىوقفه تصاوير خود را در اتاق هر هتلى پخش مىكنند؛ اما ديگر مجموعهاى از مواد توهّمزا وجود ندارد. در واقع اين قرن به هر معنايى زمين را به ارث برده است ( 9-8 ).
عرصه رو به گسترشى كه «ميراث» پديد مىآورد نه فقط شرايط بازنمايى بلكه اساساً موضوع بازنمايى را هم تغيير مىدهد، همان تجربه «خام زندگى» روزمره كه اكنون به طرق متعدد و همواره حىّ و حاضر از سر مىگذرانيم. اين واقعيت كه ديگر چيزهاى نو جايگزين قديميها نمىشوند، صرفاً پيشرفت تاريخى ژانرهاى خاص را تغيير نمىدهد، بلكه كاركرد فيلمهاى ژانرى را متحول مىسازد. اگر هنوز بتوان گفت كه آنها به نحوى نمادين چشمانداز فرهنگى را «ترسيم مىكنند»، اكنون بايد اين كار را با ارجاع به عرصهاى انجام دهند كه اين چشمانداز را شكل مىدهد. خونآشام رايس نمونهاى مشخص است. جنبه هيولايى لِستات از شخصيت رسانهاى او قابل تفكيك نيست. ما خاطرات پرفروش آن را به صورتى مىخوانيم كه در حال تركيب واژههاى خود از طريق واژهپرداز است و به هر صورت درگير ضبط آلبومهاى پرفروش يا ساختن ويديوكليپ نيست، رسانههايى كه در سطح جهان پخش و نمايش داده مىشوند. اگر وجه تمايز متون ژانرى دهه 1960 خود بازتابندگى فزاينده آنها در قبال اسلاف خود طى عصر طلايى هاليوود است، متون ژانرى اواخر دهه 1980 ــ اوايل دهه 1990 حتى با توجه نه صرفاً به فرمولهاى روايى بلكه شرايط گردش و ادراك خود در زمان حال حاد آگاهى (hyperconsciousness)بيشترى نشان مىدهند. اين موضوع تأثير فراوانى بر ماهيت فرهنگ عامهپسند دارد.
دو صحنه از فيلم بازگشت به گذشته 3 ساخته رابرت زمكيس نمونههاى مناسبى از اين نوع وضعيت ژانر نوظهور هستند. در اين فيلم ماجراهاى مارتى و دكتر را در دهه 1880 و سرحدات غرب وحشى پى مىگيريم اما ترغيب مىشويم كه همزمان از ماجراهاى بينامتنى بازگشت به آينده لذت ببريم: افزايش وقفهناپذير نشانههايى كه سرحدات پسامدرن را شكل مىدهند. وقتى شخصيتها به غرب قديم بازمىگردند، سفرشان عملاً به ژانر وسترن قديمى است. اين نكته در صحنهاى بهوضوح آشكار مىشود كه مارتى سعى دارد به دهه 1880 برگردد و دكتر را از مرگ حتمى نجات دهد. معبر او به گذشته پرده فيلم است، استعارهاى كه با راندن ماشين زمان در يك درايو ـ اين سينما براى بازگشت به گذشته عينيت مىيابد. پس پرده سينما گذرگاهى به قرن نوزدهم است كه صرفاً در شكل تصاوير، به شكل بازسازى سينمايى وجود دارد و ماديت آن از طريق متن در معرض توجه قرار مىگيرد. اين نكته خصوصاً از طريق اين واقعيت آشكار مىشود كه درايو ـ اين سينما در مانيومنتولى قرار دارد. ضمن بازگشت به ژانر وسترن قديم تصوير نقاشىشده سرخپوستان تبديل به سرخپوستان واقعى مىشود ( ! ) آنها دلورين را در صحرا تعقيب مىكنند. مارتى در آينه جلو خودرو نگاه مىكند تا مكان را ببيند. شايد اين نماى نقطه ديد مهمترين نماى بيانگر فيلم باشد زيرا در يك تصوير بر رابطه ميان گذشته و حال، بين ژانر و فرهنگ پستمدرن تأكيد مىكند. اين تصوير، نماى درشت از آينه كه از ديدگاه مارتى گرفته شده است سرخپوستان را كه نزديك مىشوند كاملاً در قاب مىگيرد ــ ما «تاريخ» را صرفاً در تصوير آينه جلو اتومبيل در زمان حاضر مىبينيم. بار ديگر، عينيت استعارهاى ديگر از مشاهده گذشته در حال به شكل كمدى در معرض توجه قرار مىگيرد. اين يكى از مضامين اصلى تاريخنگارى پستمدرن است؛ اين كه تاريخ اكنون صرفاً در شكل بازنمايى وجود دارد؛ اين كه ما دلالت گذشته را صرفاً زمانى ايجاد مىكنيم كه آن را هماكنون در قاب قرار دهيم. البته اين موضوع اتهام سطحىكردن تاريخ را در پى داشته است (سابچك). منظور اين است كه فرهنگ شر پستمدرن دنيا را به تصاويرى «تقليل داده است» كه خود متعاقباً آنها را مصرف مىكند. گويى كه «تاريخ» بدون وساطت بازنمايى در دسترس ما است و بدينترتيب نوعى «قداست» دارد كه نمىتوان آن را با همجوارى بهعنوان كنايه در نظر گرفت. بازگشت به آينده 3 از نظر در معرض ديد قرار دادن ماشين زمان به منزله فرايندى تفكيكناپذير از توليد تصاوير، شبيه تاريخ جهان در 5/10 فصل نوشته جولين بارتز است. در اين كتاب راوى مىگويد: «ما به تاريخ در حكم مجموعهاى از تصاوير نمايشگاه چسبيدهايم، قطعات مكالمهاى كه مىتوانيم در آن طرفهاى مكالمه را زنده تصور كنيم، چنان كه بيشتر شبيه يك كولاژ چندرسانهاى است... تاريخ جهان؟ در تاريكى فقط صداها پژواك دارند، تصاويرى كه طى چند قرن مىدرخشند و سپس محو مىشوند؛ داستانها، داستانهاى قديمى كه گاه به نظر مىآيد كه همپوشانى دارند؛ پيوندهاى غريب و ارتباطهاى نامربوط» ( 240 ).
ما در غرب قديم بازگشت به آينده 3 به دنيايى روايى وارد مىشويم كه با پيوندهاى نامربوط تعيين مىشود و ديگر در مجموعهاى از قواعد ژانرى قرار نمىگيرد. در عوض با مجموعههاى متفاوتى از قواعد ژانرى مواجه مىشويم كه در هم تداخل مىيابند و داستانهايى عميقاً بينامتنى را شكل مىدهند. اين موضوع به آشكارترين شكل در نمايى از ماشين زمان دلورين ديده مىشود كه تعدادى اسب، به روال فيلمهاى جان فورد و رمانهاى اچ جى ولز، آن را پيش مىبرند. اين موضوع نمايانگر توانايى فيلم براى دسترسى به گزينههاى روايى همزمان است. هر يك از آنها در مجموعهاى از قواعد هستند كه مىتوان آنها را بنا بر تمايل دوباره تلفيق كرد. اين همزمانى گزينهها كه تابع نوعى دسترسى اتفاقى است، در صحنهاى تجلى مىيابد كه مارتى خود را براى مقابله نهايى با ضد قهرمان آماده مىكند. او در حالى كه لباس كلينت ايستوود در به خاطر يك مشت دلار ( 1966 ) را پوشيده است، مقابل آينه تمرين هفتتيركشى مىكند. او چند جمله معروف از مردان خشن را به ياد مىآورد و ادا مىكند. نخست جملهاى از هرى كثيف ( 1971 ): «كارمرو راحت كن!» كه حاكى از سنگدلى هرى است. سپس جمله «با من حرف مىزنى؟» كه ورد زبان تراويس بيكل در راننده تاكسى ( 1976 ) است. دسترسى همزمان به شخصيتهاى وسترن اسپاگتى، پليس سنگدل و شهروند روانى در حكم نسخهاى پيچيدهتر از چيزى نمود مىيابد كه ترميناتور در فيلم 1984 كامرون مقابل چشمانش مىبيند: فهرستى از جملات مربوطه كه مىتوان آنها را بنا بر نياز فورى انتخاب كرد. اين واقعيت كه گزينههاى قهرمان عملاً نقلقولهاى سينمايىاند، صرفاً افزايش سواد سينمايى مخاطب بازگشت به آينده (و البته ماهيت عميقاً بينامتنى اين سواد) را نشان نمىدهد، بلكه ارزش سرگرمى اين استفاده كنايى از اطلاعات ذخيرهشده را هم نمود مىدهد.
در فرهنگ عامهپسند معاصر، هم فهرست و هم سوءاستفاده از آن را مىبينيم. در شرايطى كه گزينههاى ترميناتور مناسب با موقعيت فرضى هستند، انتخابهاى مارتى از منابع گوناگون برگرفته و متناسب شدهاند. همه آنها تا جايى كه به منزله ژستهاى مردان خشن نمود مىيابند اعتبار دارند، ولى از اين حيث كه زمان و ژانر را عامدانه مغشوش مىسازند نامناسباند. نقلقولهاى هرى كثيف و تراويس بيكل تجليات گذشته هفتتيركشيهاى قراردادى و در پيوند با دهه 1880 نابههنگام هستند ولى ضمن ارجاع به دهه 1990 بازگشت به گذشته (فلاشبك) قلمداد مىشوند. حضور آنها در اين صحنه نه «ويرانى تاريخ» بلكه نوع همزمانى را نشان مىدهد كه به منزله فنى كه نشانههاى شكل پيشين را دارد، كاركرد مىيابد. بهصورتى كه نشانههاى قبلى را مىتوان بلافاصله احضار كرد، به سطح آورد، بازنواخت يا دقيقتر بگوييم دوباره در چرخه قرار داد. كنش مناسبسازى تمايزهاى بين مناسب و نامناسب را مسألهساز مىكند؛ همچنين ثبات ردهبنديهاى اطلاعات مشترك را كه شايد سواد فرهنگى بناميم. اين ردهبنديها صرفاً در ارجاع به «مضامين يا فرمولهاى سنتى» (topoi)وسترنهاى قديم نامناسباند اما نهايتاً در فرهنگى كه اين مضامين يا فرمولها يكى از گزينههايى است كه با فشار يك تكمه در دسترس قرار مىگيرد مناسب مىنمايند. اين بينامتنيت بس آگاهانه، نمايانگر تحول در درايت مخاطب و فن روايى، توأم با تغيير بنيادين در چيزى است كه سرگرمى و سواد فرهنگى در «عصر اطلاعات» را تشكيل مىدهد.
نقد معاصر فيلم نهايتاً نتوانسته با اين تحولات بسيار عميق در ماهيت سرگرمى كنار بيايد زيرا اين التقاطگرايى بسيار آگاهانه در برابر مفاهيم قرن نوزدهمى روايت كلاسيك و بازنمايى رئاليستى ارزيابى مىشود. اتهامات مطرحشده از سوى منتقدان «چپ» و «راست» كه همواره از اين متنيت كنترلناپذير هراسيدهاند، متنى كه تن به قواعد قديمى نمىدهد و همان شكل را به خود مىگيرد. التقاطگرايى بسيار آگاهانه نشانهاى از (يكى را انتخاب كنيد): الف) پايان «روايت» است؛ ب ) پايان «امر واقعى»، «تاريخ» و غيره است؛ پ ) پايان هنر و سرگرمى براى همه جز نوجوانهاى فاسد و بيش از حد تحريكشده است؛ ت ) نشانهاى از فساد اخلاقى و روشنفكرانه همهجانبه قلمداد مىشود. تمام اين موارد در اثرِ الف) رخوت همهجانبه پستمدرن ايجاد مىشود كه بر جريان دوباره آت و آشغالهاى تمدن غربى اصرار دارد و نه نشاندادن «امر واقعاً واقعى»، «تاريخ» و غيره؛ ب ) علاقه فراگير به شبيهسازى مداوم كه خواندن «كتابهاى بزرگ» يا تماشاى «فيلمهاى خوب» را از مُد افتاده مىشمرد؛ پ ) توجه ضعيفتر كه در اثر تلويزيون، «تبليغات»، موسيقى راك و تربيت سهلانگارانه كودكان پديد مىآيد؛ ت ) حرص و طمع كنترلنشده در افراد كه نه (يكى را انتخاب كنيد) آثار ارسطو را مىخواند و نه آثار ماركس را؛ ث ) تكنولوژى [ كه ] در دست افرادى [ است ] كه در (ت) توصيف شدند. در بين تمام اظهارات فوق، چيزى كه باقى مىماند ا ين احتمال است كه شايد ماهيت سرگرمى، روايت، هنر، همذاتپندارى به دليل تحولات گسترده در ماهيت توزيع، اطلاعات، دسترسى و دستكارى اطلاعات، به شدت دچار فرمولبندى مجدد شود. اين موضوع صرفاً در حكم گزينه وجود ندارد و ظرافتى را نشان مىدهد كه منتقدان اجتماعى از آلن بلوم تا ژان لويى بودريار در چارچوب آن هنوز به مفاهيم هنر، شناختشناسى و دلالت چسبيدهاند، مفاهيمى كه در اواخر قرن نوزدهم گسترش يافت.
نقلقول زير نمايانگر دغدغههاى مشترك و ماهيت هيستريكى است كه محكوميت روح زمانه (zeitgeist)جديد در پى دارد.
نوجوانى سيزدهساله را تصور كنيد كه در اتاق نشيمن خانوادهاش حضور دارد، در حالى كه هِدفون به گوش زده و ام تى وى تماشا مىكند و مشغول حل مسائل رياضى است... بدن اين نوجوان تازهبالغ با ريتمهاى اورگاسمى به ارتعاش درمىآيد؛ احساساتش با گوشدادن به سرودهايى در لذت استمناء يا كشتن والدين بيان مىشود... به طور خلاصه زندگى بهصورت نوعى خيالپردازى بىوقفه و از پيش تعيينشده درمىآيد.
( بلوم، 75-74 )
اين مخاطبان كه اساساً جمعيتى جوان را تشكيل مىدهند، هنگام سروكاريافتن با روايت، سلايق يا انتظارات چندان پيچيدهاى ندارند. با توجه به اين موضوع در سنين رشد هرگز در پى داستانگويى قدرتمندانه و متقاعدكننده نيستند. آنچه نصيبمان مىشود... روايت بهصورتى كه معمولاً تعريفشده، نيست، بلكه توالى احساسات سطحى تمايزنيافته است... در واقع هيچ نوع پرورش احساس اصيلى وجود ندارد. در نتيجه در پايان فيلم جايى براى تزكيه نيست... كاركرد سنتى بيشتر فيلمهاى امروز دگرگون شده است. بهجاى آن كه وقايع دراماتيك مهم بهطور طبيعى و از بطن داستان، تعامل بين شخصيتهاى باورپذير با چشمانداز اخلاقى و فيزيكى قابل تشخيص پرورش يابد، عكس اين موضوع اتفاق مىافتد... ما بدون وحدت آرامشبخش در روايات سينمايى قديمى با هرج و مرج، سردرگمى و بلاتكليفى مواجه مىشويم.
(شيكل، 4-3 )
ما بهندرت اين نوع تركيببندى پانوراميك را مىبينيم كه زمانى امكان ايجاد تأثير ناشى از همزمانى شبه ـ جهانى را مىداد... موردى كه به نحوى ظريفتر چارچوب اغلب فيلمهاى مهم را غنى مىسازد، فيلمهايى كه سازندگانشان تصاويرى مركب از «تماسهاى» لذتبخش و جزئيات قابل درك ارائه مىدادند. چنان كه آندره بازن استدلال كرده است، اين صحنه متحرك غالباً به مخاطبـان امكان انتخاب بيشتر را مىدهد و قـدرى توجه تأويلى (غالباً مينىمال) مىطلبد. اكنون ما اين كمال هيجانانگيز را صرفاً در فيلمهايى كه از هاليوود نمىآيند (برزيل ترى گيليام، غلاف تمامفلزى كوبريك) درك مىكنيم. به نحوى متضاد فيلمهاى روز امريكايى با ژرفاى بالقوه يا بدون آن پيش مىروند تا تأكيد بيش از حد و نظاميافتهاى بر آگهيهاى تلويزيونى و تبليغات ديگر داشته باشند.
( ميلر، 52 )
ريچارد شيكل شكوائيهاى هدفمند در مورد تأثير مخرب تحريك بيش از حد بر روايت دارد اما دقيقاً چه چيزى دچار بحران شده است؟ روايت يا صرفاً مفاهيم سنتى روايت كه بر وحدت، باورپذيرى، ايجاد عواطف اصيل، رشد طبيعى و تزكيه تكيه دارد؟ اين فهرست مقتضيات از قواعدى مىآيد كه نخست در تراژدى كلاسيك شكل گرفت (و به واضحترين شكل در بوطيقاى ارسطو رمزگذارى شد)، سپس در تئاتر رئاليستى و ادبيات قرن نوزدهم گسترش يافت. بنا بر اين تعريف، عملاً تمام داستانهاى مدرنيستى و پستمدرنيستى رواياتى نارسا هستند. تنها روايات سينمايى قابل قبول آنهايى است كه صرفاً نسخههاى سينمايى الگوهاى قرن نوزدهم بهشمار مىروند. تحولات فرهنگى قرن بيستم آشكارا نبايد تأثيرى بر روايت خوشساخت داشته باشند اما حتى اگر اين مسأله را در پرانتز بگذاريم و به اندازه شيكل بينندگان «نافرهيختهتر» را مرخص ندانيم، جدىترين مسأله در شكوائيه روايى او با تحريكى ديگر سروكار دارد ــ چشمانداز اخلاقى و فيزيكى قابلتشخيصى كه شخصيتها بايد در آن حضور داشته باشند. اين تعريف صرفاً احتمالى ديگر را منتفى مىسازد، اين كه روايات عامهپسند دهههاى 1980 و 1990، چشماندازى اخلاقى و فيزيكى را از تحول غيرقابل درك ارائه مىدهند و اين داستانها شايد تلاشى براى قابل كنترلساختن فرهنگهاى هرج و مرجزده و ناسازگار دهههاى آخر قرن بيستم باشند. اين كار با ارائه چشمانداز واسطه نوينى انجام مىشود كه آن را مىتوان صرفاً در رسانههاى معاصر به نحوى موفقيتآميز و نه مفاهيم قديمى نمايشنامه خوشساخت ترسيم كرد. جايگزينهايى كه شيكل پيشنهاد مىكند ــ روايت يا آنارشى كلاسيك ــ شباهت بىبديلى با تقابل دوگانه، يا اين / يا آن، همه يا هيچ دارند كه متيو آرنولد در كتاب فرهنگ و آنارشى مطرح مىكند. فرهنگ صرفاً در صورتى مىتواند (فرهنگ) باشد كه فرهنگ هر دورهاى جز زمان حاضر را تقليد كند.
مارك كريسپين ميلر سبك معاصر فيلمها را محكوم مىكند. او اين كار را با همان شيوه نوستالژيك انجام مىدهد ولى پيشفرضهاى او در مورد «عملكرد» سينما در روزهاى خوب قديم حتى مسألهسازتر هم هست. نوستالژى شيكل نسبت به داستانگويى سبك قديم است كه در واقع وجود نداشته است (و هنوز هم در سطحى گستردهتر از آنچه وى مىگويد، وجود ندارد) اما كريسپين ميلر حسرت تصورى از تماشاى فيلم را مىخورد كه هرگز وجود نداشته است. عقيده او متكى بر فرضيات اكنون بىاعتبارشده بازِن در مورد رابطه ميان دوربين، واقعيت و تماشاگر است. تز ميلر در مورد تأثير منفى آگهيهاى تلويزيونى بر فيلمسازى، از جنبه ريطوريقا (معانى و بيان) قدرتمند است ولى جايگزينى كه او مطرح مىسازد ــ فيلم قبلاً چگونه بود ــ براساس دركى كاملاً منسوخ از بازنمايى سينمايى است. ميلر نگره آرمانگرايانه بازن از بازنمايى را تداعى مىكند كه طبق آن نوابغ حقيقى سينما امكان مىدهند تا تصوير فتوگرافيك «واقعيت» را به روشى بىواسطه ثبت كند و بدينترتيب امكان مىدهد كه حقيقت مستقيماً روى نوار سلولوئيد بيايد. پس ميلر شكلى اصيل از بازنمايى را در برابر ساير انواع عملكرد سينمايى قرار مىدهد كه طبعاً بهطور خودكار نارسا قلمداد مىشوند. البته در اينجا مسأله، مفهوم فيلم در حكم واقعيتى بىواسطه است، «كمالى» كه تماشاگران مىتوانند در آن تعمق كنند، آزادند كه تأويلهاى خود را از ابهام بنيادين تصوير سينمايى فرمولبندى كنند. از دهه 1960 تاكنون يكى از مضامين اصلى نگره فيلم طرد اين نوع آرمانگرايى بوده است و تعدادى از نگرهپردازان به بررسى دستگاههاى گوناگون سبكى، نهادينه و ايدئولوژيك پرداختهاند كه بين دوربين و «واقعيت» و تصوير و تماشاگر وساطت مىكنند. تمام اينها نشان مىدهد كه چنين روابطى هرگز به صورتى كه بازن تصور كرده بىواسطه نيست. نفى فيلمسازى هاليوود توسط ميلر متكى بر توسل او به سبك فيلم «كلاسيك» است. در واقع نگره فيلم قديمى بهصورتى كه در دهه 1950 براى توصيف شاهكارهاى دهههاى 1930 و 1940 گسترش يافت، انديشه سبك فيلم «كلاسيك» را مطرح ساخت. چندان جاى تعجب ندارد كه اين رهيافت صرفاً ديدگاهى كوركورانه نسبت به روند فيلمسازى اخير است و نمىتواند با ماهيت بسيار «با واسطه»ى عناصر فرهنگى معاصر و تصاويرى كنار بيايد كه براى بازنمايى آنها لازم است. «اشباع هيجانانگيز دنياى فعلى مرهون اين واقعيت است كه اكنون امر واقعى كه در معرض ديد ما قرار مىگيرد، همواره از پيش به انحاء گوناگون «تصوير شده»، «ژرفا و عرض جغرافيايى» سينماى معاصر متكى بر توافق اين بازنمايى فشرده و لايههاى رسوبكرده تصاوير است كه دلالت فرهنگى هر يك از موضوعات را تعريف مىكنند.
در تمام اين انتقادات نسبت به فيلمهاى عامهپسند معاصر كه تخطى فيلمهاى مذكور از روايات سنتى و بازنمايى اصيل را محكوم مىسازند، مىتوان همان فرض را يافت ــ اينكه پيچيدگى فزاينده اين رسانهها نوعى اضافهبار حسى ايجاد مىكند كه در آن بينندگان در حالت رخوت بيش از حد تحريك و صرفاً از طريق توسل كور به غرايز حيوانى مخاطب واقع مىشوند ولى اين نفى فن هراسانه (technophobic)«اضافهبار» رسانهها هرگز اشارهاى به موءلفههاى متمايز روايات عامهپسند اخير، خصوصاً تلاش براى مواجهه مستقيم با اين «اضافهبار»، افراط نشانهشناسانه نكردهاند، همچنين تبديل آن به شكل نوينى از سرگرمى روايى كه لزوماً تغيير ساختار و كاركرد روايت را هم دربر مىگيرد. در اينجا بتمن تيم برتون نمونه مفيدى است زيرا چنين تلاشهايى را براى گنجاندن عرصهاى تجلى مىدهد كه اكنون «چشمانداز ذهنى» زندگى فرهنگى معاصر را شكل مىدهد. همچنين نقدهاى شيكل و ميلر بر اين فيلم آشكارا نمايانگر شكست اين الگوهاى قديمى براى ارزيابى فيلم است. ميلر بتمن را در حكم بخشى از «كارتونسازى هاليوود» طرد مىكند و شيكل آن را يكى از نمونههاى ديگر روايت نارسا، آتشبازى بصرى بهجاى پيرنگ مىداند: «داستان فيلم ــ كشمكش بين قهرمان و جوكر براى نجات روح گاتهم سيتى ــ جالب و سرگرمكننده است اما فيلم اساساً راجع به اين موضوع نيست. فيلم ــ بدون شوخى ــ درباره طراحى شهرى است» (14). اما فيلم برتون درباره چيزى بيش از طراحى شهرى است. در واقع پيرنگى عامدانه «از مد افتاده» را نشان مىدهد. در عينحال ماجراهاى بتمن و جوكر را در بطن فرهنگ واسطه كنونى پى مىگيرد و دستكارى آنها در تصاوير پيرامون خود را تبديل به بخشى ميانى از كشمكشهاى بين آنها مىسازد.
بتمن صرفاً نشانهاى مبهم از چگونگى تلاش روايات عامهپسند براى تجسم اين عرصه نيست ــ شخصيتهاى اصلى آن بهطور فعال درگير راهبردهاى مختلفى از نمايش تصوير هستند. ما در سراسر فيلم جوكر را در ستاد فرماندهىاش مىبينيم. او در حال «بريدن» عكسهاى پيرامون خود است. سپس طى صحنه بعدى در موزه، نقاشيها را يكى بعد از ديگرى از شكل مىاندازد، يا با نقاشى مجدد بر روى اسب يا نوشتن نام خود بر سطح آن. نشانه «دزدى» او در تسلط بر سيگنال تلويزيونى آشكارتر مىشود، جايى كه وى برنامههاى زمانبندىشده را با آگهيهاى هجوآلود خود قطع مىكند. اما بتمن با پويايى كاملاً متفاوتى تصاوير را تصاحب مىكند. به نظر مىآيد كه بتمن هم مانند جوكر بخش عمدهاى از زمان خود را صرف ديدن تلويزيون مىكند و مانند حريفش در محاصره تصاويرى است كه آنها را براى مقاصد خود دستكارى مىكند. درست مانند جوكر كه عملاً در محاصره عكسهايى قرار دارد كه قطع مىكند. نخستين سكانس در بَت كِيْو (غار بتمن) او را در مقابل مجموعهاى از مانيتورها و در محاصره تصاويرى از مهمانانش نشان مىدهد كه توسط دوربينهاى مخفى او ضبط شده است، تصاويرى كه او «به آنها مراجعه مىكند» (نه آن كه «ببرد») تا واقعيتى را احضار كند كه از او گريخته است. در شرايطى كه دستكارى جوكر در تصاوير روندى از تغيير شكل مداوم است، بتمن مشغول بازپسگيرى است. او با مجموعهاى از تصاوير سروكار دارد كه گذشته را شكل مىدهند. تنش بين سرقت و بازپسگيرى نمايانگر روندهاى متضاد ولى مكمّل فيلم است ــ متنى كه بهطور متناوب مضامين سنتى بتمن را مىربايد و قابل ارائه مىسازد. اكسپرسيونيسم آلمان، كليساى جامع گودى، فيلمهاى هيچكاك و غيره.
در معرض توجهقراردادن اين بينامتنهاى پراكنده و آگاهيهاى حاد فراگير كه مرتبط با تاريخ «هنر متعالى» و بازنمايى عامهپسند است، تبديل به يكى از موءلفههاى مهم داستانگويى معاصر شده است. اكنون رويداد روايى همزمان در دو سطح، ارجاع به ماجراى شخصيت و ماجراهاى متن در عرصه توليد فرهنگى معاصر عمل مىكند. اين خود ـ ارجاعى (self-referentiality)كه در حكم واكنش به آن عرصه ظهور مىكند، قابل قياس با پيشرفتهاى مشابهى در نظامهاى ديگر است. مقاله اخير مارك پوستر درباره شيوههاى اطلاعات تلاشى بسيار سازنده براى تعيين تأثير اين تكنولوژيهاى نوين بر ماهيت اطلاعات است ولى در عينحال ضرورت توجه به قسمت دوم مسأله را هم آشكار مىسازد ــ نياز به تعيين شكلهاى نوظهور متنيت كه براى تعديل عرصه به كار مىرود. او استدلال مىكند:
... عوالم زبانشناسانه و پيچيده رسانهها، رايانه و پايگاه دادهها، امكانات نظارت بر حكومت و شركت و نهايتاً گفتمان دانش قلمروهايى هستند كه در آنها كاركرد بازنمايانه زبان با الگوهاى ارتباطى مختلف زير سوءال رفته است. هر يك از آنها وجه خود ـ ارجاعى زبان را در كانون توجه قرار مىدهد. در هر يك از موارد زبان مورد بحث در حكم عرصهاى قابل درك با الگوى بستهبندى يگانهاى شكل مىگيرد، عرصهاى كه قدرتش بيش از بازنمايى چيزى ديگر ناشى از ساختار زبانشناسانه درون آن است. در شرايطى كه اين موءلفه زبانى همواره كاربرد و حضور دارد، امروزه معنا به نحوى فزاينده از طريق سازوكارهاى خود ـ ارجاعى و عنصر غيرزبانشناسانه مصداق در ابهام محو مىشود و نقش كمتر و كمترى در روند ظريف خانواده فرهنگى ايفا مىكند. ( 72 )
پوستر خردمندانه مىگويد كه نوعى حالت چندقطبى بر شيوههاى ناپايدار اطلاعات حاكم است كه هر يك غرابت تاريخى خاص خود را دارد. در عينحال مىافزايد كه خود ـ ارجاعى او لزوماً به معناى فقدان «امور واقعاً واقعى» مصداق است ــ فقدانى كه تأثيرهاى صرفاً مخربى بر ارتباط و ذهنيت دارد: «اين ساختارهاى زبانى نوين بهجاى تجسم زبان در حكم ابزارى در خدمت سوژه مستقل منطقى كه براى كنترل دنيايى از ابژهها و آزادى فزاينده مورد استفاده قرار مىگيرد، به خود ارجاع مىدهند، در خدمت مصداق و طبعاً شكلدادن سوژه به روشهايى نوين و گيجكننده عمل مىكنند.» ( 75 ) ولى آيا اين ساختارهاى جديد مصداقى را از بين مىبرند يا صرفاً ماهيت آن را از نو تعيين مىكنند؟ در اينجا مفهوم مصداق حاكى از آن است كه اين خود ـ ارجاعى لزوماً جايگزين انواع ديگر مصداق مىشود. اما اين استدلال هيچ دليل متقاعدكنندهاى ارائه نمىدهد كه فرض كنيم خود ـ ارجاعى درست به همين دليل ساير انواع اشارتگرى را منتفى مىسازد. خود ـ ارجاعى كه نشانه ارتباط در فرهنگهاى پيچيده از نظر فنى است، همان تشخيص استدلالى و كاملاً نهادينه ابعاد تمام نشانهها است. نشانههاى مذكور در اين مرحله به نحوى مضاعف، مصداقى مىشوند و به دنياى «واقعاً واقعى» و در عينحال واقعيت اين عرصه اشاره مىكنند كه سازه تجربه روزمره در آن فرهنگها را شكل مىدهد. در واقع تأويلهاى انفرادى اين عرصه است كه روند حفظ و بيان دوباره حافظه فرهنگى را شكل مىدهند.
اين «مصداقيت مضاعف» پايه راهبردهاى بيان دوباره است كه در مقالاتى از آن سوتكوويچ، كتى گريگرز، شارون ويليس و آوا پريچر كالينز در اين مجموعه مورد بررسى قرار مىگيرد. مدپرستان در پاريس مىسوزد ( 1990 ) فيلمنامه تلما و لوييز ( 1991 ) نوشته كالى كهورى و استفاده جيم جارموش از الويس در قطار اسرارآميز ( 1982 ) همگى نمايانگر جدايىناپذير بودن اين دو سطح مصداقى با توجه به مفاهيم جنسيت و تفاوت نژادى، ماهيت برترى جنس و تعيين ارزش فرهنگى است. كل اين تمايزها، الگوهايى از نشانهها هستند و به روشى قراردادى شدهاند كه اكنون «واقعى» فرض مىشود و بدينترتيب بايد از طريق راهبردهاى بيان مجدد آشكار گردد كه با در معرض توجهقراردادن سازوكارهاى اشارتگرى آن امر واقعى را تغيير مىدهند. تلما و لوييز از طريق بازسازى واقعيت فيلمهاى رفاقت مردانه (buddy film)و وسترن به واقعيت تبعيت زنان اشاره مىكند. فيلم دائماً بر پيوند درونى تفاوت جنسى و بازنمايى سينمايى تأكيد دارد. ويليس به شكل اساسى اين موضوع را بيان مىكند: ما زنان با همان تصاوير سينمايى و تلويزيونى و داستانهايى بزرگ شدهايم كه مردان مىديدند. شايد ما با مقاومت يا تناوب بيشتر آشنا شده باشيم ولى به هر صورت با همان شخصيتهاى مرد و فيلمنامههاى مردانه در حكم معاصران مذكر خود آشنا شدهايم. شايد اين چارچوبى باشد كه تصاوير زنان از طريقش به اين داستانهاى تقريباً قديمىشده مىتازند و سعى دارند كه به آن وضعيتهاى كليشهاى، قدرى تازگى بدهند. شايد هم قرائتهاى ما را از خود اين موقعيتها به چالش بطلبند، همانطور كه شايد تحليل ما را از اين روند و تأثيرهاى همذاتپندارى در تواريخ ما بهعنوان مصرفكنندگان فرهنگ عامهپسند را به چالش بطلبند. اين راهبردهاى بيان مجدد كه نوعى حاد آگاهى نسبت به تأثير تصاوير در ردهبندى اجتماعى را بازتاب مىدهند، همان روند جهتگيرى مجدد هستند كه از طريق مصداقيت مضاعف هدايت مىشود.
روشهاى گوناگون و اغلب متضادى كه روايات اخير با آنها ساختارهاى قراردادى ژانرهاى عامهپسند را دوباره بيان مىكنند، تبديل به موءلفهاى تمايزبخش از متنيت معاصر شدهاند ولى ديگر سياستهاى واحدى براى بيان دوباره وجود ندارد، بلكه زيبايىشناسى مجرد بيان دوباره در كار است. بازسازى كنايى و بسيار آگاهانه اين عرصه از هجويه كميك بازگشت به آينده 3 تا هجويه تشويشبرانگيز و دوسويه مخمل آبى تا سرقت آشكار نماها در فيلمى مانند تلما و لوييز گسترده است. شايد مختصات و راهبردهاى آنها عميقاً متفاوت باشد ولى يك وجه مشترك دارند ــ تشخيص اينكه موءلفههاى فيلم ژانرهاى قراردادى كه تابع اين بيانهاى مجدد قوى هستند، صرفاً آت و آشغال فرهنگهاى فرسوده گذشته بهشمار نمىروند؛ اين شمايلها، فيلمنامهها، قواعد بصرى، همچنان تا حدى بعضى از انواع بار يا طنين فرهنگى را دارند كه بايد بنا بر مقتضيات روز مجدداً روى آنها كار شود. پس موءلفههاى منفرد ژانرى نه آت و آشغالاند و نه صندوقچههاى متبركات (reliquaries)بلكه ساختههاى مقطع فرهنگى ديگرى هستند كه اكنون در عرصههاى متفاوتى مىگردند و بقايايى از دلالت گذشته را حفظ مىكنند كه دوباره به حال وارد شده است.
اين روايات عامهپسند و پيوندى، فاقد سيطره و پيشبينىپذيرىاند كه شرط اوليه براى «وضعيت ژانر» محسوب مىشود. آنها موقعيتى متضاد را نشان مىدهند كه در آن با متونى مواجه مىشويم كه كاملاً مركب از «مصنوعات» ژانرى هستند، مصنوعاتى كه به شكل تركيب با كاركرد ژانر بهعنوان همراهكننده قواعد روايى و انتظارات مخاطب تضاد دارد. در اينجا به اين علت از واژه مصنوع استفاده مىكنم كه شمايل مفرد يا موءلفه معنايى، نوع ديگرى از موقعيت را مىطلبد كه واقعاً همان عنصر سابق نيست زيرا اكنون با مجموعهاى از علامتهاى سوءال مىآيد كه مانند هالهاى كنايى بر فراز سرش در گردش است، اما اين واقعاً قطعهاى فرسوده نيست كه با خردهريزها شكل بگيرد. يافتن نوعى مشابه از دگرگونى دشوار است زيرا اين روند دگرگونى تا حد زيادى بىسابقه است. مىتوان به دگرگونى انتقال يك شىء دستساز قبيلهاى اشاره كرد كه در موزه قرار مىگيرد. مثلاً هنگامى كه نقاب يا «قفل در» آيينى بهعنوان مجسمهاى مينىماليستى دوباره ارزش پيدا مىكند زيرا صرفاً پشت شيشه پنهان نشده بلكه فراسوى چارچوبهاى نهادينهاى قرار دارد كه ارزش نوين آن را تضمين مىكند. در اينجا بيش از آن كه عناصر مجازى صرفاً كاركردى شوند و عناصر شاعرانه به گفتار محاورهاى تنزل يابند، جنبههاى كاركردى نياز به موقعيتى مجازى دارند و در حكم نوع خاصى از بيان قلمداد مىشوند كه ديگر عينى تصور نمىشود. مصنوعات ژانرى مانند مصنوعات قبيلهاى جنبههاى قياسى نوينى به خود مىگيرند كه در زمينههاى اوليهشان ديده نشده بود ولى از نظر بيان دوباره متفاوتاند. وقتى نقاب ارزش نوينى مىيابد كه مرتبط با شكل استدلالى آن يعنى موزه هنر است، مصنوع ژانرى چنين ارتباطى ندارد و تابع دگرگونيهاى چندگانه و انتقالات چندگانه است؛ در حالى كه همچنان بقاياى معنى اصلى و روابط نحوى (syntactic)را حفظ مىكند، مواردى كه به آن ارزش ژانرى مشخصى مىدهد.
رسيدن به تصويرى متقاعدكننده از وضعيت ژانر معاصر وابسته به توانايى ما براى تشخيص تحولات گسترده در چيزى است كه رويداد روايى و سرگرمى بصرى را شكل مىدهد؛ ولى اين متون كنايى و التقاطى «كل داستان» يا بهتر بگوييم همين يك داستان نيست. از اواخر دهه 1980 نوع ديگرى از فيلم ژانر ظهور كرد كه در عينحال پاسخى به همان چشمانداز پيچيده رسانهاى بود. اين فيلمها بيش از تلاش براى تسلط بر عرصه از طريق رويكرد كنايى سعى كردند تا آن را به كلى طرد كنند و عامدانه از عرصه فعلى اشباعشده از رسانهها بپرهيزند. اين آثار اصالتى فراموششده را جستند كه صرفاً از طريق صداقتى قابل دسترس است كه از هر نوع كنايه يا التقاطگرايى مىپرهيزد. فيلمهايى چون با گرگها مىرقصد، هوك و مزرعه روءياها، همگى اين پاكى (خلوص) بازيافتنى را در گذشته نامحتمل و غيرقابل دسترس نمود مىدهند؛ نامحتمل نه صرفاً به اين علت كه پيش از فساد رسانهها وجود داشته بلكه چون اين گذشته بنا بر تعريف هرگز سرزمينى براى تحقق كامل آرزوها نبوده است، بهصورتى كه در آن مسائل حاضر به شكل نمادين در گذشته حل نمىشود ــ گذشتهاى كه نه فقط وجود نداشته بلكه اصلاً نمىتوانسته وجود داشته باشد.
در با گرگها مىرقصد اين اصالت گمشده در غربى ديده مىشود كه هنوز پاى غربيها به آن باز نشده است. به عبارت ديگر روايت با گرگها مىرقصد زندگى بوميان امريكايى را پيش از ورود سفيدپوستان در كانون توجه قرار مىدهد، دورانى كه به طور مرسوم در فيلمهاى وسترن مورد بىتوجهى قرار گرفته است. در بيشتر زمان فيلم تنها سفيدپوستى كه در فيلم ديده مىشود، جان دانبار است و او بيش از آنكه نقش يكى از ساكنان را داشته باشد، به نمونه اوليه قومنگار شباهت دارد. فعاليت اصلى او مشاهده و ثبت شيوه زندگى قبيله سو است و به پاكى زندگى قبيله احترام مىگذارد. از اين جنبه سفر دانبار بسيار مهم است زيرا حكم ضمانتى براى اصالت موقعيت او در حكم قومنگار و نمادى از تفاوت او با ساير سفيدپوستان را دارد. اين نكته خصوصاً زمانى آشكار مىشود كه دو نفر از اعضاى نفرتانگيز سوارهنظام ارتش شمال امريكا يادداشتهاى او را به جاى كاغذ توالت مورد استفاده قرار مىدهند.
اما با گرگها مىرقصد اين پيش ـ تاريخ (pre-history)وسترن را تبديل به مكانى براى طرحى ديگر مىكند (فراسوى علاقه آشكار به تصويركردن چيزهايى كه قبلاً تصوير نشده است) كه در آن مسائل سفيدپوستان امريكا در دهه 1990 بر زمينه خيالى اين پيش ـ تاريخ تشخيص داده و معالجه مىشود. فيلم مكرراً تلاش دارد تا وسترن كلاسيك را «اسطورهزدايى» كند، يا با دگرگونساختن قواعد يا نشاندادن چيزى كه اتفاق افتاده است ــ ايدئولوژى تقديرباورانهاى كه آشكار يا پنهان در تقريباً كل فيلمهاى وسترن وجود دارد و به استقرار سفيدپوستان در منطقه غرب مىپردازد. در اينجا نيز خلاف آمد سنتى و ساختاردهنده، تمدن در برابر توحش، بهكار مىرود اما افراد قبيله سو تبديل به الگوى تمدن مىشوند. اين جابهجايى در صحنه پايانى به واضحترين شكل آشكار است، جايى كه جنگجويان قهرمان سرخپوست دانبار را كه اكنون يكى از خودشان است آزاد مىكنند و در اين روند چند سرباز را (كه اكنون وحشى قلمداد مىشوند) مىكُشند؛ اما همزمان اين بازنويسى تاريخ وسترن و پيشبرد آن از ديدگاه سرخپوستان امريكايى به خودى خود كافى نيست. طرح مهم و ديگر روايت، بيان شخصى جان دانبار، كاملاً با اين بازنويسى در هم تنيده است، فضايل قبيله سو در دهه 1860 با چشمداشت به ايدئولوژى ديگرى بيان مىگردد كه سفيدپوستان امريكايى خصوصاً ذهنيت «عصر نوين» ايجاد كردهاند. اين ذهنيت در نيمه دوم فيلم به نحو فزايندهاى غالب مىشود، جايى كه دانبار «خود را مىيابد». در اينجا شايد زبان قبيله سو به شيوهاى بىسابقه و از طريق استفاده از زيرنويس مورد احترام قرار گرفته باشد ولى محتواى گفتار آنها به نحو چشمگيرى شبيه چيزى است كه دانشجويان من «گفتار كاليفرنيايى» زمان حال ناميدهاند.
اين دستور كار پيچيده و متضاد ژانر صداقت نوين در «صحنه هماهنگى» آشكار مىشود كه در مقدمه اين مقاله ذكر شد. پس از آنكه دانبار در شكار بوفالو و جشن بعد از آن شركت مىكند، مىبيند كه قبيله روز بعد محل را ترك مىكند. اين صحنه با حركت افقى دوربين روى صحنهاى نفسگير از طلوع خورشيد آغاز مىشود ــ نمايى باشكوه به روال وسترنهاى كلاسيك كه در آنها اعضاى قبيله سو به نحوى يگانه، به صورت ضد نور بر خط افق و بر پسزمينه آسمان بنفش ديده مىشوند.
اين تركيببندى بسيار نقاشىوار توأم با صداى دانبار در حكم راوى به شخصيتها موقعيتى تقريباً مقدس مىدهد: «به نظر مىآيد كه هر روز در اينجا با معجزهاى تمام مىشود. من بههرحال براى اين روز بايد از خدا قدردانى كنم. بيشترماندن در اينجا بىفايده است. ما تا حدى كه مىتوانستيم با خود ببريم، گوشت به دست آوردهايم. سه روز مشغول شكار بوديم. شش اسب كوچك (پونى) از دست دادهايم و فقط سه نفر از مردان قبيله زخمى شدهاند. هيچوقت آدمهايى را نديده بودم كه تا اين حد به خنديدن علاقه داشته باشند، تا اين حد خود را وقف خانواده و يكديگر كرده باشند. تنها كلمهاى كه به ذهنم رسيد هماهنگى بود.» وقتى ما براى اولينبار دانبار را مىبينيم، در كنار قراردادها و از فاصلهاى دور با افقى كاملاً متفاوت اين صحنه را مىبيند. اما در شرايطى كه صحنه پيش مىرود، نماهاى نقطه ديد او از اين منظره شگفتانگيز و صحنه تماشايى هماهنگ با نماهاى ديگرى از دانبار بهصورت يكدرميان مىآيد كه اكنون دقيقاً در همان منظره باشكوه و بنفش طلوع قرار دارد. او در حالى دستش را براى دوستانش تكان مىدهد كه عملاً با آنها يكى شده است و شكل نورپردازى او را با آنان هماهنگ نشان مىدهد. هنگامى كه اين وحدت تثبيت مىشود، راوى مكث مىكند و در پى آخرين نما از قبيله سو، نماى درشتى از دانبار، با زاويه رو به بالا مىآيد كه به او عظمت مىبخشد. وى ادامه مىدهد: «اغلب احساس تنهايى كردهام ولى تا اين بعدازظهر هرگز خود را كاملاً تنها حس نكرده بودم.»
در اينجا روند پيشرفت استقلال درونى در بازنويسى تاريخ و روند بيان، شخصى را نشان مىدهد كه در آن اولى به نحوى فزاينده زمينه را براى دومى فراهم مىآورد. راوى از قبيله سو تمجيد مىكند ولى تصاويرى كه آنها را دربر مىگيرد، مجموعهاى زينتى از وحشيان خوب است و تنها مرد سفيدپوست سمپاتيك در نماى درشت تصوير مىشود. به نحوى متناقض اين صحنه گرچه اصالت را منصوب به پيش ـ تاريخ عصر طلايى وسترن مىداند، بوميان امريكا را به روشى مورد توجه قرار مىدهد كه بسيار شبيه به رمانهاى اروپايى اوايل قرن نوزدهم مانند آتالا، يا عشق دو وحشى در صحرا ( 1801 )، نوشته شاتوبريان است. اين رمان عملاً وحشيان خوب را تحقير مىكند. در اينجا «اصالت» مطلق وابسته به تفسيرى ديگر است. اين كه آيا سرنوشت وحشيان خوب گذشته مىتواند محملى قابل قبول براى فرافكنيهاى خودشيفتهوار اروپاييان ديوانه در زمان حال باشد. در ادامه فيلم اين جنبه از با گرگها مىرقصد بهطور اخص آشكار مىشود، جايى كه دانبار از جنگ با جنگجويان پونى مىگويد. نبردى كه در آن «دستور كار سياسى» وجود ندارد: «هرگز تا اين حد احساس غرور نكرده بودم. هرگز واقعاً نمىدانستم كه جان دانبار كيست. شايد اين اسم به خودى خود هيچ معنايى نداشته باشد ولى در حالى كه نام قبيلهاى خود را مىشنيدم، براى اولينبار مىدانستم كه كيستم.» در بازگشت به آينده 3 آينه جلوى اتومبيل كه «سرخپوستان!» را نشان مىدهد، بر ماهيت ساختگى سفر سينمايى به تاريخ تأكيد مىكند، جايى كه تمام وسترنها نهايتاً چيزى بيش از بازسازيهاى بسيار نمادين از غرب خيالى نيستند. با گرگها مىرقصد در تلاش خود براى نماياندن چشمانداز اصيل گذشته از اين سازههاى كنايى مىپرهيزد. بههر صورت اين صحنه ظاهراً بىواسطه تبديل به نوعى ديگر از آينه مىشود، تخيلى آرمانى كه در آن قهرمان گرفتار خود را مىبيند، آينهاى كه وى را در آن به نحوى جادويى در هماهنگى شفا مىيابد، گرچه اين كار فقط در گذشتهاى دستنيافتنى ميسر مىشود.
با گرگها مىرقصد چند موءلفه تمايزبخش از اين فيلم ژانر صداقت نوين دارد: پسرفت در زمان، به دور از پيچيدگى فاسد فرهنگ رسانهها به طرف اصالتى ازدسترفته كه فرهنگى عامه با پاكى (خلوص) اساسى است، در عينحال محملى براى فرافكنى خودشيفتگى، آينه جادويى قهرمان است. در اينجا نه فقط عناصر بينامتنى بلكه «برونمتنى» هم در كانون توجه قرار مىگيرد. به صورتى كه متن ژانر اصيل كاركردى شبه ـ مقدس در حكم ضامن اصالت مىيابد، چنانكه «اعتقاد و نه كنايه بهعنوان تنها راه حل براى رفع تضاد مطرح مىشود، نمايش تخيل نوين ژانرى ــ جايى كه تضادهاى لاينحل به نحوى موفقيتآميز برطرف مىشود. البته برشمردن تمام موارد اين پيكربندى نوظهور يا تعمق در جايگشتهاى متعدد آن فراسوى گستره اين مقاله است ولى اميدوارم كه تحليلى كوتاه از دو فيلم مثالى، هوك و مزرعه روءياها نشان دهد كه اين پيكربندى چگونه در متون ديگر كاركرد مىيابد.
اسپيلبرگ در ادامه داستان پيتر پَن تمام اين قواعد نوظهور را در معرض توجه قرار مىدهد. تفاوت بين نسخه ديزنى و نسخه اسپيلبرگ از كتاب جى ام براى ويژگيهاى متغير اين فيلم ژانر صداقت نوين را نمود مىدهد. در شرايطى كه نسخه ديزنى تقابل بين كودكى و بزرگسالى را نمود مىدهد، دومى با توجه به نقشى كه فيلم در ايجاد اين تفاوت بر عهده دارد، سطحى از خودآگاهى حاد (hyper self-awareness)را به كار مىافزايد. اين سبك صرفاً نوعى تخطى ذهنى ايجاد مىكند كه به شكل تركيبى آرمانى از اين دو درمىآيد. اتهام فرهنگ اشباعشده از رسانهها فراگير است. تلفن سيار و دوربين فيلمبردارى خانگى موانع اصلى ميان پيتر (كه اكنون وكيل به منزله دزد دريايى است) و فرزندانش محسوب مىشود. خبيثجلوهدادن دوربين ويديويى دستى، يكى از جالبترين تناقضات اين صداقت نوين را ايجاد مىكند ــ گرچه شايد جستجو براى پاكى ازدسترفته و اصالت متكى بر جلوههاى ويژه خيرهكننده و بودجههاى هنگفت توليد فيلم باشد، بههرحال نوعى فن هراسى است. مىدانيم كه پيتر بهعنوان پدر سخت ناموفق است زيرا دستيارش را براى فيلمبردارى از مسابقه بيسبال پسرش مىفرستد. او بهطور ارادى مىخواهد تجربه اصيل و «بىواسطه»ى تماشاى بازى پسرش را «شخصاً» ببيند. تقابل بين «زندهبودن»، برتر از تكنولوژى مصنوعى در صحنههاى افتتاحيه فيلم به تكرار مورد تأكيد قرار مىگيرد. اعضاى خانواده به ديدن نمايش مدرسه مىروند و درمىيابند كه يكى از كودكان در اجراى تئاترىِ پيتر پن نقشِ وندى را بازى مىكند. اين موضوع توجه همه را جز پيتر جلب مىكند. وقتى خانواده به خانه وندى در لندن مىآيند، او داستان پيتر پن را برايشان تعريف مىكند. اين «صحنه مقدماتى» براى قرائت پيتر پن در صحنهاى شبيه به صحنهاى ديگر در اى. تى. مورد تأكيد قرار مىگيرد. در فيلم قبلى اسپيلبرگ انتقال «داستان ـ اصلى» (Ur-story)از طريق ساختار ميزانابيم (Misenabime)(استفاده مكرر از عنصر تصويرى كه به كل متن اشاره دارد) صورت مىگيرد. در شرايطى كه مادر قطعه «اگه قبول دارى كف بزن» را براى دخترش مىخواند، پسر و اى.تى. مات و مبهوت در تاريكى نشستهاند، بدون آنكه ديده شوند. درست مانند تئاترى كه مملو از والدين كودكان است، مشغول شنيدن هستند. در هوك، متن ـ اصلى به نحو آشكارترى در معرض توجه قرار مىگيرد، جايى كه وندى به پيتر بزرگسال «كتاب» را مىدهد. اين كتاب اولين نسخه كتاب برى است. او به پيتر مىگويد كه كتاب ابداً داستان نيست بلكه بيان ماجراى واقعى كودكان از زبان برى، در واقع همسايه بغلى آنها است. وقتى پيتر دوباره به دنياى تخيلى كودكان بازمىگردد، با احساس مجدد لذت كودكانه، در بين وايلد بويز ــ فرهنگ عامه تمامعيار ــ پاكى ازدسترفتهاش را بازمىيابد. اين موضوع به راهحلى مىانجامد كه صرفاً در ناكجاآباد ميسر مىشود. بدينترتيب دو اشتياق متضاد در يك تركيب ناممكن قرار مىگيرند: اشتياق براى تبديلشدن به پدرى قابل و بازگشت به لذت كودكانه دور از هر نوع كنترل پدرانه.
در مزرعه روءياها اراده براى حل مسائل لاينحل در سرزمين روءياها (كه نه در حال و نه در گذشته، بلكه در پيش ـ تاريخ خيالى با لحظهاى اصيل قابل دسترس است) شكل زيباترى دارد. فيلم با يك تاريخ خانوادگى مختصر از شخصيت اصلى، روى كينسلا آغاز مىشود. اين كار از طريق عكسهاى خانوادگى و راوى صورت مىگيرد. بخش مورد بحث جايى است كه رى و پدرش زمانى با عشق مشترك خود نسبت به بيسبال ارتباط نزديكى داشتند ولى طى سالهاى نوجوانى رى، به نحوى آشتىناپذير رابطهشان را قطع كردند. پدر پس از مرگ وايت ساكس، قهرمان محبوبش در مسابقات جهانى سال 1920، مىميرد. زمانى كه تاريخ پردردسر خانواده تثبيت مىشود، رويداد در زمان حال از جايى آغاز مىشود كه رى در مزرعه ذرت صداهايى مىشنود. اين مزرعه هم مانند چشمانداز وسترن به نحوى مضاعف مورد ستايش قرار مىگيرد و هنوز مانده تا فاسد بشود. اين بهشت كشاورزى ـ پيشصنعتى ( «آيا بهشت است؟» «نه». اينجا آيووا است) مكانى براى فرافكنى خودشيفتهوار است و در جايى مستقيماً با رى در مورد درام روانشناسانه و خصوصى او صحبت مىكند. متن اصلى در اين فيلم به ابعاد پيچيدهترى مىرسد. در حالى كه بلك ساكز به نحوى جادويى در مزرعه ذرت ظاهر مىشود، متن گمشده تبديل به گروه گمشده مىشود. پاكى اين «متن» از طريق مقايسه آشكار با زمان حال فاسد مورد تأكيد قرار مىگيرد. جو پابرهنه با اشتياق از لذتهاى اساسى بازى، «هيجان علفزار» مىگويد. اين واقعيت وجود دارد كه او برخلاف بسيارى از مزدوران بىروح مسابقات معاصر ليگ بسكتبال، صرفاً براى غذا كار مىكند. در اين نوع ستايش از بازى، بيسبال بهصورتى كه توسط جو بىكفش و همكارانش بازى مىشود، تبديل به نوعى فعاليت فرهنگ عامه، آيينى سازمانيافته و در عينحال مرموز مىگردد. نوعى حس نوستالژى نسبت به بيسبال احساس مىشود كه شبيه نوستالژى نسبت به دهه 1960 است و رى اعتقاد دارد كه او بايد رنج ترنس مان را «تسكين دهد»، نويسنده ضد فرهنگى كه براى كينسلا تبديل به نوعى شخصيت پدرانه شد. اين اتفاق نخست در دهه 1960 مىافتد (پس از آنكه وى رمان Boat Rockerترنس مان را مىخواند و از بازىكردن با پدر بيولوژيك خود دست برمىدارد). سپس آشكارا در دهه 1980 رخ مىدهد، زمانى كه آنان در پى روءياهاى خود با هم شروع به مسافرت مىكنند. ترنس مان طى سخنرانىاش با عنوان «آدمها خواهند آمد» در تقريباً مرحله گرهگشايى فيلم، ارتباط بين آمريكاى نوجوانان قديم و اواخر دهه 1960 را بيان مىكند. هر دو دوره بهصورت لحظاتى گذرا در از بازى ابدى مىگذرند كه نمايانگر كودكى ابدى است.
رى، مردم ميآن. اونا به دلايلى كه حتى نمىتونن بفهمن به آيووا ميآن. اونا راه خونه تورو پيش مىگيرن و حتى مطمئن نيستند كه چرا اين كار را انجام مىدن. اونا با معصوميت مثل بچهها در خونت ميآن. دلشون هواى گذشتهرو كرده... اونا متوجه مىشن كه جايى همون اطراف جايى كه تو بچگى مىنشستن و براى قهرمانانشون هورا مىكشيدن، براشون رزرو شده. اونا بازىرو تماشا مىكنن و دچار اين احساس مىشن كه در آبهاى جادويى فرو رفتن. خاطرهها اونقدر قوىاند كه اونا بايد از روى چهرههاشون پاك كنند. مردم ميآن رى. تنها چيزى كه تو اينهمه سال دائماً بوده مسابقات بيسباله. انگار امريكا با يك عالمه بوم غلتون صاف شده باشه، درست مثل يك تخته سياه پاك، دوباره ساخته و باز هم پاك شده ولى بيسبال زمانرو مشخص مىكنه. اين زمين، اين بازى يه بخشى از گذشته ماست رى. چيزايىرو يادمون مىاندازه كه زمانى خوب بوده و بازم مىتونه باشه. اوه، رى مردم ميآن. مردم حتماً ميآن.
نثر مان بهخوبى جذابيت صداقت نوين را توصيف مىكند. اين فيلمها مانند اين بازى مرموز نمايانگر بازيافتن پاكى ازدسترفته و تلاش براى رسيدن به سادگى لذت كودكانه در شرايطى جادويى هستند كه راهحلهاى كامل خود را براى رفع اين تضاد لاينحل ارائه مىدهد. زمانى كه پدر مجازى كينسلا از بازيكنان جدا مىشود تا داستانهاى آنان و «چيزى را كه آنجا است» ثبت كند، رى هم به پدر واقعىاش مىپيوندد، اما پدر در سنين جوانى، در هيأت بازيكن جوان بيسبال است كه هنوز سالها مانده تا پدر بشود. در اين قلمرو خيالى، تنشهاى بين نسلها از بين مىرود، جايى كه پسرها پيش از آنكه پدرانشان پدر بشوند با آنها بازى مىكنند. اين نوعى زمانبندى نامحتمل است كه به پسران امكان مىدهد تا صرفاً در زمانى با پدرانشان آشتى كنند كه آنان هنوز پدرانشان هستند.
اين دو نوع فيلم ژانر كه در اينجا مورد بحث قرار دادم، دو ديدگاه متناقض در مورد «فرهنگ رسانهها» بازنمايى مىكنند. نوعى التقاطگرايى كنايى كه سعى دارد از طريق پيچيدگى فنى بر اين عرصه تسلط يابد و صداقتى نوين كه مىخواهد با نوعى فن هراسى خيالى از آن بگريزد. اگر هر دوى آنها در حكم واكنشهايى به اشباع رسانهها جلوه كنند، جاى تعجب ندارد. بهعلاوه همزمانى اين واكنشها، روايات عامهپسند اواخر دهه 1980 و اوايل دهه 1990، نوعى دوسويگى ژرف ايجاد مىكند كه فقدان هر نوع آگاهى عمومى واحد را بازتاب مىدهد. هر دو نوع اين فيلم ژانرها وجهى فوق اسطورهشناسانه دارند. در اين وجه، عرصه فرهنگى دنيايى است كه لايههايى از اسطورهشناسيهاى عامهپسند در آن رسوب كرده است. برخى از آنها قديمىاند و برخى جديد، اما همگى بنا بر دستور كارهاى متفاوت ايدئولوژيك وجود دارند و دوباره بيان مىشوند. اين شكلهاى نوظهور وضعيت ژانر نمايانگر پسا ـ پستمدرنيسم يا پستمدرنيسم متأخر هستند، خصوصاً زمانى كه دومى به اندازه عنوان سرمايهدارى متأخر نامى بىمسمّا است. مىتوان صرفاً به سادگى استدلال كرد كه آنچه تاكنون از پستمدرنيسم ديدهايم، واقعاً مرحله اول است؛ شايد پستمدرنيسم اوليه نخستين كوششهاى آزمايشى براى تجسم تأثير تكنولوژيهاى نوين ارتباط جمعى و پردازش اطلاعات بر ساختار روايت باشد. با الهام از مارشال برمن شايد اگر بگوييم كه مدرنيسم دورهاى بود كه در آن همه چيزهاى جامد در هوا بخار شد، دوران فعلى با پويايى متفاوتى تعريف مىشود كه در آن همه چيزهايى كه بخار شده، بالأخره جامد مىشود. عناصر گذرا دوباره در حكم عناصرى باشكوه با جايگاه و طنين فرهنگى متفاوتى باز خواهند گشت. روايات عامهپسند معاصر نمايانگر آغاز مرحله بعدى هستند، هنگامى كه شكلهاى نوين متنيت، تأثير اين تحولات را در خود نمود مىدهند و در اين روند آنها را به شكلهاى نوينى از سرگرمى تبديل مىسازند.
اين مقاله ترجمه فصلى است از كتاب زير :
Film Theory Goes to the Movies, Edited by Jim Collins, Hillary Radner, Routledge, 1994.