| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته ميشل شيون
ترجمه اميد مهرگان
چراغهاى خانه خاموش و فيلم شروع مىشود. تصاويرى نفسگير و معماگونه روى صفحه جان مىگيرند. پروژكتور پخش فيلم بهكار مىافتد، كلوزآپى از فيلم ديده مىشود، تصاوير اجمالى و برداشتهاى كلى دهشتناك از قربانيهاى حيوانى، فرو رفتن ناخن در يك دست. سپس، در لحظهاى «عادى»تر، يك سردخانه را مىبينيم. در اينجا با پسربچهاى روبهرو مىشويم كه در نگاه اول جسدى در كنار ديگر جسدها به نظر مىرسد، ولى سپس نشان مىدهد كه زنده است ــ حركت مىكند، كتابى را مىخواند، به نزديكى سطح صفحه تصوير مىرسد، و چنين مىنمايد كه زير دستش چهره زنى زيبا در حال شكلگرفتن است.
آنچه تاكنون ديدهايم، فصل آغازين پرسوناىِ برگمان است، فيلمى كه در كتابها و كلاسهاى دانشگاهى از سوى كسانى چون ريموند بلور، ديويد بوردول، مريلين جونز و بلاكول بارها تحليل و بررسى شده است. و احتمالاً فيلم اين مسير را ادامه خواهد داد.
صبر كنيد! بياييد فيلم برگمان را به ابتدايش برگردانيم و فقط صدا را از آن بگيريم و بكوشيم هرآنچه را پيش از اين ديدهايم از ياد ببريم و فيلم را از نو تماشا كنيم. اكنون چيزى كاملاً متفاوت خواهيم ديد.
نخست، ناخنى كه دست را سوراخ مىكند. اين كار در سكوت انجام مىشود. صحنه حاضر تشكيل شده است از سه نمايى كه ما آن را يك نماى واحد ديده بوديم، زيرا آنها به يارى صدا به هم پيوند خورده بودند. ديگر اينكه، دستى كه با ناخن سوراخ شده، در سكوت، چيزى انتزاعى است، حال آنكه وقتى توأم با صدا باشد، دهشتناك و واقعى است. و اما، آنچه ما در نماهاى سردخانه مىبينيم، وقتى كه فاقد صداى چكيدن آباند كه خود پيونددهنده آنها به يكديگر است، چيزى نيست مگر رشتهاى تصاوير ساكن، بخشهايى از اجساد انسانى مجزا از هم، بيرون از مكان و زمان. دست راست پسر، بدون طنين لرزنده و مرتعشى كه همراهىكننده و ساختاردهنده به ژستها يا ايماهاى جستجوگرش است، ديگر هيچ چهرهاى را «شكل نمىدهد»، بلكه صرفاً بىهدف و عبث گشت مىزند. كل سكانس، ضربآهنگ و يكپارچگىاش را از دست داده است. آيا ممكن است برگمان، كارگردانى بيش از حد بزرگشده، باشد؟ آيا صدا صرفاً تهىبودگى تصاوير را آشكار ساخت؟
اكنون سكانسى بسيار مشهور در فيلم تعطيلات آقاى اولو اثر ژاك تاتى را در نظر بگيريم، كه در آن، شوخيهاى ظريف و زيركانه در يك ساحل مخصوص آبْتنى، ما را به خنده مىاندازد. عصبانيت، بىمزّگى و نگرانى اين توريستها بسيار سرگرمكننده است! اين بار اجازه دهيد تصاوير را حذف كنيم. حادثهاى عجيب: همچون روى پشتىِ تصوير؛ فيلم ديگرى پديدار مىشود كه ما اكنون آن را صرفاً با گوشهايمان «مىبينيم»؛ فريادهاى كودكانى كه تفريح مىكنند، صدا (2)(voice)ى آدمها كه در فضاى بيرونى تشديد مىشود و مىپيچد، دنيايى سراسر بازى و سرزندگى. همه اينها دستاورد صدا بود و در عينحال نبود. حال اگر به برگمان صداهايش را و به تاتى تصاويرش را برگردانيم، همه چيز به حالت عادى بازمىگردد. ديدن دستى كه با ناخن سوراخ شده است برايتان چندشآور مىشود، پسرك چهرههايش را شكل مىدهد، توريستهاى تابستانه به نظر قشنگ و بامزه مىآيند، و صداهايى را كه خاصه وقتى فقط صداى اصلى وجود داشت نمىشنيديم از دل تصوير برمىخيزند، همچون از دلِ ابرهاى مخصوص ديالوگ در كميك استريپها.
حالاست كه ما به شيوهاى متفاوت مىخوانيم و مىشنويم.
آيا تلقى از سينما در مقام هنر تصاوير، فقط نوعى توهّم است؟ مسلّم اينكه: آخر چه چيز ديگرى مىتواند باشد؟ اين كتاب دقيقاً درباره همين پديده توهّم شنيدارى ـ ديدارى است، توهّمى كه بيش از هر چيز در قلبِ مهمترين وجه روابط ميان صدا و تصوير جاى گرفته است؛ همچنانكه در مورد برگمان بازنماينده شد، يعنى همان چيزى كه آن را ارزش افزوده value) (added1 مىناميم. منظور من از ارزش افزوده، ارزشِ بيانگر و اطلاعبخشى است كه يك صدا به يارى آن يك تصوير ارائهشده را غنى مىسازد تا بتواند تأثرى (impression) معيّن در خلال تجربه بىواسطه يا بهيادمانده فرد از تصوير بهوجود آورد، تجربهاى حاكى از اينكه اين اطلاعات يا بيان (expression)«به شيوهاى طبيعى و عادى» از دل آنچه ديده مىشود فرا مىآيد و پيشاپيش در بطن خود تصوير وجود داشته است. ارزش افزوده، همان چيزى است كه اين تأثر (كه فوقالعاده نادرست است) را به دست مىدهد كه گويى صدا امرى ناضرورى است و صرفاً آن معنايى را كه تصوير در واقعيت بهوجود مىآورد مضاعف مىكند؛ حال يا تمامش را به تنهايى توليد مىكند و يا به يارى تفاوتهايى كه ميان او و تصوير وجود دارد.
پديده ارزش افزوده، خاصّه در حالت همزمانسازى صدا / تصوير synchronism) image / (soundبهوجود مىآيد، آن هم بنا بر اصلِ synchresis (همزمانى)، يعنى پيشرفتنِ يا تداومِ پيوندِ بىواسطه و ضرورىِ ميانِ آنچه فرد مىبيند و آنچه فرد مىشنود. در اكثر موارد، طوفانها و انفجارهاى صحنه ــ كه تا اندازهاى جعل و شبيهسازى شدهاند يا از خلال تصاوير موادِ غيرمقاوم و سُست بهوجود آمدهاند ــ صرفاً به يارى صدا به انسجام و مادّيت دست مىيابند] و بنابراين واقعى بهچشم مىآيند ] . ولى در بدو امر، در ابتدايىترين و بنيادىترين سطح، ارزش افزوده، ارزشى است افزودهشده توسط متن يا زبان بر تصوير.
چرا به اين زودى از زبان صحبت مىكنيم؟ زيرا سينما پديدهاى آوامحور (vococentric) يا، به بيان دقيقتر، پديدهاى كلام يا لفظمحور (verbocentric)است.
منظورم از بيان اين نكته كه سينما پيش از هر چيز آوامحور است، اين است كه كمابيش همواره به آوا يا صداى انسانى (voice)اولويت مىبخشد و آن را از ديگر صداها] يا صوتها [ برجسته مىسازد. طى فيلمبردارى، اين آوا يا صداى انسانى است كه در ضبطصوت گردآورى مىشود ــ كه بدينلحاظ، دستگاه مذكور كمابيش هميشه ضبط آواست ــ و اين آواست كه در فرايند ميكس صدا، همچون يك سازِ تك يا سولو، منفك و مجزا مىشود ــ آوايى كه ديگر صداها (موسيقى و همهمه) نزد او چيزى جز عوامل همراهىكننده بهحساب نمىآيند. بر همين اساس، تحوّل تاريخى تكنولوژىِ ضبطِ همزمانِ صدا] يا ضبط صداى سرِ صحنه ] ، مثلاً، اختراع انواع جديدى از ميكروفنها و سيستمهاى صوتى، اساساً بر گفتار متمركز شده است، زيرا كه مسلّماً سخن ما نه از آواىِ داد و فرياد يا ناله و زارى بلكه درباره آوا بهمثابه رسانه يا محمل بيان لفظى (verbal expression)است. افزون بر آن، آنچه در ضبط آوا مدّ نظر است، وفادارى شنيدارى (acoustical)به] صداى خاص [چوب درختى اصل، به مثابه ضامنِ فهمپذيربودن سهل و بىزحمت كلمات گفتهشده نيست. بنابراين، مراد ما از آوامحورى، تقريباً هميشه لفظمحورى است.
صدا در فيلم، آوا ـ و ـ لفظ محور است، بيش از همه بدانرو كه آدميان در رفتار عادى و روزانهشان چنيناند. وقتى در هر محيط صدادار موجود، آواهايى را مىشنويد، پيش از هر صداى ديگر (وزيدن باد، موسيقى، ترافيك) همين آواهاى انسانىاند كه توجه شما را به خود جلب و متمركز مىكنند. فقط پس از آنكه بهخوبى دانستيد چه كسى دارد حرف مىزند و درباره چه حرف مىزند، ممكن است توجهتان را از آواهاى انسانى برگيريد و به مابقى صداهايى كه مىشنويد معطوف سازيد. بنابراين، چنانچه اين آواها با زبانى فهمپذير و دستيافتنى صحبت كنند، شما نخست معناى كلمات را جستجو خواهيد كرد و فقط وقتى ميل شما به درك معنا ارضاء شود، پىِ تفسير ديگر صداها خواهيد رفت.
مثال گويايى كه اغلب در كلاسهايم براى توضيح ارزشِ افزودهشده توسط متن مىآورم، يك برنامه تلويزيونى مربوط به سال 1984 است: پخش يك نمايش هوايى در انگلستان كه از سوى استوديوى فرانسوى براى مخاطبان فرانسوى و توسط لئون سيترون2 خودمان گزارش شد. گزارشگر جسور و بىباك، بهرغم آنكه آشكارا گيج از تصاويرى شده كه بىهيچ توضيح و نظم خاصى به او مخابره مىشوند، كار خود را به درستى انجام مىدهد. در يك لحظه معيّن، با قطع و يقين اظهار مىكند: «اينجا سه هواپيماى كوچك هست.» بله ما تصويرى مىبينيم با سه هواپيماى كوچك بر زمينه آسمان آبى، و اين ياوهگويى و مكررگفتنِ بيش از حد، ممكن نيست آدم را به خنده برنينگيزد.
سيترون همچنين خيلى ساده مىتوانست بگويد «امروز هوا معركه است»، و اين چيزى است كه مىتوانستيم آن را در تصوير ببينيم، تصويرى كه بهواقع هيچ ابرى در آن وجود ندارد. يا اينكه بگويد «دو هواپيماى اول، جلوتر از سوّمىاند»، و سپس هر كسى مىتوانست اين را ببيند. يا همچنين «هواپيماى چهارم كجا رفت؟»، و غيابِ هواپيماى چهارم ــ هواپيمايى كه به يارى قدرت محض كلمه از ديدرس سيترون بيرون مىشود ــ برابر چشمانمان مىجهد. به سخن كوتاه، گزارشگر مىتوانست پنجاه توضيح «ياوه»ى ديگر هم بدهد؛ ولى ياوگى آنها توهّمآميز است، زيرا در هر مورد اين گزارهها نگاه ما را چنان جهت و ساختار خواهند داد كه ما آنچه را مىگويند، «به نحوى طبيعى» در تصوير خواهيم ديد.
ضعفِ ادعاى مشهور كريس ماركر در فيلم مستندش به نام نامه از سيبريا ــ پاسكال بونيتزر هم قبلاً آن را در زمينهاى ديگر نقد كرده است ــ كه در آن روى يك سكانسِ خنثاى واحد، روايت عقايد و مرامهاى سياسى مختلفى (استالينيستى، ضد استالينيستى و غيره) را صداگذارى مىكند، اين است كه او به يارى مثالهاى اغراقشدهاش ما را بهسوى اين باور مىكشاند كه گويى مسأله [ ى ارزش افزوده [منحصراً مسألهاى مربوط به ايدئولوژى سياسى است و اينكه در غير اين حالت شيوهاى خنثى براى سخنگفتن وجود تواند داشت. ارزش افزودهاى كه كلمات بر تصوير بار مىكنند، گسترهاى بس فراتر از وضعيت ساده ناشىِ از يك عقيده سياسى را كه يكراست به درون تصاوير فرو شده، درمىنوردد؛ ارزش افزوده، اصلاً درگير خودِ فرايند ساختاربخشى به تصوير است ــ آن هم به يارى چهارچوببندى سرسختانه آن. در هر مورد، تصوير گذرا و ناپايدار فيلم، به ما فرصت زيادى براى ديدن نمىدهد، درست برخلاف يك نقاشى روى ديوار يا عكسى در كتاب كه مىتوانيم با سرعت دلخواه خود آن را بكاويم و به سادگى از شروح و توضيحات حاشيه آن جدايش كنيم.
بنابراين اگر به نظر مىرسد كه تصاوير تلويزيون و فيلم دارند حرف مىزنند، بايد دانست كه اين بهواقع گفتارى بطنى و خودبهخود و كلامى از ته گلوست] ventriloquist ، اصطلاحى در خيمهشببازى ] . وقتى نماى سه هواپيماىِ كوچك در آسمان آبى، بيانكننده «سه هواپيماى كوچك» است، بهواقع يك عروسك خيمهشببازى است كه توسط صداى فرد گزارشگر جان گرفته است و به حركت درآمده است.
در سوى ديگر، موسيقى همچنين مىتواند با پيشروى به شيوهاى بىتحرّك، نوعى بىاعتنايىِ آشكار نسبت به وضعيت را به نمايش گذارد: صحنه در پيشزمينه همين «بىاعتنايى» روى مىدهد. تأثير اين همنشينى صحنه با موسيقى بىاعتنا، بيش از آنكه منجمدكردن احساس و عاطفه باشد، آن را از طريق حككردنش بر پيشزمينهاى كيهانى شدت مىبخشد. من اين موسيقى نوع دوّم را غيرهمدلانه] يا بهواقع ضد همدلانه [مىنامم. تكانه غيرهمدلانه در سينما آن تكههاى موسيقايى بىشمار را بهوسيله نوازندگان پيانو، سلستاها، جعبههاى موسيقى و باندهاى رقص (dance bauns)توليد مىكند، تكههايى كه سبكسرى حسابشده و خامى و سادهدلىشان، عاطفه فردى شخصيت و تماشاگر را تقويت مىكند، حتى هنگامى كه موسيقى وانمود مىكند كه توجهى به آنها ندارد.
يقيناً، اين تأثيرِ ناشى از بىاعتنايى كيهانى، پيشتر در بسيارى از اپراها وجود داشته است، آن زمان كه اوج عاطفى و احساسى چندان رفيع بود كه شخصيتها را در قالبِ بىحركتى و سكون منجمد مىكرد و گونهاى پسرفت روانى (psychotic regression)را باعث مىشد. در اينجا حركتِ قراردادى و مشهور ديوانگى را در اپرا داريم؛ نوعى موسيقىِ كوتاهِ گنگ و مبهم و شخصيتى كه چيزى را تكرار مىكند و در عينحال وحشتزده به عقب و جلو مىجنبد... ولى روى صحنه، اين تأثير غيرهمدلانه چنان برجستگى مىيابد كه ما دليل كافى خواهيم داشت تا آن را عميقاً با ماهيتِ سينما مرتبط بدانيم ــ] يعنى [سرشتِ مكانيكى آن.
زيرا، بهواقع، همه فيلمها در قالبِ نوعى گشودن و بازكردنِ (unwinding)بىاعتنا و اتوماتيك يا خودبهخودى پيش مىروند، گشودنى مبتنى بر فرافكندن، گشودنى كه بر صحنه فيلم و به يارى بلندگوها، تصاويرِ شبيه ساخته حركت و زندگى را بهوجود مىآورد ــ و اين گشودن و بازكردن همان چيزى است كه بايد پنهان و فراموش شود. موسيقى غيرهمدلانه چه كارِ ديگرى مىكند جز پردهبرداشتن از اين واقعيت سينما، از چهره روبوتگونهاش؟ موسيقى غيرهمدلانه، بافتارِ مكانيكى، اين فرشينه عواطف و احساسات را پيش چشم مىآورد.
دستآخر، همچنين موسيقيهايى وجود دارند كه نه همدلانهاند و نه غيرهمدلانه؛ موسيقيهايى كه يا معنايى انتزاعى دارند، يا كاركردِ صِرفِ مبتنى بر حضور؛ ارزش آنها، همچون ارزش يك تابلوى جهتنماست؛ بههرحال واجد هيچ نوع عنصر رزونانس (تشديدكننده) عاطفى صريح نيستند.
تأثيرات غيرهمدلانه در اغلب موارد از طريق موسيقى توليد مىشوند، ولى همچنين ممكن است به يارى همهمه (noise) بهوجود آيند ــ مثلاً وقتى كه در يك صحنه بسيار خشونتآميز پس از مرگ يك شخصيت، نوعى جريان صوتى] پيشاپيش موجود [ادامه يابد، چيزى مثل همهمه يك ماشين، وزوز پنكه، شرشر دوش آب، چنانكه هيچ اتفاقى نيفتاده است. نمونههايى از ايندست را مىتوان در روانى هيچكاك (صداى دوش آب) و مسافر آنتونيونى (پنكهاى الكتريكى) ديد.
ادراك ديدارى و ادراك شنيدارى، بيشتر از آنچه گمان مىبريم، سرشتهاى متفاوت و ناهمگونى دارند.
دليل اينكه چرا آگاهى ما از اين امر چنين مبهم است اين است كه ايندو ادراكْ متقابلاً بر يكديگر تأثير مىگذارند و از طريق آلودن و فرافكندن5، ويژگيهاى خاص خود را از يكديگر وام مىگيرند.
از يكسو، هر يك از اين ادراكها رابطهاى اساساً متفاوت را با حركت و سكون از سر مىگذراند، زيرا صدا، برخلاف تصوير، از همان ابتداى كار، حركت را پيشفرض مىگيرد. در يك تصوير از فيلم كه حاوى حركت است، مابقىِ چيزها بايد ثابت بمانند. ولى صدا به حكم ماهيتش، ضرورتاً القاگر نوعى جابهجايى يا آشفتگى، هرچند اندك، است. صدا ابزارى دارد تا القاى سكون كند، ولى صرفاً در معدود مواردى چنين تواند كرد. ممكن است كسى بگويد «صداى ثابت» همان چيزى است كه هيچ وارياسيون يا نوسان صوتى ندارد گرچه هر چيزى را به گوش برساند. اين بارزه فقط در صداهاى معيّنى كه خاستگاهى مصنوعى دارند يافت مىشود: صداى شمارهگيرى تلفن، يا وزوز بلندگو. سيلابها و آبشارها نيز مىتوانند سر و صدايى نزديك به صداى سفيد (white noise)يا همان سوت ممتد] در فيزيك [ايجاد كنند ولى بهندرت پيش مىآيد كه در اين صداها هيچ بىنظمى و حركتى بهگوش نرسد. تأثير يك صداى ثابت را همچنين مىتوان از طريق ايجاد نوعى وارياسيون يا تحوّل (evolution)و تكرارِ نامتناهى آن در يك دور يا حلقه، توليد كرد. بنابراين صدا در مقامِ ردپاى نوعى حركت يا انتقال، واجد پويشِ زمانى خاص خود است.
ادراك صوتى و ادراك بصرى، به حكم طبيعتشان، ميانگينْآهنگ خاص خود را دارند؛ اساساً گوش سريعتر از چشم تحليل و پردازش و تركيب مىكند. يك حركت بصرى سريع را فرض بگيريد ــ حركت دست ــ و آن را با يك خطسير صداى ناگهانى ولى با مدتزمان يكسان مقايسه كنيد. حركت بصرى سريع، هيأتى متمايز و مشخص را شكل نخواهد داد، خطسير آن، در قالبِ تصويرى دقيق و كامل، قدم به حافظه نخواهد گذاشت. در همين مدتزمان، خطسير صوتى موفق خواهد شد به ترسيم شكلى واضح و معيّن، شكلى تشخصيافته، تشخيصپذير و قابل تمييز از ديگر شكلها.
اين موضوع مورد توجه ما نيست. ممكن است ما نماى يك حركت بصرى را صد بار دقيقتر نگاه كنيم (مثلاً، شخصيتى كه با بازويش حركتى پيچيده را انجام مىدهد) و با اينحال هنوز نتوانيم خطوط آن را بهروشنى تشخيص دهيم. ده بار به صدايى سريع گوش دهيد، مىبينيد كه ادراك شما از آن هر بار دقيقتر و دقيقتر خواهد شد. براى اين موضوع چندين دليل وجود دارد. نخست اينكه، براى شنيدن افراد، صدا محملِ زبان است و يك جمله گفتهشده باعث مىشود گوش خيلى سريع فعّال شود؛ در مقايسه با آن، خواندن به يارى چشمها تا اندازه قابلتوجهى كندتر است، البته بهاستثناى موارد خاص تمرينهاى ويژه، مثلاً افراد ناشنوا. چشم بسيار كندتر ادراك مىكند زيرا مجبور است در آنِ واحد، كارهاى زيادى انجام دهد؛ بايد هم جستجوگر در مكان باشد و هم پيگير امتداد زمان. گوش بخشى از گستره شنيدارىاش را جدا مىسازد و اين نقطه يا خط] جداشده [را در زمان دنبال مىكند. (وليكن، اگر صداىِ در دسترس، يك قطعه موسيقى آشنا باشد، توجه شنيدارى شنونده خيلى سادهتر از قبل، از سرنخ زمانى براى جستجوىِ مكانى، دور و پرت مىشود.) بنابراين، همهجا، در مواجهه با يك پيام شنيدارى ـ ديدارى، چشم بيشتر از نظر مكانى مهارت دارد و گوش بيشتر از نظر زمانى.
تماشاگر در روند ديدن و شنيدن يك فيلم ناطق، متوجه اين سرعتهاى متفاوت در تشخيص و درك تصوير بهطور كلّى نمىشود، زيرا ارزش افزوده دخالت مىكند. چرا، مثلاً، هزاران حركت ديدارى سريع در كونگفو يا فيلمهاى داراى جلوههاى ويژه، تأثيرى آشفته و گيجكننده بهوجود نمىآورند؟ پاسخ اين است كه آنها از طريق نقطهگذارى شنيدارى سريع، در قالبِ صوت، داد و فرياد، دنگ و دونگ و جيرينگ جيرينگهايى «تشخيص» داده مىشوند كه لحظات معيّنى را نشانهگذارى مىكنند و خاطره ديدارى ـ شنيدارى قدرتمندى را بر جا مىگذارند.
اگر كه سينماى ناطق اغلب حاوى حركات پيچيده و پرشتابى است كه از دلِ نوعى قابِ مالامال از شخصيتها و ديگر اجزاى ديدارى بيرون آمدهاند، اين بديندليل است كه صداىِ نشاندهشده بر تصوير، توانايى هدايتكردن توجه ما به يك خطسير ديدارى خاص را دارد. صدا همچنين امكان ايجاد تأثيراتِ تردستانه را فراهم مىآورد: گاهى اوقات موفق مىشود ما را وادارد در تصويرْ حركت سريعى را ببينيم كه اصلاً وجود ندارد.
نمونهاى گويا در اين خصوص را مىتوان در كارِ طراح صدا، بن برت (Ben Burtt)روى مجموعه جنگهاى ستارهاى ديد. بن برت، بهعنوان افكت صدايى براى يك درِ اتوماتيك (درهاى ششضلعى يا الماسىشكل فيلمهاى علمى ـ تخيّلى را به خاطر آوريد)، نوعى صداى «شش...» بادگونه ممتد و قانعكننده را پيشنهاد كرد. در واقع چنان قانعكننده كه بعداً در ساختِ امپراطورى دوباره مىتازد] قسمت سوّم جنگهاى ستارهاى ] ، وقتى ايروينگ كرشزِ كارگردان، احتياج به افكت بستهشدن در داشت، گهگاه خيلى ساده يك نماى ساكن از درِ بسته مىگرفت و در ادامه يك نما از درِ باز مىگذاشت. در نتيجه اين نوع تدوين صدا، تماشاگرانى كه پيش چشم خود چيزى جز يك كات يا برش مستقيم نمىبينند، با افكت «پْسْش...» بن برت، فكر مىكنند كه دارند بازشدن عادى در را مىبينند. در اينجا، ارزش افزوده، سراسر فعال است، آن هم در هماهنگى با پديدهاى مختص به فيلم ناطق كه مىتوانيم آن را سريعتر ـ از ـ چشم (faster - than - eye)بناميم.
افراد ناشنوا كه به زبان نشانهها خو كردهاند، آشكارا توانايى خواندن پديدههاىِ بصرى سريع و ساختاربخشيدن به آنها را دارند. اين امر پرسشى از ايندست را پيش مىنهد كه آيا افراد ناشنوا، همان مناطقى از مغز را به تحرك وا مىدارند كه افراد شنوا در مورد صدا چنين مىكنند يا نه ــ يكى از بسيار پديدههايى كه ما را مىبرد به سمت پرسش از دانايىِ بهدستآمده در بابِ تمايزات موجود ميان مقولههاى صدا و تصوير.
ما همچنين نياز داريم اين صورتبندى را كه مىگويند شنيدن به نحوى پيوسته و يكپارچه صورت مىگيرد، تصحيح كنيم. گوش در واقع در قالب قطعات و بخشهاى كوچك مىشنود، و آنچه ادراك مىكند و به ياد مىآورد، پيشاپيش در بطن تركيبهاى كوتاهِ دو يا سه ثانيهاى صدا، آنگونه كه خود را بسط مىدهد، وجود دارد. ولى، در محدوده اين دو يا سهثانيهاى كه بهمثابه نوعى گشتالت Gestalt)يا كليت ادراكى) ادراك مىشوند، گوش يا به بيان بهتر، نظام گوش ـ مغز، كاوش خود را مجدّانه و جزء به جزء انجام داده است چنانكه گزارشش از رويداد ــ كه متناوباً ارسال مىشود ــ با دادههاى مشخص و دقيقى كه گرد آمدهاند انباشته مىگردد.
اين روند به يك پارادوكس مىانجامد: ما اصوات را نخواهيم شنيد ــ شنيدن به مفهوم بازشناخت و تشخيص آنها ــ مگر پس از آنكه آنها را ادراك كرده باشيم. دستهايتان را ناگهان به هم بزنيد و به صداى حاصله گوش دهيد. شنيدن ــ يعنى ادراكِ تركيبشده قطعهاى كوتاه از رويداد شنيدارى و سپردن آنها به حافظه ــ رويداد را از فاصلهاى بسيار نزديك دنبال خواهد كرد، ولى تماماً با آن همزمان نخواهد بود.
يكى از مهمترين تأثيرات ارزش افزوده، در پيوند است با ادراك زمان در تصوير، ادراكى كه صدا قادر است تأثير قابلملاحظهاى بر آن گذارد. نمونهاى جدّى را، چنان كه ديدهايم، مىتوان در فصل آغازين پرسونا يافت، آنجايى كه نماهاىِ ايستاىِ فاقد زمان، در متن يك پيوستار زمانىِ متصل به صداىِ چكيدن آب و قدمها، حك مىشود. صدا به سه طريق تصوير را زمانمند مىكند.
طريق اوّل، جان و تحركبخشيدن (animation)به تصوير است. صدا، به درجات مختلف، ادراك زمان در تصوير را به نحوى دقيق، جزء به جزء، بىواسطه، انضمامى ــ يا مبهم، پرافت و خيز و وسيع، باعث مىشود. دوّم اينكه، صدا نماها را وقفِ فرايند خطىسازى زمانى مىكند. در سينماى صامت، نماها هميشه مبيّن توالى زمانى نيستند، در آنجا آنچه در نماى B رخ مىدهد، ضرورتاً از پى آنچه در نماى A نشان داده شده است، مىآيد. ولى صداى همزمان، حسِ توالى را تحميل مىكند. سوّم اينكه، صدا نماها را بُردارى (vectorize)مىكند، آنها را به جانب نوعى آينده، نوعى هدف، و خلق نوعى احساسِ قريبالوقوعبودن و انتظار، سوق مىدهد. نما به سمتى خاص در حال حركت است و جهتيافته در زمان است. فعالبودنِ اين تأثير را به روشنى مىتوانيم در فصل آغازين پرسونا ببينيم ــ بهطور مثال، در نخستين نماى آن.
كاركردداشتن اين سه قسم تأثيرْ بستگى دارد به سرشت صداها و تصاويرى كه در هم ادغام شدهاند.
مورد اوّل: تصوير، فىنفسه واجد هيچ نوع روند جانبخشيدن يا بُردارىكردنِ زمانى نيست. اين امر در خصوص يك نماى ايستا و ساكن صادق است و نيز آن نمايى كه حركتش صرفاً شامل نوعى اُفت و خيز عام، بدون تلقين هر گونه تصميم و عزم احتمالى است ــ بهطور مثال، آب موّاج. در اين مورد، صدا مىتواند نوعى زمانمندى را به تصوير ببخشد، زمانمندىاى كه تصوير، آن را به مثابه امرى برآمده از دل خود پيش مىنهد.
مورد دوّم: خود تصوير، واجد تحرك و جاندارى است (حركت شخصيتها يا اشياء، حركت دود يا نور، قاببندى متحرّك). در اينجا زمانمندى صدا با زمانمندىِ پيشاپيش موجود در تصوير، تركيب مىشود. ايندو ممكن است در هماهنگى با هم يا تا اندازهاى در تخالف با هم، به همان شيوهاى حركت كنند كه دو سازْ همزمان نواخته مىشوند.
زمانمندكردن همچنين بستگى دارد به نوع صداهاى موجود. يك صدا، بسته به چگالى، بافتار درونى، كيفيت لحن و چگونگى پيشرفت، مىتواند تصوير را به لحاظ زمانى، تا اندازهاى بيشتر يا كمتر و با ضربآهنگى6 بيشتر يا كمتر نيرومند و يا مهارشده، جان و تحرّك بخشد. در اينجا عوامل مختلفى نقش دارند:
1. ميزان تداوم صدا. يك صداىِ يكدست و پيوسته، كمتر «جانبخش و تحرّكآور» (animating) است تا صدايى ناهموار و پراُفت و خيز. بكوشيد يك تصوير را نخست به يارى يك نُتِ ايستاى طولانى ويولن، و سپس با همان نُت كه اين بار به شيوه ترمولو :tremolo)اجراى ريز) و با حركت سريع آرشه نواخته شده، همراهى كنيد. صداى دوّم، توجه را به شيوهاى پرتنشتر و مستقيمتر بر تصوير متمركز مىكند.
2. ميزان پيشبينىپذيرىِ صدا در روند پيشروىِ آن. صدايى با ضربان منظم (نظير basso continuoدر موسيقى يا تيكتيك مكانيكى)، پيشبينىپذيرتر است و گرايش دارد به ايجاد تحرّكِ زمانىِ كمترى تا صدايى كه نامنظم و بنابراين پيشبينىناپذير است؛ مورد اخير، گوش و توجه را به نحو مداوم و بىوقفه گوشبهزنگ و هشيار نگه مىدارد. چكيدن آب در پرسونا و نيز فيلمهاى تاركوفسكى نمونههاى خوبى را بهدست مىدهند: هركدام، به يارى ضربآهنگِ ناهمسانش، توجه را برهم مىزند.
3. تمپو (tempo)يا ضرب. اينكه موسيقى فيلم چگونه تصوير را به لحاظ زمانى، متحرّك و جاندار مىسازد، صرفاً در حكم مسألهاى مكانيكى مربوط به تمپو يا ضرب نيست. يك قطعه موسيقى سريع، ضرورتاً به ادراك تصوير شتاب نمىبخشد. روند زمانمندكردن، در عمل، بيشتر از آنكه به تمپو در معناىِ موسيقايى كلمه وابسته باشد، به منظمبودن يا منظمنبودنِ جريان يا سيلان شنيدارى flow) (auralبستگى دارد. بهعنوان مثال، اگر سيلان نُتهاى موسيقايى، ناپايدار ولى از نظر سرعتْ متعادل باشند، تحرّكبخشى زمانى بيشتر از آن وقتى خواهد بود كه سرعت، زياد ولى منظم باشد.
4. وضوح و بُرد صدا(sound definition) . صدايى كه از نظر فركانسهاى بالا غنى است، ادراك را به شيوهاى بسيار دقيقتر زير فرمان دارد؛ اين امر، دليل اين را كه چرا تماشاگر در بسيارى از فيلمهاى اخير، گوشبهزنگ و هشيار است، توضيح مىدهد.
زمانمندكردن همچنين وابسته است به نحوه پيوند صدا ـ تصوير و توزيعِ نقاطِ سينك (synch)يا همگاهى (بنگريد به مطالب زير). در اينجا نيز ميزان فعّالسازى يك تصوير توسطِ صدا، بستگى دارد به اينكه صدا نقاط همزمانسازى (synchronization)را چگونه معرفى مىكند ــ به شيوهاى پيشبينىپذير يا نه، به شيوهاى متنوع يا تكآوايا نه. نظارت و كنترل بر انتظارات، نقش قدرتمندى در زمانمندكردن بازى مىكند. بهطور خلاصه، براى اينكه صدا بتواند بر روند زمانمندكردن تصوير تأثير گذارد، حداقلى از شرايط ضرورى است. نخست اينكه، تصوير بايد مناسب و درخور صدا باشد، حال يا از اين طريق كه ايستا و به شيوهاى منفعلْ دريافتپذير باشد (بنگريد به شاتهاى ايستا و ساكن پرسونا ) يا اينكه حركت خاص خود را داشته باشد (خردهضربآهنگها (microryhthms)ىِ «زمانمندىپذير» به يارى صدا). در مورد دوّم، بهتر است تصوير حاوى حداقلى از عناصر ساختارى باشد ــ يا عناصرِ موافقت، درگيرى با قضيه و همدلى (آنگونه كه درباره ارتعاشات يا احساسات (vibrations)چنين مىگوييم) يا عناصر مبتنى بر بيزارى فعّالانه ــ به همراه سيلان صدا.
منظور من از خردهضربآهنگهاىِ ديدارى، حركات سريع روى سطح تصوير است كه از طريق چيزهايى مثل حلقههاى دود، باران، دانههاى برف، پيچ و تابهاى سطح موّاج درياچه، ريگ روان و غيره بهوجود مىآيند ــ حتى از طريق حركت دستهجمعىِ خودِ دانههاى فوتوگرافيك، اگر كه روءيتپذير باشند. اين پديدهها ارزشهاى آهنگينِ (rythmic) پرسرعت و سيّالى را بهوجود مىآورند، ارزشهايى كه القاگر نوعى زمانمندى مرتعش و پرنوسانى در خود تصويرند. كوروساوا به شيوهاى نظاممند از اين ارزشها در فيلم روءياها بهره مىبرد (گلبرگهايى كه از درختهاى شكوفا فرو مىريزند، مه، دانههاى برف در كولاك). هانس ـ يورگن سيبربرگ، در برداشتهاى طولانىِ ايستا و حالتگرفتهاش، دوست دارد خردهضربآهنگهاى ديدارى ايجاد كند (ماشينهاى دودى در هيتلر، شمع جنبنده هنگامى كه اديت كِلِور مشغول خواندن تكگويىِ مالى بلوم است، و غيره)، همانگونه كه مانوئل دو اليويرا (در كفشهاى براق) چنين مىكند. چنان است كه گويى اين تكنيك، موءيد وجود نوعى زمان است كه مناسبِ سينماى ناطق است: سينما در مقامِ ضبط خردهساختارِ (microstructure)زمان حال.
توجه داشته باشيد كه در اينجا سخن من از ضربآهنگ فيلمِ تمام شده است. يقيناً امكان آن هست كه داخل يك فيلم، نماى اساسى و مهمى وجود داشته باشد كه سرعتى استاندارد نداشته باشد ــ نماهاى شتابيافته يا كُندنمايىشده (slowmotion)ــ آنچنان كه در آثارِ مايكل پاول، اسكورسيزى، پكينپا، يا فلّينى، در لحظات مختلف تاريخ سينماى ناطق ديده مىشود. ولى اگر هم سرعت اين نماها ضرورتاً سرعت واقعىِ حركت بازيگرها طى فيلم را بازتوليد نكند، بنا بر معيارى دقيقاً متعيّن و مهارشده، سرعتى تثبيت شده است.
بدينسان، صدا تصوير را زمانمند مىكند: نه فقط به يارى تأثير ارزش افزوده، بلكه همچنين خيلى ساده، از طريقِ به حالت عادىدرآوردن و تثبيت سرعت نمايش فيلم. تاركوفسكى سينما را «هنرِ پيكرتراشى در زمان» مىناميد؛ بنابراين فيلم ناطقى كه او ساخته باشد، قابل فهم نخواهد بود. برداشتهاى طولانى او، توسط جنبيدنها، تلاطمات و اشباح فرّارى تحرّك مىيابند كه، در تركيب با ضربآهنگها و حركتهاى ديدارىِ شديداً مهارشده و تحت كنترل، گونهاى ساختارِ زمانى بهغايت حسّاس را شكل مىدهند. از اينرو سينماى ناطق را مىتوان «وقايعنگارانه» ناميد: نگاشتهشده هم در زمان و هم در حركت.
اگر سكانسى از تصاوير ضرورتاً نشاندهنده توالى زمانى در كنشهايى كه به نمايش مىگذارده نباشد ــ يعنى، اگر بتوانيم آنها را هم به نحوى همزمانى و هم متوالياً بخوانيم ــ آنگاه افزودنِ صداى رئاليستىِ دايجتيك(5)، تحميلكننده نوعى حسِّ زمانِ واقعى بر سكانس است، چيزى شبيه تجربه عادى روزمره، گذشته از همه اينها، حسّ نوعى زمان خطّى و زنجيرهوار. بياييد صحنهاى را برگيريم كه به حد كفايت در فيلم ناطق پربسامد است: جمعيتى كه واكنش نشان مىدهد، جمعيتى كه چيزى جز مونتاژ كلوزآپها يا برداشتهاى درشت از چهرههاى اخمو يا نيشخندزن نيست. در غياب صدا، نماهايى كه از پى هم بر تصوير ظاهر مىشوند، نيازمند كنشهاى تعيينشده و مشخصى نيستند كه به لحاظ زمانى با هم پيوند خورده باشند. فرد به سادگى تمام قادر است اين واكنشها را چنان دريابد كه انگار همزماناند و در متن زمانى شبيه به «زمان كامل» (perfect tence)در دستور زبان، قرار گرفتهاند. ولى اگر روى اين تصاوير، صداهاى هوهو يا خنده جمعى را بگذاريم، آنگاه به نظر مىرسد به نحوى جادويى درون يك پيوستار خطى زمان درافتادهاند. نماى B كسى را نشان مىدهد كه پس از شخصيت موجود در نماىA مىخندد يا ريشخند مىكند. ضعف و ناشيگرىِ برخى صحنههاى پرجمعيتِ فيلمهاى ناطق اوليه ناشى از همين امر است. به عنوان مثال، در فصل گشايش فيلم سگ اثر رنوآر، ضيافتِ شام، به نظر مىرسد صدا (خنده، بده بستانهاى لفظى گوناگون ميان مهمانان) در بطن تصاوير فرو شده است؛ اين تصاوير، حكشده در متنِ نوعى زمان، كه هنوز خطى نشده، دريافت مىشوند.
صداىِ ناشى از آواى گفتارى، دستكم وقتى دايجتيك است و با تصوير همزمان شده، توان آن را دارد كه تصوير را در متن نوعى زمانِ واقعى و خطىشده، زمانى كه ديگر واجد كشش و انعطافپذيرى نيست، حك كند. اين عامل، دلهره و اضطراب بسيارى از فيلمسازان سينماى ناطق را در آغاز ظهور صدا در سينما، حين تجربه تأثير «زمان روزمره»، توضيح مىدهد.
همزمانى، كه در فصل 3 در ابعادى وسيعتر به آن خواهيم پرداخت، در حكم عاملى قدرتمند در روند خطىسازى تصاوير و حك آنها در متن زمان واقعى است.
نمايى سرشار از آرامش را در فيلمى ساختهشده در مناطق حارّه تصور كنيد: زنى روى يك صندلى راحتى در ايوان لميده است و در حال چرتزدن است، سينهاش به شيوهاى منظم بالا و پايين مىشود. نسيم، پردهها و حصيرهاى خيزرانى را كه به درگاه آويخته شده، تكان مىدهد. برگهاى درختان موز، در باد مىجنبند. مىتوانيم اين نماى شاعرانه را به سادگى از آخرين فريم تا فريم اوّل بچينيم و نمايش دهيم بىآنكه اين كار اساساً چيزى را تغيير دهد. اين بار نيز تصاوير كاملاً طبيعى به نظر مىرسند. مىتوان گفت، زمانى را كه اين نما به نمايش مىگذارد زمان واقعى است، زيرا سرشار از خردهرويدادها (microevents) يى است كه بافتارِ لحظه حال را از نو برمىسازند؛ با اينحال، اين نما، خطىشده نيست. در اينجا ما نمىتوانيم ميانِ حس حركت از گذشته به آينده، و آينده به گذشته، حتى وجود يك تفاوت قابل توجه را تصديق كنيم.
اكنون بگذاريد اين نما را با صداهايى همراهى كنيم ــ صداى مستقيم كه طى فيلمبردارى گرفته شده، يا موسيقىاى كه پس از واقعه ميكس شده است: تنفسِ زن، باد، جرينگجرينگ حصيرهاى خيزران. حالا اگر فيلم را از آخر به اوّل پخش كنيم، ديگر اثرگذار نخواهد بود، خاصه حصيرهاى بادگير. چرا؟ زيرا هر يك از اين صداهاى درنگدرنگ، كه متشكلاند از يك حمله و سپس شدتيافتنى به آرامى محوشونده، خود ماجرايى معيّن دارد و به شيوهاى دقيق و برگشتناپذير در بطن زمان جهت يافتهاند. اگر فيلم را وارونه پخش كنيم، فوراً تشخيص داده مىشود كه «برعكس» است. همين نكته در مورد چكيدن آب در فصل آغازين پرسونا صادق است. صداى كوچكترين چكّه، بر آنچه مىبينيم، نوعى زمان واقعى و برگشتناپذير را تحميل مىكند، كه در آن، صدا عرضهكننده يك خطسير در زمان است (يك برخورد كوچك، سپس رزونانس يا شدتگيرى ملايم)، آن هم مطابق با منطق گرانش (gravity)و بازگشت به حالت سكون.
در سينما، اين تفاوتى است كه ميان سامانهاى صدا و تصوير وجود دارد: در يك مقياسِ زمانىِ قابلِ سنجش مفروض، (مثلاً دو يا سه ثانيه)، پديدههاى شنيدارى به نسبت پديدههاى ديدارى، به نحوِ بس بارزترى بُردارى مىشوند، بُردارىشدنى كه واجد يك آغاز، ميانه و پايانِ برگشتناپذير است.
دليل اينكه چرا اين نكته معمولاً گريزان از فهم ماست اين است كه سينما تفريح و سرگرمى را از دل انتظارات و پارادوكسهايى بيرون مىآورد كه از طريق بازى با آنچه به لحاظ ديدارى برگشتناپذير است ايجاد شدهاند: شيئى شكسته شده كه تكههايش پروازكنان به هم متصل مىشوند، ديوارى ويران شده كه از نو بازساخته مىشود، يا شيرينكارى اجبارى و محتومِ شناگرى كه نخست پاهايش است كه از استخر بيرون مىآيد و روى تخته پرش آرام مىگيرد. البته، تصويرهايى كه نمايشگرِ كنشهاىِ حاصل از نيروهاىِ غيربازگشتپذيرند (جاذبه يا گرانش باعث سقوط يك شىء مىشود؛ يك انفجار، قطعات زيادى را به اطراف مىپراكند)، به روشنى بُردارى شدهاند. ولى آنچه در فيلمها پربسامدتر است، تصاوير مربوط به شخصيتى است كه حرف مىزند، لبخند مىزند، پيانو مىنوازد يا هر آن كار ديگرى را كه برگشتپذير است انجام مىدهد؛ اين تصاوير، با حسى از گذشته و آينده نشانهگذارى نشدهاند. از سوى ديگر، صدا در اغلب موارد، بر ساخته نوعى روند تفكيك و تمييز پديدههاىِ كوچكِ جهتيافته در زمان است. آيا، مثلاً، موسيقى پيانو، متشكل از هزاران نمايهكوچكِ زمانِ بُردارىشده واقعى نيست، آن هم بدينخاطر كه هر نُت، به محض زادهشدن، مىميرد؟
نمونه [ ساز [ترمولوىِ زهى را فرض گيريد، وسيلهاى كه در اپرا و موسيقى سمفونيك براى خلق احساس تنش دراماتيكى، تعليق يا هشدار بهكار مىرود. ما در فيلم مىتوانيم عملاً همين نتيجه را به يارى افكتهاى صوتى بهدست آوريم: براى مثال، جيرجير حشراتِ شبزى در صحنه نهايى فيلم بچههاى خدايى كوچكتر اثر راندا هاينز (Randa Haines) . وليكن، اين صداى مبهم و دوگانه را مىتوان به نحوى صريح و آشكار به منزله يك «ترمولو» كُدگذارى كرد؛ اين صدا در حكمِ رپورتوآرِ رسمىِ وسايلِ استانداردِ نوشتار فيلمى نيست. با اين حال، تأثيرى كه مىتواند بر ادراك دراماتيكى صدا بگذارد، دقيقاً همان تأثيرِ معطوف به متمركزكردن توجه و حساسساختن ما به كوچكترين حركت و جنبش در تصوير است، ترمولو نيز در اركستر همين كار را انجام مىدهد.
تدوينگران و ميكسكنندگان صدا متناوباً از چنين صداهاى شبزىِ مبهمى بهره مىبرند، و همچون رهبران اركستر افكت مورد نظر را بيرون مىكِشند، آن هم به يارى گزينش برخى افكتهاى صوتى خاص، و از طريق شيوههاى مخلوطكردن اين افكتها براى خلق صدايى عام و همهگير. بديهى است كه تأثير (effect)مطابق با چگالى جيرجير، كيفيت منظم يا پرنوسان و پارهپارهاش، و مدتزمانىاش، دستخوش تغيير مىشود ــ درست همانگونه كه يك افكت اركسترال چنين است.
ولى نزد تماشاگر فيلم، وجه اشتراك يك ترمولوىِ زهى در اركستر، كه بيننده آن را به مثابه نوعى فرايند موسيقايى فرهنگى درمىيابد، و خش و خش راهرفتن يك حيوان، كه بيننده آن را به منزله عاملى طبيعى نشأت گرفته از صحنه درمىيابد (البته بىاين خواب و خيال كه مورد اخير مىتوانست جداى از تصوير ضبط شود و استادانه از نو تصنيف گردد) دقيقاً چيست؟ اين وجه اشتراك، چيزى جز نوعى هويت شنودى (acoustic)نيست؛ هويتى از آنِ نوعى اُفت و خيز يا ارتعاشِ تيز، بلند و تا حدى ناهموار كه هم هشدار مىدهد و هم مسحور مىكند. سپس به نظر مىرسد كه در اينجا ما با اجراىِ يك افكت يا تأثيرگذارىِ فراگير و خودانگيخته روبهروييم. ولى اين افكت، افكتى بسيار شكننده هم هست، چنانكه بىمقدارترين چيز ــ بدبودن تعادل صدايى، بىاعتمادى تماشاگر به قرارداد شنيدارى ـ ديدارى بر اثر يك اشتباه در توليد ــ كافى است تا مخدوشش كند.
اين امر همچنين در مورد تمام تأثيرات يا افكتهاى ارزش افزوده كه هيچ كيفيّت مكانيكى ندارند، صدق مىكند؛ آنها كه بر شالودهاى روان ـ تنشناختى استوارند، صرفاً تحت شرايطِ فرهنگى، زيبايىشناختى و عاطفىِ خاص و به يارى كنش ـ و ـ واكنشِ عامِ همه عناصر جواب مىدهند.
ارزش افزوده با شيوهاى متقابل و دوسويه عمل مىكند. صدا تصوير را به شيوهاى متفاوت از آنچه تصوير به تنهايى خود را به نمايش مىگذارد به ما نشان مىدهد، و تصوير نيز به نوبه خود، باعث مىشود صدا را متفاوت از هنگامى بشنويم كه صدا در تاريكى مىپيچد و به گوش مىرسد. با اينحال، تصوير يا صحنه فيلم، در حكم پشتيبانِ اصولى ادراك فيلمى، براى تمام اين دوسويگىها و كنشهاى متقابل باقى مىماند. صدا كه استحالهيافته به دست تصويرى است كه خود بر آن تأثير مىگذارد، نهايتاً محصولِ تأثيرگذاريهاى متقابلِ خودش و تصوير را، از نو بر تصوير فرامىافكند. شاهدى گويا در خصوص اين عمل متقابل را مىتوانيم از حيطه صداهاى وحشتناك و دلهرهآور برگيريم. تصوير، معنايى را بر اين صداها فرا مىافكند كه آنها خود به تنهايى هرگز حامل آن نيستند.
همه مىدانند فيلم ناطق كلاسيك كه از نشاندادن چيزهاى خاصى پرهيز داشت، صدا را به يارى مىطلبيد تا اين چيزها را نجات دهد. صدا، صحنه ممنوعه را به شيوهاى بس هراسناكتر از آن هنگامى تلقين مىكند كه تماشاگران مىكوشند با چشمان خود تصوير را ببينند. كهن الگوى اين وضع را مىتوان در آغاز فيلم بوسه مرگبار شاهكار آلدريچ يافت، آنجا كه اتواستاپ زن(7) كه رالف ميكرْ او را تور زده، توسط تعقيب گرانش دستگير و شكنجه مىشود. ما هيچ چيزى از روند شكنجه نمىبينيم، آنچه پيداست پاهايى عرياناند كه به هم مىخورند و تقلاّ مىكنند و ما در اين حين، جيغهاى مصيبتبار زن را مىشنويم. مىتوان گفت اين استفادهاى نمونهاى از صداست؛ البته مادامى كه بر ما معلوم باشد آنچه اين جيغها را چنين هراسناك مىسازد، نه ويژگيهاى شنودىِ خاص خود اين جيغها، بلكه آن چيزى است كه وضعيت روايت شده و آنچه رخصت و اجازه ديدن اثر را داريم بر اين جيغها فرا مىافكنند.
ديگر تأثير شنيدارى تروماتيك] = واجد ضربه زنى عاطفى [در صحنهاى از فيلم پوست اثر ليليانا كاوانى ( 1981 ، بر اساس رمانى از مالاپارت) دست مىدهد. يك تانك آمريكايى تصادفاً از روى پسركى ايتاليايى رد مىشود بههمراهِ ــ اگر حافظه يارىام كند و اشتباه نكنم ــ صدايى مبهم و شوم و دهشتناك همچون صداى تركيدن هندوانه. با آنكه تماشاگران مايل نيستند در چنين شرايطى صداى واقعى بدن انسان را بشنوند، مىتوانند تصور كنند كه اين صدا كيفيتِ مرطوب و لزج و غليظى از ايندست دارد. در اينجا صدا آشكاراin foleyedشده است، شايد دقيقاً از طريق منفجركردن يك هندوانه. همانگونه كه خواهيم ديد، ارزش استعارى (figurative)يك صدا فىنفسه معمولاً هيچ چيز ويژهاى نيست. يك صداى واحد، بسته به زمينه دراماتيكى و ديدارىاش، مىتواند چيزهاى بسيار متفاوتى را به بيان درآورد. براى تماشاگر، نه رئاليسم شنودى بلكه بيش از هر چيز همزمانى، و در مرحله دوّم، عاملِ حقيقتنمايى (حقيقتنمايىاى برخاسته نه از حقيقت بلكه از عرف و قرارداد) است كه او را وا مىدارد صدا را با رويداد يا جزئياتى خاص پيوند زند. همين صداى واحد، به نحو قانعكنندهاى، هم مىتواند به كارِ افكت صوتى براى تركيدن يك هندوانه در فيلمى كمدى بيايد و هم به كار متلاشىشدن يك سر در فيلمى جنگى. همين صدا، در يك زمينه و بافتْ مفرّح و خندهآور است و در زمينه و بافتى ديگر، تابنياوردنى.
در فيلم چشمهاى بدون چهره اثر فرانجو (Franju)ما يكى از نادر صداهاىِ نگرانكننده و دلهرهآورى را مىيابيم كه مخاطبان و منتقدان پس از تماشاى فيلم عملاً به آن اشاره كردهاند: صداى ناشى از بدن يك زن جوان؛ باقىماندههاى كريهالمنظر يك آزمايش پيوند پوست ناموفق؛ وقتى كه پير براسو جرّاح و همكارش آليدا والى، آن را در گاوصندوقى خانوادگى مىاندازند. وجه اشتراك اين «تالاپِ» رك و پوستكنده (كه بىشك رعشهاى بر سالن وارد مىكند) با صداى] تركيدن سر، در [فيلم كاوانى، اين است كه اين صدا انسان را به يك شىء، به يك چيز مشمئزكننده، به مادهاى دورانداختنى، همراه با امعاء و احشاء و حفرههاى استخوانهايش، استحاله مىدهد.
ولى اين همچنين صدايى دلهرهآور است كه در بطن ضربآهنگ فيلم، برسازنده نوعى قطع سخن است، لحظهاى كه سخنگفتنِ مرتكبان] قتل زن [غايب است. در سينما يا در زندگى واقعى، صداهاى معيّنى هستند كه چنين رزونانس يا تشديدپذيرىاى دارند زيرا در مكان خاصى روى مىدهند: در جريان زبان است كه حفرهاى ايجاد مىكنند. نمونهاى خوفناك از اين ايده را مىتوان در فيلم آندرى روبلوف تاركوفسكى ديد. يك شاهزاده روسى از خلال شكنجهشدن به دست تاتارها سر برمىدارد؛ او با انبوه بانداژها پوشيده شده بهطورى كه بدن تكه تكهاش كاملاً پنهان مانده و چيزى جز لبهايش پيدا نيست. او در حالىكه روى بستر قرار دارد، شكنجهگرانش را لعن و نفرين مىكند؛ ولى درست پس از آن، دست فرد شكنجهگر ملاقهاى پر از آبجوش مىآورد و روى گردن او مىريزد. اين كنش، با پشت شكنجهگر از چشم پوشيده مىشود، شكنجهگرى كه در آن لحظه خود را به نحوى شفقتآميز (يا به بيان بهتر، هوشمندانه) ميان تماشاگر و سرِ فرد قربانى جاى مىدهد. آنچه ما مىشنويم صداى رعبآور و سنگدلانه غرغركردن است، صدايى كه مو به تنمان سيخ مىكند. با اينهمه، همچنان كه در بالا در خصوص صداى انفجار اشاره شد، اين صدا همان صدايى است كه پيتر سلرز مىتواند در يكى از كمديهاى بليك ادواردز، حين غرغرهكردن با دهانش، از خود درآورد.
در اينجا، تأثير صدا بسيار نيرومند است، زيرا نشاندهنده قطع شدن گفتار بشرى آن هم در مبدأ جسمانىاش است: آنچه نابود شده، حنجره و زبانى است كه تا همين چند لحظه پيش حرف مىزده است.
اين مقاله ترجمهاى است از :
Film and Theory; Edited by Robert Stam and Tobby Miller, Blackwell, 2000.
1. اصطلاحشناسى (terminology)شيون، كه مرتبط با حيطه اصطلاحات اقتصاد سياسى است، مبتنى بر نوعى ايهام يا بازى با كلمات است: Value added by text(ارزشِ افزودهشده توسط متن) كنايه مىزند به Value added tax (ماليات مبتنى بر ارزش افزوده) كه بر دريافتكنندگان كالاها و خدمات در فرانسه و ديگر كشورهاى اروپايى تحميل مىشود. (مترجم انگليسى)
2. : Léon Zitroneگزارشگر تلويزيون فرانسه، كه از نخستين سالهاى پيدايش تلويزيون، بدل به نامى آشنا شده است. سيترون گزارشگر مسابقات اسبدوانى، پاتيناژ و مراسم رسمى نظير ازدواجهاى سلطنتى و غيره بود.
3. Pascal Bonitzer, Le Regard et La Voix, pp.37-40
4. Michel Chion, Le Son au Cinéma, Chapter 7, "Le Belle Indifférente"; pp.111-42, especially pp.122-6.
5. من در سراسر اين كتاب، عبارتِ قرارداد شنيدارى ـ ديدارى را به اين عنوان به كار مىبرم كه يادآورى كند كه رابطه شنيدارى ـ ديدارى، رابطهاى طبيعى نيست، بلكه گونهاى قراردادِ نمادين است كه بيننده تن به آن مىسپرد و مىپذيرد كه صدا و تصوير امرى واحد را تشكيل مىدهند.
6. در اينجا منظور من از چگالى (density) ، چگالى رويدادهاى صوتى است. صدايى همراه با جرح و تعديلهاى چشمگير و سريع در يك مدتزمانى مفروض، قادر است تصوير را از لحاظ زمانى، به شيوهاى متفاوت از صدايى كه در همين مدتزمان تغييرات كمترى دارد، تحرّك بخشد.
1 voiceصدا يا آواى انسان است و sound مجموعه ديگر صداها. در اين متن «صدا» يا گهگاه صوت برابر sound آمده و voiceرا بهناچار آوا يا صداى انسانى برگرداندهام. ــ م.
2Empathetic and Anempathetic Effects ؛ البته مىتوان اين صفت را به صريح و قطعى، و صورت منفىاش را به مضمر و غيرقطعى هم برگرداند. ــ م.
3 chronosبه يونانى به معناى زمان است. اين اصطلاح chrongraphy را به گاهنگارى يا زماننگارى نيز با توجه به مقاله حاضر مىتوان برگرداند. ــ م.
4 diegetic soundــ اصطلاحاً به صدايى اطلاق مىشود كه از دل داستان درمىآيد و منبع آن روءيتپذير است. آن را مىتوان به صداىِ بالفعل يا صداى اصل داستان برگرداند. ــ م.
stridulation 5
6hitch - hiker . در اروپا براى گرفتن ماشين، كنار جاده مىايستند و انگشت شصت را جلو مىگيرند. ماشين كه مىآيد با اين علامت مىتواند فرد را سوار كند. اينجا مسأله كرايه و پول نيست، صرفاً نوعى همراهى است. به اين كار اتواستاپ (auto-stop)يا اتواستاپ نيز مىگويند. ــ م.