مجلات >ارغنون>شماره 23

يادداشت

(نظريه فيلم: نماى دور)

نظريه فيلم معاصر كه مقالات اين شماره ارغنون، با وجود تفاوتها و تضادهاى آشكارشان، در چارچوب گسترده آن قرار مى‏گيرند، در دهه 1960 و با شكاف در مفهوم ناتوراليستى موجود در نظريه فيلم كلاسيك آغاز شد؛ به تعبيرى دقيقتر، با گسست از اين مفهوم كه «هر متن ادبى و هنرى تقليدى است از واقعيت و ميزان كاميابى آن نيز به ميزان موفقيت در بازنمايى يا بازتوليد آن وابسته است».

البته اين گسست يك دهه پيشتر در حوزه نظريه ادبى رخ داده بود؛ هنگامى كه رولان بارت كتاب درجه صفر نوشتار را در سال 1953 منتشر كرد ــ كتابى كه به زعم برخى شارحان نظريه فيلم تأثير عظيمى بر نظريه فيلم معاصر گذاشت. بارت در اين كتاب به نكته‏اى اشاره مى‏كند كه يك دهه بعدتر راهگشاى نظريه فيلم معاصر شد: «منظور از نوشتار رئاليستى، نسخه‏بردارى صرف از واقعيت بيرونى نيست، بلكه نوشتن به شيوه‏اى است كه جلوه و تأثيرى از امر واقع را منتقل كند. كوششهاى نظريه فيلم معاصر در دهه آغازين شكل‏گيرى، بسط اين مفهوم در قالب نظريه فيلم بود. به نظر مى‏رسيد معبر لازم براى خروج از نظريه فيلم كلاسيك و افكار و ايده‏هاى ناتوراليستى آن به وجود آمده بود.

نظريه فيلم كلاسيك به دوره‏اى تاريخى از نظريه‏هاى سينمايى اطلاق مى‏شود كه از آغاز پيدايش سينما تا دهه 1960، يعنى شكل‏گيرى نشانه‏شناسى فيلم، تداوم داشت. اين دوره از دو مقطع مهم و در عين حال بسيار متعارض و متضاد تشكيل شده است. نخست، فرماليستها كه نويسندگانى مثل رودلف آرنهايم آلمانى و سرگئى آيزنشتاين در زمره آن قرار مى‏گيرند و سپس رئاليستها و نويسندگانى مثل آندره بازن و زيگفريد كراكائر. البته در اين دو دوره نويسندگان ديگرى هم بودند كه آثارشان قابل بحث و بررسى است، اما بدون شك دامنه نفوذ و تأثير هيچ‏كدامشان به اندازه اين چهار نام نيست.

فرماليستها

در سالهاى اوليه پيدايش سينما باور عمومى اين بود كه سينما هنرى عميقاً وابسته به عكاسى است؛ بخصوص اهل تئاتر كه پيدايش سينما را تهديدى جدّى براى خود مى‏پنداشتند، با توسل به اين ايده كه سينما توانى جز بازآفرينى و بازتوليد مكانيكى واقعيت ندارد به آن مى‏تاختند و آن را هنرى فاقد اصالت و فرايند خلاّقه مى‏پنداشتند. مخالفان، با اتكا به طبقه‏بندى نشانه‏شناس امريكايى، پيرس، كه عكس را نشانه‏اى نمايه‏اى و شمايلى(2) مى‏شمرد، تصوير سينمايى را واجد همين دو كيفيت مى‏دانستند و از آن به اين نتيجه مى‏رسيدند كه سينما رسانه‏اى است در خدمت ضبط و ثبت واقعيت.

نخستين مقطع نظريه فيلم كلاسيك، فرماليسم، كوششى براى رفع اين اتهام بود كه سينما رسانه‏اى است براى ثبت و ضبط بى‏پرده واقعيت. اگرچه اين كوشش با توفيق چندانى قرين نبود.

رودلف آرنهايم آلمانى نخستين نظريه‏پرداز موءثر و نافذ اين گروه است كه در اوايل دهه 1930 با نگارش كتاب هنر فيلم(3)، قصد ردّ اين سوءِتفاهم را مى‏كند. او برخلاف مخالفان، سينما را مقيّد به واقعيت پيش پا افتاده روزمرّه نمى‏داند. آرنهايم در اين كتاب نشان مى‏دهد كه فيلم تجربه‏اى كاملاً متفاوت با تجربه زندگى روزمره به ما منتقل مى‏كند. به زعم او تجربه زندگى روزمره ما را درگير تجربه جهان سه‏بُعدى مى‏كند، درحالى‏كه تجربه فيلمى، تجربه‏اى دو بُعدى است: «ما جهان را در رنگ مى‏بينيم [ در زمان آرهايم فيلمها همگى سياه و سفيد بودند ] ، ضمن اين‏كه جهان واقعى به شكل بالقوّه نامحدود است. در زندگى روزمره هم دريافتمان از زمان و مكان به شكل پيوسته است. برعكس در سينما، چارچوب پرده سينما محدود و مكان‏مند است. ما شاهد آن چيزى هستيم كه در اين چارچوب گزينش شده است؛ ضمن اين‏كه در سينما زمان و مكان تحت انقيادِ تدوين و اندازه نماست.»

اما آرنهايم در اثبات اين‏كه سينما هنرى فراسوى واقع‏گرايى صرف است، آنچنان به افراط مى‏رود كه با هر نوع پيشرفت تكنولوژيك (صدا، رنگ، پرده عريض و...)، كه به زعم او باعث تطبيق بيشتر تجربه فيلمى ما با تجربه واقعى مى‏شود، مخالفت مى‏كند. در واقع آرنهايم متأثر از رشته تحصيلى و تخصصى‏اش، روانشناسى گشتالت، بيش از آن‏كه با «امر واقع» سروكار داشته باشد به تجربه واقعيت مى‏پردازد. ماهيت فرماليستى سينما نزد آرهايم، تجربه كردن حسّى، فراتر از واقعيت روزمره است، از همين رو ظاهر فرماليستى نظريه‏اش، بيش از آن‏كه در قالب زبانِ سينمايى به وجود آمده باشد، ملهم از روانشناسى است. همين فقدان پس‏زمينه دانش سينمايى نزد اوست كه آرايش در حوزه نظريه فيلم را بسيار خدشه‏پذير مى‏كند؛ چيزى كه در خصوص آيزنشتاين با غلظت كمترى رخ داده است.

آيزنشتاين ديگر نظريه‏پرداز تأثيرگذار فرماليست، همانند معاصرانش پودوفكين و كوله‏شف، آرائى مشابه در باب اهميت و توان مونتاژ داشت. او به خاطر دانش نظرى و عملى فوق‏العاده‏اش، تأثيرى به مراتب گسترده‏تر و ماندگارتر از آرنهايم بر نظريه فيلم گذاشت. به زعم او مونتاژ توالى صرفِ نماها نيست: «مونتاژ به معناى قرار دادن يك نما پس از نماى ديگر نيست. هر نما داراى ارزش و معناى مستقل هم نيست. هنر مونتاژ از كنار هم قرار دادن نماها، معنايى را خلق مى‏كند كه كل زنجيره نماها و تك تك آنها را تحت تأثير خود قرار مى‏دهد.»

نظريه مونتاژِ آيزنشتاين آشكارا تحت تأثير ديالكتيك هگلى، ساخته و پرداخته شده بود. همين پس‏زمينه فلسفى غنى (آرزوى او ساختن فيلمى بر اساس كتاب سرمايه كارل ماركس بود، چرا كه به زعم او سينما به خاطر قدرتِ خلاّقه مونتاژ، تنها هنرى است كه قدرت انتقال حسى و عينى مفهوم ديالكتيك را دارد) و دانش نظرى و عملى سينمايى منحصربه‏فردش (فيلمهاى او پس از گذشت چندين دهه هنوز در رأى‏گيريهاى مختلف جزو آثار برتر تاريخ سينما شمرده مى‏شوند) آراى او را پس از گذشت سالها، نسبت به معاصرانش، قابل اتّكا مى‏كند. از نظر آيزنشتاين، مونتاژ پايه و اساس سينماست: «نماها واجد ارزش مستقل نيستند، بلكه اثر متقابل نماها (از طريق مونتاژ) است كه مفهوم سينمايى را به وجود مى‏آورد.» پيوند آرنهايم و آيزنشتاين از اين جهت بود كه هر دو معتقد بودند تماشاى فيلم تجربهاى متفاوت و مستقل از واقعيت ارائه مى‏دهد؛ ضمن اين‏كه فرماليسم بدوى آراى آنها به نوعى فرايند خلاقه تقليل يافته بود. يعنى فرماليسم نزد آنها، همان نيروى خلاقه‏اى شمرده مى‏شد كه كارگردان در ساختن فيلمش بايد به آن توسل جويد، تا بتواند تجربه‏اى متفاوت از زندگى روزمره ارائه كند. اگرچه آيزنشتاين مجدّانه و مصرّانه حكم مى‏كرد كه اين تجربه حاصل هنر مونتاژ است(4)؛ و اين همان حكمى است كه رئاليستها با زير سوءال بردن آن كار خود را آغاز كردند.

رئاليستها

مقطع دوم نظريه فيلم كلاسيك كه در دهه 1950 به جريان مسلط نقد فيلم تبديل شد، با آندره بازن فرانسوى و زيگفريد كراكائر آلمانى آغاز مى‏شود. برخلاف فرماليسم خام و جزمى گروه نخست كه براى اثبات خلاقه بودن فرايند فيلمسازى و طرد ايده بازتوليد مكانيكى سينما، خطى پُر رنگ ميان واقعيت و فيلم مى‏كشد، رئاليستها، اعتبار و اهميت سينما را حاصل همين نزديكى و خويشاوندى با «واقعيت» قلمداد مى‏كردند.

آندره بازن كه بدون ترديد تأثيرگذارترين نظريه‏پرداز ـ منتقد فيلم همه دوران است در كتاب سينما چيست؟(5) مستقيماً علاقه‏اش به واقعيت طبيعى را در فيلم نشان مى‏دهد. البته اين تصور كه بازن سينما را بازآفرينى صرف و مكانيكى واقعيت قلمداد مى‏كند، خام‏دستانه و ساده انگاشتن آراى اوست؛ هرچند كه او در برخى از نوشته‏هايش چنين گزكى به دست منتقدانش مى‏دهد. بازن بر مشخصه نمايه‏اى تصوير سينمايى تأكيد داشت و آن را ذاتىِ تصوير ضبط شده مى‏دانست. بازن سينما را هنرى كه از قدرت بازنمايى واقعيت برخوردار است مى‏شمرد. او تقابلهايى دوتايى را ترتيب داده كه مى‏توان به شكل زير خلاصه كرد:

توهّم / طبيعت

شخصى / غير شخصى

تئاتر / سينما

مونتاژ / عمق ميدان و برداشت بلند

تفسير يگانه / ابهام

او شق دوم اين تقابلها را به عنوان گزينه سينماى موردعلاقه‏اش برمى‏گزيد. رئاليسم از آن جهت نزد بازن از ارزش والايى برخوردار بود كه به تماشاگر اين امكان را مى‏داد تا فعالانه در تفسير فيلم شركت كند. به تعبير بازن، سبك مونتاژ آيزنشتاين، راه را بر هر تفسيرى مى‏بست. «در اين سبك مونتاژى، فيلمساز با خلق دنياى شخصى‏اش راه را بر مشاركت فعال تماشاگر سد مى‏كند. تماشاگر به گونه‏اى منفعل شاهد معانى‏اى خواهد بود كه كارگردان عرضه مى‏كند.» بازن معتقد بود كه مونتاژِ ديالكتيكى مورد توجه آيزنشتاين، معناى فيلم را از پيش تعيين كرده است. در اين سبك، نماها در خدمتِ بيان اين معنا هستند و تحت استيلاى مونتاژ قرار مى‏گيرند. بازن در برابر مونتاژ ديالكتيكى كه آيزنشتاين آن را پايه و اساسِ مفهوم سينما برمى‏شمرد، مفهوم ميزانسن را به عنوان نقطه اتكاى فيلم مطرح كرد. به تعبير او ميزانسن برخلاف مونتاژ، كه مفهومى بسته و واحد است، مفهومى باز و متكثّر است كه به چندمعنايى مى‏انجامد.

بازن عميقاً تحت تأثير سارتر و اگزيستانسياليسم رايج در دهه 1950 بود. جمله مشهور او كه «وجودِ سينما مقدّم بر ماهيت آن است» بدون ترديد يادآور جمله مشهور سارتر بود كه «وجود مقدّم بر ماهيت است». اصطلاحات رايج در نوشته‏هاى بازن (اصالت، رهايى، تقدير) اصطلاحاتى بود كه سارتر در آن زمان باب كرده بود.

از سوى ديگر دفاع پُر شور بازن از رئاليسم يادآور رولان بارت هم هست؛ بخصوص كه نوشته‏هاى هر دو در باب رئاليسم سينمايى و ادبى تقريباً در يك دوره در فرانسه چاپ و منتشر شد. با اين حال تفاوتى اساسى ميان درك بازن از رئاليسم و نوشته‏هاى بارت درباره آن وجود دارد كه باعث مى‏شود برخلاف بارت، نوشته‏هاى بازن در قلمرو نظريه معاصر جاى نگيرد. به زعم بازن، فيلم رسانه‏اى است كه ثبت و ضبط واقعيت را به شكلى موثق و معتبر ارائه مى‏كند و از اين جهت است كه واجد اصالت است. درحالى‏كه نزد بارت، متن رئاليستى همان جهان واقعى موجود نيست و به همين دليل نبايد كاميابى متن رئاليستى را با مفاهيمى همچون صحت، اعتبار و اصالت سنجيد. اين تفاوت ديدگاه بخصوص در نوشته‏هاى آن دو درباره آيزنشتاين نمود چشمگيرى دارد.(6)

اهميت بازن و نظرياتش تنها محدود به توجه افراطى‏اش به رئاليسم نمى‏شود. دفاع پُر شور او از جايگاه كارگردان در مقام موءلف نهايى اثر ــ اصطلاحى كه او بسيار دوست داشت و آن را همچون واژه‏اى مقدس به شاگردانش منتقل كرد ــ بعدها منجر به گسترش آن و نظريه موءلف شد. مقاله كليدى او «خط‏مشى موءلفان» راهبردهاى اساسى نظريه موءلف را ارائه مى‏كند: «موءلف بزرگ شخصى است كه موءلفه‏هاى شخصى و موردعلاقه‏اش را از يك فيلم به فيلم ديگر بسط و گسترش دهد و آن را تكرار كند.» و از همه مهمتر اين حكم جنجال‏برانگيز او كه «بدترين فيلم يك موءلف حقيقى از بهترين فيلم يك كارگردان متوسط بهتر است.(7)»

علاوه بر بازن، زيگفريد كراكائر ديگر نظريه‏پرداز رئاليست اين دوره است. او نيز همچون بازن واقعيت بيرونى را مبدأ موضوع مورد بحث خود قرار مى‏دهد و سينما را موظف به ثبت آن مى‏داند. نكته جالب اين است كه على‏رغم تقارن زمانى و موضوعى آراى بازن و كراكائر، هيچ‏كدام نظريه‏هاى يكديگر را نخوانده بودند. كراكائر نيز همانند بازن ستايشگر نئورئاليسم ايتاليا بود. او دلبسته روسلينى بود و بارها اين حكايتِ سر صحنه يكى از فيلمهاى روسلينى را در دفاع از نگرش هنرى‏اش نقل مى‏كرد:

روسلينى به هنگام فيلمبردارى اروپاى 51 فيلمبردار خود را، به خاطر اين‏كه در محيطى كه فيلمبردارى مى‏كردند سنگ سياهى را از درون توده‏هاى سنگهاى سفيدرنگ بيرون كشيده بود، توبيخ كرده است. او پرسيده بود كه فيلمبردار چه حقى دارد كه بخواهد طبيعت را اصلاح كند.

كراكائر آرزو مى‏كرد كه سينما بتواند طبيعت دست‏نخورده را به همان صورت حفظ كند. او معتقد بود كه سينما نخستين هنرى است كه مى‏تواند واقعيت را بدون پايمال كردنِ ماهيتِ آن ضبط و ثبت كند. درحالى‏كه ديگر هنرها، مثل نقاشى، براى ثبت واقعيت مجبور به دخل و تصرف در آن‏اند. كراكائر بزرگترين هنرمندان را كسانى مى‏شمرد كه طبيعت را در همان شكل خامَش تسخير مى‏كنند: «سينما به خاطر توان بالقوه‏اش در افشاى واقعيت هنرى درخور ستايش است.» او به همين دليل به آرنهايم و آيزنشتاين حمله مى‏كرد: «آنها واقعيت رسانه‏اى اين هنر مدرن را در ثبت و افشاى واقعيت ناديده مى‏گيرند تا به تقليد از هنرهاى تجسمى سنتى بپردازند، آن هم با اين توجيه كه سينما نبايد بازتوليد مكانيكى واقعيت باشد.»

از سوى ديگر كراكائر تعريف كران‏مند بودن پرده در آراى آرنهايم را نيز رد مى‏كند. به زعم كراكائر قاب سينمايى واجد واقعيتى فراتر از حاشيه‏ها و لبه پرده سينماست؛ آنچه بر پرده سينما جارى نيست نيز بخشى از قاب است. اين بخش از آراى او امروزه در بحث حضور / غياب در مباحث پست‏مدرنيستى سينما بسيار تكرار شده است. كراكائر اگرچه فاقد بارقه اعتمادبه‏نفسى است كه در نوشته‏هاى بازن درباره سينما ديده مى‏شود، اما بدون شك استدلالهايش از مبناى نظرى نيرومندترى برخوردار است. كراكائر در آن زمان به خاطر كتاب نظريه‏هاى فيلماش بر سر زبان افتاد، كتابى كه دربرگيرنده آراى او در باب ماهيت فيلم است؛ اما امروزه اهميت او به خاطر كتاب از كاليگارى تا هيتلر است، كتابى كه در آن با بررسى فيلمها و جريانهاى گوناگون سينمايى در آلمان و دهه‏هاى ابتداى قرن بيستم موفق شد حالات ذهنى مشترك ميان مردم آلمان را بازسازى كند. تصوير يك روح جمعى وامانده كه به نحوى آرمانى تمامى آمال و آرزوهاى سركوب‏شده‏اش را در قامت يك مردِ نيرومند ستمگر مى‏جويد.

تفاوت فرماليستها و رئاليستها در مشترك بودن فرض اوليه‏شان ريشه داشت، يعنى اين‏كه فرماليستها سينما را تا آن حد مى‏ستودند كه چيزى بيش از «بازتوليد مكانيكىِ سست و ضعيفِ زندگى واقعى» باشد. از سوى ديگر رئاليستها سينما را تا جايى قبول داشتند كه «بازتوليد مكانيكى در ساخت چيزى كه انسان هيچ نقشى در آن نداشته باشد وفادار بماند». هر دو سينما را با اين فرض اوليه كه بازتوليد مكانيكى است داورى مى‏كردند؛ حالا اين بازتوليد يا متقاعدكننده است يا سست و باورنكردنى. هر دو رويكرد اين باور را كه ميان تصوير سينمايى و واقعيت بيرونى ارتباطى نشانه‏اى از نوع نمايه‏اى و شمايلى است، پذيرفته بودند.

نظريه فيلم معاصر هنگامى به وجود آمد كه از اين سفسطه ناتوراليستى نظريه فيلم كلاسيك جدا شد. هنگامى كه از الگوهاى ديدارى (شناخت، دريافت، روانشناسى) به نظريه‏هاى زبان حركت كرد؛ يعنى زمانى كه فيلم را يك زبانِ دلالت‏زا شمرد، نه ابزارى براى بازآفرينى مكانيكى و اين نقطه عزيمت اوليه قطعاً حاصل برخورد روانكاوى، نشانه‏شناسى و ماركسيسم است. تداخل اين سه نظريه مهم در دهه 1960 باعث ظهور نشانه‏شناسى فيلم به عنوان نخستين مدخل نظريه فيلم معاصر شد. پرسش اوليه نظريه فيلم معاصر اين بود كه «موءلفه‏ها و خصيصه‏هاى خاص فيلم كه آن را از ديگر فرمهاى هنرى دلالت‏زا (رمان، نمايشنامه و...) متمايز مى‏كند چيست؟» پاسخ به اين پرسش و در مواردى، طرح پرسشهاى تازه در برابر آن، مهمترين و پايدارترين پروژه نظريه فيلم معاصر در چهار دهه اخير بوده است؟

*

مقالات اين شماره ارغنون، كوششى است براى معرفىِ تنوع ديدگاههاى مختلف موجود در نظريه فيلم معاصر. گرچه اين نظريه، گسترده‏تر از آن است كه بتوان در حجمى چنين همه طيفهاى آن را نشان داد، اما همين مقالات گزينش‏شده طنينى رسا از گفتار نظريه سينمايى در چهار دهه اخير ارائه مى‏كنند.

فردريك جيمسن، نظريه‏پرداز برجسته معاصر، پست‏مدرنيسم را واكنشى فرهنگى به تحول نظام‏مند اخير در سرمايه‏دارى جهانى مى‏داند. پس عجيب نيست كه مبدأ بسيارى از مباحث او (و ديگر متفكران معاصر) حوزه‏هاى فرهنگى همچون سينما، ادبيات، نقاشى و موسيقى است. مقاله «نوستالژى براى زمان حال» جيمسن نه تنها يكى از مهمترين نوشته‏هاى او در تبيين مفهوم پست‏مدرنيسم است، بلكه مأخذ بسيارى از مقالات نظرى سينمايى در باب فيلم پست‏مدرن هم بوده است. او از وراى چند اصطلاح موردعلاقه‏اش مثل تاريخى‏گرى و دوره، ابتدا مفهوم گذشته و حال و آينده را در آثار فيليپ كى‏ديك نشان مى‏دهد؛ سپس تأثير اين تلقى پست‏مدرنيستى از زمان را در دو فيلم بسيار مهم دهه 1980 مخمل آبى و چيزى وحشى نشان مى‏دهد.

ژيل دلوز به همراه فليكس گتارى در سال 1973 كتابى نوشت تحت عنوان ضد اوديپ: سرمايه‏دارى و شيزوفرنى كه تأثيرى عظيم بر نظريه روانكاوى در سينما گذاشت. اما بدون شك نظريه فيلم بيش از هر متن فلسفى ـ سينمايى معاصر وامدار دو كتابى است كه ژيل دلوز در باب سينما نوشته است. كتاب نخست سينما 1 : حركت ـ تصوير (1986) و كتاب دوم سينما 2 : تصوير ـ زمان (1989) است. دو كتاب دلوز كوششى براى نقد نظريه فيلم معاصرى است كه دربست متأثر از آراى سوسور و لاكان بوده است. او حتى به آراى متز درخصوص زبان سينما حمله مى‏كند و در عوض سينما را ماده‏اى غيرزبانى مى‏داند كه البته «قادر به بيان چيزى» (enoncable) است اما اين بيان در عين حال واجد كيفيات آهنگين، حركتى (kinetic)، تجسّمى است؛ پديده‏اى كه بيش از آن‏كه زبانشناختى ــ سوسورى ــ باشد، نشانه‏شناختى ــ به مفهوم پيرس نه سوسور ــ و زيباشناختى است. مقاله «تزهايى درباب حركت...»، بخشى از كتاب اول دلوز، كوششى براى تبيين مفاهيم و مصالح اوليه سينمايى مثل حركت، نما، قاب و... است. او در بخش نخست مقاله‏اش به برگسون و آراى او در باب ماده و حركت مى‏پردازد و نشان مى‏دهد كه «حركت» و ماده مفهومى ناپايدار است و سپس به تعريف فلسفى دقيق و روشنگرى از قاب سينمايى مى‏پردازد.

در مباحث مربوط به تماشاگرى (spectatorship) و آپاراتوس سينمايى، مخاطب به گروهى از تماشاگران گفته مى‏شود كه هنگام تماشاى فيلم به آن واكنش نشان مى‏دهند. بررسى واكنش مخاطب نسبت به فيلم يكى از موضوعات محورى نظريه روانكاوى سينمايى بوده است؛ بخصوص در مقطعى از اين نظريه كه آراى فرويد از نفوذ و تأثير چشمگيرى برخوردار بودند. مقاله «لذت بصرى و سينماى روايى» نوشته خانم لورا مالوى، بدون ترديد تأثيرگذارترين و مهمترين نوشته نظريه روانكاوى سينمايى اوليه است. در اين مقاله مالوى با استعانت از آراى فرويد بحث همانندسازى و توالى منحصربه‏فرد سينماى روايى براى ايجاد همذات‏پندارى ميان مخاطب و شخصيتهاى فيلم را مطرح مى‏كند.

اگر مقاله مالوى را متعلق به دوره اوليه نظريه روانكاوى در سينما بدانيم، مقاله ژيژك، «ديويد لينچ و افسردگى زنانه»، را بايد به عنوان رويكرد متأخر به روانكاوى و فيلم قلمداد كنيم. ژيژك كه به تعبير ترى ايگلتون بزرگترين و درخشانترين شارحِ روانكاوى در چند دهه اخير است، در مقاله راهگشايش، ديويد لينچ را به واسطه اصطلاحات لاكانى توضيح مى‏دهد. لاكانِ مورد بحث لينچ، نه لاكانِ مورد بحث در مابعد ساختارگرايى كريستوا و دريدا، بلكه لاكانِ امر واقع، خيالى و نمادين است؛ سه اصطلاحى كه ژيژك به تعبير خودش از وراى بررسى فيلم دركشان كرده است، بخصوص مفهوم امر واقع، كه بسيار پيچيده و بيان‏نشدنى است و ژيژك در اين مقاله مى‏كوشد با ذكر مثال و تبيين آن، به توضيحش دست يابد.

مقاله آليسون لندسبرگ، ماهيتِ مصنوعى خاطره و توان بالقوه آن در بر هم زدن و زير سوءال بردن مفهوم ثابت هويت و صورت‏بندى سوژه را مطرح مى‏كند. او براى تبيين بهتر اين ايده چند فيلم عملى ـ تخيلى معاصر مثل بليد رانر و يادآورى كامل را شاهد مى‏آورد. ضمن اين‏كه با بررسى يكى از نمونه‏هاى اوليه تاريخ سينما، فيلم دستى كه مى‏دزدد (1903)، نشان مى‏دهد كه مضمون خاطره مصنوعى، ذاتىِ مفهوم سينماست كه از همان ابتدا [ سينما [درگير آن شده است. در ادامه مقاله لندسبرگ به نقد آراى متفكران پست‏مدرن، بخصوص جيمسن، مبنى بر «مرگ تجربه در دوران جديد» مى‏پردازد و نشان مى‏دهد كه هويت بيش از هر چيز يك صورت‏بندى چندگانه و پيچيده است.

«ترسيم صدا روى تصوير» بخشى از كتاب بسيار مشهور Audiovision نوشته ميشل شيون نظريه‏پرداز ـ منتقد فرانسوى است. در اين مقاله، شيون نقش صدا را نه به عنوان نقشى انضمامى و الحاقى براى تصوير، بلكه گاه به عنوان موءلفه اصلى كه ماهيت تصوير را دگرگون مى‏كند و بخشى از آن مى‏شود (همچون ترسيم خطى بر روى كاغذ) قلمداد مى‏كند. شيون مُبدع اصطلاح بسيار مشهور Soundscape (در برابر Landscape ) است: اين‏كه چگونه صدا در فيلمهاى كارگردانانى مثل اسكورسيزى، آلتمن، لينچ، افق شنيدارى تازه‏اى حتى گسترده‏تر از افق ديدارى خلق مى‏كند. صدا در نظريه فيلم معاصر به يمن مباحث زيربنايى شيون از جايگاه فوق‏العاده‏اى برخوردار شده است؛ بخصوص در سينمايى كه حاشيه صوتى (soundtrack) به يكى از موءلفه‏هاى زيباشناختى و معنايى اصيل آن تبديل شده است. درك اين سينما بدون شناختِ جايگاه صدا در آن قطعاً ناقص خواهد بود.

مقاله «تأليف فيلم» درصدد شرح اين ايده است كه فيلم از چند موءلف برخوردار است. نويسنده مقاله، مفهوم همكارى را از نظريه تئاتر وام مى‏گيرد تا نشان دهد كه فيلم حاصلِ فرايند خلاقه جمعى است؛ اگرچه در نهايت اين فرايند جمعى و متكثر توسط يك نفر (كارگردان) كنترل مى‏شود. از اين منظر، اين مقاله كوششى است براى نقد نظريات موءلف‏محور كه فيلم را حاصلِ فرايند خلاقه ذهنى يك نفر مى‏داند.

جرج ويلسن در مقاله «روايت فيلم و معناى روايت» به نقد ديدگاههاى ديويد بوردول در كتاب بسيار مشهورش معناآفرينى مى‏پردازد، ديدگاههايى كه ادراك را از تفسير متمايز مى‏كند. ويلسن با بررسى فيلم بزرگتر از زندگى (نيكلاس رى) نشان مى‏دهد كه، به لحاظ بنيادى، معناى زبانشناختى كه زيربناى تحليل بوردول در كتاب معناآفرينى را تشكيل مى‏دهد، با ادراك معنا يا مقصودى كه ما به نيت آن فيلم را تماشا مى‏كنيم هيچ سنخيتى ندارد. به زعم ويلسن، هنگامى كه يك شكل روايتى را تفسير مى‏كنيم دنبال مقصود يا معناى كنشها در بافت و زمينه زندگى شخصيتها هستيم؛ تا آن حد كه حتى در زندگى واقعى نيز بر اساس همين الگو، كنشهاى اشخاص واقعى را معنا مى‏كنيم.

مقاله ريچارد داير، «بدنهاى آسمانى»، نيز به نوعى در همين حوزه نظريه موءلف‏محور قرار مى‏گيرد؛ اگرچه برخلاف نظريه موءلف‏محور ابتدايى كه كارگردان را موءلف نهايى اثر مى‏داند، اينجا بازيگر به عنوان موءلفِ فيلم مطرح مى‏شود ــ شخصى كه حضورش همچون يك امضاى شخصى فيلم را از مجموعه آثار كارگردانى كه آن را ساخته است متمايز مى‏كند. داير با بررسى چند فيلم و چند بازيگرـ موءلف مثل گاربو، بوگارت، ديتريش، مونرو و... نشان مى‏دهد كه چگونه حضور آنها به عنصر غالب و تأليفى فيلم تبديل مى‏شود.

در ميانِ مقالات جديد در باب مفهوم و محدوده ژانر سينمايى، مقاله روشنگر كالينز از آن جهت حايز اهميت است كه محدوديتهاى نظريه‏هاى سنتى در باب مفهوم ژانر را نشان مى‏دهد. شناخت سينماى التقاطى، دورگه و شيزوفرنيك (كه يكى از تجلياتش ژانرزدايى و تلفيق ژانرهاست) تنها به واسطه درك مباحث واسازانه نسبت به ژانر ميسر مى‏شود. مقاله كالينز شرح همين رويكردهاى نوين است.

«سينماى ملّى» دست‏كم در كشور ما از مباحث بسيار جَدَل‏انگيز بوده است. اگرچه بحث بر سر اين مفهوم بخصوص در كشورهايى كه سوداى مقابله با سيطره سينماى هاليوود را داشته‏اند نيز سابقه زيادى دارد، اما در كشور ما به جهت فقدان تعريف تحليلى ـ نظرى از اين مفهوم، سينماى ملّى به يك هيأت و پيكره مبهم و نامفهوم تبديل شده است؛ به گونه‏اى كه مصاديق آن عموماً هيچ شباهت و تناظرى با يكديگر ندارند. مقاله «مفاهيم سينماى ملّى» نوشته استفِن كرافتز، كوششى است براى ارائه تعريف و توصيفى اوليه از اين مفهوم كه دست‏كم وجه كاربردىِ آن در اينجا بسيار مغتنم است.

شوراى نويسندگان



1.پيرس معتقد بود كه ميان نشانه و ابژه‏اى كه بر آن دلالت دارد، سه نوع رابطه وجود دارد: شمايلى (Iconic) ، نمايه‏اى (Indexical) و نمادين (Symbolic) . در رابطه شمايلى، ميان نشانه و ابژه رابطه‏اى تشابهى وجود دارد (يك نمودار شبيه به آن چيزى است كه نشان مى‏دهد)؛ در رابطه نمايه‏اى، نشانهْ رابطه‏اى علّى با ابژه‏اش دارد (دود نشانه‏اى از آتش است)؛ در رابطه نمادين، ميان نشانه و ابژه رابطه‏اى اختيارى و دلبخواهى وجود دارد (واژه درخت بر اساس اختيار دلالت بر درختِ واقعى دارد). باور عمومى در آن سالها اين بود كه تصوير سينمايى فاقد رابطه‏اى نمادين با واقعيت است. اين باورى است كه نشانه‏شناس فيلم آن را رد كرد.

2.كتاب آرنهايم با عنوان Film Art به زبان انگليسى ترجمه شد. در سال 1355 اين كتاب با ترجمه فريدون معزّى‏مقدّم و تحت عنوان فيلم به عنوان هنر توسط انتشارات اميركبير منتشر شد.

3.در تاريخ سينما، هيچ فيلمسازى به اندازه آيزنشتاين اينچنين وسيع و گسترده به مباحث نظرى پيرامون سينما نپرداخته است. آيزنشتاين در سالهاى نخست انقلاب، فيلمساز محبوب حاكميت بود. او بر اساس نظريات ماركسيستى‏اش در عرصه مونتاژ وظيفه بازسازى انقلاب 1917 (اكتبر) و شورشهاى 1907 اودسا (رزمناو پوتمكين) را عهده‏دار شد. در دهه 1930 نيشِ اصلاحات استالينيستى نصيب او هم شد؛ بخصوص كه ايوان مخوف او را تمثيلى از شخصيت استالين قلمداد كردند. به تدريج آيزنشتاين از عرصه‏هاى عملى سينما دفع شد و به همين دليل به خاطر دانش نظرى گسترده‏اش به مباحث نظرى روى آورد. Film Form او يكى از مهمترين متون نظرى در باب هنر مونتاژ است. اين كتاب با عنوان شكل فيلم توسط پرتو اشراق به فارسى ترجمه شده است.

4.البته بازن كتابى به اين نام ندارد. پس از مرگ نابه‏هنگامش در سال 1957، شاگردانش مجموعه نوشته‏هاى او را تحت كتابى به اين عنوان جمع‏آورى كردند. كتاب سينما چيست؟ را محمد شهبا به فارسى ترجمه كرده و انتشارات هرمس آن را منتشر كرده است.

5.بارت و بازن دقيقاً در يك مقطع، نوشتن در باب رئاليسم را آغاز كردند. بارت با درجه صفر نوشتار، و بازن با مقالات تأثيرگذار و شورانگيزش در كايه دوسينما كه در حكمِ وحى‏مُنزل براى نويسندگان جوان و مستعد كايه دو سينما (گدار، تروفو، شابرون و...) بود. او در برابر سينماى فرماليست، سينماى روايى امريكا را عَلَم كرد (از اين بابت همچنان مديون تيزبينى او هستيم) اما در تحليل سينماى آيزنشتاين، به اشتباه به آراى نظرى خود آيزنشتاين متوسل شد. بارت يك دهه بعدتر، با نگاهى هوشمندانه سينماى آيزنشتاين را از آراى نظرى او تفكيك كرد و برخلاف بازن نشان مى‏دهد كه نماها در فيلمهاى آيزنشتاين به شكل مستقل از چه غناى معنايى و صورى درخشانى برخوردار است. مقاله «معناى سوم» بارت خط بطلانى شد بر ديدگاه سنتى و فراگير بازن نسبت به سينماى آيزنشتاين.

6.بازن و نظريه موءلف، تنها منتقد و انديشه‏هايى هستند كه دامنه نفوذ گسترده جهانى‏شان تا ايران هم آمده است. در طول سه چهار دهه از نقد فيلم در ايران، نظريه موءلف به انديشه‏اى نهادينه‏شده در نگاه منتقدان و حتى سينماگران ايرانى تبديل شده است. در طول اين سالها حتى فيلمسازان ايرانى هم كوشيدند بر اساس موءلفه‏هاى اين نظريه، فيلمهايشان را بسازند (به تعبيرى ادعا كنند كه هميشه در حال بسط يك مضمون هستند). با اين حال نكته جالب اين است كه نوشته‏هاى بازن به شكل منسجم براى نخستين بار در سال 1377 به فارسى ترجمه شده است؛ اگرچه شبحِ ناقص و سوءفهم‏شده نوشته‏هايش چندين دهه است كه دست از سر «گفتار سينمايى» در ايران برنمى‏دارد.