| مجلات >ارغنون>شماره 22 |
نوشته ژان ميشل راباته
ترجمه فتّاح محمّدى
كانون توجه اين كتاب سهم لاكان در مطالعات ادبى، يا صحيحتر، آنچه مىتوان نظريه لاكان در باب ادبيات ناميد، است. هرچند اخيراً كوششهاى چندى صرف فراهم آوردن قرائتى لاكانى از متون ادبى شده است، اما بسيارى از اين كوششها راه به جايى نبردهاند. به علاوه هنوز كسى به انسجام رهيافت لاكان به ادبيات نپرداخته است. كتابهاى بىنظيرى در توضيح جنبه «ادبى» نوشتههاى لاكان نوشته شدهاند (به عنوان مثال تتبعات درخشان ملكوم بووى در سبك ادبىِ پُرتكلف لاكان و پيوندهاى او با پروست) اما مسأله آنها غالباً دشوارى سبك لاكان است. هرچند اين تلاشها باارزش و اغلب مفيد هستند، اما اين كتاب رويكرد متفاوتى اتخاذ مىكند: من معتقدم كه لاكان نه تنها از مثالها و نمونههاى ادبى «استفاده مىكرد» بلكه او «خواننده» [ يا شارح ] متون ادبى نيز بود و نظام كاملى از نقد ــ نوع خاصى از نقد ــ را مىتوان در سمينارها و «تحريرات» گوناگون او يافت.
بسيارى از روانكاوان بريتانيايى و امريكايى كه در راهِ گشودنِ پيچيدگيهاى سبك غامض لاكان تلاش كردهاند، تأسف خود را از قلّت پژوهشهاى موردى در متون او ابراز داشتهاند. در واقع، بجز يك استثناى درخور توجه ــ مصاحبهاى استثنايى با بيمارى روانى كه از جمله پندارهاى او يكى هم اين بود كه گمان مىكرد نيچه و آنتونين آرتو در او تناسخ كردهاند1 ــ در زبان انگليسى تقريباً هيچ چيز كه حكايت از روش كلينيكى او داشته باشد در دست نيست (تز دكترى لاكان هنوز به انگليسى ترجمه نشده است). و اشتباه خواهد بود اگر گمان كنيم كه «پژوهشهاى موردىِ لاكانىِ» گمشده قرار است در سمينارهاى چاپنشده پُر شمار او يافت شوند: اين سمينارها، هرچند به نقد اغلب پُر از تكههاى باارزش هستند، به نظر مىرسد بيشتر دغدغه قرائتى نظاممند از متون اساسى فرويد و شرح و بسط مفاهيم خود لاكان را دارند تا توضيح نظرى دقيقِ مبتنى بر چند مورد به درستى انتخابشده را. و با اين حال، چنانكه لاكان در پايان مصاحبه با بيمار روانى پيشگفته يادآورى مىكند، نشانگانها [symptoms] ى امروزى بيش از آنكه فرويدىِ كلاسيك باشند، لاكانى هستند: «امروزه ما شاهد يك روانپريشى "لاكانى" هستيم، كه كاملاً به روشنى نشان اين گفتارهاى وضعشدهû [ يعنى ] خيالى، نمادين، واقعى را بر خود دارد.»2 من پيش از پرداختن به اين مفاهيم مىخواهم يادآورى كنم كه به نظر مىرسد كمبود نسبى شواهد كلينيكى و مبهمگوييهاى عجيبى كه موارد مورد مطالعه خود او با آنها رو در رو بودهاند، مثل آمىِ(2) معروف تز او، از طريق افزايش تقريباً همسنگ تحليلهاى ادبى تعديل شدهاند، گويى كمبود سرگذشتهاى موردى از طريق غناى ادبى و تأويلهاى فرهنگى جبران شده است. آيا مىتوان گفت كه ادبيات ــ در آثار چاپشده او ــ جاى بررسيهاى كلينيكى دقيقتر و علميترِ هرچند نه هميشه قابل اثبات را گرفته است؟
در واقع كل تلاش لاكان معطوف به از بين بردن خامى و سادهلوحى مستتر در پرسش فوق بوده است. او نهتنها نشان مىدهد كه تا چه حد فرويد و ساير دستاندركاران در بسيارى از پژوهشهاى موردى متكى به جلوههاى ادبى، با همه مسائل روايتشناختى بعدى همراه با آنها بودهاند، بلكه در عين حال در اعلام اينكه عرصه ادبيات و «موارد واقعى» در تقابل با هم قرار ندارند بلكه يكديگر را تكميل مىكنند از فرويد تبعيت مىكند. همچون فرويد كه در نمايشنامههاى معروف سوفوكل قهرمان محكوم به فنايى را يافت كه تقدير او مىتوانست مجموعه بزرگى از پديدهها را توضيح دهد، لاكان براى كشف طريق جديدى از درك نشانگان به سراغ آثار جويس مىرود؛ در هملت به بصيرتى دست مىيابد در اينكه چگونه ميل يك مرد همواره توسط تمايل به حل معماى ميل مادرش تعين مىيابد؛ و در آنتيگونه تعكيس [reversal] عجيبى بين اخلاقيات و زيبايىشناسى مىيابد كه يك حكمت، يك بينش تراژيك و صورتبنديهاى كاملاً جديدى از ميل انسان را به او ارزانى مىدارد.
بدينترتيب در اين كتاب تلاش خواهد شد كه آنچه لاكان از ادبيات ــ شعر، نمايشنامه، رمان ــ به حوزه ادراك ما وارد كرده است، به نحو نظاممندى توضيح داده شود، و ضمن آن پرتوى افكنده شود بر مفاهيم بسيار مهمى كه با موضوعات بنيادين در متون ادبى، با «ادبيّت» آنها مرتبط شدهاند. مثل «نامه»، «نشانگان» و ژوئيسانس. من عمداً واژه «ادراك» را به كار مىبرم چون لاكان امتياز خاصى به متون شخص خاصى قائل نيست، و در سمينارهايش به راحتى از دانته تا فرگه، از افلاطون تا ژيد را درمىنوردد. او اين متون را مىخواند تا به ادراكى از طبيعت انسان برسد، [ كارى ] كه ممكن است پُرطمطراق به نظر برسد اما نبايد فراموش كرد كه رويكرد او استوار بر چيزى است كه خود همواره يك «تجربه» ــ تجربه روانكاوى ــ مىناميد. اين [ تجربه ] از چه تشكيل شده است؟ اساساً از دو شخص، كه تنها از طريق زبان با هم تعامل مىكنند، كه پيشاپيش درگير در معامله خاصى هستند (يكى پول مىدهد و حرف مىزند و ديگرى گوش مىكند و اغلب سخنى نمىگويد) معاملهاى كه هدف از آن حل برخى مشكلات شخصى يا تغيير برخى وضعيتهاى بازدارنده است. اين تجربه، تجربه زبان به مثابه گفتار زنده است، عامل [factor] بنيادينى كه لاكان همواره بر آن تأكيد كرده است. اما اين در عين حال تجربه نوعى «نوشتن» يا «خواندن» است ــ نه فقط به اين دليل كه روش لاكان استوار بر بازخوانى تازهاى از متون فرويد است، نه صرفاً به اين دليل كه نشانگان بيمار [ يا فرد مورد روانكاوى ] مثل يك متن مكتوب شكل گرفته است، مضامينى كه بدانها بازخواهم گشت، بلكه به اين دليل كه «تجربه»ى روانكاوى اين دو عامل [ روانكاو و بيمار ] را به درون شبكه كاملاً پيچيده گفتار و نوشتار وارد مىكند. اصل اساسى لاكان اين است كه ادبيات الگوهايى ارائه مىكند كه به نحو منحصربهفردى معنادار هستند و به روانكاو و بيمار، هر دو، اجازه مىدهد كه شكلبنديهاى جديد در روءياها، نشانگان، تداعيهاى تصادفى(3) را ادراك كنند.
به همين دليل است كه مواجهه تمامْ عمر لاكان با ادبيات همواره منوط بوده است به پرسشهاى اساسى و اغلب سادهاى چون: چرا مىنويسيم؟ چرا مىخوانيم؟ در اين فرايند به ظاهر ساده چه چيزى ما را تحتتأثير قرار مىدهد؟ چرا از خواندن برخى متون لذت مىبريم و از خواندن برخى ديگر متنفريم؟ اقتصاد روانىِ مستتر در اين اعمال چيست؟ «حروف» ادبيات در كجا و چگونه بدنهاى ما را لمس مىكنند؟ يكى از پيامدهاى اين پرسشهاى بنيادين اين است كه آنها به تلويح حاوى نقدى ريشهاى از هر آن چيزى هستند كه تحت نام روانكاوىِ كاربردى يا نقد روانكاوانه توليد شده است. چنانكه او در متنهاى مختص به يك نويسنده واحد مثل دوراس يا جويس مىگويد، لاكان از روانكاوى موءلف يا آثار پرهيز مىكند. اين كارى بيش از حد ساده مىبود و از مرحله پرت. در پيشگفتارى بر متنى كه به او اختصاص داشت، در واكنش به آنچه نقد ادبى معمولاً بر سر روانكاوى مىآورد، اين سخن پايانى فشرده را از او مىخوانيم:به دليل نياز امر ناخودآگاه به تأكيد نوشتار است كه منتقدان وقتى با يك اثر مكتوب به همانسان برخورد مىكنند كه با ناخودآگاه، به اشتباه مىافتند. هر اثر مكتوب، در هر لحظه چارهاى جز تن سپردن به تفسير در معنايى روانكاوانه ندارد. اما صحّه گذاشتن بر اين، هر چقدر هم كه ملايم باشد، تلويحاً به معناى اين است كه اثر را يك جعل يا تحريف به حساب مىآوريم، چون همينقدر كه نوشته مىشود، از جلوههاى ناخودآگاه تقليد نمىكند. اثر، معادل ناخودآگاه را برمىنهد، معادلى كه دستكم به اندازه خود آن واقعى است، چرا كه ناخودآگاه را در خميدگى آن جعل مىكند، و براى اثر، نويسندهاى كه آن را توليد مىكند دستكمى از يك جاعل نخواهد داشت، اگر بكوشد كه در حال توليد آن ادراكش كند، كارى كه والرى كرد وقتى كه درباره روشنفكران جديد بين دو جنگ مىنوشت.3
منظور لاكان تلاشهاى پل والرى براى تحليل عملكرد ذهن خود است وقتى كه مشغول سرودن برخى از اشعار معروف بود، تلاشى مشابه بازسازى اسطورهاى معروف پو از پيدايش «كلاغ»(4) در فلسفه تأليف. تناقضى كه لاكان بر آن انگشت نهاد (نويسنده در هنگام نوشتن نمىتواند بداند كه چه مىكند، چون نوشتن گرفتار تأثيرات ناخودآگاه است، و هر دو محصول نوشتن هستند) تلويحاً به اين معناست كه نمىتوان متن را به شيوهاى تحويلى [reductive] به عنوان مثلاً بيان يك رواننژندى ادراك كرد. از اين رو كارى كه او با متون مىكند، مشابه كارى است كه با بيماران مىكند: او «نشانگان را همچون يك داستان تو در تو تلقى مىكند، و مىكوشد تا «سوراخ»ى را كه توسط دال ايجاد شده است بفهمد، سوراخى كه دلالتها به درون آن مىريزند و ناپديد مىشوند. با اين حال در هر دو مورد «تفسير لازم نيست حقيقى يا كاذب باشد؛ بايد درست باشد.» و لاكان به حمله خود به تقليد ادامه مىدهد:
اثر ادبى يا موفق مىشود يا شكست مىخورد، اما اين شكست ناشى از تقليدِ جلوههاى ساختار نيست. اثر تنها در آن خميدگى[curvature] اى وجود دارد كه خميدگى خود ساختار است. بنابراين ما با صِرف تشبيه روياروى نيستيم. خميدگىاى كه در اينجا به آن اشاره شد همانقدر استعارهاى براى ساختار است كه ساختار استعارهاى براى واقعيتِ ناخودآگاه. [ خميدگى ] واقعى است و، به اين اعتبار، اثر از هيچ چيز تقليد نمىكند. [ اثر ] در مقام قصه، يك ساختار صادق است.4
ما بايد «نامه ربودهشده»ى پو و استفاده نظاممند لاكان از آن را دوباره مورد بررسى قرار دهيم تا بتوانيم به كنه آن مفهوم از زبان دست يابيم كه مىتواند رمز ورود به ساختار ناخودآگاه و ساختار ساختارى را كه بنيانيترين رمزگانهاى جامعه را توضيح مىدهد در اختيار ما بگذارد. لاكان در اين مقدمه، سه موءلف را نام مىبرد كه در مقاطع مختلفِ كار خود براى برساختن و پالودن مفاهيم از آنها استفاده كرده است: پو، با آن نامه معروفى كه معناى آن هرگز آشكار نشد؛ راسين، كه لاكان آتالى او را خواند تا به مفهوم «نقطه انباشت» point] [quilting در سمينار سوم برسد؛ و نمايشنامههاى سياسىِ سارتر. لاكان نتيجه مىگيرد كه او همانند اين نويسندگان، نمىتواند در حين نوشتن همواره صاحب اختيار «مقاصد» خود باشد.
به منظور بازسازى نظريه لاكان در باب ادبيات ــ و چنانكه ديديم، هيچ نظريهاى بدون تجربه، بدون يك كشف سوبژكتيو، بدون يك «ادراك» پويا نمىتواند وجود داشته باشد ــ لازم است نخست شمهاى از زمينه معاصر از درك لاكان در كشورهاى انگليسىزبان به دست دهيم. به باور من اين زمينه با شدّت تمام در اسلاوى ژيژك تجسم مىيابد كه رهيافتهاى فرهنگباورانه و سياسىِ مبتكرانه او هرگز به طور واقعى نگران جايگاه ادبيات در نظريه لاكان نبوده است. پس از اين بسترسازى، به شمارى از «واژههاى كليدى» و «طرحها»يى خواهم پرداخت كه بايد در بافت فلسفى درخورشان عرضه شوند. سرانجام جزئياتى از چند «قرائت» نمونهوار از متون ادبى توسط لاكان را مورد بحث قرار خواهم داد: داستانهاى دوپن اثر پو؛ چندين نمايشنامه، از جمله هملت، آنتيگونه و تريلوژى كوفونتين اثر كلودل؛ آثار ژيد و ژنه، رمانهاى مارگرت دوراس؛ رمانها و رسالههاى سياسى ماركى دوساد؛ و همه آثار جويس.
گستره قرائتهاى ادبى لاكان چندان وسيع نيست (با وجود اين، عرصه مسائل موردعلاقه او فوقالعاده گسترده است و انسانشناسى، فلسفه و دانش علمى را در بر مىگيرد)، اما متون پايه در مجموعه آثار برتر غربى از افلاطون و ارسطو تا جويس و دوراس، همچنين عرصههاى پرت و دورافتادهاى چون رازوريهاى زنانه [feminine] ، تروبادورها [ خنياگران دورهگرد ] ، دانته، ژيد، ژنه، شعر سوررئاليست را در بر مىگيرد، و همه اينها با ارجاعات مستمر به قرائتهاى فرويد پشتيبانى مىشوند. عبارت «كلام آخر» در عنوان اين كتاب اشارتى است به شيوه خطاب «پيامبرگونه»ى لاكان، همچنين مباحثات اخير پيرامون آنچه روايت «مسيحىشده»ى او از نظريههاى فرويد تلقى مىشود. در تلاش براى رسيدن به توافق نظر با آنچه لاكان ماديت نوشتار و ماديت حروف مىنامد، ترتيب حروف الفبا به نحو نظاممندى در مدّ نظر قرار خواهد داشت. سرانجام، «كلام آخر» اشاره دارد به همدلى شخصى لاكان با صداى زنده كه برى از ناخنكزدنى به تجسد حقيقت نبود (ناخنكزدنى كه البته بازيگوشانه است، منتها بارقههايى از توهم پارانويايىِ شكوه و جلال نيز دارد). لاكان اغلب، نيمهجدّى نيمه شوخى، گفته است كه «حقيقتْ سخن من است» [I the truth speak] . ما مىتوانيم اين شيوه گفتار دوپهلو را به چون و چرا بكشيم و ببينيم كه چگونه متنيتيابىِ مادى خود اين [ گفتار ] از رهگذر نوشتار، منجر به قرار دادن يك گاوه [wedge]ى نظرى يا تئوريك بين ديدگاه يك موءلف، يك به قول فوكو «بنيانگذار گفتمانگرايى»، و توهم ملازم با آن در باب بنيان گذاشتن يك لوگوس يا دگم [ جزم ] مىشود. موءلف براى اينكه اجازه دهد «روح» ــ يا شبح ــ نجات يابد، نيازمند عامليت «حروفِ مرده» است.
اين كتاب در تلاش براى توضيح، يا بهتر است بگويم معرفىِ آنچه مىتوان بوطيقاى لاكانى ناميد، مباحث گوناگون درباره نظريه رتوريقاى لاكان، استفاده فردى او از «استعاره» و «مَجاز مُرسَل» به عنوان مترادفهايى براى فرايندهاى فرويدى اصلىِ «فشردگى و جابهجايى» را دوباره از سر نخواهد گرفت؛ اين كار بارها و بارها انجام گرفته است، و ماحصل آن نسخه سادهشدهاى از لاكان «ساختارگرا»ى نابى بوده است كه آرا و تزهايش پانوشتهايى فرويدى به بوطيقاى فرماليست رومن يا كوبسن اضافه كردهاند. اما مبحثى كه من به آن خواهم پرداحت حول كاركرد ادبيات، يا دقيقتر بگويم موقعيت ادبيات در نظريه لاكانى مىچرخد، موضوعى كه لاكان را در برابر دريدا و پيروان او قرار مىدهد. من مىكوشم نشان دهم كه چگونه است كه لاكان و دريدا كه هر دو مخالف مفهوم «روانكاوى كاربردى» هستند، درباره نقش ادبيات اختلافنظر اساسى با هم دارند. برخى پرسشهاى مورد مجادله آنها بسيار گستردهاند. آيا مىتوان ادبيات را به حقايق فرو كاست؟ مىتوان اين حقايق را به عنوان نمونههايى از يك نظريه عام به كار گرفت؟ آيا ادبيات به معناى واقعى كلمه تن به قالببندى نظرى مىدهد؟ علاوه بر اينكه هيچ نشانهاى از دفاع سنتى از «خودآئينى» ادبيات در آراى دريدا ديده نمىشود ــ ادبياتى كه بايد از نظريه روانكاوانه امپرياليستى در امان بماند، بلكه دريدا در برابر اين ايده نيز كه مىتوان از متون ادبى همچون مثال و نمونه استفاده كرد مقاومت مىكند. اين است نظر او درباره قرائتى كه لاكان در سمينار خود از پو ارائه كرده است (در فصل 4 اين قرائت را با تفصيل بيشترى مرور خواهيم كرد):
ما از همان آغاز چشمانداز كلاسيك روانكاوى كاربردى را بازمىشناسيم. روانكاوى در اينجا در مورد ادبيات به كار برده شده است. متن پو، كه جايگاه آن هرگز بررسى نمىشود ــ لاكان صرفاً آن را «قصه» [fiction] مىنامد ــ ناگهان به صورت يك «مثال و نمونه» ظاهر مىشود. «نمونه»اى كه مقدّر است به روالى آموزشى، قانون و حقيقتى را كه موضوع كامل يك سمينار را تشكيل مىدهند «توضيح دهد». در اينجا نوشتار ادبى در موقعيتى توضيحى قرار گرفته است. «توضيح»، در اينجا به معناى خواندن آن قانون عام در اين نمونه يا مثال است، آشكار كردن يك معنا و يك حقيقت، پرتو افكندن بر آنها به شيوهاى خيرهكننده يا نمونهوار. متن در حوزه حقيقت است، در حوزه حقيقتى كه تدريس مىشود.5
بدينترتيب دريدا عدم قطعيت و «عدمتناهى» ادبيات را در تقابل با هر آرمانپردازىاى مىداند كه غايتش «الگوسازى» از آن تحت لواى حقيقتِ از پيش تثبيتشدهاى است كه صرفاً از پيشفرض خود پيروى مىكند. با اين حال، همانگونه كه دو مكتب دريدايى كه نظريه لاكان در باب زبان و در باب نامه را از ديد انتقادى مورد بررسى قرار دادند نتيجه مىگيرند، به اين دليل كه نظريههاى لاكان يك سيستم كلىساز تشكيل نمىدهند، تا حدودى از اين انتقاد مصون مىمانند. تزهاى لاكان نمونههاى ادبى را صرفاً به عنوان مثالها يا شواهدى براى تأييد بصيرتهاى فرويدى «مورد سوءِاستفاده» قرار نمىدهند، بلكه در عين حال از آنجا كه اين نمونهها، نمونههايى اساساً «ادبى» هستند، نقش بس ابهامآميزترى به عهده ادبيات مىگذارند كه در آن نمونهها و براى آن نمونهها بازى كند: ادبيات تنها نمىتواند «ابژه»اى باشد كه گفتمانى كه به دنبال توجيهى ساده از طريق نمونهسازى است با آن منطبق مىشود، از آن درمىگذرد، يا آن را به نمايش مىگذارد، [ ادبيات ] از همان آغاز در نظريه سكنى مىگزيند، آن را به رعشه وامىدارد، در آن در خصوص شأن خودش ترديد مىكند، سرابِ يك نظريه ناب و تر و تميزى را كه با نهايت آراستگى در برابر چند نمونه به خوبى انتخابشده قد برمىافرازد، ويران مىكند. لاكو ـ لابارت و نانسى در كتاب عنوانِ نامه تحليل خود از توضيح لاكان درباره استعاره را به قرار زير جمعبندى مىكنند:
اين يقيناً تصادفى نيست كه لاكان در كنار معناى متعارفِ واژه «استعاره»، آن ژانر ادبى را نيز كه بيش از هر جاى ديگرى آكنده از استعاره است در نظر دارد ــ يعنى شعر، و به ويژه شعرى كه منحصر به دو منبع است: هوگو و سوررئاليزم... ؛ يعنى شعرى كه مىتوانيم شعر كلام ــ شعر گفتار الهى يا شعـر گفتار ــ و شعـر «قدرت» يا «جـادو»ى كلمات بنـاميم. كـل بوطيـقا يا شعـرشناسىِ اين نظم و كل روش شاعرانه اين سبك در واقع متن لاكان را، در اينجا و هر جاى ديگرى، در ارجاعات ادبى آن، جلوههاى سبكشناختى دور از ذهن آن، و سرانجام چفت و بستهاى نظرى آن را شامل مىشود.6
هرچند آنها در پايان به سنجش انتقاديترى مىرسند، و انگشت مىگذارند بر كلىگوييهاى لاكان درباره نقش هايدگر در گفتمان خود، و بر آن اشاره مهم به حقيقتى كه پنهان است اما روانكاو مىتواند آن را بشناسد يا تلويحاً دريابد، با اين همه اذعان دارند كه هرچند لاكان نمىتواند بنيانهاى محكمى براى گفتمان خود بسازد و به ضرورت بين عملگرايىِ معالجه و عاريت گرفتن از بسيارى از نظريههاى ديگر در فلسفه، زبانشناسى، علم معانى بيان، انسانشناسى و غيره در نوسان است، اما دستكم مىتوان به عنوان يك نظريهپرداز اساساً «ادبى» (يا اگر اصطلاح كارساز لوى استروس را وام بگيريم، نظريهباف وطنى) از او نام برد.
لاكو ـ لابارت و نانسى از تأثيرهاى مرموزى كه توسط لاكان به هنگام پيشروىِ تا حدودى پنهان او حاصل مىشود غافل نيستند، و «آنتى پداگوژى» او را شكل ظريفتر و قويترى از سلطه معرفى مىكنند:
اين است دليل جستجوى لاكان براى آنچه خود... تأثيرات سازنده مىنامد، جستجويى كه توسل ويژهاى به گفتار، استفاده ويژهاى از كارايى درخور گفتار و به قول معروف از قدرت اقناكنندهاش را طلب مىكند. اين در واقع همان چيزى است كه كل استراتژى لاكانى را به حركت درمىآورد و اداره مىكند، و تا حدودى توضيحى است براى آن تقلا، براى آن تكانها و آشوبهايى كه رگه برونگراى گفتمان او را تعديل مىكنند... برعكس، اين حقيقت كه لاكان به دنبال نجات روانكاوى از نوعى بيمارى استخوان است، مانع از اين نمىشود كه كل پروژه او ارتوپديك نشود. اين، با اجازه شما، يك ارتوپديكسِ آنتىارتوپديك، يا يك آنتىپداگوژى است كه، در نيّت انتقادىاش نيز، احتمالاً به بنيانيترين هدف فلسفه، به مفهوم عام، دستكم از سقراط به بعد، بىارتباط نيست.7
واضح است كه لاكان اگر زنده بود هيچيك از اينها را رد نمىكرد، و چنانكه در فصل 9 خواهيم ديد، ادعا مىكرد كه خطى سقراط را به فرويد و پس از او وصل مىكند. از طرف ديگر او احتمالاً با اين دو منتقد [ لاكو ـ لابارت و نانسى ] آنجا كه او را با پروژه روشنگرى همسو مىدانند نمىتوانست موافق باشد: بدينترتيب «فرماسيون لاكان، گويا چيزى نبود جز خودِ paideia ، يا تجديدحيات آن در بيلدونگ روشنگرى (كه لاكان خود را زير چتر آن قرار مىدهد) و بيلدونگ ايدئاليزم آلمانى8، هرچند، چنانكه آنان در مأخذ خود يادآورى مىكنند، مقدمه كتاب تحريرات به زبان فرانسه با تلميحى به Lumières (روشنگرى) آغاز مىشود و مبهمگويى عامدانهاى را كه به نام من [ego] تداوم يافته است در برابر «سپيدهدم» فرد نوينى قرار مىدهد كه ميراث فرويد است.9 چون همانگونه كه در قرائت خود از مقاله لاكان با عنوان «كانت و ساد» خواهيم ديد، در چون و چرا كردن درباره كل مفاهيم اُمانيستى و ضداُمانيستى روشنگرى درنگ روا نمىدارد.
بحث نظرى مىبايست روى پيامدهاى رتوريقايى و راهبردى عمده تزى مركزى در نظريه لاكان تمركز كند، اينكه «هيچ فرازبان»ى وجود ندارد، يعنى اينكه حقيقت در گفتمانى فلسفى يا علمى كه از تعاريف مقدماتى و مفاهيم اساسى و اصول بنيادين تشكيل شده است هرگز نمىتواند به تمامى گفته شود. ما به مثابه سوژههاى سخنگو كه در زبان خانه كردهايم، همه، حتى پيش از تولدمان، به درون جهانى از جلوههاى زبانشناختى پرتاب شدهايم، جلوههايى كه هم تعيينكننده هستند به اين دليل كه سرنوشت ما را تعيين مىكنند و هم در عين حال كاملاً تببينناپذير چون به [ قلمرو ] ناخودآگاه تعلق دارند، يا به تعبير لاكانى، وابستهاند به گفتمان ديگرى [ Other ، با O بزرگ ] . در نتيجه، نبايد به عنوان مثال ايدههاى بنيادين فرويد را در مجموعهاى از دستهبنديهاى توپولوژيك تلخيص كرد، مثل آن طرح، سهتايى كه سوژه را بين من [ego] ، منِ برتر [super-ego] و نهاد [id] تقسيم مىكند، ديدگاه سادهنگرى كه در كشورهاى انگلوساكسون غالباً فرويد را به آن فرو كاهيدهاند. تنها راه حذر كردن از اين تقليل ايدئولوژيك به يك دوكساى حاضر و آماده، عبارت است از رجوع دوباره به متون فرويد و قرائت دقيق و كلمه به كلمه آنها.
آيا اين حرف تلويحاً به معناى لزوم نجات ادبيات از دستيازيهاى روانكاوى لاكانى است؟ نگاهى به رويكردى كاملاً متفاوت، يعنى رويكرد اسلاوى ژيژك مىتواند مفيد باشد. او نهتنها اين ايده را مىپذيرد كه ادبيات مىتواند نمونههايى براى توضيح نظريههاى لاكان و نظريههاى خود او ارائه دهد، بلكه در عين حال به كرّات از اين نمونهها استفاده مىكند. به باور او، شخص ممكن است بگويد كه هر چيز مىتواند بدل به يك نمونه، يك مثال، شود. هيچ تفاوت مقدم بر تجربه از بابت مقام، بين متون ادبى، فيلمها، برنامههاى تلويزيونى، كارتونها، مقالههاى روزنامه، داستانهايى كه الساعه شنيدهايم، روءياها، لطيفهها، و هرچه كه مىخواهيد نام ببريد، وجود ندارد. از آنجا كه هر چيزى به توليد فرهنگى تعلق دارد، هر چيز مىتواند برحسب شرايطى كه در نمودارهاى لاكان فراهم شدهاند، فهميده شود. به عنوان مثال، در كتابهاى awry looking و از نشانگان عارضهنماى خود لذت ببريد! ما شلنگانداز بين فيلمهاى هيچكاك و فلسفه پيشْسقراطى، تراژديهاى شكسپير و فيلوسوفم [philosopheme]هگل، داستانهاى علمى ـ تخيلى و فيلمهاى وحشت، فيلمنُوار و حكايتهاى تمثيلى [parable]كافكا، لطيفههاى ضد روسى و انديشههاى مربوط به ملّىگرايى اخير و پورنوگرافى، و الى آخر گشت مىزنيم. لاكان مجموعهاى از تحليلها يا قرائتهاى بنيادين ارائه كرده است، و اينها با استفاده از فرهنگ عامه «تحقق يافته» يا «كاربردى» شدهاند.
آيا مىتوان اين را بازگشتى به روانكاوى كاربردى توصيف كرد؟ بله، به اين اعتبار كه فرويد خود هرگز در استفاده از لطيفهها، نقلقولهايى از شكسپير، گوته، يا متنوعترين ارجاعات يا اشارات فرهنگى براى ساختن نكتههاى نظرى خود، درنگ نمىكرد. نه، به اين اعتبار كه در اينجا برنامه نظاممندى براى گسترش گام به گام يك «فرا روانشناسى»، يا بهكارگيرى تمامعيار يك پائيدياى كلاسيك نمىتوان يافت. مطالعات فرهنگى، در اين شيوه مابعدلاكانى، پلى خواهد زد بر شكاف بين بصيرت دريدا مبنى بر اينكه «هيچ بيرون از متنى» hors-texte] de [pas وجود ندارد ــ يا به عبارت ديگر، نمىتوان يك بار و براى هميشه تصميم گرفت كه يك متن كجا «پايان مىيابد»، و «ديگرىِ» آن (چه «زندگى» باشد، چه «واقعيت»، چه «جهان») آغاز مىشود ــ و بصيرت ژيژك در باب نمونهوارىِ همگانىشده(5) و بستگى يا مناسبت چندريختىِ شكلبنديهاى فرهنگى. ژيژك با مفاهيم لاكان نه يك، بلكه چند الگو پيدا كرده است كه بيش از آنكه در درون يك سيستم سازمانيافته باشند در درون شبكه پويايى از طرحها و انبوهى از معماها و تناقضها سازمان يافتهاند، و پيشرفتى از خلال لايههاى مختلف ارجاع و سطوح «الگوسازى» [modellisation] را نشان مىدهند.
به همين دليل است كه سبك لاكان را، كه از طنينهاى كلامى چندصدايى و سطوح ناهمگونى از خيالپردازى ساخته شده است، نبايد متداول يا منسوخ كرد ــ اين سبك نقشى اساسى در گفتمانى بازى مىكند كه تلاش دارد درحالىكه به ما اجازه مىدهد در درياى غليظ واژههايى شناور شويم كه آنها را به عنوان يك رسانه لازم دارد، از كدورت و ابهام امر ناخودآگاه تقليد كند. پيش از هر چيز، اين پيچيدگى ناهمگون بايد به گونهاى قابل استفاده شود كه بتوان از آن لذت برد. اين تلويحاً بدانمعناست كه غلظت يا فشردگى سبكشناختى نبايد مانعى بين متن و خواننده برافرازد؛ بلكه صرفاً خواننده را وادارد كه كنجكاوتر شود، به نقش سازنده سخن دوپهلو، آشفتگى دستور زبانى و جناسِ همصوت [ واژههايى كه صداى يكسان اما معانى مختلف دارند ] وقوف يابد. خلاصه بايد خواننده را فراخواند كه زبان را نه صرفاً به مثابه ابزار مفيدى براى ارتباط، بلكه به عنوان رسانهاى فعال، پايگاه تعامل فرهنگىاى تجربه كند كه امكان انديشه انتقادى و حس جديدى از عامليت سياسى يا اخلاقى را فراهم مىكند، ضمن اينكه گاهى در واقع به روانكاوى اجازه مىدهد كه به عنوان يك «گفتار درمانى» عمل كند.
لاكان، همچون پو و مالارمه، نويسندگانى كه اغلب با آنها مقايسه مىشود، جلوتر از زمان خود بود و روندهايى را پيشبينى كرد كه امروز ما جزو مسلّمات مىدانيم. همهچيز پس از انحلال مكتب خود او درست پيش از مرگش در 1981 كاملاً عوض شد: اين چهره مجادلهبرانگيز ميراث نظرى پيچيده و موقعيت نهادىِ حتى بغرنجترى، همراه با مكاتب بيشمارى كه به نام او در سراسر جهان ايجاد شدهاند، از خود بر جاى نهاده است. «بازگشت به فرويدِ» معروف لاكان بر اهميت فرهنگى انگشت مىنهاد كه روانكاوى بايد در بطن آن كار مىكرد، و در واقع در سالهاى اخير در ايالاتمتحده، اساساً در نتيجه كوششهاى موفق ژيژك براى ترويج انديشههاى خود از طريق استفاده از هيچكاك، هاليوود و فرهنگ عامه در توضيح ايدههاى لاكان، شهرت لاكان فزونى يافته است. ژيژك درست در جايى موفق بوده است كه بيشتر پيروان كلاسيك لاكان ناكام بودهاند ــ به رغم اين واقعيت كه ژيژك هميشه از تكرار مكرّرات و حاشيهروى پرهيز نمىكند. زيرا كه ژيژك اين ايده سازنده را در سر داشت كه از پايان لاكان شروع كند، يعنى، از آخرين سمينارهاى او، ردّ استاد را از لحظهاى بگيرد كه در اوج پيچيدگى خود بود، و به صورتى رازناك در قالب نمادها و حكايتهاى تمثيلى سخن مىگفت. ژيژك توانست اين شيوه بيان را مفهوم ساخته، «نكتهها» و معماها را با مثالهايى كه از فرهنگ عامه مىگرفت توضيح دهد، ضمن اينكه، اين نكتهها و معماها به نوبه خود در بده ـ بستانى مدام معنايى ژرفتر به فرهنگ عامه مىبخشيدند.
به پيروى از ژيژك و مجله معتبر اكتبر ، صنعت انتقادى تمام و كمالى از دل آراى لاكان در باب نگاه خيره [gaze] و خيال [vision] شكوفا شده، و اغلب به فيلم تعميم داده شده است؛ از مجله بريتانيايى اسكرين گرفته تا جستارنويسان پُرنفوذى چون كايا سيلورمن و لورا مالوى. اسلاوى ژيژك و جوآن كوپژك از زمره اصليترين منتقدانى هستند كه اين الگوها را به فيلمها (به ويژه فيلم نُوار) تعميم دادهاند. اگر رجوع كنيم به اظهاراتى كه لاكان در سمينار يازدهم در پاسخ به چاپ مقاله امر مرئى و امر نامرئى از مرلوپونتى (منتشرشده پس از مرگ او) بيان كرده است، درمىيابيم كه چگونه لاكان كل مكتب فرانسوى پديدارشناسى (مىتوان به نظريه سارتر در باب نگاه خيره در كتاب هستى و نيستى اشاره كرد) را در پرتو مركززدودگى ريشهاى كه محصول [ مفاهيمى چون ] ناخودآگاه و ديگرىِ بزرگ بود، بازنويسى و واژگون كرد. بصيرت محورى لاكان ــ اينكه هر تصويرى، هر ايماژى در خدشهها يا لكههاى گوناگون ردّ يا اثرى از نگاه خيره ديگرى [ Other با O بزرگ ] را به صورت نقطهاى نگه مىدارد، نقطهاى كه از آن من نمىتوانم خود را ببينم اما مىدانم كه از بيرون در معرض ديد هستم ــ مىتوان گفت كه سببساز ايده بارت در باب Punctum بوده است: نقطهاى كه خاستگاه التذاذ كاملاً شخصى من است، در همان حال كه دلالت به فضاى وراى مرگ خود من نيز دارد.
با اين حال تأثير عظيم لاكانيزم بر نظريه فيلم، مطالعات جنسيت [gender] و مطالعات فرهنگى اغلب به بهاى نوعى حذف يا از قلم انداختن برخى سويهها، چه ادبى، چه كلينيكى، چه مفهومى بوده است. اگر من سويه ادبى آموزه لاكان را برجسته مىكنم، اين نه براى تأكيد بر سبك استعارىِ نثر غالباً متظاهرانه او يا كشف همه تلميحات پنهان در متنهاى فشرده او، بلكه براى نشان دادن اين است كه بيشتر بصيرتهاى مهم او متضمنِ تجديدنظرى در مقولههاى ادبى هستند. مىتوان لاكان را نظريهپرداز فلسفى يا ادبىِ روانكاوى دانست، اما ادعاى من در اينجا اين است كه او ارجاعات و اشارات ادبى يا فلسفى را نه به منزله نمونهها يا مثالهايى براى تبليغ بازيگوشيهاى سبكشناختى يا پژواكهاى فرهنگى، بلكه به قصد تعمق در مسائل دشوار، و سرانجام حل آنها به كار مىگيرد. به عنوان مثال متنهايى چون هملت، آنتيگونه و تريلوژى كوفونتين اثر كلودل، چنانكه خواهيم ديد، مىتوانستند چيزهايى درباره ديالكتيك ميل به او بياموزند، چيزهايى حتى بيش از آنچه او توانست كه اين ديالكتيك را به واسطه حكايتهاى تمثيلى به مخاطبان سمينارهايش بياموزد.
بارى، لاكان پس از شرح و تفسير بسيار درباره آنتيگونه در سمينار هفتم، نتيجه مىگيرد كه روانكاوى سرانجام به آنجا خواهد رسيد كه تراژدى را به مثابه الگو يا مدلى از دانش و اخلاقيات تعريف كند. من بعداً نشان خواهم داد كه قرائت لاكان از آنتيگونه چه دين عظيمى به پديدارشناسى روح هگل دارد، و ضمن آن در مضامين ديگرى كندوكاو خواهم كرد كه در بيرون از آن كشمكش بين امر سياسى و امر اخلاقىاى قرار دارند كه هر دو [ هگل و لاكان [ اشارتى بدانها دارند، و بديهى است كه مفهوم «مرگ دوم» كه او پيش مىكشد، و نقش زيبايى در تراژدى، بدون بررسى متنىِ دقيق آنتيگونه و برخى متنهاى كليدى ماركى دوساد به فهم درنمىآيند. اگر آخرين درسى كه لاكان از آنتيگونه مىگيرد اين است كه آدمى نبايد «دست از ميل خود بشُويد»، وسوسه مىشويم كه كل آموزههاى لاكان را متأثر از رويكردى «تراژيك» نسبت به ميل بدانيم. به علاوه چنانكه خواهيم ديد، قرائت لاكان از هملت مظهر انتقادى نظاممند از تفسير متعارفِ فرويد است. با اصلْ قرار دادن هملتى كه گرفتار ميل مادرش است تا اينكه ــ به يمن اوفليا و سرنوشت غمانگيزش ــ از مرگ وفالوس درمىگذرد لاكان قرائت كاملاً اصيلى از نمايشنامهاى ارائه مىدهد كه همواره به كنش و واكنشهاى دالهاى كليدىخود كاملاً حساس است، ضمن اينكه خود را از آن تفسير متعارفى كه اين نمايشنامه را صرفاً نمايش ديگرى از عقده اُديپ مىداند دور نگه مىدارد.
نمونه خوب اين بازخوانى پيچيده موضوعات نظرى را در مفهومهاى «ميل» و «فالوس» مىيابيم، اصطلاحاتى كه نظريههاى لاكان پيوندهاى تنگاتنگى با آنها يافتهاند. من در قرائتهاى گوناگون خود نشان خواهم داد كه مفهومسازى او از ميل، از آن مفهوم از تراژدى كه لاكان ردّ آن را تا سوفوكل و شكسپير و كلودل مىگيرد، جدايىناپذير است. برخلاف آن، فالوس مفهومى كميك است، چون پيوندهاى نزديكى با ژانر كمدى دارد كه با آريستوفان آغاز مىشود، با مولىير به بلوغ، و با ژنه به اوج خود مىرسد. بدينترتيب ژانرها و مقولهها يا ردهبنديهاى ادبى ارزشى صدقى كسب مىكنند كه قابل تقليل به آن نمونهوارگى [exemplarity] نيست كه، چنانكه ديديم، دريدا تخطئهاش مىكرد.
به همين سان، نقش انقلابى لاكان در شكل گرفتن نظريه مابعدفرويدى اين بوده است كه تأكيد را از پدر (كه پرهيب آن همواره حاوى ويژگيهاى ترسناكى بوده است كه از رئيس زورگو و اختهكننده ايل يا جماعت كه فرويد وصف كرده به ارث رسيده است)، به مادر جابهجا مىكند: لاكان در قرائتهاى بىشمار خود از متون فرويد و آثار ادبى كلاسيك (از جمله هملت) نشان مىدهد كه ميل انسانى، بدون چون و چرا كردن درباره پيوندهاى خود با ميل مادر، نمىتواند جايگاه خود را پيدا كند. در تكوين سوژهاى انسانى، اين مادر است كه مىتواند قلمرو «ميل ديگرى [ Other با O بزرگ ] » را بگشايد. و در «صورتبنديهاى جنسىشدن»(6) (سمينار بيستم) جايى براى يك رهيافت جنسى [sexuality] از نوع ديگر، كه تن به هنجار فالوس نمىدهد و براى ديگرى [ Other با O بزرگ ] گشوده مىماند، وجود دارد. بدينترتيب لازم نيست معتقد باشيم كه او [ سوژه انسانى ] همواره گرفتار يك شيفتگى نوستالژيك به فالوس است، يا معتقد باشيم كه [ فالوس ] «دالِ فقدان»ى است كه اغلب به آن فروكاهيده مىشود، زيرا كه فالوس مقدمهاى است بر نسخه يا ورسيونى اساساً مفرح و حتى مضحك از رهيافت جنسىِ برآماسيده، اغراقآميز، ناممكن و نشانگانى [symptomatic] كه ما از آن در امان نگه داشته مىشويم ــ اما همزمان محكوم به آن هستيم ــ چون ما «هستيهاى سخنگو»يى هستيم كه سرنوشتشان پيشاپيش رقم خورده است. چنانكه لاكان در سال 1976، زمانى كه جويس تمام فكرش را به خود مشغول داشته بود، در پيشدرآمد اسرارآميزى نوشت: «سندى هست كه مىگويد من به دنيا آمدهام. من اين سند را تكذيب مىكنم. من نه يك شاعر كه يك شعرم؛ شعرى كه نوشته مىشود، حتى اگر شبيه يك سوژه [ يا فاعل سخن [ باشد.»10
بر چنين زمينهاى، آدمى ممكن است وسوسه شود كه براى دسترسى بيشتر به نظريههاى لاكان، توجه خود را معطوف به زندگى خود او بكند. اليزابت رودينسكو در زندگينامه بىنظيرى از لاكان11، مىكوشد كه لاكان را نه صرفاً به عنوان يك شخص بلكه به عنوان يك پديده فرهنگى معرفى كند. ميراث لاكان از شخصيت [personality] خود او تمايزناپذير شده است، و اين تكرار عارضهنمايى است از آنچه در نزد فرويد اتفاق افتاد [ ميراث فرويد نيز از شخصيتش جدايىناپذير است ] . وقوف بر شخصيت معذَّب لاكان از ارزش شناختى متعادل از نبوغ واقعى او كم نمىكند، شناختى كه هميشه با آنچه از طريق پسرخوانده و وصىّ ادبى او به ما رسيده جفت و جور نيست. مهم است بررسى آن منطق ذهنى و تشكيلاتى كه لاكان را به بدعت نهادنِ «جلسه متغيّر» session] [variable ، و از اين طريق به شركت در جلسات كوتاه و كوتاهترى كشاند كه سرانجام منجر به كنار نهاده شدن او از انجمن بينالمللى روانكاوى شد. لاكان در سراسر زندگىاش وجهه بسيار خوشمنظر و «عارضهنما»يى را كه او را همچون چهرهاى شورشى از ديگران متمايز مىساخت حفظ كرد، اما بلد بود كه چگونه با مشعشعترين روشنفكران زمان خود، از جمله باتاى، كوژيف، لوى استروس، ياكوبسن، هايدگر، مرلو پونتى، آلتوسر، و جمعى از رياضيدانان باهوش، هرچند اندكى خل، نسبت بيابد. اكنون در واقع زمان آن است كه كل آثار و ميراث لاكان را به طريق دقيقاً تاريخى بخوانيم. نبوغ لاكان ناشى از اين بود كه غالباً بر ضد خود مىانديشيد، [ يعنى ] به عنوان مثال در نظريه خود در باب ناخودآگاه، آن را با راستگويى يكسان مىشمرد، آن هم وقتى كه خود نه تنها به همه زنانى كه با آنها ارتباط داشت بلكه به انجمن بينالمللى روانكاوى نيز درباره ماهيت روش كلينيكى خود دروغ مىگفت، يا همزمان هم دلِ پاپ پيوس دوازدهم را به دست مىآورد، هم دلِ حزبِ كمونيست فرانسه را. آشنايى عميقتر با اين مرد خيرهسر، متظاهر، متكبر، منظر كاملاً متفاوتى از روحيهاى آكنده از شور عقلانى، از جهانى مجذوبِ رازهاى ناخودآگاه، ميل و ديگرى [ Other با O بزرگ ] در اختيار ما مىگذارد.
رودينسكو و ديگر مفسرانِ پيرو روش تاريخى ضرورت تمايز بين سويههاى مختلف در تكوين نظريههاى لاكان را گوشزد كردهاند. بهترين صورتبندى را فيليپه ژولىين در كتاب بازگشت لاكان به فرويد12 به دست داده است. ما به پيروى از ژولىين مىتوانيم طرحى از سه مرحله اصلى در تكوين نظرى لاكان ترسيم كنيم، سه مرحلهاى كه هريك مُهر يكى از سه مفهومى را كه سرانجام او توانست به هم مرتبط سازد بر خود دارد. نخست امر «خيالى» كه در دهههاى 1930 و 1940 جنبه غالب دارد و با اين دو دهه قرين است، همراه با تحليل مرحله آينهاى و پرخاشگرى، بعد در دهه 1950 و نيمه دهه 1960 تأكيد روى امر «نمادين» است، و سرانجام دور به دست امر «واقعى» مىافتد كه در اواخر دهه 1960 آغاز و به دهه 1970 كشيده شد. فصلهاى پايانى اين كتاب به نقش تعيينكننده «گره برومى» knot] [Borromean مىپردازند، گرهى كه اين سه حلقه را به هم مىپيوندد، تا اينكه حلقه چهارمى ــ «نشانگان [symptom] ــ براى كامل كردن اين طرحواره وارد كار مىشود.
در دهه 1950، شيفتگى لاكان به سوسور غالباً به طور سربسته نمونهاى از تحريف خلاقانه مفاهيم بنيادين تلقى شده است. اين همان عرصهاى است كه لاكان بعدها [ دوره [ linguisterie خود، [ يعنى ] نه فقط زبانشناختى، بلكه تحريف نظاممندِ تقابلهاى سوسورى مىناميد كه بر روى زوج دال / مدلول متمركز بود. درخششهاى نبوغ لاكان بيش از آنكه در پيوند زدن جفتى كه فرويد در تعبير روءياها از آن سخن مىگويد (فشردگى و جابهجايى) با جفت ياكوبسن (استعاره / مجاز مرسل) باشد كه استوار است بر آسيبشناسى يكسانى از زبانپريشى [aphasia] و نارسايى زبان، در تمثيلى كردن «خط» [Bar] سوسور است، در مرتبط كردن و جدا كردن S بزرگ از s كوچك (ضمن معكوس كردن معناى اين دو)، و واداشتن آن به اينكه در مقام آن خط فرويدى كه سركوب مىكند [ يا واپس مىزند ] عمل كند. اين داستانِ آشنايى است، و ما ديديم كه لاكو ـ لابارت و نانسى نقدى فلسفى از آن ارائه كردند. با وجود اين، نبايد فراموش كرد كه لاكان به زودى با محدوديتهاى اين مدل مواجه شد، و همين است دليل تمايل او به زبانشناسىِ «بيان» [enunciation] كه در آن سوژه سخنگو به واسطه حذف [elision] ى مشخص مىشود كه محصول بيانى است كه امر «بيانشده» يا گزاره گفتهشده را سوراخ سوراخ مىكند [puncture] . اين جفت مفهومى جديد، كه خيلى پيش از اينها در 1964 در سمينار يازدهم به منصه ظهور رسيد، غالباً مورد غفلت واقع شده است. با اين حال زبانشناسى بيان كه بعداً آمد، جاى زبانشناسى دال را نمىگيرد، اما سطح ديگرى از عامليت و توليد را با خود مىآورد.
يك رويكرد تبارشناختى مشابه مىتواند عبارت باشد از نزديك شدن به لاكان از زاويه فلسفى. اين لاكان را در واقع مىتوان يك فيلسوف روانكاوى ناميد كه در جوانى با تحسين اسپينوزا شروع كرد، سپس شيفته هگلى شد كه نخست همراه با باتاى در سمينارهاى كوژيف كشف كرد و سپس به يارى هيپوليت (كه لاكان مفهوم شاق ديگرى [ با O بزرگ ] و مفهوم زبان به مثابه نفى «چيز» [thing] را از او آموخت) به كنكاش در او پرداخت، و سپس در سرِ راه خود لاس مختصرى با فلسفه دوره دوم هايدگر زد، كه در آن، زبان به مثابه لوگوس است كه «هستى را مىسرايد» spricht) sprache (Die . با اين حال او برخلاف بيون [Bion] (كه بسيار مورد تحسين لاكان بود) تلاش نكرد تا مفاهيم خود را با مفاهيم لاك، كانت يا هگل در يك صف قرار دهد، بلكه در عوض به انتقاد از فلسفه، به خاطر گناه نخستينى كه مربوط مىشد به قرار دادن ناخودآگاه در جايگاه سرچشمه معنا، ادامه داد. شايد بتوان گفت كه كار و بار لاكان با انواع روياروييهاى ناكام با پديدارشناسى فرانسوى نشاندار شده است، روياروييهايى كه به سوءِتفاهم با مرلو پونتى (كه با وجود اين همواره دوست شخصى لاكان باقى ماند)، قطع رابطه با ريكور، و مبارزهاى بىامان با دريدا و حواريون دريدا (از جمله ميكل بورچ ـ ياكوبسن، «شارح» بااستعداد لاكان كه ابتدا تأكيد مىكرد كه به لحاظ فلسفى فرويد برجستهتر از لاكان است، اما بعد كاملاً ضد فرويد شد)13 انجاميد. اين مىتواند ما را برساند به تجديدنظر در ساختارگرايى فرضى لاكان، جنبشى فلسفى كه در دهه 1950 پا گرفت و اغلب به علمگرايى و ضدانسانگرايى فروكاهيده مىشود. ساختارگرايى صرفاً متضمن اعتقاد به اولويت ساختارهاى ناشناسى كه در يك سيستم تركيبى ادغام شده باشند نيست. اگر مسير ساختارگرايى را از لوى استروس تا فوكو دنبال كنيم، اكنون مىتوانيم لاكان را در درون سنتى قرار دهيم كه بيش از آنكه دلمشغول زبانشناسىِ بدون سوژه يا نظامهاى خويشاوندى باشد، دغدغه چيزى را دارد كه مىتوان «تفكرى از بيرون» كه مانع تفكر تاريخ نمىشود ناميد. تفاوت مهم اين است كه لاكان همواره بر امكان «تخمين» جايگاه سوژه تأكيد كرده است؛ بدينترتيب هرچند اين سوژه پراكنده [ يا مركز زدوده ] و تكهتكه است، اما سوژه سخنگو و ميلمند همواره در هسته نظريه قرار دارد.
در اين تبارشناسى مىتوان لايههاى مختلف در پرونده يا آرشيو لاكان را، با تمام پيچيدگى و چندگانگىاش، تشخيص داد. [ در آرشيو لاكان ] سه نوع اصلى از متون وجود دارد: سمينارها (كه برخى توسط لو سئول Seuil] [Le منتشر شد، برخى ديگر در [ نشريه [ Ornicar ، و بسيارى هم به صورت نسخههاى قاچاق دست به دست مىگشت)، كه توضيحى تكوينى از بدعتهاى لاكان به دست مىدهند؛ نوشتارهاى روانكاوانه كه در مجله Psychanalyse La و مجلههاى تخصصى روانكاوى منتشر مىشدند؛ و مقالههاى اديبانه كه بيشتر متمايل به شأن و موقعيتى ادبى يا فلسفى بودند و بسيارى از آنها در Critique و بعداً در Scilicet چاپ شدند. موفقيت كتاب تحريرات (Ecrits) كه در 1966 منتشر شد، تا حدودى ناشى از تركيب همه اين ژانرها و مايهها بود. از آنجا كه تمايز بين اين پايگاههاى متنى تمايزى صرفاً توصيفى نيست، اين تمايز به تمهيدات يا استراتژيهاى مختلف نظم مىبخشد و سبكهاى مختلفى به بار مىآورد. جدايى معمول بين گفتار و نوشتار پيش از اينها كاركردى ساختارى براى لاكان داشت، لاكانى كه از يك سو گفتار را بر نوشتار ارجح مىشمرد ــ از اين رو تنها «كتاب» واقعى خود را بسيار دير به چاپ رساند: تحريرات وقتى منتشر شد كه لاكان 65 ساله بود ــ اما از سوى ديگر سمينارهاى شفاهى خود را به جلوههايى مىآراييد كه مىتوان بىترديد آنها را جلوههايى «مكتوب» ناميد، و منظور من از آن جلوهها نه تنها نمودارها، طرحوارهها، و ديگر تصاوير بيشمارى است كه براى پيدا كردن يك الهام «شفاهى» از آنها، آنهارا روى تختهسياه مىكشيد، بلكه همچنين نحوه سخن گفتن او، حركت از يك عبارت معترضه به عبارت معترضه ديگر، خط كشيدن دور يك مضمون و استفاده از حاشيهروى، تلويح و كنايه، و تناقض نيز هست.
دشوارى منحصر به «نوشتهها»ى لاكان نمىشود؛ هرچند او تمايز دقيقى قائل بود بين تدريس «شفاهىِ» سمينارهاى خود و «نوشتهها»ى چاپشدهاى كه مىبايست فشرده و متفكرانه و استوار بر مناسبات بينامتنى مىبودند. اما اين تمايز سفت و سخت نبود زيرا كه متون سمينارها تا حدودى پيشاپيش مكتوب مىشد، حال آنكه، چنانكه خود او اغلب مىگفت، انتظار داشت پاسخى به آنچه الساعه بر زبان آورده بود، اگر نه در كلام دستكم در چهرههاى مخاطبانش، بيابد. لاكان در سمينارى به سال 1965 آشكارا بسط غيرمستقيم و حاشيهروانه كلام خود را با نوعى نوشتار يكى مىداند: «در حاشيه گفته باشم كه اگر گفتار من از دل عبارت معترضه، از دل تعليق و از دلِ بستار آن، بعد از دلِ از سرگيرى اغلب كاملاً دستپاچه آن سر برمىآورد، شما مىتوانيد يك بار ديگر ساختار يك نوشتار را در آنجا تشخيص دهيد.»14 اين در زمانى است كه دال به نوشتار نزديك شده است، چون آن نيز «سوراخى در امر واقعى» به وجود مىآورد. لاكان در گفتارى كه بعدها در دانشگاه ييل ايراد كرد، تأكيد داشت كه بدون اسناد مكتوب، هيچ تاريخى ممكن نيست: «بدون اسناد مكتوب، شما مىدانيد كه در روءيا به سر مىبريد. آنچه تاريخنگاران بايد داشته باشند يك متن است، يك متن يا يك تكه كاغذ. در هر صورت، بايد جايى، در آرشيوى، چيزى باشد كه كتباً گواهى مىدهد و غياب آن تاريخ را ناممكن مىسازد... آنچه نمىتواند كتباً تأييد شود نمىتواند تاريخ تلقى شود.»15 من بعداً به تأكيد لاكان بر نوشتار به مثابه يك بنيان، از نخستين تتبعات فرويد در «روانشناسى علمى» تا استحاله جويس به ژوئيسانس مجذوبكننده من ـ به مثابه ـ نوشتار [ego-as-writing]بازخواهم گشت، تأكيدى كه با توجه به اين حقيقت كه لاكان براى خلق و جاودانه كردن افسانه خود به «تاريخ شفاهىِ» سمينارهايش نيز متوسل مىشد به طريق اولى عجيب مىنمايد.
به همين دليل است كه حتماً بايد خاطرنشان ساخت كه بيشتر سمينارهاى «ادبى» مربوط به يك دهه بسيار مهم هستند، دههاى كه با كشف «نامه ربودهشده»ى پو در بهار 1955 آغاز مىشود؛ به دنبال آن بحث درباره زيستشناسىِ روانشناختى ژيد در 1958 مىآيد؛ بعد به سراغ هملت مىرود، نمايشنامهاى كه به لاكان امكان داد تا نظريه اديپِ فرويد را به نقد بكشد؛ ضمن آن درگير شدن با ديالكتيك جديدى از ميل در 1959-1960، پيش از بهكارگيرى رگه تراژدى در آنتيگونه در بهار 1960 و كلودل در سال بعد؛ و همه اينها از رهگذر قرائت متون ساد (60-1959) و مارگريت دوراس در 1965. وقتى لاكان تحريرات را در 1966 منتشر ساخت در واقع توانست اعلام كند كه اين جُنگ جامع و كامل فقط يك «متن مكتوب» نيست، بلكه در عين حال، به طورى كه مدتها بعد مىگفت، بايد به عنوان «ادبيات» ناب نيز تلقى شود.16 اين درگيرى نظاممند با متون ادبى مشخصكننده انتقال آرامى است از آنچه مىتوان نظريهاى رتوريقايى و ساختارگرايانه در باب امر نمادين بر اساس منطق دال دانست، به نظريهاى درباره زبان ادبى كه بين جلوههاى «گره» يا «سوراخِ» مكتوب، و دالِ صرفاً شفاهى گرفتار آمده است. لاكان ده سال ديگر (پس از سلسلهاى از كندوكاوها در علم منطق، رياضيات و مكانشناسى [topology] ) صرف كرد تا در سرِ راهِ خود به [ مفهومِ [ «نشانگان»، در 1957 جويس را «پيدا كند». من بر آن چيزى تمركز خواهم كرد كه مىتوان «چرخش ادبى» در لاكان، يا برههاى ناميد كه در ميانه راه بين اوايل دهه 1950 با تأكيد بر علم معانى بيان [ رتوريقا ] ، هگلگرايى و [ مفهوم ] نام پدر، و لاكانِ دهه 1970 با نمادهاى رياضى [mathemes] بيش از پيش، جبر [algebra] آن چهارگفتمانى قرار دارد كه منجر به بازى با مكانشناسىاى مىشود كه هنوز فاقد آن گره بُرومى knot] [Borromean است.
در اين تبارشناسى فلسفى و ادبى كه الساعه طرحى از آن به دست دادم، مىتوان گفت كه لاكان از الگوهاى ادبى براى دورى از اصطلاح «ساختار» كه با «منطق دال» پيوند دارد، و به عنوان دسترسى به ناخودآگاه زبانى تلقى مىشود كه توسط فرايندهاى استعارى (نشانگان) و فرايندهاى مجاز مرسلى (ميلى كه جلوههايى در طول زنجيره كلامى خلق مىكند) تعين مىيابد، و روى آوردن به مواجههاى بىامانتر و ناگهانيتر با امر واقعى، با انحراف، با ديگرىِ [Other] مرتبط با ژوئيسانس ديگرى [Other] ، استفاده كرد. لاكان اصطلاحِ نشانگان را به نحو هرچه بيشتر نظاممند در دهه 1970 به كار گرفت، نهتنها به عنوان يك اصطلاح كلينيكى، بلكه به عنوان يك مفهوم ادبى نيز: به نظر مىرسد كه نشانگان جاى حروف در صورتبنديهاى پيشين را گرفته است. ما بايد درك روشنى نسبت به آنچه يك نشانه [sign] را از يك نشانگان جدا مىكند داشته باشيم. درحالىكه يك نشانه از آن دو رويهاى تشكيل شده است كه پيش از اين ديديم [ دال/ مدلول ] ، يك نشانگان ابداً نشانهاى از چيزى نيست (سرفه مدام دوراس نشانهاى از اين نيست كه او سرما خورده است، بلكه نشانگانى است كه قصد دارد معنادار شود به وسيله تجسم همذاتپندارى او هم با پدرش هم با معشوقه پدرش، از طريق آنچه دوراس به صورت مغازله صرفاً دهانى آنها تصور مىكند). لاكان همواره تأكيد مىكرد كه يك نشانگان روانكاوانه مىتواند به وسيله ايهام زبانشناختى مداوا شود ــ دقيقاً همان كارى كه فرويد نتوانست در مورد دورا انجام دهد، دورايى كه فرويد بسيار مشتاق بود كه «حقيقت» خود را به او اعلام كند. به همين دليل است كه گريز زدن لاكان به آثار جيمز جويس تصادفى نبود، تصميم او براى ملقب كردن جويس به Sinthome ــ واژه تركيبى عجيبى كه واژههاى "sin" ، «آكوئيناس»، "tomes" و البته saint" "the را با هم تركيب مىكند ــ يا مرد قدسىِ ادبيات نيز تصادفى نيست. حتى مىتوان حدس زد كه بدينترتيب، جويس، دستكم تا آنجا كه منِ [ego] ادبى خود را در هيأت نشانگان عرضه مىكرد، نقش دِگر من يا همزاد ego] [alter را براى لاكان داشت.
امر واقعى و نشانگان در جايى با هم يكى مىشوند كه به نظر فرويد هم حد و مرز رَويه خود او بود، هم سرچشمه شيفتگى (به طورى كه در مواجهه صرفاً ادبى خود با شربر به آن گواهى مىدهد): روانپريشى. لاكان حرفه خود را با كندوكاوى جسورانه در پارانويا آغاز كرد، موردى را به عنوان نقطه شروعى براى يك حرفه برگزيد كه از قبل چيزى متفاوت از روانپزشكى كلاسيك مىنمود. پاياننامه روانپزشكى هنوز [ به انگليسى ] ترجمه نشده او درباره پارانويا(7) (1932) مسألهاى هرمنوتيكى را پيش مىآورد: آيا در پاياننامهاى كه تنها اندك نقلقولى از فرويد مىآورد و استوار است بر بيمارىشناسى مبتنى بر روانپزشكى و مفاهيمى فلسفى چون شخصيت، لاكان پيشاپيش «لاكانى» است؟ اگر بر آن باشيم كه لاكان تنها بعدهاست كه مفاهيم و روشهاى خاص خود را مىيابد، در اين صورت مقاله او «درباره پرسشى مقدم بر هر درمان ممكن روانپريشى» كه مربوط به سمينار 56-1955 اوست، سنتز يا تركيبى حياتى از مشاهدات كلينيكى و مفهومسازى مابعدفرويدى به دست مىدهد. مفهوم «خلع يد» از امر نمادين كه منادى بازگشت به امر واقعى است، در واقع پس از كلنجارى طولانى با متن شربر (به ويژه وقتى كه لاكان «زبان بنيادينِ» شربر را تحليل مىكرد، [ يعنى [ آن Grundsprache كه خداوند و پرندگان به آن سخن مىگويند)، و نوشته فرويد درباره شربر بسط داده شد.
در مورد مفهوم نام پدر [Name of the Father] و مفهوم استعاره پدرانه، كه هر دو حاكى از بازنگرى ريشهاى در ميراث فرويدى هستند، نيز چنين است. اين مسبب همه قرائتهاى مسحوركننده از فيلمهاى وحشت و داستانهاى علمى ـ تخيلىاى است كه ژيژك با آنها وضعيت روانپريشى به مثابه «بازگشت چيز [thing] » در [ هيأت ] امر واقعى را توضيح مىدهد (براى مثال نگاه كنيد به كتاب awry Looking ، 1991).
نشانگان، نخست به عنوان يك استعاره (عبور خلاّق از خط واپسزنندهاى كه مدلول را از دال جدا مىكند) و سپس به عنوان يك من [ego] تعريف شد: سوژه ادبيات، سوژهاى كه مىنويسد و نوشته مىشود، در نهايت بدل به اسطورهاى براى فرهنگ خواهد شد. ما از طريق مفهوم «قرائت نشانگانى»، اصطلاحى كه احتمالاً برساخته لاكان است، هرچند نخستينبار توسط آلتوسر حالت يك مفهوم به خود گرفت، به موقعيت رازناك يك جويس دست يافتهايم. آلتوسر فيلسوف فرانسوى، وقتى قرائتى نظاممند از سرمايه ماركس را آغاز كرد، به اميدِ يافتن آن گُسَست معرفتشناختى كه «ماركسِ پيشْماركسيست» را از «ماركس واقعاً ماركسيست» جدا مىكرد، به مفهوم قرائتهاى «نشانگانى» متوسل شد. آلتوسر سپس وارد گفتگويى سازنده با لاكان شد كه يك دهه پائيد و به لاكان امكان داد كه سرانجام با مخاطبانى از ميان فيلسوفان جوان و راديكال از اكول نرمال سوپرير ارتباط برقرار سازد. تأثير همكارى آنها در تدوين تاريخ رسمى روانكاوىِ فرانسوى بسيار عظيم بود، و قرابتهاى بسيارى بين بازخوانى سرمايه [ اثر آلتوسر ] و تحريرات وجود دارد. آلتوسر يكى از نخستين مقدمهها براى روايتى «علمى» و «سياسى» از نظريه لاكانى را در 1964 نوشت، يعنى زمانى كه مقاله «فرويد و لاكان» را منتشر كرد. آلتوسر در ستايش خود از لاكان، توانست ماركسيستها (كه همواره نسبت به آنچه از ديدِ آنها مَنش خردهبورژوايانه فرويد بود، كاملاً در شك بودند) و روانكاوان را آشتى دهد. آلتوسر كاملاً هوشيار بود آنجا كه ضرورت درونى سبك باروك لاكان را چيزى تعريف كرد كه از يك پداگوژى حساب شده سرچشمه مىگيرد:
لاكان با تدريس نظريه ناخودآگاه به پزشكان، روانكاوان، يا افرادى كه روانكاوى مىشدند، در رتوريقاى گفتارش مترادفِ تقليدشده زبان ناخودآگاه را در اختيار آنان مىگذارد، زبانى كه، چنانكه همه مىدانند، در سرشت غايىاش مطايبه، جناس يا استعاره است، چه شكستخورده چه موفق، معادل آن چيزى است كه آنان چه در مقام روانكاو چه در مقام بيمار در كردار يا روش خود تجربه مىكنند.17
آلتوسر همچنين تمهيدهاى پيچيده لاكان را به خدمت مىگيرد:
اينجاست آن شور مهارشده، جدالِ پُرشور زبان لاكان، كه تنها در حالتى از هشيارى و شيدايى مىتواند زندگى كند و زنده بماند: زبان مردى كه پيشاپيش محاصره و محكوم شده است توسط نيروى خردكننده ساختارها و سازمانهاى در معرض تهديد، به دريافت ضربههاى آنها، دستكم به تظاهر به پاسخ دادن به آن [ ضربهها ] پيش از دريافت آنها، و بدينترتيب منصرف كردن حريف از خرد كردن او در زير ضربهى خود.18
البته طولى نكشيد كه آلتوسر نوعى بدبينى و سپس سرخوردگى را از خود بروز داد. در دهه 1970 او احساس مىكرد كه لاكان به اندازه كافى علمى نيست، كه بيش از اندازه با هگل و هايدگر و ويتگنشتاين لاس مىزند، و سرانجام مظهر همان گرايش فرانسوى به «ور رفتن» (bricoler) با فلسفه است. آلتوسر معتقد است كه لاكان با برخوردار كردن روانكاوى از آنچه در نزد فرويد نبود، شروع بسيار فرخندهاى داشت؛ و آن، شأنى علمى بود كه لاكان با گفتن اينكه «ناخودآگاه ساختارى چون زبان دارد» به روانكاوى ارزانى داشت. متأسفانه، اين كشف راهگشا لاكان را راضى نكرد ــ او مىخواست «فيلسوف روانكاوى» شود اما فاقد قابليت لازم براى اين مهم بود:
بدينترتيب لاكان يك بازى دوگانه مىكند. براى فيلسوفان او ضمانت استادى را آورد كه «قرار بود بداند» آنچه را كه فرويد مىانديشيد؛ براى روانكاوان ضمانت استادى را آورد كه «قرار بود بداند» كه تفكر (از نظر فلسفى) يعنى چه. او همه را فريب داد، و به طرزى كاملاً موجّه، به رغم زيركى فوقالعادهاش، خود را نيز فريب داد.19
طرفه آنكه مثال لاكان به عنوان كسى كه توسط خودش «فريب مىخورد» [duped] ما را به ياد دوپن [ Dupin و شباهت املايىِ آن با "duped" ] يكى از كاركترهاى پو مىاندازد: آلتوسر به بخش پايانى سمينار لاكان درباره «نامه ربودهشده» اشاره مىكند كه با اين جمله نامعمول به پايان مىرسد: «نامه هميشه به مقصدش مىرسد» ــ جملهاى كه ممكن است بدترين فلسفه سرنوشت، تقدير يا غايتشناسى ايدئاليستى را تداعى كند (چنانكه خواهيم ديد آلتوسر و دريدا در اين نكوهش اشتراك دارند).
پس از مِى 1968 لاكان شروع به جذب هر چه بيشتر دانشجويان سابق آلتوسر به جمع حواريون خود كرد، و اين زمانى بود كه لاكان اعلام كرد كه اين ماركس بود «كه [ مفهوم [ نشگانگان را باب كرد»، مفهومى كه ژيژك با هوشمندى به كارش گرفته است. (قيد و بندهاى مربوط به محدوديت صفحات كتاب من را از كندوكاو در آنچه مىتوان ماركسيسم روانكاوانه [Psycho-Marxism] لاكان در اواخر دهه 1960 ناميد بازمىدارد.) از پيوندهاى شخصى لاكان با آلتوسر تا نقش كاملاً دلپسند ژيژك در [ پروراندن ] موضوعاتِ سياستورزى معاصر، از اظهارات درباره ازخودبيگانگى ذهنى كه «ماركس جوانِ» هنوز كاملاً هگلى را تداعى مىكند تا تلاش براى برنهادن يك Mehrlust يا لذّت مازاد (plus-de-jouir) فرويدى كه معادل دقيق Mehrwert (ارزش مازاد) ماركس بود، علقههاى بين لاكان و روايت ساختارگرايانه از ماركسيسم از شمار بيرون است و شايد به طور كامل فهميده نشده باشد. در نظريه چهارگفتمان كه در 1971 شرح و بسط يافته است كه پاسخ لاكان به ماركسيسم را مىيابيم.20 در اين طرح چهارگفتمان بىنهايت فشرده شده است و قصد از آن معرفى مفهوم plus-de-jouir در قالب جدول زير است:
اين چارچوب از طرحى بسيار باستانى اقتباس شده است. چارچوب ما تنها با جزئى تعديل الگوى بنيادين منطق قرون وسطايى در باب گزارهها را تكرار مىكند. در اين الگو آدمى از يك حد به مقابل آن، بَعد به نفى آن، و سپس به نفىِ نفى آن حركت مىكند. بدينترتيب A و O و I متضاد هم هستند، درحالىكه در طرح يا شماى سنتى A و O و I و E متناقض [ يا نافى ] هم هستند.
بار ديگر، اين چارچوب را قبل از اينكه لاكان با دخل و تصرفهاى مهم در جهت منظور خودش به كارش گيرد، در مربع نشانهشناختى گريماس مىبينيم. لاكان توضيح مىدهد كه چهارگوشه مربع او متناظرند با چهار سطحِ عامليت؛ خط بالايى يك محور مرئى از تعين را نشان مىدهد، درحالىكه خظ پائينى (همراه با قوسى برگشتى در برخى از اشكال متنوع اين چارچوب) جايگاه [locus] پنهان «حقيقت»، يا توليد [ در مفهوم ماركسىاش ] است. بدينترتيب هر مربع يا «چهار گوشه» را مىتوان چيزى دانست كه از دو بخش تشكيل شده است كه يكى تجسم امر پنهان (پائين خط) است، و ديگرى تجسم امر آشكار (بالاى خط).

بنا به باور لاكان 1S «دال كبير» است، 2S «دانش ناخودآگاه»، S خط خورده همان سوژه ميل خط خورده يا بازداشته شده آشناست، و a نه تنها آن «شىء كوچك a » آشنايى كه ميل را از دست مىدهد و بدينترتيب آن را برمىانگيزد، بلكه يك معادل نئوماركسيستى براى «ارزش مازاد» نيز هست: «ژوئيسانس مازاد» يا، به معناى تحتاللفظى آن، «التذاذ بيشتر! » (plus-de-jouir). چرا فقط چهار گفتمان از بين 24 گفتمان ممكنى كه از تركيب [ آن عناصر [ مىتوانند به وجود بيايند؟ اين چهارگفتمان يكديگر را توليد مىكنند، هر گفتمان گفتمانِ بعدى را با چرخش ساده يك ربع دايره به وجود مىآورد. از اين رو هم يك تبارشناسى هم يك دور باطل مىبينيم.21
اينها ردهبنديهاى كلينيكى نيستند؛ اينها با ردهبنديهاى معمول از «گفتمان وسواسيها، گفتمان مبتلايان به هيسترى، گفتمان رواننژندها، يا گفتمان منحرفان» قرابتى ندارند. لاكان بعدها بر آن شد كه چند گفتمان ديگر را بدانها بيفزايد (مثل گفتمان سرمايهدارى يا گفتمان علم)، اما همين چهار وضعيت بود كه به او امكان داد تا كل ساختار پيوند اجتماعى را توضيح دهد. در واقع علم تا آنجا كه قصد آن يافتن دانش جديد است مىتواند با گفتمان هيستريك متناظر باشد، اما وقتى كه اين دانش صرفاً فهرستبندى و منتقل مىشود، علم به گفتمان دانشگاه پيوند مىخورد. به همين سان گفتمان سرمايهدارى جزو قلمرو گفتمان خدايگان قرار مىگيرد، زيرا كه سرمايهدارى نيز گفتمان قدرت، گفتمان نهادها، گفتمان دولت است ــ هرچند لاكان در سمينار هفدهم به كرّات به دانشجويان چپگرايى كه مىكوشيدند سمينار او را «به هم بزنند» گفت كه اگر الگوهاى اجتماعى مبتنى بر نظام شوروى يا مائوئيستىِ موردستايش آنها سلطه گفتمان دانشگاه را يكى از روءياهاى بوروكراسى در حال دستيابى به قدرت مىديد، خود آنها طالب يك ارباب [ يا خدايگان ] هستند، و آن را دارند.22
فرويد سه «كار ناممكنِ» اصلى را مطرح كرده بود: تعليم دادن، حكومت كردن و شفا دادن. لاكان چهارمين كار ناممكن را بدانها افزود: سوژه ميلمندى كه نمونه خود را در گفتار هيستريك مىيابد. فرويد به درستى خاطرنشان ساخته بود كه: «تقريباً به نظر مىرسد كه گويى تحليل روان سومين حرفه از آن حرفههاى ناممكن است كه در آن مىتوان به نتايج خلاف آنچه انتظار داشتيم مطمئن بود. دو حرفه ديگر، كه بسيار قديميتر هستند عبارتاند از بزرگ كردن كودكان و حكومت كردن بر ملتها.»23 فراگفتمانِ [meta-discourse] لاكان سعى بر آن دارد كه نقطههاى عدم امكان را در چهار الگوى گفتمانىِ بنيادين شناسايى كند و صورتبندىاى از آنچه بورديو "Socius" ــ جامعه به منزله مجموعهاى از روشهاى معنادار ــ مىنامد از يك منظر اصلى يعنى روانكاوى به دست دهد. نبايد اعتراض كنيم كه روانكاوى به ايده فرازبان كه، چنانكه ديديم، مورد انتقاد لاكان است توسل مىجويد. در اينجا گفتمان روانكاو تنها يكى از چهار گفتمان است. اينجا جامعه از زاويه خاص روش روانكاوانه ديده مىشود، روشى كه در آن هر چيزى طبق تعريف به گفتار و جلوههاى آن تقليل مىيابد، اما در عين حال روشى است كه پرتوى مىافكند بر آنچه در اغلب موارد در اين موضوعات فراموش مىشود: اين روش بر جايگاه و نقش التذاذ سوژه تأكيد مىكند، مىپرسد كدام است آن دالِّ اصلى كه مىتواند ايدئالها يا يك برنامه فراهم آورد، و به دنبال ديالكتيكى كردن دانش (كه از آن «دانش ناخودآگاه» را مراد مىكند») و ژوئيسانس (در شكل يك ابژه گريزان يا ناممكن، اين «التذاذ مازاد») است.
اگر ادبيات را به منزله يك نمونه بگيريم، مىتوانيم ببينيم كه چگونه اين گفتمانها مىتوانند عرصه توليد و تحقيق ادبى را تعيين كنند. گفتمان خدايگان درباره ادبيات به ديدگاه افلاطون نزديك است، آنجا كه مىگويد شاعران را نبايد به شهر راه داد و در زمان جنگ تنها سرودهاى نظامى مفيد هستند. يا، برعكس، اين ديدگاه پژوهشگران جوان است كه مىخواهند به سرعت نظريه «داغ» و «جديدى» بيابند كه به منزله يك «دستاويز» راه رسيدن به قدرت و اعتبار آكادميك را براى آنها هموار سازد. از سوى ديگر، گفتمان دانشگاه استوار است بر نشاندن دانش بر فراز همه ــ دانش عامل [agent] اصلى براى برانگيختن التذاذ است. دانش، لذتى در خود و براى خود دارد، فارغ از دغدغه ديدگاه ذهنى يا سوبژكتيوِ شخصى كه آن را به كار مىگيرد. گفتمان ديدگاه هيستريك سوژه را در جايگاه نخست قرار مىدهد، منتها به منظور تأكيد بر تقسيمبندى سوبژكتيو و جستجوى دال كبير. يك دال كلِ جستجو را به خود معطوف مىكند و به جاى كل حقيقت گرفته مىشود، عشقِ به اين جنبه كليدى همه جنبههاى ديگر را حذف خواهد كرد، به اين اميد كه به همه نظريهپردازان ثابت كند كه راه خطا مىروند يا به نوعى نقص دارند. سرانجام، گفتمان روانكاو بر آن است كه اجازه دهد تا التذاذ ناخودآگاه به مثابه نيروى اصلى حاضر در متن ظاهر شود، و اين [ التذاذ ناخودآگاه ] را مسبب تقسيم يا چندپاره شدن سوژه مىداند. سوژه چندپاره، برخلاف آنچه در گفتمان هيسترى مىبينيم به يك خوانده واحد تقليل نخواهد يافت، بلكه پايگاه فرايندى از خواندن خواهد شد كه قابليت بيشترى براى عام شدن دارد (و استفاده از ادبيات به عنوان چيزى ساخته شده از حكايات و تمثيلهاى حاضر و آماده از همينجا مىآيد). يك دال كبير در واقع امكان توليد يك ناخودآگاه حقيقى درباره متن را خواهد داد. به عنوان مثال، چنانكه در قرائت هملت مىبينيم، جناسى كه اوفليا [Ophelia] را به O-Phallos مرتبط مىسازد، سبب مىشود كه لاكان نظريهاى درباره فالوس به مثابه شبح بسازد.
مثل هميشه، نمودارها و طرحهاى لاكان قصد آن دارند كه نوشتارى تصويرى از كنش و واكنش با ديگرى [ Other با O بزرگ ] و ابژههايش فراهم آورند. همه آنها منطقى بيش از پيش قابل فهم از سوژه چندپاره را به اجمال توضيح مىدهند. مىتوان از نخستين نمودارها آغاز كرد، يعنى طرح L كه در سالهاى دور يعنى 1954 در سمينار مربوط به من [ego] ، و بعد در كتاب تحريرات عرضه شد.24 به نظر مىرسد اين همان نمودار اصلى است كه همه نمودارها و نمادها [mathemes]ى ديگر از آن مشتق شدهاند. اين نمودار كه به جاى يك L شكل يك Zرا دارد، تصوير واضحى از زيگزاگِ ميل ناخودآگاه را عرضه مىكند، ميلى كه سوژه (S) را از جايگاه [locus] ديگرى [O] از رهگذر وساطت ابژهها (ó) و من يا اگو (O) مىسازد.25
تـوجه داشته باشيـم كه در اينجا هنوز سوژه خط نخورده است، اما پيشاپيش از من يا اگو متمايز و به عنوان يك فرافكنى تلقى شده است. اين آسانترين و سادهترين طرح از ميان طرحهاى لاكان است، و پايهاى بصرى ارائه مىدهد از ايدهاى كه مىگويد سوژه توسط ناخودآگاه به مثابه جايگاه ديگرى [ Other با O بزرگ ] تعين مىيابد و در همين حين توسط آنچه سوژه به منزله كل دنياى خود، يعنى قلمرو خيالىِ تحت سيطره كنش و واكنش بينِ من و ابژههاى ميل فرض مىكند، در هالهاى از ابهام فروپوشيده مىشود [mystified] . اين همان طرحى است كه پىبندى قرائت پو را، كه به آن بازخواهيم گشت، تشكيل مىدهد.
S در سمينار پنجم (58-1957) خط مىخورد تا نشان دهد كه سوژه پاره پاره است (همانگونه كه فرويد به هنگام صحبت از Ichspaltung در يكى از آخرين نوشتههايش نشان داده بود)، و در سالهاى 59-1958، در زمان قرائت هملت، لاكان اصطلاحاتى را برساخت كه اشاره به اين چندپارگى داشتند: Spaltung ، تحليل رفتن [fading] ، قطع [cut] ، refente ، éclipse ، verwerfung ، كسوف [ecllipsis] ، امحا [abolition] ، évanouissement و الى آخر. در سالهاى 63-1962 سمينار دهم درباره اضطراب، سوژه پارهپاره، سوژه خيال [fantasy] است درحالىكه در سمينار يازدهم، كه درباره «چهار مفهوم بنيادين روانكاوى» است، سوژه بين پارهگفتار [utterance] و گزاره [statement] تقسيم شده است. در آنجا تقسيم سوژه تشديد مىشود، چون لاكان اكنون اعلام مىكند كه يك سوژه توسط يك دال و براى يك دال نمايندگى مىشود (و نظم معمول را معكوس مىكند). دال يكپارچه (1(S به عنوان unaire trait يا علامتِ يك [mark-one] از 2S به منزله دانش دوگانه پديد مىآيد. 2S همان سركوب آغازينى است كه فرويد توضيح داده است: بدينترتيب سوژه به عنوان قطعيت يك «فقدان ـ در ـ دانش» ايجاد مىشود. بعداً 2S دالِ دگربودگى سوژه مىشود، درحالىكه 1S دال وحدت آن است. مىتوان ديد كه لاكان چقدر مايل بوده است كه به مرور در طرحهاى خود دستكارى كند، آنها را از نو شرح و بسط دهد تا اينكه به قدرى پيچيده شوند كه خود او نيز در آنها گم شود. طرح ژوئيسانس در پايانِ «براندازى سوژه و ديالكتيك ميل» چنين وضعى دارد. اين طرح به صورت مجموعهاى از خط خطى كردنهاى گيجكنندهاى ظاهر مىشود كه در پانوشتهاى سمينار هملت و نيز در تحريرات آمدهاند.26 اين نمودار، كه از رهگذر چهار بار بازنگرى، لايههاى جديدى از پيچيدگى به خود گرفته است، شبيه چوب پنبهكشى است با دو منحنى سوار بر هم كه يك علامت سوءال عجيب را از وسط نصف مىكنند.(8) اين طرح مىكوشد تا كارى كند كارستان، و ميل، ژوئيسانس، اختگى، دال، فانتزى، سركوب نخستين و صدا، همه را در يك طرح جاى مىدهد. اين طرح مىتواند در سطوح مختلفى قرائت شود، و تمثيلى است براى تحولات بيشمارى كه بايد بيش از آنكه يك ابزار يا پايه پداگوژيك تلقى شود نوعى از نوشتار به حساب آيد. در اينجا مىبينيم كه لاكان به دنبال سادگى رياضىوارِ نماد [metheme]هاى بعدى است، آنجا كه جبر مفهومى جديد جاى طرحها و نمودارهاى آزمايشى دهه 1960 را، كه به نحو وسوسهانگيزى مبهم هستند، مىگيرد.
در سالهاى آخر مىتوان تمايل به سادگى و فشردگى بيشتر را ديد. صورتبنديهاى عمده دهه 1970 رو به انطباق با پيشروىِ كموبيش مبتنى بر علم اعداد دارند. به نظر مىرسد كه لاكان به سادگى مىشمارد 1، 2، 3، ... و 4 ! يك مطابق است با معماى بزرگ هستى به مثابه يك. لاكان در يك اصطلاح ترجمهنشده (Ya dl un) تكرار مىكند «همان يك وجود دارد») كه گويا توضيحى است براى پيوند بين روح و عشق در سمينار بيستم. دو: دو جنس وجود دارد، و هيچ سوژهاى فقط توسط زيستشناسى، به مثابه سرنوشت، تعين نيافته است؛ چون فرمولهاى جنسىشدن [sexuation] نشان مىدهند كه آدمى مىتواند خود را يا زير نشانه اختهسازى (كه تعريفكننده رهيافت جنسى متعارف است) قرار دهد يا در «ديدگاه زنينه»اى از ژوئيسانس كه از اختهسازى تبعيت نمىكند. سه: تنها سه قلمرو [register] وجود دارد، و نه بيشتر: واقعى، نمادين، خيالى ــ و آنها بايد در يك گره بورومى knot] [Borromean به نحو ايدئالى به هم گره بخورند تا وابستگى متقابل تمامعيار و نبودِ سلسلهمراتب را به رخ بكشند. چهار: آدمى بايد منتظر باشد كه چهارمين حلقه نشانگان يا زيگما [ ُ ، sigma ، حرف اول symptom : نشانگان ] ظاهر شود، چنين اتفاقى در سمينار مربوط به جويس مىافتد كه در فصل 10 به آن خواهيم پرداخت.
در سالهاى بعد، لاكان هرچه بيشتر با گفتمان عارفان زن كه سخن از خدا به عنوان عاشق وصفناپذيرشان مىرانند همدلى پيدا كرد. بدينترتيب يكى ديگر از موضوعات مهم رهيافت جنسىِ زنانه و مباحثات فمينيستىاى است كه پيرامون مفهومسازيهاى فرويد و سپس تعصب ظاهرى لاكان نسبت به فالوس در جريان بود. در سمينارهاى لاكان مىتوان علاقه هميشگى او به روانكاوانى چون ريوير و جونز را ديد، و مىتوان ادعا كرد كه او ايده فالوس را در تلاش براى دادن پاسخى به پرسشهاى بيشمارى بسط داد كه بحثهاى پيرامون فرويد در دهه 1920 برانگيخته بودند. روانكاوى لاكانى آشكارا از انتقاد فمينيستى سود برده است، و آدمى متحير مىماند كه اگر لاكان به تقابلِ "psych. et Po" كه در اوايل دهه 1970 در رستههاى خود به آن برخورده بود نمىپرداخت آيا صورتبنديهاى دورانساز خود درباره جنسىشدن در سمينار بيستم را پيدا مىكرد؟ ژاكلين رُز به نحوى مستدل اعلام مىكند كه تنها روانكاوى است كه به زنان و مردان اجازه مىدهد كه تقدير سياسى خود در مقام هستيهاى جنسيتمند [gendered] را به پرسش بكشند. كتابى كه ميچل و رز از مقالههاى لاكان درباره رهيافت جنسى زنينه با دقت تمام گرد آوردهاند،27 گزارشى متعادل از فالوسْمحورىِ [phallocentrism] فرضى لاكان و از اختلافنظر در فمينيسم امريكايىِ پيشين از كار درآمده است. وقتى لاكان سخن از يك رهيافت جنسى «ديگر» [ Other با Oبزرگ ] به ميان مىآورد كه تحت سلطه فالوس نيست، صفى از نويسندگان (از هر دو جنس) را بازتاب مىدهد كه ــ از مارگريت دو ناواره تا مارگريت دوراس ــ پرتو جديدى بر ژوئيسانسِ غيرفاليك، شايد ژوئيسانس كل بدن، يا ژوئيسانس روح جادويى [mystical]ما مىافكنند.
به همين دليل است كه قرائت لاكان از ادبيات نقش مهمى در نظريه «كوئير» [Queer] دارد و نظريهپردازان جنسيت [gender] از جمله جوديت باتلر و كاترين ميلوت نشان دادهاند كه اگر سوژه قابل تقليل به من [ego] نيست، پس نبايد فراموش كرد كه هويتهاى جنسى توسط عامليتهاى كنشگرِ [performative] ناخودآگاه توليد مىشوند. فقط تعين توسط ناخودآگاه است كه مىتواند موضوع هويت جنسى را توضيح دهد، نكتهاى كه اغلب تحت لواى برداشتى كه فوكو از قدرت دارد دچار كژفهمى شده است، به ويژه وقتى كه با پارادايمهاى لاكانى تلفيق مىشود. مداخله لاكان در گفتمان روانكاوى به ما يادآورى مىكند كه نمىتوانيم دگربودگى را به تفاوت اجتماعى، جنسى يا قومى فرو بكاهيم: لاكان همواره بر «غيرقابل سكونت بودن» جهانِ ديگرى [ Other با O بزرگ ] تأكيد كرده است، مگر شايد از طريق نوشتن، در قصهاى كه فرايندهاى خيالىِ معمول را دور مىزند. يكى از موضوعات مهمى كه نظريه كوئير پيش كشيده است، پذيرش يا ردّ آن نكوهش اخلاقى است كه به نظر مىرسد به مفهوم انحراف مرتبط است. آشكار است كه لاكان اين واژه را در ربط با همجنسخواهى به كار نمىگيرد، بلكه براى توضيح يك ساختار (به عنوان مثال، چنانكه خواهيم ديد، به هنگام صحبت از تمايل جنسى ژيد نسبت به كودكان) از آن استفاده مىكند. در اينجا پرسشها پيرامون يك نگرانى عمده دور مىزنند: آيا احتمالاً لاكان بيش از حد به انحراف نزديك بود؟ اگر مدل او از ميل از طريق تعمق در ساد و ساديسم بسط يافته است، تعمقى كه به زحمت مىتواند بر شيفتگى او به ماركى بىنظير Marquis] [diving پرده بركشد، پس آيا مىتوان گفت كه ساد سرمشق يا الگوى بالقوهاى براى لاكان بوده است؟ ساد، چنانكه در فصل 7 خواهيم ديد، عرصه ژوئيسانس ديگرى [Other] را به روى لاكان گشود، مفهومى بسيار مهم كه به او امكان داد تا كل سيستم خود را در دهه 1970 مورد تجديدنظر قرار دهد. درحالىكه در آثار فرويدى سنتى، بررسيهاى مربوط به بتوارگى (فتيشيزم) نقش مهمى در آنچه مىتوان نفى اختهسازى ناميد بازى كرده است، لاكان ــ چنانكه در حوزه ادبى با چهرههايى چون ساد و جويس مىبينيم ــ بيشتر روى انگارههاى افراط [excess] و ژوئيسانس تمركز مىكند.
اين ما را برمىگرداند به آن تقابل ريشهاى بين شيفتگى سهلگيرانه به ژوئيسانسى كه قانون اختهسازى را نفى مىكند و اخلاقيات ريشهاىترى كه نقش ساختاردهنده قانون را بر مىنهد. وقتى سوژه خود را با اين ابژه سائق object] [drive ، [ يعنى ] همان مسبّب ميل، يكى مىسازد، آنچه در معرض خطر قرار مىگيرد يك plus-de-jouir (التذاذ مازاد) براى بدن ديگر، در نادانستگىِ ژوئيسانس دگربودگىِ غيرقابل تقليلِ ديگرى بزرگ است. اگر ژوئيسانس، روايت لاكان از وراى اصل لذت است، درك اينكه چگونه مفهومِ ژوئيسانس همچنان نقش حياتى خود در رويكرد لاكان به ادبيات را حفظ مىكند حائز اهميت است. حتى اگر ابژه سائق همان چيزى باشد كه لاكان تحت نام شىء كوچكِ a (object petit a) بدعت يگانه خود مىنامد، و به قول نِسترو برانشتاين28 مفهوم محورى اوست، «امضا»ى واقعى او در اين است كه اجازه داد شهوت فرويد از معناى معمول خود كه عبارت از لذت باشد جدا شده با التذاذِ يكدستِ بيش از پيش مفرط، انحرافى، طوفانىاى قرين شود كه لاكان ژوئيسانس مىنامد. اصطلاح ژوئيسانس تبارشناسى پيچيدهاى در سمينارهاى لاكان دارد، و ضمن اينكه همه معناهاى واژه فرانسوىِ Jouissance ــ اوج لذت جنسى، التذاذ مفرط، تملك قانونى ــ را در خود دارد، از سوى مفسران مختلف به شكلهاى مختلف صرف شده است. برانشتاين كل گستره اين مفهوم و كاربردهاى گوناگون آن در نظريه لاكانى را به اجمال شرح داده است، و اين به ما كمك مىكند تا دريابيم كه چگونه اين واژه ضمن اينكه در اصل نقطه مقابل ميلى بود كه از طريق آن سوژه توسط زبان مشخص يا نشاندار مىشود، نقش بسيار مهمى در آخرين سمينارها بازى مىكند. آيا ژوئيسانس بنيانى فراهم مىكند براى تنها هستىشناسىاى كه روانكاوى لاكانى روا مىداند؟ از آنجا كه سخن از ژوئيسانس زنانه به ميان مىآيد، آيا چند نوع ژوئيسانس وجود دارد يا فقط يك نوع؟ چيست آن ژوئيسانس ويژه نشانگان كه گاهى ما را وامىدارد كه سفت و سخت به اين فلجكنندهترين بيمارى بچسبيم؟ اين مفهوم به ويژه در سلوك با موارد كلينيكى (مثلاً در آسيبشناسى اعتياد به مواد مخدر) مفيد است، اما ادبيات ضمن ارائه پرسش سمج ديگرى مبنى بر اينكه به چه اعتبارى مىتوان از والايش ژوئيسانس سخن به ميان آورد! عرصه ممتاز ديگرى براى پژوهش مىگشايد.
ايده «ژوئيسانس والايشيافته» ما را وامىدارد كه نظر دقيقى بيفكنيم بر آنچه لاكان درباره «نامه» و حروف به طور عام مىگويد، [ و معتقد است ] كه اينها لبه يا حاشيهاى را فراهم مىآورند كه دور آن سوراخ يا حفره اروتيكى كه ژوئيسانس به جا گذاشته است حلقه مىبندد. لاكان در تحليل خود از پو، ژيد و جويس كاركرد ساختارىِ نامهاى را تشخيص مىدهد كه هرگز محتواى خود را فاش نمىكند اما سازنده آن منطق ليبيدويى است كه به سوژه تعين مىبخشد. قرائت لاكان از نامه ربودهشده پو همچنان نمونه عالى راهكار او [ در قرائت آثار ادبى ] باقى مانده است، و به همين دليل است كه لاكان در كتاب تحريرات (1966) جايگاه معتبرى به آن اختصاص مىدهد. چند سال پس از انتشار سمينار پو، دريدا در چندين مورد به او تاخت، از جمله به خاطر رسيدنِ ناگهانى به اين نتيجهگيرى كه مدار نامه هميشه در خودش بسته مىشود. دريدا، همچون آلتوسر، «ايدئاليسم» لاكان را در تلقى كردن نامه به عنوان تمثيلى از دالى كه هميشه مظهر يك حقيقت روانكاوانه تواند بود (تمثيل تقليليافته به اختهسازى) مورد انتقاد قرار داد. وقتى باربرا جانسون وارد صحنه شد نشان داد كه چگونه مفهوم پو در باب «اجبار تكرارِ» شبهفرويدى روى خود دريدا عمل كرده و او را واداشته است كه همان غفلتى را كه لاكان و دوپن مرتكب شدهاند [ دوپن، در داستان پو، نامه را كه درست در جلوى چشم اوست نمىبيند ] تكرار كند، و توسط متنهاى آن «فريب بخورد»، درست همان موقعى كه «مچ لاكان را مىگيرد». اين حكم بدون ترديد به آلتوسر نيز قابل تعميم است. چنين مارپيچ سرگيجهآورى از تفاسير كه يك خط مستقيم پيشين را در درون يك مدار دوباره نقش مىزند، ثابت مىكند كه نامه منطقِ خاصِ خود را دارد، منطقى كه اساساً با ناخودآگاه پيوند دارد و هم به عنوان يك دانش پنهان تلقى مىشود، هم به عنوان يك دستگاه [machine] مكتوب. همين مفهوم نخست است كه بايد به كندوكاو در آن بپردازيم.
1. See " A Lacanian Psychoanalysis: Interview by Jaques Lacan" in Returning to Freud: Clinical Psychoanalysis in the School of Lacan, trans. and ed. Stuart Schneiderman (New Haven: Yale University Press, 1980), 19-41.
گزيده مجملى از تحقيقات موردىِ روانكاوانه لاكان را مىتوان در كتاب زير يافت:
Jaques Lacan, Travaux et Interventions (Alençon: Arep Editions, 1977).
2. Ibid., 41.
3. Jaques Lacan, "C'est à la lecture de Freud...", Preface in Robert Georgin, Lacan (Lausanne: L'Age d'Homme-Cister, 1977), 15.
4. Ibid., 110.
5. Jaques Derrida, The Postcard, transl. Alan Bass (Chicago: University of Chicago Press, 1987), 425-6.
6. Philippe Lacoue-Labarthe and Jean-Luc Nancy, The Title of the Letter, transl. François Raffoul and David Pettigrew (Albany: State University of New York Press, 1992), 74.
7. Ibid., 90.
8. Ibid., 90.
9. Jaques Lacan, Ecrits (Paris: Seuil, 1966), Back Cover.
10. Jacques Lacan, "Preface to the English edition of THe Four Fundamental Concepts of Psycho-Analysis, transl. Alan Sheridan (London: Penguin, 1979), viii.
11. Elisabeth Roudinesco, Jaques Lacan, transl. Barbara Bray (New York: Columbia, 1997).
12. Philippe Julien, Jaques Lacan's Return to Freud: The Real, the Symbolic and the Imaginary, transl. D. Beck Simiu (New York: New York University Press, 1994).
13. See Mikkel Borch-Jacobsen, The Freudian Subject, transl. Catherine Porter (Stanford: Stanford University Press, 1988) and Lacan: The Absolute Master, transl. Douglas Brick (Stanford: Stanford University Press, 1991).
14. Jaques Lacan, Siminar ×III "The Object of Psychoanalysis" (1965-66), Unpublished, transl. Cormac Gallagher, Siminar of 15 December 1965.
15. Quoted by Roudinesco in Jaques Lacan, 376.
16. See Chapter 10, note 23. [: Jaques Lacan, "Conférences et Entretiens dans des Universités nord américaines" in Scilicet, no. 617 (Paris: Seuil, 1976), 34.]
17. Louis Althusser, "Freud and Lacan" (1964-65) in Writings on Psychoanalysis, transl. Jeffrey Mehlman (New York: Columbia University Press, 1996), 21.
18. Ibid., 21
19. Ibid., 91 (اين متن در 6791 نوشته شده است)
20. من اين [ چكيده ] را از نظاممندترين صورت چهارگفتمان در سمينار هفدهم نقل كردهام:
Seminar ×VII: L'Envers de la Psychanalyse (Paris: Seuil, 1991), 31.
در منابع زير بحثهاى بسيار مفيدى در اين باره خواهيد يافت:
ــ Marc Bracher, Lacan, Discourse and Social Change: A Psychoanalitical Cultural Criticism (Ithaca: Cornell University Press, 1993), 53-80.
ــ Bruce Fink, "The Master Signifien and the Four Discourses", in Dany Nobus (ed.), Key Concepts of Lacanian Psychoanalysis (New York: Other Press, 1998), 29-47.
21. مجموعه جديدى از طرحهايى را كه بسيار نزديك به بصيرتهاى روانكاوانه هستند مىتوانيد در منبع زير بيابيد:
ــ Algirdas J. Greimas and Jaques Fontanille, Sémiotique des Passions (Paris, Seuil, 1991).
22. Jaques Lacan, Seminar ×VII L'Envers de la Psychanalyse (Paris: Seuil, 1991), 239.
23. Sigmund Freud, "Analysis terminable and Interminable", in Philip Reiff (ed.), Theory and Technique (New York: MacMillan, 1963), 266.
24. Lacan, Ecrits, 193.
25. Jaques Lacan, Seminar II, 284.
26. Lacan Ecrits, 303, 306, 313, 315.
27. Jaques Lacan, Feminine Sexuality: Jaques Lacan and the école freudiene, ed. Juliet Mitchell and Jaqueline Rose, transl. J. Rose (New York: Norton, 1985).
28. Nestro Brounstein, La Jouissance: Un Concept Lacanien (Paris: Point Hors Ligne, 1992).
1Aimée يا Amy : نامى براى زنان.
2parapraxis : تداعيهايى را گويند كه مجاورت تصادفى دو امر سبب مىشود كه ميان آنها رابطه علت و معلولى فرض شود. اين نوع تداعيها سرچشمه بسيارى از خرافات هستند... (فرهنگ علوم رفتارى، اميركبير، 1375).
3the raven : عنوان شعر معروفى از ادگار آلن پو.
4generalised exemplarity ، يعنى مواردى كه ضمن نمونهوار و تك بودن، كلّى و عام هستند.
5formulas of sexuation : لاكان اين مفهوم را در سمينار بيستم به هنگام بحث از تفاوت جنسى ابداع كرد و در آن سويه مردانه جنسىشدن را در تقابل با سويه زنانه آن قرار داد. سويه مردانه زيرِ سرفصل «اختگى» ــ نفى كاركرد فاليك ــ قرار مىگيرد، درحالىكه زنِ بازداشته شده [barred] مىتواند به ميل خود «نه كل» [not whole] يا «نا هست» [not all] باشد و براى گريز از تأثير اختگى، يك نفى مضاعف را به كار گيرد. ــ م.
6عنوان پاياننامه او اين است:De la Psychose Paranoïque dans ses rapports la personnalite .
7شكل كاملشده اين طرح به صورتى كه در كتاب تحريرات آمده اين است: