| مجلات >ارغنون>شماره 22 |
نوشته اسلاوى ژيژك
ترجمه مراد فرهادپور
يكى از مشهورترين افسانههاى هاليوود به صحنه آخر فيلم كازابلانكا مربوط مىشود. نقل است كه حتى به هنگام فيلمبردارى، كارگردان و نويسنده در مورد انتخاب رواياتِ متفاوتِ فرجام فيلم مردّد بودهاند (اينگريد برگمن همراه با همسرش شهر را ترك مىكند؛ با بوگارت مىماند؛ يكى از دو مرد مىميرد). همچون بيشتر افسانهها، اين يكى نيز دروغ است؛ يكى از عناصر سازنده اسطوره كازابلانكا كه پس از اتمام فيلم سرِ هم شد. (واقعيت آن بود كه بحثهاى چندى در باره پايانهاى ممكن فيلم مطرح شد، ولى همه آنها مدتها قبل از مرحله فيلمبردارى به نتيجه رسيده بودند.) با اين حال، اين افسانه به دقت روشن مىسازد كه «نقطه آجيدن»(2) capiton) de (point در يك روايت چگونه عمل مىكند. البته ما پايان موجود را (بوگارت عشق خويش را فـدا مىكند و برگمن به همـراه شوهرش شهر را ترك مىكند) به مثابه رخدادى تجربه مىكنيم كه «به طور طبيعى» و «ارگانيك» از حوادث قبلى نتيجه مىشود، ولى اگر بنا بود پايانى ديگر را متصور شويم ــ براى مثال، اگر قرار مىشد همسرِ قهرمان برگمن بميرد و بوگارت به جاى او همراه با برگمن سوار هواپيما به مقصد ليسبون شود ــ اين يكى نيز از سوى تماشاگران به منزله پايانى تجربه مىشد كه «به طور طبيعى» از دل حوادث قبلى برآمده است. اما با توجه به يكسان بودنِ حوادث قبلى در هر دو مورد، وقوع اين امر چگونه ممكن است؟ و يگانه پاسخ، البته، اين است كه تجربه جريانِ خطى و «ارگانيك» رخدادها خود نوعى توهّم است (هرچند توهّمى ضرورى) كه واقعيتى مهم را پنهان مىكند: اين در واقع پايان ماجراست كه با كنشى رو به پس (retroactively) انسجام يك كل ارگانيك را به حوادث قبلى اعطا مىكند. آنچه پنهان گشته، خصلت سراپا حادثِ زنجيره روايت است، يعنى اين واقعيت كه در هر مقطعى از داستان وضع مىتوانست طور ديگرى باشد. اما اگر اين توهّم نتيجه نفسِ خطى بودنِ روايت باشد، چگونه مىتوان خصلت سراپا حادث زنجيره حوادث را آشكار و مرئى ساخت؟ پاسخ، به نحوى تناقضآميز، چنين است: با حركت در جهت عكس، با ارائه و نمايش حوادث از جلو به عقب، از پايان به آغاز. اين روش به هيچ وجه صرفاً راهحلى فرضى نيست، بلكه بارها در عمل پياده شده است:
زمان و كانوِيها، اثر ج. ب. پريستلى، نمايشى سهپردهاى درباره سرنوشت خانواده كانوى است. در پرده اول، ما شاهد شامى خانوادگى هستيم (كه بيست سال پيش اتفاق افتاد) و در آن همه اعضاى خانواده مشغول طرح برنامههاى پُرشور براى آينده هستند. وقايع پرده دوم در زمان حال رخ مىدهد، يعنى بيست سال بعد، هنگامى كه اعضاى خانواده، كه اينك گروهى از افراد خُرد شده با برنامههاى شكستخوردهاند، بار ديگر گرد هم جمع شدهاند. پرده سوم دوباره ما را بيست سال به عقب مىبرد و ماجراى شام را از پرده نخست پى مىگيرد. تأثير اين بازى با زمان به غايت افسردهكننده، اگر نگوييم آشكارا هولناك، است. ليكن آنچه چنين هولناك مىنمايد نه گذر از پرده اول به دوم (نخست برنامههاى پُرشور، سپس واقعيت تلخ)، بلكه بيشتر انتقال از پرده دوم به سوم است. مشاهده واقعيت يأسآور گروهى از افراد كه برنامههاى زندگيشان بىرحمانه لغو شده است، و سپس ديدن همين افراد در بيست سال قبل، زمانى كه همگى سرشار از اميد و بىخبر از سرنوشت آينده خويش بودند، اين يعنى تجربه تمام و كمالِ بر باد رفتنِ اميد.
فيلم خيانت، بر مبناى سناريويى از هارولد پينتر، داستان مبتذل ماجرايى عاشقانه را بازگو مىكند. «كلك» فيلم به سادگى در آن است كه اپيزودها به ترتيبِ معكوس چيده شدهاند: ما نخست عشاق را درحالى مىبينيم كه يك سال پس از قطع رابطه، يكديگر را در يك مسافرخانه ملاقات مىكنند، آنگاه به ترتيبْ خودِ جدايى، نخستين درگيرى، نقطه اوج پُرشور اين رابطه عاشقانه، نخستين قرار ملاقات مخفى آن دو، و نهايتاً لحظه نخستين ملاقات آنها در يك ميهمانى.
مىتوان انتظار داشت كه اينگونه واژگونيها در نظام روايت آدمى را به سمت حس قدرگرايى تام مىداند: همهچيز از پيش تعيين شده است، و در همين حال قهرمانان داستان همچون عروسكها در بىخبرى كامل نقش خويش را در سناريويى از پيش نوشته بازى مىكنند. ليكن تحليل دقيقتر آشكاركننده وجود منطقى ديگر در پس دهشت ناشى از اين شكل از تنظيم رخدادهاست، يعنى گونه خاصى از دوپارگى بتواره. je sais bien, mais quand meme : «من به خوبى مىدانم اتفاق بعدى چيست (زيرا از قبل پايان داستان را مىدانم)، ولى هنوز به طور كامل بدان باور ندارم، و از همينروست كه سرشار از اضطرابم. آيا آن حادثه اجتنابناپذير واقعاً رخ خواهد داد؟» به عبارتى ديگر، اين دقيقاً همان واژگونگى نظم زمانى است كه ما را وامىدارد به نحوى تقريباً ملموس خصلتِ تماماً حادثِ دنباله روايى را تجربه كنيم، يعنى اين واقعيت را كه در هر نقطه عطفى اوضاع و احوال مىتوانست در مسيرى ديگر تحول يابد. مثال ديگرى از همين پارادوكس احتمالاً يكى از بزرگترين غرايب تاريخ دين است: كالونيسم مذهبى است كه خصوصيت بارزش راندن پيروانش به سوى فعاليت بىوقفه و پُرهيجان است، مذهبى كه خود را بر باور به سرنوشت مقدر بنياد مىنهد. چنين است كه گويى سوژه پيرو كالونيسم توسط نوعى حس قبلى هراسآلود به پيش رانده مىشود كه، در نهايت، شايد آن حادثه اجتنابناپذير رخ ندهد.
همين شكل از اضطرابْ سراسر فضاى رمان روت رندل، داورى در سنگ، را اشغال مىكند. داستان اين رمان جنايىِ عالى به يك مستخدمه بىسواد مربوط مىشود كه ــ از ترس بىآبرويى در صورت برملا شدن بىسواد بودنش ــ همه اعضاى خانواده مخدوم خويش را مىكُشد، كه جملگى خيرخواهانى گشادهدستاند كه مىخواهند به او كمك كنند. داستان به شيوهاى خطى بسط مىيابد به جز آنكه درست در سرآغاز رمان، رندل نتيجه نهايى را آشكار مىكند و سپس در هر يك از نقاط عطف داستان توجه ما را به حوادثى اتفاقى جلب مىكند كه سرنوشت همه افراد درگير را رقم مىزنند. براى مثال، هنگامى كه دختر خانواده مخدوم، پس از كمى اين پا و آن پا كردن، تصميم مىگيرد تا آخر هفته را در خانه بماند و نزد دوست پسرش نرود، رندل مستقيماً چنين اظهارنظر مىكند كه «سرنوشت او با همين تصميم دلبخواهى رقم خورد: او آخرين بختِ گريز از مرگى را كه در انتظارش بود از دست داد.» ظهور ناگهانى و خشونتآميزِ ديدگاه ناظر بر فاجعه نهايى، بسى بيش از آنكه جريان وقايع را به يك زنجيره مقدر تبديل كند، خصلت تماماً حادث رخدادها را بر ما ملموس مىسازد.
غلط خواهد بود اگر از «ناموجود بودن ديگرىِ بزرگ»(3)، يعنى از اين واقعيت كه ديگرى بزرگ فقط يك توهّم معطوف به عقب است كه خصلت تماماً حادث امر واقع را پنهان مىكند، چنين نتيجه بگيريم كه مىتوانيم به سادگى اين «توهّم» را كنار زده و «اشياء و امور را آنطور كه واقعاً هستند ببينيم.» نكته حياتى آن است كه اين «توهّم» به ساختار واقعيتِ (اجتماعى) ما شكل مىبخشد: فروپاشى آن به «از دست دادن واقعيت» مىانجامد ــ يا همانطور كه فرويد، پس از توصيف دين به مثابه يك توهّم، در آينده يك توهّم بيان داشت: «آيا نبايد مفروضاتى را نيز كه قواعد سياسى ما را تعيين مىكنند توهمات خواند؟»
يكى از صحنههاى كليدى فيلم خرابكار هيچكاك، صحنه رقص خيريه در قصر جاسوس پولدار نازى كه ظاهر بانويى سرشناس را به خود گرفته است، به طور كامل به ما نشان مىدهد كه چگونه نفس سطحى بودن ديگرى بزرگ (يعنى حوزه آداب معاشرت، قواعد و رفتارهاى اجتماعى) در حكم همان مكانى است كه در آن حقيقت تعيين مىشود و در نتيجه در حكم مكانى است كه از آن «بازى به راه مىافتد». اين صحنه برپاكننده تنشى است ميان رويه سطحى سرشار از فراغبال (فضاى آرام و موءدب رقص خيريه) و كنش حقيقى پنهانشده (تلاش خطرناك قهرمان داستان براى ربودن دوست دخترش از چنگ عمّال نازى و فرار كردن به همراه او). اين صحنه در تالارى بزرگ و در برابر چشمان صدها مهمان رخ مىدهد. هم قهرمان و هم دشمنان او بايد آداب معاشرت مناسب چنين موقعيتى را رعايت كنند؛ از آنان انتظار مىرود كه در گفتگوهاى الكى شركت جويند، دعوت به رقص را بپذيرند و از اين قبيل. و اعمالى كه هر يك از آنان عليه خصم خويش انجام مىدهد بايد با قواعد بازى اجتماعى بخواند (هنگامى كه يكى از نازيها مىخواهد دوست دختر قهرمان را همراه خود ببرد، به سادگى از او تقاضاى رقص مىكند ــ تقاضايى كه آن دختر، بر اساس قواعد رفتار موءدبانه، قادر به ردّش نيست؛ يا زمانى كه قهرمان مىخواهد فرار كند، به سادگى با زوج بىگناهى كه در حال ترك تالارند همراه مىشود ــ عوامل نازى نمىتوانند به زور مانع او شوند، زيرا اين كار آنان را در چشم آن زوج رسوا مىكند؛ و نمونههاى ديگر). درست است كه اين امر دست زدن به كنش را دشوار مىسازد (براى زدنِ ضربهاى به خصم، كنش ما بايد در بافت بازى اجتماعى علنى تنيده و حك شود و يك عمل پذيرفته اجتماعى به شمار رود)، اما در عين حال، محدوديتى بس سختتر و دقيقتر بر خصم ما تحميل مىشود: اگر ما موفق شويم عملى را ابداع كنيم كه «به صورتى مضاعف» در بازى اجتماعى «حك شده» است، خصم ما مجبور به ايفاى نقشِ ناظر سترون خواهد شد؛ او نمىتواند متقابلاً به ما ضربه زند زيرا شكستن قواعد بازى براى او نيز ممنوع است. همين وضعيت هيچكاك را قادر مىسازد كه پيوند نزديك ميان [ پديده ] نگاه و زوجِ قدرت/ سترونى را بسط دهد. نگاه در آنِ واحد هم به معناى قدرت است (زيرا ما را قادر مىسازد كنترل خود را بر وضعيت اعمال كنيم و در جايگاه ارباب مستقر شويم) و هم به معناى سترونى (در مقام حاملان نگاه، ناچاريم نقش شاهدانِ منفعل كنشِ خصم را ايفا كنيم). به بيان موجز، نگاه تجسم تمام و كمالِ «اربابِ سترون» است، يكى از چهرههاى مركزىِ دنياى هيچكاكى.
ديالكتيك پديده نگاه در پيوند آن با قدرت و سترونى، هر دو، نخستينبار در نامه ربودهشده اثر ادگار آلنپو صورتبندى شد. در اين داستان كوتاه، هنگامى كه وزير نامه رسواكننده را از ملكه مىدزد، ملكه شاهد اين رخداد است، ليكن هيچ كارى از او ساخته نيست مگر مشاهده سترونِ اَعمال وزير. هر كنشى از سوى ملكه، موجب رسوايى او در برابر شاه مىشود كه خودش در آنجا حضور دارد اما در مورد نامه رسواكننده (كه احتمالاً گوياى نوعى عدم دورانديشى عاشقانه از ناحيه ملكه است) چيزى نمىداند و نبايد كه بداند. نكته اساسى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه وضعيت «نگاه سترون» هيچگاه دوطرفه نيست، يعنى هيچگاه معادل رويارويى ساده يك سوژه با خصم خود نيست؛ همواره يك عنصر سومى نيز در كار است (شاه در نامه ربودهشده، ميهمانان بىخبر در خرابكار) كه به نادانى معصومانه ديگرى بزرگ (قواعد بازى اجتماعى) تشخص مىبخشد؛ همان ديگرى كه بايد نقشههاى حقيقى خود را از او پنهان سازيم. پس در اينجا با سه عنصر سروكار داريم: يك عنصر سوم معصوم كه همهچيز را مىبيند اما ناتوان از درك معنا و دلالت واقعىِ چيزى است كه مىبيند؛ فرد عامل كه عمل او ــ كه تحت پوشش پيروى صاف و ساده از قواعد بازى اجتماعىِ جارى ــ ضربهاى كارى بر خصم وارد مىآورد؛ و سرانجام، خود خصم، يعنى همان ناظر سترونى كه نتايج واقعى عمل را به طور كامل درك مىكند، ولى با اين حال محكوم به ايفاى نقش شاهد منفعل است، زيرا عمل متقابل او موجب تحريك سوءظن ديگرى بزرگِ معصوم و نادان مىشود. بنابراين، قرارداد بنيادينى كه بازيگرانِ بازى اجتماعى را متحد مىكند آن است كه ديگرى نبايد همهچيز را بداند. اين عدم دانايى ديگرى فاصلهاى ايجاد مىكند كه، به تعبيرى، نوعى فضاى تنفسى به ما مىبخشد، يعنى به ما اجازه مىدهد در وراى معنايى كه به لحاظ اجتماعى تصديق مىشود نوعى معناى متمّم به اَعمال خويش اعطا كنيم. درست به همين دليل، بازى اجتماعى (قواعد و آداب معاشرت و غيره)، به رغم بلاهت نهفته در مناسكش، هيچگاه صرفاً امرى سطحى نيست. ما فقط تا زمانى مىتوانيم خود را سرگرم جنگهاى مخفى خويش سازيم كه ديگرى نسبت به آنها آگاه نباشد، زيرا لحظهاى كه ديگرى پيش از آن قادر به ناديده گرفتن آنها نباشد، پيوند اجتماعى به دست خودش منحل مىگردد. بدينسان، فاجعهاى برپا مىشود، مشابه فاجعهاى كه با سخن آن كودكى آغاز گشت كه فرياد زده بود امپراطور برهنه است.(4) ديگرى نبايد همه چيز را بداند ــ اين تعريفى مناسب از حوزه اجتماعىِ غير تامگرا (nontotalitarian) است.
نفسِ مقوله ديگرى بزرگ (يعنى مقوله نظام نمادين) بر مبناى نوع خاصى از فريبكارى مضاعف استوار است كه در صحنهاى از فيلم برادران ماركس، سوپ اردك، عيان مىشود. در اين صحنه گروچو از موكل خويش در برابر دادگاه با طرح استدلال زير در تأييد سفاهت او دفاع مىكند: «اين مرد شبيه يك ابله است و شبيه يك ابله رفتار مىكند ــ و اين امر به هيچ وجه نبايد شما را فريب دهد: او يك ابله هست!» پارادوكس نهفته در اين گزاره به نحوى كامل مشخصكننده حيطه كلاسيك نظريه لاكانى در باب تفاوت ميان فريبِ حيوانى و انسانى است: فقط انسان مىتواند با استفاده از خودِ حقيقت [ ديگران را ] فريب دهد. يك حيوان مىتواند به هويت يا قصدى خلاف هويت و قصد واقعىاش تظاهر كند، ولى فقط آدمى قادر است با گفتن حقيقتى كه انتظار دارد دروغ تلقى شود، دروغ بگويد. فقط آدمى مىتواند با تظاهر به فريبكارىْ فريب دهد. اين نكته، البته، بيانگر منطق لطيفه فرويد در باره دو يهودى لهستانى است كه لاكان به نقل آن علاقه داشت: يكى از آن دو با لحنى آزرده از ديگرى مىپرسد: «چرا به من مىگويى دارى به كراكو مىروى، تا در نتيجه فكر كنم قصد دارى به لمبرگ بروى، درحالىكه واقعاً دارى به كراكو مىروى؟» همين منطق ساختار طرح داستانىِ مجموعه كاملى از فيلمهاى هيچكاك را شكل مىبخشد: زوج عاشقِ [ فيلم ] در آغاز به واسطه يك تصادف محض يا نوعى اجبار بيرونى وحدت مىيابند، مثلاً آنان خود را در وضعيتى مىيابند كه در آن بايد تظاهر كنند عاشق يا همسر يكديگرند، تا آنكه سرانجام در پايان فيلم به راستى عاشق هم مىشوند. پارادوكس نهفته در چنين وضعيتى را مىتوان با وامگرفتن عبارت گروچو ماركس به نحوى گويا توصيف كرد: «اين زوج شبيه يك زوج عاشقاند و شبيه يك زوج عاشق رفتار مىكنند ــ ولى اين امر به هيچ وجه نبايد شما را فريب دهد: آنها يك زوج عاشق هستند!» احتمالاً مىتوانيم ظريفترين روايت از اين وضعيت را در فيلم رسوا (Notorious) بيابيم، هنگامى كه آليسيا و دلوين، دو مأمور آمريكايى در خانه سباستين، شوهر آليسيا و حامى ثروتمند نازيها، با عجله وارد سرداب مىشوند تا محتواىِ سرّىِ بطريهاى شامپانى را بررسى كنند. در آنجا، آن دو توسط ظهور ناگهانى سباستين غافلگير مىشوند و براى پنهان ساختن قصد واقعىشان از رفتن به سرداب، به سرعت يكديگر را در آغوش مىكشند و تظاهر مىكنند كه حضورشان در آنجا در حكم ملاقات پنهانى دو عاشق است. و البته نكته اصلى آن است كه آنها عملاً عاشق هم هستند. آنها موفق مىشوند شوهر را (دستكم، فعلاً) فريب دهند، اما چيزى كه به عنوان دروغى فريبنده به او عرضه مىكنند، خود حقيقت است.
اين نوع حركت از «بيرون به درون» يكى از موءلفههاى كليدى روابط بينالاذهانى در فيلمهاى هيچكاك است: ما با تظاهر كردن به اين كه از قبل چه هستيم، عملاً به همان چيز بدل مىشويم. براى درك ديالكتيكِ اين حركت، بايد اين حقيقت اساسى را مدّ نظر قرار دهيم كه اين «بيرون» هيچگاه صرفاً معادل يك «نقاب» يا صورتكى نيست كه در جمع بر چهره مىزنيم بلكه خودْ همان نظام نمادين است. با «تظاهر كردن به چيزى بودن»، با «رفتار كردن به نحوى كه گويا چنين هستيم» جايگاه معينى را در شبكه نمادينِ بينالاذهانى اشغال مىكنيم، و همين جايگاه بيرونى است كه مقام حقيقى ما را تعريف مىكند. اگر در درون خود عميقاً بر اين باور باقى بمانيم كه «ما به واقع آن نيستيم»، اگر نوعى فاصله باطنى را نسبت به «نقش اجتماعى خويش در بازى نقشها» حفظ كنيم، خود را به صورتى مضاعف فريب مىدهيم. فريب نهايى آن است كه ظاهر اجتماعى امرى فريبدهنده است، زيرا در متن واقعيت اجتماعى ـ نمادين اشياء و امور در نهايت دقيقاً همان چيزى هستند كه به بودنش تظاهر مىكنند. (به بيان دقيقتر اين نكته فقط در مورد آن دست از فيلمهاى هيچكاك صادق است كه لسلى بريل آنها را در تقابل با فيلمهاى «طنزآميز»، «رمانس» ناميده است. اين «رمانسها» از منطق پاسكالى تبعيت مىكنند كه در آن بازى اجتماعى به تدريج به نوعى رابطه بينالاذهانى اصيل تبديل مىشود، درحالىكه فيلمهاى «طنزآميز» [ براى مثال، روانى ] نشانگر نوعى انقطاع تام ارتباطاند، نوعى شكاف روانپريشانه كه در متن آن «نقاب» عملاً چيزى جز يك نقاب نيست، موردى كه در آن سوژه انسانى به شيوه مشهود در بيمارى روانپريشى از نظام نمادين فاصله مىگيرد.)
در همين پسزمينه است كه بايد پديده «انتقال گناه» را درك كنيم، پديدهاى كه به گفته رومـر و چاب رول مضمون مركزى دنياى هيچكاكى است. در فيلمهاى هيچكاك قتل هيچگاه صرفاً ماجراى ميان قاتل و قربانى او نيست؛ قتل همواره متضمن يك طرف سوم است، نوعى ارجاع به يك شخص ثالث ــ قاتل براى اين شخص ثالث را مىكشد كه عمل او در چارچوب مبادله نمادين با اين شخص ثبت مىشود. قاتل از طريق عمل خويش، ميل سركوبشده خود را تحقق مىبخشد. به همين دليل است كه شخص ثالث خود را در جايگاه گنـاهكار مىيابد، هرچند كه او در باب نحوه درگيرى خود در ماجرا چيزى نمىداند، يا به بيان دقيقتر، از دانستن هر چيز در اين مورد سر باز مىزند. براى مثال در فيلم غريبهها در قطار، برونو، با كُشتن زن گاى، گناه قتل را به گاى انتقال مىدهد، هرچند كه گاى نمىخواهد در مورد پيمانِ «قتل براى قتل»، كه برونو به آن اشاره مىكند، چيزى بداند. غريبهها در قطار حلقه واسط سهگانه بزرگ هيچكاك در مورد انتقال گناه است: ريسمان، غريبهها در قطار، من اعتراف مىكنم. در هر سه فيلم، قتل به مثابه سهم برنده در نوعى منطق مبادله بينالاذهانى عمل مىكند، يعنى قاتل انتظار دارد در برابر عمل خويش چيزى از شخص ثالث دريافت كند ــ تأييد و تصديق (در ريسمان)، يك قتل ديگر (در غريبهها در قطار) و سكوت در دادگاه (در من اعتراف مىكنم).
اما نكته اساسى آن است كه اين «انتقال گناه» با يك باطن روانى، يك ميل سركوب و انكارشده پنهان در زير نقاب ادب، مرتبط نيست، بلكه درست برعكس با شبكهاى تماماً بيرونى از روابط بينالاذهانى ارتباط دارد. درست در لحظهاى كه سوژه خود را در مكان معينى در اين شبكه بيابد (يا مكان معينى را در آن از دست بدهد)، گناهكار مىشود، هرچند كه در باطن روان خويش كاملاً بىگناه است. و به همين دليل ــ چنانچه دُلوز گفته است ــ آقا و خانم اسميت فيلمى سراپا هيچكاكى است. [ در اين فيلم ] زن و شوهر به طور ناگهانى درمىيابند كه ازدواج آنها به لحاظ قانونى بىاعتبار است. برخوردارى بحق از لذات ازدواج براى ساليانِ سال، به ناگهان به زناكارىِ معصيتبار بدل مىشود، يعنى يك كنش واحد با عطف به ماسبق ارزش نمادين سراپا متفاوتى كسب مىكند. «انتقال گناه» نيز به همين امر مربوط مىشود، و همين امر است كه ابهام و تغييرپذيرىِ دنياى هيچكاك را بدان عطا مىكند. در هر لحظهاى، بافت شاد و آرام وقايع مىتواند فرو بپاشد، نه به سبب فورانِ نوعى خشونتِ وحشيانه از پس رُويه قواعد اجتماعى (بنا به اين تصور رايج كه ما همگى، در پس نقاب متمدن خويش، وحشيان و آدمكشانى بيش نيستيم)، بلكه بدينسبب كه ــ در نتيجه بروز تغييرات غيرمنتظره در بافت نمادينِ روابط بينالاذهانى ــ آنچه لحظهاى پيش جايز شمرده مىشد به ناگهان به يك رذيلت نفرتبار بدل مىشود، هرچند كه خود عمل، در واقعيت فيزيكى و بىواسطهاش، يكسان باقى مىماند. براى تدقيق بيشتر اين چرخش ناگهانى، كافى است سه فيلم بزرگ چارلى چاپلين را به ياد آوريم كه همين شوخطبعىِ ماخوليايى و دردناك وجهمميزه آنها بود: ديكتاتور بزرگ، موسيو وردو، لايملايت. محور اصلى هر سه فيلم يك مسأله ساختارى واحد است: مسأله تعيين جايگاه يك خط مرزى، تعريف يك ويژگى خاص، كه مشخص ساختن آن در سطح صفات ايجابى دشوار است، كه حضور يا غيبت آن منزلت نمادينِ ابژه را عميقاً دگرگون مىكند.
تفاوت ميانِ سلمانى ريزقامت يهودى و ديكتاتور، همانقدر ناچيز است كه تفاوت ميان سبيلهاى آن دو. با اين حال، همين تفاوت به دو موقعيت بىنهايت دور و سراپا مخالف، يعنى موقعيت قربانى و جلاد، منجر مىشود. به همين ترتيب، در موسيو وردو، تفاوت ميان دو وجه يا دو شيوه رفتار يك مرد واحد، آفت زنها و همسر مهربانِ زنى فلج، چنان ناچيز است كه زن او بايد تمامى قوه شهود خويش را به كار گيرد تا حدس بزند كه شوهر وى به نحوى «عوض» شده است... پرسش داغ فيلم لايملايت: آن «هيچ»، آن نشانه پيرى، آن تفاوت كوچك در جذابيت اجرا، چيست كه حركات خندهدار دلقك را به نمايش كسالتبار بدل مىكند؟1
اين ويژگىِ تفاضلى كه نمىتوان آن را به يك صفت ايجابى منتسب ساخت، همان چيزى است كه لاكان آن را ويژگى وحدتبخش unaire) trait (le مىنامد: آن نقطه هويتِ نمادين كه امر واقعِ سوژه subject) the of real (the بدان درمىآميزد. تا زمانى كه سوژه به اين ويژگى وصل باشد، ما با چهرهاى كاريزماتيك، والا، و جذاب روبهروييم؛ به محض آنكه اين اتصال گسسته شود، آن چهره نيز خالى و فسرده مىگردد. براى اثبات اين واقعيت كه چاپلين از اين ديالكتيكِ هويت به خوبى آگاه بود، كافى است فيلم قديميتر او، چراغهاى شهر، را به ياد آوريم. ماجراى اين فيلم با حادثهاى تصادفى به جريان مىافتد كه بايد آن را زينتى موءثر براى حادثه آغازينِ فيلم هيچكاك، شمال از شمال غربى، دانست: همزمانى عادى و تصادفى بسته شدن درِ ماشين با صداى گامهاى دورشونده يك مشترى باعث مىشود تا دختر گلفروشِ كور به غلط چارلوت را با صاحب ماشين گرانقيمت يكى بپندارد. بعداً، پس از بازيابى بينايى خويش، دختر نمىتواند چارلوت را به عنوان فرد خيّرى كه پول عمل او را فراهم كرده است بازشناسد. اين ماجرا، كه در وهله نخست يك طرح داستانىِ ملودراماتيكِ مبتذل به نظر مىرسد، در واقع سندى است دال بر حضور دركى از ديالكتيك روابط بينالاذهانى كه، در قياس با درك موجود در اكثر درامهاى روانشناختى «جدّى»، بسيار روشنتر و تيزتر است.
با انتخاب فضاىِ تماماً بيرونىِ ديگرى به عنوان مكانِ تجلى و بيانِ حقيقتِ سوژه، هيچكاك اين رأى لاكان را پژواك مىدهد كه «ناخودآگاه بيرون است.» اين بيرونى بودن معمولاً به مثابه خصلت بيرونى و غيرروانشناختىِ ساختار صورى و نمادينى درك مىشود كه تجربه نفسانى و باطنى سوژه را تنظيم مىكند. اما چنين دركى گمراهكننده است: ديگرىِ (هيچكاكى و همچنين لاكانى) صرفاً معادل نوعى ساختار صورىِ جهانشمول نيست كه بايد با محتواهاى انضمامى و خيالى پُر شود (درست برخلاف ديدگاه لوىاستروس كه در آن نظام نمادين معادل قوانين نمادين جهانشمولى است كه به مواد خام اسطورهها، روابط خويشاوندى و غيره ساخت مىبخشند). ساختار ديگرى از قبل دستاندركار است، حتى در جايى كه با فوران چيزى روبهرو مىشويم كه همچون نابترين حادثه ذهنى به نظر مىرسد. به نقش عشق در فيلمهاى هيچكاك توجه كنيد: عشق نوعى «معجزه» است كه «از دل هيچ» سر برمىآورد و نجات زوج هيچكاكى را ممكن مىسازد. به بيان ديگر، عشق مثال بارز چيزى است كه الستر آن را «حالاتى كه اساساً محصولات فرعى هستند» مىنامد: نوعى احساس درونى كه نمىتوان از قبل برايش برنامهريزى كرد يا وجودش را بر اساس تصميمى آگاهانه مفروض گرفت (من نمىتوانم به خود بگويم «اكنون عاشق آن زن خواهم شد»، بلكه در لحظه معينى خود را گرفتار عشق مىيابم). فهرست الستر از چنين وضعيتها و حالاتى بيش از هر چيز شامل مقولاتى نظير «احترام» و «حيثيت» مىشود. اگر آگاهانه بكوشم با حيثيت و وقار به نظر رسم يا موجب احترام شوم، حاصل كار مسخره خواهد بود؛ و تأثيرى كه ايجاد خواهم كرد، برعكس، تأثير يك شياد بيچاره خواهد بود. پارادكس بنيانى اينگونه حالات آن است كه هرچند آنها مهمترين امر محسوب مىشوند، ولى به محض آنكه آنها را به هدف بىواسطه كنش خـويش بدل مىكنيم از چنگمان مىگريزند. يگانه راه دستيابى به آنها آن است كه فعاليت خويش را نه بر آنها بلكه بر ساير اهداف متمركز سازيم و اميدوار باشيم كه آنها «خود به خود» حاصل خواهند شد. اگر چه اين حالات با فعاليت ما مرتبطاند، ولى نهايتاً به عنوان چيزى درك مىشوند كه به خاطر آنچه ما هستيم و نه كارى كه مىكنيم، به ما تعلق دارد. نام لاكانى اين «محصول فرعى» فعاليت ما، ابژه كوچكِ a a) petit (objet است، همان گنج پنهان، آن چيزى در ما كه بيش از خودمان است، آن مجهولِ گريزپا و دستنيافتنى كه به همه اَعمال ما نوعى هاله جادويى عطا مىكند، هرچند كه نمىتوان آن را مشخصاً با هيچيك از صفات مثبت ما يكى دانست. از طريق همين ابژه a است كه مىتوانيم عملكرد آن حالت يا «محصول فرعى» غايى را درك كنيم كه خودْ ماتريسِ تمامى چنين حالاتى است: انتقال. سوژه هرگز نمىتواند بر نحوه تحريك و ايجاد انتقال در ديگران از جانب خودْ به طور كامل مسلط شود؛ اين امر همواره واجد عنصرى جادويى است. چنين به نظر مىرسد كه آدمى به ناگهان صاحب يك مجهول (x) نامعين شده است، چيزى كه به همه اَعمال آدمى رنگ و بويى خاص مىبخشد و آنها را دچار نوعى استحاله مىكند. تراژيكترين تجسمِ اين حالت احتمالاً همان زن فريبنده fatale) (femme خوشقلب در داستانهاى كارآگاهى سياه است. او كه اساساً زنى خوب و صادق است با دهشت نظاره مىكند كه چگونه صرف حضور وى موجب سقوط اخلاقى همه مردان گرداگردش مىشود. از منظر لاكانى، در اينجا است كه ديگرى وارد صحنه مىشود: «حالاتى كه اساساً محصولات فرعى»اند همان وضعيتها و حالاتى هستند كه اساساً توسط ديگرى بزرگ توليد مىشوند. «ديگرى بزرگ» دقيقاً معرف همان عاملى است كه به عوض ما و در جاى ما تصميم مىگيرد. زمانى كه به ناگهان درمىيابيم يك موقعيت انتقالى معين را اشغال كردهايم، يعنى زمانى كه صرف حضور ما موجب بروز «احترام» يا «عشق» مىشود، مىتوانيم مطمئن باشيم كه اين دگرگونى «جادويى» هيچ ربطى به هيچ مشكلى از خودانگيختگى «غيرعقلانى» ندارد: اين ديگرى بزرگ است كه چنين تغييرى را موجب مىشود.
بنابراين به هيچ وجه تصادفى نيست كه الستر اين حالاتى را كه «اساسالاً محصولاتى فرعى»اند، به يارى مقوله هگلىِ «مكر عقل» توصيف مىكند. سوژه به قصد دستيابى به هدفى كاملاً تعريفشده درگير عملى خاص مىشود؛ او در اين كار شكست مىخورد زيرا نتيجه نهايى اَعمال او وضعيت يا حالتى متفاوت و كاملاً ناخواسته است كه، با اين وصف، اگر سوژه آن را مستقيماً هدف گرفته بود هيچگاه تحقق نمىيافت. نتيجه نهايى فقط به منزله محصول فرعى كنشىِ كه متوجه هدفى ديگر است، به دستآمدنى است. مقايسه كنيد با مثال كلاسيك هگلى در مورد قتل ژوليوس سزار. هدف آنى و آگاهانه توطئهگرانِ مخالف سزار، البته چيزى نبود جز استقرار مجدد جمهورى؛ اما نتيجه غايى ــ «محصول فرعى» ــ توطئه آنان استقرار امپراطورى بود، يعنى درست نقطه مقابل هدف و مقصود آنان. به بيان هگلى مىتوانيم بگوييم كه عقلِ تاريخ از آنها به عنوان ابزار ناآگاه تحقق هدف خويش سود جست. اين عقل، كه سررشتههاى تاريخ را به دست دارد، البته نوعى چهرهبندىِ هگلى از «ديگرى بزرگ» لاكانى است. هگل به ما مىگويد كه براى تشخيص عقلى كه در دل تاريخ دستاندركار است نبايد به جستجوىِ ادعاها و اهداف و آرمانهاى بزرگى برويم كه عوامل تاريخ را هدايت كردهاند، بلكه بيشتر بايد توجه خود را به «محصولات فرعى» فعاليت آنان معطوف سازيم. همين امر در مورد ايده آدام اسميت در باب «دست نامرئى بازار» نيز صادق است، ايدهاى كه يكى از منابع تاريخىِ مقوله هگلى «مكر عقل» بود. در بازار، هر مشاركى با دنبال كردنِ منافع خصوصى خويش ناآگاهانه به تحقق خير همگانى كمك مىكند. چنين است كه گويا دستى خيرخواه و نامرئى اَعمال آدمى را هدايت مىكند. اين نيز يك چهرهبندى ديگر از «ديگرى بزرگ» است.
در تقابل با چنين پسزمينهاى است كه بايد به قرائت اين تز لاكان پرداخت كه مىگويد «ديگرى بزرگ وجود ندارد.» ديگرى بزرگ در مقام سوژه يا فاعل تاريخ وجود ندارد؛ از قبل داده نشده است و فعاليت ما را به شيوهاى غايتشناسانه تنظيم نمىكند. غايتشناسى (teleology) همواره نوعى توهّم معطوف به گذشته است و «حالاتى كه اساساً محصولاتى فرعىاند» به صورت ريشهاى حادثاند. همچنين در تقابل با اين پسزمينه است كه بايد با تعريف كلاسيك لاكانى از عمل ارتباط برخورد كنيم، تعريفى كه بر اساس آن گوينده، پيام خويش را از ديگرى در شكل حقيقى و واژگون آن دريافت مىكند. معناى حقيقى و موءثرِ پيام سوژه از طريق «محصولات اساساً فرعى» و نتايج ناخواسته فعاليت سوژه به نزد او بازمىگردد. مسأله و مشكل مربوط به اين امر آن است كه سوژه، بنا به قاعده، آماده بازشناسىِ معناى حقيقىِ اَعمال خود در بطنِ انبوه درهمِ نتايج حاصل آنها نيست. و اين ما را به هيچكاك بازمىگرداند: در دو فيلم نخستِ سهگانه مربوط به «انتقال گناه»، مخاطبِ قاتل (پروفسور كادل در ريسمان و گاى در غريبهها در قطار) آماده پذيرش گناهى نيست كه توسط قاتل به او انتقال يافته است. به عبارت ديگر، او آمادگى آن را ندارد تا حضور نوعى عمل ارتباط را در قتلى كه توسط شريكش رخ داده تصديق كند. قاتل با تحققِ ميل مخاطب، پيام خود او را در شكل حقيقىاش به او بازمىگرداند. (براى مثال مىتوان به حالتِ شوك پروفسور كادل در پايان ريسمان اشاره كرد، زمانى كه دو قاتل به او يادآورى مىكنند كه تنها كار آنان پذيرش سرراست و عمل كردن به اين باور خود پروفسور بوده است كه ابرمرد محق به آدمكشى است.)
اما آخرين فيلم اين سهگانه، من اعتراف مىكنم، نشانگر يك استثناىِ مهم و بامعناست. در اينجا پدر لوگان از همان آغاز خود را به منزله مخاطب عمل قتل بازمىشناسد. چرا؟ به دليل موقعيت او در مقام اعترافگيرنده. اين فيلم (از طريق ايجاد مجموعهاى از تشابهات ميان رنج پدر لوگان و طريقت صليب) مضمونِ «انتقال گناه» را مستقيماً به مسيحيت ربط مىدهد، و بدينطريق خصلتِ براندازنده رابطه هيچكاك با مسيحيت را به نمايش مىگذارد. اين فيلم هسته هيستريك و «رسوايىآميز» مسيحيت را آشكار مىكند، هستهاى كه بعدها [ در تاريخ مسيحيت ] توسط نهادىشدنِ مناسكِ وسواسى پوشيده و پنهان شد. اين بدانمعناست كه رنج پدر لوگان از اين واقعيت ناشى مىشود كه او انتقال گناه را مىپذيرد، يعنى ميل ديگرى (ميل قاتل) را به مثابه ميل خويش بازمىشناسد. از اين منظر، حتى خود عيسى مسيح ــ آن معصومى كه بار گناهان بشريت را به دوش گرفت ــ در پرتو نورى تازه نمايان مىگردد: تا آنجا كه او تقصير گناهكاران را به گردن مىگيرد و بهاى آن را مىپردازد؛ او نيز ميلِ گناهكاران را به مثابه ميل خويش بازمىشناسد. مسيح از جايگاه آن ديگرى (يعنى فردِ گناهكار) ميل مىورزد، اين مبناىِ همدردى او با گناهكاران است. اگر فرد گناهكار برحسبِ اقتصاد ليبيدويى خويش، يك منحرف باشد، مسيح به روشنى يك هيستريك است. زيرا ميل هيستريك همان ميلِ ديگرى است. به بيان ديگر، پرسشى كه بايد در ارتباط با فرد هيستريك پرسيده شود اين نيست كه «ميل او چيست؟ ابژه يا موضوع ميل او چيست؟» معماى حقيقى در اين پرسش تجلى مىيابد: «او از كجا ميل ميل مىورزد؟» هدف اصلى تعيين جايگاه آن سوژهاى است كه فرد هيستريك بايد با او يكى شود تا بتواند به ميل خويش رسيده و آن را تصديق كنند.
با توجه به مقام و منزلت مركزى فريب در پيوند با نظام نمادين، بايد به اين نتيجهگيرى ريشهاى رسيد كه يگانه راه فريب نخوردن ايجاد و حفظ نوعى فاصله با نظام نمادين است، يعنى اتخاذ مقام و موضعى روانپريشانه. يك روانپريش دقيقاً سوژهاى است كه توسط نظام نمادين گول نمىخورد.
اجازه دهيد به ميانجى فيلم هيچكاك، خانم غيب مىشود، به اين موضع روانپريشانه نزديك شويم، فيلمى كه احتمالاً زيباترين و موءثرترين روايت از يك مضمون سينمايى است، يعنى مضمونِ «ناپديدشدنى كه همگان انكارش مىكنند». داستان معمولاً از ديدگاه قهرمانى بازگو مىشود كه، كاملاً تصادفى، با شخصى جذاب و تا حدى غريب آشنا مىگردد. اما پس از مدت كوتاهى، اين شخص ناپديد مىشود و هنگامى كه قهرمان مىكوشد او را پيدا كند، همه كسانى كه آنها را با هم ديده بودند هيچ چيزى از ديگرى به ياد نمىآورند (و يا حتى دقيقاً به خاطر مىآورند كه قهرمان تنها بوده است)، در نتيجه نفسِ موجوديت اين شخص نوعى پندار يا دغدغه fixe) (idée موهومِ خود قهرمان تلقى مىشود. هيچكاك خود، در گفتگو با فرانسوا تروفو، به نمونه نخستينِ اين مجموعه از روايتها اشاره مىكند: داستان خانمى مسن كه در سال 1889، به هنگام برگزارى نمايشگاه بزرگ، از اتاق هتل خود در پاريس ناپديد شد. پس از خانم غيب مىشود، مشهورترين روايت، بىشك رُمان سياهِ كورنل ولريچ، موسوم به بانوى شبحگون، است كه در آن قهرمان داستان شبى را با زنى زيبا و ناشناس مىگذراند كه در يك بارْ با او آشنا شده است. از قضا معلوم مىشود همين زن، كه متعاقباً ناپديد مىشود و هيچ كس مشاهده او را تأييد نمىكند، يگانه عذر موجه قهرمان براى مقابله با اتهام قتل است.
علىرغم ناممكن بودنِ مطلق اينگونه طرحهاى داستانى، در آنها چيزى وجود دارد كه «به لحاظ روانشناختى قانعكننده» است ــ تو گويى آنها تارى را در ناخودآگاه ما به ارتعاش درمىآورند. براى فهم «درستى» ظاهرى اين طرحها، پيش از هر چيز بايد به اين نكته توجه كنيم كه شخصى كه ناپديد مىشود بنا به قاعده يك زن بسيار خانم است. به دشوارى مىتوان حضور شبح زن را در اين چهره سرابگونه تشخيص نداد، همان زنى كه مىتواند فقدان موجود در مرد را پُر كند، همان شريك ايدئالى كه برقرارى رابطه جنسى با او سرانجام ممكن است، يا در يك كلام، همان زنى كه، بنا به نظريه لاكانى، دقيقاً وجود ندارد. عدم وجود اين زن از طريق غيبت رد پاى او در شبكه اجتماعى ـ نمادين بر قهرمان داستان آشكار مىشود: اجتماع بينالاذهانىِ قهرمان چنان رفتار مىكند كه گويى اين زن وجود ندارد، كه گويى او صرفاً پندار قهرمان بوده است.
«كذب» و در عين حال جذابيت و زيبايى مقاومتناپذير اين مضمونِ «ناپديدشدنى كه همگان انكارش مىكنند» واجد چه جايگاهى است؟ بر اساس پايان معمولى اين نوع داستان، خانمى كه ناپديد شد، به رغم همه شواهد مخالف، صرفاً نوعى توهّم ذهنى قهرمان نبوده است. به عبارت ديگر، زن به واقع وجود دارد. ساختار اين داستان خيالى همان ساختار آن لطيفه مشهور درباره روانپزشكى است كه بيمارش از وجود يك تمساح در زير تختش شكايت دارد. روانپزشك مىكوشد بيمار را قانع كند كه اين فقط يك توهّم است و در واقعيت هيچ تمساحى زير تخت او نيست. در جلسه بعدى، بيمار در شكايت خود پافشارى مىكند و روانپزشك نيز به تلاشهايش براى قانع كردن او ادامه مىدهد. وقتى بيمار در جلسه سوم حاضر نمىشود، روانپزشك قانع مىشود كه بيمارش بهبود يافته است. چندى بعد، در ملاقات با يكى از دوستان بيمار، روانپزشك از او حال بيمار سابق خويش را مىپرسد و دوست بيمار در پاسخ مىگويد: «منظورت كيست؟ آنى كه توسط يك تمساح خورده شد؟»
در نگاه نخست، چنين به نظر مىرسد كه نكته اصلى اين نوع داستان آن است كه سوژه حق داشت با عقايد رايج (doxa) ديگرى مخالفت كند: حقيقت متعلق به پندار اوست، حتى اگر پافشارى او بر آن در نهايت موجب حذف وى از اجتماع نمادين شود. با اين حال، چنين قرائتى يك ويژگى اساسى را پنهان مىكند كه مىتوان از راه روايتى ديگر، و اندكى متفاوت، از مضمون «توهّم تحقق يافته» بدان نزديك شد: داستان كوتاه علمى ـ تخيلىِ رابرت هينلين موسوم به «آنها». قهرمانِ اين داستان، كه در يك تيمارستان بسترى است، اعتقاد راسخ دارد كه كل واقعيت عينى و بيرونى يك صحنهپردازى عظيم است كه براى گول زدن او توسط «آنها» برپا شده است. همه اطرافيان او، از جمله زنش، جزئى از همين حقهبازىاند. (همهچيز چند ماه قبل براى وى روشن شد، يعنى زمانى كه همراه با خانوادهاش براى گردش روز يكشنبه سوار ماشين شد. هوا بارانى بود. او در ماشين نشسته بود كه ناگهان به ياد آورد چيزى را جا گذاشته است و براى برداشتنش به خانه بازگشت. همانطور كه بىخيال از پشت پنجره عقبى طبقه دوم به بيرون مىنگريست، متوجه شد كه در پشت خانه هوا كاملاً آفتابى است و فهميد كه «آنها» مرتكب اشتباه كوچكى شدهاند و صحنهسازى در مورد باران پشت خانه را فراموش كردهاند!) روانپزشك خيرخواه، زن دوستداشتنى، و همه دوستانش با تمام قوا مىكوشند او را دوباره به «واقعيت» بازگردانند؛ زمانى كه با همسرش تنها مىماند و زن عشق خود را به او ابراز مىكند، براى لحظهاى تقريباً قانع مىشود، ليكن اعتقاد راسخ قديمىاش نهايتاً پيروز مىگردد. در پايانِ داستان، پس از ترك او، زنى كه به ظاهر همسر اوست به شخصى نامعين گزارش مىدهد: «در مورد سوژه x شكست خورديم، شك او هنوز باقى است، عمدتاً به سبب اشتباه ما در مورد جلوه باران، ما ايجاد آن در پشت خانه را فراموش كرديم.»
در اينجا نيز، نظير لطيفه مربوط به تمساح، پايان داستان ماهيت تفسيرى ندارد و ما را به يك چارچوب ارجاعى ديگر حواله نمىدهد. در پايان، ما به آغاز ماجرا پرتاب مىشويم: بيمار اعتقاد دارد كه تمساحى زير تخت اوست، و در واقع نيز تمساحى زير تخت اوست؛ قهرمان هينلين فكر مىكند كل واقعيت عينى صحنهپردازى «آنها» است. در اينجا ما با نوعى ملاقات موفق سروكار داريم: غافلگيرى نهايى با اين واقعيت ايجاد مىشود كه شكافى خاص (شكافى كه «توهّم» را از «واقعيت» جدا مىسازد) محو مىشود. اين فروپاشى و آميزشِ «داستان» (محتواهاى توهّم) و «واقعيت» معرف دنياى روانپريشى است. ولى اين فقط داستان دوم («آنها») است كه ما را قادر مىسازد ويژگى اساسى مكانيسمِ عامل را مشخص و مجزا سازيم، در آن داستان فريبكارى ديگرى بزرگ در يك فاعل يا سوژه ديگر (همان «آنها») جاى گرفته است كه خود فريب نمىخورد. اين سوژه، كه رشتههاى فريبكارىِ متعلق به نظام نمادين را به دست گرفته و هدايت مىكند، همانى است كه لاكان «ديگرىِ ديگرى» مىنامدش. اين ديگرى در هيأت آزارگرى كه گمان مىرود اربابِ بازىِ فريب است، در بيمارى پارانويا ظاهر مىشود و هستى و هويتى مرئى كسب مىكند.
پس ويژگى اساسى در اينجا نهفته است: بىاعتمادى سوژه روانپريش نسبت به ديگرى بزرگ، اين پندار او كه ديگرى بزرگ (متجسم در اجتماع بينالاذهانى) سعى دارد او را فريب دهد، همواره و ضرورتاً متكى بر اعتقادى راسخ به يك ديگرى منسجم است، يك ديگرى بدون گسست، يك «ديگرىِ ديگرى» (نظير «آنها» در داستان هينلين). وقتى كه سوژه مبتلا به پارانويا دو دستى به سوءظن خود نسبت به ديگرىِ اجتماع نمادين و «باور همگانى» مىچسبد، با اين كار به طور ضمنى وجود يك «ديگرىِ اين ديگرى» را مطرح مىكند، يك عامل فريبنخوردهاى كه همه سررشتهها را به دست دارد. خطاى او در بدگمانى ريشهاى يا در باور وى به وجود يك فريبكارى همگانى نهفته نيست ــ در اين مورد حق كاملاً با اوست، نظام نمادين در نهايت همان نظام مبتنى بر يك فريبكارى بنيادين است ــ بلكه بيشتر از باور او به وجود عاملى پنهانى ناشى مىشود كه اين فريبكارى را هدايت مىكند، عاملى كه مىكوشد، براى مثال، او را براى قبول اين نكته خر كند كه «زن وجود ندارد». اين امر معادل روايت سوژه مبتلا به پارانويا از اين واقعيت خواهد بود كه «زن وجود ندارد»: او يقيناً وجود دارد؛ تصور وجود نداشتن او صرفاً يكى از آثار فريبى است كه توسط ديگرىِ توطئهگر صحنهسازى شده است، درست نظير دارودسته توطئهگران در خانم غيب مىشود كه مىكوشند قهرمان را گول زده به او بقبولانند خانمى كه غيبش زد هرگز وجود نداشته است.
بنابراين خانمى كه غيب مىشود نهايتاً همان زنى است كه برقرارى رابطه جنسى با او ممكن نيست، آن سايه فرّار يك زن كه فقط زنى ديگر نيست؛ و به همين دليل است كه ناپديد شدن اين زن وسيلهاى است كه از طريق آن رومانس سينمايى بر اين حقيقت صحه مىگذارد كه «زن وجود ندارد» و نتيجتاً چيزى به نام رابطه جنسى هم در كار نيست. ملودرامِ هاليوودىِ جوزف مانكيويچ، نامهاى به سه همسر، نيز داستان خانمى را بازگو مىكند كه غيب مىشود و همين ناممكن بودن رابطه جنسى را به شيوهاى ظريفتر نمايش مىدهد. در اينجا خانمى كه غيبش مىزند، هرچند هيچگاه بر پرده ديده نمىشود، همواره در هيأت آن چيزى حضور دارد كه ميشل شيون آن را La voin acousmatique ناميده است. داستان با صداى خارج از پرده آتى راس، يك زن فتنهگر در شهرى كوچك، شروع مىشود: او ترتيب كارها را چنان داد تا نامهاى به دست هريك از سه زنى برسد كه براى سفر آخر هفته به خارج از شهر رفتهاند. اين نامه به آنها خبر مىدهد كه درست در همين روز و به هنگامى كه آنها بيرون از شهرند، او با يكى از شوهران آنها فرار خواهد كرد. هر يك از سه زن طى اين سفر مشكلات ازدواج خويش را در يك فلاشبك به ياد مىآورد. هريك از آنها گمان مىكند آتى دقيقاً با شوهر او گريخته است، زيرا براى هريك از زنها آتى معرف زن ايدئال است: خانمى متشخص و برخوردار از «چيزى» كه زن فاقد آن است و به همين سبب ازدواجش خدشهدار به نظر مىرسد. زن نخست يك پرستار است، يك دختر تحصيلنكرده و سادهانديش كه زنِ مرد ثروتمندى شده است كه در بيمارستان با او ملاقات كرده است؛ دومى زنى اساساً برى از ظرافت و به لحاظ حرفهاى فعال است كه بيش از شوهرش ــ يك پروفسور و نويسنده ــ درآمد دارد؛ سومى زنى تازه به دوران رسيده از طبقه كارگر است كه، بدون هيچگونه توهّمى در مورد عشق و صرفاً براى كسب امنيت مالى، همسر تاجرى ثروتمند شده است. سه شيوه ايجاد ناهماهنگى در ازدواج، سه شكل از كمبود در ايفاى نقش همسر [ كامل ] ، و در هر سه مورد آتى راس به مثابه «آن زن ديگر» نمايان مىشود كه واجد آن چيزى است كه هر يك از زنها فاقد آن هستند: تجربه، ظرافت زنانه، استقلال مالى. و البته نتيجه ماجرا، پايانى خوش است، اما همراه با يك معناى نيمهپنهان. در پايان معلوم مىشود كه آتى قصد داشته با همسر زن سوم، يعنى تاجر ثروتمند فرار كند، اما مرد در آخرين لحظه تصميمش را عوض مىكند، به خانه بازمىگردد، و همهچيز را به زنش اعتراف مىكند. زن او هرچند مىتوانسته با نفقهاى قابل ملاحظه از او طلاق بگيرد، وى را مىبخشد و درمىيابد كه نهايتاً عاشق اوست. بدينسان، پيوند سه زوج در پايان داستان مستحكم مىشود و خطرى كه ازدواج آنان را تهديد مىكرد از بين مىرود. اما پيام فيلم اندكى مبهمتر از آن است كه در نگاه نخست به نظر مىرسد. پايان خوش هيچگاه خالص و ناب نيست، بلكه همواره متضمن نوعى انكار يا كنار نهادن است ــ نوعى پذيرش اين واقعيت كه زنى كه با او زندگى مىكنيم هرگز زن نيست، كه تهديد بروز ناهماهنگى دائمى است، كه در هر لحظه زن ديگرى ممكن است ظاهر شود و به آنچه زندگى مشترك فاقد آن است تجسم بخشد. چيزى كه پايان خوش، يعنى بازگشت به نزد زن اول را ممكن مىسازد، دقيقاً همين تجربه است كه زن «وجود ندارد»، كه او در نهايت فقط يك چهره روءيايى است كه خلأ نهفته در رابطه ما با يك زن را پُر مىكند. به بيان ديگر، پايان خوش فقط با زن اول ممكن است. اگر قهرمان به نزد زنِ ديگر مىرفت (كه مثال اعلاى آن چهره زن فتنهگر در ژانر فيلمهاى سياه است)، آنگاه ضرورتاً بهاى انتخاب خويش را با برخورد با فاجعه يا حتى مرگ مىپرداخت. در اينجا ما با همان پارادوكسى روبهرو مىشويم كه در منع زناى با محارم حضور دارد، يعنى منع چيزى كه خودش از قبل ناممكن است. زنِ ديگر تا آنجا منع مىشود كه «وجود ندارد»؛ او به نحو مهلكى خطرناك است، آن هم به سبب ناسازگارى ميانِ چهره روءيايى او و آن زن «واقعى» كه، كاملاً به طور تصادفى، خود را در اين جايگاه روءيايى مىيابد. دقيقاً همين رابطه ناممكن ميان چهره روءيايى زنِ ديگر و زن «واقعىِ» ارتقاءيافته به اين جايگاه والاست كه موضوع فيلم سرگيجه هيچكاك را تشكيل مىدهد.
سرگيجه هيچكاك، حكايت ديگرى از زنى كه غيب مىشود، و فيلمى كه قهرمانش مسحور تصويرى والا شده است، گويى به منظور نمايش اين تز لاكانى ساخته شده است كه والايش يا تصعيد، در حالى كه هيچ ربطى به «جنسيتزدايى» ندارد، كاملاً با مرگ مرتبط است: قدرت مسحوركنندهاى كه از سوى يك تصوير والا اِعمال مىشود همواره مبشّر حضور بُعدى مرگبار است.
والايش معمولاً با جنسيتزدايى برابر شمرده مىشود، يعنى با جابهجايى دلبستگىِ (cathexis) شهوانى از ابژه «زمختى» كه گويا قرار است رانهاى بنيادين را ارضا كند، به شكلِ «ارتقاءيافته» و «فرهيختهاى» از ارضاى ميل. ما به عوض حمله مستقيم به يك زن، مىكوشيم تا او را با نگارش نامهها و اشعار عاشقانه اغوا و تسخير كنيم؛ به عوض زدن و بيهوش كردنِ خصم خويش، مقالهاى مىنويسيم كه حاوى نقدى ويرانگر از اوست ــ «تفسير» روانكاوانه مبتذل گوياى آن است كه فعاليت شعرى ما صرفاً شيوهاى والا و غيرمستقيم براى رفع نيازهاى جسمانيمان بوده است، و نقد دقيق ما محصول جهتگيرىِ والاىِ خوى تجاوزگرى ما. لاكان از اين معضله يا پروبلماتيكِ يك درجه صفر ارضا كه متحمل فرآيند والايش مىشود، به طور كامل مىبُرَد. نقطه شروع او ابژه آن به اصطلاح ارضاىِ مستقيم و «زمخت» نيست، بلكه برعكس، آن خلأ آغازينى است كه رانه گرد آن مىچرخد، آن فقدانى كه در هيأت بىشكلِ شىء (همان Ding das فرويدى، آن جوهر ناممكن و دستنيافتنىِ كِيف) هستىِ ايجابى و مثبتى كسب مىكند. ابژه والا دقيقاً «ابژهاى است كه به حد حيثيتِ يك شىء ارتقاء يافته است»، نوعى ابژه عادى و روزمره كه دچار نوعى استحاله جوهرى گشته و از آن پس، در متن اقتصاد نمادينِ سوژه، به مثابه تجسم آن شىء ناممكن عمل مىكند، يعنى به مثابه نيستىِ ماديتيافته. به همين دليل است كه ابژه والا نشانگر پارادوكس نهفته در ابژهاى است كه فقط در سايه مىتواند بقاى خود را حفظ كند، يعنى در وضعيت يا حالتى بينابين و نيمهزاد و به مثابه چيزى نهفته، ضمنى، و به ياد آمده. به محض آنكه بكوشيم تا سايه را كنار زده و جوهر را آشكار كنيم، خود ابژه مضمون مىشود؛ تمام آنچه باقى مىماند پسماندههاى ابژه عادى است.
ژاك كوستو در يـكى از برنامـههاى تلويزيونىاش درباره عجايب دريا، اختاپوسى را نشان داد كه وقتى در محيط زندگىاش در اعماق اقيانوس مشاهده شود با ظرافت و وقارى خاص حركت مىكند و قدرتى مسحوركننده بر بيننده اِعمال مىكند كه هم خوفناك و هم بسيار باشكوه است، ولى وقتى از آب بيرون آورده شود به توده لزج و تهوعآورى بدل مىگردد. در سرگيجه هيچكاك نيز جودى ـ مادلين دچار تبديل و تبدّلى مشابه مىشود: به محض آنكه او از «محيط» خويش جدا مىشود، به محض آنكه ديگر جايگاه شىء را اشغال نمىكند، زيبايى مسحوركنندهاش ناپديد مىشود و او چهرهاى ناخوشايند به خود مىگيرد. نكته اصلى نهفته در اين مشاهدات آن است كه كيفيتِ والاىِ يك ابژه امرى ذاتى نيست، بلكه يكى از آثار مقام آن ابژه در فضاى روءيا space) (fantasy است.
تقطيع (scansion) مضاعف اين فيلم، يعنى گسست و تغيير وزن ميان دو بخش اول و دوم آن، موءيد نبوغ هيچكاك است. اين بدانمعناست كه كل بخش اول، تا لحظه «خودكشىِ» مادلينِ دروغين، برسازنده سرابى باشكوه است، حكايتِ تعلق خاطرِ وسواسى و فزاينده قهرمان با تصوير مسحوركننده مادلين، كه ضرورتاً به مرگ مىانجامد. اجازه دهيد دست به تجربهاى ذهنى بزنيم: اگر فيلم در همين نقطه پايان مىيافت، با قهرمانى كه عميقاً دل شكسته شده است و عاجز از تسلى دادن به خود و پذيرش مرگ معشوق خويش است، ما نه فقط به داستانى سراپا منسجم دست مىيافتيم، بلكه به لطف همين تلخيص حتى مىتوانستيم معنايى متمم را توليد كنيم. در اين صورت با درام پُرشور مردى مواجه بوديم كه با تمام وجود مىكوشد معشوق خويش را از دست شياطين گذشته او نجات بخشد، اما نادانسته به سبب سرشت افراطى عشقش زن را به سوى مرگ خود مىراند. در اين صورت مىتوانستيم ــ و چرا نه؟ ــ با تفسير اين داستان به مثابه روايتى از مضمون ناممكن بودنِ رابطه جنسى بدان چرخشى لاكانى بدهيم. ارتقاى يك زن زمينىِ عادى به مقام ابژه والا هميشه مستلزم بروز خطرى مهلك براى اين موجود بيچارهاى است كه وظيفه تجسم بخشيدن به شىء به او محول شده است، زيرا در نهايت «زن وجود ندارد».
اما ادامه يافتن فيلم با نشان دادن پسزمينه مبتذل آن، كل اين درام پُرشور را ويران مىكند: در پسِ حكايت جذاب زنى كه شياطين گذشته در او حلول كردهاند، در پس درامِ وجودى مردى كه با عشق بىحدش زن را به سوى مرگ رانده است، با نقشه جنايى عادى، هرچند هوشمندانه شوهرى روبهرو مىشويم كه مىخواهد براى دستيابى به ارث از شرّ همسرش خلاص شود. قهرمان فيلم، كه از اين امر بىخبر است، آمادگى لازم براى نفى و انكار روءياى خويش را ندارد: او جستجو براى زن از دست رفته را آغاز مىكند، و زمانى كه به دخترى شبيه به او برمىخورد، مأيوسانه مىكوشد تا او را در هيأت مادلينِ مُرده بازآفرينى كند. البته حقه فيلم آن است كه اين دختر همان زنى است كه او پيشتر به عنوان «مادلين» مىشناخت. (آن گفتگوى مشهور در فيلم برادران ماركس را به ياد آوريد: «شما مرا به ياد امانوئل راولى مىاندازيد.» «اما من خودِ امانوئل راولى هستم!» «پس تعجبى ندارد كه تا اين حد شبيه اوئيد!») اينهمانىِ كميكِ «بودن» و «شبيه بودن»، اما، بيانگر قرابتى مهلك است: اگر مادلين دروغين شبيه خويش است، بدان سبب است كه او به تعبيرى هماينك مُرده است. قهرمان به او به عنوان مادلين عشق مىورزد، يعنى تا جايى كه او مُرده است ــ والايش چهره او معادل بىجان ساختنِ او به صورت واقع است. پس پيام فيلم چنين است: روءيا (fantasy) بر واقعيت حكم مىراند، آدمى هرگز نمىتواند نقابى بر چهره زند بىآنكه بهاى آن را با پوست و گوشت خود بپردازد. اگرچه سرگيجه تقريباً به طور كامل از منظرى مردانه فيلمبردارى شده است، ولى بيش از اكثر «فيلمهاى زنان» با ما در بابِ بنبستِ زن در مقام نشانه [ وضع روانشناختىِ [مرد سخن مىگويد.
ظرافت هيچكاك در نحوه موفقيت او در پرهيز از يك اين يا آنِ ساده خلاصه مىشود: يا حكايت رومانتيكِ يك عشق «ناممكن» يا پردهدرى و افشاگرىاى كه توطئه مبتذل نهفته در پس ظاهر والا را آشكار مىكند. اين شكل از عيان ساختنِ راز نهفته در پس نقاب، قدرت سحركننده اِعمال شده از سوى خود نقاب را دستنخورده باقى مىگذارد. بدينسان، سوژه مىتواند مجدداً به جستجوى زن ديگرى بپردازد تا او جايگاه خالىِ زن را پُر كند، زنى كه اين بار وى را فريب نخواهد داد. موضع هيچكاك در اينجا به غايت ريشهاىتر است: او قدرت مسحوركننده ابژه والا را از درون سست مىكند. نحوه نمايشِ جودى يا دختر شبيه «مادلين» را به هنگام اولين برخورد قهرمان با او به ياد آوريد. در اين صحنه، دختر يك مو قرمز عادى با آرايشى غليظ است كه به شيوهاى زمخت و عارى از ظرافت راه مىرود ــ نقطه مقابلِ مادلين ظريف و شكننده. قهرمان همه توان خويش را به كار مىگيرد تا جودى را به يك «مادلين» جديد دگرگون سازد و يك ابژه والاى جديد خلق كند، كه ناگهان درمىيابد «مادلين» خودش همين جودى، همين دختر معمولى، بوده است. نكته نهفته در چنين چرخشى آن نيست كه يك زن زمينى هرگز نمىتواند به طور كامل با ايدئال والا تطبيق كند؛ برعكس، اين خود ابژه والا («مادلين») است كه قدرت سحركنندگى خويش را از دست مىدهد.
براى آنكه جايگاه اين چرخش را به درستى تعيين كنيم، ضرورتاً بايد توجه خود را به تفاوت ميان دو خسرانى معطوف سازيم كه اسكاتى، قهرمان سرگيجه، متحمل آنها مىشود: تفاوت ميان نخستين خسران يا از دست دادن «مادلين» و دومين خسران يا از دست دادن فرجامينِ جودى. اولى در حكم از دست دادن ساده ابژهاى محبوب است ــ در اين مقام، اين خسران روايتى از مضمونِ مرگ يك زن والا و شكننده است، همان ابژه عشق ايدئال كه در شعر رومانتيك حضورى مسلط دارد و عامهپسندترين تجلىاش را مىتوان در مجموعهاى از داستانها و اشعار ادگار آلنپو (از جمله شعر «كلاغ») مشاهده كرد. اگرچه اين مرگ به مثابه ضربهاى ناگهانى و دردناك تجربه مىشود، ولى مىتوانيم بگوييم كه در مورد آن نكته به راستى غيرمنتظرهاى در كار نيست؛ برعكس، چنان مىنمايد كه گويى خود وضعيت چنين مرگى را اقتضاء مىكند. ابژه عشق ايدئال در لبه پرتگاه مرگ زندگى مىكند، زندگى او در سايه مرگى قريبالوقوع سپرى مىشود ــ او داغ نوعى نفرين پنهان يا گرايشى جنونآميز به خودكشى را بر خود دارد، يا دچار نوعى بيمارى است كه با وضع يك بانوى ضعيف و رنگ پريده جور درمىآيد. اين ويژگى بخشى اساسى از زيبايى مرگآلود وى را تشكيل مىدهد ــ از همان آغاز روشن است كه «او زيباتر از آن است كه براى زمانى طولانى زنده بماند.» به همين دليل، مرگ او مستلزم از دست رفتنِ قدرت سحركنندگى او نيست؛ درست برعكس، اين مرگ اوست كه به سلطه مطلق او بر سوژه «اصالت» مىبخشد. مرگ او مرد را به درون افسردگى ماخوليايى پرتاب مىكند و، در تطابق با ايدئولوژى رومانتيك، سوژه فقط با وقف باقى زندگى خود در راه ستايش شاعرانه از زيبايى و لطف بىقياسِ ابژه از دست رفته مىتواند خود را از درون اين افسردگى بيرون كشد. شاعر فقط پس از از دست دادن بانوى خويش، او را به صورتى حقيقى و فرجامين به دست مىآورد. دقيقاً از طريق همين خسران است كه بانو جايگاه خويش در فضاى روءيا را كسب مىكند، جايگاهى كه تنظيمكننده ميل سوژه است.
اما خسران دوم، ماهيتى سراپا متفاوت دارد. هنگامىكه اسكاتى درمىيابد كه مادلين ــ آن ايدئال والايى كه مىكوشيد در هيأت جودى بازآفرينىاش كند ــ همان جودى است، يعنى زمانى كه در نهايت به خود «مادلين» دست مىيابد، چهره «مادلين» فرومىپاشد، كل ساختار روءيايى كه به وجود او قوام مىبخشيد درهم مىشكند. اين خسران دوم به يك معنا عكس اولى است: ما ابژه در مقامِ حاملِ روءيا را درست در لحظهاى از دست مىدهيم كه در واقعيت بدان دست مىيابيم:
زيرا اگر مادلين واقعاً همان جودى بود، اگر هنوز وجود داشته باشد، پس هرگز وجود نداشته، هرگز به واقع كسى نبوده است... با دومين مرگ زن، مرد خود را به نحوى نهايىتر و درماندهتر از دست مىدهد زيرا نه فقط مادلين بلكه خاطره خود از او و شايد حتى باور خود به ممكن بودن او را از دست مىدهد.2
با استفاده از عبارتى هگلى، مىتوان گفت كه «مرگ دومِ» مادلين به منزله «فقدانِ فقدان» Loss") of ("Loss عمل مىكند: با به دست آوردن ابژه، ما آن بُعد مسحوركننده فقدان را به مثابه آن چيزى كه ميل ما را جذب و شيفته خود مىكند از دست مىدهيم. درست است، جودى نهايتاً خود را به اسكاتى عرضه مىكند، اما ــ به نقل از لاكان ــ اين هديه دادن شخص خود «به صورتى توضيحناپذير به هديه دادن گُه بدل مىشود»: او زنى معمولى و حتى نفرتانگيز مىشود. اين امر مولّد ابهام ريشهاى صحنه نهايى فيلم است كه در آن اسكاتى از لبه برج ناقوس به درون مغاكى مىنگرد كه لحظهاى قبل جودى را به كام خود كشيده است. اين پايان، در آنِ واحد هم «خوش» (اسكاتى درمان مىشود و مىتواند از ارتفاع به پايين بنگرد) و هم «ناخوش» است (او سرانجام خُرد مىشود و پشتيبانى را كه به وجود او قوام مىبخشيد از دست مىدهد). همين ابهام وجهمشخصه لحظه فرجامين فرآيند روانكاوى است، زمانىكه پيمايش و بررسى روءيا كامل مىشود؛ همين امر توضيح مىدهد كه چرا نوعى «واكنش درمانى منفى» همواره در پايان روانكاوى به مثابه تهديدى در كمين نشسته است.
مغاكى كه اسكاتى سرانجام مىتواند به درونش بنگرد همان مغاكِ سوراخ موجود در ديگرى (يا نظام نمادين) است، سوراخى كه توسط حضور سحركننده ابژه روءيا پوشيده و پنهان شده است. ما نيز هرگاه به درون چشمان شخصى ديگر مىنگريم و عمق نگاه او را حس مىكنيم، همين تجربه را پشت سر مىگذاريم. اين مغاك در صحنههاى همراه با عناوين فيلم سرگيجه تجلى يافته است: نماى نزديك چشم زنى كه از درون آن يك ابژه ناقصِ object) (partial كابوسوار مىچرخد و بيرون مىآيد. مىتوانيم بگوييم كه در پايان فيلم اسكاتى سرانجام مىتواند «با يك زن چشم در چشم شود»، يعنى نمايى را تاب آورد كه طى پخش عناوين فيلم نشان داده مىشود. اين مغاكِ «فقدان موجود در ديگرى» علت ايجاد «سرگيجه» حادى است كه او را آزار مىدهد. قطعه مشهورى در دستنوشتههاى هگل براى متن Realphilosophie (1805/1806) را مىتوان به رغم همه اعتراضات بعدى به عنوان شرحى نظرى بر عناوين فيلم سرگيجه قرائت كرد. اين دستنوشته مضمونِ نگاه ديگرى در مقام سكوت مقدم بر كلام را معرفى مىكند، مضمون نگاه ديگرى به مثابه خلأ «شبِ جهان»، جايى كه ابژههاى ناقصِ كابوسوار از «درون هيچ» ظاهر مىشوند، درست همچون اَشكالى كه مارپيچوار از درون چشم كيمنواك خارج مىشوند.
موجود انسانى همين شب است، همين نيستىِ تهى، كه در بساطت خود همهچيز را در بر مىگيرد ــ گنجينهاى تمامنشدنى از نمايشها و تصاوير، كه هيچ كدام از آنها بر او رخ نمىدهد يا حاضر نيست. اين شب ــ اين نفس ناب ــ اين شب درونى طبيعتى كه اينجا در قالب تصاوير خيالى و موهوم وجود دارد... اينجا سرى خونين، آنجا پيكرى سپيد... آدمى زمانى كه چشم در چشم انسانها مىدوزد قادر به روءيت اين شب مىشود ــ اين شب كه خوفناك مىشود در رابطهاى مبتنى بر تخالفْ شب جهان را تعليق مىكند.3
اين مقاله ترجمهاى است از :
Slovoj Zizek, "How the Non-duped Err", in Looking Awry, Cambridge University Press, 1992.
مـآخـذ:
1. Gilles Deleuze, L'image-mouvement, Paris Editions de Minuite, 1983, p. 273.
2. Lesley Brill, The Hitchcock Romance, Princeton, Princeton University Press, 1988, p. 220.
3. G.W.F. Hegel, Gesammelte Werke, vol. 8, 1976, p. 187.
1نقطه فرو بردن درفش يا سوزن كه در آن روكش پنبهاى يا ابرى به مبل و كاناپه و غيره دوخته مىشود و برجستگى و انحناى آن نيز به همين نحو تعيين مىشود. در نظريه لاكان اين استعاره ناظر به گرهگاههايى است كه در عرصههاى روءيا و روانكاوى و... به روايات شكل مىبخشند؛ همان نقطه يا دگمهاى كه زنجيره دالها به واسطه انحنا يا مسير خود، مدلول را تعيين مىكنند. ــ م.
2مقصود از ديگرى بزرگ (the big Other) همان حوزه نمادين است كه زبان، فرهنگ، قواعد و روابط اجتماعى و... را در بر مىگيرد. ــ م.
3اشاره است به داستانى از هانس كريستين آندرسن كه در آن امپراطور برهنه از قصر خويش خارج مىشود، درحالىكه همه مردم و درباريان مرتباً از جامههاى او تعريف و تمجيد مىكنند؛ تا ناگهان فرياد يك كودك در مورد برهنه بودن امپراطور به اين بازى يا توهّم جمعى پايان مىبخشد و همگان يا همان ديگرى بزرگ را متوجه اين نكته «پنهان» مىسازد و موجب بروز فاجعه مىگردد. ــ م.